چه نیکو ارمغانی داده است یار

{چه نیکو ارمغانی داده است یار}

سراسر در جهان شادی پراکند ؛ کسی کو بر لبش داشت لبخند

همی هنگام زایش خنده‌ای کرد ؛ همه اهریمنان را کرد دلسرد

هر آن‌ کَس در کنارش بود شد شاد ؛ به دیگر همرهان نیز مژده‌ای داد

زمانه کی به یاد آرد چنین کار ؛ چه نیکو ارمغانی داده است یار

اهورا این‌چنینش ارمغان است ؛ چه زیبایی‌ها که اندر او نشان است

روا باشد که آن اندیشه ایدون؛ فرو آید فرا رو سویِ گردون

ورایِ آنچه در اندیشه آید ؛ به یک‌جا اندر این اندیشه زاید

همانا چهره‌اش پرماه افتاد ؛ هزاران آفرین دارد چنین زاد

فراوان چهره‌اش باشد درخشان ؛ درخشان چون خور و چون ماهِ تابان

توانایی نگر در ایزد ِ مس ؛ چگونه مهر پراکند سویِ هرکس

سروده شد چنان گاتاهایِ زرتشت ؛ که دُژمت را توان در هر زمان کشت

دل‌هاست اندر گروِ یار دیرین ؛ چه نیکو آورد گفتارِ شیرین

وُهومن را به یاد است از سرشتش ؛ شگفت از این چنین زیبا نوشتش

پیامش را بگویم با سرودش ؛ که ریشه دارد اندر تارو پودش

نگر بر آن پیامِ اهورایی ؛ نشسته چون به دل‌هایِ خدایی

جوانانِ جوان دانش در این راه ؛ بگیرند دستِ هر کژ راه و گمراه

اشا گوید به وخشور بس سخن‌ها ؛ سخن‌هایی که باشد از سپندها

همی بس گفتگوها شد سراسر ؛ سخن‌ها از وُهومن بود آذر

مهین پندارِ وخشور سپنتا ؛ درخشیدن گرفت در بین گاتها

یکایک در اوستا جا گرفته ؛ چون نگینی در دلِ یسنا گرفته

نشاید کَس سراید این‌چنین بند ؛ نه کَس زاییده با لبخندی فرزند

سراسر آنچه با زرتشت اشو آمد ؛ اهورایی سخن‌ها سویِ او آمد

اهورا که همه هستی ز او شد ؛ با اَبَر دانا بزرگی روبه‌رو شد

لبش بشکفته با زیبا سخن‌ها ؛ شکوفا شد سِپَنْتَه‌ها زِ من ها

گل در طبیعت پدید آمد ز پندار زراتشت ؛ خِردهایی که اکمَن‌ها توان کشت.

یکایک گفته‌ها اندیشه‌انگیز ؛ سخن‌هایِ دل انگیز و شورانگیز.

اهورایی پیام از سویِ یکتا ؛ نمود ره سویِ دادارِ بی‌همتا

مهین گفتارِ ناب از آن زبانش ؛ چه خوش آهنگی بنواخت از لبانش

اشو اندر بهار بگشود دیده ؛ بهاری زیباتر زین کَس ندیده

و بیشتر از بهار زیبد به نامش ؛ جهانِ و مادی مینو به کامش

روا باشد در این بهارِ زیبا ؛ زیبایی ها بیفزاییم به هرجا

یکایک گفته‌هایش نیز گواه است ؛ هر آن‌کو،با او شد کارش،به راه است

آسایش و آرامش در مرامش ؛ با آن سه،آن دو دیگر شد به‌کامش

شادی‌هایش به گیتی ارمغان باد ؛ ارمغانِ شادی‌هایش هر زمان باد

ورایِ آنچه در اندیشه آید ؛ نیکو پند از خردمند پیشه آید

ز آبِ زر بنوشتن سخن را ؛ زیباتر از سخن،بنوشتن مَن را

رهایی از هر اندوه دم‌به‌دم باد ؛ هرآن‌که را خرد بیش،اندوه کم باد

توانایی برون آید ز دانایی ؛ که دانایی فراتر از توانایی

شَت اشوزرتشت نمایاند آن سه ویژه ؛ که هر ویژه فراتر از اویژه

تمام واژه،گر ز آغاز خوانی ؛ سپندین آهنگ‌ها زان ساز خوانی

فرا رویِ تو آهنگی دل‌انگیز ؛ نوازد جان و تن را بس شورانگیز

روا باشد که با هرواژه زیبا ؛ بسازی تو خوش آهنگی فریبا

خُرم باشی و شاد در زندگانی ؛ بپویی راهِ نیکِ جاودانی

نمایانی به هرکس،جوید این را ؛ بپوید آن اشایی راهِ دین را

دارد با خود نشانی هر که از او ؛ باشد او را نمادِ نیکِ اشو

همازوری برافرازیم در این کار ؛ سرافرازی و خشنودی ز دادار

بزرگداشتی بگیریم هر چه زیبا ؛ به آبادانی کوشیم ما به هر جا

آبادانی به گیتی ارمغان باد ؛ هر انسانی در این راه پر توان باد

دمادم شادی‌ها افزون بادا ؛ خجسته بادِ ما ایدون بادا

هیربد گودرز ماوندی

Posted on May 7, 2013, in چکامه ها. Bookmark the permalink. Leave a comment.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: