012- کيقباد

شاهنامه » کيقباد

کيقباد

به شاهی نشست از برش کيقباد

همان تاج گوهر به سر برنهاد

همه نامداران شدند انجمن

چو دستان و چون قارن رز مزن

چو کشواد و خراد و برزين گو

فشاندند گوهر بران تاج نو

قباد از بزرگان سخن بشنويد

پس افراسياب و سپه را بديد

دگر روز برداشت لشکر ز جای

خروشيدن آمد ز پرده سرای

بپوشيد رستم سليح نبرد

چو پيل ژيان شد که برخاست گرد

رده بر کشيدند ايرانيان

ببستند خون ريختن را ميان

به يک دست مهراب کابل خدای

دگر دست گژدهم جنگی به پای

به قلب اندرون قارن رزم زن

ابا گرد کشواد لشگر شکن

پس پشت شان زال با کيقباد

به يک دست آتش به يک دست باد

به پيش اندرون کاويانی درفش

جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش

ز لشکر چو کشتی سراسر زمين

کجا موج خيزد ز دريای چين

سپر در سپر بافته دشت و راغ

درفشيدن تيغها چون چراغ

جهان سر به سر گشت دريای قار

برافروخته شمع ازو صدهزار

ز ناليدن بوق و بانگ سپاه

تو گفتی که خورشيد گم کرد راه

سبک قارن رزم زن کان بديد

چو رعد از ميان نعره ای برکشيد

ميان سپاه اندر آمد دلير

سپهدار قارن به کردار شير

گهی سوی چپ و گهی سوی راست

بران گونه از هر سويی کينه خواست

به گرز و به تيغ و سنان دراز

همی کشت از ايشان گو سرفراز

ز کشته زمين کرد مانند کوه

شدند آن دليران ترکان ستوه

شماساس را ديد گرد دلير

که می بر خروشيد چون نره شير

بيامد دمان تا بر او رسيد

سبک تيغ تيز از ميان برکشيد

بزد بر سرش تيغ زهر آبدار

بگفتا منم قارن نامدار

نگون اندر آمد شماساس گرد

چو ديد او ز قارن چنان دست برد

چنين است کردار گردون پير

گهی چون کمانست و گاهی چو تير

چو رستم بديد آنک قارن چه کرد

چه گونه بود ساز ننگ و نبرد

به پيش پدر شد بپرسيد از وی

که با من جهان پهلوانا بگوی

که افراسياب آن بد انديش مرد

کجا جای گيرد به روز نبرد

چه پوشد کجا برافرازد درفش

که پيداست تابان درفش بنفش

من امروز بند کمرگاه اوی

بگيرم کشانش بيارم بروی

بدو گفت زال ای پسر گوش دار

يک امروز با خويشتن هوش دار

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست

در آهنگ و در کينه ابر بلاست

درفشش سياهست و خفتان سياه

ز آهنش ساعد ز آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

نشانی سيه بسته بر خود بر

ازو خويشتن را نگه دار سخت

که مردی دليرست و پيروز بخت

بدو گفت رستم که ای پهلوان

تو از من مدار ايچ رنجه روان

جهان آفريننده يار منست

دل و تيغ و بازو حصار منست

برانگيخت آن رخش رويينه سم

برآمد خروشيدن گاو دم

چو افراسيابش به هامون بديد

شگفتيد ازان کودک نارسيد

ز ترکان بپرسيد کين اژدها

بدين گونه از بند گشته رها

کدامست کين را ندانم به نام

يکی گفت کاين پور دستان سام

نبينی که با گرز سام آمدست

جوانست و جويای نام آمدست

به پيش سپاه آمد افراسياب

چو کشتی که موجش برآرد ز آب

چو رستم ورا ديد بفشارد ران

بگردن برآورد گرز گران

چو تنگ اندر آورد با او زمين

فرو کرد گرز گران را به زين

به بند کمرش اندر آورد چنگ

جدا کردش از پشت زين پلنگ

همی خواست بردنش پيش قباد

دهد روز جنگ نخستينش داد

ز هنگ سپهدار و چنگ سوار

نيامد دوال کمر پايدار

گسست و به خاک اندر آمد سرش

سواران گرفتند گرد اندرش

سپهبد چو از جنگ رستم بجست

بخائيد رستم همی پشت دست

چرا گفت نگرفتمش زيرکش

همی بر کمر ساختم بند خوش

چو آوای زنگ آمد از پشت پيل

خروشيدن کوس بر چند ميل

يکی مژده بردند نزديک شاه

که رستم بدريد قلب سپاه

چنان تا بر شاه ترکان رسيد

درفش سپهدار شد ناپديد

گرفتش کمربند و بفگند خوار

خروشی ز ترکان برآمد بزار

ز جای اندر آمد چو آتش قباد

بجنبيد لشگر چو دريا ز باد

برآمد خروشيدن دار و کوب

درخشيدن خنجر و زخم چوب

بران ترگ زرين و زرين سپر

غمی شد سر از چاک چاک تبر

تو گفتی که ابری برآمد ز کنج

ز شنگرف نيرنگ زد بر ترنج

ز گرد سواران در آن پهن دشت

زمين شش شد و آسمان گشت هشت

هزار و صد و شصت گرد دلير

به يک زخم شد کشته چون نره شير

برفتند ترکان ز پيش مغان

کشيدند لشگر سوی دامغان

وزانجا به جيحون نهادند روی

خليده دل و با غم و گفت وگوی

شکسته سليح و گسسته کمر

نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر

برفت از لب رود نزد پشنگ

زبان پر ز گفتار و کوتاه چنگ

بدو گفت کای نامبردار شاه

ترا بود ازين جنگ جستن گناه

يکی آنکه پيمان شکستن ز شاه

بزرگان پيشين نديدند راه

نه از تخم ايرج جهان پاک شد

نه زهر گزاينده ترياک شد

يکی کم شود ديگر آيد به جای

جهان را نمانند بی کدخدای

قباد آمد و تاج بر سر نهاد

به کينه يکی نو در اندر گشاد

سواری پديد آمد از تخم سام

که دستانش رستم نهادست نام

بيامد بسان نهنگ دژم

که گفتی زمين را بسوزد بدم

همی تاخت اندر فراز و نشيب

همی زد به گرز و به تيغ و رکيب

ز گرزش هوا شد پر از چاک چاک

نيرزيد جانم به يک مشت خاک

همه لشکر ما به هم بر دريد

کس اندر جهان اين شگفتی نديد

درفش مرا ديد بر يک کران

به زين اندر آورد گرز گران

چنان برگرفتم ز زين خدنگ

که گفتی ندارم به يک پشه سنگ

کمربند بگسست و بند قبای

ز چنگش فتادم نگون زيرپای

بدان زور هرگز نباشد هژبر

دو پايش به خاک اندر و سر به ابر

سواران جنگی همه همگروه

کشيدندم از پيش آن لخت کوه

تو دانی که شاهی دل و چنگ من

به جنگ اندرون زور و آهنگ من

به دست وی اندر يکی پشه ام

وزان آفرينش پر انديشه ام

يکی پيلتن ديدم و شيرچنگ

نه هوش و نه دانش نه رای و درنگ

عنان را سپرده بران پيل مست

يکی گرزه ی گاو پيکر بدست

همانا که کوپال سيصدهزار

زدندش بران تارک تر گدار

تو گفتی که از آهنش کرد هاند

ز سنگ و ز رويش برآورده اند

چه درياش پيش و چه ببر بيان

چه درنده شير و چه پيل ژيان

همی تاخت يکسان چو روز شکار

ببازی همی آمدش کارزار

چنو گر بدی سام را دستبرد

به ترکان نماندی سرافراز گرد

جز از آشتی جستنت رای نيست

که با او سپاه ترا پای نيست

زمينی کجا آفريدون گرد

بدانگه به تور دلاور سپرد

به من داده بودند و بخشيده راست

ترا کين پيشين نبايست خواست

تو دانی که ديدن نه چون آگهيست

ميان شنيدن هميشه تهيست

گلستان که امروز باشد ببار

تو فردا چنی گل نيايد بکار

از امروز کاری بفردا ممان

که داند که فردا چه گردد زمان

ترا جنگ ايران چو بازی نمود

ز بازی سپه را درازی فزود

نگر تا چه مايه ستام بزر

هم از ترگ زرين و زرين سپر

همان تازی اسپان زرين لگام

همان تيغ هندی به زرين نيام

ازين بيشتر نامداران گرد

قباد اندر آمد به خواری ببرد

چو کلباد و چون بارمان دلير

که بودی شکارش همه نره شير

خزروان کجا زال بشکست خرد

نمودش بگرز گران دستبرد

شماساس کين توز لشکر پناه

که قارن بکشتش به آوردگاه

جزين نامدران کين صدهزار

فزون کشته آمد گه کارزار

بتر زين همه نام و ننگ شکست

شکستی که هرگز نشايدش بست

گر از من سر نامور گشته شد

که اغريرث پر خرد کشته شد

جوانی بد و نيکی روزگار

من امروز را دی گرفتم شمار

که پيش آمدندم همان سرکشان

پس پشت هر يک درفشی کشان

بسی ياد دادندم از روزگار

دمان از پس و من دوان زار و خوار

کنون از گذشته مکن هيچ ياد

سوی آشتی ياز با کيقباد

گرت ديگر آيد يکی آرزوی

به گرد اندر آيد سپه چارسوی

به يک دست رستم که تابنده هور

گه رزم با او نتابد به زور

بروی دگر قارن رزم زن

که چشمش نديدست هرگز شکن

سه ديگر چو کشواد زرين کلاه

که آمد به آمل ببرد آن سپاه

چهارم چو مهراب کابل خدای

که دستور شاهست و زابل خدای

سپهدار ترکان دو ديده پرآب

شگفتی فرو ماند ز افراسياب

يکی مرد با هوش را برگزيد

فرسته به ايران چنان چون سزيد

يکی نامه بنوشت ارتن گوار

برو کرده صد گونه رنگ و نگار

به نام خداوند خورشيد و ماه

که او داد بر آفرين دستگاه

وزو بر روان فريدون درود

کزو دارد اين تخم ما تار و پود

گر از تور بر ايرج ني کبخت

بد آمد پديد از پی تاج و تخت

بران بر همی راند بايد سخن

ببايد که پيوند ماند به بن

گر اين کينه از ايرج آمد پديد

منوچهر سرتاسر آن کين کشيد

بران هم که کرد آفريدون نخست

کجا راستی را به بخشش بجست

سزد گر برانيم دل هم بران

نگرديم از آيين و راه سران

ز جيحون و تا ماورالنهر بر

که جيحون ميانچيست اندر گذر

بر و بوم ما بود هنگام شاه

نکردی بران مرز ايرج نگاه

همان بخش ايرج ز ايران زمين

بداد آفريدون و کرد آفرين

ازان گر بگرديم و جنگ آوريم

جهان بر دل خويش تنگ آوريم

بود زخم شمشير و خشم خدای

بيابيم بهره به هر دو سرای

و گر همچنان چون فريدون گرد

به تور و به سلم و به ايرج سپرد

ببخشيم و زان پس نجوييم کين

که چندين بلا خود نيرزد زمين

سراينده از سال چون برف گشت

ز خون کيان خاک شنگرف گشت

سرانجام هم جز به بالای خويش

نيابد کسی بهره از جای خويش

بمانيم روز پسين زير خاک

سراپای کرباس و جای مغاک

و گر آزمنديست و اندوه و رنج

شدن تنگ دل در سرای سپنج

مگر رام گردد برين کيقباد

سر مرد بخرد نگردد ز داد

کس از ما نبينند جيحون بخواب

وز ايران نيايند ازين روی آب

مگر با درود و سلام و پيام

دو کشور شود زين سخن شادکام

چو نامه به مهر اندر آورد شاه

فرستاد نزديک ايران سپاه

ببردند نامه بر کيقباد

سخن نيز ازين گونه کردند ياد

چنين داد پاسخ که دانی درست

که از ما نبد پيشدستی نخست

ز تور اندر آمد نخستين ستم

که شاهی چو ايرج شد از تخت کم

بدين روزگار اندر افراسياب

بيامد به تيزی و بگذاشت آب

شنيدی که با شاه نوذر چه کرد

دل دام و دد شد پر از داغ و درد

ز کينه به اغريرث پرخرد

نه آن کرد کز مردمی در خورد

ز کردار بد گر پشيمان شويد

بنوی ز سر باز پيمان شويد

مرا نيست از کينه و آز رنج

بسيچيده ام در سرای سپنج

شما را سپردم ازان روی آب

مگر يابد آرامش افراسياب

بنوی يکی باز پيمان نوشت

به باغ بزرگی درختی بکشت

فرستاده آمد بسان پلنگ

رسانيد نامه به نزد پشنگ

بنه برنهاد و سپه را براند

همی گرد بر آسمان برفشاند

ز جيحون گذر کرد مانند باد

وزان آگهی شد بر کيقباد

که دشمن شد از پيش ب یکارزار

بدان گشت شادان دل شهريار

بدو گفت رستم که ای شهريار

مجو آشتی درگه کارزار

نبد پيشتر آشتی را نشان

بدين روز گرز من آوردشان

چنين گفت با نامور کيقباد

که چيزی نديدم نکوتر ز داد

نبيره فريدون فرخ پشنگ

به سيری همی سر بپيچد ز جنگ

سزد گر هر آنکس که دارد خرد

بکژی و ناراستی ننگرد

ز زاولستان تا بدريای سند

نوشتيم عهدی ترا بر پرند

سر تخت با افسر نيمروز

بدار و همی باش گيتی فروز

وزين روی کابل به مهراب ده

سراسر سنانت به زهراب ده

کجا پادشاهيست بی جنگ نيست

وگر چند روی زمين تنگ نيست

سرش را بياراست با تاج زر

همان گردگاهش به زرين کمر

ز يک روی گيتی مرو را سپرد

ببوسيد روی زمين مرد گرد

ازان پس چنين گفت فرخ قباد

که بی زال تخت بزرگی مباد

به يک موی دستان نيرزد جهان

که او ماندمان يادگار از مهان

يکی جامه ی شهرياری به زر

ز ياقوت و پيروزه تاج و کمر

نهادند مهد از بر پنج پيل

ز پيروزه رخشان بکردار نيل

بگسترد زر بفت بر مهد بر

يکی گنج کش کس ندانست مر

فرستاد نزديک دستان سام

که خلعت مرا زين فزون بود کام

اگر باشدم زندگانی دراز

ترا دارم اندر جهان ب ینياز

همان قارن نيو و کشواد را

چو برزين و خراد پولاد را

برافگند خلعت چنان چون سزيد

کسی را که خلعت سزاوار ديد

درم داد و دينار و تيغ و سپر

کرا در خور آمد کلاه و کمر

وزانجا سوی پارس اندر کشيد

که در پارس بد گنجها را کليد

نشستنگه آن گه به اسطخر بود

کيان را بدان جايگه فخر بود

جهانی سوی او نهادند روی

که او بود سالار ديهيم جوی

به تخت کيان اندر آورد پای

به داد و به آيين فرخند هرای

چنين گفت با نامور مهتران

که گيتی مرا از کران تا کران

اگر پيل با پشه کين آورد

همه رخنه در داد و دين آورد

نخواهم به گيتی جز از راستی

که خشم خدا آورد کاستی

تن آسانی از درد و رنج منست

کجا خاک و آبست گنج منست

سپاهی و شهری همه يکسرند

همه پادشاهی مرا لشکرند

همه در پناه جهاندار بيد

خردمند بيد و بی آزار بيد

هر آنکس که دارد خوريد و دهيد

سپاسی ز خوردن به من برنهيد

هرآنکس کجا بازماند ز خورد

ندارد همی توشه ی کارکرد

چراگاهشان بارگاه منست

هرآنکس که اندر سپاه منست

وزان رفته نام آوران ياد کرد

به داد و دهش گيتی آباد کرد

برين گونه صدسال شادان بزيست

نگر تا چنين در جهان شاه کيست

پسر بد مر او را خردمند چار

که بودند زو در جهان يادگار

نخستين چو کاووس باآفرين

کی آرش دوم و دگر کی پشين

چهارم کجا آرشش بود نام

سپردند گيتی به آرام و کام

چو صد سال بگذشت با تاج و تخت

سرانجام تاب اندر آمد به بخت

چو دانست کامد به نزديک مرگ

بپژمرد خواهد همی سبز برگ

سر ماه کاووس کی را بخواند

ز داد و دهش چند با او براند

بدو گفت ما بر نهاديم رخت

تو بسپار تابوت و بردار تخت

چنانم که گويی ز البرز کوه

کنون آمدم شادمان با گروه

چو بختی که بی آگهی بگذرد

پرستنده ی او ندارد خرد

تو گر دادگر باشی و پاک دين

ز هر کس نيابی بجز آفرين

و گر آز گيرد سرت را به دام

برآری يکی تيغ تيز از نيام

بگفت اين و شد زين جهان فراخ

گزين کرد صندوق بر جای کاخ

بسر شد کنون قصه ی کيقباد

ز کاووس بايد سخن کرد ياد

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: