032- پادشاهی داراب دوازده سال بود

شاهنامه » پادشاهی داراب دوازده سال بود

 پادشاهی داراب دوازده سال بود

کنون آفرين جها نآفرين

بخوانيم بر شهريار زمين

ابوالقاسم آن شاه خورشيد چهر

بياراست گيتی به داد و به مهر

نجويد جز از خوبی و راستی

نيارد بداد اندرون کاستی

جهان روشن از تاج محمود باد

همه روزگارانش مسعود باد

هميشه جوان تا جوانی بود

همان زنده تا زندگانی بود

چه گفت آن سراينده دهقان پير

ز گشتاسپ وز نامدار اردشير

وزان نامداران پاکيزه رای

ز داراب وز رسم و رای همای

چو دارا به تخت مهی برنشست

کمر بر ميان بست و بگشاد دست

چنين گفت با موبدان و ردان

بزرگان و بيداردل بخردان

که گيتی نجستم به رنج و به داد

مرا تاج يزدان به سر بر نهاد

شگفتی تر از کار من در جهان

نبيند کسی آشکار و نهان

ندانيم جز داد پاداش اين

که بر ما پس از ما کنند آفرين

نبايد که پيچد کس از رنج ما

ز بيشی و آگندن گنج ما

زمانه ز داد من آباد باد

دل زير دستان ما شاد باد

ازان پس ز هندوستان و ز روم

ز هر مرز باارز و آباد بوم

برفتند با هديه و با نثار

بجستند خشنودی شهريار

چنان بد که روزی ز بهر گله

بيامد که اسپان ببيند يله

ز پستی برآمد به کوهی رسيد

يکی بی کران ژرف دريا بديد

بفرمود کز روم و وز هندوان

بيارند کارآزموده گوان

بجويند زان آب دريا دری

رسانند رودی به هر کشوری

چو بگشاد داننده از آب بند

يکی شهر فرمود بس سودمند

چو ديوار شهر اندرآورد گرد

ورا نام کردند داراب گرد

يکی آتش افروخت از تيغ کوه

پرستنده ی آذر آمد گروه

ز هر پيشه يی کارگر خواستند

همی شهر ايران بياراستند

به هر سو فرستاد بی مر سپاه

ز دشمن همی داشت گيتی نگاه

جهان از بدانديش بی بيم کرد

دل بدسگالان بدو نيم کرد

چنان بد که از تازيان صدهزار

نبرده سواران نيزه گزار

برفتند و سالار ايشان شعيب

يکی نامدار از نژاد قتيب

جهاندار ايران سپاهی ببرد

بگفتند کان را نشايد شمرد

فراز آمدند آن دو لشکر بهم

جهان شد ز پرخاشجويان دژم

زمين آن سپه را همی برنتافت

بران بوم کس جای رفتن نيافت

ز باران ژويين و باران تير

زمين شد ز خون چون يکی آبگير

خروشی برآمد ز هر پهلوی

تلی کشته ديدند بر هر سوی

سه روز و سه شب زين نشان جنگ بود

تو گفتی بريشان جهان تنگ بود

چهارم عرب روی برگاشتند

به شب دشت پيکار بگذاشتند

شعيب اندران رزمگه کشته شد

عرب را همه روز برگشته شد

بسی اسپ تازی به زين خدنگ

هم از نيزه و تيغ و خفتان جنگ

ازان رفتگان ماند آنجا به جای

به نزد جهاندار پور همای

ببخشيد چيزی که بد بر سپاه

ز اسپ و ز رمح و ز تيغ و کلاه

ز لشکر يکی مرزبان برگزيد

که گفتار ايشان بداند شنيد

فرستاد تا باژ خواهد ز دشت

ازان سال و آن سال کاندر گذشت

شد از جنگ نيز هوران تا به روم

همی جست رزم اندر آباد بوم

به روم اندرون شاه بدفيلقوس

کجا بود با رای او شاه سوس

نوشتند نامه که پور همای

سپاهی بياورد بی مر ز جای

چو بشنيد سالار روم اين سخن

به ياد آمدش روزگار کهن

ز عموريه لشکری گرد کرد

همه نامداران روز نبرد

چو دارا بيامد بزرگان روم

بپرداختند آن همه مرز و بوم

ز عموريه فيلقوس و سران

برفتند گردان و جنگاوران

دو رزم گران کرده شد در سه روز

چهارم چو بفروخت گيتی فروز

گريزان بشد فيلقوس و سپاه

يکی را نبد ترگ و رومی کلاه

زن و کودکان نيز کردند اسير

بکشتند چندی به شمشير و تير

چو از پيش دارا به شهر آمدند

ازان رفته لشکر دو بهر آمدند

دگر پيشتر کشته و خسته بود

پس پشتشان نيزه پيوسته بود

به عموريه در حصاری شدند

ازيشان بسی زينهاری شدند

فرستاده يی آمد از فيلقوس

خردمند و بيدار و با نعم و بوس

ابا برده و بدره و با نثار

دو صندوق پرگوهر شاهوار

چنين بود پيغام کز يک خدای

بخواهم که او باشدم رهنمای

که فرجام اين رزم بزم آوريم

مبادا که دل سوی رزم آوريم

همه راستی بايد و مردمی

ز کژی و آزار خيزد کمی

چو عموريه کان نشست منست

تو آيی و سازی که گيری بدست

دل من به جوش آيد از نام و ننگ

به هنگام بزم اندر آيم به جنگ

تو آن کن که از شهرياران سزاست

پدر شاه بود و پسر پادشاست

چو بشنيد آزادگانرا بخواند

همه داستان پيش ايشان براند

چه بينيد گفت اندرين گفت و گوی

بجويد همی فيلقوس آب روی

همه مهتران خواندند آفرين

که ای شاه بينادل و پاک دين

شهنشاه بر مهتران مهتر است

ز کار آن گزيند کجا در خور است

يکی دختری دارد اين نامدار

به بالای سرو و به رخ چون بهار

بت آرای چون او نبيند به چين

ميان بتان چون درخشان نگين

اگر شاه بيند پسند آيدش

به پاليز سرو بلند آيدش

فرستاده ی روم را خواند شاه

بگفت آنچ بشنيد از نيکخواه

بدو گفت رو پيش قيصر بگوی

اگر جست خواهی همی آب روی

پس پرده ی تو يکی دختر است

که بر تارک بانوان افسر است

نگاری که ناهيد خوانی ورا

بر اورنگ زرين نشانی ورا

به من بخش و بفرست با باژ روم

چو خواهی که بی رنج ماندت بوم

فرستاده بشنيد و آمد چو باد

به قيصر بر آن گفتها کرد ياد

بدان شاد شد فيلقوس و سپاه

که داماد باشد مر او را چو شاه

سخن گفت هرگونه از باژ و ساو

ز چيزی که دارد پی روم تاو

بران بر نهادند سالی که شاه

ستاند ز قيصر که دارد سپاه

ز زر خايه ی ريخته صدهزار

ابا هر يکی گوهر شاهوار

چهل کرده مثقال هر خايه يی

همان نيز گوهر گرانمايه يی

ببخشيد بر مرزبانان روم

هرانکس که بودند ز آباد بوم

ازان پس همه فيلسوفان شهر

هرانکس که بودش ازان شهر بهر

بفرمود تا راه را ساختند

ز هر کار دل را بپرداختند

برفتند با دختر شهريار

گرانمايگان هريکی با نثار

يکی مهر زرين بياراستند

پرستنده ی تاجور خواستند

ده استر همه بار ديبای روم

بسی پيکر از گوهر و زر بوم

شتروار سيصد ز گستردنی

ز چيزی که بد راه را بردنی

دلارای رومی به مهد اندرون

سکوبا و راهب ورا رهنمون

کنيزک پس پشت ناهيد شست

ازان هريکی جامی از زر بدست

به جام اندرون گوهر شاهوار

بت آرای با افسر و گوشوار

سقف خوب رخ را به دارا سپرد

گهرها به گنجور او برشمرد

ازان پس بران رزمگه بس نماند

سپه را سوی شهر ايران براند

سوی پارس آمد دلارام و شاد

کلاه بزرگی بسر بر نهاد

شبی خفته بد ماه با شهريار

پر از گوهر و بوی و رنگ و نگار

همانا که برزد يکی تيز دم

شهنشاه زان تيز دم شد دژم

بپيچيد در جامه و سر بتافت

که از نکهتش بوی ناخوش بيافت

ازان بوی شد شاه ايران دژم

پرانديشه جان ابروان پر ز خم

پزشکان داننده را خواندند

به نزديک ناهيد بنشاندند

يکی مرد بينادل و نيک رای

پژوهيد تا دارو آمد به جای

گياهی که سوزنده ی کام بود

به روم اندر اسکندرش نام بود

بماليد بر کام او بر پزشک

بباريد چندی ز مژگان سرشک

بشد ناخوشی بوی و کامش بسوخت

به کردار ديبا رخش برفروخت

اگر چند مشکين شد آن خوب چهر

دژم شد دلارای را جای مهر

دل پادشا سرد گشت از عروس

فرستاد بازش بر فيلقوس

غمی دختر و کودک اندر نهان

نگفت آن سخن با کسی در جهان

چو نه ماه بگذشت بر خوب چهر

يکی کودک آمد چو تابنده مهر

ز بالا و اروند و بويا برش

سکندر همی خواندی مادرش

بفرخ همی داشت آن نام را

کزو يافت از ناخوشی کام را

همی گفت قيصر به هر مهتری

که پيدا شد از تخم من قيصری

نياورد کس نام دارا به بر

سکندر پسر بود و قيصر پدر

همی ننگش آمد که گفتی به کس

که دارا ز فرزند من کرد بس

بر آخر يکی ماديان بد بلند

که کارزاری و زيبا سمند

همان شب يکی کره يی زاد خنگ

برش چون بر شير و کوتاه لنگ

ز زاينده قيصر برافراخت يال

که آن زادنش فرخ آمد به فال

به شبگير فرزند را خواستی

همان ماديان را بياراستی

بسودی همان کره را چشم و يال

که همتای اسکندر او بد به سال

سپهر اندرين نيز چندی بگشت

ز هرگونه يی ساليان برگذشت

سکندر دل خسروانی گرفت

سخن گفتن پهلوانی گرفت

فزون از پسر داشتی قيصرش

بياراستی پهلوانی برش

خرد يافت لختی و شد کاردان

هشيوار و با سنگ و بسياردان

ولی عهد گشت از پس فيلقوس

بديدار او داشتی نعم و بوس

هنرها که باشد کيان را به کار

سکندر بياموخت ز آموزگار

تو گفتی نشايد مگر داد را

وگر تخت شاهی و بنياد را

وزان پس که ناهيد نزد پدر

بيامد زنی خواست دارا دگر

يکی کودک آمدش با فر و يال

ز فرزند ناهيد کهتر به سال

همان روز داراش کردند نام

که تا از پدر بيش باشد به کام

چو ده سال بگذشت زين با دو سال

شکست اندر آمد به سال و به مال

بپژمرد داراب پور همای

همی خواندندش به ديگر سرای

بزرگان و فرزانگان را بخواند

ز تخت بزرگی فراوان براند

بگفت اين که دارای داراکنون

شما را به نيکی بود رهنمون

همه گوش داريد و فرمان کنيد

ز فرمان او رامش جان کنيد

که اين تخت شاهی نماند دراز

به خوشی رود زود خوانند باز

بکوشيد تا مهر و داد آوريد

به شادی مرا نيز ياد آوريد

بگفت اين و باد از جگر برکشيد

شد آن برگ گلنار چون شنبليد

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: