052/12- وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

شاهنامه » وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

چنين گويد از نامه ی باستان

ز گفتار آن دانشی راستان

که آگاهی آمد به آباد بوم

بنزد جهاندار کسری ز روم

که تو زنده بادی که قيصر بمرد

زمان و زمين ديگری را سپرد

پرانديشه شد جان کسری ز مرگ

شد آن لعل رخساره چون زرد برگ

گزين کرد ز ايران فرستاده ای

جهانديده و راد آزاده ای

فرستاد نزديک فرزند اوی

برشاخ سبز برومند اوی

سخن گفت با او به چربی بسی

کزين بد رهايی نيابد کسی

يکی نامه بنوشت با سوگ و درد

پر از آب ديده دو رخساره زرد

که يزدان تو را زندگانی دهاد

همت خوبی و کامرانی دهاد

نزايد جز از مرگ را جانور

سرای سپنجست و ما بر گذر

اگر تاج ساييم و گر خود و ترگ

رهايی نيابيم از چنگ مرگ

چه قيصر چه خاقان چو آيد زمان

بخاک اندر آيد سرش بی گمان

ز قيصر تو را مزد بسيار باد

مسيحا روان تو را يار باد

شنيدم که بر نامور تخت اوی

نشستی بياراستی بخت اوی

ز ما هرچ بايد ز نيرو بخواه

ز اسب و سليح و ز گنج و سپاه

فرستاده از پيش کسری برفت

به نزديک قيصر خراميد تفت

چو آمد بدرگه گشادند راه

فرستاده آمد بر تخت و گاه

چو قيصر نگه کرد وعنوان بديد

ز بيشی کسری دلش بردميد

جوان نيز بد مهتر نونشست

فرستاده را نيز نبسود دست

بپرسيد ناکام پرسيدنی

نگه کردنی سست و کژ ديدنی

يکی جای دورش فرود آوريد

بدان نامه پادشا ننگريد

يکی هفته هرکش که بد رای زن

به نزديک قيصر شدند انجمن

سرانجام گفتند ما کهتريم

ز فرمان شاه جهان نگذريم

سزا خود ز کسری چنين نامه بود

نه برکام بايست بدکامه بود

که امروز قيصر جوانست و نو

به گوهر بدين مرزها پيشرو

يک امسال با مرد برنا مکاو

به عنوان بيشی و با باژ و ساو

بهرپايمردی و خودکامه ای

نبشتند بر ناسزا نامه ای

بعنوان ز قيصر سرافراز روم

جهان سر به سر هرچ جز روم شوم

فرستاده ی شاه ايران رسيد

بگويد ز بازار ما هرچ ديد

از اندوه و شادی سخن هرچ گفت

غم و شادمانی نبايد نهفت

بشد قيصر و تازه شد قيصری

که سر بر فرازد ز هرمهتری

ندارد ز شاهان کسی را بکس

چه کهتر بود شاه فريادرس

چو قرطاس رومی بياراستند

بدربر فرستاده را خواستند

چوبشنيد دانا که شد رای راست

بيامد بدر پاسخ نامه خواست

ورا ناسزا خلعتی ساختند

ز بيگانه ايوان بپرداختند

بدو گفت قيصر نه من چاکرم

نه از چين و هيتاليان کمترم

ز مهتر سبک داشتن ناسزاست

وگر شاه تو بر جهان پادشاست

بزرگ آنک او را بسی دشمنست

مرا دشمن و دوست بردامنست

چه داری بزرگی تو از من دريغ

همی آفتاب اندر آری بميغ

نه از تابش او همی کم شود

وگر خون چکاند برونم شود

چو کار آيدم شهريارم تويی

همان از پدر يادگارم تويی

سخن هرچ ديدی بخوبی بگوی

وزين پاسخ نامه زشتی مجوی

تنش را بخلعت بياراستند

ز درباره ی مرزبان خواستند

فرستاده برگشت و آمد دمان

به منزل زمانی نجستی زمان

بيامد به نزديک کسری رسيد

بگفت آن کجا رفت و ديد و شنيد

ز گفتار او تنگدل گشت شاه

بدو گفت برخوردی از رنج راه

شنيدم که هرکو هوا پرورد

بفرجام کردار کيفر برد

گر از دوست دشمن نداند همی

چنين راز دل بر تو خواند همی

گماند که ما را همو دوست نيست

اگر چند او را پی و پوست نيست

کنون نيز يک تن ز رومی نژاد

نمانم که باشد ازان تخت شاد

همی سر فرازد که من قيصرم

گر از نامداران يکی مهترم

کنم زين سپس روم را نام شوم

برانگيزم آتش ز آباد بوم

به يزدان پاک و بخورشيد و ماه

به آذر گشسب و بتخت و کلاه

که کز هرچ در پادشاهی اوست

ز گنج کهن پرکند گاو پوست

نسايد سرتيغ ما رانيام

حلال جهان باد بر من حرام

بفرمود تا بر درش کرنای

دميدند با سنج و هندی درای

همه کوس بر کوهه ی ژنده پيل

ببستند و شد روی گيتی چونيل

سپاهی گذشت از مداين به دشت

که دريای سبز اندرو خيره گشت

ز ناليدن بوق و رنگ درفش

ز جوش سواران زرينه کفش

ستاره توگفتی به آب اندرست

سپهر روان هم بخواب اندرست

چوآگاهی آمد بقيصر ز شاه

که پرخشم ز ايوان بشد با سپاه

بيامد ز عموريه تا حلب

جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب

سواران رومی چو سيصد هزار

حلب را گرفتند يکسر حصار

سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ

نبد جنگشانرا فراوان درنگ

بياراست بر هر دری منجنيق

ز گردان روم آنک بدجا ثليق

حصار سقيلان بپرداختند

کزان سو همی تاختن ساختند

حلب شد بکردار دريای خون

به زنهار شد لشکر باطرون

بدو هفته از روميان سی هزار

گرفتند و آمد بر شهريار

بی اندازه کشتند ز ايشان بتير

به رزم اندرون چند شد دستگير

به پيش سپه کنده ای ساختند

بشبگير آب اندر انداختند

بکنده ببستند برشاه راه

فروماند از جنگ شاه و سپاه

برآمد برين روزگاری دراز

بسيم و زر آمد سپه را نياز

سپهدار روزی دهان را بخواند

وزان جنگ چندی سخنها براند

که اين کار با رنج بسيار گشت

بب وبکنده نشايد گذشت

سپه را درم بايد و دستگاه

همان اسب وخفتان و رومی کلاه

سوی گنج رفتند روزی دهان

دبيران و گنجور شاه جهان

از اندازه لشکر شهريار

کم آمد درم تنگ سيصد هزار

بيامد برشاه موبد چوگرد

به گنج آنچ بود از درم ياد کرد

دژم کرد شاه اندران کار چهر

بفرمود تا رفت بوزرجمهر

بدو گفت گر گنج شاهی تهی

چه بايد مرا تخت شاهنشهی

بروهم کنون ساروان را بخواه

هيونان بختی برافگن به راه

صد از گنج مازندران بارکن

وزو بيشتر بار دينار کن

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه با دانش و داد و مهر

سوی گنج ايران درازست راه

تهی دست و بيکار باشد سپاه

بدين شهرها گرد ماهرکسست

کسی کو درم بيش دارد بدست

ز بازارگان و ز دهقان درم

اگر وام خواهی نگردد دژم

بدين کار شد شاه همداستان

که دانای ايران بزد داستان

فرستاده ای جست بوزرجمهر

خردمند و شادان دل و خوب چهر

بدو گفت ز ايدر سه اسبه برو

گزين کن يکی نامبردار گو

ز بازارگان و ز دهقان شهر

کسی را کجا باشد از نام بهر

ز بهر سپه اين درم فام خواه

بزودی بفرمايد از گنج شاه

بيامد فرستاده ی خوش منش

جوان وخردمندی و نيکوکنش

پيمبر بانديشه باريک بود

بيامد بشهری که نزديک بود

درم خواست فام از پی شهريار

برو انجمن شد بسی مايه دار

يکی کفشگر بود و موزه فروش

به گفتار او تيز بگشاد گوش

درم چند بايد بدو گفت مرد

دلاور شمار درم ياد کرد

چنين گفت کای پرخرد مايه دار

چهل من درم هرمنی صدهزار

بدو کفشگر گفت من اين دهم

سپاسی ز گنجور بر سر نهم

بياورد قپان و سنگ و درم

نبد هيچ دفتر به کار و قلم

چو بازارگان را درم سخته شد

فرستاده زان کار پردخته شد

بدو کفشگر گفت کای خوب چهر

به رنج ی بگويی به بوزرجمهر

که اندر زمانه مرا کودکيست

که بازار او بر دلم خوار نيست

بگويی مگر شهريار جهان

مرا شاد گرداند اندر نهان

که او را سپارد بفرهنگيان

که دارد سرمايه و هنگ آن

فرستاده گفت اين ندارم به رنج

که کوتاه کردی مرا راه گنج

بيامد بر مرد دانا به شب

وزان کفشگر نيز بگشاد لب

برشاه شد شاد بوزرجمهر

بران خواسته شاه بگشاد چهر

چنين گفتن زان پس که يزدان سپاس

مبادم مگر پاک و يزدان شناس

که در پادشاهی يکی موزه دوز

برين گونه شادست و گيتی فروز

که چندين درم ساخته باشدش

مبادا که بيداد بخراشدش

نگر تا چه دارد کنون آرزوی

بماناد بر ما همين راه و خوی

چو فامش بتوزی درم صدهزار

بده تا بماند ز ما يادگار

بدان زيردستان دلاور شدند

جهانجوی با تخت وافسر شدند

مبادا که بيدادگر شهريار

بود شاد برتخت و به روزگار

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه نيک اختر خوب چهر

يکی آرزو کرد موزه فروش

اگر شاه دارد بمن بنده گوش

فرستاده گويد که اين مرد گفت

که شاه جهان با خرد باد جفت

يکی پور دارم رسيده بجای

بفرهنگ جويد همی رهنمای

اگر شاه باشد بدين دستگير

که اين پاک فرزند گردد دبير

ز يزدان بخواهم همی جان شاه

که جاويد باد اين سزاوار گاه

بدو گفت شاه ای خردمند مرد

چرا ديو چشم تو را تيره کرد

برو همچنان بازگردان شتر

مبادا کزو سيم خواهيم و در

چو بازارگان بچه گردد دبير

هنرمند و بادانش و يادگير

چو فرزند ما برنشيند بتخت

دبيری ببايدش پيروزبخت

هنر بايد از مرد موزه فروش

بدين کار ديگر تو با من مکوش

بدست خردمند و مرد نژاد

نماند بجز حسرت وسرد باد

شود پيش او خوار مردم شناس

چوپاسخ دهد زو پذيرد سپاس

بما بر پس از مرگ نفرين بود

چوآيين اين روزگار اين بود

نخواهيم روزی جز از گنج داد

درم زو مخواه و مکن هيچ ياد

هم اکنون شتر بازگردان به راه

درم خواه وز موزه دوزان مخواه

فرستاده برگشت و شد با درم

دل کفشگر گشت پر درد و غم

شب آمد غمی شد ز گفتار شاه

خروش جرس خاست از بارگاه

طلايه پراگنده بر گرد دشت

همه شب همی گرد لشکر بگشت

ز ماهی چو بنمود خورشيد تاج

برافگند خلعت زمين را ز عاج

طلايه چو گشت از لب کنده باز

بيامد بر شاه گردن فراز

که پيغمبر قيصر آمد بشاه

پر از درد و پوزش کنان از گناه

فرستاده آمد همانگه دوان

نيايش کنان پيش نوشين روان

چو رومی سر تاج کسری بديد

يکی باد سرد از جگر برکشيد

به دل گفت کينت سزاوار گاه

بشاهی ومردی وچندين سپاه

وزان فيلسوفان رومی چهل

زبان برگشادند پر باد دل

ز دينار با هرکسی سی هزار

نثار آوريده بر شهريار

چو ديدند رنگ رخ شهريار

برفتند لرزان و پيچان چومار

شهنشاه چو ديد بنواختشان

بيين يکی جايگه ساختشان

چنين گفت گوينده پيشرو

که ای شاه قيصر جوانست و نو

پدر مرده و ناسپرده جهان

نداند همی آشکار و نهان

همه سر به سر باژدار توايم

پرستار و در زينهار توايم

تو را روم ايران و ايران چو روم

جدايی چرا بايد اين مرز و بوم

خرد در زمانه شهنشاه راست

وزو داشت قيصر همی پشت راست

چه خاقان چينی چه در هند شاه

يکايک پرستند اين تاج و گاه

اگر کودکی نارسيده بجای

سخن گفت بی دانش و رهنمای

ندارد شهنشاه ازو کين و درد

که شادست ازو گنبد لاژورد

همان باژ روم آنچ بود از نخست

سپاريم و عهدی بتازه درست

بخنديد نوشين روان زان سخن

که مرد فرستاده افگند بن

بدو گفت اگر نامور کودکست

خرد با سخن نزد او اندکست

چه قيصر چه آن بی خرد رهنمون

ز دانش روان را گرفته زبون

همه هوشمندان اسکندری

گرفتند پيروزی و برتری

کسی کو بگردد ز پيمان ما

بپيچيد دل از رای و فرمان ما

از آباد بومش بر آريم خاک

زگنج و ز لشکر نداريم باک

فرستادگان خاک دادند بوس

چنانچون بود مردم چابلوس

که ای شاه پيروز برترمنش

ز کار گذشته مکن سرزنش

همه سر به سر خاک رنج توايم

همه پاسبانان گنج توايم

چوخشنود گردد ز ما شهريار

نباشيم ناکام و بد روزگار

ز رنجی که ايدر شهنشاه برد

همه روميان آن ندارند خرد

ز دينار پرکرده ده چرم گاو

به گنج آوريم از درباژ وساو

بکمی وبيشيش فرمان رواست

پذيرد ز ما گرچه آن ناسزاست

چنين داد پاسخ که ازکار گنج

سزاوار دستور باشد به رنج

همه روميان پيش موبد شدند

خروشان و با اختر بد شدند

فراوان ز هر در سخن راندند

همه راز قيصر برو راندند

ز دينار گفتند وز گاو پوست

ز کاری که آرام روم اندروست

چنين گفت موبد اگر زر دهيد

ز ديبا چه مايه بران سرنهيد

بهنگام برگشتن شهريار

ز ديبای زربفت بايد هزار

که خلعت بود شاه را هر زمان

چه با کهتران و چه با مهتران

برين برنهادند و گشتند باز

همه پاک بردند پيشش نماز

ببد شاه چندی بران رزمگاه

چوآسوده شد شهريار و سپاه

ز لشکر يکی مرد بگزيد گرد

که داند شمار نبشت و سترد

سپاهی بدو داد تا باژ روم

ستاند سپارد به آباد بوم

وز آنجا بيامد سوی طيسفون

سپاهی پس پشت و پيش اندرون

همه يکسر آباد از سيم و زر

به زرين ستام و به زرين کمر

ز بس پرنيانی درفش سران

تو گفتی هوا شد همه پرنيان

در و دشت گفتی که زرين شدست

کمرها ز گوهر چو پروين شدست

چو نزديک شهر اندر آمد ز راه

پذيره شدندش فراوان سپاه

همه پيش کسری پياده شدند

کمر بسته و دل گشاده شدند

هر آنکس که پيمود با شاه راه

پياده بشد تا در بارگاه

همه مهتران خواندند آفرين

بران شاه بيدار باداد ودين

چو تنگ اندر آمد به جای نشست

بهرمهتری شاه بنمود دست

سرآمد سخن گفتن موزه دوز

ز ماه محرم گذشته سه روز

جهانجوی دهقان آموزگار

چه گفت اندرين گردش روزگار

که روزی فرازست و روزی نشيب

گهی با خراميم و گه با نهيب

سرانجام بستر بود تيره خاک

يکی را فراز و يکی را مغاک

نشانی نداريم ازان رفته گان

که بيدار و شادند اگر خفته گان

بدان گيتی ار چندشان برگ نيست

همان به که آويزش مرگ نيست

اگر صد سال بود سال اگر بيست و پنج

يکی شد چو ياد آيد از روز رنج

چه آنکس که گويد خرامست وناز

چه گويد که دردست و رنج و نياز

کسی را نديدم بمرگ آرزوی

نه بی راه و از مردم نيکخوی

چه دينی چه اهريمن بت پرست

ز مرگند بر سر نهاده دو دست

چوسالت شد ای پير برشست و يک

می و جام وآرام شد بی نمک

نبندد دل اندر سپنجی سرای

خرد يافته مردم پاکرای

بگاه بسيجيدن مرگ می

چو پيراهن شعر باشد بدی

فسرده تن اندر ميان گناه

روان سوی فردوس گم کرده راه

ز ياران بسی ماند و چندی گذشت

تو با جام همراه مانده به دشت

زمان خواهم ازکرد گار زمان

که چندی بماند دلم شادمان

که اين داستانها و چندين سخن

گذشته برو سال و گشته کهن

ز هنگام کی شاه تا يزدگرد

ز لفظ من آمد پراگنده گرد

بپيوندم و باغ بی خو کنم

سخنهای شاهنشهان نو کنم

هماناکه دل را ندارم به رنج

اگر بگذرم زين سرای سپنج

چه گويد کنون مرد روشن روان

ز رای جهاندار نوشين روان

چوسال اندر آمد بهفتاد و چار

پرانديشه ی مرگ شد شهريار

جهان راهمی کدخدايی بجست

که پيراهن داد پوشد نخست

دگر کو بدرويش بر مهربان

بود راد و بی رنج روشن روان

پسر بد مر او را گرانمايه شش

همه راد وبينادل وشاه فش

بمردی و فرهنگ و پرهيز و رای

جوانان با دانش و دلگشای

از ايشان خردمند و مهتر بسال

گرانمايه هرمزد بد بی همال

سر افراز و بادانش و خوب چهر

بر آزادگان بر بگسترده مهر

بفرمود کسری به کارآگهان

که جويند راز وی اندر نهان

نگه داشتندی به روز و به شب

اگر داستان را گشادی دو لب

ز کاری که کردی بدی با بهی

رسيدی بشاه جهان آگهی

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که رازی همی داشتم در نهفت

ز هفتاد چون ساليان درگذشت

سر و موی مشکين چو کافور گشت

چومن بگذرم زين سپنجی سرای

جهان راببايد يکی کدخدای

که بخشايش آرد به درويش بر

به بيگانه و مردم خويش بر

ببخشد بپرهيزد از مهر گنج

نبندد دل اندر سرای سپنج

سپاسم ز يزدان که فرزند هست

خردمند و دانا و ايزد پرست

وز ايشان بهرمزد يازان ترم

برای و بهوشش فرازان ترم

ز بخشايش و بخشش و راستی

نبينم همی در دلش کاستی

کنون موبدان و ردان را بخواه

کسی کو کند سوی دانش نگاه

بخوانيدش و آزمايش کنيد

هنر بر هنر بر فزايش کنيد

شدند اندران موبدان انجمن

زهر در پژوهنده و رای زن

جهانجوی هرمزد را خواندند

بر نامدارنش بنشاندند

نخستين سخن گفت بوزرجمهر

که ای شاه نيک اختر خوب چهر

چه دانی کزو جان پاک و خرد

شود روشن وکالبد برخورد

چنين داد پاسخ که دانش به است

که داننده برمهتران بر مه است

بدانش بود مرد را ايمنی

ببندد ز بد دست اهريمنی

دگر بردباری و بخشايشست

که تن را بدو نام و آرايشست

بپرسيد کز نيکوی سودمند

بگو ازچه گردد چو گردد بلند

چنين داد پاسخ که آنک از نخست

بنيک و بد آزرم هرکس بجست

بکوشيد تا بردل هرکسی

ازو رنج بردن نباشد بسی

چنين داد پاسخ که هرکس که داد

بداد از تن خود همو بود شاد

نگه کرد پرسنده بوزرجمهر

بدان پاکدل مهتر خوب چهر

بدو گفت کز گفتنی هرچ هست

بگويم تو بشمر يکايک بدست

سراسر همه پرسشم يادگير

به پاسخ همه داد بنياد گير

سخن را مگردان پس و پيش هيچ

جوانمردی وداد دادن بسيچ

اگر يادگيری چنين بی گمان

گشادست برتو در آسمان

که چندين به گفتار بشتافتم

ز پرسنده پاسخ فزون يافتم

جهاندار آموزگار تو باد

خرد جوشن و بخت يار تو باد

کنون هرچ دانم بپرسم ز داد

توپاسخ گزار آنچ آيدت ياد

ز فرزند کو بر پدر ارجمند

کدامست شايسته و بی گزند

ببخشايش دل سزاوار کيست

که بر درد او بر ببايد گريست

ز کردار نيکی پشيمان کراست

که دل بر پشيمانی او گواست

سزاکيست کو را نکوهش کنيم

ز کردار او چون پژوهش کنيم

ز گيتی کجا بهتر آيد گريز

که خيزد از آرام او رستخيز

بدين روزگار از چه باشيم شاد

گذشته چه بهتر که گيريم ياد

زمانه که او را ببايد ستود

کدامست وما از چه داريم سود

گرانمايه تر کيست از دوستان

کز آواز او دل شود بوستان

کرا بيشتر دوست اندر جهان

که يابد بدو آشکار ونهان

همان نيز دشمن کرا بيشتر

که باشد برو بر بداندي شتر

سزاوار آرام بودن کجاست

که دارد جهاندار ازو پشت راست

ز گيتی زيانکارتر کارچيست

که بر کرده خود ببايد گريست

ز چيزی که مردم همی پرورد

چه چيزيست کان زودتر بگذرد

ستمکاره کش نزد اوشرم نيست

کدامست کش مهر وآزرم نيست

تباهی بگيتی ز گفتار کيست

دل دوستانرا پر آزار کيست

چه چيزيست کان ننگ پيش آورد

همان بد ز گفتار خويش آورد

بيک روز تا شب برآمد ز کوه

ز گفتار دانا نيامد ستوه

چو هنگام شمع آمد از تيرگی

سرمهتران تيره از خيرگی

ز گفتار ايشان غمی گشت شاه

همی کرد خامش بپاسخ نگاه

گرانمايه هرمزد برپای خاست

يکی آفرين کرد بر شاه راست

که از شاه گيتی مبادا تهی

همی باد بر تخت شاهنشهی

مبادا که بی تو ببينيم تاج

گر آيين شاهی وگر تخت عاج

به پوزش جهان پيش تو خاک باد

گزند تو را چرخ ترياک باد

سخن هرچ او گفت پاسخ دهم

بدين آرزو رای فرخ نهم

ز فرزند پرسيد دانا سخن

وزو بايدم پاسخ افگند بن

به فرزند باشد پدر شاددل

ز غمها بدو دارد آزاد دل

اگر مهربان باشد او بر پدر

به نيکی گراينده و دادگر

دگر آنک بر جای بخشايست

برو چشم را جای پالايشست

بزرگی که بختش پراگنده گشت

به پيش يکی ناسزا بنده گشت

ز کار وی ار خون خروشی رواست

که ناپارسايی برو پادشاست

دگر هر که با مردم ناسپاس

کند نيکويی ماند اندر هراس

هران کس که نيکی فرامش کند

خرد رابکوشد که بيهش کند

دگر گفت ازآرام راه گريز

گرفتن کجا خوبتر از ستيز

به شهری که بيداد شد پادشا

ندارد خردمند بودن روا

ز بيدادگر شاه بايد گريز

کزن خيزد اندر جهان رستخيز

چه گويد که دانی که شادی بدوست

برادر بود با دلارام دوست

دگر آنک پرسد ز کار زمان

زمانی کزو گم شود بدگمان

روا باشد ار چند بستايدش

هم اندر ستايش بيفزايدش

دگر آنک پرسيد ازمرد دوست

ز هر دوستی يارمندی نکوست

توانگر بود چادر او بپوش

چو درويش باشد تو با او بکوش

کسی کو فروتن تر و رادتر

دل دوستانش بدو شادتر

دگر آنک پرسد که دشمن کراست

کزو دل هميشه بدرد و بلاست

چوگستاخ باشد زبانش ببد

ز گفتار او دشمن آيد سزد

دگر آنک پرسيد دشوار چيست

بی آزار را دل پر آواز کيست

چو بد بود وبد ساز با وی نشست

يکی زندگانی بود چون کبست

دگر آنک گويد گوا کيست راست

که جان وخرد برگوا برگواست

به از آزمايش نديدم گوا

گوای سخنگوی و فرمانروا

زيانکارتر کار گفتی که چيست

که فرجام ازان بد ببايد گريست

چوچيره شود بر دلت بر هوا

هوا بگذرد همچو باد هوا

پشيمانی آرد بفرجام سود

گل آرزو را نشايد بسود

دگر آنک گويد که گردان ترست

که چون پای جويی بدستت سرست

چنين دوستی مرد نادان بود

سرشتش بدو رای گردان بود

دگر آنک گويد ستمکاره کيست

بريده دل ازشرم و بيچاره کيست

چوکژی کند مرد بيچاره خوان

چوبی شرمی آرد ستمکاره خوان

هرآنکس که او پيشه گيرد دروغ

ستمکاره ای خوانمش بی فروغ

تباهی که گفتی ز گفتار کيست

پرآزارتر درد آزار کيست

سخن چين و دو رومی و بيکار مرد

دل هوشياران کند پر ز درد

بپرسيد دانا که عيب از چه بيش

که باشد پشيمان ز گفتار خويش

هرآنکس که راند سخن بر گزاف

بود بر سر انجمن مرد لاف

بگاهی که تنها بود در نهفت

پشيمان شود زان سخنها که گفت

هم اندر زمان چون گشايد سخن

به پيش آرد آن لافهای کهن

خردمند و گر مردم بی هنر

کس از آفرنيش نيابد گذر

چنين بود تا بود دوران دهر

يکی زهر يابد يکی پای زهر

همه پرسش اين بود و پاسخ همين

که برشاه باد از جهان آفرين

زبانها بفرمانش گوينده باد

دل راد او شاد و جوينده باد

شهنشاه کسری ازو خيره ماند

بسی آفرين کيانی بخواند

ز گفتار او انجمن شاد شد

دل شهريار از غم آزاد شد

نبشتند عهدی بفرمان شاه

که هرمزد را داد تخت و کلاه

چوقرطاس رومی شد از باد خشک

نهادند مهری بروبر ز مشک

به موبد سپردند پيش ردان

بزرگان و بيدار دل بخردان

جهان را نمايش چو کردار نيست

نهانش جز از رنج وتيمار نيست

اگر تاج داری اگر گرم و رنج

همان بگذری زين سرای سپنج

بپيوستم اين عهد نوشين روان

به پيروزی شهريار جوان

يکی نامه ی شهرياران بخوان

نگر تاکه باشد چو نوشين روان

برای و بداد و ببزم و به جنگ

چو روزش سرآمد نبودش درنگ

توای پير فرتوت بی توبه مرد

خرد گير وز بزم و شادی بگرد

جهان تازه شد چون قدح يافتی

روانرا ز توبه تو برتافتی

چه گفت آن سراينده سالخورد

چو اندرز نوشين روان ياد کرد

سخنهای هرمزد چون شد ببن

يکی نو پی افگند موبد سخن

هم آواز شد رايزن با دبير

نبشتند پس نامه ای بر حرير

دلارای عهدی ز نوشين روان

به هرمزد ناسالخورده جوان

سرنامه از دادگر کرد ياد

دگر گفت کين پند پور قباد

بدان ای پسر کين جهان بی وفاست

پر از رنج و تيمار و درد و بلاست

هرآنگه که باشی بدو شادتر

ز رنج زمانه دل آزادتر

همه شادمانی بمانی به جای

ببايد شدن زين سپنجی سرای

چو انديشه رفتن آمد فراز

برخشنده روز و شب ديرياز

بجستيم تاج کيی را سری

که بر هر سری باشد او افسری

خردمند شش بود ما را پسر

دل فروز و بخشنده و دادگر

تو را برگزيدم که مهتر بدی

خردمند و زيبای افسر بدی

بهشتاد بر بود پای قباد

که در پادشاهی مرا کرد ياد

کنون من رسيدم به هفتاد و چار

تو راکردم اندر جهان شهريار

جز آرام وخوبی نجستم برين

که باشد روان مرا آفرين

اميدم چنانست کز کردگار

نباشی جز از شاد و به روزگار

گر ايمن کنی مردمان را بداد

خود ايمن بخسبی و از داد شاد

به پاداش نيکی بيابی بهشت

بزرگ آنک او تخم نيکی بکشت

نگر تا نباشی به جز بردبار

که تندی نه خوب آيد از شهريار

جهاندار وبيدار و فرهنگ جوی

بماند همه ساله با آبروی

بگرد دروغ ايچ گونه مگرد

چوگردی شود بخت را روی زرد

دل ومغز را دور دار از شتاب

خرد را شتاب اندرآرد به خواب

به نيکی گرای و به نيکی بکوش

بهرنيک و بد پند دانا نيوش

نبايد که گردد بگرد تو بد

کزان بد تو را بی گمان بد رسد

همه پاک پوش و همه پاک خور

همه پندها يادگير از پدر

ز يزدان گشای و به يزدان گرای

چو خواهی که باشد تو را رهنمای

جهان را چو آباد داری بداد

بود تخت آباد و دهر از تو شاد

چو نيکی نمايند پاداش کن

ممان تا شود رنج نيکی کهن

خردمند را شاد و نزديک دار

جهان بر بدانديش تاريک دار

بهرکار با مرد دانا سگال

به رنج تن از پادشاهی منال

چويابد خردمند نزد تو راه

بماند بتو تاج و تخت و کلاه

هرآنکس که باشد تو را زيردست

مفرمای در بی نوايی نشست

بزرگان وآزادگان را بشهر

ز داد تو بايد که يابند بهر

ز نيکی فرومايه را دور دار

به بيدادگر مرد مگذار کار

همه گوش ودل سوی درويش دار

همه کار او چون غم خويش دار

ور ای دونک دشمن شود دوستدار

تو در بوستان تخم نيکی بکار

چو از خويشتن نامور داد داد

جهان گشت ازو شاد و او از تو شاد

بر ارزانيان گنج بسته مدار

ببخشای بر مرد پرهيزکار

که گر پند ما را شوی کاربند

هميشه بماند کلاهت بلند

که نيکی دهش نيک خواه تو باد

همه نيکی اندر پناه تو باد

مبادت فراموش گفتار من

اگر دور مانی ز ديدار من

سرت سبز باد و دلت شادمان

تنت پاک و دور از بد بدگمان

هميشه خرد پاسبان تو باد

همه نيکی اندر گمان تو باد

چو من بگذرم زين جهان فراخ

برآورد بايد يکی خوب کاخ

بجای کزو دور باشد گذر

نپرد بدو کرکس تيزپر

دری دور برچرخ ايوان بلند

ببالا برآورده چون ده کمند

نبشته برو بارگاه مرا

بزرگی و گنج و سپاه مرا

فراوان ز هر گونه افگندنی

هم از رنگ و بوی و پراگندنی

بکافور تن را توانگر کنيد

زمشک از بر ترگم افسر کنيد

ز ديبای زربفت پرمايه پنج

بياريد ناکار ديده ز گنج

بپوشيد برما به رسم کيان

بر آيين نيکان ما در ميان

بسازيد هم زين نشان تخت عاج

بر آويخته ازبر عاج تاج

همان هرچه زرين به پيش اندرست

اگر طاس و جامست اگر گوهرست

گلاب و می و زعفران جام بيست

ز مشک و ز کافور و عنبر دويست

نهاده ز دست چپ و دست راست

ز فرمان فزونی نبايد نه کاست

ز خون کرد بايد تهيگاه خشک

بدو اندر افگنده کافور و مشک

ازان پس برآريد درگاه را

نبايد که بيند کسی شاه را

چو زين گونه بد کار آن بارگاه

نيابد بر ما کسی نيز راه

ز فرزند وز دوده ی ارجمند

کسی کش ز مرگ من آيد گزند

بياسايد از بزم و شادی دو ماه

که اين باشد آيين پس از مرگ شاه

سزد گر هرآنکو بود پارسا

بگريد برين نامور پادشا

ز فرمان هرمزد برمگذريد

دم خويش بی رای او مشمريد

فراوان بران نامه هرکس گريست

پس از عهد يک سال ديگر بزيست

برفت و بماند اين سخن يادگار

تو اين يادگارش بزنهار دار

کنون زين سپس تاج هرمزد شاه

بيارايم و برنشانم بگاه

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: