043- پادشاهی اورمزد نرسی

شاهنامه » پادشاهی اورمزد نرسی

پادشاهی اورمزد نرسی

چو بر گاه رفت اورمزد بزرگ

ز نخچير کوتاه شد چنگ گرگ

جهان را همی داشت با ايمنی

نهان گشت کردار آهرمنی

نخست آفرين کرد بر کردگار

توانا و دانا و پروردگار

شب و روز و گردان سپهر آفريد

چو بهرام و کيوان و مهر آفريد

ازويست پيروزی و فرهی

دل و داد و ديهيم شاهنشهی

هميشه دل ما پر از داد باد

دل زيردستان به ما شاد باد

ستايش نيابد سر سفله مرد

بر سفلگان تا توانی مگرد

همان نيز با مرد بدخواه رای

اگر پندگيری به نيکی گرای

ز بخشش هرانکس که جويد سپاس

نخواندش بخشنده يزدان شناس

ستاننده گر ناسپاست نيز

سزد گر ندارد کس او را به چيز

هراسان بود مردم سخت کار

که او را نباشد کسی دوستدار

وگر سستی آرد به کار اندرون

نخواند ورا رای زن رهنمون

گر از کاهلان يار خواهی به کار

نباشی جهانجوی و مردم شمار

نگر خويشتن را نداری بزرگ

وگر گاه يابی نگردی سترگ

چو بدخو شود مرد درويش خوار

همی بيند آن از بد روزگار

همه ساله بيکار و نالان ز بخت

نه رای و نه دانش نه زيبای تخت

وگر بازگيرند ازو خواسته

شود جان و مغز و دلش کاسته

به بی چيزی و بدخويی يازد اوی

ندارد خرد گردن افرازد اوی

نه چيز و نه دانش نه رای و هنر

نه دين و نه خشنودی دادگر

شما را شب و روز فرخنده باد

بدانديش را جان پراگنده باد

برو مهتران آفرين ساختند

خود از سوک شاهان بپرداختند

چو نه سال بگذشت بر سر سپهر

گل زرد شد آن چو گلنار چهر

غمی شد ز مرگ آن سر تاجور

بمرد و به شاهی نبودش پسر

چنان نامور مرد شيرين سخن

به نوی بشد زين سرای کهن

چنين بود تا بود چرخ روان

توانا به هر کار و ما ناتوان

چهل روز سوکش همی داشتند

سر گاه او خوار بگذاشتند

به چندين زمان تخت بيکار بود

سر مهتران پر ز تيمار بود

نگه کرد موبد شبستان شاه

يکی لاله رخ ديد تابان چو ماه

سر مژه چون خنجر کابلی

دو زلفش چو پيچان خط مغولی (؟)

مسلسل يک اندر دگر بافته

گره بر زده سرش برتافته

پری چهره را بچه اندر نهان

ازان خوب رخ شادمان شد جهان

چهل روزه شد رود و می خواستند

يکی تخت شاهی بياراستند

به سر برش تاجی برآويختند

بران تاج زر و درم ريختند

چهل روز بگذشت بر خوب چهر

يکی کودک آمد چو تابنده مهر

ورا موبدش نام شاپور کرد

بران شادمانی يکی سور کرد

تو گفتی همی فره ايزديست

برو سايه ی رايت بخرديست

برفتند گردان زرين کمر

بياويختند از برش تاج زر

چو آن خرد را سير دادند شير

نوشتند پس در ميان حرير

چهل روزه را زير آن تاج زر

نهادند بر تخت فرخ پدر

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: