056- پادشاهی اردشیر شیروی

شاهنامه » پادشاهی اردشیر شیروی

پادشاهی اردشیر شیروی

چو بنشست بر تخت شاه اردشير

از ايران برفتند برنا و پير

بسی نامداران گشته کهن

بدان تا چگونه سرآيد سخن

زبان برگشاد اردشير جوان

چنين گفت کای کار ديده گوان

هر آنکس که برگاه شاهی نشست

گشاده زبان باد و يزدان پرست

بر آيين شاهان پيشين رويم

همان از پس فره و دين رويم

ز يزدان نيکی دهش ياد باد

همه کار و کردار ما داد باد

پرستندگان راهمه برکشيم

ستمگارگان را به خون درکشيم

بسی کس به گفتارش آرام يافت

از آرام او هرکسی کام يافت

به پيروز خسرو سپردم سپاه

که از داد شادست و شادان ز شاه

به ايران چو باشد چنو پهلوان

بمانيد شادان و روشن روان

پس آگاهی به نزد گر از

که زو بود خسرو بگرم و گداز

فرستاد گوينده يی راز روم

که در خاک شد تاج شيروی شوم

که جانش به دوزخ گرفتار باد

سر دخمه ی او نگون سار باد

که دانست هرگز که سرو بلند

به باغ از گيا يافت خواهد گزند

چو خسرو که چشم و دل روزگار

نبيند چنو نيز يک شهريار

چو شيروی را شهرياری دهد

همه شهر ايران به خواری دهد

چنو رفت شد تاجدار اردشير

بدو شادمان جان برنا و پير

مراگر ز ايران رسد هيچ بهر

نخواهم که بروی رسد باد شهر

نبودم من آگه که پرويز شاه

به گفتار آن بدتنان شد تباه

بيايم کنون با سپاهی گران

ز روم و ز ايران گزيده سران

ببينيم تا کيست اين کدخدای

که باشد پسندش بدين گونه رای

چنان برکنم بيخ او را ز بن

کزان پس نراند ز شاهی سخن

نوندی برافگند پويان به راه

به نزديک پيران ايران سپاه

دگرگونه آهنگ بدکامه کرد

به پيروز خسرو يکی نامه کرد

که شد تيره اين تخت ساسانيان

جهانجوی بايد که بندد ميان

توانی مگر چاره يی ساختن

ز هرگونه انديشه انداختن

به جويی بسی يار برنا و پير

جهان را بپردازی از اردشير

ازان پس بيابی همه کام خويش

شوی ايمن و شاد زارام خويش

گر ای دون که اين راز بيرون دهی

همی خنجر کينه را خون دهی

من از روم چندان سپاه آورم

که گيتی به چشمت سياه آورم

به ژرفی نگه دار گفتار من

مبادا که خوار آيدت کار من

چو پيروز خسرو چنان نامه ديد

همه پيش و پس رای خودکامه ديد

دل روشن نامور شد تباه

که تا چون کند بد بدان زادشاه

ورا خواندی هر زمان اردشير

که گوينده مردی بد و يادگير

برآسای دستور بودی ورا

همان نيز گنجور بودی ورا

بيامد شبی تيره گون بار يافت

می روشن و چرب گفتار يافت

نشسته به ايوان خويش اردشير

تين چند با او ز برنا و پير

چو پيروز خسرو بيامد برش

تو گفتی ز گردون برآمد سرش

بفرمود تا برکشيدند رود

شد ايوان پر از بانگ رود و سرود

چو نيمی شب تيره اندرکشيد

سپهبد می يک منی در کشيد

شده مست ياران شاه اردشير

نماند ايچ رامشگر و يادگير

بد انديش ياران او را براند

جز از شاه و پيروز خسرو نماند

جفا پيشه از پيش خانه بجست

لب شاه بگرفت ناگه به دست

همی داشت تا شد تباه اردشير

همه کاخ شد پر ز شمشير و تير

همه يار پيروز خسرو شدند

اگر نو جهانجوی اگر گو بدند

هيونی برافگند نزد گر از

يکی نامه يی نيز با آن دراز

فرستاده چون شد به نزديک او

چو خورشيد شد جان تاريک اوی

بياورد زان بوم چندان سپاه

که بر مور و بر پشه بر بست راه

همی تاخت چون باد تا طيسفون

سپاهش همه دست شسته به خون

ز لشکر نيارست دم زد کسی

نبد خود دران شهر مردم بسی

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: