037- پادشاهی شاپور پسر اردشیر سی و یک سال بود

شاهنامه » پادشاهی شاپور پسر اردشیر سی و یک سال بود

پادشاهی شاپور پسر اردشیر سی و یک سال بود

چو شاپور بنشست بر تخت داد

کلاه دلفروز بر سر نهاد

شدند انجمن پيش او بخردان

بزرگان فرزانه و موبدان

چنين گفت کای نامدار انجمن

بزرگان پردانش و را یزن

منم پاک فرزند شاه اردشير

سراينده ی دانش و يادگير

همه گوش داريد فرمان من

مگرديد يکسر ز پيمان من

وزين هرچ گويم پژوهش کنيد

وگر خام گويم نکوهش کنيد

چو من ديدم اکنون به سود و زيان

دو بخشش نهاده شد اندر ميان

يکی پادشا پاسبان جهان

نگهبان گنج کهان و مهان

وگر شاه با داد و فرخ پيست

خرد بی گمان پاسبان ويست

خرد پاسبان باشد و ني کخواه

سرش برگذارد ز ابر سياه

همه جستنش داد و دانش بود

ز دانش روانش به رامش بود

دگر آنک او بزمون خرد

بکوشد بمه ردی و گرد آورد

به دانش ز يزدان شناسد سپاس

خنک مرد دانا و يزدان شناس

به شاهی خردمند باشد سزا

به جای خرد زر شود ب یبها

توانگر شود هرک خشنود گشت

دل آرزو خانه ی دود گشت

کرا آرزو بيش تيمار بيش

بکوش ونيوش و منه آز پيش

به آسايش و نيک نامی گرای

گريزان شو از مرد ناپاک رای

به چيز کسان دست يازد کسی

که فرهنگ بهرش نباشد بسی

مرا بر شما زان فزونست مهر

که اختر نمايد همی بر سپهر

همان رسم شاه بلند اردشير

بجای آورم با شما ناگزير

ز دهقان نخواهم جز از سی يکی

درم تا به لشکر دهم اندکی

مرا خوبی و گنج آباد هست

دليری و مردی و بنياد هست

ز چيز کسان بی نيازيم نيز

که دشمن شود مردم از بهر چيز

بر ما شما را گشتاده ست راه

به مهريم با مردم نيک خواه

بهر سو فرستيم کارآگهان

بجوييم بيدار کار جهان

نخواهيم هرگز بجز آفرين

که بر ما کنند از جها نآفرين

مهان و کهان پاک برخاستند

زبان را به خوبی بياراستند

به شاپور بر آفرين خواندند

زبرجد به تاجش برافشاندند

همی تازه شد رسم شاه اردشير

بدو شاد گشتند برنا و پير

وزان پس پراگنده شد آگهی

که بيکار شد تخت شاهنشهی

به مرد اردشير آن خردمند شاه

به شاپور بسپرد گنج و سپاه

خروشی برآمد ز هر مرز و بوم

ز قيدافه برداشتند باژ روم

چو آگاهی آمد به شاپور شاه

بياراست کوس و درفش و سپاه

همی راند تا پيش التوينه

سپاهی سبک بی نياز از بنه

سپاهی ز قيدافه آمد برون

که از گرد خورشيد شد تيره گون

ز التوينه هم چنين لشکری

بيامد سپهدارشان مهتری

برانوش بد نام آن پهلوان

سواری سرافراز و روشن روان

کجا بود بر قيصران ارجمند

کمند افگنی نامداری بلند

چو برخاست آواز کوس از دو روی

ز قلب اندر آمد گو نامجوی

وزين سو بشد نامدرای دلير

کجا نام او بود گرزسپ شير

برآمد ز هر دو سپه کوس و غو

بجنبيد در قلبگه شاه نو

ز بس ناله ی بوق و هندی درای

همی چرخ و ماه اندر آمد ز جای

تبيره ببستند بر پشت پيل

همی بر شد آوازشان بر دو ميل

زمين جنب جنبان شد و پر ز گرد

چو آتش درخشان سنان نبرد

روانی کجا با خرد بود جفت

ستاره همی بارد از چرخ گفت

برانوش جنگی به قلب اندرون

گرفتار شد با دلی پر ز خون

وزان روميان کشته شد سه هزار

بالتوينه در صف کارزار

هزار و دو سيصد گرفتار شد

دل جنگيان پر ز تيمار شد

فرستاد قيصر يکی يادگير

به نزديک شاپور شاه اردشير

که چندين تو از بهر دينار خون

بريزی تو با داور رهنمون

چه گويی چو پرسند روز شمار

چه پوزش کنی پيش پروردگار

فرستيم باژی چنان هم که بود

برين نيز دردی نبايد فزود

همان نيز با باژ فرمان کنيم

ز خويشان فراوان گروگان کنيم

ز التوينه بازگردی رواست

فرستيم با باژ هرچت هواست

همی بود شاپور تا باژ و ساو

فرستاد قيصر ده انبان گاو

غلام و پرستار رومی هزار

گرانمايه ديبا نه اندر شمار

بالتوينه در ببد روز هفت

ز روم اندر آمد به اهواز رفت

يکی شارستان نام شاپور گرد

برآورد و پرداخت در روز ارد

همی برد سالار زان شهر رنج

بپردخت بسيار با رنج گنج

يکی شارستان بود آباد بوم

بپردخت بهر اسيران روم

در خوزيان دارد اين بوم و بر

که دارند هرکس بروبر گذر

به پارس اندرون شارستان بلند

برآورد پاکيزه و سودمند

يکی شارستان کرد در سيستان

در آنجای بسيار خرماستان

که يک نيم او کرده بود اردشير

دگر نيم شاپور گرد و دلير

کهن دژ به شهر نشاپور کرد

که گويند با داد شاپور کرد

همی برد هر سو برانوش را

بدو داشتی در سخن گوش را

يکی رود بد پهن در شوشتر

که ماهی نکردی بروبر گذر

برانوش را گفت گر هندسی

پلی ساز آنجا چنانچون رسی

که ما بازگرديم و آن پل به جای

بماند به دانايی رهنمای

به رش کرده بالای اين پل هزار

بخواهی ز گنج آنچ آيد به کار

تو از دانشی فيلسوفان روم

فراز آر چندی بران مرز و بوم

چو اين پل برآيد سوی خان خويش

برو تازيان باش مهمان خويش

ابا شادمانی و با ايمنی

ز بد دور وز دست اهريمنی

به تدبير آن پل باستاد مرد

فراز آوريدش بران کارکرد

بپردخت شاپور گنجی بران

که زان باشد آسانی مردمان

چو شد شه برانوش کرد آن تمام

پلی کرد بالا هزارانش گام

چو شد پل تمام او ز ششتر برفت

سوی خان خود روی بنهاد تفت

همی بود شاپور با داد و رای

بلنداختر و تخت شاهی به جای

چو سی سال بگذشت بر سر دو ماه

پراگنده شد فر و اورنگ شاد

بفرمود تا رفت پيش اورمزد

بدو گفت کای چون گل اندر فرزد

تو بيدار باش و جهاندار باش

جهانديدگان را خريدار باش

نگر تا به شاهی ندارد اميد

بخوان روز و شب دفتر جمشيد

بجز داد و خوبی مکن در جهان

پناه کهان باش و فر مهان

به دينار کم ناز و بخشنده باش

همان دادده باش و فرخنده باش

مزن بر کم آزار بانگ بلند

چو خواهی که بختت بود يارمند

همه پند من سربسر يادگير

چنان هم که من دارم از اردشير

بگفت اين و رنگ رخش زرد گشت

دل مرد برنا پر از درد گشت

چه سازی همی زين سرای سپنج

چه نازی به نام و چه نازی به گنج

ترا تنگ تابوت بهرست و بس

خورد گنج تو ناسزاوار کس

نگيرد ز تو ياد فرزند تو

نه نزديک خويشان و پيوند تو

ز ميراث دشنام باشدت بهر

همه زهر شد پاسخ پای زهر

به يزدان گرای و سخن زو فزای

که اويست روزی ده و رهنمای

درود تو بر گور پيغمبرش

که صلوات تاجست بر منبرش

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: