050/04- پادشاهی بلاش پيروز چهار سال بود

شاهنامه » پادشاهی بلاش پيروز چهار سال بود

پادشاهی بلاش پيروز چهار سال بود

چو بنشست با سوگ ماهی بلاش

سرش پر ز گرد و رخش پرخراش

سپاه آمد و موبد موبدان

هر آنکس که بود از رد و بخردان

فراوان بگفتند با او ز پند

سخنها که بودی ورا سودمند

بران تخت شاهيش بنشاندند

بسی زر و گوهر برافشاندند

چو بنشست بر گاه گفت ای ردان

بجوييد رای و دل بخردان

شما را بزرگيست نزديک من

چو روشن شود رای تاريک من

به گيتی هر آنکس که نيکی کند

بکوشد که تا رای ما نشکند

هر آنکس کجا باشد او بدسگال

که خواهد همی کار خود را همال

نخستين به پندش توانگر کنم

چو نپذيرد از خونش افسر کنم

هرآنگه که زين لشکر دين پرست

بنالد بر ما يکی زيردست

دل مرد بيدادگر بشکنم

همه بيخ و شاخش ز بن برکنم

مباشيد گستاخ با پادشا

بويژه کسی کو بود پارسا

که او گاه زهرست و گه پا یزهر

مجوييد از زهر ترياک بهر

ز گيتی تو خوشنودی شاه جوی

مشو پيش تختش مگر تازه روی

چو خشم آورد شاه پوزش گزين

همی خوان به بيداد و دادآفرين

هرآنگه که گويی که دانا شدم

به هر دانشی بر توانا شدم

چنان دان که نادان تری آن زمان

مشو بر تن خويش بر بدگمان

وگر کار بنديد پند مرا

سخن گفتن سودمند مرا

ز شاهان داننده يابيد گنج

کسی را ز دانش نديدم به رنج

برو مهتران آفرين خواندند

ز دانايی او فرو ماندند

برفتند خشنود ز ايوان اوی

به يزدان سپرده تن و جان اوی

بدآنگه که پيروز شد سوی جنگ

يکی پهلوان جست با رای و سنگ

که باشد نگهبان تخت و کلاه

بلاش جوان را بود نيکخواه

بدان کار شايسته بد سوفزای

يکی نامور بود پاکيزه رای

جهانديده از شهر شيراز بود

سپهبددل و گردن افراز بود

هم او مرزبان بد بزابلستان

ببست و بغزنين و کابلستان

چو آگاهی آمد سوی سوفزای

ز پيروز بی رای و بی رهنمای

ز مژگان سرشکش برخ برچکيد

همه جامه ی پهلوی بردريد

ز سر برگرفتند گردان کلاه

به ماتم نشستند با سوگ شاه

همی گفت بر کينه ی شهريار

بلاش جوان چون بود خواستار

بدانست کان کار بی سود شد

سر تاج شاهی پر از دود شد

سپاه پراگنده را گرد کرد

بزد کوس وز دشت برخاست گرد

فراز آمدش تيغزن صد هزار

همه جنگجوی از در کارزار

درم داد و آن لشکر آباد کرد

دل مردم کينه ور شاد کرد

فرستاده ای خواند شيرين زبان

خردمند و بيدار و روشن روان

يکی نامه بنوشت پر داغ و درد

دو ديده پر از آب و رخسار زرد

به نامه درون پندها ياد داد

ز جمشيد و کيخسرو کيقباد

وزان پس فرستاد نزد بلاش

که شاها تو از مرگ غمگين مباش

که اين مرگ هر کس نخواهد چشيد

شکيبايی و نام بايد گزيد

ز باد آمده باز گردد بدم

يکی داد خواندش و ديگر ستم

کنون من به دستوری شهريار

بسيجم برين گونه بر کارزار

کزين کينه و خون پيروز شاه

بنالد ز چرخ روان هور و ماه

فرستاده زين روی برداشت پای

وزان سوی گريان بشد باز جای

بياراست لشکر چو پر تذرو

بيامد ز زاولستان سوی مرو

يکی مرد بگزيد بيداردل

که آهسته دارد به گفتار دل

نويسنده ی نامه را گفت خيز

که آمد سر خامه را رستخيز

يکی نامه بنويس زی خوشنواز

که ای بی خرد روبه ديوساز

گنهکار کردی به يزدان تنت

شود مويه گر بر تو پيراهنت

به شاه آنک تو کردی ای بيوفا

ببينی کنون زور تيغ جفا

به کشتی شهنشاه را بی گناه

نبيره جهاندار بهرام شاه

يکی کين نو ساختی در جهان

که آن کينه هرگز نگردد نهان

چرا پيش او چون يکی چابلوس

نرفتی چو برخاست آوای کوس

نيای تو زين خاندان زنده بود

پدر پيش بهرام پاينده بود

من اينک به مرو آمدم کينه خواه

نماند به هيتاليان تاج و گاه

اسيران و آن خواسته هرچ هست

که از رزمگاه آمدستت بدست

همه بازخواهم به شمشير کين

بخ مرو آورم خاک توران زمين

نمانم جهان را بفرزند تو

نه بر دوده و خويش و پيوند تو

بفرمان يزدان ببرم سرت

ز خون همچو دريا کنم کشورت

نه کين باشد اين چند گويم دراز

که از کين پيروز با خوشنواز

شود زير خاک پی من تباه

به يزدان روانش بود دادخواه

فرستاده با نامه ی سوفزای

بيامد چو شير دلاور ز جای

چو آشفته آمد بر خوشنواز

بشد پيش تخت و ببردش نماز

بدو داد پس نامه ی سوفزای

همی بود يک چند پيشش بپای

نويسنده ی نامه را داد و گفت

که پنهان بگوی آنچ نرمست و زفت

به مهتر چنين گفت مرد دبير

که اين نامه پر گرز و تيغست و تير

شکسته شد آن مرد جنگ آزمای

ازان پر سخن نامه ی سوفزار

هم اندر زمان زود پاسخ نبشت

سخن هرچ بود اندرو خوب و زشت

نخستين چنين گفت کز کردگار

بترسيم وز گردش روزگار

که هر کس که بودست يزدان پرست

نياورد در عهد شاهان شکست

فرستادمش نامه ی پندمند

دگر عهد آن شهريار بلند

برو خوار بود آنچ گفتم سخن

هم انديشه ی روزگار کهن

چو او کينه ور گشت و من چار هجوی

سپه را چو روی اندر آمد به روی

به پيروز بر اختر آشفته شد

نه برکام من شاه تو کشته شد

چو بشکست پيمان شاهان داد

نبود از جوانيش يک روز شاد

نيامد پسند جهان آفرين

تو گويی که بگرفت پايش زمين

هر آنکس که عهد نيا بشکند

سر راستی را بپای افگند

چو پيروز باشد به دشت نبرد

شکسته بکنده درون پر ز گرد

گر آيی تو ايدر هم آراستست

نه جنگ و نه جنگ آوران کاستست

فرستاده با نامه تازان ز جای

به يک هفته آمد سوی سوفزای

چو برخواند آن نامه را پهلوان

به دشنام بگشاد گويا زبان

ز ميدان خروشيدن گاودم

شنيدند و آوای رويينه خم

بکش ميهن آورد چندان سپاه

که بر چرخ خورشيد گم کرد راه

برين همنشان روز بگذاشتند

همی راه را خانه پنداشتند

چو آگاهی آمد سوی خوشنواز

به دشت آمد و جنگ را کرد ساز

به پيکند شد رزمگاهی گزيد

که چرخ روان روی هامون نديد

وزين روی پر کينه دل سوفزای

به کردار باد اندر آمد ز جای

چو شب تيره شد پهلوان سپاه

به پيلان آسوده بربست راه

طلايه همی گشت بر هر دو سوی

جهان شد پر آواز پرخاشجوی

غو پاسبانان و بانگ جرس

همی آمد از دور بر پيش و پس

چنين تا پديد آمد از ميغ شيد

در و دشت شد چون بلور سپيد

دو لشکر همی جنگ را ساختند

درفش بزرگی برافراختند

از آواز گردان پرخاشخر

بدريد مر اژدها را جگر

هوا دام کرکس شد از پر تير

زمين شد ز خون سران آبگير

ز هر سو ز مردان تلی کشته بود

کرا از جهان روز برگشته بود

بجنبيد بر قلبگه سوفزای

يکايک سپاه اندر آمد ز جای

وزان روی با تيغ کين خوشنواز

بپيچيد و آمد به تنگی فراز

يکی تيغ زد بر سرش سوفزای

سپاه اندر آمد به تندی ز جای

بجست از کف تيغزن خوشنواز

به شيب اندر انداخت اسب از فراز

بديد آنک شد روزگارش درشت

عنان را بپيچيد و بنمود پشت

چو باد دمان از پسش سوفزای

همی تاخت با نيزه ی سرگرای

بسی کرد زان نامداران اسير

بسی کشته شد هم بپيکان و تير

همی تاخت تا پيش لشکر رسيد

بره بر بسی کشته و خسته ديد

ز بالا نگه کرد پس خوشنواز

سپه را به هامون نشيب و فراز

همه دشت پرکشته و خواسته

شده دشت چون چرخ آراسته

سليح و کمرها و اسب و رهی

ستام و سنان و کلاه مهی

همی برد هر کس بر سوفزای

تلی گشته چون کوه البرز جای

ببخشيد يکسر همه بر سپاه

نکرد اندر آن چيز ترکان نگاه

به لشکر چنين گفت کامروز کار

به کام ما بد از روزگار

چو خورشيد بنمايد از چرخ دست

برين دشت خيره نبايد نشست

به کين شهنشاه ايران شويم

برين دز به کردار شيران شويم

همه لشکرش دست بر برزدند

همی هر کسی رای ديگر زدند

برين همنشان تا ز خم سپهر

پديد آمد آن زيور تاج مهر

تبيره برآمد ز پرده سرای

نشست از بر باره بر سوفزای

فرستاده ای آمد از خوشنواز

به نزديک سالار گردن فراز

که از جنگ و پيکار و خون ريختن

نباشد جز از رنج و آويختن

دو مرد خردمند نيکو گمان

به دوزخ فرستيم هر دو روان

اگر بازجويی ز راه ردی

بدانی که آن کار بد ايزدی

نه بر باد شد کشته پيروزشاه

کز اختر سرآمد بدو سال و ماه

گنهکار شد زانک بشکست عهد

گزين کرد حنظل بينداخت شهد

کنون بودنی بود و بر ما گذشت

خنک آنک گرد گذشته نگشت

اسيران وز خواسته هرچ بود

ز سيم و زر و گوهر نابسود

ز اسب و سليح و ز تاج و ز تخت

که آن روز بگذاشت پيروزبخت

فرستم همه نزد سالار شاه

سراپرده و گنج و پيل و سپاه

چو پيروزگر سوی ايران شوی

به نزديک شاه دليران شوی

نباشد مرا سوی ايران بسيچ

تو از عهد بهرام گردن مپيچ

شهنشاه گيتی ببخشيد راست

مرا ترک و چين است و ايران تو راست

چو بشنيد پيغام او سوفراز

بياورد لشکر به پرد هسرای

فرستاده را گفت پيش سپاه

بگوی آنچ بشنيدی از رزمخواه

بيامد فرستاده ی خوشنواز

بگفت آنچ بود آشکارا و راز

چنين گفت لشکر که فرمان تو راست

بدين آشتی رای و پيمان تو راست

به ايران نداند کسی از تو به

بما بر تويی شاه و سالار و مه

چنين گفت با سرکشان سوفزای

که امروز ما را جزين نيست رای

کزيشان ازين پس نجوييم جنگ

به ايران بريم اين سپه بی درنگ

که در دست ايشان بود کيقباد

چو فرزند پيروز خسرو نژاد

همان موبد موبدان اردشير

ز لشکر بزرگان برنا و پير

اگر جنگ سازيم با خوشنواز

شودکار بی سود بر ما دراز

کشد آنک دارد ز ايران اسير

قباد جهانجوی چون اردشير

اگر نيستی در ميانه قباد

ز موبد نکردی دل و مغز ياد

گر او را ز ترکان بد آيد بروی

نماند به ايران جز از گفت و گوی

يکی ننگ باشد که تا رستخيز

بماند ميان دليران ستيز

فرستاده را نغز پاسخ دهيم

درين آشتی رای فرخ نهيم

مگر باز بينيم روی قباد

که بی او سر پادشاهی مباد

همان موبد پاکدل اردشير

کسی را که بينيد برنا و پير

فرستاده را خواند پس پهلوان

سخن گفت با او به شيرين زبان

چنين گفت کاين ايزدی بود و بس

جهان بد سگالد نگويد بکس

بزرگان ايران که هستند اسير

قبادست با نامدار اردشير

دگر هر که داريد بر نای بند

فرستيد سوی منش ارجمند

دگر خواسته هرچ داريد نيز

ز دينار وز تاج و هرگونه چيز

يکايک فرستيد نزديک من

به پيش بزرگان اين انجمن

به تاراج و کشتن نيازيم دست

که ما بی نيازيم و يزدان پرست

ز جيحون به روز دهم بگذريم

وزان پس پيی خاک را نسپريم

همه هرچ گفتم تو را گو شدار

چو رفتی يکايک برو برشمار

فرستاده هم در زمان گشت باز

بيامد گرازان بر خوشنواز

بگفت آنچ بشنيد وزو گشت شاد

همانگاه برداشت بند قباد

همان خواسته سر به سر گرد کرد

کجا يافت از خاک و دشت نبرد

همان تخت با تاج پيروز شاه

چو چيز پراگنده ی آن سپاه

فرستاد يکسر سوی سوفزای

به دست يکی مرد پاکيزه رای

چو لشکر بديدند روی قباد

ز ديدار او انجمن گشت شاد

بزرگان همه خيمه بگذاشتند

همه دست بر آسمان داشتند

که پور شهنشاه را بی گزند

بديدند با هرک بد ارجمند

همانگه فروهشت پرده سرای

سپهبد باسب اندر آورد پای

ز جيحون گذر کرد پيروز و شاد

ابا نامور موبد و کيقباد

چو آگاهی آمد به ايران زمين

ازان نيک پی مهتر بفرين

همان جنگ و پيکار با خوشنواز

ز رای چنان مرد نيرنگ ساز

همان موبد موبدان اردشير

اسيران که بودند برنا و پير

که از جنگ برگشت پيروز و شاد

گشاده شد از بند پای قباد

بياورد و اکنون ز جيحون گذشت

ز ايران سپاهست بر کوه و دشت

خروشی ز ايران برآمد که گوش

تو گفتی همی کر شود زان خروش

بزرگان فرزانه برخاستند

پذيره شدن را بياراستند

بلاش آن زمان تخت زرين نهاد

که تا برنشيند برو کيقباد

چو آمد به شهر اندرون سوفزای

بزرگان برفتند يک سر ز جای

پذيره شدن را بياراست شاه

همی رفت با آنک بودش سپاه

بلاش آن زمان ديد روی قباد

رها گشته از بند پيروز و شاد

مر او را سبک شاه در برگرفت

ز هيتال و چين دست بر سر گرفت

ز راه اندر ايوان شاه آمدند

گشاده دل و ني کخواه آمدند

بفرمود تا خوان بياراستند

می و رود و رامشگران خواستند

همی بود جشنی نه بر آرزوی

ز تيمار پيروز آزاده خوی

همه چامه گر سوفزا را ستود

ببربط همی رزم ترکان سرود

مهان را همه چشم بر سوفزای

ازو گشته شاد و بدو داده رای

همه شهر ايران بدو گشت باز

کسی را که بد کينه ی خوشنواز

بدان پهلوان دل همی شاد کرد

روان را ز انديشه آزاد کرد

ببد سوفزای از جهان بی همال

همی رفت زين گونه تا چار سال

نبودی جز آن چيز کو خواستی

جهان را به رای خود آراستی

چر فرمان او گشت در شهر فاش

به خوبی بپرداخت گاه از بلاش

بدو گفت شاهی نرانی همی

بدان را ز نيکان ندانی همی

همی پادشاهی به بازی کنی

ز پری وز بی نيازی کنی

قباد از تو در کار داناترست

بدين پادشاهی تواناترست

به ايوان خويش اندر آمد بلاش

نيارست گفتن که ايدر مباش

همی گفت بی رنج تخت اين بود

که بی کوشش و درد و نفرين بود

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: