034- پادشاهی اسکندر

شاهنامه » پادشاهی اسکندر

پادشاهی اسکندر

سکندر چو بر تخت بنشست گفت

که با جان شاهان خرد باد جفت

که پيروزگر در جهان ايزدست

جهاندار کز وی نترسد بدست

بد و نيک هم بگذرد ب یگمان

رهايی نباشد ز چنگ زمان

هرانکس که آيد بدين بارگاه

که باشد ز ما سوی ما دادخواه

اگر گاه بار آيد ار نيم شب

به پاسخ رسد چون گشايد دو لب

چو پيروزگر فرهی دادمان

در بخت پيروز بگشادمان

همه زيردستان بيابند بهر

به کوه و بيابان و دريا و شهر

نخواهيم باژ از جهان پنج سال

جز آنکس که گويد که هستم همال

به دوريش بخشيم بسيار چيز

ز دارنده چيزی نخواهيم نيز

چو اسکندر اين نيکويها بگفت

دل پادشا گشت با داد جفت

ز ايوان برآمد يکی آفرين

بران دادگر شهريار زمين

ازان پس پراگنده شد انجمن

جهاندار بنشست با رای زن

بفرمود تا پيش او شد دبير

قلم خواست چينی و رومی حرير

نويسنده از کلک چون خامه کرد

سوی مادر روشنک نامه کرد

که يزدان ترا مزد نيکان دهاد

بدانديش را درد پيکان دهاد

نوشتم يکی نامه يی پيش ازين

نوشته درو دردها بيش ازين

چو جفت ترا روز برگشته شد

به دست يکی بنده بر کشته شد

بر آيين شاهان کفن ساختم

ورا زين جهان تيز پرداختم

بسی آشتی خواستم پيش جنگ

نکرد آشتی چون نبودش درنگ

ز خونش بپيچيد هم دشمنش

به مينو رساناد يزدان تنش

نيابد کسی چاره از چنگ مرگ

چو باد خزانست و ما همچو برگ

جهان يکسر اکنون به پيش شماست

بر اندرز دارا فراوان گواست

که او روشنک را به من داد و گفت

که چون او ببايد ترا در نهفت

کنون با پرستنده و دايگان

از ايران بزرگان پرمايگان

فرستيد زودش به نزديک من

زدايد مگر جان تاريک من

بداريد چون پيش بود اصفهان

ز هر سو پراگنده کارآگهان

همه کارداران با شرم و داد

که دارای دارابشان کار داد

وز آنجا نخواهيد فرمان رواست

همه شهر ايران پيش شماست

دل خويش را پر مدارا کنيد

مرا در جهان نام دارا کنيد

سوی روشنک همچنين نامه يی

ز شاه جهاندار خودکامه يی

نخست آفرين کرد بر کردگار

جهاندار و دانا و پروردگار

دگر گفت کز گوهر پادشا

نزايد مگر مردم پارسا

دلارای با نام و با رای و شرم

سخن گفتن خوب و آوای نرم

پدر مر ترا پيش ما را سپرد

وزان پس شد و نام نيکی ببرد

چو آيی شبستان و مشکوی من

ببينی تو باشی جهانجوی من

سر بانوانی و زيبای تاج

فروزنده ی ياره و تخت عاج

نوشتيم نامه بر مادرت

که ايدر فرستد ترا در خورت

به آيين فرزند شاهنشهان

به پيش اندرون موبد اصفهان

پرستنده و تاج شاهان و مهد

هم آن را که خوردی ازو شير و شهد

به مشکوی ما باش روش نروان

توی در شبستان سر بانوان

هميشه دل شرم جفت تو باد

شبستان شاهان نهفت تو باد

بيامد يکی فيلسوفی چو گرد

سخنهای شاه جهان ياد کرد

دلارای چون آن سخنها شنيد

يکی باد سرد از جگر برکشيد

ز دارا ز ديده بباريد خون

که بد ريخته زير خاک اندرون

نويسنده ی نامه را پيش خواند

همه خون ز مژگان به رخ برفشاند

مر آن نامه را خوب پاسخ نوشت

سخنهای با مغز و فرخ نوشت

نخست آفرين کرد بر کردگار

جهاندار دادار پروردگار

دگر گفت کز کار گردان سپهر

کزويست پرخاش و آرام و مهر

همی فر دارا همی خواستيم

زبان را به نام وی آراستيم

کنون چون زمان وی اندر گذشت

سر گاه او چوب تابوت گشت

ترا خواهم اندر جهان نيکوی

بزرگی و پيروزی و خسروی

به کام تو خواهم که باشد جهان

برين آشکارا ندارم نهان

شنيدم همه هرچ گفتی ز مهر

که از جان تو شاد بادا سپهر

ازان دخمه و دار وز ماهيار

مکافات بدخواه جانوشيار

چو خون خداوند ريزد کسی

به گيتی درنگش نباشد بسی

دگر آنک جستی همی آشتی

بسی روز با پند بگذاشتی

نيايد ز شاهان پرستندگی

نجويد کس از تاجور بندگی

به جای شهنشاه ما را توی

چو خورشيد شد ماه ما را توی

مبادا به گيتی به جز کام تو

هميشه بر ايوانها نام تو

دگر آنک از روشنک ياد کرد

دل ما بدان آرزو شاد کرد

پرستنده ی تست ما بنده ايم

به فرمان و رايت سرافگند هايم

درودت فرستاد و پاسخ نوشت

يکی خوب پاسخ بسان بهشت

چو شاه زمانه ترا برگزيد

سر از رای او کس نيارد کشيد

نوشتيم نامه سوی مهتران

به پهلو نژادان جنگاوران

که فرمان داراست فرمان تو

نپيچد کسی سر ز پيمان تو

فرستاده را جامه و بدره داد

ز گنجش ز هرگون هيی بهره داد

چو رومی به نزد سکندر رسيد

همه ياد کرد آنچ ديد و شنيد

وزان تخت و آيين و آن بارگاه

تو گفتی که زنده ست بر گاه شاه

سکندر ز گفتار او گشت شاد

به آرام تاج کيی بر نهاد

ز عموريه مادرش را بخواند

چو آمد سخنهای دارا براند

بدو گفت نزد دلارای شو

به خوبی به پيوند گفتار نو

به پرده درون روشنک را ببين

چو ديدی ز ما کن برو آفرين

ببر طوق با ياره و گوشوار

يکی تاج پر گوهر شاهوار

صد اشتر ز گستردنيها ببر

صد اشتر ز هر گونه ديبا به زر

هم از گنج دينار چو سی هزار

به بدره درون کن ز بهر نثار

ز رومی کنيزک چو سيصد ببر

دگر هرچ بايد همه سر به سر

يکی جام زر هر يکی را به دست

بر آيين خوبان خسروپرست

ابا خويشتن خادمان بر براه

ز راه و ز آيين شاهان مکاه

بشد مادر شاه با ترجمان

ده از فيلسوفان شيرين زبان

چو آمد به نزديکی اصفهان

پذيره شدندش فراوان مهان

بيامد ز ايوان دلارای پيش

خود و نامداران به آيين خويش

به دهليز کردند چندان نثار

که بر چشم گنج درم گشت خوار

به ايوان نشستند با رای زن

همه نامداران شدند انجمن

دلارای برداشت چندان جهيز

که شد در جهان روی بازار تيز

شتر در شتر رفت فرسنگها

ز زرين و سيمين وز رنگها

ز پوشيدنی و ز گستردنی

ز افگندنی و پراگندنی

ز اسپان تازی به زرين ستام

ز شمشير هندی به زرين نيام

ز خفتان و از خود و برگستوان

ز گوپال و ز خنجر هندوان

چه مايه بريده چه از نابريد

کسی در جهان بيشتر زان نديد

ز ايوان پرستندگان خواستند

چهل مهد زرين بياراستند

يکی مهد با چتر و با خادمان

نشست اندرو روشنک شادمان

ز کاخ دلارای تا نيم راه

درم بود و دينار و اسپ و سپاه

ببستند آذين به شهر اندرون

پر از خنده لبها و دل پر ز خون

بران چتر ديبا درم ريختند

ز بر مشک سارا همی بيختند

چو ماه اندر آمد به مشکوی شاه

سکندر بدو کرد چندی نگاه

بران برز و بالا و آن خوب چهر

تو گفتی خرد پروريدش به مهر

چو مادرش بر تخت زرين نشاند

سکندر بروبر همی جان فشاند

نشستند يک هفته با او به هم

همی رای زد شاه بر بيش و کم

نبد جز بزرگی و آهستگی

خردمندی و شرم و شايستگی

ببردند ز ايران فراوان نثار

ز دينار وز گوهر شاهوار

همه شهر ايران و توران و چين

به شاهی برو خواندند آفرين

همه روی گيتی پر از داد شد

به هر جای ويرانی آباد شد

چنين گفت گوينده ی پهلوی

شگفت آيدت کاين سخن بشنوی

يکی شاه بد هند را نام کيد

نکردی جز از دانش و رای صيد

دل بخردان داشت و مغز ردان

نشست کيان افسر موبدان

دمادم به ده شب پس يکدگر

همی خواب ديد اين شگفتی نگر

به هندوستان هرک دانا بدند

به گفتار و دانش توانا بدند

بفرمود تا ساختند انجمن

هرانکس که دانا بد و را یزن

همه خوابها پيش ايشان بگفت

نهفته پديد آوريد از نهفت

کس آن را گزارش ندانست کرد

پرانديشه شدشان دل و روی زرد

يکی گفت با کيد کای شهريار

خردمند وز مهتران يادگار

يکی نامدارست مهران به نام

ز گيتی به دانش رسيده به کام

به شهر اندرش خواب و آرام نيست

نشستش به جز با دد و دام نيست

ز تخم گياهای کوهی خورد

چو ما را به مردم همی نشمرد

نشستنش با غرم و آهو بود

ز آزار مردم به يکسو بود

ز چيزی به گيتی نيابد گزند

پرستنده مردی و بختی بلند

مرين خوابها را به جز پيش اوی

مگو و ز نادان گزارش مجوی

چنين گفت با دانشی کيد شاه

کزين پرهنر بگذری نيست راه

هم انگه باسپ اندر آورد پای

به آواز مهران بيامد ز جای

حکيمان برفتند با او به هم

بدان تا سپهبد نباشد دژم

جهاندار چون نزد مهران رسيد

بپرسيد داننده را چون سزيد

بدو گفت کای مرد يزدان پرست

که در کوه با غرم داری نشست

به ژرفی بدين خواب من گوش دار

گزارش کن و يک به يک هوش دار

چنان دان که يک شب خردمند و پاک

بخفتم برام بی ترس و باک

يکی خانه ديدم چو کاخی بزرگ

بدو اندرون ژنده پيلی سترگ

در خانه پيداتر از کاخ بود

به پيش اندرون تنگ سوراخ بود

گذشتی ز سوراخ پيل ژيان

تنش را ز تنگی نکردی زيان

ز روزن گذشتی تن و بوم اوی

بماندی بدان خانه خرطوم اوی

دگر شب بدان گونه ديدم که تخت

تهی ماندی از من ای ني کبخت

کيی برنشستی بران تخت عاج

به سر بر نهادی دل افروز تاج

سه ديگر شب از خوابم آمد شتاب

يکی نغز کرپاس ديدم به خواب

بدو اندر آويخته چار مرد

رخان از کشيدن شده لاژورد

نه کرپاس جايی دريد آن گروه

نه مردم شدی از کشيدن ستوه

چهارم چنان ديدم ای نامدار

که مردی شدی تشنه بر جويبار

همی آب ماهی برو ريختی

سر تشنه از آب بگريختی

جهان مرد و آب از پس او دوان

چه گويد بدين خواب نيکی گمان

به پنجم چنان ديد جانم به خواب

که شهری بدی هم به نزديک آب

همه مردمش کور بودی به چشم

يکی را ز کوری نديدم به خشم

ز داد و دهش وز خريد و فروخت

تو گفتی همی شارستان برفروخت

ششم ديدم ای مهتر ارجمند

که شهری بدندی همه دردمند

شدندی بپرسيدن تن درست

همی دردمند آب ايشان بجست

همی گفت چونی به درد اندرون

تنی دردمند و دلی پر ز خون

رسيده به لب جان ناتن درست

همه چاره ی تن درستان بجست

چو نيمی ز هفتم شب اندر گذشت

جهنده يکی باره ديدم به دشت

دو پا و دو دست و دو سر داشتی

به دندان گيا نيز بگذاشتی

چران داشتی از دو رويه دهن

نبد بر تنش جای بيرون شدن

بهشتم سه خم ديدم ای پاکدين

برابر نهاده بروی زمين

دو پرآب و خمی تهی در ميان

گذشته به خشکی برو ساليان

ز دو خم پر آب دو نيک مرد

همی ريختند اندرو آب سرد

نه از ريختن زين کران کم شدی

نه آن خشک را دل پر از نم شدی

نهم شب يکی گاو ديدم به خواب

بر آب و گيا خفته بر آفتاب

يکی خوب گوساله در پيش اوی

تنش لاغر و خشک و بی آب روی

همی شير خوردی ازو ماده گاو

کلان گاو گوساله بی زور و تاو

اگر گوش داری به خواب دهم

نرنجی همی تا بدين سر دهم

يکی چشمه ديدم به دشتی فراخ

وزو بر زبر برده ايوان و کاخ

همه دشت يکسر پر از آب و نم

ز خشکی لب چشمه گشت دژم

سزد گر تو پاسخ بگويی نهان

کزين پس چه خواهد بدن در جهان

چو بشنيد مهران ز کيد اين سخن

بدو گفت ازين خواب دل بد مکن

نه کمتر شود بر تو نام بلند

نه آيد بدين پادشاهی گزند

سکندر بيارد سپاهی گران

ز روم و ز ايران گزيده سران

چو خواهی که باشد ترا آ بروی

خرد يار کن رزم او را مجوی

ترا چار چيزست کاندر جهان

کسی آن نديد از کهان و مهان

يکی چون بهشت برين دخترت

کزو تابد اندر زمين افسرت

دگر فيلسوفی که داری نهان

بگويد همه با تو راز جهان

سه ديگر پزشکی که هست ارجمند

به دانندگی نام کرده بلند

چهارم قدح کاندرو ريزی آب

نه ز آتش شود کم نه از آفتاب

ز خوردن نگيرد کمی آب اوی

بدين چيزها راست کن آب روی

چو آيد بدين باش و مسگال جنگ

چو خواهی که ايدر نسازد درنگ

بسنده نباشی تو با لشکرش

نه با چاره و گنج و با افسرش

چو بر کار تو رای فرخ کنيم

همان خواب را نيز پاسخ کنيم

يکی خانه ديدی و سوراخ تنگ

کزو پيل بيرون شدی بی درنگ

تو آن خانه را همچو گيتی شناس

همان پيل شاهی بود ناسپاس

که بيدادگر باشد و کژ گوی

جز از نام شاهی نباشد بدوی

ازين پس بيايد يکی پادشا

چنان سست و بی سود و ناپارسا

به دل سفله باشد به تن ناتوان

به آز اندرون نيز تيره روان

کجا زيردستانش باشند شاد

پر از غم دل شاه و لب پر ز باد

دگر آنک ديدی ز کرپاس نغز

گرفته ورا چار پاکيزه مغز

نه کرپاس نغز از کشيدن دريد

نه آمد ستوه آنک او را کشيد

ازين پس بيايد يکی نامدار

ز دشت سواران نيزه گزار

يکی مرد پاکيزه و نيکخوی

بدو دين يزدان شود چارسوی

يکی پير دهقان آتش پرست

که بر واژ برسم بگيرد بدست

دگر دين موسی که خوانی جهود

که گويد جز آن را نشايد ستود

دگر دين يونانی آن پارسا

که داد آورد در دل پادشا

چهارم بيايد همين پاک رای

سر هوشمندان برآرد ز جای

چنان چارسو از پی پاس را

کشيدند زانگونه کرپاس را

تو کرپاس را دين يزدان شناس

کشنده چهار آمد از بهر پاس

همی درکشد اين ازان آن ازين

شوند آن زمان دشمن از بهر دين

دگر تشنه يی کو شد از آب خوش

گريزان و ماهی ورا آ بکش

زمانی بيايد که پاکيزه مرد

شود خوار چون آب دانش بخورد

به کردار ماهی به دريا شود

گر از بدکنش بر ثريا شود

همی تشنگان را بخواند برآب

کس او را ز دانش نسازد جواب

گريزند زان مرد دانش پژوه

گشايند لبها به بد ه مگروه

به پنجم که ديدی يکی شارستان

بدو اندرون ساخته کارستان

پر از خورد و داد و خريد و فروخت

تو گفتی زمان چشم ايشان بدوخت

ز کوری يکی ديگری را نديد

همی اين بدان آن بدين ننگريد

زمانی بيايد کزان سان شود

که دانا پرستار نادان شود

بديشان بود دانشومند خوار

درخت خردشان نيايد به بار

ستاينده ی مرد نادان شوند

نيايش کنان پيش يزدان شوند

همی داند آنکس که گويد دروغ

همی زان پرستش نگيرد فروغ

ششم آنک ديدی بر اسپی دو سر

خورش را نبودی بروبر گذر

زمانی بيايد که مردم به چيز

شود شاد و سيری نيابند نيز

نه درويش يابد ازو بهره يی

نه دانش پژوهی و نه شهر هيی

جز از خويشتن را نخواهند بس

کسی را نباشند فريادرس

به هفتم که پرآب ديدی سه خم

يکی زو تهی مانده بد تا بدم

دو از آب دايم سراسر بدی

ميانه يکی خشک و بی بر بدی

ازين پس بيايد يکی روزگار

که درويش گردد چنان سست و خوار

که گر ابر گردد بهاران پرآب

ز درويش پنهان کند آفتاب

نبارد بدو نيز باران خويش

دل مرد درويش زو گشته ريش

توانگر ببخشد همی اين بران

يکی با دگر چرب و شيرين زبان

شود مرد درويش را خشک لب

همی روز را بگذراند به شب

دگر آنک گاوی چنان تن درست

ز گوساله ی لاغر او شير جست

چو کيوان به برج ترازو شود

جهان زير نيروی بازو شود

شود کار بيمار و درويش سست

وزو چيز خواهد همی تن درست

نه هرگز گشايد سر گنج خويش

نه زو باز دارد به تن رنج خويش

دگر چشمه يی ديدی از آب خشک

به گرد اندرش آبهای چو مشک

نه زو بردميدی يکی روشن آب

نه آن آبها را گرفتی شتاب

ازين پس يکی روزگاری وبد

که اندر جهان شهرياری بود

که دانش نباشد به نزديک اوی

پر از غم بود جان تاريک اوی

همی هر زمان نو کند لشکری

که سازند زو نامدار افسری

سرانجام لشکر نماند نه شاه

بيايد نو آيين يکی پي شگاه

کنون اين زمان روز اسکندرست

که بر تارک مهتران افسرست

چو آيد بدو ده تو اين چار چيز

برآنم که چيزی نخواهد به نيز

چو خشنود داری ورا بگذرد

که دانش پژوهست و دارد خرد

ز مهران چو بشنيد کيد اين سخن

برو تازه شد روزگار کهن

بيامد سر و چشم او بوس داد

دلارام و پيروز برگشت شاد

ز نزديک دانا چو برگشت شاه

حکيمان برفتند با او براه

سکندر چو کرد اندر ايران نگاه

بدانست کو را شد آن تاج و گاه

همی راه و بی راه لشکر کشيد

سوی کيد هندی سپه برکشيد

به جايی که آمد سکندر فراز

در شارستانها گشادند باز

ازان مرز کس را به مردم نداشت

ز ناهيد مغفر همی برگذاشت

چو آمد بران شارستان بزرگ

که ميلاد خوانديش کيد سترگ

بران مرز لشکر فرود آوريد

همه بوم ايشان سپه گستريد

نويسنده ی نامه را خواندند

به پيش سکندرش بنشاندند

يکی نامه بنوشت نزديک کيد

چو شيری که ارغنده گردد به صيد

ز اسکندر راد پيروزگر

خداوند شمشير و تاج و کمر

سر نامه بود آفرين از نخست

بدانکس که دل را به دانش بشست

ز کار آن گزيند که بی رنج تر

چو خواهد که بردارد از گنج بر

گراينده باشد به يزدان پاک

بدو دارد اميد و زو ترس و باک

بداند که ما تخت را ماي هايم

جهاندار پيروز را سايه ايم

نوشتم يکی نامه نزديک تو

که روشن کند جان تاريک تو

هم آنگه که بر تو بخواند دبير

منه پيش و اين را سگالش مگير

اگر شب رسد روشنی را مپای

هم اندر زمان سوی فرمان گرای

وگر بگذری زين سخن نگذرم

سر و تاج و تختت به پی بسپرم

چو نامه بر کيد هندی رسيد

فرستاده ی پادشا را بديد

فراوانش بستود و بنواختش

به نيکی بر خويش بنشاختش

بدو گفت شادم ز فرمان اوی

زمانی نگردم ز پيمان اوی

وليکن برين گونه ناساخته

بيايم دمان گردن افراخته

نباشد پسند جها نآفرين

نه نزديک آن پادشاه زمين

هم انگه بفرمود تا شد دبير

قلم خواست هندی و چينی حرير

مران نامه را زود پاسخ نوشت

بياراست بر سان باغ بهشت

نخست آفرين کرد بر کردگار

خداوند پيروز و به روزگار

خداوند بخشنده و دادگر

خداوند مردی و هوش و هنر

دگر گفت کز نامور پادشا

نپيچد سر مردم پارسا

نشايد که داريم چيزی دريغ

ز دارنده ی لشکر و تاج و تيغ

مرا چار چيزست کاندر جهان

کسی را نبود آشکار و نهان

نباشد کسی را پس از من به نيز

بدين گونه اندر جهان چار چيز

فرستم چو فرمان دهد پيش اوی

ازان تازه گردد دل و کيش اوی

ازان پس چو فرمايدم شهريار

بيايم پرستش کنم بنده وار

فرستاده آمد به کردار باد

بگفت آنچ بشنيد و نامه بداد

سکندر فرستاده از گفت رو

به نزديک آن نامور بازشو

بگويش که آن چيست کاندر جهان

کسی را نبود آشکار و نهان

بديدند خود بودنی هرچ بود

سپهر آفرينش نخواهد فزود

بيامد فرستاده را نزد شاه

به کردار آتش بپيمود راه

چنين گفت با کيد کاين چار چيز

که کس را به گيتی نبودست نيز

همی شاه خواهد که داند که چيست

که ناديدنی پاک نابود نيست

چو بشنيد کيد آن ز بيگانه جای

بپردخت و بنشست با رهنمای

فرستاده را پيش بنشاختند

ز هر در فراوانش بنواختند

ازان پس فرستاده را شاه گفت

که من دختری دارم اندر نهفت

که گر بيندش آفتاب بلند

شود تيره از روی آن ارجمند

کمندست گيسوش همرنگ قير

همی آيد از دو لبش بوی شير

خم آرد ز بالای او سرو بن

گلفشان شود چو سرايد سخن

ز ديدار و چهرش سخن بگذرد

همی داستان را خرد پرورد

چو خامش بود جان شرمست و بس

چنو در زمانه نديدست کس

سپهبد نژادست و يزدان پرست

دل شرم و پرهيز دارد به دست

دگر جام دارم که پر می کنی

وگر آب سر اندرو افگنی

به ده سال اگر با نديمان به هم

نشيند نگردد می از جام کم

همت می دهد جام هم آب سرد

شگفت آنک کمی نگيرد ز خورد

سوم آنک دارم يکی نو پزشک

که علت بگويد چو بيند سرشک

اگر باشد او ساليان پيش گاه

ز دردی نپيچد جهاندار شاه

چهارم نهان دارم از انجمن

يکی فيلسوفست نزديک من

همه بودنيها بگويد به شاه

ز گردنده خورشيد و رخشنده ماه

فرستاده ی نامور بازگشت

پی باره با باد انباز گشت

بيامد چو پيش سکندر بگفت

دل شاه گيتی چو گل بر شگفت

بدو گفت اگر باشد اين گفته راست

بدين چار چيز او جهان را بهاست

چو اينها فرستد به نزديک من

درخشان شود جان تاريک من

بر و بوم او را نکوبم به پای

برين نيکويی باز گردم به جای

گزين کرد زان روميان مرد چند

خردمند و بادانش و بی گزند

يکی نامه بنوشت پس شهريار

پر از پوزش و رنگ و بوی و نگار

که نه نامور ز استواران خويش

ازين پرهنر نامداران خويش

خردمند و بادانش و شرم و رای

جهانجوی و پردانش و رهنمای

فرستادم اينک به نزديک تو

نه پيچند با رای باريک تو

تو اين چيزها را بديشان نمای

همانا بباشد هم انجا به جای

چو من نامه يابم ز پيران خويش

جهانديده و رازداران خويش

که بگذشت بر چشم ما چار چيز

که کس را به گيتی نبودست نيز

نويسم يکی نامه ی دلپسند

که کيدست تا باشد او شاه هند

خردمند نه مرد رومی برفت

ز پيش سکندر سوی کيد تفت

چو سالار هند آن سران را بديد

فراوان بپرسيد و پاسخ شنيد

چنانچون ببايست بنواختشان

يکی جای شايسته بنشاختشان

دگر روز چون آسمان گشت زرد

برآهيخت خورشيد تيغ نبرد

بياراست آن دختر شاه را

نبايد خود آراستن ماه را

به خانه درون تخت زرين نهاد

به گرد اندر آرايش چين نهاد

نشست از بر تخت خورشيد چهر

ز ناهيد تابنده تر بر سپهر

برفتند بيدار نه مرد پير

زبان چرب و گوينده و يادگير

فرستادشان شاه سوی عروس

بر آواز اسکندر فيلقوس

بديدند پيران رخ دخت شاه

درفشان ازو ياره و تخت و گاه

فرو ماندند اندرو خيره خير

ز ديدار او سست شد پای پير

خردمند نه پير مانده به جای

زبانها پر از آفرين خدای

نه جای گذر ديد ازيشان يکی

نه زو چشم برداشتند اندکی

چو فرزانگان ديرتر ماندند

کس آمد بر شاهشان خواندند

چنين گفت با روميان شهريار

که چندين چرا بودتان روزگار

همو آدمی بودکان چهره داشت

به خوبی ز هر اختری بهره داشت

بدو گفت رومی که ای شهريار

در ايوان چنو کس نبيند نگار

کنون هر يکی از يک اندام ماه

فرستيم يک نامه نزديک شاه

نشستند پس فيلسوفان بهم

گرفتند قرطاس و قير و قلم

نوشتند هر موبدی ز آنک ديد

که قرطاس ز انقاس شد ناپديد

ز نزديک ايشان سواری برفت

به نزد سکندر به ميلاد تفت

چو شاه جهان نام ههاشان بخواند

ز گفتارشان در شگفتی بماند

به نامه هر اندام را زو يکی

صفت کرده بودند ليک اندکی

بديشان جهاندار پاسخ نوشت

که بخ بخ که ديدم خرم بهشت

کنون بازگرديد با چار چيز

برين بر فزونی مجوييد نيز

چو منشور و عهد من او را دهيد

شما با فغستان بنه برنهيد

نيازارد او را کسی زين سپس

ازو در جهان يافتم داد و بس

فرستاده برگشت زان مرز و بوم

بيامد به نزديک پيران روم

چو آن موبدان پاسخ شهريار

بديدند با رنج ديده سوار

از ايوان به نزديک شاه آمدند

بران نامور بارگاه آمدند

سپهدار هندوستان شاد شد

که از رنج اسکندر آزاد شد

بروبر بخواندند پس نامه را

چو پيغام آن شاه خودکامه را

گزين کرد پيران صد از هندوان

خردمند و گويا و روش نروان

در گنج بی رنج بگشاد شاه

گزين کرد ازان ياره و تاج و گاه

همان گوهر و جامه ی نابريد

ز چيزی که شايست هتر برگزيد

ببردند سيصد شتروار بار

همان جامه و گوهر شاهوار

صد اشتر همه بار دينار بود

صد اشتر ز گنج درم بار بود

يکی مهد پرمايه از عود تر

برو بافته زر و چندی گهر

به ده پيل بر تخت زرين نهاد

به پيلی گرانماي هتر زين نهاد

فغستان بباريد خونين سرشک

همی رفت با فيلسوف و پزشک

قدح هم چنان نامداری به دست

همه سرکشان از می جام مست

فغستان چو آمد به مشکوی شاه

يکی تاج بر سر ز مشک سياه

بسان گل زرد بر ارغوان

ز ديدار او شاد شد ناتوان

چو سرو سهی بر سرش گرد ماه

نشايست کردن به مه بر نگاه

دو ابرو کمان و دو نرگس دژم

سر زلف را تاب داده به خم

دو چشمش چو دو نرگس اندر بهشت

تو گفتی که از ناز دارد سرشت

سکندر نگه کرد بالای اوی

همان موی و روی و سر و پای اوی

همی گفت کاينت چراغ جهان

همی آفرين خواند اندر نهان

بدان دادگر کو سپهر آفريد

بران گونه بالا و چهر آفريد

بفرمود تا هرک بخرد بدند

بران لشکر روم موبد بدند

نشستند و او را به آيين بخواست

به رسم مسيحا و پيوند راست

برو ريخت دينار چندان ز گنج

که شد ماه را راه رفتن به رنج

چو شد کار آن سرو بن ساخته

به آيين او جای پرداخته

بپردخت ازان پس به داننده مرد

که چون خيزد از دانش اندر نبرد

پر از روغن گاو جامی بزرگ

فرستاد زی فيلسوف سترگ

که اين را به اندامها در بمال

سرون و ميان و بر و پشت و يال

بياسای تا ماندگی بفگنی

به دانش مرا جان و مغز آگنی

چو دانا به روغن نگه کرد گفت

که اين بند بر من نشايد نهفت

بجان اندر افگند سوزن هزار

فرستاد بازش سوی شهريار

به سوزن نگه کرد شاه جهان

بياورد آهنگران را نهان

بفرمود تا گرد بگداختند

از آهن يکی مهره يی ساختند

سوی مرد دانا فرستاد زود

چو دانا نگه کرد و آهن بسود

به ساعت ازان آهن تيره رنگ

يکی آينه ساخت روشن چو زنگ

ببردند نزد سکندر به شب

وزان راز نگشاد بر باد لب

سکندر نهاد آينه زير نم

همی داشت تا شد سياه و دژم

بر فيلسوفش فرستاد باز

بران کار شد رمز آهن دراز

خردمند بزدود آهن چو آب

فرستاد بازش هم اندر شتاب

ز دودش ز دارو کزان پس ز نم

نگردد به زودی سياه و دژم

سکندر نگه کرد و او را بخواند

بپرسيد و بر زيرگاهش نشاند

سخن گفتش از جام روغن نخست

همی دانش نامور بازجست

چنين گفت با شاه مرد خرد

که روغن بر اندامها بگذرد

تو گفتی که از فيلسوفان شهر

ز دانش مرا خود فزونست بهر

به پاسخ چنين گفتم ای پادشا

که دانا دل مردم پارسا

چو سوزن پی و استخوان بشمرد

اگر سنگ پيش آيدش بشکرد

به پاسخ به دانا چنين گفت شاه

که هر دل که آن گشته باشد سپاه

به بزم و به رزم و به خون ريختن

به هر جای با دشمن آويختن

سخن های باريک مرد خرد

چو دل تيره باشد کجا بگذرد

ترا گفتم اين خوب گفتار خويش

روان و دل و رای هشيار خويش

سخن داند از موی باريکتر

ترا دل ز آهن نه تاريکتر

تو گفتی برين ساليان برگذشت

ز خونها دلم پر ز زنگار گشت

چگونه به راه آيد اين تيرگی

چه پيچم سخن را بدين خيرگی

ترا گفتم از دانش آسمان

زدايم دلت تا شوی بی گمان

ازان پس که چون آب گردد به رنگ

کجا کرد بايد بدو کار تنگ

پسند آمدش تازه گفتار اوی

دلش تيزتر گشت بر کار اوی

بفرمود تا جامه و سيم و زر

بياورد گنجور جامی گهر

به دانا سپردند و داننده گفت

که من گوهری دارم اندر نهفت

که يابم بدو چيز و بی دشمنست

نه چون خواسته جفت آهرمنست

به شب پاسبانان نخواهند مزد

به راهی که باشم نترسم ز دزد

خرد بايد و دانش و راستی

که کژی بکوبد در کاستی

مرا خورد و پوشيدنی زين جهان

بس از شهريار آشکار ونهان

که دانش به شب پاسبان منست

خرد تاج بيدار جان منست

به بيشی چرا شادمانی کنم

برين خواسته پاسبانی کنم

بفرمای تا اين برد باز جای

خرد باد جان مرا رهنمای

سکندر بدو ماند اندر شگفت

ز هر گونه انديشه ها برگرفت

بدو گفت زين پس مرا بر گناه

نگيرد خداوند خورشيد و ماه

خريدارم اين رای و پند ترا

سخن گفتن سودمند ترا

بفرمود تا رفت پيشش پزشک

که علت بگفتی چو ديدی سرشک

سر دردمندی بدو گفت چيست

که بر درد زان پس ببايد گريست

بدو گفت هر کس که افزون خورد

چو بر خوان نشيند خورش ننگرد

نباشد فراوان خورش تن درست

بزرگ آنک او تن درستی بجست

بياميزم اکنون ترا دارويی

گياها فراز آرم از هر سويی

که همواره باشی تو زان تن درست

نبايد به دارو ترا دست شست

همان آرزوها بيفزايدت

چو افزون خوری چيز نگزايدت

همان ياد داری سخنهای نغز

بيفزايد اندر تنت خون و مغز

شوی بر تن خويشتن کامگار

دلت شاد گردد چو خرم بهار

همان رنگ چهرت به جای آورد

به هر کار پاکيزه رای آورد

نگردد پراگنده مويت سپيد

ز گيتی سپيدی کند نااميد

سکندر بدو گفت نشنيد هام

نه کس را ز شاهان چنين ديد هام

گر آری تو اين نغز دارو به جای

تو باشی به گيتی مرا رهنمای

خريدار گردم ترا من به جان

شوی بی گزند از بد بدگمان

ورا خلعت و نيکويها بساخت

ز دانا پزشکان سرش برفراخت

پزشک سراينده آمد به کوه

بياورد با خويشتن زان گروه

ز دانايی او را فزون بود بهر

همی زهر بشناخت از پای زهر

گياهان کوهی فراوان درود

بيفگند زو هرچ بيکار بود

ازو پاک ترياکها برگزيد

بياميخت دارو چنانچون سزيد

تنش را به داروی کوهی بشست

همی داشتش ساليان تن درست

چنان شد که او شب نخفتی بسی

بياميختی شاد با هر کسی

به کار زنان تيز بودی سرش

همی نرم جايی بجستی برش

ازان سوی کاهش گراييد شاه

نکرد اندر آن هيچ تن را نگاه

چنان بد که روزی بيامد پزشک

ز کاهش نشان يافت اندر سرشک

بدو گفت کز خفت و خيز زنان

جوان پير گردد به تن بی گمان

برآنم که بی خواب بودی سه شب

به من بازگوی اين و بگشای لب

سکندر بدو گفت من روشنم

از آزار سستی ندارد تنم

پسنديده دانای هندوستان

نبود اندر آن کار همداستان

چو شب تيره شد آن نبشته بجست

بياورد داروی کاهش درست

همان نيز تنها سکندر بخفت

نياميخت با ماه ديدار جفت

به شبگير هور اندر آمد پزشک

نگه کرد و بی بار ديدش سرشک

بينداخت دارو به رامش نشست

يکی جام بگرفت شادان به دست

بفرمود تا خوان بياراستند

نوازنده ی رود و می خواستند

بدو گفت شاه آن چرا ريختی

چو با رنج دارو برآميختی

ورا گفت شاه جهان دوش جفت

نجست و شب تيره تنها بخفت

چو تنها بخسپی تو ای شهريار

نيايد ترا هيچ دارو به کار

سکندر بخنديد و زو شاد شد

ز تيمسار وز درد آزاد شد

وزان پس ز داننده دل کرد شاد

ورا گفت بی هند گيتی مباد

بزرگان و اخترشناسان همه

تو گويی به هندوستان شد رمه

وزانجا بيامد سوی خان خويش

همه شب همی ساخت درمان خويش

چو برزد سر از کوه روشن چراغ

چو دريا فروزنده شد دشت و راغ

سکندر بيامد بران بارگاه

دو لب پر ز خنده دل از غم تباه

فرستاده را ديد سالار بار

بپرسيد و بردش بر شهريار

يکی بدره دينار و اسپی سياه

به رای زرين بفرمود شاه

پزشک خردمند را داد و گفت

که با پاک رايت خرد باد جفت

ازان پس بفرمود کان جام زرد

بيارند پر کرده از آب سرد

همی خورد زان جام زر هرکس آب

ز شبگير تا بود هنگام خواب

بخوردند آب از پی خرمی

ز خوردن نيامد بدو در کمی

بدان فيلسوف آن زمان شاه گفت

که اين دانش از من نبايد نهفت

که افزايش آب اين جام چيست

نجوميست گر آلت هندويست

چنين داد پاسخ که ای شهريار

تو اين جام را خوارمايه مدار

که اين در بسی ساليان کرده اند

بدين در بسی رنجها برده اند

ز اختر شناسان هر کشوری

به جايی که بد نامور مهتری

بر کيد بودند کين جام کرد

به روز سپيد و شب لاژورد

همی طبع اختر نگه داشتند

فراوان درين روز بگذاشتند

تو از مغنياطيس گير اين نشان

که او را کسی کرد ز آه نکشان

به طبع اين چنين هم شدست آب کش

ز گردون پذيره همی آب خوش

همی آب يابد چو گيرد کمی

نبيند به روشن دو چشم آدمی

چو گفتار دانا پسند آمدش

سخنهای او سودمند آمدش

چنين گفت پيران ميلاد را

که من عهد کيد از پی داد را

همی نشکنم تا بماند به جای

همی پيش او بود بايد به پای

که من يافتم زو چنين چار چيز

بروبر فزونی نجوييم نيز

دو صد بارکش خواسته بر نهاد

صد افسر ز گوهر بران سر نهاد

به کوه اندر آگند چيزی که بود

ز دينار وز گوهر نابسود

چو در کوه شد گنجها ناپديد

کسی چهره ی آگننده نديد

همه گنج با آنک کردش نهان

نديدند زان پس کس اندر جهان

ز گنج نهان کرده بر کوهسار

بياورد با خويشتن يادگار

ز ميلاد چون باد لشکر براند

به قنوج شد گنجش آنجا بماند

چو آورد لشکر به نزديک فور

يکی نامه فرمود پر جنگ و شور

ز شاهنشه اسکندر فيلقوس

فروزنده ی آتش و نعم و بوس

سوی فور هندی سپهدار هند

بلند اختر و لشکر آرای سند

سر نامه کرد آفرين خدای

کجا بود و باشد هميشه به جای

کسی را که او کرد پيروزبخت

بماند بدو کشور و تاج و تخت

گرش خوار گيرد بماند نژد

نتابد برو آفتاب بلند

شنيدی همانا که يزدان پاک

چه دادست ما را بدين تيره خاک

ز پيروزی و بخت وز فرهی

ز ديهيم وز تخت شاهنشهی

نماند همی روز ما بگذرد

کسی ديگر آيد کزو بر خورد

همی نام کوشم که ماند نه ننگ

بدين مرکز ماه و پرگار تنگ

چو اين نامه آرند نزديک تو

بی آزار کن رای تاريک تو

ز تخت بلندی به اسپ اندر آی

مزن رای با موبد و رهنمای

ز ما ايمنی خواه و چاره مساز

که بر چاره گر کار گردد دراز

ز فرمان اگر يک زمان بگذری

بلندی گزينی و کنداوری

بيارم چو آتش سپاهی گران

گزيده دليران کنداوران

چو من باسواران بيايم به جنگ

پشيمانی آيد ترا زين درنگ

چو زين باره گفتارها سخته شد

نويسنده از نامه پردخته شد

نهادند مهر سکندر به روی

بجستند پيدا يکی نامجوی

فرستاده شاهش به نزديک فور

گهی رزم گفتی گهی بزم و سور

فرستاده آمد به درگه فراز

بگفتند با فور گردن فراز

جهانديده را پيش او خواندند

بر تخت نزديک بنشاندند

چو آن نامه برخواند فور سترگ

برآشفت زان نامدار بزرگ

هم انگه يکی تند پاسخ نوشت

به پاليز کينه درختی بکشت

سر نامه گفت از خداوندپاک

ببايد که باشيم با ترس و باک

نگوييم چندين سخن بر گزاف

که بيچاره باشد خداوند لاف

مرا پيش خوانی ترا شرم نيست

خرد را بر مغزت آزرم نيست

اگر فيلقوس اين نوشتی به فور

تو نيز آن هم آغاز و بردار شور

ز دارا بدين سان شدستی دلير

کزو گشته بد چرخ گردنده سير

چو بر تخمه يی بگذرد روزگار

نسازند با پند آموزگار

همان نيز بزم آمدت رزم کيد

بر آنی که شاهانت گشتند صيد

برين گونه عنوان برين سان سخن

نيامد بما زان کيان کهن

منم فور وز فور دارم نژاد

که از قيصران کس نکرديم ياد

بدانگه که دار مرا يار خواست

دل و بخت با او نديديم راست

همی ژنده پيلان فرستادمش

هميدون به بازی زمان دادمش

که بر دست آن بنده بر کشته شد

سر بخت ايرانيان گشته شد

گر او را ز دستور بد بد رسيد

چرا شد خرد در سرت ناپديد

تو در جنگ چندين دليری مکن

که با مات کوتاه باشد سخن

ببينی کنون ژنده پيل و سپاه

که پيشت ببندند بر باد راه

همی رای تو برترين گشتن است

نهان تو چون رنگ آهرمنست

به گيتی همه تخم زفتی مکار

بترس از گزند و بد روزگار

بدين نامه ما نيکويی خواستيم

منقش دلت را بياراستيم

چو پاسخ به نزد سکندر رسيد

هم انگه ز لشکر سران برگزيد

که باشند شايسته و پي شرو

به دانش کهن گشته و سال نو

سوی فور هندی سپاهی براند

که روی زمين جز به دريا نماند

به هر سو همی رفت زان سان سپاه

تو گفتی جز آن بر زمين نيست راه

همه کوه و دريا و راه درشت

به دل آتش جن گجويان بکشت

ز رفتن سپه سربسر گشت کند

ازان راه دشوار و پيکار تند

هم انگه چو آمد به منزل سپاه

گروهی برفتند نزديک شاه

که ای قيصر روم و سالار چين

سپاه ترا برنتابد زمين

نجويد همی جنگ تو فور هند

نه فغفور چينی نه سالار سند

سپه را چرا کرد بايد تباه

بدين مرز بی ارز و زين گونه راه

ز لشکر نبينيم اسپی درست

که شايد به تندی برو رزم جست

ازين جنگ گر بازگردد سپاه

سوار و پياده نيابند راه

چو پيروز بوديم تا اين زمان

به هرجای بر لشگر بدگمان

کنون سربه سر کوه و دريا به پيش

به سيری نيامد کس از جان خويش

مگردان همه نام ما را به ننگ

نکردست کس جنگ با آب و سنگ

غمی شد سکندر ز گفتارشان

برآشفت و بشکست بازارشان

چنين گفت کز جنگ ايرانيان

ز رومی کسی را نيامد زيان

به دارا بر از بندگان بد رسيد

کسی از شما باد جسته نديد

برين راه من بی شما بگذرم

دل اژدها را به پی بسپرم

بيينيد ازان پس که رنجور فور

نپردازد از بن به رزم و به سور

مرايار يزدان و ايران سپاه

نخواهم که رومی بود نيک خواه

چو آشفته شد شاه زان گفت و گوی

سپه سوی پوزش نهادند روی

که ما سربسر بنده ی قيصريم

زمين جز به فرمان او نسپريم

بکوشيم و چون اسپ گردد تباه

پياده به جنگ اندر آيد سپاه

گر از خون ما خاک دريا کنند

نشيبی ز افگنده بالا کنند

نبيند کسی پشت ما روز جنگ

اگر چرخ بار آورد کوه سنگ

همه بندگانيم و فرمان تراست

چو آزار گيری ز ما جان تراست

چو بشنيد زيشان سکندر سخن

يکی رزم را ديگر افگند بن

گزين کرد ز ايرانيان سی هزار

که بودند با آلت کارزار

برفتند کارآزموده سران

زره دار مردان جنگاوران

پس پشت ايشان ز رومی سوار

يکی قلب ديگر همان چل هزار

پس پشت ايشان سواران مصر

دليران و خنجرگزاران مصر

برفتند شمشيرزن چل هزار

هرانکس که بود از در کارزار

ز خويشان دارا و ايرانيان

هرانکس که بود از نژاد کيان

ز رومی و از مصری و بربری

سواران شايسته و لشکری

گزين کرد قيصر ده و دو هزار

همه رزمجوی و همه نامدار

بدان تا پس پشت او زين گروه

در و دشت گردد به کردار کوه

از اخترشناسان و از موبدان

جهانديده و نامور بخردان

همی برد با خويشتن شست مرد

پژوهنده ی روزگار نبرد

چو آگاه شد فور کامد سپاه

گزين کرد جای از در رزمگاه

به دشت اندرون لشکر انبوه گشت

زمين از پی پيل چون کوه گشت

سپاهی کشيدند بر چار ميل

پس پشت گردان و در پيش پيل

ز هندوستان نيز کارآگاهان

برفتند نزديک شاه جهان

بگفتند با او بسی رزم پيل

که او اسپ را بفگند از دو ميل

سواری نيارد بر او شدن

نه چون شد بود راه بازآمدن

که خرطوم او از هوا برترست

ز گردون مر او را زحل ياورست

به قرطاوس بر پيل بنگاشتند

به چشم جهانجوی بگذاشتند

بفرمود تا فيلسوفان روم

يکی پيل کردند پيشش ز موم

چنين گفت کاکنون به پاکيزه رای

که آرد يکی چاره ی اين به جای

نشستند دانش پژوهان بهم

يکی چاره جستند بر بيش و کم

يکی انجمن کرد ز آهنگران

هرانکس که استاد بود اندران

ز رومی و از مصری و پارسی

فزون بود مرد از چهل بار سی

يکی بارگی ساختند آهنين

سوارش ز آهن ز آهنش زين

به ميخ و به مس درزها دوختند

سوار و تن باره بفروختند

به گردون براندند بر پيش شاه

درونش پر از نفط کرده سياه

سکندر بديد آن پسند آمدش

خردمند را سودمند آمدش

بفرمود تا زان فزون از هزار

ز آهن بکردند اسپ و سوار

ازان ابرش و خنگ و بور و سياه

که ديدست شاهی ز آهن سپاه

از آهن سپاهی به گردون براند

که جز با سواران جنگی نماند

چو اسکندر آمد به نزديک فور

بديد آن سپه اين سپه را ز دور

خروش آمد و گرد رزم او دو روی

برفتند گردان پرخاشجوی

به اسپ و به نفط آتش اندر زدند

همه لشکر فور برهم زدند

از آتش برافروخت نفط سياه

بجنبيد ازان کاهنين بد سپاه

چو پيلان بديدند ز آتش گريز

برفتند با لشکر از جای تيز

ز لشکر برآمد سراسر خروش

به زخم آوريدند پيلان به جوش

چو خرطومهاشان بر آتش گرفت

بماندند زان پيلبانان شگفت

همه لشکر هند گشتند باز

همان ژنده پيلان گردن فراز

سکندر پس لشکر بدگمان

همی تاخت بر سان باددمان

چنين تا هوا نيلگون شد به رنگ

سپه را نماند آن زمان جای جنگ

جهانجوی با روميان همگروه

فرود آمد اندر ميان دو کوه

طلايه فرستاد هر سو به راه

همی داشت لشکر ز دشمن نگاه

چو پيدا شد آن شوشه ی تاج شيد

جهان شد بسان بلور سپيد

برآمد خروش از بر گاودم

دم نای سرغين و رويينه خم

سپه با سپه جنگ برساختند

سنانها به ابر اندر افراختند

سکندر بيامد ميان دو صف

يکی تيغ رومی گرفته به کف

سواری فرستاد نزديک فور

که او را بخواند بگويد ز دور

که آمد سکندر به پيش سپاه

به ديدار جويد همی با تو راه

سخن گويد و گفت تو بشنود

اگر دادگويی بدان بگرود

چو بشنيد زو فور هندی برفت

به پيش سپاه آمد از قلب تفت

سکندر بدو گفت کای نامدار

دو لشکر شکسته شد از کارزار

همی دام و دد مغز مردم خورد

همی نعل اسپ استخوان بسپرد

دو مرديم هر دو دلير و جوان

سخن گوی و با مغز دو پهلوان

دليران لشکر همه کشته اند

وگر زنده از رزم برگشته اند

چرا بهر لشکر همه کشتن است

وگر زنده از رزم برگشتن است

ميان را ببنديم و جنگ آوريم

چو بايد که کشور به چنگ آوريم

ز ما هرک او گشت پيروز بخت

بدو ماند اين لشکر و تاج و تخت

ز رومی سخنها چو بشنيد فور

خريدار شد رزم او را به سور

تن خويش را ديد با زور شير

يکی باره چون اژدهای دلير

سکندر سواری بسان قلم

سليحی سبک بادپايی دژم

بدوگفت کاينست آيين و راه

بگرديم يک با دگر بی سپاه

دو خنجر گرفتند هر دو به کف

بگشتند چندان ميان دو صف

سکندر چو ديد آن تن پيل مست

يکی کوه زير اژدهايی به دست

به آورد ازو ماند اندر شگفت

غمی شد دل از جان خود برگرفت

همی گشت با او به آوردگاه

خروشی برآمد ز پشت سپاه

دل فور پر درد شد زان خروش

بران سو کشيدش دل و چشم و گوش

سکندر چو باد اندر آمد ز گرد

بزد تيغ تيزی بران شير مرد

ببريد پی بر بر و گردنش

ز بالا به خاک اندر آمد تنش

سر لشکر روم شد به آسمان

برفتند گردان لشکر دمان

يکی کوس بودش ز چرم هژبر

که آواز او برگذشتی ز ابر

برآمد دم بوق و آواس کوس

زمين آهنين شد هوا آبنوس

بران هم نشان هندوان رزمجوی

به تنگی به روی اندر آورده روی

خروش آمد از روم کای دوستان

سر مايه ی مرز هندوستان

سر فور هندی به خاک اندرست

تن پيلوارش به چاک اندرست

شما را کنون از پی کيست جنگ

چنين زخم شمشير و چندين درنگ

سکندر شما را چنان شد که فور

ازو جست بايد همی رزم و سور

برفتند گردان هندوستان

به آواز گشتند همداستان

تن فور ديدند پر خون و خاک

بر و تنش کرده به شمشير چاک

خروشی برآمد ز لشکر به زار

فرو ريختند آلت کارزار

پر از درد نزديک قيصر شدند

پر از ناله و خاک بر سر شدند

سکندر سليح گوان بازداد

به خوبی ز هرگونه آواز داد

چنين گفت کز هند مردی به مرد

شما را به غم دل نبايد سپرد

نوزاش کنون من به افزون کنم

بکوشم که غم نيز بيرون کنم

ببخشم شما را همه گنج اوی

حرامست بر لشکرم رنج اوی

همه هندوان را توانگر کنم

بکوشم که با تخت و افسر کنم

وزان جايگه شد بر تخت فور

بران جشن ماتم برين جشن سور

چنين است رسم سرای سپنج

بخواهد که مانی بدو در به رنج

بخور هرچ داری منه بازپس

تو رنجی چرا ماند بايد به کس

همی بود بر تخت قيصر دو ماه

ببخشيد گنجش همه بر سپاه

يکی با گهر بود نامش سورگ

ز هندوستان پهلوانی سترگ

سر تخت شاهی بدو داد و گفت

که دينار هرگز مکن در نهفت

ببخش و بخور هرچ آيد فراز

بدين تاج و تخت سپنجی مناز

که گاهی سکندر بود گاه فور

گهی درد و خشمست و گه کام و سور

درم داد و دينار لشکرش را

بياراست گردان کشورش را

چو لشکر شد از خواسته ب ینياز

برو ناگذشته زمانی دراز

به شبگير برخاست آوای کوس

هوا شد به کردار چشم خروس

ز بس نيزه و پرنيانی درفش

ستاره شده سرخ و زرد و بنفش

سکندر بيامد به سوی حرم

گروهی ازو شاد و بهری دژم

ابا ناله ی بوق و با کوس تفت

به خان براهيم آزر برفت

که خان حرم را برآورده بود

بدو اندرون رنجها برده بود

خداوند خواندش بيت الحرام

بدو شد همه راه يزدان تمام

ز پاکی ورا خانه ی خويش خواند

نيايش بران کو ترا پيش خواند

خدای جهان را نباشد نياز

نه جای خور و کام و آرام و ناز

پرستشگهی بود تا بود جای

بدو اندرون ياد کرد خدای

پس آمد سکندر سوی قادسی

جهانگير تا جهرم پارسی

چو آگاهی آمد به نصر قتيب

کزو بود مر مکه را فر و زيب

پذيره شدش با نبرده سران

دلاور سواران نيزه وران

سواری بيامد هم اندر زمان

ز مکه به نزد سکندر دمان

که اين نامداری که آمد ز راه

نجويد همی تاج و گنج و سپاه

نبيره ی سماعيل نيک اخترست

که پور براهيم پيغمبرست

چو پيش آمدش نصر بنواختش

يکی مايه ور جايگه ساختش

بدو شاد شد نصر و گوهر بگفت

همه رازها برگشاد از نهفت

سکندر چنين داد پاسخ بدوی

که ای پاک دل مهتر راست گوی

بدين دوده اکنون کدامست مه

جز از تو پسنديده و روزبه

بدو گفت نصر ای جهاندار شاه

خزاعست مهتر بدين جايگاه

سماعيل چون زين جهان درگذشت

جهانگير قحطان بيامد ز دشت

ابا لشکر گشن شمشيرزن

به بيداد بگرفت شهر يمن

بسی مردم بيگنه کشته شد

بدين دودمان روز برگشته شد

نيامد جهان آفرين را پسند

برو تيره شد رای چرخ بلند

خزاعه بيامد چو او گشت خاک

بر رنج و بيداد بدرود پاک

حرم تا يمن پاک بر دست اوست

به دريای مصر اندرون شست اوست

سر از راه پيچيده و داد نه

ز يزدان يکی را به دل ياد نه

جهانی گرفته به مشت اندرون

نژاد سماعيل ازو پر ز خون

سکندر ز نصر اين سخنها شنيد

ز تخم خزاعه هرانکس که ديد

به تن کودکان را نماندش روان

نماندند زان تخمه کس در جهان

ز بيداد بستد حجاز و يمن

به رای و به مردان شمشيرزن

نژاد سماعيل را برکشيد

هرانکس که او مهتری را سزيد

پياده درآمد به بيت الحرام

سماعيليان زو شده شادکام

بهر پی که برداشت قيصر ز راه

همی ريخت دينار گنجور شاه

چو برگشت و آمد به درگاه قصر

ببخشيد دينار چندی به نصر

توانگر شد آنکس که درويش بود

وگر خوردش از کوشش خويش بود

وزان جايگه شاد لشکر براند

به جده درآمد فراوان نماند

سپه را بفرمود تا هرکسی

بسازند کشتی و زورق بسی

جهانگير با لشکری راه جوی

ز جده سوی مصر بنهاد روی

ملک بود قيطون به مصر اندرون

سپاهش ز راه گمانی فزون

چو بشنيد کامد ز راه حرم

جهانگير پيروز با باد و دم

پذيره شدش با فراوان سپاه

ابا بدره و برده و تاج و گاه

سکندر به ديدار او گشت شاد

همان گفت بدخواه او گشت باد

به مصر اندرون بود يک سال شاه

بدان تا برآسود شاه و سپاه

زنی بود در اندلس شهريار

خردمند و با لشکری بی شمار

جهانجوی بخشنده قيدافه بود

ز روی بهی يافته کام و سود

ز لشکر سواری مصور بجست

که مانند صورت نگارد درست

بدو گفت سوی سکندر خرام

وزين مرز و از ما مبر هيچ نام

به ژرفی نگه کن چنان چون که هست

به کردار تا چون برآيدت دست

ز رنگ و ز چهر و ز بالای اوی

يکی صورت آر از سر پای اوی

نگارنده بشنيد و زو بر نشست

به فرمان مهتر ميان را ببست

به مصر آمد از اندلس چون نوند

بر قيصر اسکندر ارجمند

چه برگاه ديدش چه بر پشت زين

بياورد قرطاس و ديبای چين

نگار سکندر چنان هم که بود

نگاريد و ز جای برگشت زود

چو قيدافه چهر سکندر بديد

غمی گشت و بنهفت و دم در کشيد

سکندر ز قيطون بپرسيد و گفت

که قيدافه را بر زمين کيست جفت

بدو گفت قيطون که ای شهريار

چنو نيست اندر جهان کامگار

شمار سپاهش نداند کسی

مگر باز جويد ز دفتر بسی

ز گنج و بزرگی و شايستگی

ز آهستگی هم ز بايستگی

به رای و به گفتار نيکی گمان

نبينی به مانند او در جهان

يکی شارستان کرده دارد ز سنگ

که نبسايد آن هم ز چنگ پلنگ

زمين چار فرسنگ بالای اوی

برين هم نشانست پهنای اوی

گر از گنج پرسی خود اندازه نيست

سخنهای او در جهان تازه نيست

سکندر چو بشنيد از يادگير

بفرمود تا پيش او شد دبير

نوشتند پس نامه يی بر حرير

ز شيراوژن اسکندر شهرگير

به نزديک قيدافه ی هوشمند

شده نام او در بزرگی بلند

نخست آفرين خداوند مهر

فروزنده ی ماه و گردان سپهر

خداوند بخشنده داد و راست

فزونی کسی را دهد کش سزاست

به تندی نجستيم رزم ترا

گراينده گشتيم بزم ترا

چو اين نامه آرند نزديک تو

درخشان شود رای تاريک تو

فرستی به فرمان ما باژ و ساو

بدانی که با ما ترا نيست تاو

خردمندی و پيش بينی کنی

توانايی و پاک دينی کنی

وگر هيچ تاب اندر آری به کار

نبينی جز از گردش روزگار

چو اندازه گيری ز دارا و فور

خود آموزگارت نبايد ز دور

چو از باد عنوان او گشت خشک

نهادند مهری بروبر ز مشک

بيامد هيون تگاور به راه

به فرمان آن نامبردار شاه

چو قيدافه آن نامه ی او بخواند

ز گفتار او در شگفتی بماند

به پاسخ نخست آفرين گستريد

بدان دادگر کو زمين گستريد

ترا کرد پيروز بر فور هند

به دارا و بر نامداران سند

مرا با چو ايشان برابر نهی

به سر بر ز پيروزه افسر نهی

مرا زان فزونست فر و مهی

همان لشکر و گنج شاهنشهی

که من قيصران را به فرمان شوم

بترسم ز تهديد و پيچان شوم

هزاران هزارم فزون لشکرست

که بر هر سری شهرياری سرست

وگر خوانم از هر سوی زيردست

نماند برين بوم جای نشست

يکی گنج در پيش هر مهتری

چو آيد ازين مرز با لشکری

تو چندين چه رانی زبان بر گزاف

ز دارا شدستی خداوند لاف

بران نامه بر مهر زرين نهاد

هيونی برافگند بر سان باد

چو اسکندر آن نامه ی او بخواند

بزد نای رويين و لشکر براند

همی رفت يک ماه پويان به راه

چو آمد سوی مرز او با سپاه

يکی پادشا بود فريان به نام

ابا لشکر و گنج و گسترده کام

يکی شارستان داشت با ساز جنگ

سراپرده ی او نديدی پلنگ

بياورد لشکر گرفت آن حصار

بران باره ی دژ گذشتی سوار

سکندر بفرمود تا جاثليق

بياورد عراده و منجنيق

به يک هفته بستد حصار بلند

به شهر اندر آمد سپاه ارجمند

سکندر چو آمد به شهر اندرون

بفرمود کز کس نريزند خون

يکی پور قيدافه داماد بود

بدين شهر فريان بدو شاد بود

بدو داده بد دختر ارجمند

کلاهش به قيدافه گشته بلند

که داماد را نام بد قيدروش

بدو داده فريان دل و چشم و گوش

يکی مرد بد نام او شهرگير

به دستش زن و شوی گشته اسير

سکندر بدانست کان مرد کيست

بجستش که درمان آن کار چيست

بفرمود تا پيش او شد وزير

بدو داد فرمان و تاج و سرير

خردمند را بيطقون بود نام

يکی رای زن مرد گسترده کام

بدو گفت کايد به پيشت عروس

ترا خوانم اسکندر فيلقوس

تو بنشين به آيين و رسم کيان

چو من پيشت آيم کمر بر ميان

بفرمای تا گردن قيدروش

ببرد دژآگاه جنگی ز دوش

من آيم به پيشت به خواهشگری

نمايم فراوان ترا کهتری

نشستنگهی ساز بی انجمن

چو خواهش فزايم ببخشی بمن

شد آن مرد دستور با درد جفت

ندانست کان را چه باشد نهفت

ازان پس بدو گفت شاه جهان

که اين کار بايد که ماند نهان

مرا چون فرستادگان پيش خوان

سخنهای قيدافه چندی بران

مرا شاد بفرست با ده سوار

که رو نامه بر زود و پاسخ بيار

بدو بيطقون گفت کايدون کنم

به فرمان برين چاره افسون کنم

به شبگير خورشيد خنجر کشيد

شب تيره از بيم شد ناپديد

نشست از بر تخت بر بيطقون

پر از شرم رخ دل پر از آب خون

سکندر به پيش اندرون با کمر

گشاده درچاره و بسته در

چون آن پور قيدافه را شهرگير

بياورد گريان گرفته اسير

زنش هم چنان نيز با بوی و رنگ

گرفته جوان چنگ او را به چنگ

سبک بيطقون گفت کين مرد کيست

کش از درد چندين ببايد گريست

چنين داد پاسخ که بازآر هوش

که من پور قيدافه ام قيدروش

جزين دخت فريان مرا نيست جفت

که دارد پس پرده ی من نهفت

برآنم که او را سوی خان خويش

برم تا بدارمش چون جان خويش

اسيرم کنون در کف شهرگير

روان خسته از اختر و تن به تير

چو بشنيد زو اين سخن بيطقون

سرش گشت پر درد و دل پر ز خون

برآشفت ازان پس به دژخيم گفت

که اين هر دو را خاک بايد نهفت

چنين هم به بند اندرون با زنش

به شمشير هندی بزن گردنش

سکندر بيامد زمين بوس داد

بدو گفت کای شاه قيصر نژاد

اگر خون ايشان ببخشی به من

سرافراز گردم به هر انجمن

سر بيگناهان چه بری به کين

که نپسندد از ما جهان آفرين

بدو گفت بيداردل بيطقون

که آزاد کردی دو تن را ز خون

سبک بيطقون گفت با قيدروش

که بردی سر دور مانده ز دوش

فرستم کنون با تو او را بهم

بخواند به مادرت بر بيش و کم

اگر ساو و باژم فرستد نکوست

کسی را ندرد بدين جنگ پوست

نگه کن بدين پاک دستور من

که گويد بدو رزم گر سور من

تو آن کن ز خوبی که او با تو کرد

به پاداش پيچد دل رادمرد

چو اين پاسخ نامه يابی ز شاه

به خوبی ورا بازگردان ز راه

چنين گفت با بيقطون قيدروش

که زو بر ندارم دل و چشم و گوش

چگونه مر او را ندارم چو جان

کزو يافتم جفت و شيرين روان

جهانجوی ده نامور برگزيد

ز مردان رومی چنانچون سزيد

که بودند يکسر هم آواز اوی

نگه داشتندی همه راز اوی

چنين گفت کاکنون به راه اندرون

مخوانيد ما را جز از بيقطون

همی رفت پيش اندرون قيدروش

سکندر سپرده بدو چشم و گوش

چو آتش همی راند مهتر ستور

به کوهی رسيدند سنگش بلور

بدودر ز هرگونه يی ميوه دار

فراوان گيا بود بر کوهسار

برفتند زانگونه پويان به راه

برآن بوم و بر کاندرو بود شاه

چو قيدافه آگه شد از قيدروش

ز بهر پسر پهن بگشاد گوش

پذيره شدش با سپاهی گران

همه نامداران و نيک اختران

پسر نيز چون مادرش را بديد

پياده شد و آفرين گستريد

بفرمود قيدافه تا برنشست

همی راند و دستش گرفته به دست

بدو قيدروش آنچ ديد و شنيد

همی گفت و رنگ رخش ناپديد

که بر شهر فريان چه آمد ز رنج

نماند افسر و تخت و لشکر نه گنج

مرا اين که آمد همی با عروس

رها کرد ز اسکندر فيلقوس

وگرنه بفرمود تا گردنم

زنند و به آتش بسوزد تنم

کنون هرچ بايد به خوبی بکن

برو هيچ مشکن بخواهش سخن

چو بشنيد قيدافه اين از پسر

دلش گشت زان درد زير و زبر

از ايوان فرستاده را پيش خواند

به تخت گرانمايگان برنشاند

فراوان بپرسيد و بنواختش

يکی مايه ور جايگه ساختش

فرستاد هرگونه يی خوردنی

ز پوشيدنی هم ز گستردنی

بشد آن شب و بامداد پگاه

به پرسش بيامد به درگاه شاه

پرستندگان پرده برداشتند

بر اسپش ز درگاه بگذاشتند

چو قيدافه را ديد بر تخت عاج

ز ياقوت و پيروزه بر سرش تاج

ز زربفت پوشيده چينی قبای

فراوان پرستنده گردش به پای

رخ شاه تابان به کردار هور

نشستن گهش را ستونها بلور

زبر پوششی جزع بسته به زر

برو بافته دانه های گهر

پرستنده با طوق و با گوشوار

به پای اندر آن گلشن زرنگار

سکندر بدان درشگفتی بماند

فراوان نهان نام يزدان بخواند

نشستن گهی ديد مهتر که نيز

نيامد ورا روم و ايران به چيز

بر مهتر آمد زمين داد بوس

چنانچون بود مردم چاپلوس

ورا ديد قيدافه بنواختش

بپرسيد بسيار و بنشاختش

چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت

گه بار بيگانه اندر گذشت

بفرمود تا خوان بياراستند

پرستنده ی رود و می خواستند

نهادند يک خانه خوانهای ساج

همه پيکرش زر و کوکبش عاج

خورشهای بسيار آورده شد

می آورد و چون خوردنی خورده شد

طبقهای زرين و سيمين نهاد

نخستين ز قيدافه کردند ياد

به می خوردن اندر گرانمايه شاه

فزون کرد سوی سکندر نگاه

به گنجور گفت آن درخشان حرير

نوشته برو صورت دلپذير

به پيش من آور چنان هم که هست

به تندی برو هيچ مبسای دست

بياورد گنجور و بنهاد پيش

چو ديدش نگه کرد ز اندازه بيش

بدانست قيدافه کو قيصرست

بران لشکر نامور مهترست

فرستاده يی کرده از خويشتن

دلير آمدست اندرين انجمن

بدو گفت کای مرد گسترده کام

بگو تا سکندر چه دادت پيام

چنين داد پاسخ که شاه جهان

سخن گفت با من ميان مهان

که قيدافه ی پاکدل را بگوی

که جز راستی در زمانه مجوی

نگر سر نپيچی ز فرمان من

نگه دار بيدار پيمان من

وگر هيچ تاب اندر آری به دل

بيارم يکی لشکری دل گسل

نشان هنرهای تو يافتم

به جنگ آمدن تيز نشتافتم

خردمندی و شرم نزديک تست

جهان ايمن از رای باريک تست

کنون گر نتابی سر از باژ و ساو

بدانی که با ما نداری تو تاو

نبينی بجز خوبی و راستی

چو پيچی سر از کژی و کاستی

برآشفت قيدافه چون اين شنيد

بجز خامشی چاره ی آن نديد

بدو گفت کاکنون ره خانه گير

بياسای با مردم دلپذير

چو فردا بيايی تو پاسخ دهم

به بر گشتنت رای فرخ نهم

سکندر بيامد سوی خان خويش

همه شب همی ساخت درمان خويش

چو بر زد سر از کوه روشن چراغ

چو ديبا فروزنده شد دشت و راغ

سکندر بيامد بران بارگاه

دو لب پر ز خنده دل از غم تباه

فرستاده را ديد سالار بار

بپرسيد و بردش بر شهريار

همه کاخ او پر ز بيگانه بود

نشستن بلورين يکی خانه بود

عقيق و زبرجد بروبر نگار

ميان اندرون گوهر شاهوار

زمينش همه صندل و چوب عود

ز جزع و ز پيروزه او را عمود

سکندر فروماند زان جايگاه

ازان فر و اورنگ و آن دستگاه

همی گفت کاينت سرای نشست

نبيند چنين جای يزدان پرست

خرامان بيامد به نزديک شاه

نهادند زرين يکی زيرگاه

بدو گفت قيدافه ای بيطقون

چرا خيره ماندی به جزع اندرون

همانا که چونين نباشد به روم

که آسيمه گشتی بدين مايه بوم

سکندر بدو گفت کای شهريار

تو اين خانه را خوارمايه مدار

ز ايوان شاهان سرش برترست

که ايوان تو معدن گوهرست

بخنديد قيدافه از کار اوی

دلش گشت خرم به بازار اوی

ازان پس بدر کرد کسهای خويش

فرستاده را تنگ بنشاند پيش

بدو گفت کای زاده ی فيلقوس

همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس

سکندر ز گفتار او گشت زرد

روان پر ز درد و رخان لاژورد

بدو گفت کای مهتر پرخرد

چنين گفتن از تو نه اندر خورد

منم بيطقون کدخدای جهان

چنين تخمه ی فيلقوسم مخوان

سپاسم ز يزدان پروردگار

که با من نبد مهتری نامدار

که بردی به شاه جهان آگهی

تنم را ز جان زود کردی تهی

بدو گفت قيدافه کز داوری

لبت را بپرداز کاسکندری

اگر چهره ی خويش بينی به چشم

ز چاره بياسای و منمای خشم

بياورد و بنهاد پيشش حرير

نوشته برو صورت دلپذير

که گر هيچ جنبش بدی در نگار

نبودی جز اسکندر شهريار

سکندر چو ديد آن بخاييد لب

برو تيره شد روز چون تيره شب

چنين گفت بی خنجری در نهان

مبادا که باشد کس اندر جهان

بدو گفت قيدافه گر خنجرت

حمايل بدی پيش من بر برت

نه نيروت بودی نه شمشير تيز

نه جای نبرد و نه راه گريز

سکندر بدو گفت هر کز مهان

به مردی بود خواستار جهان

نبايد که پيچد ز راه گزند

که بد دل به گيتی نگردد بلند

اگر با منستی سليحم کنون

همه خانه گشتی چو دريای خون

ترا کشتمی گر جگرگاه خويش

بدريدمی پيش بدخواه خويش

بخنديد قيدافه از کار اوی

ازان مردی و تند گفتار اوی

بدو گفت کای خسرو شيرفش

به مردی مگردان سر خويش کش

نه از فر تو کشته شد فور هند

نه دارای داراب و گردان سند

که برگشت روز بزرگان دهر

ز اختر ترا بيشتر بود بهر

به مردی تو گستاخ گشتی چنين

که مهتر شدی بر زمان و زمين

همه نيکويها ز يزدان شناس

و زو دار تا زنده باشی سپاس

تو گويی به دانش که گيتی مراست

نبينم همی گفت و گوی تو راست

کجا آورد دانش تو بها

چو آيی چنين در دم اژدها

بدوزی به روز جوانی کفن

فرستاده يی سازی از خويشتن

مرا نيست آيين خون ريختن

نه بر خيره با مهتر آويختن

چو شاهی به کاری توانا بود

ببخشايد از داد و دانا بود

چنان دان که ريزند هی خون شاه

جز آتش نبيند به فرجام گاه

تو ايمن بباش و به شادی برو

چو رفتی يکی کار برساز نو

کزين پس نيابی به پيغمبری

ترا خاک داند که اسکندری

ندانم کسی را ز گردنکشان

که از چهر او من ندارم نشان

نگاريده هم زين نشان بر حرير

نهاده به نزد يکی يادگير

برو راند هم حکم اخترشناس

کزو ايمنی باشد اندر هراس

چو بخشنده شد خسرو رای زن

زمانه بگويد به مرد و به زن

تو تا ايدری بيطقون خوانمت

برين هم نشان دور بنشانمت

بدان تا نداند کسی راز تو

همان نشنود نام و آواز تو

فرستمت بر نيکوی باز جای

تو بايد که باشی خداوند رای

به پيمان که هرگز به فرزند من

به شهر من و خويش و پيوند من

نباشی بداندايش گر بدسگال

به کشور نخوانی مرا جز همال

سکندر شنيد اين سخن شاد شد

ز تيمار وز کشتن آزاد شد

به دادار دارنده سوگند خورد

بدين مسيحا و گرد نبرد

که با بوم و بارست و فرزند تو

بزرگان که باشند پيوند تو

نسازم جز از خوبی و راستی

نه انديشم از کژی و کاستی

چو سوگند شد خورده قيدافه گفت

که اين پند بر تو نشايد نهفت

چنان دان که طينوش فرزند من

کم انديشد از دانش و پند من

يکی بادسارست داماد فور

نبايد که داند ز نزديک و دور

که تو با سکندر ز يک پوستی

گر ايدونک با او به دل دوستی

که او از پی فور کين آورد

به جنگ آسمان بر زمين آورد

کنون شاد و ايمن به ايوان خرام

ز تيمار گيتی مبر هيچ نام

سکندر بيامد دلی همچو کوه

رها گشته از شاه دانش پژوه

نبودش ز قيدافه چين در به روی

نبرداشت هرگز دل از آرزوی

ببود آن شب و بامداد پگاه

ز ايوان بيامد به نزديک شاه

سپهدار در خان پيل استه بود

همه گرد بر گرد او رسته بود

سر خانه را پيکر از جزع و زر

به زر اندرون چند گونه گهر

به پيش اندرون دسته ی مشک بوی

دو فرزند بايسته در پيش اوی

چو طينوش اسپ افگن و قيدروش

نهاده به گفتار قيدافه گوش

به مادر چنين گفت کهتر پسر

که ای شاه نيک اختر و دادگر

چنان کن که از پيش تو بيطقون

شود شاد و خشنود با رهنمون

بره بر کسی تا نيازاردش

ور از دشمنان نيز نشماردش

که زنده کن پاک جان من اوست

برآنم که روشن روان من اوست

بدو گفت مادر که ايدون کنم

که او را بزرگی بر افزون کنم

به اسکندر نامور شاه گفت

که پيدا کن اکنون نهان از نهفت

چه خواهی و رای سکندر به چيست

چه رانی تو از شاه و دستور کيست

سکندر بدو گفت کای سرفراز

به نزد تو شد بودن من دراز

مرا گفت رو باژ مرزش بخواه

وگر دير مانی بيارم سپاه

نمانم بدو کشور و تاج و تخت

نه زور و نه شاهی نه گنج و نه بخت

چو طينوش گفت سکندر شنيد

به کردار باد دمان بردميد

بدو گفت کای ناکس بی خرد

ترا مردم از مردمان نشمرد

ندانی که پيش که داری نشست

بر شاه منشين و منمای دست

سرت پر ز تيزی و کنداوريست

نگويی مرا خود که شاه تو کيست

اگر نيستی فر اين نامدار

سرت کندمی چون ترنجی ز بار

هم اکنون سرت را من از درد فور

به لشکر نمايم ز تن کرده دور

يکی بانگ برزد برو مادرش

که آسيمه برگشت جنگی سرش

به طينوش گفت اين نه گفتار اوست

بران درگه او را فرستاد دوست

بفرمود کو را به بيرون برند

ز پيش نشستش به هامون برند

چنين گفت پس با سکندر به راز

که طينوش بی دانش ديوساز

نبايد که اندر نهان چار هيی

بسازد گزندی و پتياره يی

تو دانش پژوهی و داری خرد

نگه کن بدين تا چه اندر خورد

سکندر بدو گفت کين نيست راست

چو طينوش را بازخوانی رواست

جهاندار فرزند را بازخواند

بران نامور زيرگاهش نشاند

سکندر بدو گفت کای کامگار

اگر کام دل خواهی آرام دار

من از تو بدين کين نگيرم همی

سخن هرچ گويی پذيرم همی

مرا اين نژندی ز اسکندرست

کجا شاد با تاج و با افسرست

بدين سان فرستد مرا نزد شاه

که از نامور مهتری باژ خواه

بدان تا هران بد که خواهد رسيد

برو بر من آيد ز دشمن پديد

ورا من بدين زود پاسخ دهم

يکی شاه را رای فرخ نهم

اگر دست او من بگيرم به دست

به نزد تو آرم به جای نشست

بدان سان که با او نبينی سپاه

نه شمشير بينی نه تخت و کلاه

چه بخشی تو زين پادشاهی مرا

چو بپسندی اين نيک خواهی مرا

چو بشنيد طينوش گفت اين سخن

شنيدم نبايد که گردد کهن

گرين را که گفتی به جای آوری

بکوشی و پاکيزه رای آوری

من از گنج وز بدره و هرچ هست

ز اسپان و مردان خسرو پرست

ترا بخشم و نيز دارم سپاس

تو باشی جهانگير و نيکی شناس

يکی پاک دستور باشی مرا

بدين مرز گنجور باشی مرا

سکندر بيامد ز جای نشست

برين عهد بگرفت دستش به دست

بپرسيد طينوش کاين چون کنی

بدين جادوی بر چه افسون کنی

بدو گفت چون بازگردم ز شاه

تو بايد که با من بيايی به راه

ز لشکر بياری سواری هزار

همه نامدار از در کارزار

به جايی يکی بيشه ديدم به راه

نشانم ترا در کمين با سپاه

شوم من ز پيش تو در پيش اوی

ببينم روان بدانديش اوی

بگويم که چندين فرستاد چيز

کزان پس نينديشی از چيز نيز

فرستاده گويد که من نزد شاه

نيارم شدن در ميان سپاه

اگر شاه بيند که با موبدان

شود نزد طينوش با بخردان

چو بيندش بپذيرد اين خواسته

ز هرگونه يی گنج آراسته

بيايد چو بيند ترا بی سپاه

اگر بازگردد گشادست راه

چو او بشنود خوب گفتار من

نه انديشد از رنگ و بازار من

بيايد بر آن سايه زير درخت

ز گنجور می خواهد و تاج و تخت

تو جنگی سپاهی به گردش درآر

برآسايد از گردش روزگار

مکافات من باشد و کام تو

نجويد ازان پس کس آرام تو

که آيد به دستت بسی خواسته

پرستنده و اسپ آراسته

چو طينوش بشنيد زان شاد شد

بسان يکی سرو آزاد شد

چنين داد پاسخ که دارم اميد

که گردد بدو تيره روزم سپيد

به دام من آويزد او ناگهان

به خونی که او ريخت اندر جهان

چو دارای دارا و گردان سند

چو فور دلير آن سرافراز هند

چو قيدافه گفت سکندر شنيد

به چشم و دلش چاره ی او بديد

بخنديد زان چاره در زير لب

دو بسد نهان کرد زير قصب

سکندر بيامد ز نزديک اوی

پرانديشه بد جان تاريک اوی

همی چاره جست آن شب ديرياز

چو خورشيد بنمود چينی طراز

برافراخت از کوه زرين درفش

نگونسار شد پرنيانی بنفش

سکندر بيامد به نزديک شاه

پرستنده برخاست از بارگاه

به رسمی که بودش فرود آوريد

جهانجوی پيش سپهبد چميد

ز بيگانه ايوان بپرداختند

فرستاده را پيش او تاختند

چو قيدافه را ديد بر تخت گفت

که با رای تو مشتری باد جفت

بدين مسيحا به فرمان راست

بد ارنده کو بر زبانم گواست

با برای و دين و صليب بزرگ

به جان و سر شهريار سترگ

به زنار و شماس و روح القدس

کزين پس مرا خاک در اندلس

نبيند نه لشکر فرستم به جنگ

نياميزم از هر دری نيز رنگ

نه با پاک فرزند تو بد کنم

نه فرمان دهم نيز و نه خود کنم

به جان ياد دارم وفای ترا

نجويم به چيزی جفای ترا

برادر بود نيک خواهت مرا

به جای صليب است گاهت مرا

نگه کرد قيدافه سوگند اوی

يگانه دل و راست پيوند اوی

همه کاخ کرسی زرين نهاد

به پيش اندر آرايش چين نهاد

بزرگان و ني کاختران را بخواند

يکايک بر آن کرسی زر نشاند

ازان پس گرامی دو فرزند را

بياورد خويشان و پيوند را

چنين گفت کاندر سرای سپنج

سزد گر نباشيم چندين به رنج

نبايد کزين گردش روزگار

مرا بهره کين آيد و کارزار

سکندر نخواهد شد از گنج سير

وگر آسمان اندر آرد به زير

همی رنج ما جويد از بهر گنج

همه گنج گيتی نيرزد به رنج

برآنم که با اونسازيم جنگ

نه بر پادشاهی کنم کار تنگ

يکی پاسخ پندمندش دهيم

سرش برفرازيم و پندش دهيم

اگر جنگ جويد پس از پند من

به بيند پس از پند من بند من

ازان سان شوم پيش او با سپاه

که بخشايش آرد برو چرخ و ماه

ازين ازمايش ندارد زيان

بماند مگر دوستی در ميان

چه گوييد و اين را چه پاسخ دهيد

مرا اندرين رای فرخ نهيد

همه مهتران سر برافراختند

همی پاسخ پادشا ساختند

بگفتند کای سرور داد و راد

ندارد کسی چون تو مهتر به ياد

نگويی مگر آنک بهتر بود

خنک شهرکش چون تو مهتر بود

اگر دوست گردد ترا پادشا

چه خواهد جزين مردم پارسا

نه آسيب آيد بدين گنج تو

نيرزد همه گنجها رنج تو

چو اسکندری کو بيايد ز روم

به شمشير دريا کند روی بوم

همی از درت بازگردد به چيز

همه چيز دنيی نيرزد پشيز

جز از آشتی ما نبينيم روی

نه والا بود مردم کينه جوی

چو بشنيد گفتار آن بخردان

پسنديده و پاک دل موبدان

در گنج بگشاد و تاج پدر

بياورد با ياره و طوق زر

يکی تاج بد کاندران شهر و مرز

کسی گوهرش را ندانست ارز

فرستاده را گفت کين بی بهاست

هرانکس که دارد جزو نارواست

به تاج مهان چون سزا ديدمش

ز فرزند پرمايه بگزيدمش

يکی تخت بودش به هفتاد لخت

ببستی گشاينده ی نيک بخت

به پيکر يک اندر دگر بافته

به چاره سر شوشها تافته

سر پايها چون سر اژدها

ندانست کس گوهرش را بها

ازو چارصد گوهر شاهوار

همان سرخ ياقوت بد زين شمار

دو بودی به مثقال هر يک به سنگ

چو يک دانه ی نار بودی به رنگ

زمرد برو چار صد پاره بود

به سبزی چو قوس قزح نابسود

گشاده شتر بار بودی چهل

زنی بود چون موج دريا به دل

دگر چار صد تای دندان پيل

چه دندان درازيش بد ميل ميل

پلنگی که خوانی همی بربری

ازان چار صد پوست بد بر سری

ز چرم گوزن ملمع هزار

همه رنگ و بيرنگ او پر نگار

دگر صد سگ و يوز نخچير گير

که آهو ورا پيش ديدی ز تير

بياورد زان پس دوصد گاوميش

پرستنده ی او همی راند پيش

ز ديبای خز چارصد تخته نيز

همان تختها کرده از چوب شيز

دگر چار صد تخته از عود تر

که مهر اندرو گيرد و رنگ زر

صد اسپ گرانمايه آراسته

ز ميدان ببردند با خواسته

همان تيغ هندی و رومی هزار

بفرمود با جوشن کارزار

همان خود و مغفر هزار و دويست

به گنجور فرمود کاکنون مه ايست

همه پاک بر بيطقون برشمار

بگويش که شبگير برساز کار

سپيده چو برزد ز بالا درفش

چو کافور شد روی چرخ بنفش

زمين تازه شد کوه چون سندروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

سکندر به اسپ اندر آورد پای

به دستوری بازگشتن به جای

چو طينوش جنگی سپه برنشاند

از ايوان به درگاه قيدافه راند

به قيدافه گفتند پدرود باش

به جان تازه ی چرخ را پود باش

برين گونه منزل به منزل سپاه

همی راند تا پيش آن رزمگاه

که لشکرگه نامور شاه بود

سکندر که با بخت همراه بود

سکندر بران بيشه بنهاد رخت

که آب روان بود و جای درخت

به طينوش گفت ايدر آرام گير

چو آسوده گردی می و جام گير

شوم هرچ گفتم به جای آورم

ز هر گونه پاکيزه رای آورم

سکندر بيامد به پرده سرای

سپاهش برفتند يک سر ز جای

ز شادی خروشيدن آراستند

کلاه کيانی بپيراستند

که نوميد بد لشکر نامجوی

که دانست کش باز بينند روی

سپه با زبانها پر از آفرين

يکايک نهادند سر بر زمين

ز لشکر گزين کرد پس شهريار

ازان نامداران رومی هزار

زره دار با گرزه ی گاوروی

برفتند گردان پرخاشجوی

همه گرد بر گرد آن بيشه مرد

کشيدند صف با سليح نبرد

سکندر خروشيد کای مرد تيز

همی جنگ رای آيدت گر گريز

بلرزيد طينوش بر جای خويش

پشيمان شد از دانش و رای خويش

بدو گفت کای شاه برترمنش

ستايش گزينی به از سرزنش

چنان هم که با خويش من قيدروش

بزرگی کن و راستی را بکوش

نه اين بود پيمانت با مادرم

نگفتی که از راستی نگذرم؟

سکندر بدو گفت کای شهريار

چرا سست گشتی بدين مايه کار

ز من ايمنی بيم در دل مدار

نيازارد از من کسی زان تبار

نگردم ز پيمان قيدافه من

نه نيکو بود شاه پيمان شکن

پياده شد از باره طينوش زود

زمين را ببوسيد و زرای نمود

جهاندار بگرفت دستش به دست

بدان گونه کو گفت پيمان ببست

بدو گفت منديش و رامش گزين

من از تو ندارم به دل هيچ کين

چو مادرت بر تخت زرين نشست

من اندر نهادم به دست تو دست

بگفتم که من دست شاه زمين

به دست تو اندر نهم هم چنين

همان روز پيمان من شد تمام

نه خوب آيد از شاه گفتار خام

سکندر منم وان زمان من بدم

به خوبی بسی داستانها زدم

همان روز قيدافه آگاه بود

که اندر کفت پنجه ی شاه بود

پرستنده را گفت قيصر که تخت

بيارای زير گلفشان درخت

بفرمود تا خوان بياراستند

نوازنده ی رود و می خواستند

بفرمود تا خلعت خسروی

ز رومی و چينی و از پهلوی

ببخشيد يارانش را سيم و زر

کرا در خور آمد کلاه و کمر

به طيوش فرمود کايدر مه ايست

که اين بيشه دورست راه تو نيست

به قيدافه گوی ای هشيوار زن

جهاندار و بينادل و را یزن

بدارم وفای تو تا زنده ام

روان را به مهر تو آگند هام

وزان جايگه لشکر اندر کشيد

دمان تا به شهر برهمن رسيد

بدان تا ز کردارهای کهن

بپرسد ز پرهيزگاران سخن

برهمن چو آگه شد از کار شاه

که آورد زان روی لشگر به راه

پرستنده مرد اندر آمد ز کوه

شدند اندران آگهی همگروه

نوشتند پس نامه يی بخردان

به نزد سکندر سر موبدان

سر نامه بود آفرين نهان

ز داننده بر شهريار جهان

که پيروزگر باد همواره شاه

به افزايش و دانش و دستگاه

دگر گفت کای شهريار سترگ

ترا داد يزدان جهان بزرگ

چه داری بدين مرز بی ارز رای

نشست پرستندگان خدای

گرين آمدنت از پی خواسته ست

خرد بی گمان نزد تو کاست هست

بر ما شکيبايی و دانش است

ز دانش روانها پر از رامش است

شکيبايی از ما نشايد ستد

نه کس را ز دانش رسد نيز بد

نبينی جز از برهنه يک رمه

پراگنده از روزگار دمه

اگر بودن ايدر دراز آيدت

به تخم گياها نياز آيدت

فرستاده آمد بر شهريار

ز بيخ گيا بر ميانش ازار

سکندر فرستاده و نامه ديد

بی آزاری و رامشی برگزيد

سپه را سراسر هم آنجا بماند

خود و فيلسوفان رومی براند

پرستنده آگه شد از کار شاه

پذيره شدندش يکايک به راه

ببردند بی مايه چيزی که بود

که نه گنج بدشان نه کشت و درود

يکايک برو خواندند آفرين

بران برمنش شهريار زمين

سکندر چو روی برهمن بديد

بران گونه آواز ايشان شنيد

دوان و برهنه تن و پای و سر

تنان بی بر و جان ز دانش به بر

ز برگ گيا پوشش از تخم خورد

برآسوده از رزم و روز نبرد

خور و خواب و آرام بر دشت و کوه

برهنه به هر جای گشته گروه

همه خوردنيشان بر ميوه دار

ز تخم گيا رسته بر کوهسار

ازار يکی چرم نخچير بود

گيا پوشش و خوردن آژير بود

سکندر بپرسيدش از خواب و خورد

از آسايش روز ننگ و نبرد

ز پوشيدنی و ز گستردنی

همه بی نيازيم از خوردنی

برهنه چو زايد ز مادر کسی

نبايد که نازد بپوششی بسی

وز ايدر برهنه شود باز خاک

همه جای ترس است و تيمار و باک

زمين بستر و پوشش از آسمان

به ره ديده بان تا کی آيد زمان

جهانجوی چندين بکوشد به چيز

که آن چيز کوشش نيرزد به نيز

چنو بگذرد زين سرای سپنج

ازو بازماند زر و تاج و گنج

چنان دان که نيکيست همراه اوی

به خاک اندر آيد سر و گاه اوی

سکندر بپرسيد که کاندر جهان

فزون آشکارا بود گر نهان

همان زنده بيش است گر مرده نيز

کزان پس نيازش نيايد به چيز

چنين داد پاسخ که ای شهريار

تو گر مرده را بشمری صدهزار

ازان صد هزاران يکی زنده نيست

خنک آنک در دوزخ افگنده نيست

ببايد همين زنده را نيز مرد

يکی رفت و نوبت به ديگر سپرد

بپرسيد خشکی فزون تر گر آب

بتابد بروبر همی آفتاب

برهمن چنين داد پاسخ به شاه

که هم آب را خاک دارد نگاه

بپرسيد کز خواب بيدار کيست

به روی زمين بر گنهکار کيست

که جنبندگانند و چندی زيند

ندانند کاندر جهان برچيند

برهمن چنين داد پاسخ بدوی

که ای پاکدل مهتر راست گوی

گنهکارتر چيز مردم بود

که از کين و آزش خرد گم بود

چو خواهی که اين را بدانی درست

تن خويشتن را نگه کن نخست

که روی زمين سربسر پيش تست

تو گويی سپهر روان خويش تست

همی رای داری که افزون کنی

ز خاک سيه مغز بيرون کنی

روان ترا دوزخ است آرزوی

مگر زين سخن بازگردی به خوی

دگر گفت بر جان ما شاه کيست

به کژی بهر جای همراه کيست

چنين داد پاسخ که آز است شاه

سر مايه ی کين و جای گناه

بپرسيد خود گوهر از بهر چيست

کش از بهر بيشی ببايد گريست

چنين داد پاسخ که آز و نياز

دو ديوند بيچاره و ديوساز

يکی را ز کمی شده خشک لب

يکی از فزونيست بی خواب شب

همان هر دو را روز می بشکرد

خنک آنک جانش پذيرد خرد

سکندر چو گفتار ايشان شنيد

به رخساره شد چون گل شنبليد

دو رخ زرد و ديده پر از آب کرد

همان چهر خندان پر از تاب کرد

بپرسيد پس شاه فرمانروا

که حاجت چه باشد شما را به ما

ندارم دريغ از شما گنج خويش

نه هرگز برانديشم از رنج خويش

بگفتند کای شهريار بلند

در مرگ و پيری تو بر ما ببند

چنين داد پاسخ ورا شهريار

که بامرگ خواهش نيايد به کار

چه پرهيزی از تيز چنگ اژدها

که گرزآهنی زو نيابی رها

جوانی که آيد بمابر دراز

هم از روز پيری نيابد جواز

برهمن بدو گفت کای پادشا

جهاندار و دانا و فرمانروا

چو دانی که از مرگ خود چاره نيست

ز پيری بتر نيز پتياره نيست

جهان را به کوشش چه جويی همی

گل زهر خيره چه بويی همی

ز تو بازماند همين رنج تو

به دشمن رسد کوشش و گنج تو

ز بهر کسان رنج بر تن نهی

ز کم دانشی باشد و ابلهی

پيامست از مرگ موی سپيد

به بودن چه داری تو چندين اميد

چنين گفت بيداردل شهريار

که گر بنده از بخشش کردگار

گذر يافتی بودمی من همان

به تدبير بر گشتن آسمان

که فرزانه و مرد پرخاشخر

ز بخشش به کوشش نيابد گذر

دگر هرک در جنگ من کشته شد

کرا ز اخترش روز برگشته شد

به درد و به خون ريختن بد سزا

که بيدادگر کس نيابد رها

بديدند بادافره ايزدی

چو گشتند باز از ره بخردی

کس از خواست يزدان کرانه نيافت

ز کار زمانه بهانه نيافت

بسی چيز بخشيد و نستد کسی

نبد آز نزديک ايشان بسی

بی آزار ازان جايگه برگرفت

بران هم نشان راه خاور گرفت

همی رفت منزل به منزل به راه

ز ره رنجه و مانده يکسر سپاه

ز شهر برهمن به جايی رسيد

يکی بی کران ژرف دريا بديد

بسان زنان مرد پوشيده روی

همی رفت با جامه و رنگ و بوی

زبانها نه تازی و نه خسروی

نه ترکی نه چينی و نه پهلوی

ز ماهی بديشان همی خوردنی

به جايی نبد راه آوردنی

شگفت اندر ايشان سکندر بماند

ز دريا همی نام يزدان بخواند

هم انگاه کوهی برآمد ز آب

بدو پاره شد زرد چون آفتاب

سکندر يکی تيز کشتی بجست

که آن را ببيند به ديده درست

يکی گفت زان فيلسوفان به شاه

که بر ژرف دريا ترا نيست راه

بمان تا ببيند مر او را کسی

که بهره ندارد ز دانش بسی

ز رومی و از مردم پارسی

بدان کشتی اندر نشستند سی

يکی زرد ماهی بد آن لخت کوه

هم انگه چو تنگ اندر آمد گروه

فروبرد کشتی هم اندر شتاب

هم آن کوه شد ناپديد اندر آب

سپاه سکندر همی خيره ماند

همی هرکسی نام يزدان بخواند

بدو گفت رومی که دانش بهست

که داننده بر هر کسی بر مهست

اگر شاه رفتی و گشتی تباه

پر از خون شدی جان چندين سپاه

وزان جايگه لشکر اندر کشيد

يکی آبگيری نو آمد پديد

به گرد اندرش نی بسان درخت

تو گفتی که چوب چنارست سخت

ز پنجه فزون بود بالای اوی

چهل رش بپيمود پهنای اوی

همه خانه ها کرده از چوب و نی

زمينش هم از نی فروبرده پی

نشايست بد در نيستان بسی

ز شوری نخورد آب او هرکسی

چو بگذشت زان آب جايی رسيد

که آمد يکی ژرف دريا پديد

جهان خرم و آب چون انگبين

همی مشک بوييد روی زمين

بخوردند و کردند آهنگ خواب

بسی مار پيچان برآمد ز آب

وزان بيشه کژدم چو آتش به رنگ

جهان شد بران خفتگان تار و تنگ

به هر گوشه يی در فراوان بمرد

بزرگان دانا و مردان گرد

ز يک سو فراوان بيامد گراز

چو الماس دندانهای دراز

ز دست دگر شير مهتر ز گاو

که با جنگ ايشان نبد زور و تاو

سپاهش ز دريا بيکسو شدند

بران نيستان آتش اندر زدند

بکشتند چندان ز شيران که راه

به يکبارگی تنگ شد بر سپاه

وزان جايگه رفت خورشيدفش

بيامد دمان تا زمين حبش

ز مردم زمين بود چون پر زاغ

سيه گشته و چشمها چون چراغ

تناور يکی لشکری زورمند

برهنه تن و پوست و بالابلند

چو از دور ديدند گرد سپاه

خروشی برآمد ز ابر سياه

سپاه انجمن شد هزاران هزار

وران تيره شد ديده ی شهريار

به سوی سکندر نهادند سر

بکشتند بسيار پرخاشخر

به جای سنان استخوان داشتند

همی بر تن مرد بگذاشتند

به لشکر بفرمود پس شهريار

که برداشتند آلت کارزار

برهنه به جنگ اندر آمد حبش

غمی گشت زان لشکر شيرفش

بکشتند زيشان فزون از شمار

بپيچيد ديگر سر از کارزار

ز خون ريختن گشت روی زمين

سراسر به کردار دريای چين

چو از خون در و دشت آلوده شد

ز کشته به هر جای بر توده شد

چو بر توده خاشاکها برزدند

بفرمود تا آتش اندر زدند

چو شب گشت بشنيد آواز گرگ

سکندر بپوشيد خفتان و ترگ

يکی پيش رو بود مهتر ز پيل

به سر بر سرو داشت همرنگ نيل

ازين نامداران فراوان بکشت

بسی حمله بردند و ننمود پشت

بکشتند فرجام کارش به تير

يکی آهنين کوه بد پيل گير

وزان جايگه تيز لشکر براند

بسی نام دادار گيهان بخواند

چو نزديکی نرم پايان رسيد

نگه کرد و مردم بی اندازه ديد

نه اسپ و نه جوشن نه تيغ و نه گرز

ازان هر يکی چون يکی سرو برز

چو رعد خروشان برآمد غريو

برهنه سپاهی به کردار ديو

يکی سنگ باران بکردند سخت

چو باد خزان برزند بر درخت

به تير و به تيغ اندر آمد سپاه

تو گفتی که شد روز روشن سياه

چو از نر مپايان فراوان بماند

سکندر برآسود و لشکر براند

بشد تازيان تا به شهری رسيد

که آن را کران و ميانه نديد

به آيين همه پيش باز آمدند

گشاده دل و بی نياز آمدند

ببردند هرگونه گستردنی

ز پوشيدنيها و از خوردنی

سکندر بپرسيد و بنواختشان

براندازه بر پايگه ساختشان

کشيدند بر دشت پرده سرای

سپاهش نجست اندر آن شهر جای

سر اندر ستاره يکی کوه ديد

تو گفتی که گردون بخواهد کشيد

بران کوه مردم بدی اندکی

شب تيره زيشان نماندی يکی

بپرسيد ازيشان سکندر که راه

کدامست و چون راند بايد سپاه

همه يکسره خواندند آفرين

که ای نامور شهريار زمين

به رفتن برين کوه بودی گذر

اگر برگذشتی برو راه بر

يکی اژدهايست زان روی کوه

که مرغ آيد از رنج زهرش ستوه

نيارد گذشتن بروبر سپاه

همی دود زهرش برآيد به ماه

همی آتش افروزد از کام اوی

دو گيسو بود پيل را دام اوی

همه شهر با او نداريم تاو

خورش بايدش هر شبی پنج گاو

بجوييم و بر کوه خارا بريم

پر انديشه و پر مدارا بريم

بدان تا نيايد بدين روی کوه

نينجاميد از ما گروها گروه

بفرمود سالار ديهيم جوی

که آن روز ندهند چيز بدوی

چو گاه خورش درگذشت اژدها

بيامد چو آتش بران تند جا

سکندر بفرمود تا لشکرش

يکی تيرباران کنند ازبرش

بزد يک دم آن اژدهای پليد

تنی چند ازيشان به دم درکشيد

بفرمود اسکندر فيلقوس

تبيره به زخم آوريدند و کوس

همان بی کران آتش افروختند

به هرجای مشعل همی سوختند

چو کوه از تبيره پرآواز گشت

بترسيد ازان اژدها بازگشت

چو خورشيد برزد سر از برج گاو

ز گلزاربرخاست بانگ چکاو

چو آن اژدها را خورش بود گاه

ز مردان لشکر گزين کرد شاه

درم داد سالار چندی ز گنج

بياورد با خويشتن گاو پنج

بکشت و ز سرشان برآهخت پوست

بدان جادوی داده دل مرد دوست

بياگند چرمش به زهر و به نفت

سوی اژدها روی بنهاد تفت

مران چرمها را پر از باد کرد

ز دادار نيکی دهش ياد کرد

بفرمود تا پوست برداشتند

همی دست بر دست بگذاشتند

چو نزديکی اژدها رفت شاه

بسان يکی ابر ديدش سپاه

زبانش کبود و دو چشمش چو خون

همی آتش آمد ز کامش برون

چو گاو از سر کوه بنداختند

بران اژدها دل بپرداختند

فرو برد چون باد گاو اژدها

چو آمد ز چنگ دليران رها

چو از گاو پيوندش آگنده شد

بر اندام زهرش پراگنده شد

همه رودگانيش سوراخ کرد

به مغز و به پی راه گستاخ کرد

همی زد سرش را بران کوه سنگ

چنين تا برآمد زمانی درنگ

سپاهی بروبر بباريد تير

به پای آمد آن کوه نخچيرگير

وزان جايگه تيز لشکر براند

تن اژدها را ه مانجا بماند

بياورد لشکر به کوهی دگر

کزان خيره شد مرد پرخاشخر

بلنديش بينا همی دير ديد

سر کوه چون تيغ و شمشير ديد

يکی تخت زرين بران تيغ کوه

ز انبوه يکسو و دور از گروه

يکی مرده مرد اندران تخت بر

همانا که بودش پس از مرگ فر

ز ديبا کشيده برو چادری

ز هر گوهری بر سرش افسری

همه گرد بر گرد او سيم و زر

کسی را نبودی بروبر گذر

هرآنکس که رفتی بران کوهسار

که از مرده چيزی کند خواستار

بران کوه از بيم لرزان شدی

به مردی و بر جای ريزان شدی

سکندر برآمد بران کوه سر

نظاره بران مرد با سيم و زر

يکی بانگ بشنيد کای شهريار

بسی بردی اندر جهان روزگار

بسی تخت شاهان بپرداختی

سرت را به گردون برافراختی

بسی دشمن و دوست کردی تباه

ز گيتی کنون بازگشتست گاه

رخ شاه ز آواز شد چون چراغ

ازان کوه برگشت دل پر ز داغ

همی رفت با نامداران روم

بدان شارستان شد که خوانی هروم

که آن شهر يکسر زنان داشتند

کسی را دران شهر نگذاشتند

سوی راست پستان چو آن زنان

بسان يکی نار بر پرنيان

سوی چپ به کردار جوينده مرد

که جوشن بپوشد به روز نبرد

چو آمد به نزديک شهر هروم

سرافراز با نامداران روم

يکی نامه بنوشت با رسم و داد

چنانچون بود مرد فرخ نژاد

به عنوان بر از شاه ايران و روم

سوی آنک دارند مرز هروم

سر نامه از کردگار سپهر

کزويست بخشايش و داد و مهر

هرانکس که دارد روانش خرد

جهان را به عمری همی بسپرد

شنيد آنک ما در جهان کرده ايم

سر مهتری بر کجا برده ايم

کسی کو ز فرمان ما سر بتافت

نهالی بجز خاک تيره نيافت

نخواهم که جايی بود در جهان

که ديدار آن باشد از من نهان

گر آيم مرا با شما نيست رزم

به دل آشتی دارم و رای بزم

اگر هيچ داريد داننده يی

خردمند و بيدار خواننده يی

چو برخواند اين نامه ی پندمند

برآنکس که هست از شما ارجمند

ببنديد پيش آمدن را ميان

کزين آمدن کس ندارد زيان

بفرمود تا فيلسوفی ز روم

برد نامه نزديک شهر هروم

بسی نيز شيرين سخنها بگفت

فرستاده خود با خرد بود جفت

چو دانا به نزديک ايشان رسيد

همه شهر زن ديد و مردی نديد

همه لشکر از شهر بيرون شدند

به ديدار رومی به هامون شدند

بران نامه بر شد جهان انجمن

ازيشان هرانکس که بد رای زن

چو اين نامه برخواند دانای شهر

ز رای دل شاه برداشت بهر

نشستند و پاسخ نوشتند باز

که دايم بزی شاه گردن فراز

فرستاده را پيش بنشانديم

يکايک همه نامه برخوانديم

نخستين که گفتی ز شاهان سخن

ز پيروزی و رزمهای کهن

اگر لشکر آری به شهر هروم

نبينی ز نعل و پی اسپ بوم

بی اندازه در شهر ما برزنست

بهر برزنی بر هزاران زنست

همه شب به خفتان جنگ اندريم

ز بهر فزونی به تنگ اندريم

ز چندين يکی را نبودست شوی

که دوشيزگانيم و پوشيد هروی

ز هر سو که آيی برين بوم و بر

بجز ژرف دريا نبينی گذر

ز ما هر زنی کو گرايد بشوی

ازان پس کس او را نه بينيم روی

ببايد گذشتن به دريای ژرف

اگر خوش و گر نيز باريده برف

اگر دختر آيدش چون کردشوی

زن آسا و جوينده ی رنگ و بوی

هم آن خانه جاويد جای وی است

بلند آسمانش هوای وی است

وگر مردوش باشد و سرفراز

بسوی هرومش فرستند باز

وگر زو پسر زايد آنجا که هست

بباشد نباشد بر ماش دست

ز ما هرک او روزگار نبرد

از اسپ اندر آرد يکی شيرمرد

يکی تاج زرينش بر سر نهيم

همان تخت او بر دو پيکر نهيم

همانا ز ما زن بود سی هزار

که با تاج زرند و با گوشوار

که مردی ز گردنکشان روز جنگ

به چنگال او خاک شد بی درنگ

تو مردی بزرگی و نامت بلند

در نام بر خويشتن در مبند

که گويند با زن برآويختنی

ز آويختن نيز بگريختی

يکی ننگ باشد ترا زين سخن

که تا هست گيتی نگردد کهن

چه خواهی که با نامداران روم

بيايی بگردی به مرز هروم

چو با راستی باشی و مردمی

نبينی جز از خوبی و خرمی

به پيش تو آريم چندان سپاه

که تيره شود بر تو خورشيد و ماه

چو آن پاسخ نامه شد اسپری

زنی بود گويا به پيغمبری

ابا تاج و با جام هی شاهوار

همی رفت با خوب رخ ده سوار

چو آمد خرامان به نزديک شاه

پذيره فرستاد چندی به راه

زن نامبردار نامه بداد

پيام دليران همه کرد ياد

سکندر چو آن پاسخ نامه ديد

خردمند و بينادلی برگزيد

بديشان پيامی فرستاد و گفت

که با مغز مردم خرد باد جفت

به گرد جهان شهرياری نماند

همان بر زمين نامداری نماند

که نه سربسر پيش من کهترند

وگرچه بلندند و ني کاخترند

مرا گرد کافور و خاک سياه

همانست و هم بزم و هم رزمگاه

نه من جنگ را آمدم تازيان

به پيلان و کوس و تبيره زنان

سپاهی برين سان که هامون و کوه

همی گردد از سم اسپان ستوه

مرا رای ديدار شهر شماست

گر آييد نزديک ما هم رواست

چو ديدار باشد برانم سپاه

نباشم فراوان بدين جايگاه

ببينيم تا چيستتان رای و فر

سواری و زيبايی و پای و پر

ز کار زهشتان بپرسم نهان

که بی مرد زن چون بود در جهان

اگر مرگ باشد فزونی ز کيست

به بينم که فرجام اين کار چيست

فرستاده آمد سخنها بگفت

همه راز بيرون کشيد از نهفت

بزرگان يکی انجمن ساختند

ز گفتار دل را بپرداختند

که ما برگزيديم زن دو هزار

سخن گوی و داننده و هوشيار

ابا هر صدی بسته ده تاج زر

بدو در نشانده فراوان گهر

چو گرد آيد آن تاج باشد دويست

که هر يک جز اندر خور شاه نيست

يکايک بسختيم و کرديم تل

اباگوهران هر يکی سی رطل

چو دانيم کامد به نزديک شاه

يکايک پذيره شويمش به راه

چو آمد به نزديک ما آگهی

ز دانايی شاه وز فرهی

فرستاده برگشت و پاسخ بگفت

سخنها همه با خرد بود جفت

سکندر ز منزل سپه برگرفت

ز کار زنان مانده اندر شگفت

دو منزل بيامد يکی باد خاست

وزو برف با کوه و درگشت راست

تبه شد بسی مردم پايکار

ز سرما و برف اندر آن روزگار

برآمد يکی ابر و دودی سياه

بر آتش همی رفت گفتی سپاه

زره کتف آزادگان را بسوخت

ز نعل سواران زمين برفروخت

بدين هم نشان تا به شهری رسيد

که مردم بسان شب تيره ديد

فروهشته لفچ و برآورده کفچ

به کردار قير و شبه کفچ و لفچ

همه ديده هاشان به کردار خون

همی از دهان آتش آمد برون

بسی پيل بردند پيشش به راه

همان هديه مردمان سياه

بگفتند کين برف و باد دمان

ز ما بود کامد شما را زيان

که هرگز بدين شهر نگذشت کس

ترا و سپاه تو ديديم و بس

ببود اندر آن شهر يک ماه شاه

چو آسوده گشتند شاه و سپاه

ازنجا بيامد دمان و دنان

دل آراسته سوی شهر زنان

ز دريا گذر کرد زن دو هزار

همه پاک با افسر و گوشوار

يکی بيشه بد پر ز آب و درخت

همه جای روشن دل و نيکبخت

خورش گرد کردند بر مرغزار

ز گستردنيها به رنگ و نگار

چو آمد سکندر به شهر هروم

زنان پيش رفتند ز آباد بوم

ببردند پس تاجها پيش اوی

همان جامه و گوهر و رنگ و بوی

سکندر بپذرفت و بنواختشان

بران خرمی جايگه ساختشان

چو شب روز شد اندرآمد به شهر

به ديدار برداشت زان شهر بهر

کم و بيش ايشان همی بازجست

همی بود تا رازها شد درست

بپرسيد هرچيز و دريا بديد

وزان روی لشکر به مغرب کشيد

يکی شارستان پيشش آمد بزرگ

بدو اندرون مردمانی سترگ

همه روی سرخ و همه موی زرد

همه در خور جنگ روز نبرد

به فرمان به پيش سکندر شدند

دو تا گشته و دست بر سر شدند

سکندر بپرسيد از سرکشان

که ايدر چه دارد شگفتی نشان

چنين گفت با او يکی مرد پير

که ای شاه ني کاختر و شهرگير

يکی آبگيرست زان روی شهر

کزان آب کس را نديديم بهر

چو خورشيد تابان بدانجا رسيد

بران ژرف دريا شود ناپديد

پس چشمه در تيره گردد جهان

شود آشکارای گيتی نهان

وزان جای تاريک چندان سخن

شنيدم که هرگز نيايد به بن

خرد يافته مرد يزدان پرست

بدو در يکی چشمه گويد که هست

گشاده سخن مرد با رای و کام

همی آب حيوانش خواند به نام

چنين گفت روشن دل پر خرد

که هرک آب حيوان خورد کی مرد

ز فردوس دارد بران چشمه راه

بشويد برآن تن بريزد گناه

بپرسيد پس شه که تاريک جای

بدو اندرون چون رود چارپای

چنين پاسخ آورد يزدان پرست

کزان راه بر کره بايد نشست

به چوپان بفرمود کاسپ يله

سراسر به لشکرگه آرد گله

گزين کرد زو بارگی ده هزار

همه چار سال از در کارزار

وزان جايگه شاد لشگر براند

بزرگان بيدار دل را بخواند

همی رفت تا سوی شهری رسيد

که آن را ميان و کرانه نديد

همه هرچ بايد بدو در فراخ

پر از باغ و ميدان و ايوان و کاخ

فرود آمد و بامداد پگاه

به نزديک آن چشمه شد بی سپاه

که دهقان ورا نام حيوان نهاد

چو از بخشش پهلوان کرد ياد

همی بود تا گشت خورشيد زرد

فرو شد بران چشمه ی لاژورد

ز يزدان پاک آن شگفتی بديد

که خورشيد گشت از جهان ناپديد

بيامد به لشکرگه خويش باز

دلی پر ز انديشه های دراز

شب تيره کرد از جهاندار ياد

پس انديشه بر آب حيوان نهاد

شکيبا ز لشگر هرانکس که ديد

نخست از ميان سپه برگزيد

چهل روزه افزون خورش برگرفت

بيامد دمان تا چه بيند شگفت

سپه را بران شارستان جای کرد

يکی پيش رو چست بر پای کرد

ورا اندر آن خضر بد رای زن

سر نامداران آن انجمن

سکندر بيامد به فرمان اوی

دل و جان سپرده به پيمان اوی

بدو گفت کای مرد بيداردل

يکی تيز گردان بدين کار دل

اگر آب حيوان به چنگ آوريم

بسی بر پرستش درنگ آوريم

نميرد کسی کو روان پرورد

به يزدان پناهد ز راه خرد

دو مهرست با من که چون آفتاب

بتابد شب تيره چون بيند آب

يکی زان تو برگير و در پيش باش

نگهبان جان و تن خويش باش

دگر مهره باشد مرا شمع راه

به تاريک اندر شوم با سپاه

ببينيم تا کردگار جهان

بدين آشکارا چه دارد نهان

توی پيش رو گر پناه من اوست

نماينده ی رای و راه من اوست

چو لشگر سوی آب حيوان گذشت

خروش آمد الله اکبر ز دشت

چو از منزلی خضر برداشتی

خورشها ز هرگونه بگذاشتی

همی رفت ازين سان دو روز و دو شب

کسی را به خوردن نجنبيد لب

سه ديگر به تاريکی اندر دو راه

پديد آمد و گم شد از خضر شاه

پيمبر سوی آب حيوان کشيد

سر زندگانی به کيوان کشيد

بران آب روشن سر و تن بشست

نگهدار جز پاک يزدان نجست

بخورد و برآسود و برگشت زود

ستايش همی بافرين بر فزود

سکندر سوی روشنايی رسيد

يکی بر شد کوه رخشنده ديد

زده بر سر کوه خارا عمود

سرش تا به ابر اندر از چوب عود

بر هر عمودی کنامی بزرگ

نشسته برو سبز مرغی سترگ

به آواز رومی سخن راندند

جهاندار پيروز را خواندند

چو آواز بشنيد قيصر برفت

به نزديک مرغان خراميد تفت

بدو مرغ گفت ای دلارای رنج

چه جويی همی زين سرای سپنج

اگر سر برآری به چرخ بلند

همان بازگردی ازو مستمند

کنون کامدی هيچ ديدی زنا

وگر کرده از خشت پخته بنا

چنين داد پاسخ کزين هر دو هست

زنا و برين گونه جای نشست

چو بشنيد پاسخ فروتر نشست

درو خيره شد مرد يزدان پرست

بپرسيد کاندر جهان بانگ رود

شنيدی و آوای مست و سرود

چنين داد پاسخ که هر کو ز دهر

ز شادی همی برنگيرند بهر

ورا شاد مردم نخواند همی

وگر جان و دل برفشاند همی

به خاک آمد از بر شده چوب عمود

تهی ماند زان مرغ رنگين عمود

بپرسيد دانايی و راستی

فزونست اگر کمی و کاستی

چنين داد پاسخ که دانش پژوه

همی سرفرازد ز هر دو گروه

به سوی عمود آمد از تيره خاک

به منقار چنگالها کرد پاک

ز قيصر بپرسيد يزدان پرست

به شهر تو بر کوه دارد نشست

بدو گفت چون مرد شد پاک رای

بيابد پرستنده بر کوه جای

ازان چوب جوينده شد بر کنام

جهانجوی روشن دل و شادکام

به چنگال می کرد منقار تيز

چو ايمن شد از گردش رستخيز

به قيصر بفرمود تا بی گروه

پياده شود بر سر تيغ کوه

ببيند که تا بر سر کوه چيست

کزو شادمان را ببايد گريست

سکندر چو بشنيد شد سوی کوه

به ديدار بر تيغ شد بی گروه

سرافيل را ديد صوری به دست

برافراخته سر ز جای نشست

پر از باد لب ديدگان پرزنم

که فرمان يزدان کی آيد که دم

چو بر کوه روی سکندر بديد

چو رعد خروشان فغان برکشيد

که ای بنده ی آز چندين مکوش

که روزی به گوش آيدت يک خروش

که چندين مرنج از پی تاج و تخت

به رفتن بيارای و بربند رخت

چنين داد پاسخ بدو شهريار

که بهر من اين آمد از روزگار

که جز جنبش و گردش اندر جهان

نبينم همی آشکار و نهان

ازان کوه با ناله آمد فرود

همی داد نيکی دهش را درود

بران راه تاريک بنهاد روی

به پيش اندرون مردم راه جوی

چو آمد به تاريکی اندر سپاه

خروشی برآمد ز کوه سياه

که هرکس که بردارد از کوه سنگ

پشيمان شود ز آنک دارد به چنگ

وگر برندارد پشيمان شود

به هر درد دل سوی درمان شود

سپه سوی آواز بنهاد گوش

پرانديشه شد هرکسی زان خروش

که بردارد آن سنگ اگر بگذرد

پی رنج ناآمده نشمرد

يکی گفت کين رنج هست از گناه

پشيمانی و سنگ بردن به راه

دگر گفت لختی ببايد کشيد

مگر درد و رنجش نبايد چشيد

يکی برد زان سنگ و ديگر نبرد

يکی ديگر از کاهلی داشت خرد

چو از آب حيوان به هامون شدند

ز تاريکی راه بيرون شدند

بجستند هرکس بر و آستی

پديدار شد کژی و کاستی

کنار يکی پر ز ياقوت بود

يکی را پر از گوهر نابسود

پشيمان شد آنکس که کم داشت اوی

زبرجد چنان خار بگذاشت اوی

پشيمان تر آنکس که خود برنداشت

ازان گوهر پربها سر بگاشت

دو هفته بر آن جايگه بر بماند

چو آسوده تر گشت لشکر براند

سوی باختر شد چو خاور بديد

ز گيتی همی رای رفتن گزيد

بره بر يکی شارستان ديد پاک

که نگذشت گويی بروباد و خاک

چو آواز کوس آمد از پشت پيل

پذيره شدندش بزرگان دو ميل

جهانجوی چون ديد بنواختشان

به خورشيد گردن برافراختشان

بپرسيد کايدر چه باشد شگفت

کزان برتر اندازه نتوان گرفت

زبان برگشادند بر شهريار

به ناليدن از گردش روزگار

که ما را يکی کار پيش است سخت

بگوييم با شاه پيروزبخت

بدين کوه سر تا به ابر اندرون

دل ما پر از رنج و دردست و خون

ز چيز که ما را بدو تاب نيست

ز ياجوج و ماجوج مان خواب نيست

چو آيند بهری سوی شهر ما

غم و رنج باشد همه بهر ما

همه رويهاشان چو روی هيون

زبانها سيه ديده ها پر ز خون

سيه روی و دندانها چون گراز

که يارد شدن نزد ايشان فراز

همه تن پر از موی و موی همچو نيل

بر و سينه و گوشهاشان چو پيل

بخسپند يکی گوش بستر کنند

دگر بر تن خويش چادر کنند

ز هر ماده يی بچه زايد هزار

کم و بيش ايشان که داند شمار

به گرد آمدن چون ستوران شوند

تگ آرند و بر سان گوران شوند

بهاران کز ابر ا ندرآيد خروش

همان سبز دريا برآيد به جوش

چو تنين ازان موج بردارد ابر

هوا برخروشد بسان هژبر

فرود افگند ابر تنين چو کوه

بيايند زيشان گروها گروه

خورش آن بود سال تا سالشان

که آگنده گردد بر و يالشان

گياشان بود زان سپس خوردنی

بيارند هر سو ز آوردنی

چو سرما بود سخت لاغر شوند

به آواز بر سان کفتر شوند

بهاران ببينی به کردار گرگ

بغرند بر سان پيل سترگ

اگر پادشا چاره يی سازدی

کزين غم دل ما بپردازدی

بسی آفرين يابد از هرکسی

ازان پس به گيتی بماند بسی

بزرگی کن و رنج ما را بساز

هم از پاک يزدان ن های بی نياز

سکندر بماند اندر ايشان شگفت

غمی گشت و انديش هها برگرفت

چنين داد پاسخ که از ماست گنج

ز شهر شما يارمندی و رنج

برآرم من اين راه ايشان به رای

نبيروی نيکی دهش يک خدای

يکايک بگفتند کای شهريار

ز تو دور بادا بد روزگار

ز ما هرچ بايد همه بنده ايم

پرستنده باشيم تا زنده ايم

بياريم چندانک خواهی تو چيز

کزين بيش کاری نداريم نيز

سکندر بيامد نگه کرد کوه

بياورد زان فيلسوفان گروه

بفرمود کاهنگران آوريد

مس و روی و پتک گران آوريد

کج و سنگ و هيزم فزون از شمار

بياريد چندانک آيد به کار

بی اندازه بردند چيزی که خواست

چو شد ساخته کار و انديشه راست

ز ديوارگر هم ز آهنگران

هرانکس که استاد بود اندران

ز گيتی به پيش سکندر شدند

بدان کار بايسته ياور شدند

ز هر کشوری دانشی شد گروه

دو ديوار کرد از دو پهلوی کوه

ز بن تا سر تيغ بالای اوی

چو صد شاه رش کرده پهنای اوی

ازو يک رش انگشت و آهن يکی

پراگنده مس در ميان اندکی

همی ريخت گوگردش اندر ميان

چنين باشد افسون دانا کيان

همی ريخت هر گوهری يک رده

چو از خاک تا تيغ شد آژده

بسی نفت و روغن برآميختند

همی بر سر گوهران ريختند

به خروار انگشت بر سر زدند

بفرمود تا آتش اندر زدند

دم آورد و آهنگران صدهزار

به فرمان پيروزگر شهريار

خروش دمنده برآمد ز کوه

ستاره شد از تف آتش ستوه

چنين روزگاری برآمد بران

دم آتش و رنج آهنگران

گهرها يک اندر دگر ساختند

وزان آتش تيز بگداختند

ز ياجوج و ماجوج گيتی برست

زمين گشت جای خرام و نشست

برش پانصد بود بالای اوی

چو سيصد بدی نيز پهنای اوی

ازان نامور سد اسکندری

جهانی برست از بد داوری

برو مهتران خواندند آفرين

که بی تو مبادا زمان و زمين

ز چيزی که بود اندران جايگاه

فراوان ببردند نزديک شاه

نپذرفت ازيشان و خود برگرفت

جهان مانده زان کار اندر شگفت

همی رفت يک ماه پويان به راه

به رنج اندر از راه شاه و سپاه

چنين تا به نزديک کوهی رسيد

که جايی دد و دام و ماهی نديد

يکی کوه ديد از برش لاژورد

يکی خانه بر سر ز ياقوت زرد

همه خانه قنديلهای بلور

ميان اندرون چشمه ی آب شور

نهاده بر چشمه زرين دو تخت

برو خوابنيده يکی شوربخت

به تن مردم و سر چو آن گراز

به بيچارگی مرده بر تخت ناز

ز کافور زيراندرش بستری

کشيده ز ديبا برو چادری

يکی سرخ گوهر به جای چراغ

فروزان شده زو همه بوم و راغ

فتاده فروغ ستاره در آب

ز گوهر همه خانه چون آفتاب

هرانکس که رفتی که چيزی برد

وگر خاک آن خانه را بسپرد

همه تنش بر جای لرزان شدی

وزان لرزه آن زنده ريزان شدی

خروش آمد از چشمه ی آب شور

که ای آرزومند چندين مشور

بسی چيز ديدی که آن کس نديد

عنان را کنون باز بايد کشيد

کنون زندگانيت کوتاه گشت

سر تخت شاهيت بی شاه گشت

سکندر بترسيد و برگشت زود

به لشکرگه آمد به کردار دود

وزان جايگه تيز لشکر براند

خروشان بسی نام يزدان بخواند

ازان کوه راه بيابان گرفت

غمی گشت و انديش هی جان گرفت

همی راند پر درد و گريان ز جای

سپاه از پس و پيش او رهنمای

ز راه بيابان به شهری رسيد

ببد شاد کواز مردم شنيد

همه بوم و بر باغ آباد بود

در مردم از خرمی شاد بود

پذيره شدندش بزرگان شهر

کسی را که از مردمی بود بهر

برو همگنان آفرين خواندند

همه زر و گوهر برافشاندند

همی گفت هرکس که ای شهريار

انوشه که کردی بمابر گذار

بدين شهر هرگز نيامد سپاه

نه هرگز شنيدست کس نام شاه

کنون کامدی جان ما پيش تست

که روشن روان بادی و تن درست

سکندر دل از مردمان شاد کرد

ز راه بيابان تن آزاد کرد

بپرسيد ازيشان که ايدر شگفت

چه چيزست کاندازه بايد گرفت

چنين داد پاسخ بدو رهنمای

که ای شاه پيروز پاکيزه رای

شگفتيست ايدر که اندر جهان

کسی آن نديد آشکار و نهان

درختيست ايدر دو بن گشته جفت

که چونان شگفتی نشايد نهفت

يکی ماده و ديگری نر اوی

سخن گو بود شاخ با رنگ و بوی

به شب ماده گويا و بويا شود

چو روشن شود نر گويا شود

سکندر بشد با سواران روم

همان نامداران آن مرز و بوم

بپرسيد زيشان که اکنون درخت

سخن کی سرايد به آواز سخت

چنين داد پاسخ بدو ترجمان

که از روز چون بگذرد نه زمان

سخن گوی گردد يکی زين درخت

که آواز او بشنود نيک بخت

شب تيره گون ماده گويا شود

بر و برگ چون مشک بويا شود

بپرسيد چون بگذريم از درخت

شگفتی چه پيش آيد ای ني کبخت

چنين داد پاسخ کزو بگذری

ز رفتنت کوته شود داوری

چو زو برگذشتی نماندت جای

کران جهان خواندش رهنمای

بيابان و تاريکی آيد به پيش

به سيری نيامد کس از جان خويش

نه کس ديد از ما نه هرگز شنيد

که دام و دد و مرغ بر ره پريد

همی راند با روميان نيک بخت

چو آمد به نزديک گويا درخت

زمينش ز گرمی همی بردميد

ز پوست ددان خاک پيدا نديد

ز گوينده پرسيد کين پوست چيست

ددان را برين گونه درنده کيست

چنين داد پاسخ بدو ني کبخت

که چندين پرستنده دارد درخت

چو بايد پرستندگان را خورش

ز گوشت ددان باشدش پرورش

چو خورشيد بر تيغ گنبد رسيد

سکندر ز بالا خروشی شنيد

که آمد ز برگ درخت بلند

خروشی پر از سهم و ناسودمند

بترسيد و پرسيد زان ترجمان

که ای مرد بيدار نيکی گمان

چنين برگ گويا چه گويد همی

که دل را به خوناب شويد همی

چنين داد پاسخ که ای ني کبخت

همی گويد اين برگ شاخ درخت

که چندين سکندر چه پويد به دهر

که برداشت از نيکويهايش بهر

ز شاهيش چون سال شد بر دو هفت

ز تخت بزرگی ببايدش رفت

سکندر ز ديده بباريد خون

دلش گشت پر درد از رهنمون

ازان پس به کس نيز نگشاد لب

پر از غم همی بود تا نيم شب

سخن گوی شد برگ ديگر درخت

دگر باره پرسيد زان نيک بخت

چه گويد همی اين دگر شاخ گفت

سخن گوی بگشاد راز از نهفت

چنين داد پاسخ که اين ماده شاخ

همی گويد اندر جهان فراخ

از آز فراوان نگنجی همی

روان را چرا بر شکنجی همی

ترا آز گرد جهان گشتن است

کس آزردن و پادشا کشتن است

نماندت ايدر فراوان درنگ

مکن روز بر خويشتن تار و تنگ

بپرسيد از ترجمان پادشا

که ای مرد روشن دل و پارسا

يکی بازپرسش که باشم به روم

چو پيش آيد آن گردش روز شوم

مگر زنده بيند مرا مادرم

يکی تا به رخ برکشد چادرم

چنين گفت با شاه گويا درخت

که کوتاه کن روز و بربند رخت

نه مادرت بيند نه خويشان به روم

نه پوشيده رويان آن مرز و بوم

به شهر کسان مرگت آيد نه دير

شود اختر و تاج و تخت از تو سير

چو بشنيد برگشت زان دو درخت

دلش خسته گشته به شمشير سخت

چو آمد به لشکرگه خويش باز

برفتند گردان گردن فراز

به شهر اندرون هديه ها ساختند

بزرگان بر پادشا تاختند

يکی جوشنی بود تابان چو نيل

به بالای و پهنای يک چرم پيل

دو دندان پيل و برش پنج بود

که آن را به برداشتن رنج بود

زره بود و ديبای پرمايه بود

ز زر کرده آگنده صد خايه بود

به سنگ درم هر يکی شست من

ز زر و ز گوهر يکی کرگدن

بپذرفت زان شهر و لشکر براند

ز ديده همی خون دل برفشاند

وزان روی لشکر سوی چين کشيد

سر نامداران به بيرون کشيد

همی راند منزل به منزل به دشت

چهل روز تا پيش دريا گذشت

ز ديبا سراپرده يی برکشيد

سپه را به منزل فرود آوريد

يکی نامه فرمود پس تا دبير

نويسد ز اسکندر شهرگير

نوشتند هرگونه يی خوب و زشت

نويسنده چون نامه اندر نوشت

سکندر بشد چون فرستاده يی

گزين کرد بينادل آزاده يی

که با او بدی يک دل و يک سخن

بگويد به مهتر که کن يا مکن

سپه را به سالار لشکر سپرد

وزان روميان پنج دانا ببرد

چو آگاهی آمد به فغفور ازين

که آمد فرستاده يی سوی چين

پذيره فرستاد چندی سپاه

سکندر گرازان بيامد به راه

چو آمد بران بارگاه بزرگ

بديد آن گزيده سپاه بزرگ

بيامد ز دهليز تا پيش اوی

پرانديشه جان بدانديش اوی

دوان پيش او رفت و بردش نماز

نشست اندر ايوان زمانی دراز

بپرسيد فغفور و بنواختش

يکی نامور جايگه ساختش

چو برزد سر از کوه روشن چراغ

ببردند بالای زرين جناغ

فرستاده ی شاه را پيش خواند

سکندر فراوان سخنها براند

بگفت آنچ بايست و نامه بداد

سخنهای قيصر همه کرد ياد

بران نامه عنوان بد از شاه روم

جهاندار و سالار هر مرز و بوم

که خوانند شاهان برو آفرين

زما بندگان جهان آفرين

جهاندار و داننده و رهنمای

خداوند پاکی و نيکی فزای

دگر گفت فرمان ما سوی چين

چنانست که آباد ماند زمين

نبايد بسيچيد ما را به جنگ

که از جنگ شد روز بر فور تنگ

چو دارا که بد شهريار جهان

چو فريان تازی و ديگر مهان

ز خاور برو تا در باختر

ز فرمان ما کس نجويد گذر

شمار سپاهم نداند سپهر

وگر بشمرد نيز ناهيد و مهر

اگر هيچ فرمان ما بشکنی

تن و بوم و کشور به رنج افگنی

چو نامه بخوانی بيارای ساو

مرنجان تن خويش و با بد مکاو

گر آيی بينی مرا با سپاه

ببينم ترا يک دل و نيک خواه

بداريم بر تو همين تاج و تخت

به چيزی گزندت نيايد ز بخت

وگر کند باشی به پيش آمدن

ز کشور سوی شاه خويش آمدن

ز چيزی که باشد طرايف به چين

ز زرينه و اسپ و تيغ و نگين

هم از جامه و پرده و تخت عاج

ز ديبای پرمايه و طوق و تاج

ز چيزی که يابی فرستی به گنج

چو خواهی که از ما نيايدت رنج

سپاه مرا بازگردان ز راه

بباش ايمن از گنج و تخت و کلاه

چو سالار چين زان نشان نامه ديد

برآشفت و پس خامشی برگزيد

بخنديد و پس با فرستاده گفت

که شاه ترا آسمان باد جفت

بگوی آنچ دانی ز گفتار اوی

ز بالا و مردی و ديدار اوی

فرستاده گفت ای سپهدار چين

کسی چون سکندر مدان بر زمين

به مردی و رادی و بخش و خرد

ز انديشه ی هر کسی بگذرد

به بالای سروست و با زور پيل

به بخشش به کردار دريای نيل

زبانش به کردار برنده تيغ

به چربی عقاب اندر آرد ز ميغ

چو بشنيد فغفور چين اين سخن

يکی ديگر انديشه افگند بن

بفرمود تا خوان و می خواستند

به باغ اندر ايوان بياراستند

همی خورد می تا جهان تيره شد

سر ميگساران ز می خيره شد

سپهدار چين با فرستاده گفت

که با شاه تو مشتری باد جفت

چو روشن شود نامه پاسخ کنيم

به ديدار تو روز فرخ کنيم

سکندر بيامد ترنجی به دست

ز ايوان سالار چين نيم مست

چو خورشيد برزد سر از برج شير

سپهر اندر آورد شب را به زير

سکندر به نزديک فغفور شد

از انديشه ی بد دلش دور شد

بپرسيد زو گفت شب چون بدی

که بيرون شدی دوش ميگون بدی

ازان پس بفرمود تا شد دبير

بياورد قرطاس و مشک و عبير

مران نامه را زود پاسخ نوشت

بياراست قرطاس را چون بهشت

نخست آفرين کرد بر دادگر

خداوند مردی و داد و هنر

خداوند فرهنگ و پرهيز و دين

ازو باد بر شاد روم آفرين

رسيد اين فرستاده ی چرب گوی

هم آن نامه ی شاه فرهنگ جوی

سخنهای شاهان همه خواندم

وزان با بزرگان سخن راندم

ز دارای داراب و فريان و فور

سخن هرچ پيدا بد از رزم و سور

که پيروز گشتی بريشان همه

شبان بودی و شهرياران رمه

تو داد خداوند خورشيد و ماه

به مردی مدان و فزون سپاه

چو بر مهتری بگذرد روزگار

چه در سور ميرد چه در کارزار

چو فرجامشان روز رزم تو بود

زمانه نه کاهد نخواهد فزود

تو زيشان مکن کشی و برتری

که گر ز آهنی بی گمان بگذری

کجا شد فريدون و ضحاک و جم

فراز آمد از باد و شد سوی دم

من از تو نترسم نه جنگ آورم

نه بر سان تو باد گيرد سرم

که خون ريختن نيست آيين ما

نه بد کردن اندرخور دين ما

بخوانی مرا بر تو باشد شکست

که يزدان پرستم نه خسروپرست

فزون زان فرستم که دارای منش

ز بخشش نباشد مرا سرزنش

سکندر به رخ رنگ تشوير خورد

ز گفتار او بر جگر تير خورد

به دل گفت ازين پس کس اندر جهان

نبيند مرا رفته جايی نهان

ز ايوان بيامد به جای نشست

ميان از پی بازگشتن ببست

سرافراز فغفور بگشاد گنج

ز بخشش نيامد به دلش ايچ رنج

نخستين بفرمود پنجاه تاج

به گوهر بياگنده ده تخت عاج

ز سيمين و زرينه اشتر هزار

بفرمود تا برنهادند بار

ز ديبای چينی و خز و حرير

ز کافور وز مشک و بوی و عبير

هزار اشتر بارکش بار کرد

تن آسان شد آنکو درم خوار کرد

ز سنجاب و قاقم ز موی سمور

ز گستردنيها و جام بلور

بياورد زين هر يکی ده هزار

خردمند گنجور بربست بار

گرانمايه صد زين به سيمين ستام

ز زرينه پنجاه بردند نام

ببردند سيصد شتر سرخ موی

طرايف بدو دار چينی بدوی

يکی مرد با سنگ و شيرين سخن

گزين کرد زان چينيان کهن

بفرمود تا با درود و خرام

بيايد بر شاه و آرد پيام

که يک چند باشد به نزديک چين

برو نامداران کنند آفرين

فرستاده شد با سکندر به راه

گمانی که بردی که اويست شاه

چو ملاح روی سکندر بديد

سبک زورقی بادبان برکشيد

چو دستور با لشکر آمدش پيش

بگفت آنچ آمد ز بازار خويش

سپاهش برو خواندند آفرين

همه برنهادند سر بر زمين

بدانست چينی که او هست شاه

پياده بيامد غريوان به راه

سکندر بدو گفت پوزش مکن

مران پيش فغفور زين در سخن

ببود آن شب و بامداد پگاه

به آرام بنشست بر تخت شاه

فرستاده را چيز بخشيد و گفت

که با تو روان مسيحست جفت

برو پيش فغفور چينی بگوی

که نزديک ما يافتی آ بروی

گر ايدر بباشی همی چين تراست

وگر جای ديگر خرامی رواست

بياسايم ايدر که چندين سپاه

به تندی نشايد کشيدن به راه

فرستاده برگشت و آمد چو باد

به فغفور پيغام قيصر بداد

بدان جايگه شاه ماهی بماند

پس انگه بجنبيد و لشکر براند

ازان سبز دريا چو گشتند باز

بيابان گرفتند و راه دراز

چو منزل به منزل به حلوان رسيد

يکی مايه ور باره و شهر ديد

به پيش آمدندش بزرگان شهر

کسی کش ز نام و خرد بود بهر

برفتند با هديه و با نثار

ز حلوان سران تا در شهريار

سکندر سبک پرسش اندر گرفت

که ايدر چه بينيد چيزی شگفت

بدو گفت گوينده کای شهريار

ندانيم چيزی که آيد به کار

برين مرز درويشی و رنج هست

کزين بگذری باد ماند به دست

چو گفتار گوينده بشنيد شاه

ز حلوان سوی سند شد با سپاه

پذيره شدندش سواران سند

همان جنگ را ياور آمد ز هند

هرانکس که از فور دل خسته بود

به خون ريختن دستها شسته بود

بردند پيلان و هندی درای

خروش آمد و ناله ی کرنای

سر سنديان بود بنداه نام

سواری سرافراز با رای و کام

يکی رزمشان کرده شد همگروه

زمين شد ز افگنده بر سان کوه

شب آمد بران دشت سندی نماند

سکندر سپاه از پ ساندر براند

به دست آمدش پيل هشتاد و پنج

همان تاج زرين و شمشير و گنج

زن و کودک و پير مردان به راه

برفتند گريان به نزديک شاه

که ای شاه بيدار با رای و هوش

مشور اين بر و بوم و بر بد مکوش

که فرجام هم روز تو بگذرد

خنک آنک گيتی به بد نسپرد

سکندر بريشان نياورد مهر

بران خستگان هيچ ننمود چهر

گرفتند زيشان فراوان اسير

زن و کودک خرد و برنا و پير

سوی نيمروز آمد از راه بست

همه روی گيتی ز دشمن بشست

وزان جايگه شد به سوی يمن

جهاندار و با نامدار انجمن

چو بشنيد شاه يمن با مهان

بيامد بر شهريار جهان

بسی هديه ها کز يمن برگزيد

بهاگير و زيبا چنانچون سزيد

ده اشتر ز برد يمن بار کرد

دگر پنج را بار دينار کرد

دگر ده شتر بار کرد از درم

چو باشد درم دل نباشد به غم

دگر سله ی زعفران بد هزار

ز ديبا و هرجامه ی بی شمار

زبرجد يکی جام بودش به گنج

همان در ناسفته هفتاد و پنج

يکی جام ديگر بدش لاژورد

نهاد اندرو شست ياقوت زرد

ز ياقوت سرخ از برش ده نگين

به فرمانبران داد و کرد آفرين

به پيش سراپرده ی شهريار

رسيدند با هديه و با نثار

سکندر بپرسيد و بنواختشان

بر تخت نزديک بنشاختشان

برو آفرين کرد شاه يمن

که پيروزگر باش بر انجمن

به تو شادم ار باشی ايدر دو ماه

برآسايد از راه شاه و سپاه

سکندر برو آفرين کرد و گفت

که با تو هميشه خرد باد جفت

به شبگير شاه يمن بازگشت

ز لشکر جهانی پر آواز گشت

سکندر سپه را به بابل کشيد

ز گرد سپه شد هوا ناپديد

همی راند يک ماه خود با سپاه

نديدند زيشان کس آرامگاه

بدين گونه تا سوی کوهی رسيد

ز ديدار ديده سرش ناپديد

به سر بر يکی ابر تاريک بود

به کيوان تو گفتی که نزديک بود

به جايی بروبر نديدند راه

فروماند از راه شاه و سپاه

گذشتند بر کوه خارا به رنج

وزو خيره شد مرد باريک سنج

ز رفتن چو گشتند يکسر ستوه

يکی ژرف دريا بد آن روی کوه

پديد آمد و شاد شد زان سپاه

که دريا و هامون بديدند راه

سوی ژرف دريا همی راندند

جهان آفرين را همی خواندند

دد و دام بد هر سوی بی شمار

سپه را نبد خوردنی جز شکار

پديد آمد از دور مردی سترگ

پر از موی با گوشهای بزرگ

تنش زير موی اندرون همچو نيل

دو گوشش به کردار دو گوش پيل

چو ديدند گردنکشان زان نشان

ببردند پيش سکندر کشان

سکندر نگه کرد زو خيره ماند

بروبر همی نام يزدان بخواند

چه مردی بدو گفت نام تو چيست

ز دريا چه يابی و کام تو چيست

بدو گفت شاها مرا باب و مام

همان گوش بستر نهادند نام

بپرسيد کان چيست به ميان آب

کزان سوی می برزند آفتاب

ازان پس چنين گفت کای شهريار

هميشه بدی در جهان نامدار

يکی شارستانست اين چون بهشت

که گويی نه از خاک دارد سرشت

نبينی بدواندر ايوان و خان

مگر پوشش از ماهی و استخوان

بر ايوانها چهر افراسياب

نگاريده روشن تر از آفتاب

همان چهر کيخسرو جنگ جوی

بزرگی و مردی و فرهنگ اوی

بران استخوان بر نگاريده پاک

نبينی به شهر اندرون گرد و خاک

ز ماهی بود مردمان را خورش

ندارند چيزی جزين پرورش

چو فرمان دهد نامبردار شاه

روم من بران شارستان بی سپاه

سکندر بدان گوش ور گفت رو

بياور کسی تا چه بينيم نو

بشد گوش بستر هم اندر زمان

ازان شارستان برد مردم دمان

گذشتند بر آب هفتاد مرد

خرد يافته مردم سالخورد

همه جامه هاشان ز خز و حرير

ازو چند برنا بد و چند پير

ازو هرک پيری بد و نام داشت

پر از در زرين يکی جام داشت

کسی کو جوان بود تاجی به دست

بر قيصر آمد سرافگنده پست

برفتند و بردند پيشش نماز

بگفتند با او زمانی دراز

ببود آن شب و گاه بانگ خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

وزان جايگه سوی بابل کشيد

زمين گشت از لشکرش ناپديد

بدانست کش مرگ نزديک شد

بروبر همی روز تاريک شد

بران بودش انديشه کاندر جهان

نماند کسی از نژاد مهان

که لشکر کشد جنگ را سوی روم

نهد پی بران خاک آباد بوم

چو مغز اندرين کار خودکامه کرد

هم انگه سطاليس را نامه کرد

هرانکس کجا بد ز تخم کيان

بفرمودشان تا ببندد ميان

همه روی را سوی درگه کنند

ز بدها گمانيش کوته کنند

چو اين نامه بردند نزد حکيم

دل ارسطاليس شد به دو نيم

هم اندر زمان پاسخ نامه کرد

ز مژگان تو گفتی سر خامه کرد

که آن نامه ی شاه گيهان رسيد

ز بدکام دستش ببايد کشيد

ازان بد که کردی مينديش نيز

از انديشه درويش را بخش چيز

بپرهيز و جان را به يزدان سپار

به گيتی جز از تخم نيکی مکار

همه مرگ راييم تا زنده ايم

به بيچارگی در سرافگنده ايم

نه هرکس که شد پادشاهی ببرد

برفت و بزرگی کسی را سپرد

بپرهيز و خون بزرگان مريز

که نفرين بود بر تو تا رستخيز

و ديگر که چون اندر ايران سپاه

نباشد همان شاه در پيش گاه

ز ترک و ز هند و ز سقلاب و چين

سپاه آيد از هر سوی هم چنين

به روم آيد آنکس که ايران گرفت

اگر کين بسيچد نباشد شگفت

هرآنکس که هست از نژاد کيان

نبايد که از باد يابد زيان

بزرگان و آزادگان را بخوان

به بخش و به سور و به رای و به خوان

سزاوار هر مهتری کشوری

بيارای و آغاز کن دفتری

به نام بزرگان و آزادگان

کزيشان جهان يافتی رايگان

يکی را مده بر دگر دستگاه

کسی را مخوان بر جهان نيز شاه

سپر کن کيان را همه پيش بوم

چو خواهی که لشکر نيايد به روم

سکندر چو پاسخ بران گونه يافت

به انديشه و رای ديگر شتافت

بزرگان و آزادگان را ز دهر

کسی را کش از مردمی بود بهر

بفرمود تا پيش او خواندند

به جای سزاوار بنشاندند

يکی عهد بنوشت تا هر يکی

فزونی نجويد ز دهر اندکی

بران نامداران جوينده کام

ملوک طوايف نهادند نام

همان شب سکندر به بابل رسيد

مهان را به ديدار خود شاد ديد

يکی کودک آمد زنی را به شب

بدو ماند هرکس که ديدش عجب

سرش چون سر شير و بر پای سم

چو مردم بر و کتف و چون گاو دم

بمرد از شگفتی ه مآنگه که زاد

سزد گر نباشد ازان زن نژاد

ببردند هم در زمان نزد شاه

بدو کرد شاه از شگفتی نگاه

به فالش بد آمد هم انگاه گفت

که اين بچه در خاک بايد نهفت

ز اخترشناسان بسی پيش خواند

وزان کودک مرده چندی براند

ستاره شمر زان غمی گشت سخت

بپوشيد بر خسرو نيک بخت

ز اخترشناسان بپرسيد و گفت

که گر هيچ ماند سخن در نهفت

هم اکنون ببرم سرانتان ز تن

نيابيد جز کام شيران کفن

ستاره شمر چون برآشفت شاه

بدو گفت کای نامور پيشگاه

تو بر اختر شير زادی نخست

بر موبدان و ردان شد درست

سر کودک مرده بينی چو شير

بگردد سر پادشاهيت زير

پرآشوب گردد زمين چندگاه

چنين تا نشيند يکی پيشگاه

ستاره شمر بيش ازين هرک بود

همی گفت و آن را نشانه نمود

سکندر چو بشنيد زان شد غمی

به رای و به مغزش درآمد کمی

چنين گفت کز مرگ خود چاره نيست

مرا دل پر انديشه زين باره نيست

مرا بيش ازين زندگانی نبود

زمانه نکاهد نخواهد فزود

به بابل هم ان روز شد دردمند

بدانست کامد به تنگی گزند

دبير جهانديده را پيش خواند

هرانچش به دل بود با او براند

به مادر يکی نامه فرمود و گفت

که آگاهی مرگ نتوان نهفت

ز گيتی مرا بهره اين بد که بود

زمان چون نکاهد نشايد فزود

تو از مرگ من هيچ غمگين مشو

که اندر جهان اين سخن نيست نو

هرانکس که زايد ببايدش مرد

اگر شهريارست گر مرد خرد

بگويم کنون با بزرگان روم

که چون بازگردند زين مرز و بوم

نجويند جز رای و فرمان تو

کسی برنگردد ز پيمان تو

هرانکس که بودند ز ايرانيان

کزيشان بدی روميان را زيان

سپردم به هر مهتری کشوری

که گردد بر آن پادشاهی سری

همانا نيازش نيايد به روم

برآسايد آن کشور و مرز و بوم

مرا مرده در خاک مصر آگنيد

ز گفتار من هيچ مپراگنيد

به سالی ز دينار من صدهزار

ببخشيد بر مردم خيش کار

گر آيد يکی روشنک را پسر

بود بی گمان زنده نام پدر

نبايد که باشد جزو شاه روم

که او تازه گرداند آن مرز و بوم

وگر دختر آيد به هنگام بوس

به پيوند با تخمه ی فيلقوس

تو فرزند خوانش نه داماد من

بدو تازه کن در جهان ياد من

دگر دختر کيد را بی گزند

فرستيد نزد پدر ارجمند

ابا ياره و برده و نيک خواه

عمار بسيچيد بااو به راه

همان افسر و گوهر و سيم و زر

که آورده بود او ز پيش پدر

به رفتن چنو گشت همداستان

فرستيد با او به هندوستان

من ايدر همه کار کردم به برگ

به بيچارگی دل نهادم به مرگ

نخست آنک تابوت زرين کنند

کفن بر تنم عنبر آگين کنند

ز زربفت چينی سزاوار من

کسی کو بپيچد ز تيمار من

در و بند تابوت ما را به قير

بگيرند و کافور و مشک و عبير

نخست آگنند اندرو انگبين

زبر انگبين زير ديبای چين

ازان پس تن من نهند اندران

سرآمد سخن چون برآمد روان

تو پند من ای مادر پرخرد

نگه دار تا روز من بگذرد

ز چيزی که آوردم از هند و چين

ز توران و ايران و مکران زمين

بدار و ببخش آنچ افزون بود

وز اندازه ی خويش بيرون بود

به تو حاجت آنستم ای مهربان

که بيدار باشی و روشن روان

نداری تن خويش را رنجه بس

که اندر جهان نيست جاويد کس

روانم روان ترا بی گمان

ببيند چو تنگ اندر آيد زمان

شکيبايی از مهر نامی تر است

سبکسر بود هرک او کهتر است

ترا مهر بد بر تنم سال و ماه

کنون جان پاکم ز يزدان بخواه

بدين خواستن باش فريادرس

که فريادرس باشدم دس ترس

نگر تا که بينی به گرد جهان

که او نيست از مرگ خست هروان

چو نامه به مهر اندر آورد و بند

بفرمود تا بر ستور نوند

ز بابل به روم آورند آگهی

که تيره شد آن فر شاهنشهی

چو آگاه شد لشکر از درد شاه

جهان گشت بر نامداران سپاه

به تخت بزرگی نهادند روی

جهان شد سراسر پر از گفت وگوی

سکندر چو از لشکر آگاه شد

بدانست کش روز کوتاه شد

بفرمود تا تخت بيرون برند

از ايوان شاهی به هامون برند

ز بيماری او غمی شد سپاه

که بی رنگ ديدند رخسار شاه

همه دشت يکسر خروشان شدند

چو بر آتش تيز جوشان شدند

همی گفت هرکس که بد روزگار

که از روميان کم شود شهريار

فرازآمد آن گردش بخت شوم

که ويران شود زين سپس مرز روم

همه دشمنان کام دل يافتند

رسيدند جايی که بشتافتند

بمابر کنون تلخ گردد جهان

خروشان شويم آشکار و نهان

چنين گفت قيصر به آوای نرم

که ترسنده باشيد با رای و شرم

ز اندرز من سربسر مگذريد

چو خواهيد کز جان و تن برخوريد

پس از من شما را همينست کار

نه با من همی بد کند روزگار

بگفت اين و جانش برآمد ز تن

شد آن نامور شاه لشکرشکن

ز لشکر سراسر برآمد خروش

ز فرياد لشکر بدريد گوش

همه خاک بر سر همی بيختند

ز مژگان همی خون دل ريختند

زدند آتش اندر سرای نشست

هزار اسپ را دم بريدند پست

نهاده بر اسپان نگونسار زين

تو گفتی همی برخروشد زمين

ببردند صندوق زرين به دشت

همی ناله از آسمان برگذشت

سکوبا بشستش به روشن گلاب

پراگند بر تنش کافور ناب

ز ديبای زربفت کردش کفن

خروشان بران شهريار انجمن

تن نامور زير ديبای چين

نهادند تا پای در انگبين

سر تنگ تابوت کردند سخت

شد آن سايه گستر دلاور درخت

نمانی همی در سرای سپنج

چه يازی به تخت و چه نازی به گنج

چو تابوت زان دشت برداشتند

همه دست بر دست بگذاشتند

دو آواز شد رومی و پارسی

سخنشان ز تابوت بد يک بسی

هرانکس که او پارسی بود گفت

که او را جز ايدر نبايد نهفت

چو ايدر بود خاک شاهنشهان

چه تازند تابوت گرد جهان

چنين گفت رومی يکی رهنمای

که ايدر نهفتن ورا نيست رای

اگر بشنويد آنچ گويم درست

سکندر در آن خاک ريزد که رست

يکی پارسی نيز گفت اين سخن

که گر چندگويی نيايد به بن

نمايم شما را يکی مرغزار

ز شاهان و پيشينگان يادگار

ورا جرم خواند جهانديده پير

بدو اندرون بيشه و آبگير

چو پرسی ترا پاسخ آيد ز کوه

که آواز او بشنود هر گروه

بياريد مر پير فرتوت را

هم ايدر بداريد تابوت را

بپرسيد اگر کوه پاسخ دهد

شما را بدين رای فرخ نهد

برفتند پويان به کردار غرم

بدان بيشه کش باز خوانند جرم

بگفتند پاسخ چنين داد باز

که تابوت شاهان چه داريد راز

که خاک سکندر به اسکندريست

کجا کرده بد روزگاری که زيست

چو آواز بشنيد لشکر برفت

ببردند زان بيشه صندوق تفت

چو آمد سکندر به اسکندری

جهان را دگرگونه شد داوری

به هامون نهادند صندوق اوی

زمين شد سراسر پر از گفت وگوی

به اسکندری کودک و مرد و زن

به تابوت او بر شدند انجمن

اگر برگرفتی ز مردم شمار

مهندس فزون آمدی صد هزار

حکيم ارسطاليس پيش اندرون

جهانی برو ديدگان پر ز خون

برآن تنگ صندوق بنهاد دست

چنين گفت کای شاه يزدان پرست

کجا آن هش و دانش و رای تو

که اين تنگ تابوت شد جای تو

به روز جوانی برين مايه سال

چرا خاک را برگزيدی نهال

حکيمان رومی شدند انجمن

يکی گفت کای پيل رويينه تن

ز پايت که افگند و جانت که خست

کجا آن همه حزم و رای و نشست

دگر گفت چندين نهفتی تو زر

کنون زر دارد تنت را به بر

دگر گفت کز دست تو کس نرست

چرا سودی ای شاه با مرگ دست

دگر گفت کسودی از درد و رنج

هم از جستن پادشاهی و گنج

دگر گفت چون پيش داور شوی

همان بر که کشتی همان بدروی

دگر گفت بی دستگاه آن بود

که ريزنده ی خون شاهان بود

دگر گفت ما چون تو باشيم زود

که بودی تو چون گوهر نابسود

دگر گفت چون بيندت اوستاد

بياموزد آن چيز کت نيست ياد

دگر گفت کز مرگ چون تو نرست

به بيشی سزد گر نيازيم دست

دگر گفت کای برتر از ماه و مهر

چه پوشی همی ز انجمن خوب چهر

دگر گفت مرد فراوان هنر

بکوشد که چهره بپوشد به زر

کنون ای هنرمند مرد دلير

ترا زر زرد آوريدست زير

دگرگفت ديبا بپوشيده ای

نپوشيده را نيز رخ ديد های

کنون سر ز ديبا برآور که تاج

همی جويدت ياره و تخت عاج

دگر گفت کز ماه رخ بندگان

ز چينی و رومی پرستندگان

بريدی و زر داری اندر کنار

به رسم کيان زر و ديبا مدار

دگر گفت پرسنده پرسد کنون

چه ياد آيدت پاسخ رهنمون

که خون بزرگان چرا ريختی

به سختی به گنج اندر آويختی

خنک آنکسی کز بزرگان بمرد

ز گيتی جز از ني کنامی نبرد

دگر گفت روز تو اندرگذشت

زبانت ز گفتار بيکار گشت

هرانکس که او تاج و تخت تو ديد

عنان از بزرگی ببايد کشيد

که بر کس نماند چو بر تو نماند

درخت بزرگی چه بايد نشايد

دگر گفت کردار تو بادگشت

سر سرکشان از تو آزاد گشت

ببينی کنون بارگاه بزرگ

جهانی جدا کرده از ميش گرگ

دگر گفت کاندر سرای سپنج

چرا داشتی خويشتن را به رنج

که بهر تو اين آمد از رنج تو

يکی تنگ تابوت شد گنج تو

نجويی همی ناله ی بوق را

به سند آمدت بند صندوق را

دگر گفت چون لشکرت بازگشت

تو تنها نمانی برين پهن دشت

همانا پس هرکسی بنگری

فراوان غم زندگانی خوری

ازان پس بيامد دوان مادرش

فراوان بماليد رخ بر برش

همی گفت کای نامور پادشا

جهاندار و ني کاختر و پارسا

به نزديکی اندر تو دوری ز من

هم از دوده و لشکر و انجمن

روانم روان ترا بنده باد

دل هرک زين شاد شد کنده باد

ازان پس بشد روشنک پر ز درد

چنين گفت کای شاه آزادمرد

جهاندار دارای دارا کجاست

کزو داشت گيتی همی پشت راست

همان خسرو و اشک و فريان و فور

همان نامور خسرو شهرزور

دگر شهرياران که روز نبرد

سرانشان ز باد اندر آمد به گرد

چو ابری بدی تند و بارش تگرگ

ترا گفتم ايمن شدستی ز مرگ

ز بس رزم و پيکار و خون ريختن

چه تنها چه با لشکر آويختن

زمانه ترا داد گفتم جواز

همی داری از مردم خويش راز

چو کردی جهان از بزرگان تهی

بينداختی تاج شاهنشهی

درختی که کشتی چو آمد به بار

دل خاک بينم ترا غمگسار

چو تاج سپهر اندر آمد به زير

بزرگان ز گفتار گشتند سير

نهفتند صندوق او را به خاک

ندارد جهان از چنين ترس و باک

ز باد اندر آرد برد سوی دم

نه دادست پيدا نه پيدا ستم

نيابی به چون و چرا نيز راه

نه کهتر برين دست يابد نه شاه

همه نيکوی بايد و مردمی

جوانمردی و خوردن و خرمی

جز اينت نبينم همی بهره يی

اگر کهتر آيی وگر شهره يی

اگر ماند ايدر ز تو نام زشت

بدانجا نيايی تو خرم بهشت

چنين است رسم سرای کهن

سکندر شد و ماند ايدر سخن

چو او سی و شش پادشا را بکشت

نگر تا چه دارد ز گيتی به مشت

برآورد پرمايه ده شارستان

شد آن شارستانها کنون خارستان

بجست آنچ هرگز نجستست کس

سخن ماند ازو اندر آفاق و بس

سخن به که ويران نگردد سخن

چو از برف و باران سرای کهن

گذشتم ازين سد اسکندری

همه بهتری باد و نيک اختری

اگر چند هم بگذرد روزگار

نوشته بماند ز ما يادگار

اگر صد بمانی و گر صدهزار

به خاک اندر آيد سرانجام کار

دل شهريار جهان شاد باد

ز هر بد تن پاکش آزاد باد

الا ای برآورده چرخ بلند

چه داريی به پيری مرا مستمند

چو بودم جوان در برم داشتی

به پيری چرا خوار بگذاشتی

همی زرد گردد گل کامگار

همی پرنيان گردد از رنج خار

دو تا گشت آن سرو نازان به باغ

همان تيره گشت آن گرامی چراغ

پر از برف شد کوهسار سياه

همی لشکر از شاه بيند گناه

به کردار مادر بدی تاکنون

همی ريخت بايد ز رنج تو خون

وفا و خرد نيست نزديک تو

پر از رنجم از رای تاريک تو

مرا کاچ هرگز نپروردييی

چو پرورده بودی نيازردييی

هرانگه که زين تيرگی بگذرم

بگويم جفای تو با داورم

بنالم ز تو پيش يزدان پاک

خروشان به سربر پراگنده خاک

چنين داد پاسخ سپهر بلند

که ای مرد گوينده ی بی گزند

چرا بينی از من همی نيک و بد

چنين ناله از دانشی کی سزد

تو از من به هر باره يی برتری

روان را به دانش همی پروری

بدين هرچ گفتی مرا راه نيست

خور و ماه زين دانش آگاه نيست

خور و خواب و رای و نشست ترا

به نيک و به بد راه و دست ترا

ازان خواه راهت که راه آفريد

شب و روز و خورشيد و ماه آفريد

يکی آنک هستيش را راز نيست

به کاريش فرجام و آغاز نيست

چو گويد بباش آنچ خواهد به دست

کسی کو جزين داند آن بيهد هست

من از داد چون تو يکی بنده ام

پرستنده ی آفريننده ام

نگردم همی جز به فرمان اوی

نيارم گذشتن ز پيمان اوی

به يزدان گرای و به يزدان پناه

براندازه زو هرچ بايد بخواه

جز او را مخوان گردگار سپهر

فروزنده ی ماه و ناهيد و مهر

وزو بر روان محمد درود

بيارانش بر هر يکی برفزود

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: