031- پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود

شاهنامه » پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود

 پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود

به بيماری اندر بمرد اردشير

همی بود بی کار تاج و سرير

همای آمد و تاج بر سر نهاد

يکی راه و آيين ديگر نهاد

سپه را همه سربسر بار داد

در گنج بگشاد و دينار داد

به رای و به داد از پدر برگذشت

همی گيتی از دادش آباد گشت

نخستين که ديهيم بر سر نهاد

جهان را به داد و دهش مژده داد

که اين تاج و اين تخت فرخنده باد

دل بدسگالان ما کنده باد

همه نيکويی باد کردار ما

مبيناد کس رنج و تيمار ما

توانگر کنيم آنک درويش بود

نيازش به رنج تن خويش بود

مهان جهان را که دارند گنج

نداريم زان نيکويها به رنج

چو هنگام زادنش آمد فراز

ز شهر و ز لشکر همی داشت راز

همی تخت شاهی پسند آمدش

جهان داشتن سودمند آمدش

نهانی پسر زاد و با کس نگفت

همی داشت آن نيکويی در نهفت

بياورد آزاده تن دايه را

يکی پاک پرشرم و بامايه را

نهانی بدو داد فرزند را

چنان شاه شاخ برومند را

کسی کو ز فرزند او نام برد

چنين گفت کان پاک زاده بمرد

همان تاج شاهی به سر بر نهاد

همی بود بر تخت پيروز و شاد

ز دشمن بهر سو که بد مهتری

فرستاد بر هر سوی لشکری

ز چيزی که رفتی به گرد جهان

نبودی بد و نيک ازو در نهان

به گيتی بجز داد و نيکی نخواست

جهان را سراسر همی داشت راست

جهانی شده ايمن از داد او

به کشور نبودی بجز ياد او

بدين سان همی بود تا هشت ماه

پسر گشت ماننده ی رفته شاه

بفرمود تا درگری پاک مغز

يکی تخته جست از در کار نغز

يکی خرد صندوق از چوب خشک

بکردند و برزد برو قير و مشک

درون نرم کرده به ديبای روم

براندوده بيرون او مشک و موم

به زير اندرش بستر خواب کرد

ميانش پر از در خوشاب کرد

بسی زر سرخ اندرو ريخته

عقيق و زبرجد برآميخته

ببستند بس گوهر شاهوار

به بازوی آن کودک شيرخوار

بدانگه که شد کودک از خواب مست

خروشان بشد دايه ی چرب دست

نهادش به صندوق در نرم نرم

به چينی پرندش بپوشيد گرم

سر تنگ تابوت کردند خشک

به دبق و به عنبر به قير و به مشک

ببردند صندوق را نيم شب

يکی بر دگر نيز نگشاد لب

ز پيش همايش برون تاختند

به آب فرات اندر انداختند

پس اندر همی رفت پويان دو مرد

که تا آب با شيرخواره چه کرد

چو کشتی همی رفت چوب اندر آب

نگهبان آنرا گرفته شتاب

سپيده چو برزد سر از کوهسار

بگرديد صندوق بر رودبار

به گازرگهی کاندرو بود سنگ

سر جوی را کارگه کرده تنگ

يکی گازر آن خرد صندوق ديد

بپوييد وز کارگه برکشيد

چو بگشاد گسترده ها برگرفت

بماند اندران کار گازر شگفت

به جامه بپوشيد و آمد دمان

پراميد و شادان و روشن روان

سبک ديده بان پيش مامش دويد

ز صندوق و گازر بگفت آنچ ديد

جهاندار پيروز با ديده گفت

که چيزی که ديدی ببايد نهفت

چو بيگاه گازر بيامد ز رود

بدو جفت او گفت هست اين درود

که باز آمدی جام هها ني منم

بدين کارکرد از که يابی درم

دل گازر از درد پژمرده بود

يکی کودک زيرکش مرده بود

زن گازر از درد کودک نوان

خليده رخان تيره گشته روان

بدو گفت گازر که بازآر هوش

ترا زشت باشد ازين پس خروش

کنون گر بماند سخن در نهفت

بگويم به پيش سزاوار جفت

به سنگی که من جامه را برزنم

چو پاکيزه گردد به آب افگنم

دران جوی صندوق ديدم يکی

نهفته بدو اندرون کودکی

چو من برگشادم در بسته باز

به ديدار آن خردم آمد نياز

اگر بود ما را يکی پور خرد

نبودش بسی زندگانی بمرد

کنون يافتی پور با خواسته

به دينار و ديبا بياراسته

چو آن جامه ها بر زمين بر نهاد

سر تنگ صندوق را برگشاد

زن گازر آن ديد خيره بماند

بروبر جهان آفرين را بخواند

رخی ديد تابان ميان حرير

به ديدار ماننده ی اردشير

پر از در خوشاب بالين او

عقيق و زبرجد به پايين او

به دست چپش سرخ دينار بود

سوی راست ياقوت شهوار بود

بدو داد زن زود پستان شير

ببد شاد زان کودک دلپذير

ز خوبی آن کودک و خواسته

دل او ز غم گشت پيراسته

بدو گفت گازر که اين را به جان

خريدار باشيم تا جاودان

که اين کودک نامداری بود

گر او در جهان شهرياری بود

زن گازر او را چو پيوند خويش

بپرورد چونانک فرزند خويش

سيم روز داراب کردند نام

کز آب روان يافتندش کنام

چنان بد که روزی زن پاک رای

سخن گفت هرگونه با کدخدای

که اين گوهران را چه سازی کنون

که باشد بدين دانشت رهنمون

به زن گفت گازر که اين نيک جفت

چه خاک و چه گوهرمرا در نهفت

همان به کزين شهر بيرون شويم

ز تنگی و سختی به هامون شويم

به شهری که ما را ندانند کس

که خواريم و ناشادگر دست رس

به شبگير گازر بنه برنهاد

برفت و نکرد از بر و بوم ياد

ببردند داراب را در کنار

نکردند جز گوهر و زر به بار

بپيمود زان مرز فرسنگ شست

به شهری دگر ساخت جای نشست

به بيگانه شهر اندرون ساخت جای

بران سان که پرمايه تر کدخدای

به شهری که بد نامور مهتری

فرستاد نزديک او گوهری

ازو بستدی جامه و سيم و زر

چنين تا فراوان نماند از گهر

به خانه جز از سرخ گوگرد نيز

نماند از بد و نيک صندوق چيز

زن گازر از چيز شد رهنمای

چنين گفت يک روز با کدخدای

که ما بی نيازيم زين کارکرد

توانگر شدی گرد پيشه مگرد

چنين داد پاسخ بدو کدخدای

که اين جفت پاکيزه و رهنمای

همی پيشه خوانی ز پيشه چه بيش

هميشه ز هر کار پيشه است پيش

تو داراب را پاک و نيکو بدار

بدان تا چه بار آورد روزگار

همی داشتندش چنان ارجمند

که از تند بادی نديدی گزند

چو برگشت چرخ از برش چند سال

يکی کودکی گشت با فر و يال

به کشتی شدی با بزرگان به کوی

کسی را نبودی تن و زور اوی

همه کودکان همگروه آمدند

به يکبارگی زو ستوه آمدند

به فرياد شد گازر از کار او

همی تيره شد تيز بازار او

بدو گفت کاين جامه برزن به سنگ

که از پيشه جستن ترا نيست ننگ

چو داراب زان پيشه بگريختی

همی گازر از ديده خون ريختی

شدی روزگارش به جستن دو بهر

نشان خواستی زو به دشت و به شهر

به جاييش ديدی کمانی به دست

به آيين گشاده بر و بسته شست

کمان بستدی سرد گفتی بدوی

که ای پرزيان گرگ پرخاشجوی

چه گردی همی گرد تير و کمان

به خردی چرا گشته ای بدگمان

به گازر چنين گفت کای باب من

چرا تيره گردانی اين آب من

به فرهنگيان ده مرا از نخست

چو آموختم زند و استا درست

ازان پس مرا پيشه فرمان و جوی

کنون از من اين کدخدايی مجوی

بدو مرد گازر بسی برشمرد

ازان پس به فرهنگيانش سپرد

بياموخت فرهنگ و شد برمنش

برآمد ز پيغاره و سرزنش

بدان پروراننده گفت ای پدر

نيايد ز من گازری کارگر

ز من جای مهرت بی انديشه کن

ز گيتی سواری مرا پيشه کن

نگه کرد گازر سواری تمام

عنان پيچ و اسپ افگن و ني کنام

سپردش بدو روزگاری دراز

بياموخت هرچش بدان بد نياز

عنان و سنان و سپر داشتن

به آوردگه باره برگاشتن

همان زخم چوگان و تير و کمان

هنرجوی دور از بد بدگمان

بران گونه شد زين هنرها که چنگ

نسودی به آورد با او پلنگ

به گازر چنين گفت روزی که من

همی اين نهان دارم از انجمن

نجنبد همی بر تو بر مهر من

نماند به چهر تو هم چهر من

شگفت آيدم چون پسر خوانيم

به دکان بر خويش بنشانيم

بدو گفت گازر که اينت سخن

دريغ آن شده رنجهای کهن

تراگر منش زان من برتر است

پدرجوی را راز با مادر است

چنان بد که يک روز گازر برفت

ز خانه سوی رود يازيد تفت

در خانه را تنگ داراب بست

بيامد به شمشير يازيد دست

به زن گفت کژی و تاری مجوی

هرآنچت بپرسم سخن راست گوی

شما را که باشم به گوهر کيم

به نزديک گازر ز بهر چيم

زن گازر از بيم زنهار خواست

خداوند داننده را يار خواست

بدو گفت خون سر من مجوی

بگويم ترا هرچ گفتی بگوی

سخنها يکايک بر و بر شمرد

بکوشيد وز کار کژی نبرد

ز صندوق وز کودک شيرخوار

ز دينار وز گوهر شاهوار

بدو گفت ما دستکاران بديم

نه از تخمه ی کامکاران بديم

ازان تو داريم چيزی که هست

ز پوشيدنی جامه و برنشست

پرستنده ماييم و فرمان تراست

نگر تا چه بايد تن و جان تراست

چو بشنيد داراب خيره بماند

روان را به انديشه اندر نشاند

بدو گفت زين خواسته هيچ ماند

وگر گازر آن را همه برفشاند

که باشد بهای يکی بارگی

بدين روز کندی و بيچارگی

چنين داد پاسخ که بيش است ازين

درخت برومند و باغ و زمين

بدو داد دينار چندانک بود

بماند آن گران گوهر نابسود

به دينار اسپی خريد او پسند

يکی کم بها زين و ديگر کمند

يکی مرزبان بود با سنگ و رای

بزرگ و پسنديده و رهنمای

خراميد داراب نزديک اوی

پرانديشه بد جان تاريک اوی

همی داشتش مرزبان ارجمند

ز گيتی نيامد بروبر گزند

چنان بد که آمد سپاهی ز روم

به غارت بران مرز آباد بوم

به رزم اندرون مرزبان کشته شد

سر لشکرش زان سخن گشته شد

چو آگاهی آمد به نزد همای

که رومی نهاد اندرين مرز پای

يکی مرد بد نام او رشنواد

سپهبد بد او هم سپهبدنژاد

بفرمود تا برکشد سوی روم

به شمشير ويران کند روی بوم

سپه گرد کرد آن زمان رشنواد

عرض گاه بنهاد و روزی بداد

چو بشنيد داراب شد شادکام

به نزديک او رفت و بنوشت نام

سپه چون فراوان شد از هر دری

همی آمد از هر سوی لشکری

بيامد ز کاخ همايون همای

خود و مرزبانان پاکيز هرای

بدان تا سپه پيش او بگذرند

تن و نام و ديوانها بشمرند

همی بود چندی بران پهن دشت

چو لشکر فراوان برو برگذشت

چو داراب را ديد با فر و برز

به گردن برآورده پولاد گرز

تو گفتی همه دشت پهنای اوست

زمين زير پوينده بالای اوست

چو ديد آن بر و چهر هی دلپذير

ز پستان مادر بپالود شير

بپرسيد و گفت اين سوار از کجاست

بدين شاخ و اين برز و بالای راست

نمايد که اين نامداری بود

خردمند و جنگی سواری بود

دلير و سرافراز و کنداور است

وليکن سليحش نه اندرخور است

چو داراب را فرمند آمدش

سپه را سراسر پسند آمدش

ز اختر يکی روزگاری گزيد

ز بهر سپهبد چنان چون سزيد

چو جنگ آوران را يکی گشت رای

ببردند لشکر ز پيش همای

فرستاد بيدار کارآگهان

بدان تا نماند سخن در نهان

ز نيک و بد لشکر آگاه بود

ز بدها گمانيش کوتاه بود

همی رفت منزل به منزل سپاه

زمين پر سپاه آسمان پر ز ماه

چنان بد که روزی يکی تندباد

برآمد غمی گشت زان رشنواد

يکی رعد و باران با برق و جوش

زمين پر ز آب آسمان پرخروش

به هر سو ز باران همی تاختند

به دشت اندرون خيمه ها ساختند

غمی بود زان کار داراب نيز

ز باران همی جست راه گريز

نگه کرد ويران يکی جای ديد

ميانش يکی طاق بر پای ديد

بلند و کهن بود و آزرده بود

يکی خسروی جای پر پرده بود

نه خرگاه بودش نه پرده سرای

نه خيمه نه انباز و نه چارپای

بران طاق آزرده بايست خفت

چو تنها تنی بود بی يار و جفت

سپهبد همی گرد لشکر بگشت

بران طاق آزرده اندر گذشت

ز ويران خروشی به گوش آمدش

کزان سهم جای خروش آمدش

که ای طاق آزرده هشيار باش

برين شاه ايران نگهدار باش

نبودش يکی خيمه و يار و جفت

بيامد به زير تو اندر بخفت

چنين گفت با خويشتن رشنواد

که اين بانگ رعدست گر تندباد

دگر باره آمد ز ايوان خروش

که ای طاق چشم خرد را مپوش

که در تست فرزند شاه اردشير

ز باران مترس اين سخن يادگير

سيم بار آوازش آمد به گوش

شگفتی دلش تنگ شد زان خروش

به فرزانه گفت اين چه شايد بدن

يکی را سوی طاق بايد شدن

ببينيد تا اندرو خفته کيست

چنين بر تن خود برآشفته کيست

برفتند و ديدند مردی جوان

خردمند و با چهر هی پهلوان

همه جامه و باره و تر و تباه

ز خاک سيه ساخته جايگاه

به پيش سپهبد بگفت آنچ ديد

دل پهلوان زان سخن بردميد

بفرمود کو را بخوانيد زود

خروشی برين سان که يارد شنود

برفتند و گفتند کای خفته مرد

ازين خواب برخيز و بيدار گرد

چو دارا به اسپ اندر آورد پای

شکسته رواق اندر آمد ز جای

چو سالار شاه آن شگفتی بديد

سرو پای داراب را بنگريد

چنين گفت کاينت شگفتی شگفت

کزين برتر انديشه نتوان گرفت

بشد تيز با او به پرده سرای

همی گفت کای دادگر يک خدای

کسی در جهان اين شگفتی نديد

نه از کار ديده بزرگان شنيد

بفرمود تا جامه ها خواستند

به خرگاه جايی بياراستند

به کردار کوه آتشی برفروخت

بسی عود و با مشک و عنبر بسوخت

چو خورشيد سر برزد از کوهسار

سپهبد برفتن بر آراست کار

بفرمود تا موبدی رهنمای

يکی دست جامه ز سر تا به پای

يکی اسپ با زين و زرين ستام

کمندی و تيغی به زرين نيام

به داراب دادند و پرسيد زوی

که ای شيردل مهتر نامجوی

چو مردی تو و زادبومت کجاست

سزد گر بگويی همه راه راست

چو بشنيد داراب يکسر بگفت

گذشته همی برگشاد از نهفت

بران سان که آن زن برو کرد ياد

سخنها همی گفت با رشنواد

ز صندوق و ياقوت و بازوی خويش

ز دينار و ديبا به پهلوی خويش

يکايک به سالار لشکر بگفت

ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت

هم انگه فرستاد کس رشنواد

فرستاده را گفت بر سان باد

زن گازر و گازر و مهره را

بياريد بهرام و هم زهره را

بگفت اين و زان جايگه برگرفت

ازان مرز تا روم لشکر گرفت

سپهبد طلايه به داراب داد

طلايه سنان را به زهر آب داد

هم انگه طلايه بيامد ز روم

وزين سو نگهدار اين مرز و بوم

زناگه دو لشکر بهم بازخورد

برآمد هم آنگاه گرد نبرد

همه يک به ديگر برآميختند

چو رود روان خون همی ريختند

چو داراب ديد آن سپاه نبرد

به پيش اندر آمد به کردار گرد

ازان لشکر روم چندان بکشت

که گفتی فلک تيغ دارد به مشت

همی رفت زان گونه بر سان شير

نهنگی به چنگ اژدهايی به زير

چنين تا به لشکرگه روميان

همی تاخت بر سان شير ژيان

زمين شد ز رومی چو دريای خون

جهانجوی را تيغ شد رهنمون

به پيروزی از روميان گشت باز

به نزديک سالار گردنفراز

بسی آفرين يافت از رشنواد

که اين لشکر شاه بی تو مباد

چو ما بازگرديم زين رزم روم

سپاه اندر آيد به آباد بوم

تو چندان نوازش بيابی ز شاه

ز اسپ و ز مهر و ز تيغ و کلاه

همه شب همی لشکر آراستند

سليح سواران بپيراستند

چو خورشيد برزد سر از تيره راغ

زمين شد به کردار روشن چراغ

بهم بازخوردند هر دو سپاه

شد از گرد خورشيد تابان سياه

چو داراب پيش آمد و حمله برد

عنان را به اسپ تگاور سپرد

به پيش صف روميان کس نماند

ز گردان شمشيرزن بس نماند

به قلب سپاه اندر آمد چو گرگ

پراگنده کرد آن سپاه بزرگ

وزان جايگه شد سوی ميمنه

بياورد چندی سليح و بنه

همه لشکر روم برهم دريد

کسی از يلان خويشتن را نديد

دليران ايران به کردار شير

همی تاختند از پس اندر دلير

بکشتند چندان ز رومی سپاه

که گل شد ز خون خاک آوردگاه

چهل جاثليق از دليران بکشت

بيامد صليبی گرفته به مشت

چو زو رشنواد آن شگفتی بديد

ز شادی دل پهلوان بردميد

برو آفرين کرد و چندی ستود

بران آفرين مهربانی فزود

شب آمد جهان قيرگون شد به رنگ

همی بازگشتند يکسر ز جنگ

سپهبد به لشکرگه روميان

برآسود و بگشاد بند ميان

ببخشيد در شب بسی خواسته

شد از خواسته لشکر آراسته

فرستاد نزديک داراب کس

که ای شيردل مرد فريادرس

نگه کن کنون تا پسند تو چيست

وزی خواسته سودمند تو چيست

نگه دار چيزی که رای آيدت

ببخش آنچ دل رهنمای آيدت

هرآنچ آن پسندت نيايد ببخش

تو نامی تری از خداوند رخش

چو آن ديد داراب شد شادکام

يکی نيزه برداشت از بهر نام

فرستاد ديگر سوی رشنواد

بدو گفت پيروز بادی و شاد

چو از باختر تيره شد روی مهر

بپوشيد ديبای مشکين سپهر

همان پاس از تيره شب درگذشت

طلايه پراگنده بر گرد دشت

غو پاسبان خاست چون زلزله

همی شد چو اواز شير يله

چو زرين سپر برگرفت آفتاب

سر جنگجويان برآمد ز خواب

ببستند گردان ايران ميان

همی تاختند از پس روميان

به شمشير تيز آتش افروختند

همه شهرها را همی سوختند

ز روم و ز رومی برانگيخت گرد

کس از بوم و بر ياد ديگر نکرد

خروشی به زاری برآمد ز روم

که بگذاشتند آن دلارام بوم

به قيصر بر از کين جهان تنگ شد

رخ نامدارانش بی رنگ شد

فرستاده آمد بر رشنواد

که گر دادگر سر نپيچد ز داد

شدند آنک جنگی بد از جنگ سير

سر بخت روم اندرآمد به زير

که گر باژ خواهيد فرمان کنيم

بنوی يکی باز پيمان کنيم

فرستاد قيصر ز هر گونه چيز

ابا برده ها بدره بسيار نيز

سپهبد پذيرفت زو آنچ بود

ز دينار وز گوهر نابسود

وزان جايگه بازگشتند شاد

پسنديده داراب با رشنواد

به منزل بران طاق ويران رسيد

که داراب را اندرو خفته ديد

زن گازر و شوی و گوهر بهم

شده هر دو از بيم خواری دژم

از آنکس کشان خواند از جای خويش

به يزدان پناهيد و رفتند پيش

چو ديد آن زن و شوی را رشنواد

ز هر گونه پرسيد و کردند ياد

بگفتند با او سخن هرچ بود

ز صندوق وز گوهر نابسود

ز رنج و ز پروردن شيرخوار

ز تيمار وز گردش روزگار

چنين گفت با شوی و زن رشنواد

که پيروز باشيد همواره شاد

که کس در جهان اين شگفتی نديد

نه از موبد پير هرگز شنيد

هم اندر زمان مرد پاکيزه رای

يکی نامه بنوشت نزد همای

ز داراب وز خواب و آرامگاه

هم از جنگ او اندران رزمگاه

وزان کو به اسپ اندر آورد پای

هم انگاه طاق اندر آمد ز جای

از آواز که آمد مر او را به گوش

ز تنگی که شد رشنواد از خروش

ز گازر سخن هرچ بشنيد نيز

ز صندوق وز کودک خرد و چيز

به نامه درون سربسر ياد کرد

برون کرد آنگه هيونی چو گرد

همان سرخ گوهر بدو داد و گفت

که با باد بايد که گردی تو جفت

فرستاده تازان بيامد ز جای

بياورد ياقوت نزد همای

به شاه جهاندار نامه بداد

شنيده بگفت از لب رشنواد

چو آن نامه برخواند و ياقوت ديد

سرشکش ز مژگان به رخ بر چکيد

بدانست کان روز کامد به دشت

بفرمود تا پيش لشکر گذشت

بديد آن جوانی که بد فرمند

به رخ چون بهار و به بالا بلند

نبودست جز پاک فرزند اوی

گرانمايه شاخ برومند اوی

فرستاده را گفت گريان همای

که آمد جهان را يکی کدخدای

نبود ايچ ز ا نديشه مغزم تهی

پر از درد بودم ز شاهنشهی

ز دادار گيهان دلم پرهراس

کجا گشته بودم ازو ناسپاس

وزان نيز کان بيگنه را که يافت

کسی يافت گر سوی دريا شتافت

که يزدان پسر داد و نشناختم

به آب فرات اندر انداختم

به بازوش بر بستم اين يک گهر

پسر خوار شد چون بميرد پدر

کنون ايزد او را بمن بازداد

به پيروز نام و پی رشنواد

ز دينار گنجی فرو ريختند

می و مشک و گوهر برآميختند

ببخشيد بر هرک بودش نياز

دگر هفته گنج درم کرد باز

به جايی که دانست کاتشکد هست

وگر زند و استا و جشن سد هست

ببخشيد گنجی برين گونه نيز

به هر کشوری بر پراگنده چيز

به روز دهم بامداد پگاه

سپهبد بيامد به نزديک شاه

بزرگان و داراب با او بهم

کسی را نگفتند از بيش و کم

ز درگاه پرده فروهشت شاه

به يک هفته کس را ندادند راه

جهاندار زرين يکی تخت کرد

دو کرسی ز پيروزه و لاژورد

يکی تاج پرگوهر شاهوار

دو ياره يکی طوق گوهرنگار

همه جامه ی خسروانی به زر

درو بافته چند گونه گهر

نشسته ستاره شمر پيش شاه

ز اختر همی کرد روزی نگاه

به شهريور بهمن از بامداد

جهاندار داراب را بار داد

يکی جام پر سرخ ياقوت کرد

يکی ديگری پر ز ياقوت زرد

چو آمد به نزديک ايوان فراز

همای آمد از دور و بردش نماز

برافشاند آن گوهر شاهوار

فرو ريخت از ديده خون برکنار

پسر را گرفت اندر آغوش تنگ

ببوسيد و ببسود رويش به چنگ

بياورد و بر تخت زرين نشاند

دو چشمش ز ديدار او خيره ماند

چو داراب بر تخت شاهی نشست

همای آمد و تاج شاهی به دست

بياورد و بر تارک او نهاد

جهان را به ديهيم او مژده داد

چو از تاج دارا فروزش گرفت

هما اندران کار پوزش گرفت

به داراب گفت آنچ اندر گذشت

چنان دان که بر ما همه بادگشت

جوانی و گنج آمد و رای زن

پدر مرده و شاه بی رای زن

اگر بد کند زو مگير آن به دست

که جز تخت هرگز مبادت نشست

چنين داد پاسخ به مادر جوان

که تو هستی از گوهر پهلوان

نباشد شگفت ار دل آيد به جوش

به يک بد تو چندين چه داری خروش

جهان آفرين از تو خشنود باد

دل بدسگالانت پر دود باد

ز من يادگاری بود اين سخن

که هرگز نگردد به دفتر کهن

برو آفرين کرد فرخ همای

که تا جای باشد تو بادی به جای

بفرمود تا موبد موبدان

بخواند ز هر کشوری بخردان

هم از لشکر آنکس که بد نامدار

سرافراز شيران خنجرگزار

بفرمود تا خواندند آفرين

به شاهی بران نامدار زمين

چو بر تاج شاه آفرين خواندند

بران تخت بر گوهر افشاندند

بگفت آنک اندر نهان کرده بود

ازان کرده بسيار غم خورده بود

بدانيد کز بهمن شهريار

جزين نيست اندر جهان يادگار

به فرمان او رفت بايد همه

که او چون شبانست و گردان رمه

بزرگی و شاهی و لشکر وراست

بدو کرد بايد همی پشت راست

به شادی خروشی برآمد ز کاخ

که نورسته ديدند فرخنده شاخ

ببردند چندان ز هر سو نثار

که شد ناپديد اندران شهريار

جهان پر شد از شادمانی و داد

کی را نيامد ازان رنج ياد

همای آن زمان گفت با موبدان

که ای نامور باگهر بخردان

به سی و دو سال آنک کردم به رنج

سپردم بدو پادشاهی و گنج

شما شاد باشيد و فرمان بريد

ابی رای او يک نفس مشمريد

چو داراب از تخت کی گشت شاد

به آرام ديهيم بر سر نهاد

زن گازر و گازر آمد دوان

بگفتند کای شهريار جوان

نشست کيی بر تو فرخنده باد

سر بدسگالان تو کنده باد

بفرمود داراب ده بدره زر

بيارند پرمايه جامی گهر

ز هر جامه يی تخته فرمود پنج

بدادند آنرا که او ديد رنج

بدو گفت کای گازر پيشه دار

هميشه روان را به انديشه دار

مگر زاب صندوق يابی يکی

چو دارا بدو اندرون کودکی

برفتند يک لب پر از آفرين

ز دادار بر شهريار زمين

کنون اختر گازر اندرگذشت

به دکان شد و برد اشنان به دشت

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: