050/02- پادشاهی هرمز يک سال بود

شاهنامه » پادشاهی هرمز يک سال بود

پادشاهی هرمز يک سال بود

چو هرمز برآمد به تخت پدر

به سر برنهاد آن کيی تاج زر

چو پيروز را ويژه گفتی ز خشم

همی آب رشک اندر آمد به چشم

سوی شاه هيتال شد ناگهان

ابا لشکر و گنج و چندی مهان

چغانی شهی بد فغانيش نام

جهانجوی با لشکر و گنج و کام

فغانيش را گفت کای ني کخواه

دو فرزند بوديم زيبای گاه

پدر تاج شاهی به کهتر سپرد

چو بيدادگر بد سپرد و بمرد

چو لشکر دهی مر مرا گنج هست

سليح و بزرگی و نيروی دست

فغانی بدو گفت که آری رواست

جهاندار هم بر پدر پادشاست

به پيمان سپارم سپاهی تو را

نمايم سوی داد راهی تو را

که باشد مرا ترمذ و ويسه گرد

که خون عهد اين دارم از يزدگرد

بدو گفت پيروز کری رواست

فزون زان بتو پادشاهی سزاست

بدو داد شمشيرزن س یهزار

ز هيتاليان لشکری نامدار

سپاهی بياورد پيروزشاه

که از گرد تاريک شد چرخ ماه

برآويخت با هرمز شهريار

فراوان ببودستشان کارزار

سرانجام هرمز گرفتار شد

همه تاجها پيش او خوار شد

چو پيروز روی برادر بديد

دلش مهر پيوند او برگزيد

بفرمود تا بارگی برنشست

بشد تيز و ببسود رويش بدست

فرستاد بازش بايوان خويش

بدو خوانده بد عهد و پيمان خويش

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: