009- پادشاهی نوذر

شاهنامه » پادشاهی نوذر

پادشاهی نوذر

چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت

ز کيوان کلاه کيی برفراشت

به تخت منوچهر بر بار داد

بخواند انجمن را و دينار داد

برين برنيامد بسی روزگار

که بيدادگر شد سر شهريار

ز گيتی برآمد به هر جای غو

جهان را کهن شد سر از شاه نو

چو او رسمهای پدر درنوشت

ابا موبدان و ردان تيز گشت

همی مردمی نزد او خوار شد

دلش برده ی گنج و دينار شد

کديور يکايک سپاهی شدند

دليران سزاوار شاهی شدند

چو از روی کشور برآمد خروش

جهانی سراسر برآمد به جوش

بترسيد بيدادگر شهريار

فرستاد کس نزد سام سوار

به سگسار مازندران بود سام

فرستاد نوذر بر او پيام

خداوند کيوان و بهرام و هور

که هست آفريننده ی پيل و مور

نه دشواری از چيز برترمنش

نه آسانی از اندک اندر بوش

همه با توانايی او يکيست

اگر هست بسيار و گر اندکيست

کنون از خداوند خورشيد و ماه

ثنا بر روان منوچهر شاه

ابر سام يل باد چندان درود

که آيد همی ز ابر باران فرود

مران پهلوان جهانديده را

سرافراز گرد پسنديده را

هميشه دل و هوشش آباد باد

روانش ز هر درد آزاد باد

شناسد مگر پهلوان جهان

سخنها هم از آشکار و نهان

که تا شاه مژگان به هم برنهاد

ز سام نريمان بسی کرد ياد

هميدون مرا پشت گرمی بدوست

که هم پهلوانست و هم شاه دوست

نگهبان کشور به هنگام شاه

ازويست رخشنده فرخ کلاه

کنون پادشاهی پرآشوب گشت

سخنها از اندازه اندر گذشت

اگر برنگيرد وی آن گرز کين

ازين تخت پردخته ماند زمين

چو نامه بر سام نيرم رسيد

يکی باد سرد از جگر برکشيد

به شبگير هنگام بانگ خروس

برآمد خروشيدن بوق و کوس

يکی لشکری راند از گرگسار

که دريای سبز اندرو گشت خوار

چو نزديک ايران رسيد آن سپاه

پذيره شدندش بزرگان به راه

پياده همه پيش سام دلير

برفتند و گفتند هر گونه دير

ز بيدادی نوذر تاجور

که بر خيره گم کرد راه پدر

جهان گشت ويران ز کردار اوی

غنوده شد آن بخت بيدار اوی

بگردد همی از ره بخردی

ازو دور شد فره ی ايزدی

چه باشد اگر سام يل پهلوان

نشيند برين تخت روشن روان

جهان گردد آباد با داد او

برويست ايران و بنياد او

که ما بنده باشيم و فرمان کنيم

روانها به مهرش گروگان کنيم

بديشان چنين گفت سام سوار

که اين کی پسندد ز من کردگار

که چون نوذری از نژاد کيان

به تخت کيی بر کمر بر ميان

به شاهی مرا تاج بايد بسود

محالست و اين کس نيارد شنود

خود اين گفت يارد کس اندر جهان

چنين زهره دارد کس اندر نهان

اگر دختری از منوچهر شاه

بران تخت زرين شدی با کلاه

نبودی جز از خاک بالين من

بدو شاد بودی جهانبين من

دلش گر ز راه پدر گشت باز

برين برنيامد زمانی دراز

هنوز آهنی نيست زنگار خورد

که رخشنده دشوار شايدش کرد

من آن ايزدی فره باز آورم

جهان را به مهرش نياز آورم

شما بر گذشته پشيمان شويد

به نوی ز سر باز پيمان شويد

گر آمرزش کردگار سپهر

نيابيد و از نوذر شاه مهر

بدين گيتی اندر بود خشم شاه

به برگشتن آتش بود جايگاه

بزرگان ز کرده پشيمان شدند

يکايک ز سر باز پيمان شدند

چو آمد به درگاه سام سوار

پذيره شدش نوذر شهريار

به فرخ پی نامور پهلوان

جهان سر به سر شد به نوی جوان

به پوزش مهان پيش نوذر شدند

به جان و به دل ويژه کهتر شدند

برافروخت نوذر ز تخت مهی

نشست اندر آرام با فرهی

جهان پهلوان پيش نوذر به پای

پرستنده او بود و هم رهنمای

به نوذر در پندها را گشاد

سخنهای نيکو بسی کرد ياد

ز گرد فريدون و هوشنگ شاه

همان از منوچهر زيبای گاه

که گيتی بداد و دهش داشتند

به بيداد بر چشم نگماشتند

دل او ز کژی به داد آوريد

چنان کرد نوذر که او رای ديد

دل مهتران را بدو نرم کرد

همه داد و بنياد آزرم کرد

چو گفته شد از گفتنيها همه

به گردنکشان و به شاه رمه

برون رفت با خلعت نوذری

چه تخت و چه تاج و چه انگشتری

غلامان و اسپان زرين ستام

پر از گوهر سرخ زرين دو جام

برين نيز بگذشت چندی سپهر

نه با نوذر آرام بودش نه مهر

پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه

بشد آگهی تا به توران سپاه

ز نارفتن کار نوذر همان

يکايک بگفتند با بدگمان

چو بشنيد سالار ترکان پشنگ

چنان خواست کايد به ايران به جنگ

يکی ياد کرد از نيا زادشم

هم از تور بر زد يکی تيز دم

ز کار منوچهر و از لشکرش

ز گردان و سالار و از کشورش

همه نامداران کشورش را

بخواند و بزرگان لشکرش را

چو ارجسپ و گرسيوز و بارمان

چو کلباد جنگی هژبر دمان

سپهبدش چون ويسه ی تيزچنگ

که سالار بد بر سپاه پشنگ

جهان پهلوان پورش افراسياب

بخواندش درنگی و آمد شتاب

سخن راند از تور و از سلم گفت

که کين زير دامن نشايد نهفت

کسی را کجا مغز جوشيده نيست

برو بر چنين کار پوشيده نيست

که با ما چه کردند ايرانيان

بدی را ببستند يک يک ميان

کنون روز تندی و کين جستنست

رخ از خون ديده گه شستنست

ز گفت پدر مغز افراسياب

برآمد ز آرام وز خورد و خواب

به پيش پدر شد گشاده زبان

دل آگنده از کين کمر برميان

که شايسته ی جنگ شيران منم

هم آورد سالار ايران منم

اگر زادشم تيغ برداشتی

جهان را به گرشاسپ نگذاشتی

ميان را ببستی به کين آوری

بايران نکردی مگر سروری

کنون هرچه مانيده بود از نيا

ز کين جستن و چاره و کيميا

گشادنش بر تيغ تيز منست

گه شورش و رستخيز منست

به مغز پشنگ اندر آمد شتاب

چو ديد آن سهی قد افراسياب

بر و بازوی شير و هم زور پيل

وزو سايه گسترده بر چند ميل

زبانش به کردار برنده تيغ

چو دريا دل و کف چو بارنده ميغ

بفرمود تا برکشد تيغ جنگ

به ايران شود با سپاه پشنگ

سپهبد چو شايسته بيند پسر

سزد گر برآرد به خورشيد سر

پس از مرگ باشد سر او به جای

ازيرا پسر نام زد رهنمای

چو شد ساخته کار جنگ آزمای

به کاخ آمد اغريرث رهنمای

به پيش پدر شد پرانديشه دل

که انديشه دارد همی پيشه دل

چنين گفت کای کار ديده پدر

ز ترکان به مردی برآورده سر

منوچهر از ايران اگر کم شدست

سپهدار چون سام نيرم شدست

چو گرشاسپ و چون قارن رزم زن

جز اين نامداران آن انجمن

تو دانی که با سلم و تور سترگ

چه آمد ازان تيغ زن پير گرگ

نيا زادشم شاه توران سپاه

که ترگش همی سود بر چرخ و ماه

ازين در سخن هيچ گونه نراند

به آرام بر نامه ی کين نخواند

اگر ما نشوريم بهتر بود

کزين جنبش آشوب کشور بود

پسر را چنين داد پاسخ پشنگ

که افراسياب آن دلاور نهنگ

يکی نره شيرست روز شکار

يکی پيل جنگی گه کارزار

ترا نيز با او ببايد شدن

به هر بيش و کم رای فرخ زدن

نبيره که کين نيا را نجست

سزد گر نخوانی نژادش درست

چو از دامن ابر چين کم شود

بيابان ز باران پر از نم شود

چراگاه اسپان شود کوه و دشت

گياها ز يال يلان برگذشت

جهان سر به سر سبز گردد ز خويد

به هامون سراپرده بايد کشيد

سپه را همه سوی آمل براند

دلی شاد بر سبزه و گل براند

دهستان و گرگان همه زير نعل

بکوبيد وز خون کنيد آب لعل

منوچهر از آن جايگه جنگجوی

به کينه سوی تور بنهاد روی

بکوشيد با قارن رزم زن

دگر گرد گرشاسپ زان انجمن

مگر دست يابيد بر دشت کين

برين دو سرافراز ايران زمين

روان نياگان ما خوش کنيد

دل بدسگالان پرآتش کنيد

چنين گفت با نامور نامجوی

که من خون به کين اندر آرم به جوی

چو دشت از گيا گشت چون پرنيان

ببستند گردان توران ميان

سپاهی بيامد ز ترکان و چين

هم از گرزداران خاور زمين

که آن را ميان و کرانه نبود

همان بخت نوذر جوانه نبود

چو لشکر به نزديک جيحون رسيد

خبر نزد پور فريدون رسيد

سپاه جهاندار بيرون شدند

ز کاخ همايون به هامون شدند

به راه دهستان نهادند روی

سپهدارشان قارن رزم جوی

شهنشاه نوذر پس پشت اوی

جهانی سراسر پر از گفت و گوی

چو لشکر به پيش دهستان رسيد

تو گفتی که خورشيد شد ناپديد

سراپرده ی نوذر شهريار

کشيدند بر دشت پيش حصار

خود اندر دهستان نياراست جنگ

برين بر نيامد زمانی درنگ

که افراسياب اندر ايران زمين

دو سالار کرد از بزرگان گزين

شماساس و ديگر خزروان گرد

ز لشکر سواران بديشان سپرد

ز جنگ آوران مرد چون سی هزار

برفتند شايسته ی کارزار

سوی زابلستان نهادند روی

ز کينه به دستان نهادند روی

خبر شد که سام نريمان بمرد

همی دخمه سازد ورا زال گرد

ازان سخت شادان شد افراسياب

بديد آنکه بخت اندر آمد به خواب

بيامد چو پيش دهستان رسيد

برابر سراپرده ای برکشيد

سپه را که دانست کردن شمار

برو چارصد بار بشمر هزار

بجوشيد گفتی همه ريگ و شخ

بيابان سراسر چو مور و ملخ

ابا شاه نوذر صد و چل هزار

همانا که بودند جنگی سوار

به لشکر نگه کرد افراسياب

هيونی برافگند هنگام خواب

يکی نامه بنوشت سوی پشنگ

که جستيم نيکی و آمد به چنگ

همه لشکر نوذر ار بشکريم

شکارند و در زير پی بسپريم

دگر سام رفت از در شهريار

همانا نيايد بدين کارزار

ستودان همی سازدش زال زر

ندارد همی جنگ را پای و پر

مرا بيم ازو بد به ايران زمين

چو او شد ز ايران بجوييم کين

همانا شماساس در نيمروز

نشستست با تاج گيتی فروز

به هنگام هر کار جستن نکوست

زدن رای با مرد هشيار و دوست

چو کاهل شود مرد هنگام کار

ازان پس نيابد چنان روزگار

هيون تکاور برآورد پر

بشد نزد سالار خورشيد فر

سپيده چو از کوه سر برکشيد

طلايه به پيش دهستان رسيد

ميان دو لشکر دو فرسنگ بود

همه ساز و آرايش جنگ بود

يکی ترک بد نام او بارمان

همی خفته را گفت بيدار مان

بيامد سپه را همی بنگريد

سراپرده ی شاه نوذر بديد

بشد نزد سالار توران سپاه

نشان داد ازان لشکر و بارگاه

وزان پس به سالار بيدار گفت

که ما را هنر چند بايد نهفت

به دستوری شاه من شيروار

بجويم ازان انجمن کارزار

ببينند پيدا ز من دستبرد

جز از من کسی را نخوانند گرد

چنين گفت اغريرث هوشمند

که گر بارمان را رسد زين گزند

دل مرزبانان شکسته شود

برين انجمن کار بسته شود

يکی مرد بی نام بايد گزيد

که انگشت ازان پس نبايد گزيد

پرآژنگ شد روی پور پشنگ

ز گفتار اغريرث آمدش ننگ

بروی دژم گفت با بارمان

که جوشن بپوش و به زه کن کمان

تو باشی بران انجمن سرفراز

به انگشت دندان نيايد به گاز

بشد بارمان تا به دشت نبرد

سوی قارن کاوه آواز کرد

کزين لشکر نوذر نامدار

که داری که با من کند کارزار

نگه کرد قارن به مردان مرد

ازان انجمن تا که جويد نبرد

کس از نامدارانش پاسخ نداد

مگر پيرگشته دلاور قباد

دژم گشت سالار بسيار هوش

ز گفت برادر برآمد به جوش

ز خشمش سرشک اندر آمد به چشم

از آن لشکر گشن بد جای خشم

ز چندان جوان مردم جنگجوی

يکی پير جويد همی رزم اوی

دل قارن آزرده گشت از قباد

ميان دليران زبان برگشاد

که سال تو اکنون به جايی رسيد

که از جنگ دستت ببايد کشيد

تويی مايه ور کدخدای سپاه

همی بر تو گردد همه رای شاه

بخون گر شود لعل مويی سپيد

شوند اين دليران همه نااميد

شکست اندرآيد بدين رزم گاه

پر از درد گردد دل ني کخواه

نگه کن که با قارن رزم زن

چه گويد قباد اندران انجمن

بدان ای برادر که تن مرگ راست

سر رزم زن سودن ترگ راست

ز گاه خجسته منوچهر باز

از امروز بودم تن اندر گداز

کسی زنده بر آسمان نگذرد

شکارست و مرگش همی بشکرد

يکی را برآيد به شمشير هوش

بدانگه که آيد دو لشگر به جوش

تنش کرگس و شير درنده راست

سرش نيزه و تيغ برنده راست

يکی را به بستر برآيد زمان

همی رفت بايد ز بن بی گمان

اگر من روم زين جهان فراخ

برادر به جايست با برز و شاخ

يکی دخمه ی خسروانی کند

پس از رفتنم مهربانی کند

سرم را به کافور و مشک و گلاب

تنم را بدان جای جاويد خواب

سپار ای برادر تو پدرود باش

هميشه خرد تار و تو پود باش

بگفت اين و بگرفت نيزه به دست

به آوردگه رفت چون پيل مست

چنين گفت با رزم زن بارمان

که آورد پيشم سرت را زمان

ببايست ماندن که خود روزگار

همی کرد با جان تو کارزار

چنين گفت مر بارمان را قباد

که يکچند گيتی مرا داد داد

به جايی توان مرد کايد زمان

بيايد زمان يک زمان بی گمان

بگفت و برانگيخت شبديز را

بداد آرميدن دل تيز را

ز شبگير تا سايه گسترد هور

همی اين برآن آن برين کرد زور

به فرجام پيروز شد بارمان

به ميدان جنگ اندر آمد دمان

يکی خشت زد بر سرين قباد

که بند کمرگاه او برگشاد

ز اسپ اندر آمد نگونسار سر

شد آن شيردل پير سالار سر

بشد بارمان نزد افراسياب

شکفته دو رخسار با جاه و آب

يکی خلعتش داد کاندر جهان

کس از کهتران نستد آن از مهان

چو او کشته شد قارن رزمجوی

سپه را بياورد و بنهاد روی

دو لشکر به کردار دريای چين

تو گفتی که شد جنب جنبان زمين

درخشيدن تيغ الماس گون

شده لعل و آهار داده به خون

به گرد اندرون همچو دريای آب

که شنگرف بارد برو آفتاب

پر از ناله ی کوس شد مغز ميغ

پر از آب شنگرف شد جان تيغ

به هر سو که قارن برافگند اسپ

همی تافت آهن چو آذرگشسپ

تو گفتی که الماس مرجان فشاند

چه مرجان که در کين همی جان فشاند

ز قارن چو افراسياب آن بديد

بزد اسپ و لشکر سوی او کشيد

يکی رزم تا شب برآمد ز کوه

بکردند و نامد دل از کين ستوه

چو شب تيره شد قارن رزمخواه

بياورد سوی دهستان سپاه

بر نوذر آمد به پرده سرای

ز خون برادر شده دل ز جای

ورا ديد نوذر فروريخت آب

ازان مژه ی سيرناديده خواب

چنين گفت کز مرگ سام سوار

نديدم روان را چنين سوگوار

چو خورشيد بادا روان قباد

ترا زين جهان جاودان بهر باد

کزين رزم وز مرگمان چاره نيست

زمی را جز از گور گهواره نيست

چنين گفت قارن که تا زاد هام

تن پرهنر مرگ را داده ام

فريدون نهاد اين کله بر سرم

که بر کين ايرج زمين بسپرم

هنوز آن کمربند نگشاده ام

همان تيغ پولاد ننهاده ام

برادر شد آن مرد سنگ و خرد

سرانجام من هم برين بگذرد

انوشه بدی تو که امروز جنگ

به تنگ اندر آورد پور پشنگ

چو از لشکرش گشت لختی تباه

از آسودگان خواست چندی سپاه

مرا ديد با گرزه ی گاوروی

بيامد به نزديک من جنگجوی

به رويش بران گونه اندر شدم

که با ديدگانش برابر شدم

يکی جادوی ساخت با من به جنگ

که با چشم روشن نماند آب و رنگ

شب آمد جهان سر به سر تيره گشت

مرا بازو از کوفتن خيره گشت

تو گفتی زمانه سرآيد همی

هوا زير خاک اندر آيد همی

ببايست برگشتن از رزمگاه

که گرد سپه بود و شب شد سياه

برآسود پس لشکر از هر دو روی

برفتند روز دوم جنگجوی

رده برکشيدند ايرانيان

چنان چون بود ساز جنگ کيان

چو افراسياب آن سپه را بديد

بزد کوس رويين و صف برکشيد

چنان شد ز گرد سواران جهان

که خورشيد گفتی شد اندر نهان

دهاده برآمد ز هر دو گروه

بيابان نبود ايچ پيدا ز کوه

برانسان سپه بر هم آويختند

چو رود روان خون همی ريختند

به هر سو که قارن شدی رزمخواه

فرو ريختی خون ز گرد سياه

کجا خاستی گرد افراسياب

همه خون شدی دشت چون رود آب

سرانجام نوذر ز قلب سپاه

بيامد به نزديک او رزمخواه

چنان نيزه بر نيزه انداختند

سنان يک به ديگر برافراختند

که بر هم نپيچد بران گونه مار

شهان را چنين کی بود کارزار

چنين تا شب تيره آمد به تنگ

برو خيره شد دست پور پشنگ

از ايران سپه بيشتر خسته شد

وزان روی پيکار پيوسته شد

به بيچارگی روی برگاشتند

به هامون برافگنده بگذاشتند

دل نوذر از غم پر از درد بود

که تاجش ز اختر پر از گرد بود

چو از دشت بنشست آوای کوس

بفرمود تا پيش او رفت طوس

بشد طوس و گستهم با او به هم

لبان پر ز باد و روان پر ز غم

بگفت آنک در دل مرا درد چيست

همی گفت چندی و چندی گريست

از اندرز فرخ پدر ياد کرد

پر از خون جگر لب پر از باد سرد

کجا گفته بودش که از ترک و چين

سپاهی بيايد به ايران زمين

ازيشان ترا دل شود دردمند

بسی بر سپاه تو آيد گزند

ز گفتار شاه آمد اکنون نشان

فراز آمد آن روز گردنکشان

کس از نامه ی نامداران نخواند

که چندين سپه کس ز ترکان براند

شما را سوی پارس بايد شدن

شبستان بياوردن و آمدن

وزان جا کشيدن سوی زاوه کوه

بران کوه البرز بردن گروه

ازيدر کنون زی سپاهان رويد

وزين لشکر خويش پنهان رويد

ز کار شما دل شکسته شوند

برين خستگی نيز خسته شوند

ز تخم فريدون مگر يک دو تن

برد جان ازين بی شمار انجمن

ندانم که ديدار باشد جزين

يک امشب بکوشيم دست پسين

شب و روز داريد کارآگهان

بجوييد هشيار کار جهان

ازين لشکر ار بد دهند آگهی

شود تيره اين فر شاهنشهی

شما دل مداريد بس مستمند

که بايد چنين بد ز چرخ بلند

يکی را به جنگ اندر آيد زمان

يکی با کلاه مهی شادمان

تن کشته با مرده يکسان شود

طپد يک زمان بازش آسان شود

بدادش مران پندها چون سزيد

پس آن دست شاهانه بيرون کشيد

گرفت آن دو فرزند را در کنار

فرو ريخت آب از مژه شهريار

ازان پس بياسود لشکر دو روز

سه ديگر چو بفروخت گيتی فروز

نبد شاه را روزگار نبرد

به بيچارگی جنگ بايست کرد

ابا لشکر نوذر افراسياب

چو دريای جوشان بد و رود آب

خروشيدن آمد ز پرده سرای

ابا ناله ی کوس و هندی درای

تبيره برآمد ز درگاه شاه

نهادند بر سر ز آهن کلاه

به پرده سرای رد افراسياب

کسی را سر اندر نيامد به خواب

همه شب همی لشکر آراستند

همی تيغ و ژوپين بپيراستند

زمين کوه تا کوه جوشن وران

برفتند با گرزهای گران

نبد کوه پيدا ز ريگ و ز شخ

ز دريا به دريا کشيدند نخ

بياراست قارن به قلب اندرون

که با شاه باشد سپه را ستون

چپ شاه گرد تليمان بخاست

چو شاپور نستوه بر دست راست

ز شبگير تا خور ز گردون بگشت

نبد کوه پيدا نه دريا نه دشت

دل تيغ گفتی ببالد همی

زمين زير اسپان بنالد همی

چو شد نيزه ها بر زمين ساي هدار

شکست اندر آمد سوی ماي هدار

چو آمد به بخت اندرون تيرگی

گرفتند ترکان برو چيرگی

بران سو که شاپور نستوه بود

پراگنده شد هرک انبوه بود

همی بود شاپور تا کشته شد

سر بخت ايرانيان گشته شد

از انبوه ترکان پرخاشجوی

به سوی دهستان نهادند روی

شب و روز بد بر گذرهاش جنگ

برآمد برين نيز چندی درنگ

چو نوذر فرو هشت پی در حصار

برو بسته شد راه جنگ سوار

سواران بياراست افراسياب

گرفتش ز جنگ درنگی شتاب

يکی نامور ترک را کرد ياد

سپهبد کروخان ويسه نژاد

سوی پارس فرمود تا برکشيد

به راه بيابان سر اندر کشيد

کزان سو بد ايرانيان را بنه

بجويد بنه مردم بدتنه

چو قارن شنود آنکه افراسياب

گسی کرد لشکر به هنگام خواب

شد از رشک جوشان و دل کرد تنگ

بر نوذر آمد بسان پلنگ

که توران شه آن ناجوانمرد مرد

نگه کن که با شاه ايران چه کرد

سوی روی پوشيدگان سپاه

سپاهی فرستاد بی مر به راه

شبستان ماگر به دست آورد

برين نامداران شکست آورد

به ننگ اندرون سر شود ناپديد

به دنب کروخان ببايد کشيد

ترا خوردنی هست و آب روان

سپاهی به مهر تو دارد روان

همی باش و دل را مکن هيچ بد

که از شهرياران دليری سزد

کنون من شوم بر پی اين سپاه

بگيرم بريشان ز هر گونه راه

بدو گفت نوذر که اين رای نيست

سپه را چو تو لشکرآرای نيست

ز بهر بنه رفت گستهم و طوس

بدانگه که برخاست آوای کوس

بدين زودی اندر شبستان رسد

کند ساز ايشان چنان چون سزد

نشستند بر خوان و می خواستند

زمانی دل از غم بپيراستند

پس آنگه سوی خان قارن شدند

همه ديده چون ابر بهمن شدند

سخن را فگندند هر گونه بن

بران برنهادند يکسر سخن

که ما را سوی پارس بايد کشيد

نبايد برين جايگاه آرميد

چو پوشيده رويان ايران سپاه

اسيران شوند از بد کينه خواه

که گيرد بدين دشت نيزه به دست

کرا باشد آرام و جای نشست

چو شيدوش و کشواد و قارن بهم

زدند اندرين رای بر بيش و کم

چو نيمی گذشت از شب ديرياز

دليران به رفتن گرفتند ساز

بدين روی دژدار بد گژدهم

دليران بيدار با او بهم

وزان روی دژ بارمان و سپاه

ابا کوس و پيلان نشسته به راه

کزو قارن رزم زن خسته بود

به خون برادر کمربسته بود

برآويخت چون شير با بارمان

سوی چاره جستن ندادش زمان

يکی نيزه زد بر کمربند اوی

که بگسست بنياد و پيوند اوی

سپه سر به سر دل شکسته شدند

همه يک ز ديگر گسسته شدند

سپهبد سوی پارس بنهاد روی

ابا نامور لشکر جنگ جوی

چو بشنيد نوذر که قارن برفت

دمان از پسش روی بنهاد و تفت

همی تاخت کز روز بد بگذرد

سپهرش مگر زير پی نسپرد

چو افراسياب آگهی يافت زوی

که سوی بيابان نهادست روی

سپاه انجمن کرد و پويان برفت

چو شير از پسش روی بنهاد و تفت

چو تنگ اندر آمد بر شهريار

همش تاختن ديد و هم کارزار

بدان سان که آمد همی جست راه

که تا بر سر آرد سری بی کلاه

شب تيره تا شد بلند آفتاب

همی گشت با نوذر افراسياب

ز گرد سواران جهان تار شد

سرانجام نوذر گرفتار شد

خود و نامداران هزار و دويست

تو گفتی کشان بر زمين جای نيست

بسی راه جستند و بگريختند

به دام بلا هم برآويختند

چنان لشکری را گرفته به بند

بياورد با شهريار بلند

اگر با تو گردون نشيند به راز

هم از گردش او نيابی جواز

همو تاج و تخت بلندی دهد

همو تيرگی و نژندی دهد

به دشمن همی ماند و هم به دوست

گهی مغز يابی ازو گاه پوست

سرت گر بسايد به ابر سياه

سرانجام خاک است ازو جايگاه

وزان پس بفرمود افراسياب

که از غار و کوه و بيابان و آب

بجوييد تا قارن رزم زن

رهايی نيابد ازين انجمن

چو بشنيد کاو پيش ازان رفته بود

ز کار شبستان برآشفته بود

غمی گشت ازان کار افراسياب

ازو دور شد خورد و آرام و خواب

که قارن رها يافت از وی به جان

بران درد پيچيد و شد بدگمان

چنين گفت با ويسه ی نامور

که دل سخت گردان به مرگ پسر

که چون قارن کاوه جنگ آورد

پلنگ از شتابش درنگ آورد

ترا رفت بايد ببسته کمر

يکی لشکری ساخته پرهنر

بشد ويسه سالار توران سپاه

ابا لشکری نامور کينه خواه

ازان پيشتر تابه قارن رسيد

گراميش را کشته افگنده ديد

دليران و گردان توران سپاه

بسی نيز با او فگنده به راه

دريده درفش و نگونسار کوس

چو لاله کفن روی چون سندروس

ز ويسه به قارن رسيد آگهی

که آمد به پيروزی و فرهی

ستوران تازی سوی نيمروز

فرستاد و خود رفت گيتی فروز

ز درد پسر ويسه ی جنگجوی

سوی پارس چون باد بنهاد روی

چو از پارس قارن به هامون کشيد

ز دست چپش لشکر آمد پديد

ز گرد اندر آمد درفش سياه

سپهدار ترکان به پيش سپاه

رده برکشيدند بر هر دو روی

برفتند گردان پرخاشجوی

ز قلب سپه ويسه آواز داد

که شد تاج و تخت بزرگی به باد

ز قنوج تا مرز کابلستان

همان تا در بست و زابلستان

همه سر به سر پاک در چنگ ماست

بر ايوانها نقش و نيرنگ ماست

کجا يافت خواهی تو آرامگاه

ازان پس کجا شد گرفتار شاه

چنين داد پاسخ که من قارنم

گليم اندر آب روان افگنم

نه از بيم رفتم نه از گف توگوی

به پيش پسرت آمدم کينه جوی

چو از کين او دل بپرداختم

کنون کين و جنگ ترا ساختم

برآمد چپ و راست گرد سياه

نه روی هوا ماند روشن نه ماه

سپه يک به ديگر برآويختند

چو رود روان خون همی ريختند

بر ويسه شد قارن رزم جوی

ازو ويسه در جنگ برگاشت روی

فراوان ز جنگ آوران کشته شد

بورد چون ويسه سرگشته شد

چو بر ويسه آمد ز اختر شکن

نرفت از پسش قارن رزم زن

بشد ويسه تا پيش افراسياب

ز درد پسر مژه کرده پرآب

و ديگر که از شهر ارمان شدند

به کينه سوی زابلستان شدند

شماساس کز پيش جيحون برفت

سوی سيستان روی بنهاد و تفت

خزروان ابا تيغ زن سی هزار

ز ترکان بزرگان خنجرگزار

برفتند بيدار تا هيرمند

ابا تيغ و با گرز و بخت بلند

ز بهر پدر زال با سوگ و درد

به گوراب اندر همی دخمه کرد

به شهر اندرون گرد مهراب بود

که روشن روان بود و بی خواب بود

فرستاده ای آمد از نزد اوی

به سوی شماساس بنهاد روی

به پيش سراپرده آمد فرود

ز مهراب دادش فراوان درود

که بيداردل شاه توران سپاه

بماناد تا جاودان با کلاه

ز ضحاک تازيست ما را نژاد

بدين پادشاهی نيم سخت شاد

به پيوستگی جان خريدم همی

جز اين نيز چاره نديدم همی

کنون اين سرای و نشست منست

همان زاولستان به دست منست

ازايدر چو دستان بشد سوگوار

ز بهر ستودان سام سوار

دلم شادمان شد به تيمار اوی

برآنم که هرگز نبينمش روی

زمان خواهم از نامور پهلوان

بدان تا فرستم هيونی دوان

يکی مرد بينادل و پرشتاب

فرستم به نزديک افراسياب

مگر کز نهان من آگه شود

سخنهای گوينده کوته شود

نثاری فرستم چنان چون سزاست

جز اين نيز هرچ از در پادشاست

گر ايدونک گويد به نزد من آی

جز از پيش تختش نباشم به پای

همه پادشاهی سپارم بدوی

هميشه دلی شاد دارم بدوی

تن پهلوان را نيارم به رنج

فرستمش هرگونه آگنده گنج

ازين سو دل پهلوان را ببست

وزان در سوی چاره يازيد دست

نوندی برافگند نزديک زال

که پرنده شو باز کن پر و بال

به دستان بگو آنچ ديدی ز کار

بگويش که از آمدن سر مخار

که دو پهلوان آمد ايدر بجنگ

ز ترکان سپاهی چو دشتی پلنگ

دو لشکر کشيدند بر هيرمند

به دينارشان پای کردم به بند

گر از آمدن دم زنی يک زمان

برآيد همی کامه ی بدگمان

فرستاده نزديک دستان رسيد

به کردار آتش دلش بردميد

سوی گرد مهراب بنهاد روی

همی تاخت با لشکری جنگجوی

چو مهراب را پای بر جای ديد

به سرش اندرون دانش و رای ديد

به دل گفت کاکنون ز لشکر چه باک

چه پيشم خزروان چه يک مشت خاک

پس آنگه سوی شهر بنهاد روی

چو آمد به شهر اندرون نامجوی

به مهراب گفت ای هشيوار مرد

پسنديده اندر همه کارکرد

کنون من شوم در شب تيره گون

يکی دست يازم بريشان به خون

شوند آگه از من که بازآمدم

دل آگنده و کينه ساز آمدم

کمانی به بازو در افگند سخت

يکی تير برسان شاخ درخت

نگه کرد تا جای گردان کجاست

خدنگی به چرخ اندرون راند راست

بينداخت سه جای سه چوبه تير

برآمد خروشيدن دار و گير

چو شب روز شد انجمن شد سپاه

بران تير کردند هر کس نگاه

بگفتند کاين تير زالست و بس

نراند چنين در کمان تير کس

چو خورشيد تابان ز بالا بگشت

خروش تبيره برآمد ز دشت

به شهر اندرون کوس با کرنای

خروشيدن زنگ و هندی درای

برآمد سپه را به هامون کشيد

سراپرده و پيل بيرون کشيد

سپاه اندرآورد پيش سپاه

چو هامون شد از گرد کوه سياه

خزروان دمان با عمود و سپر

يکی تاختن کرد بر زال زر

عمودی بزد بر بر روشنش

گسسته شد آن نامور جوشنش

چو شد تافته شاه زابلستان

برفتند گردان کابلستان

يکی درع پوشيد زال دلير

به جنگ اندر آمد به کردار شير

بدست اندرون داشت گرز پدر

سرش گشته پر خشم و پر خون جگر

بزد بر سرش گرز هی گاورنگ

زمين شد ز خونش چو پشت پلنگ

بيفگند و بسپرد و زو درگذشت

ز پيش سپاه اندر آمد به دشت

شماساس را خواست کايد برون

نيامد برون کش بخوشيد خون

به گرد اندرون يافت کلباد را

به گردن برآورد پولاد را

چو شمشيرزن گرز دستان بديد

همی کرد ازو خويشتن ناپديد

کمان را به زه کرد زال سوار

خدنگی بدو اندرون راند خوار

بزد بر کمربند کلباد بر

بران بند زنجير پولاد بر

ميانش ابا کوهه ی زين بدوخت

سپه را به کلباد بر دل بسوخت

چو اين دو سرافگنده شد در نبرد

شماساس شد بی دل و روی زرد

شماساس و آن لشکر رزم ساز

پراگنده از رزم گشتند باز

پس اندر دليران زاولستان

برفتند با شاه کابلستان

چنان شد ز بس کشته در رزمگاه

که گفتی جهان تنگ شد بر سپاه

سوی شاه ترکان نهادند سر

گشاده سليح و گسسته کمر

شماساس چون در بيابان رسيد

ز ره قارن کاوه آمد پديد

که از لشکر ويسه برگشته بود

به خواری گراميش را کشته بود

به هم بازخوردند هر دو سپاه

شماساس با قارن کينه خواه

بدانست قارن که ايشان کيند

ز زاولستان ساخته بر چيند

بزد نای رويين و بگرفت راه

به پيش سپاه اندر آمد سپاه

ازان لشکر خسته و بسته مرد

به خورشيد تابان برآورد گرد

گريزان شماساس با چند مرد

برفتند ازان تيره گرد نبرد

سوی شاه ترکان رسيد آگهی

کزان نامداران جهان شد تهی

دلش گشت پر آتش از درد و غم

دو رخ را به خون جگر داد نم

برآشفت و گفتا که نوذر کجاست

کزو ويسه خواهد همی کينه خواست

چه چاره است جز خون او ريختن

يکی کينه ی نو برانگيختن

به دژخيم فرمود کو را کشان

ببر تا بياموزد او سرفشان

سپهدار نوذر چو آگاه شد

بدانست کش روز کوتاه شد

سپاهی پر از غلغل و گفت و گوی

سوی شاه نوذر نهادند روی

ببستند بازوش با بند تنگ

کشيدندش از جای پيش نهنگ

به دشت آوريدندش از خيمه خوار

برهنه سر و پای و برگشته کار

چو از دور ديدش زبان برگشاد

ز کين نياگان همی کرد ياد

ز تور و ز سلم اندر آمد نخست

دل و ديده از شرم شاهان بشست

بدو گفت هر بد که آيد سزاست

بگفت و برآشفت و شمشير خواست

بزد گردن خسرو تاجدار

تنش را بخاک اندر افگند خوار

شد آن يادگار منوچهر شاه

تهی ماند ايران ز تخت و کلاه

ايا دانشی مرد بسيار هوش

همه چادر آزمندی مپوش

که تخت و کله چون تو بسيار ديد

چنين داستان چند خواهی شنيد

رسيدی به جايی که بشتافتی

سرآمد کزو آرزو يافتی

چه جويی از اين تيره خاک نژند

که هم بازگرداندت مستمند

که گر چرخ گردان کشد زين تو

سرانجام خاکست بالين تو

پس آن بستگان را کشيدند خوار

به جان خواستند آنگهی زينهار

چو اغريرث پرهنر آن بديد

دل او ببر در چو آتش دميد

همی گفت چندين سر بی گناه

ز تن دور ماند به فرمان شاه

بيامد خروشان به خواهشگری

بياراست با نامور داوری

که چندين سرافراز گرد و سوار

نه با ترگ و جوشن نه در کارزار

گرفتار کشتن نه والا بود

نشيبست جايی که بالا بود

سزد گر نيايد به جانشان گزند

سپاری هميدون به من شان ببند

بريشان يکی غار زندان کنم

نگهدارشان هوشمندان کنم

به ساری به زاری برآرند هوش

تو از خون به کش دست و چندين مکوش

ببخشيد جان شان به گفتار اوی

چو بشنيد با درد پيکار اوی

بفرمودشان تا به ساری برند

به غل و به مسمار و خواری برند

چو اين کرده شد ساز رفتن گرفت

زمين زير اسپان نهفتن گرفت

ز پيش دهستان سوی ری کشيد

از اسپان به رنج و به تک خوی کشيد

کلاه کيانی به سر بر نهاد

به دينار دادن در اندرگشاد

به گستهم و طوس آمد اين آگهی

که تيره شد آن فر شاهنشهی

به شمشير تيز آن سر تاجدار

به زاری بريدند و برگشت کار

بکندند موی و شخودند روی

از ايران برآمد يکی های وهوی

سر سرکشان گشت پرگرد و خاک

همه ديده پر خون همه جامه چاک

سوی زابلستان نهادند روی

زبان شاه گوی و روان شاه جوی

بر زال رفتند با سوگ و درد

رخان پر ز خون و سران پر ز گرد

که زارا دليرا شها نوذرا

گوا تاجدارا مها مهترا

نگهبان ايران و شاه جهان

سر تاجداران و پشت مهان

سرت افسر از خاک جويد همی

زمين خون شاهان ببويد همی

گيايی که رويد بران بوم و بر

نگون دارد از شرم خورشيد سر

همی داد خواهيم و زاری کنيم

به خون پدر سوگواری کنيم

نشان فريدون بدو زنده بود

زمين نعل اسپ ورا بنده بود

به زاری و خواری سرش را ز تن

بريدند با نامدار انجمن

همه تيغ زهرآبگون برکشيد

به کين جستن آييد و دشمن کشيد

همانا برين سوگ با ما سپهر

ز ديده فرو باردی خون به مهر

شما نيز ديده پر از خون کنيد

همه جامه ی ناز بيرون کنيد

که با کين شاهان نشايد که چشم

نباشد پر از آب و دل پر ز خشم

همه انجمن زار و گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

زبان داد دستان که تا رستخيز

نبيند نيام مرا تيغ تيز

چمان چرمه در زير تخت منست

سنان دار نيزه درخت منست

رکابست پای مرا جايگاه

يکی ترگ تيره سرم را کلاه

برين کينه آرامش و خواب نيست

همی چون دو چشمم به جوی آب نيست

روان چنان شهريار جهان

درخشنده بادا ميان مهان

شما را به داد جهان آفرين

دل ارميده بادا به آيين و دين

ز مادر همه مرگ را زاد هايم

برينيم و گردن ورا داده ايم

چو گردان سوی کينه بشتافتند

به ساری سران آگهی يافتند

ازيشان بشد خورد و آرام و خواب

پر از بيم گشتند از افراسياب

ازان پس به اغريرث آمد پيام

که ای پرمنش مهتر ني کنام

به گيتی به گفتار تو زند هايم

همه يک به يک مر ترا بند هايم

تو دانی که دستان به زابلستان

به جايست با شاه کابلستان

چو برزين و چون قارن رز مزن

چو خراد و کشواد لشکرشکن

يلانند با چنگهای دراز

ندارند از ايران چنين دست باز

چو تابند گردان ازين سو عنان

به چشم اندر آرند نوک سنان

ازان تيز گردد رد افراسياب

دلش گردد از بستگان پرشتاب

پس آنگه سر يک رمه بی گناه

به خاک اندر آرد ز بهر کلاه

اگر بيند اغريرث هوشمند

مر اين بستگان را گشايد ز بند

پراگنده گرديم گرد جهان

زبان برگشاييم پيش مهان

به پيش بزرگان ستايش کنيم

همان پيش يزدان نيايش کنيم

چنين گفت اغريرث پرخرد

کزين گونه گفتار کی درخورد

ز من آشکارا شود دشمنی

بجوشد سر مرد آهرمنی

يکی چاره سازم دگرگونه زين

که با من نگردد برادر به کين

گر ايدون که دستان شود تيزچنگ

يکی لشکر آرد بر ما به جنگ

چو آرد به نزديک ساری رمه

به دستان سپارم شما را همه

بپردازم آمل نيايم به جنگ

سرم را ز نام اندرآرم به ننگ

بزرگان ايران ز گفتار اوی

بروی زمين برنهادند روی

چو از آفرينش بپرداختند

نوندی ز ساری برون تاختند

بپوييد نزديک دستان سام

بياورد ازان نامداران پيام

که بخشود بر ما جهاندار ما

شد اغريرث پر خرد يار ما

يکی سخت پيمان فگنديم بن

بران برنهاديم يکسر سخن

کز ايران چو دستان آزادمرد

بيايند و جويند با وی نبرد

گرانمايه اغريرث نيک پی

ز آمل گذارد سپه را به ری

مگر زنده از چنگ اين اژدها

تن يک جهان مردم آيد رها

چو پوينده در زابلستان رسيد

سراينده در پيش دستان رسيد

بزرگان و جن گآوران را بخواند

پيام يلان پيش ايشان براند

ازان پس چنين گفت کای سروران

پلنگان جنگی و نا مآوران

کدامست مردی کنارنگ دل

به مردی سيه کرده در جنگ دل

خريدار اين جنگ و اين تاختن

به خورشيد گردن برافراختن

ببر زد بران کار کشواد دست

منم گفت يازان بدين داد دست

برو آفرين کرد فرخنده زال

که خرم بدی تا بود ماه و سال

سپاهی ز گردان پرخاشجوی

ز زابل به آمل نهادند روی

چو از پيش دستان برون شد سپاه

خبر شد به اغريرث نيک خواه

همه بستگان را به ساری بماند

بزد نای رويين و لشکر براند

چو گشواد فرخ به ساری رسيد

پديد آمد آن بندها را کليد

يکی اسپ مر هر يکی را بساخت

ز ساری سوی زابلستان بتاخت

چو آمد به دستان سام آگهی

که برگشت گشواد با فرهی

يکی گنج ويژه به درويش داد

سراينده را جامه ی خويش داد

چو گشواد نزديک زابل رسيد

پذيره شدش زال زر چون سزيد

بران بستگان زار بگريست دير

کجا مانده بودند در چنگ شير

پس از نامور نوذر شهريار

به سر خاک بر کرد و بگريست زار

به شهر اندر آوردشان ارجمند

بياراست ايوانهای بلند

چنان هم که هنگام نوذر بدند

که با تاج و با تخت و افسر بدند

بياراست دستان همه دستگاه

شد از خواسته بی نياز آن سپاه

چو اغريرث آمد ز آمل به ری

وزان کارها آگهی يافت کی

بدو گفت کاين چيست کانگيختی

که با شهد حنظل برآميختی

بفرمودمت کای برادر به کش

که جای خرد نيست و هنگام هش

بدانش نيايد سر جنگجوی

نبايد به جنگ اندرون آبروی

سر مرد جنگی خرد نسپرد

که هرگز نياميخت کين با خرد

چنين داد پاسخ به افراسياب

که لختی ببايد همی شرم و آب

هر آنگه کت آيد به بد دسترس

ز يزدان بترس و مکن بد بکس

که تاج و کمر چون تو بيند بسی

نخواهد شدن رام با هر کسی

يکی پر ز آتش يکی پرخرد

خرد با سر ديو کی درخورد

سپهبد برآشفت چون پيل مست

به پاسخ به شمشير يازيد دست

ميان برادر بدونيم کرد

چنان سنگدل ناهشيوار مرد

چو از کار اغريرث نامدار

خبر شد به نزديک زال سوار

چنين گفت کاکنون سر بخت اوی

شود تار و ويران شود تخت اوی

بزد نای رويين و بربست کوس

بياراست لشکر چو چشم خروس

سپهبد سوی پارس بنهاد روی

همی رفت پرخشم و دل کينه جوی

ز دريا به دريا همی مرد بود

رخ ماه و خورشيد پر گرد بود

چو بشنيد افراسياب اين سخن

که دستان جنگی چه افگند بن

بياورد لشکر سوی خوار ری

بياراست جنگ و بيفشارد پی

طلايه شب و روز در جنگ بود

تو گفتی که گيتی برو تنگ بود

مبارز بسی کشته شد بر دو روی

همه نامداران پرخاشجوی

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: