030- پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود

شاهنامه » پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود

پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود

چو بهمن به تخت نيا بر نشست

کمر با ميان بست و بگشاد دست

سپه را درم داد و دينار داد

همان کشور و مرز بسيار داد

يکی انجمن ساخت از بخردان

بزرگان و کار آزموه ردان

چنين گفت کز کار اسفنديار

ز نيک و بد گردش روزگار

همه ياد داريد پير و جوان

هرانکس که هستيد روش نروان

که رستم گه زندگانی چه کرد

همان زال افسونگر آن پيرمرد

فرامرز جز کين ما در جهان

نجويد همی آشکار و نهان

سرم پر ز دردست و دل پر ز خون

جز از کين ندارم به مغز اندرون

دو جنگی چو نو شآذر و مهرنوش

که از درد ايشان برآمد خروش

چو اسفندياری که اندر جهان

بدو تازه بد روزگار مهان

به زابلستان زان نشان کشته شد

ز دردش دد و دام سرگشته شد

همانا که بر خون اسفنديار

به زاری بگريد به ايوان نگار

هم از خون آن نامداران ما

جوانان و جنگی سواران ما

هر آنکس که او باشد از آب پاک

نيارد سر گوهر اندر مغاک

به کردار شاه آفريدون بود

چو خونين بباشد همايون بود

که ضحاک را از پی خون جم

ز نام آوران جهان کرد کم

منوچهر با سلم و تور سترگ

بياورد ز آمل سپاهی بزرگ

به چين رفت و کين نيا بازخواست

مرا همچنان داستانست راست

چو کيخسرو آمد از افراسياب

ز خون کرد گيتی چو دريای آب

پدرم آمد و کين لهراسپ خواست

ز کشته زمين کرد با کوه راست

فرامرز کز بهر خون پدر

به خورشيد تابان برآورد سر

به کابل شد و کين رستم بخواست

همه بوم و بر کرد با خاک راست

زمين را ز خون بازنشناختند

همی باره بر کشتگان تاختند

به کينه سزاوارتر کس منم

که بر شير درنده اسپ افگنم

اگر بشمری در جهان نامدار

سواری نبينی چو اسفنديار

چه بيند و اين را چه پاسخ دهيد

بکوشيد تا رای فرخ نهيد

چو بشنيد گفتار بهمن سپاه

هرانکس که بد شاه را نيکخواه

به آواز گفتند ما بنده ايم

همه دل به مهر تو آگند هايم

ز کار گذشته تو داناتری

ز مردان جنگی تواناتری

به گيتی همان کن که کام آيدت

وگر زان سخن فر و نام آيدت

نپيچد کسی سر ز فرمان تو

که يارد گذشتن ز پيمان تو

چو پاسخ چنين يافت از لشکرش

به کين اندرون تيزتر شد سرش

همه سيستان را بياراستند

برين بر نهادند و برخاستند

به شبگير برخاست آوای کوس

شد از گرد لشکر سپهر آبنوس

همی رفت زان لشکر نامدار

سواران شمشيرزن صد هزار

چو آمد به نزديکی هيرمند

فرستاده يی برگزيد ارجمند

فرستاد نزديک دستان سام

بدادش ز هر گونه چندی پيام

چنين گفت کز کين اسفنديار

مرا تلخ شد در جهان روزگار

هم از کين نوش آذر و مهر نوش

دو شاه گرامی دو فرخ سروش

ز دل کين ديرينه بيرون کنيم

همه بوم زابل پر از خون کنيم

فرستاده آمد به زابل بگفت

دل زال با درد و غم گشت جفت

چنين داد پاسخ که گر شهريار

برانديشد از کار اسفنديار

بداند که آن بودنی کار بود

مرا زان سخن دل پرآزار بود

تو بودی به نيک و بد اندر ميان

ز من سود ديدی نديدی زيان

نپيچيد رستم ز فرمان اوی

دلش بسته بودی به پيمان اوی

پدرت آن گرانمايه شاه بزرگ

زمانش بيامد بدان شد سترگ

به بيشه درون شير و نر اژدها

ز چنگ زمانه نيابد رها

همانا شنيدی که سام سوار

به مردی چه کرد اندران روزگار

چنين تا به هنگام رستم رسيد

که شمشير تيز از ميان برکشيد

به پيش نياکان تو در چه کرد

به مردی به هنگام ننگ و نبرد

همان کهتر و دايگان تو بود

به لشکر ز پرمايگان تو بود

به زاری کنون رستم اندرگذشت

همه زابلستان پرآشوب گشت

شب و روز هستم ز درد پسر

پر از آب ديده پر از خاک سر

خروشان و جوشان و دل پر ز درد

دو رخ زرد و لبها شده لاژورد

که نفرين برو باد کو را ز پای

فگند و بر آنکس که بد رهنمای

گر ايدونک بينی تو پيکار ما

به خوبی برانديشی از کار ما

بيايی ز دل کينه بيرون کنی

به مهر اندرين کشور افسون کنی

همه گنج فرزند و دينار سام

کمرهای زرين و زرين ستام

چو آيی به پيش تو آرم همه

تو شاهی و گردنکشانت رمه

فرستاده را اسپ و دينار داد

ز هرگونه يی چيز بسيار داد

چو اين مايه ور پيش بهمن رسيد

ز دستان بگفت آنچ ديد و شنيد

چو بشنيد ازو بهمن نيک بخت

نپذرفت پوزش برآشفت سخت

به شهر اندر آمد دلی پر ز درد

سری پر ز کين لب پر از باد سرد

پذيره شدش زال سام سوار

هم از سيستان آنک بد نامدار

چو آمد به نزديک بهمن فراز

پياده شد از باره بردش نماز

بدو گفت هنگام بخشايش است

ز دل درد و کين روز پالايش است

ازان نيکويها که ما کرده ايم

ترا در جوانی بپرورده ايم

ببخشای و کار گذشته مگوی

هنر جوی وز کشتگان کين مجوی

که پيش تو دستان سام سوار

بيامد چنين خوار و با دستوار

برآشفت بهمن ز گفتار اوی

چنان سست شد تيز بازار اوی

هم اندر زمان پای کردش به بند

ز دستور و گنجور نشنيد پند

ز ايوان دستان سام سوار

شتر بارها برنهادند بار

ز دينار وز گوهر نابسود

ز تخت وز گستردنی هرچ بود

ز سيمينه و تاجهای به زر

ز زرينه و گوشوار و کمر

از اسپان تازی به زرين ستام

ز شمشير هندی به زرين نيام

همان برده و بدره های درم

ز مشک و ز کافور وز بيش و کم

که رستم فراز آوريد آن به رنج

ز شاهان و گردنکشان يافت گنج

همه زابلستان به تاراج داد

مهان را همه بدره و تاج داد

غمی شد فرامرز در مرز بست

ز در دنيا دست کين را بشست

همه نامداران روشن روان

برفتند يکسر بر پهلوان

بدان نامداران زبان برگشاد

ز گفت زواره بسی کرد ياد

که پيش پدرم آن جهانديده مرد

همی گفت و لبها پر از بادسرد

که بهمن ز ما کين اسفنديار

بخواهد تو اين را به بازی مدار

پدرم آن جهانديده ی نامور

ز گفت زواره بپيچيد سر

نپذرفت و نشنيد اندرز او

ازو گشت ويران کنون مرز او

نيا چون گذشت او به شاهی رسيد

سر تاج شاهی به ماهی رسيد

کنون بهمن نامور شهريار

همی نو کند کين اسفنديار

هم از کين مهر آن سوار دلير

ز نوش آذر آن گرد درنده شير

کنون خواهد از ما همی کين شان

به جای آورد کين و آيين شان

ز ايران سپاهی چو ابر سياه

بياورد نزديک ما کينه خواه

نيای من آن نامدار بلند

گرفت و به زنجير کردش به بند

که بودی سپر پيش ايرانيان

به مردی بهر کينه بسته ميان

چه آمد بدين نامور دودمان

که آيد ز هر سو بمابر زيان

پدر کشته و بند سايه نيا

به مغز اندرون خون بود کيميا

به تاراج داده همه مرز خويش

نبينم سر مايه ی ارز خويش

شما نيز يکسر چه گوييد باز

هرانکس که هستيد گردن فراز

بگفتند کای گرد روشن روان

پدر بر پدر بر توی پهلوان

همه يک به يک پيش تو بند هايم

برای و به فرمان تو زند هايم

چو بشنيد پوشيد خفتان جنگ

دلی پر ز کينه سری پر ز ننگ

سپه کرد و سر سوی بهمن نهاد

ز رزم تهمتن بسی کرد ياد

چو نزديک بهمن رسيد آگهی

برآشفت بر تخت شاهنشهی

بنه برنهاد و سپه برنشاند

به غور اندر آمد دو هفته بماند

فرامرز پيش آمدش با سپاه

جهان شد ز گرد سواران سپاه

وزان روی بهمن صفی برکشيد

که خورشيد تابان زمين را نديد

ز آواز شيپور و هندی درای

همی کوه را دل برآمد ز جای

بشست آسمان روی گيتی به قير

بباريد چون ژاله از ابر تير

ز چاک تبرزين و جر کمان

زمين گشت جنبان تر از آسمان

سه روز و سه شب هم برين رزمگاه

به رخشنده روز و به تابنده ماه

همی گرز باريد و پولاد تيغ

ز گرد سپاه آسمان گشت ميغ

به روز چهارم يکی باد خاست

تو گفتی که با روز شب گشت راست

به سوی فرامرز برگشت باد

جهاندار گشت از دم باد شاد

همی شد پس گرد با تيغ تيز

برآورد زان انجمن رستخيز

ز بستی و از لشکر زابلی

ز گردان شمشير زن کابلی

برآوردگه بر سواری نماند

وزان سرکشان نامداری نماند

همه سربسر پشت برگاشتند

فرامرز را خوار بگذاشتند

همه رزمگه کشته چون کوه کوه

به هم برفگنده ز هر دو گروه

فرامرز با اندکی رزمجوی

به مردی به روی اندر آورد روی

همه تنش پر زخم شمشير بود

که فرزند شيران بد و شير بود

سرانجام بر دست ياز اردشير

گرفتار شد نامدار دلير

بر بهمن آوردش از رزمگاه

بدو کرد کين دار چندی نگاه

چو ديدش ندادش به جان زينهار

بفرمود داری زدن شهريار

فرامرز را زنده بر دار کرد

تن پيلوارش نگونسار کرد

ازان پس بفرمود شاه اردشير

که کشتند او را به باران تير

گامی پشوتن که دستور بود

ز کشتن دلش سخت رنجور بود

به پيش جهاندار بر پای خاست

چنين گفت کای خسرو داد و راست

اگر کينه بودت به دل خواستی

پديد آمد از کاستی راستی

کنون غارت و کشتن و جنگ و جوش

مفرمای و مپسند چندين خروش

ز يزدان بترس و ز ما شرم دار

نگه کن بدين گردش روزگار

يکی را برآرد به ابر بلند

يکی زو شود زار و خوار و نژند

پدرت آن جهانگير لشکر فروز

نه تابوت را شد سوی نيمروز

نه رستم به کابل به نخچيرگاه

بدان شد که تا نيست گردد به چاه

تو تا باشی ای خسرو پاک و راد

مرنجان کسی را که دارد نژاد

چو فرزند سام نريمان ز بند

بنالد به پروردگار بلند

بپيچی ازان گرچه نيک اختری

چو با کردگار افگند داوری

چو رستم نگهدار تخت کيان

همی بر در رنج بستی ميان

تو اين تاج ازو يافتی يادگار

نه از راه گشتاسپ و اسفنديار

ز هنگامه ی کی قباد اندرآی

چنين تا به کيخسرو پاک رای

بزرگی به شمشير او داشتند

مهان را همه زير او داشتند

ازو بند بردار گر بخردی

دلت بازگردان ز راه بدی

چو بشنيد شاه از پشوتن سخن

پشيمان شد از درد و کين کهن

خروشی برآمد ز پرده سرای

که ای پهلوانان با داد و رای

بسيچيدن بازگشتن کنيد

مبادا که تاراج و کشتن کنيد

بفرمود تا پای دستان ز بند

گشادند و دادند بسيار پند

تن کشته را دخمه کردند جای

به گفتار دستور پاکيز هرای

ز زندان به ايوان گذر کرد زال

برو زار بگريست فرخ همال

که زارا دليرا گوا رستما

نبيره ی گو نامور نيرما

تو تا زنده بودی که آگاه بود

که گشتاسپ اندر جهان شاه بود

کنون گنج تاراج و دستان اسير

پسر زار کشته به پيکان تير

مبيناد چشم کس اين روزگار

زمين باد بی تخم اسفنديار

ازان آگهی سوی بهمن رسيد

به نزديک فرخ پشوتن رسيد

پشوتن ز رودابه پردرد شد

ازان شيون او رخش زرد شد

به بهمن چنين گفت کای شاه نو

چو بر نيمه ی آسمان ماه نو

به شبگير ازين مرز لشکر بران

که اين کار دشوار گشت و گران

ز تاج تو چشم بدان دور باد

همه روزگاران تو سور باد

بدين خانه ی زال سام دلير

سزد گر نماند شهنشاه دير

چو شد کوه بر گونه ی سندروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

بفرمود پس بهمن کينه خواه

کزانجا برانند يکسر سپاه

هم انگه برآمد ز پرده سرای

تبيره ابا بوق و هندی درای

از آنجا به ايران نهادند روی

به گفتار دستور آزاده خوی

سپه را ز زابل به ايران کشيد

به نزديک شهر دليران کشيد

برآسود و بر تخت بنشست شاد

جهان را همی داشت با رسم و داد

به درويش بخشيد چندی درم

ازو چند شادان و چندی دژم

جهانا چه خواهی ز پروردگان

چه پروردگان داغ دل بردگان

پسر بد مر او را يکی همچو شير

که ساسان همی خواندی اردشير

دگر دختری داشت نامش همای

هنرمند و بادانش و ني کرای

همی خواندندی ورا چهرزاد

ز گيتی به ديدار او بود شاد

پدر درپذيرفتش از نيکوی

بران دين که خوانی همی پهلوی

همای دل افروز تابنده ماه

چنان بد که آبستن آمد ز شاه

چو شش ماه شد پر ز تيمار شد

چو بهمن چنان ديد بيمار شد

چو از درد شاه اندرآمد ز پای

بفرمود تا پيش او شد همای

بزرگان و ني کاختران را بخواند

به تخت گرانمايگان بر نشاند

چنين گفت کاين پاک تن چهرزاد

به گيتی فراوان نبودست شاد

سپردم بدو تاج و تخت بلند

همان لشکر و گنج با ارجمند

ولی عهد من او بود در جهان

هم انکس کزو زايد اندر نهان

اگر دختر آيد برش گر پسر

ورا باشد اين تاج و تخت پدر

چو ساسان شنيد اين سخن خيره شد

ز گفتار بهمن دلش تيره شد

بدو روز و دو شب بسان پلنگ

ز ايران به مرزی دگر شد ز ننگ

دمان سوی شهر نشاپور شد

پر آزار بد از پدر دور شد

زنی را ز تخم بزرگان بخواست

بپرورد و با جان و دل داشت راست

نژادش به گيتی کسی را نگفت

همی داشت آن راستی در نهفت

زن پاک تن خوب فرزند زاد

ز ساسان پرمايه بهمن نژاد

پدر نام ساسانش کرد آن زمان

مر او را به زودی سرآمد زمان

چو کودک ز خردی به مردی رسيد

دران خانه جز بينوايی نديد

ز شاه نشاپور بستد گله

که بودی به کوه و به هامون يله

همی بود يکچند چوپان شاه

به کوه و بيابان و آرامگاه

کنون بازگردم به کار همای

پس از مرگ بهمن که بگرفت جای

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: