016- سیاوش

شاهنامه » سیاوش

 سیاوش

کنون ای سخن گوی بيدار مغز

يکی داستانی بيرای نغز

سخن چون برابر شود با خرد

روان سراينده رامش برد

کسی را که انديشه ناخوش بود

بدان ناخوشی رای اوگش بود

همی خويشتن را چليپا کند

به پيش خردمند رسوا کند

وليکن نبيند کس آهوی خويش

ترا روشن آيد همه خوی خويش

اگر داد بايد که ماند بجای

بيرای ازين پس بدانا نمای

چو دانا پسندد پسنديده گشت

به جوی تو در آب چون ديده گشت

زگفتار دهقان کنون داستان

تو برخوان و برگوی با راستان

کهن گشته اين داستانها ز من

همی نو شود بر سر انجمن

اگر زندگانی بود ديرياز

برين وين خرم بمانم دراز

يکی ميوه داری بماند ز من

که نازد همی بار او بر چمن

ازان پس که بنمود پنچاه و هشت

بسر بر فراوان شگفتی گذشت

همی آز کمتر نگردد بسال

همی روز جويد بتقويم و فال

چه گفتست آن موبد پيش رو

که هرگز نگردد کهن گشته نو

تو چندان که گويی سخن گوی باش

خردمند باش و جهانجوی باش

چو رفتی سر و کار با ايزدست

اگر نيک باشدت جای ار بدست

نگر تا چه کاری همان بدروی

سخن هرچه گويی همان بشنوی

درشتی ز کس نشنود نرم گوی

به جز نيکويی در زمانه مجوی

به گفتار دهقان کنون بازگرد

نگر تا چه گويد سراينده مرد

چنين گفت موبد که يک روز طوس

بدانگه که برخاست بانگ خروس

خود و گيو گودرز و چندی سوار

برفتند شاد از در شهريار

به نخچير گوران به دشت دغوی

ابا باز و يوزان نخچير جوی

فراوان گرفتند و انداختند

علوفه چهل روزه را ساختند

بدان جايگه ترک نزديک بود

زمينش ز خرگاه تاريک بود

يکی بيشه پيش اندر آمد ز دور

به نزديک مرز سواران تور

همی راند در پيش با طوس گيو

پس اندر پرستنده ای چند نيو

بران بيشه رفتند هر دو سوار

بگشتند بر گرد آن مرغزار

به بيشه يکی خوب رخ يافتند

پر از خنده لب هر دو بشتافتند

به ديدار او در زمانه نبود

برو بر ز خوبی بهانه نبود

بدو گفت گيوای فريبنده ماه

ترا سوی اين بيشه چون بود راه

چنين داد پاسخ که ما را پدر

بزد دوش بگذاشتم بوم و بر

شب تيره مست آمد از دشت سور

همان چون مرا ديد جوشان ز دور

يکی خنجری آبگون برکشيد

همان خواست از تن سرم را بريد

بپرسيد زو پهلوان از نژاد

برو سروبن يک به يک کرد ياد

بدو گفت من خويش گرسيوزم

به شاه آفريدون کشد پروزم

پياده بدو گفت چون آمدی

که بی باره و رهنمون آمدی

چنين داد پاسخ که اسپم بماند

ز سستی مرا بر زمين برنشاند

بی اندازه زر و گهر داشتم

به سر بر يکی تاج زر داشتم

بران روی بالا ز من بستدند

نيام يکی تيغ بر من زدند

چو هشيار گردد پدر بی گمان

سواری فرستد پس من دمان

بييد همی تازيان مادرم

نخواهد کزين بوم و بر بگذرم

دل پهلوانان بدو نرم گشت

سر طوس نوذر بی آزرم گشت

شه نوذری گفت من يافتم

از ايرا چنين تيز بشتافتم

بدو گفت گيو ای سپهدار شاه

نه با من برابر بدی بی سپاه

همان طوس نوذر بدان بستهيد

کجا پيش اسپ من اينجا رسيد

بدو گيو گفت اين سخن خودمگوی

که من تاختم پيش نخچيرجوی

ز بهر پرستنده ای گرمگوی

نگردد جوانمرد پرخاشجوی

سخن شان به تندی بجايی رسيد

که اين ماه را سر ببايد بريد

ميانشان چو آن داوری شد دراز

ميانجی برآمد يکی سرفراز

که اين را بر شاه ايران بريد

بدان کاو دهد هر دو فرمان بريد

نگشتند هر دو ز گفتار اوی

بر شاه ايران نهادند روی

چو کاووس روی کنيزک بديد

بخنديد و لب را به دندان گزيد

بهر دو سپهبد چنين گفت شاه

که کوتاه شد بر شما رنج راه

برين داستان بگذارنيم روز

که خورشيد گيرند گردان بيوز

گوزنست اگر آهوی دلبرست

شکاری چنين از در مهترست

بدو گفت خسرو نژاد تو چيست

که چهرت همانند چهر پريست

ورا گفت از مام خاتونيم

ز سوی پدر بر فريدونيم

نيايم سپهدار گرسيوزست

بران مرز خرگاه او مرکزست

بدو گفت کاين روی و موی و نژاد

همی خواستی داد هر سه به باد

به مشکوی زرين کنم شايدت

سر ماه رويان کنم بايدت

چنين داد پاسخ که ديدم ترا

ز گردنکشان برگزيدم ترا

بت اندر شبستان فرستاد شاه

بفرمود تا برنشيند به گاه

بيراستندش به ديبای زرد

به ياقوت و پيروزه و لاجورد

دگر ايزدی هر چه بايست بود

يکی سرخ ياقوت بد نابسود

بسی برنيمد برين روزگار

که رنگ اندر آمد به خرم بهار

جدا گشت زو کودکی چون پری

به چهره بسان بت آزری

بگفتند با شاه کاووس کی

که برخوردی از ماه فرخند هپی

يکی بچه ی فرخ آمد پديد

کنون تخت بر ابر بايد کشيد

جهان گشت ازان خوب پر گفت و گوی

کزان گونه نشنيد کس موی و روی

جهاندار نامش سياوخش کرد

برو چرخ گردنده را بخش کرد

ازان کاو شمارد سپهر بلند

بدانست نيک و بد و چون و چند

ستاره بران بچه آشفته ديد

غمی گشت چون بخت او خفته ديد

بديد از بد و نيک آزار او

به يزدان پناهيد از کار او

چنين تا برآمد برين روزگار

تهمتن بيامد بر شهريار

چنين گفت کاين کودک شيرفش

مرا پرورانيد بايد به کش

چو دارندگان ترا مايه نيست

مر او را بگيتی چو من دايه نيست

بسی مهتر انديشه کرد اندر آن

نيمد همی بر دلش برگران

به رستم سپردش دل و ديده را

جهانجوی گرد پسنديده را

تهمتن ببردش به زابلستان

نشستن گهش ساخت در گلستان

سواری و تير و کمان و کمند

عنان و رکيب و چه و چون و چند

نشستن گه مجلس و ميگسار

همان باز و شاهين و کار شکار

ز داد و ز بيداد و تخت و کلاه

سخن گفتن ززم و راندن سپاه

هنرها بياموختش سر به سر

بسی رنج برداشت و آمد به بر

سياوش چنان شد که اندر جهان

به مانند او کس نبود از مهان

چو يک چند بگذشت و او شد بلند

سوی گردن شير شد با کمند

چنين گفت با رستم سرفراز

که آمد به ديدار شاهم نياز

بسی رنج بردی و دل سوختی

هنرهای شاهانم آموختی

پدر بايد اکنون که بيند ز من

هنرهای آموزش پيلتن

گو شيردل کار او را بساخت

فرستادگان را ز هر سو بتاخت

ز اسپ و پرستنده و سيم و زر

ز مهر و ز تخت و کلاه و کمر

ز پوشيدنی هم ز گستردنی

ز هر سو بيورد آوردنی

ازين هر چه در گنج رستم نبود

ز گيتی فرستاد و آورد زود

گسی کرد ازان گونه او را به راه

که شد بر سياوش نظاره سپاه

همی رفت با او تهمتن به هم

بدان تا نباشد سپهبد دژم

جهانی به آيين بيراستند

چو خشنودی نامور خواستند

همه زر به عنبر برآميختند

ز گنبد به سر بر همی ريختند

جهان گشته پر شادی و خواسته

در و بام هر برزن آراسته

به زير پی تازی اسپان درم

به ايران نبودند يک تن دژم

همه يال اسپ از کران تا کران

براندوه مشک و می و زعفران

چو آمد به کاووس شاه آگهی

که آمد سياووش با فرهی

بفرمود تا با سپه گيو و طوس

برفتند با نای رويين و کوس

همه نامداران شدند انجمن

چو گرگين و خراد لشکرشکن

پذيره برفتند يکسر ز جای

به نزد سياووش فرخنده رای

چو ديدند گردان گو پور شاه

خروش آمد و برگشادند راه

پرستار با مجمر و بوی خوش

نظاره برو دست کرده به کش

بهر کنج در سيصد استاده بود

ميان در سياووش آزاده بود

بسی زر و گوهر برافشاندند

سراسر همه آفرين خواندند

چو کاووس را ديد بر تخت عاج

ز ياقوت رخشنده بر سرش تاج

نخست آفرين کرد و بردش نماز

زمانی همی گفت با خاک راز

وزان پس بيمد بر شهريار

سپهبد گرفتش سر اندر کنار

شگفتی ز ديدار او خيره ماند

بروبر همی نام يزدان بخواند

بدان اندکی سال و چندان خرد

که گفتی روانش خرد پرورد

بسی آفرين بر جهان آفرين

بخواند و بماليد رخ بر زمين

همی گفت کای کردگار سپهر

خداوند هوش و خداوند مهر

همه نيکويها به گيتی ز تست

نيايش ز فرزند گيرم نخست

ز رستم بپرسيد و بنواختش

بران تخت پيروزه بنشاختش

بزرگان ايران همه با نثار

برفتند شادان بر شهريار

ز فر سياوش فرو ماندند

بدادار برآفرين خواندند

بفرمود تا پيشش ايرانيان

ببستند گردان لشکر ميان

به کاخ و به باغ و به ميدان اوی

جهانی به شادی نهادند روی

به هر جای جشنی بيراستند

می و رود و رامشگران خواستند

يکی سور فرمود کاندر جهان

کسی پيش از وی نکرد از مهان

به يک هفته زان گونه بودند شاد

به هشتم در گنجها برگشاد

ز هر چيز گنجی بفرمود شاه

ز مهر و ز تيع و ز تخت و کلاه

از اسپان تازی به زين پلنگ

ز بر گستوان و ز خفتان جنگ

ز دينار و از بدره های درم

ز ديبای و از گوهر بيش و کم

جز افسر که هنگام افسر نبود

بدان کودکی تاج در خور نبود

سياووش را داد و کردش نويد

ز خوبی بدادش فراوان اميد

چنين هفت سالش همی آزمود

به هر کار جز پاک زاده نبود

بهشتم بفرمود تا تاج زر

ز گوهر درافشان کلاه و کمر

نبشتند منشور بر پرنيان

به رسم بزرگان و فر کيان

زمين کهستان ورا داد شاه

که بود او سزای بزرگی و گاه

چنين خواندندش همی پيشتر

که خوانی ورا ماوراء النهر بر

برآمد برين نيز يک روزگار

چنان بد که سودابه ی پرنگار

ز ناگاه روی سياوش بديد

پرانديشه گشت و دلش بردميد

چنان شد که گفتی طراز نخ است

وگر پيش آتش نهاده يخ است

کسی را فرستاد نزديک اوی

که پنهان سياووش را اين بگوی

که اندر شبستان شاه جهان

نباشد شگفت ار شوی ناگهان

فرستاده رفت و بدادش پيام

برآشفت زان کار او نيکنام

بدو گفت مرد شبستان نيم

مجويم که بابند و دستان نيم

دگر روز شبگير سودابه رفت

بر شاه ايران خراميد تفت

بدو گفت کای شهريار سپاه

که چون تو نديدست خورشيد و ماه

نه اندر زمين کس چو فرزند تو

جهان شاد بادا به پيوند تو

فرستش به سوی شبستان خويش

بر خواهران و فغستان خويش

همه روی پوشيدگان را ز مهر

پر ازخون دلست و پر از آب چهر

نمازش برند و نثار آورند

درخت پرستش به بار آورند

بدو گفت شاه اين سخن در خورست

برو بر ترا مهر صد مادرست

سپهبد سياووش را خواند و گفت

که خون و رگ و مهر نتوان نهفت

پس پرده ی من ترا خواهرست

چو سودابه خود مهربان مادرست

ترا پاک يزدان چنان آفريد

که مهر آورد بر تو هرکت بديد

به ويژه که پيوسته ی خون بود

چو از دور بيند ترا چون بود

پس پرده پوشيدگان را ببين

زمانی بمان تا کنند آفرين

سياوش چو بشنيد گفتار شاه

همی کرد خيره بدو در نگاه

زمانی همی با دل انديشه کرد

بکوشيد تا دل بشويد ز گرد

گمانی چنان برد کاو را پدر

پژوهد همی تا چه دارد به سر

که بسياردان است و چيره زبان

هشيوار و بينادل و بدگمان

بپيچيد و بر خويشتن راز کرد

از انجام آهنگ آغاز کرد

که گر من شوم در شبستان اوی

ز سودابه يابم بسی گفت و گوی

سياوش چنين داد پاسخ که شاه

مرا داد فرمان و تخت و کلاه

کز آنجايگه کفتاب بلند

برآيد کند خاک را ارجمند

چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه

به خوبی و دانش به آيين و راه

مرا موبدان ساز با بخردان

بزرگان و کارآزموده ردان

دگر نيزه و گرز و تير و کمان

که چون پيچم اندر صف بدگمان

دگرگاه شاهان و آيين بار

دگر بزم و رزم و می و ميگسار

چه آموزم اندر شبستان شاه

بدانش زنان کی نمايند راه

گر ايدونک فرمان شاه اين بود

ورا پيش من رفتن آيين بود

بدو گفت شاه ای پسر شاد باش

هميشه خرد را تو بنياد باش

سخن کم شنيدم بدين نيکوی

فزايد همی مغز کاين بشنوی

مدار ايچ انديش هی بد به دل

همه شادی آرای و غم برگسل

ببين پردگی کودکان را يکی

مگر شادمانه شوند اندکی

پس پرده اندر ترا خواهرست

پر از مهر و سودابه چون مادرست

سياوش چنين گفت کز بامداد

بييم کنم هر چه او کرد ياد

يکی مرد بد نام او هيربد

زدوده دل و مغز و رايش ز بد

که بتخانه را هيچ نگذاشتی

کليد در پرده او داشتی

سپهدار ايران به فرزانه گفت

که چون برکشد تيغ هور از نهفت

به پيش سياوش همی رو بهوش

نگر تا چه فرمايد آن دار گوش

به سودابه فرمود تا پيش اوی

نثار آورد گوهر و مشک و بوی

پرستندگان نيز با خواهران

زبرجد فشانند بر زعفران

چو خورشيد برزد سر از کوهسار

سياوش برآمد بر شهريار

برو آفرين کرد و بردش نماز

سخن گفت با او سپهد به راز

چو پردخته شد هيربد را بخواند

سخنهای شايسته چندی براند

سياووش را گفت با او برو

بيرای دل را به ديدار نو

برفتند هر دو به يک جا به هم

روان شادمان و تهی دل ز غم

چو برداشت پرده ز در هيربد

سياوش همی بود ترسان ز بد

شبستان همه پيشباز آمدند

پر از شادی و بزم ساز آمدند

همه جام بود از کران تا کران

پر از مشک و دينار و پر زعفران

درم زير پايش همی ريختند

عقيق و زبرجد برآميختند

زمين بود در زير ديبای چين

پر از در خوشاب روی زمين

می و رود و آوای رامشگران

همه بر سران افسران گران

شبستان بهشتی شد آراسته

پر از خوبرويان و پرخواسته

سياوش چو نزديک ايوان رسيد

يکی تخت زرين درفشنده ديد

برو بر ز پيروزه کرده نگار

به ديبا بيراسته شاهوار

بران تخت سودابه ماه روی

بسان بهشتی پر از رنگ و بوی

نشسته چو تابان سهيل يمن

سر جعد زلفش سراسر شکن

يکی تاج بر سر نهاده بلند

فرو هشته تا پای مشکين کمند

پرستار نعلين زرين بدست

به پای ايستاده سرافگنده پست

سياوش چو از پيش پرده برفت

فرود آمد از تخت سودابه تفت

بيمد خرامان و بردش نماز

به بر در گرفتش زمانی دراز

همی چشم و رويش ببوسيد دير

نيمد ز ديدار آن شاه سير

همی گفت صد ره ز يزدان سپاس

نيايش کنم روز و شب بر سه پاس

که کس را بسان تو فرزند نيست

همان شاه را نيز پيوند نيست

سياوش بدانست کان مهر چيست

چنان دوستی نز ره ايزديست

به نزديک خواهر خراميد زود

که آن جايگه کار ناساز بود

برو خواهران آفرين خواندند

به کرسی زرينش بنشاندند

بر خواهران بد زمانی دراز

خرامان بيمد سوی تخت باز

شبستان همه شد پر از گفت وگوی

که اينت سر و تاج فرهنگ جوی

تو گويی به مردم نماند همی

روانش خرد برفشاند همی

سياوش به پيش پدر شد بگفت

که ديدم به پرده سرای نهفت

همه نيکويی در جهان بهر تست

ز يزدان بهانه نبايدت جست

ز جم و فريدون و هوشنگ شاه

فزونی به گنج و به شمشير و گاه

ز گفتار او شاد شد شهريار

بيراست ايوان چو خرم بهار

می و بربط و نای برساختند

دل از بودنيها بپرداختند

چو شب گذشت پيدا و شد روز تار

شد اندر شبستان شه نامدار

پژوهنده سودابه را شاه گفت

که اين رازت از من نبايد نهفت

ز فرهنگ و رای سياوش بگوی

ز بالا و ديدار و گفتار اوی

پسند تو آمد خردمند هست

از آواز به گر ز ديدن بهست

بدو گفت سودابه همتای شاه

نديدست بر گاه خورشيد و ماه

چو فرزند تو کيست اندر جهان

چرا گفت بايد سخن در نهان

بدو گفت شاه ار به مردی رسد

نبايد که بيند ورا چشم بد

بدو گفت سودابه گر گفت من

پذيره شود رای را جفت من

هم از تخم خويشش يکی زن دهم

نه از نامداران برزن دهم

که فرزند آرد ورا در جهان

به ديدار او در ميان مهان

مرا دخترانند مانند تو

ز تخم تو و پاک پيوند تو

گر از تخم کی آرش و کی پشين

بخواهد به شادی کند آفرين

بدو گفت اين خود بکام منست

بزرگی به فرجام نام منست

سياوش به شبگير شد نزد شاه

همی آفرين خواند بر تاج و گاه

پدر با پسر راز گفتن گرفت

ز بيگانه مردم نهفتن گرفت

همی گفت کز کردگار جهان

يکی آرزو دارم اندر نهان

که ماند ز تو نام من يادگار

ز تخم تو آيد يکی شهريار

چنان کز تو من گشته ام تازه روی

تو دل برگشايی به ديدار اوی

چنين يافتم اخترت را نشان

ز گفت ستاره شمر موبدان

که از پشت تو شهرياری بود

که اندر جهان يادگاری بود

کنون از بزرگان يکی برگزين

نگه کن پس پرده ی کی پشين

به خان کی آرش همان نيز هست

ز هر سو بيرای و بپساو دست

بدو گفت من شاه را بند هام

به فرمان و رايش سرافگند هام

هرآن کس که او برگزيند رواست

جهاندار بربندگان پادشاست

نبايد که سودابه اين بشنود

دگرگونه گويد بدين نگرود

به سودابه زين گونه گفتار نيست

مرا در شبستان او کار نيست

ز گفت سياوش بخنديد شاه

نه آگاه بد ز آب در زيرکاه

گزين تو بايد بدو گفت زن

ازو هيچ منديش وز انجمن

که گفتار او مهربانی بود

به جان تو بر پاسبانی بود

سياوش ز گفتار او شاد شد

نهانش ز انديشه آزاد شد

به شاه جهان بر ستايش گرفت

نوان پيش تختش نيايش گرفت

نهانی ز سودابه ی چاره گر

همی بود پيچان و خسته جگر

بدانست کان نيز گفتار اوست

همی زو بدريد بر تنش پوست

بدين داستان نيز شب برگذشت

سپهر از بر کوه تيره بگشت

نشست از بر تخت سودابه شاد

ز ياقوت و زر افسری برنهاد

همه دختران را بر خويش خواند

بيراست و بر تخت زرين نشاند

چنين گفت با هيربد ماه روی

کز ايدر برو با سياوش بگوی

که بايد که رنجه کنی پای خويش

نمايی مرا سرو بالای خويش

بشد هيربد با سياووش گفت

برآورد پوشيده راز از نهفت

خرامان بيمد سياوش برش

بديد آن نشست و سر و افسرش

به پيشش بتان نوآيين به پای

تو گفتی بهشت ست کاخ و سرای

فرود آمد از تخت و شد پيش اوی

به گوهر بياراسته روی و موی

سياوش بر تخت زرين نشست

ز پيشش بکش کرده سودابه دست

بتان را به شاه نوآيين نمود

که بودند چون گوهر نابسود

بدو گفت بنگر بدين تخت و گاه

پرستنده چندين بزرين کلاه

همه نارسيده بتان طراز

که بسرشتشان ايزد از شرم و ناز

کسی کت خوش آيد ازيشان بگوی

نگه کن بديدار و بالای اوی

سياوش چو چشم اندکی برگماشت

ازيشان يکی چشم ازو برنداشت

همه يک به ديگر بگفتند ماه

نيارد بدين شاه کردن نگاه

برفتند هر يک سوی تخت خويش

ژکان و شمارنده بر بخت خويش

چو ايشان برفتند سودابه گفت

که چندين چه داری سخن در نهفت

نگويی مرا تا مراد تو چيست

که بر چهر تو فر چهر پريست

هر آن کس که از دور بيند ترا

شود بيهش و برگزيند ترا

ازين خوب رويان بچشم خرد

نگه کن که با تو که اندر خورد

سياوش فرو ماند و پاسخ نداد

چنين آمدش بر دل پاک ياد

که من بر دل پاک شيون کنم

به آيد که از دشمنان زن کنم

شنيدستم از نامور مهتران

همه داستانهای هاماوران

که از پيش با شاه ايران چه کرد

ز گردان ايران برآورد گرد

پر از بند سودابه کاو دخت اوست

نخواهد همی دوده را مغز و پوست

به پاسخ سياوش چو بگشاد لب

پری چهره برداشت از رخ قصب

بدو گفت خورشيد با ماه نو

گر ايدون که بينند بر گاه نو

نباشد شگفت ار شود ماه خوار

تو خورشيد داری خود اندر کنار

کسی کاو چو من ديد بر تخت عاج

ز ياقوت و پيروزه بر سرش تاج

نباشد شگفت ار به مه ننگرد

کسی را به خوبی به کس نشمرد

اگر با من اکنون تو پيمان کنی

نپيچی و انديشه آسان کنی

يکی دختری نارسيده بجای

کنم چون پرستار پيشت به پای

به سوگند پيمان کن اکنون يکی

ز گفتار من سر مپيچ اندکی

چو بيرون شود زين جهان شهريار

تو خواهی بدن زو مرا يادگار

نمانی که آيد به من بر گزند

بداری مرا همچو او ارجمند

من اينک به پيش تو استاد هام

تن و جان شيرين ترا داده ام

ز من هرچ خواهی همه کام تو

برآرم نپيچم سر از دام تو

سرش تنگ بگرفت و يک پوشه چاک

بداد و نبود آگه از شرم و باک

رخان سياوش چو گل شد ز شرم

بياراست مژگان به خوناب گرم

چنين گفت با دل که از کار ديو

مرا دور داراد گيهان خديو

نه من با پدر بيوفايی کنم

نه با اهرمن آشنايی کنم

وگر سرد گويم بدين شوخ چشم

بجوشد دلش گرم گردد ز خشم

يکی جادوی سازد اندر نهان

بدو بگرود شهريار جهان

همان به که با او به آواز نرم

سخن گويم و دارمش چرب و گرم

سياوش ازان پس به سودابه گفت

که اندر جهان خود تراکيست جفت

نمانی مگر نيمه ی ماه را

نشايی به گيتی بجز شاه را

کنون دخترت بس که باشد مرا

نشايد بجز او که باشد مرا

برين باش و با شاه ايران بگوی

نگه کن که پاسخ چه يابی ازوی

بخواهم من او را و پيمان کنم

زبان را به نزدت گروگان کنم

که تا او نگردد به بالای من

نييد به ديگر کسی رای من

و ديگر که پرسيدی از چهر من

بيميخت با جان تو مهر من

مرا آفريننده از فر خويش

چنان آفريد ای نگارين ز پيش

تو اين راز مگشای و با کس مگوی

مرا جز نهفتن همان نيست روی

سر بانوانی و هم مهتری

من ايدون گمانم که تو مادری

بگفت اين و غمگين برون شد به در

ز گفتار او بود آسيمه سر

چو کاووس کی در شبستان رسيد

نگه کرد سودابه او را بديد

بر شاه شد زان سخن مژده داد

ز کار سياوش بسی کرد ياد

که آمد نگه کرد ايوان همه

بتان سيه چشم کردم رمه

چنان بود ايوان ز بس خوب چهر

که گفتی همی بارد از ماه مهر

جز از دختر من پسندش نبود

ز خوبان کسی ارجمندش نبود

چنان شاد شد زان سخن شهريار

که ماه آمدش گفتی اندر کنار

در گنج بگشاد و چندان گهر

ز ديبای زربفت و زرين کمر

همان ياره و تاج و انگشتری

همان طوق و هم تخت کنداوری

ز هر چيز گنجی بد آراسته

جهانی سراسر پر از خواسته

نگه کرد سودابه خيره بماند

به انديشه افسون فراوان بخواند

که گر او نيايد به فرمان من

روا دارم ار بگسلد جان من

بد و نيک و هر چاره کاندر جهان

کنند آشکارا و اندر نهان

بسازم گر او سربپيچد ز من

کنم زو فغان بر سر انجمن

نشست از بر تخت باگوشوار

به سر بر نهاد افسری پرنگار

سياوخش را در بر خويش خواند

ز هر گونه با او سخنها براند

بدو گفت گنجی بياراست شاه

کزان سان نديدست کس تاج و گاه

ز هر چيز چندان که اندازه نيست

اگر بر نهی پيل بايد دويست

به تو داد خواهد همی دخترم

نگه کن بروی و سر و افسرم

بهانه چه داری تو از مهر من

بپيچی ز بالا و از چهر من

که تا من ترا ديده ام برد هام

خروشان و جوشان و آزرد هام

همی روز روشن نبينم ز درد

برآنم که خورشيد شد لاجورد

کنون هفت سا لست تا مهر من

همی خون چکاند بدين چهر من

يکی شاد کن در نهانی مرا

ببخشای روز جوانی مرا

فزون زان که دادت جهاندار شاه

بيارايمت ياره و تاج و گاه

و گر سر بپيچی ز فرمان من

نيايد دلت سوی پيمان من

کنم بر تو بر پادشاهی تباه

شود تيره بر روی تو چشم شاه

سياوش بدو گفت هرگز مباد

که از بهر دل سر دهم من به باد

چنين با پدر بی وفايی کنم

ز مردی و دانش جدايی کنم

تو بانوی شاهی و خورشيد گاه

سزد کز تو نايد بدينسان گناه

وزان تخت برخاست با خشم و جنگ

بدو اندر آويخت سودابه چنگ

بدو گفت من راز دل پيش تو

بگفتم نهان از بدانديش تو

مرا خيره خواهی که رسوا کنی

به پيش خردمند رعنا کنی

بزد دست و جامه بدريد پاک

به ناخن دو رخ را همی کرد چاک

برآمد خروش از شبستان اوی

فغانش ز ايوان برآمد به کوی

يکی غلغل از باغ و ايوان بخاست

که گفتی شب رستخيزست راست

به گوش سپهبد رسيد آگهی

فرود آمد از تخت شاهنشهی

پرانديشه از تخت زرين برفت

به سوی شبستان خراميد تفت

بيامد چو سودابه را ديد روی

خراشيده و کاخ پر گفت و گوی

ز هر کس بپرسيد و شد تنگ دل

ندانست کردار آن سنگ دل

خروشيد سودابه در پيش اوی

همی ريخت آب و همی کند موی

چنين گفت کامد سياوش به تخت

برآراست چنگ و برآويخت سخت

که جز تو نخواهم کسی را ز بن

جز اينت همی راند بايد سخن

که از تست جان و دلم پر ز مهر

چه پرهيزی از من تو ای خوب چهر

بينداخت افسر ز مشکين سرم

چنين چاک شد جامه اندر برم

پرانديشه شد زان سخن شهريار

سخن کرد هرگونه را خواستار

به دل گفت ار اين راست گويد همی

وزين گونه زشتی نجويد همی

سياووش را سر ببايد بريد

بدينسان بودبند بد را کليد

خردمند مردم چه گويد کنون

خوی شرم ازين داستان گشت خون

کسی را که اندر شبستان بدند

هشيوار و مهترپرستان بدند

گسی کرد و بر گاه تنها بماند

سياووش و سودابه را پيش خواند

به هوش و خرد با سياووش گفت

که اين راز بر من نشايد نهفت

نکردی تو اين بد که من کرده ام

ز گفتار بيهوده آزرده ام

چرا خواندم در شبستان ترا

کنون غم مرا بود و دستان ترا

کنون راستی جوی و با من بگوی

سخن بر چه سانست بنمای روی

سياووش گفت آن کجا رفته بود

وزان در که سودابه آشفته بود

چنين گفت سودابه کاين نيست راست

که او از بتان جز تن من نخواست

بگفتم همه هرچ شاه جهان

بدو داد خواست آشکار و نهان

ز فرزند و ز تاج وز خواسته

ز دينار وز گنج آراسته

بگفتم که چندين برين بر نهم

همه نيکويها به دختر دهم

مرا گفت با خواسته کار نيست

به دختر مرا راه ديدار نيست

ترا بايدم زين ميان گفت بس

نه گنجم به کارست بی تو نه کس

مرا خواست کارد به کاری به چنگ

دو دست اندر آويخت چون سنگ تنگ

نکردمش فرمان همی موی من

بکند و خراشيده شد روی من

يکی کودکی دارم اندر نهان

ز پشت تو ای شهريار جهان

ز بس رنج کشتنش نزديک بود

جهان پيش من تنگ و تاريک بود

چنين گفت با خويشتن شهريار

که گفتار هر دو نيايد به کار

برين کار بر نيست جای شتاب

که تنگی دل آرد خرد را به خواب

نگه کرد بايد بدين در نخست

گواهی دهد دل چو گردد درست

ببينم کزين دو گنهکار کيست

ببادافره ی بد سزاوار کيست

بدان بازجستن همی چاره جست

ببوييد دست سياوش نخست

بر و بازو و سرو بالای او

سراسر ببوييد هرجای او

ز سودابه بوی می و مشک ناب

همی يافت کاووس بوی گلاب

نديد از سياوش بدان گونه بوی

نشان بسودن نبود اندروی

غمی گشت و سودابه را خوار کرد

دل خويشتن را پرآزار کرد

به دل گفت کاين را به شمشير تيز

ببايد کنون کردنش ريز ريز

ز هاماوران زان پس انديشه کرد

که آشوب خيزد پرآواز و درد

و ديگر بدانگه که در بند بود

بر او نه خويش و نه پيوند بود

پرستار سودابه بد روز و شب

که پيچيد ازان درد و نگشاد لب

سه ديگر که يک دل پر از مهر داشت

ببايست زو هر بد اندر گذاشت

چهارم کزو کودکان داشت خرد

غم خرد را خوار نتوان شمرد

سياوش ازان کار بد بی گناه

خردمندی وی بدانست شاه

بدو گفت ازين خود مينديش هيچ

هشيواری و رای و دانش بسيچ

مکن ياد اين هيچ و با کس مگوی

نبايد که گيرد سخن رنگ و بوی

چو دانست سودابه کاو گشت خوار

همان سرد شد بر دل شهريار

يکی چاره جست اندر آن کار زشت

ز کينه درختی بنوی بکشت

زنی بود با او سپرده درون

پر از جادوی بود و رنگ و فسون

گران بود اندر شکم بچه داشت

همی از گرانی به سختی گذاشت

بدو راز بگشاد و زو چاره جست

کز آغاز پيمانت خواهم نخست

چو پيمان ستد چيز بسيار داد

سخن گفت ازين در مکن هيچ ياد

يکی دارويی ساز کاين بفگنی

تهی مانی و راز من نشکنی

مگر کاين همه بند و چندين دروغ

بدين بچگان تو باشد فروغ

به کاووس گويم که اين از منند

چنين کشته بر دست اهريمنند

مگر کين شود بر سياوش درست

کنون چاره ی اين ببايدت جست

گرين نشنوی آب من نزد شاه

شود تيره و دور مانم ز گاه

بدو گفت زن من ترا بنده ام

بفرمان و رايت سرافگند هام

چو شب تيره شد داوری خورد زن

که بفتاد زو بچه ی اهرمن

دو بچه چنان چون بود ديوزاد

چه گونه بود بچه جادو نژاد

نهان کرد زن را و او خود بخفت

فغانش برآمد ز کاخ نهفت

در ايوان پرستار چندانک بود

به نزديک سودابه رفتند زود

يکی طشت زرين بياريد پيش

بگفت آن سخن با پرستار خويش

نهاد اندران بچه ی اهرمن

خروشيد و بفگند بر جامه تن

دو کودک بديدند مرده به طشت

از ايوان به کيوان فغان برگذشت

چو بشنيد کاووس از ايوان خروش

بلرزيد در خواب و بگشاد گوش

بپرسيد و گفتند با شهريار

که چون گشت بر ماه رخ روزگار

غمی گشت آن شب نزد هيچ دم

به شبگير برخاست و آمد دژم

برانگونه سودابه را خفته ديد

سراسر شبستان برآشفته ديد

دو کودک بران گونه بر طشت زر

فگنده به خواری و خسته جگر

بباريد سودابه از ديده آب

بدو گفت روشن ببين آفتاب

همی گفت بنگر چه کرد از بدی

به گفتار او خيره ايمن شدی

دل شاه کاووس شد بدگمان

برفت و در انديشه شد يک زمان

همی گفت کاين را چه درمان کنم

نشايد که اين بر دل آسان کنم

ازان پس نگه کرد کاووس شاه

کسی را که کردی به اختر نگاه

بجست و ز ايشان بر خويش خواند

بپرسيد و بر تخت زرين نشاند

ز سودابه و رزم هاماوران

سخن گفت هرگونه با مهتران

بدان تا شوند آگه از کار اوی

بدانش بدانند کردار اوی

وزان کودکان نيز بسيار گفت

همی داشت پوشيده اندر نهفت

همه زيج و صرلاب برداشتند

بران کار يک هفته بگذاشتند

سرانجام گفتند کاين کی بود

به جامی که زهر افگنی می بود

دو کودک ز پشت کسی ديگرند

نه از پشت شاه و نه زين مادرند

گر از گوهر شهرياران بدی

ازين زيجها جستن آسان بدی

نه پيداست رازش درين آسمان

نه اندر زمين اين شگفتی بدان

نشان بدانديش ناپاک زن

بگفتند با شاه در انجمن

نهان داشت کاووس و باکس نگفت

همی داشت پوشيده اندر نهفت

برين کار بگذشت يک هفته نيز

ز جادو جهان را برآمد قفيز

بناليد سودابه و داد خواست

ز شاه جهاندار فرياد خواست

همی گفت همداستانم ز شاه

به زخم و به افگندن از تخت و گاه

ز فرزند کشته بپيچد دلم

زمان تا زمان سر ز تن بگسلم

بدو گفت ای زن تو آرام گير

چه گويی سخنهای نادلپذير

همه روزبانان درگاه شاه

بفرمود تا برگرفتند راه

همه شهر و برزن به پای آورند

زن بدکنش را بجای آورند

به نزديکی اندر نشان يافتند

جهان ديدگان نيز بشتافتند

کشيدند بدبخت زن را ز راه

به خواری ببردند نزديک شاه

به خوبی بپرسيد و کردش اميد

بسی روز را داد نيزش نويد

وزان پس به خواری و زخم و به بند

به پردخت از او شهريار بلند

نبد هيچ خستو بدان داستان

نبد شاه پرمايه همداستان

بفرمود کز پيش بيرون برند

بسی چاره جويند و افسون برند

چو خستو نيايد ميانش به ار

ببريد و اين دانم آيين و فر

ببردند زن را ز درگاه شاه

ز شمشير گفتند وز دار و چاه

چنين گفت جادو که من بی گناه

چه گويم بدين نامور پيشگاه

بگفتند باشاه کاين زن چه گفت

جهان آفرين داند اندر نهفت

به سودابه فرمود تا رفت پيش

ستاره شمر گفت گفتار خويش

که اين هر دو کودک ز جادو زنند

پديدند کز پشت اهريمنند

چنين پاسخ آورد سودابه باز

که نزديک ايشان جز اينست راز

فزونستشان زين سخن در نهفت

ز بهر سياوش نيارند گفت

ز بيم سپهبد گو پيلتن

بلرزد همی شير در انجمن

کجا زور دارد به هشتاد پيل

ببندد چو خواهد ره آب نيل

همان لشکر نامور صدهزار

گريزند ازو در صف کارزار

مرا نيز پاياب او چون بود

مگر ديده همواره پرخون بود

جزان کاو بفرمايد اخترشناس

چه گويد سخن وز که دارد سپاس

تراگر غم خرد فرزند نيست

مرا هم فزون از تو پيوند نيست

سخن گر گرفتی چنين سرسری

بدان گيتی افگندم اين داوری

ز ديده فزون زان بباريد آب

که بردارد از رود نيل آفتاب

سپهبد ز گفتار او شد دژم

همی زار بگريست با او بهم

گسی کرد سودابه را خسته دل

بران کار بنهاد پيوسته دل

چنين گفت کاندر نهان اين سخن

پژوهيم تا خود چه آيد به بن

ز پهلو همه موبدان را بخواند

ز سودابه چندی سخنها براند

چنين گفت موبد به شاه جهان

که درد سپهبد نماند نهان

چو خواهی که پيدا کنی گفت وگوی

ببايد زدن سنگ را بر سبوی

که هر چند فرزند هست ارجمند

دل شاه از انديشه يابد گزند

وزين دختر شاه هاماوران

پر انديشه گشتی به ديگر کران

ز هر در سخن چون بدين گونه گشت

بر آتش يکی را ببايد گذشت

چنين است سوگند چرخ بلند

که بر بيگناهان نيايد گزند

جهاندار سودابه را پيش خواند

همی با سياوش بگفتن نشاند

سرانجام گفت ايمن از هر دوان

نگردد مرا دل نه روشن روان

مگر کاتش تيز پيدا کند

گنه کرده را زود رسوا کند

چنين پاسخ آورد سودابه پيش

که من راست گويم به گفتار خويش

فگنده دو کودک نمودم بشاه

ازين بيشتر کس نبيند گناه

سياووش را کرد بايد درست

که اين بد بکرد و تباهی بجست

به پور جوان گفت شاه زمين

که رايت چه بيند کنون اندرين

سياوش چنين گفت کای شهريار

که دوزخ مرا زين سخن گشت خوار

اگر کوه آتش بود بسپرم

ازين تنگ خوارست اگر بگذرم

پرانديشه شد جان کاووس کی

ز فرزند و سودابه ی نيک پی

کزين دو يکی گر شود نابکار

ازان پس که خواند مرا شهريار

چو فرزند و زن باشدم خون و مغز

کرا بيش بيرون شود کار نغز

همان به کزين زشت کردار دل

بشويم کنم چاره ی دلگسل

چه گفت آن سپهدار نيکوسخن

که با بددلی شهرياری مکن

به دستور فرمود تا ساروان

هيون آرد از دشت صد کاروان

هيونان به هيزم کشيدن شدند

همه شهر ايران به ديدن شدند

به صد کاروان اشتر سرخ موی

همی هيزم آورد پرخاشجوی

نهادند هيزم دو کوه بلند

شمارش گذر کرد بر چون و چند

ز دور از دو فرسنگ هرکش بديد

چنين جست و جوی بلا را کليد

همی خواست ديدن در راستی

ز کار زن آيد همه کاستی

چو اين داستان سر به سر بشنوی

به آيد ترا گر بدين بگروی

نهادند بر دشت هيزم دو کوه

جهانی نظاره شده هم گروه

گذر بود چندان که گويی سوار

ميانه برفتی به تنگی چهار

بدانگاه سوگند پرمايه شاه

چنين بود آيين و اين بود راه

وزان پس به موبد بفرمود شاه

که بر چوب ريزند نفط سياه

بيمد دو صد مرد آتش فروز

دميدند گفتی شب آمد به روز

نخستين دميدن سيه شد ز دود

زبانه برآمد پس از دود زود

زمين گشت روشنتر از آسمان

جهانی خروشان و آتش دمان

سراسر همه دشت بريان شدند

بران چهر خندانش گريان شدند

سياوش بيامد به پيش پدر

يکی خود زرين نهاده به سر

هشيوار و با جامهای سپيد

لبی پر ز خنده دلی پراميد

يکی تازيی بر نشسته سياه

همی خاک نعلش برآمد به ماه

پراگنده کافور بر خويشتن

چنان چون بود رسم و ساز کفن

بدانگه که شد پيش کاووس باز

فرود آمد از باره بردش نماز

رخ شاه کاووس پر شرم ديد

سخن گفتنش با پسر نرم ديد

سياوش بدو گفت انده مدار

کزين سان بود گردش روزگار

سر پر ز شرم و بهايی مراست

اگر بيگناهم رهايی مراست

ور ايدونک زين کار هستم گناه

جهان آفرينم ندارد نگاه

به نيروی يزدان نيکی دهش

کزين کوه آتش نيابم تپش

خروشی برآمد ز دشت و ز شهر

غم آمد جهان را ازان کار بهر

چو از دشت سودابه آوا شنيد

برآمد به ايوان و آتش بديد

همی خواست کاو را بد آيد بروی

همی بود جوشان پر از گفت و گوی

جهانی نهاده به کاووس چشم

زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم

سياوش سيه را به تندی بتاخت

نشد تنگدل جنگ آتش بساخت

ز هر سو زبانه همی برکشيد

کسی خود و اسپ سياوش نديد

يکی دشت با ديدگان پر ز خون

که تا او کی آيد ز آتش برون

چو او را بديدند برخاست غو

که آمد ز آتش برون شاه نو

اگر آب بودی مگر تر شدی

ز تری همه جامه بی بر شدی

چنان آمد اسپ و قبای سوار

که گفتی سمن داشت اندر کنار

چو بخشايش پاک يزدان بود

دم آتش و آب يکسان بود

چو از کوه آتش به هامون گذشت

خروشيدن آمد ز شهر و ز دشت

سواران لشکر برانگيختند

همه دشت پيشش درم ريختند

يکی شادمانی بد اندر جهان

ميان کهان و ميان مهان

همی داد مژده يکی را دگر

که بخشود بر بيگنه دادگر

همی کند سودابه از خشم موی

همی ريخت آب و همی خست روی

چو پيش پدر شد سياووش پاک

نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک

فرود آمد از اسپ کاووس شاه

پياده سپهبد پياده سپاه

سياووش را تنگ در برگرفت

ز کردار بد پوزش اندر گرفت

سياوش به پيش جهاندار پاک

بيامد بماليد رخ را به خاک

که از تف آن کوه آتش برست

همه کامه ی دشمنان گشت پست

بدو گفت شاه ای دلير جوان

که پاکيزه تخمی و روشن روان

چنانی که از مادر پارسا

بزايد شود در جهان پادشا

به ايوان خراميد و بنشست شاد

کلاه کيانی به سر برنهاد

می آورد و رامشگران را بخواند

همه کامها با سياوش براند

سه روز اندر آن سور می در کشيد

نبد بر در گنج بند و کليد

چهارم به تخت کيی برنشست

يکی گرزه ی گاو پيکر به دست

برآشفت و سودابه را پيش خواند

گذشت سخنها برو بر براند

که بی شرمی و بد بسی کرده ای

فراوان دل من بيازرده ای

يکی بد نمودی به فرجام کار

که بر جان فرزند من زينهار

بخوردی و در آتش انداختی

برين گونه بر جادويی ساختی

نيايد ترا پوزش اکنون به کار

بپرداز جای و برآرای کار

نشايد که باشی تو اندر زمين

جز آويختن نيست پاداش اين

بدو گفت سودابه کای شهريار

تو آتش بدين تارک من ببار

مرا گر همی سر ببايد بريد

مکافات اين بد که بر من رسيد

بفرمای و من دل نهادم برين

نبود آتش تيز با او به کين

سياوش سخن راست گويد همی

دل شاه از غم بشويد همی

همه جادوی زال کرد اندرين

نخواهم که داری دل از من بکين

بدو گفت نيرنگ داری هنوز

نگردد همی پشت شوخيت کوز

به ايرانيان گفت شاه جهان

کزين بد که اين ساخت اندر نهان

چه سازم چه باشد مکافات اين

همه شاه را خواندند آفرين

که پاداش اين آنکه بيجان شود

ز بد کردن خويش پيچان شود

به دژخيم فرمود کاين را به کوی

ز دار اندر آويز و برتاب روی

چو سودابه را روی برگاشتند

شبستان همه بانگ برداشتند

دل شاه کاووس پردرد شد

نهان داشت رنگ رخش زرد شد

سياوش چنين گفت با شهريار

که دل را بدين کار رنجه مدار

به من بخش سودابه را زين گناه

پذيرد مگر پند و آيد به راه

همی گفت با دل که بر دست شاه

گر ايدون که سودابه گردد تباه

به فرجام کار او پشيمان شود

ز من بيند او غم چو پيچان شود

بهانه همی جست زان کار شاه

بدان تا ببخشد گذشته گناه

سياووش را گفت بخشيدمش

ازان پس که خون ريختن ديدمش

سياوش ببوسيد تخت پدر

وزان تخت برخاست و آمد بدر

شبستان همه پيش سودابه باز

دويدند و بردند او را نماز

برين گونه بگذشت يک روزگار

برو گرمتر شد دل شهريار

چنان شد دلش باز از مهر اوی

که ديده نه برداشت از چهر اوی

دگر باره با شهريار جهان

همی جادوی ساخت اندر نهان

بدان تا شود با سياووش بد

بدانسان که از گوهر او سزد

ز گفتار او شاه شد در گمان

نکرد ايچ بر کس پديد از مهان

بجايی که کاری چنين اوفتاد

خرد بايد و دانش و دين و داد

چنان چون بود مردم ترسکار

برآيد به کام دل مرد کار

بجايی که زهر آگند روزگار

ازو نوش خيره مکن خواستار

تو با آفرينش بسنده نه ای

مشو تيز گر پرورنده نه ای

چنين ست کردار گردان سپهر

نخواهد گشادن همی بر تو چهر

برين داستان زد يکی رهنمون

که مهری فزون نيست از مهر خون

چو فرزند شايسته آمد پديد

ز مهر زنان دل ببايد بريد

به مهر اندرون بود شاه جهان

که بشنيد گفتار کارآگهان

که افراسياب آمد و صدهزار

گزيده ز ترکان شمرده سوار

سوی شهر ايران نهادست روی

وزو گشت کشور پر از گفت و گوی

دل شاه کاووس ازان تنگ شد

که از بزم رايش سوی جنگ شد

يکی انجمن کرد از ايرانيان

کسی را که بد نيکخواه کيان

بديشان چنين گفت کافراسياب

ز باد و ز آتش ز خاک و ز آب

همانا که ايزد نکردش سرشت

مگر خود سپهرش دگرگونه کشت

که چندين به سوگند پيمان کند

زبان را به خوبی گروگان کند

چو گردآورد مردم کينه جوی

بتابد ز پيمان و سوگند روی

جز از من نشايد ورا کينه خواه

کنم روز روشن بدو بر سياه

مگر گم کنم نام او در جهان

وگر نه چو تير از کمان ناگهان

سپه سازد و رزم ايران کند

بسی زين بر و بوم ويران کند

بدو گفت موبد چه بايد سپاه

چو خود رفت بايد به آوردگاه

چرا خواسته داد بايد بباد

در گنج چندين چه بايد گشاد

دو بار اين سر نامور گاه خويش

سپردی به تيزی به بدخواه خويش

کنون پهلوانی نگه کن گزين

سزاوار جنگ و سزاوار کين

چنين داد پاسخ بديشان که من

نبينم کسی را بدين انجمن

که دارد پی و تاب افراسياب

مرا رفت بايد چو کشتی بر آب

شما بازگرديد تا من کنون

بپيچم يکی دل برين رهنمون

سياوش ازان دل پرانديشه کرد

روان را از انديشه چون بيشه کرد

به دل گفت من سازم اين رزمگاه

به خوبی بگويم بخواهم ز شاه

مگر کم رهايی دهد دادگر

ز سودابه و گفت و گوی پدر

دگر گر ازين کار نام آورم

چنين لشکری را به دام آورم

بشد با کمر پيش کاووس شاه

بدو گفت من دارم اين پايگاه

که با شاه توران بجويم نبرد

سر سروران اندر آرم به گرد

چنين بود رای جهان آفرين

که او جان سپارد به توران زمين

به رای و به انديش هی نابکار

کجا بازگردد بد روزگار

بدين کار همداستان شد پدر

که بندد برين کين سياوش کمر

ازو شادمان گشت و بنواختش

به نوی يکی پايگه ساختش

بدو گفت گنج و گهر پيش تست

تو گويی سپه سر به سر خويش تست

ز گفتار و کردار و از آفرين

که خوانند بر تو به ايران زمين

گو پيلتن را بر خويش خواند

بسی داستانهای نيکو براند

بدو گفت همزور تو پيل نيست

چو گرد پی رخش تو نيل نيست

ز گيتی هنرمند و خامش توی

که پروردگار سياوش توی

چو آهن ببندد به کان در گهر

گشاده شود چون تو بستی کمر

سياوش بيامد کمر بر ميان

سخن گفت با من چو شير ژيان

همی خواهد او جنگ افراسياب

تو با او برو روی ازو برمتاب

چو بيدار باشی تو خواب آيدم

چو آرام يابی شتاب آيدم

جهان ايمن از تير و شمشير تست

سر ماه با چرخ در زير تست

تهمتن بدو گفت من بند هام

سخن هرچ گويی نيوشنده ام

سياوش پناه و روان منست

سر تاج او آسمان منست

چو بشنيد ازو آفرين کرد و گفت

که با جان پاکت خرد باد جفت

وزان پس خروشيدن نای و کوس

برآمد بيامد سپهدار طوس

به درگاه بر انجمن شد سپاه

در گنج دينار بگشاد شاه

ز شمشير و گرز و کلاه و کمر

همان خود و درع و سنان و سپر

به گنجی که بد جامه ی نابريد

فرستاد نزد سياوش کليد

که بر جان و بر خواسته کدخدای

توی ساز کن تا چه آيدت رای

گزين کرد ازان نامداران سوار

دليران جنگی ده و دو هزار

هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ

ز گيلان جنگی و دشت سروچ

سپرور پياده ده و دو هزار

گزين کرد شاه از در کارزار

از ايران هرآنکس که گوزاده بود

دلير و خردمند و آزاده بود

به بالا و سال سياوش بدند

خردمند و بيدار و خامش بدند

ز گردان جنگی و نام آوران

چو بهرام و چون زنگه ی شاوران

همان پنج موبد از ايرانيان

برافراختند اختر کاويان

بفرمود تا جمله بيرون شدند

ز پهلو سوی دشت و هامون شدند

تو گفتی که اندر زمين جای نيست

که بر خاک او نعل را پای نيست

سراندر سپهر اختر کاويان

چو ماه درخشنده اندر ميان

ز پهلو برون رفت کاووس شاه

يکی تيز برگشت گرد سپاه

يکی آفرين کرد پرمايه کی

که ای نامداران فرخنده پی

مبادا جز از بخت همراهتان

شده تيره ديدار بدخواهتان

به نيک اختر و تندرستی شدن

به پيروزی و شاد باز آمدن

وزان جايگه کوس بر پيل بست

به گردان بفرمود و خود برنشست

دو ديده پر از آب کاووس شاه

همی بود يک روز با او به راه

سرانجام مر يکدگر را کنار

گرفتند هر دو چو ابر بهار

ز ديده همی خون فرو ريختند

به زاری خروشی برانگيختند

گواهی همی داد دل در شدن

که ديدار ازان پس نخواهد بدن

چنين است کردار گردنده دهر

گهی نوش بار آورد گاه زهر

سوی گاه بنهاد کاووس روی

سياوش ابا لشکر جن گجوی

سپه را سوی زابلستان کشيد

ابا پيلتن سوی دستان کشيد

همی بود يکچند با رود و می

به نزديک دستان فرخنده پی

گهی با تهمتن بدی می بدست

گهی با زواره گزيدی نشست

گهی شاد بر تخت دستان بدی

گهی در شکار و شبستان بدی

چو يک ماه بگذشت لشکر براند

گوپيلتن رفت و دستان بماند

سپاهی برفتند با پهلوان

ز زابل هم از کابل و هندوان

ز هر سو که بد نامور لشکری

بخواند و بيامد به شهر هری

ازيشان فراوان پياده ببرد

بنه زنگه ی شاوران را سپرد

سوی طالقان آمد و مرورود

سپهرش همی داد گفتی درود

ازانپس بيامد به نزديک بلخ

نيازرد کس را به گفتار تلخ

وزان روی گرسيوز و بارمان

کشيدند لشکر چو باد دمان

سپهرم بد و بارمان پيش رو

خبر شد بديشان ز سالار نو

که آمد سپاهی و شاهی جوان

از ايران گو پيلتن پهلوان

هيونی به نزديک افراسياب

برافگند برسان کشتی برآب

که آمد ز ايران سپاهی گران

سپهبد سياووش و با او سران

سپه کش چو رستم گو پيلتن

به يک دست خنجر به ديگر کفن

تو لشکر بياری و چندين مپای

که از باد کشتی بجنبد ز جای

برانگيخت برسان آتش هيون

کزين سان سخن راند با رهنمون

سياووش زين سو به پاسخ نماند

سوی بلخ چون باد لشکر براند

چو تنگ اندر آمد ز ايران سپاه

نشايست کردن به پاسخ نگاه

نگه کرد گرسيوز جنگ جوی

جز از جنگ جستن نديد ايچ روی

چو ز ايران سپاه اندر آمد به تنگ

به دروازه ی بلخ برخاست جنگ

دو جنگ گران کرده شد در سه روز

بيامد سياووش لشکر فروز

پياده فرستاد بر هر دری

به بلخ اندر آمد گران لشکری

گريزان سپهرم بدان روی آب

بشدبا سپه نزد افراسياب

سياوش در بلخ شد با سپاه

يکی نامه فرمود نزديک شاه

نوشتن به مشک و گلاب و عبير

چانچون سزاوار بد بر حرير

نخست آفرين کرد بر کردگار

کزو گشت پيروز و به روزگار

خداوند خورشيد و گردنده ماه

فرازنده ی تاج و تخت و کلاه

کسی را که خواهد برآرد بلند

يکی را کند سوگوار و نژند

چرا نه به فرمانش اندر نه چون

خرد کرد بايد بدين رهنمون

ازان دادگر کاو جهان آفريد

ابا آشکارا نهان آفريد

همی آفرين باد بر شهريار

همه نيکوی باد فرجام کار

به بلخ آمدم شاد و پيروز بخت

به فر جهاندار باتاج و تخت

سه روز اندرين جنگ شد روزگار

چهارم ببخشود پروردگار

سپهرم به ترمذ شد و بارمان

به کردار ناوک بجست از کمان

کنون تا به جيحون سپاه منست

جهان زير فر کلاه منست

به سغد است با لشکر افراسياب

سپاه و سپهبد بدان روی آب

گر ايدونک فرمان دهد شهريار

سپه بگذرانم کنم کارزار

چو نامه بر شاه ايران رسيد

سر تاج و تختش به کيوان رسيد

به يزدان پناهيد و زو جست بخت

بدان تا ببار آيد آن نو درخت

به شادی يکی نامه پاسخ نوشت

چو تازه بهاری در ارديبهشت

که از آفريننده ی هور و ماه

جهاندار و بخشنده ی تاج و گاه

ترا جاودان شادمان باد دل

ز درد و بلا گشته آزاد دل

هميشه به پيروزی و فرهی

کلاه بزرگی و تاج مهی

سپه بردی و جنگ را خواستی

که بخت و هنر داری و راستی

همی از لبت شير بويد هنوز

که زد بر کمان تو از جنگ توز

هميشه هنرمند بادا تنت

رسيده به کام دل روشنت

ازان پس که پيروز گشتی به جنگ

به کار اندرون کرد بايد درنگ

نبايد پراگنده کردن سپاه

بپيمای روز و برآرای گاه

که آن ترک بدپيشه و ريمنست

که هم بدنژادست و هم بدتنست

همان با کلاهست و با دستگاه

همی سر برآرد ز تابنده ماه

مکن هيچ بر جنگ جستن شتاب

به جنگ تو آيد خود افراسياب

گر ايدونک زين روی جيحون کشد

همی دامن خويش در خون کشد

نهاد از بر نامه بر مهر خويش

همانگه فرستاده را خواند پيش

بدو داد و فرمود تا گشت باز

همی تاخت اندر نشيب و فراز

فرستاده نزد سياوش رسيد

چو آن نامه ی شاه ايران بديد

زمين را ببوسيد و دل شاد کرد

ز هر غم دل پاک آزاد کرد

ازان نامه ی شاه چون گشت شاد

بخنديد و نامه بسر بر نهاد

نگه داشت بيدار فرمان اوی

نپيچيد دل را ز پيمان اوی

وزان سو چو گرسيوز شوخ مرد

بيامد بر شاه ترکان چو گرد

بگفت آن سخنهای ناپاک و تلخ

که آمد سپهبد سياوش به بلخ

سپه کش چو رستم سپاهی گران

بسی نامداران و جنگ آوران

ز هر يک ز ما بود پنجاه بيش

سرافراز با گرزه ی گاوميش

پياده به کردار آتش بدند

سپردار با تير و ترکش بدند

نپرد به کردار ايشان عقاب

يکی را سر اندر نيايد بخواب

سه روز و سه شب بود هم زين نشان

غمی شد سر و اسپ گردنکشان

ازيشان کسی را که خواب آمدی

ز جنگش بدانگه شتاب آمدی

بخفتی و آسوده برخاستی

به نوی يکی جنگ آراستی

برآشفت چون آتش افراسياب

که چندش چه گويی ز آرام و خواب

به گرسيوز اندر چنان بنگريد

که گفتی ميانش بخواهد بريد

يکی بانگ برزد براندش ز پيش

کجا خواست راندن برو خشم خويش

بفرمود کز نامداران هزار

بخوانيد وز بزم سازيد کار

سراسر همه دشت پرچين نهيد

به سغد اندر آرايش چين نهيد

بدين سان به شادی گذر کرد روز

چو از چشم شد دور گيتی فروز

به خواب و به آرامش آمد شتاب

بغلتيد بر جامه افراسياب

چو يک پاس بگذشت از تيره شب

چنان چون کسی راز گويد به تب

خروشی برآمد ز افراسياب

بلرزيد بر جای آرام و خواب

پرستندگان تيز برخاستند

خروشيدن و غلغل آراستند

چو آمد به گرسيوز آن آگهی

که شد تيره ديهيم شاهنشهی

به تيزی بيامد به نزديک شاه

ورا ديد بر خاک خفته به راه

به بر در گرفتش بپرسيد زوی

که اين داستان با برادر بگوی

چنين داد پاسخ که پرسش مکن

مگو اين زمان ايچ با من سخن

بمان تا خرد بازيابم يکی

به بر گير و سختم بدار اندکی

زمانی برآمد چو آمد به هوش

جهان ديده با ناله و با خروش

نهادند شمع و برآمد به تخت

همی بود لرزان بسان درخت

بپرسيد گرسيوز نامجوی

که بگشای لب زين شگفتی بگوی

چنين گفت پرمايه افراسياب

که هرگز کسی اين نبيند به خواب

کجا چون شب تيره من ديده ام

ز پير و جوان نيز نشنيد هام

بيابان پر از مار ديدم به خواب

جهان پر ز گرد آسمان پر عقاب

زمين خشک شخی که گفتی سپهر

بدو تا جهان بود ننمود چهر

سراپرده ی من زده بر کران

به گردش سپاهی ز کندآوران

يکی باد برخاستی پر ز گرد

درفش مرا سر نگونسار کرد

برفتی ز هر سو يکی جوی خون

سراپرده و خيمه گشتی نگون

وزان لشکر من فزون از هزار

بريده سران و تن افگنده خوار

سپاهی ز ايران چو باد دمان

چه نيزه به دست و چه تير و کمان

همه نيزهاشان سر آورده بار

وزان هر سواری سری در کنار

بر تخت من تاختندی سوار

سيه پوش و نيزه وران صد هزار

برانگيختندی ز جای نشست

مرا تاختندی همی بسته دست

نگه کردمی نيک هر سو بسی

ز پيوسته پيشم نبودی کسی

مرا پيش کاووس بردی دوان

يکی بادسر نامور پهلوان

يکی تخت بودی چو تابنده ماه

نشسته برو پور کاووس شاه

دو هفته نبودی ورا سال بيش

چو ديدی مرا بسته در پيش خويش

دميدی به کردار غرنده ميغ

ميانم بدو نيم کردی به تيغ

خروشيدمی من فراوان ز درد

مرا ناله و درد بيدار کرد

بدو گفت گرسيوز اين خواب شاه

نباشد جز از کامه ی نيک خواه

همه کام دل باشد و تاج و تخت

نگون گشته بر بدسگال تو بخت

گزارنده ی خواب بايد کسی

که از دانش اندازه دارد بسی

بخوانيم بيدار دل موبدان

از اخترشناسان و از بخردان

هر آنکس کزين دانش آگه بود

پراگنده گر بر در شه بود

شدند انجمن بر در شهريار

بدان تا چرا کردشان خواستار

بخواند و سزاوار بنشاند پيش

سخن راند با هر يک از کم و بيش

چنين گفت با نامور موبدان

که ای پاک دل نيک پی بخردان

گر اين خواب و گفتار من در جهان

ز کس بشنوم آشکار و نهان

يکی را نمانم سر و تن به هم

اگر زين سخن بر لب آرند دم

ببخشيدشان بيکران زر و سيم

بدان تا نباشد کسی زو ببيم

ازان پس بگفت آنچ در خواب ديد

چو موبد ز شاه آن سخنها شنيد

بترسيد و ز شاه زنهار خواست

که اين خواب را کی توان گفت راست

مگر شاه با بنده پيمان کند

زبان را به پاسخ گروگان کند

کزين در سخن هرچ داريم ياد

گشاييم بر شاه و يابيم داد

به زنهار دادن زبان داد شاه

کزان بد ازيشان نبيند گناه

زبان آوری بود بسيار مغز

کجا برگشادی سخنهای نغز

چنين گفت کز خواب شاه جهان

به بيدرای آمد سپاهی گران

يکی شاهزاده به پيش اندرون

جهان ديده با وی بسی رهنمون

بران طالع او را گسی کرد شاه

که اين بوم گردد بما بر تباه

اگر با سياوش کند شاه جنگ

چو ديبه شود روی گيتی به رنگ

ز ترکان نماند کسی پارسا

غمی گردد از جنگ او پادشا

وگر او شود کشته بر دست شاه

به توران نماند سر و تاج و گاه

سراسر پر آشوب گردد زمين

ز بهر سياوش بجنگ و به کين

بدانگاه ياد آيدت راستی

که ويران شود کشور از کاستی

جهاندار گر مرغ گردد بپر

برين چرخ گردان نيابد گذر

برين سان گذر کرد خواهد سپهر

گهی پر ز خشم و گهی پر ز مهر

غمی شد چو بشنيد افراسياب

نکرد ايچ بر جنگ جستن شتاب

به گرسيوز آن رازها برگشاد

نهفته سخنها بسی کرد ياد

که گر من به جنگ سياوش سپاه

نرانم نيايد کسی کينه خواه

نه او کشته آيد به جنگ و نه من

برآسايد از گفت و گوی انجمن

نه کاووس خواهد ز من نيز کين

نه آشوب گيرد سراسر زمين

بجای جهان جستن و کارزار

مبادم بجز آشتی هيچ کار

فرستم به نزديک او سيم و زر

همان تاج و تخت و فراوان گهر

مگر کاين بلاها ز من بگذرد

که ترسم روانم فرو پژمرد

چو چشم زمانه بدوزم به گنج

سزد گر سپهرم نخواهد به رنج

نخواهم زمانه جز آن کاو نوشت

چنان زيست بايد که يزدان سرشت

چو بگذشت نيمی ز گردان سپهر

درخشنده خورشيد بنمود چهر

بزرگان بدرگاه شاه آمدند

پرستنده و با کلاه آمدند

يکی انجمن ساخت با بخردان

هشيوار و کارآزموده ردان

بديشان چنين گفت کز روزگار

نبينم همی بهره جز کارزار

بسا نامداران که بر دست من

تبه شد به جنگ اندرين انجمن

بسی شارستان گشت بيمارستان

بسی بوستان نيز شد خارستان

بسا باغ کان رزمگاه منست

به هر سو نشان سپاه منست

ز بيدادی شهريار جهان

همه نيکوی باشد اندر نهان

نزايد به هنگام در دشت گور

شود بچه ی باز را ديده کور

نپرد ز پستان نخچير شير

شود آب در چشمه ی خويش قير

شود در جهان چشمه ی آب خشک

نگيرد به نافه درون بوی مشک

ز کژی گريزان شود راستی

پديد آيد از هر سوی کاستی

کنون دانش و داد ياد آوريم

بجای غم و رنج داد آوريم

برآسايد از ما زمانی جهان

نبايد که مرگ آيد از ناگهان

دو بهر از جهان زير پای منست

به ايران و توران سرای منست

نگه کن که چندين ز کندآوران

بيارند هر سال باژ گران

گر ايدونک باشيد همداستان

به رستم فرستم يکی داستان

در آشتی با سياووش نيز

بجويم فرستم بی اندازه چيز

سران يک به يک پاسخ آراستند

همی خوبی و راستی خواستند

که تو شهرياری و ما چون رهی

بران دل نهاده که فرمان دهی

همه بازگشتند سر پر ز داد

نيامد کسی را غم و رنج ياد

به گرسيوز آنگه چنين گفت شاه

که ببسيج کار و بيپمای راه

به زودی بساز و سخن را م هايست

ز لشگر گزين کن سواری دويست

به نزد سياووش برخواسته

ز هر چيز گنجی بياراسته

از اسپان تازی به زرين ستام

ز شمشير هندی به زرين نيام

يکی تاج پرگوهر شاهوار

ز گستردنی صد شتروار بار

غلام و کنيزک به بر هم دويست

بگويش که با تو مرا جنگ نيست

بپرسش فراوان و او را بگوی

که ما سوی ايران نکرديم روی

زمين تا لب رود جيحون مراست

به سغديم و اين پادشاهی جداست

همانست کز تور و سلم دلير

زبر شد جهان آن کجا بود زير

از ايرج که بر بيگنه کشته شد

ز مغز بزرگان خرد گشته شد

ز توران به ايران جدايی نبود

که باکين و جنگ آشنايی نبود

ز يزدان بران گونه دارم اميد

که آيد درود و خرام و نويد

برانگيخت از شهر ايران ترا

که بر مهر ديد از دليران ترا

به بخت تو آرام گيرد جهان

شود جنگ و ناخوبی اندر نهان

چو گرسيوز آيد به نزديک تو

به بار آيد آن رای تاريک تو

چنان چون به گاه فريدون گرد

که گيتی ببخشش به گردان سپرد

ببخشيم و آن رای بازآوريم

ز جنگ و ز کين پای بازآوريم

تو شاهی و با شاه ايران بگوی

مگر نرم گردد سر جنگجوی

سخنها همی گوی با پيلتن

به چربی بسی داستانها بزن

برين هم نشان نزد رستم پيام

پرستنده و اسپ و زرين ستام

به نزديک او هم چنين خواسته

ببر تا شود کار پيراسته

جز از تخت زرين که او شاه نيست

تن پهلوان از در گاه نيست

بياورد گرسيوز آن خواسته

که روی زمين زو شد آراسته

دمان تا لب رود جيحون رسيد

ز گردان فرستاده ای برگزيد

بدان تا رساند به شاه آگهی

که گرسيوز آمد بدان فرهی

به کشتی به يکروز بگذاشت آب

بيامد سوی بلخ دل پر شتاب

فرستاده آمد به درگاه شاه

بگفتند گرسيوز آمد به راه

سياوش گو پيلتن را بخواند

وزين داستان چند گونه براند

چو گوسيوز آمد به درگاه شاه

بفرمود تا برگشادند راه

سياووش ورا ديد بر پای خاست

بخنديد و بسيار پوزش بخواست

ببوسيد گرسيوز از دور خاک

رخش پر ز شرم و دلش پر ز باک

سياووش بنشاندش زير تخت

از افراسيابش بپرسيد سخت

چو بنشست گرسيوز از گاه نو

بديد آن سر وافسر شاه نو

به رستم چنين گفت کافراسياب

چو از تو خبر يافت اندر شتاب

يکی يادگاری به نزديک شاه

فرستاد با من کنون در به راه

بفرمود تا پرده برداشتند

به چشم سياووش بگذاشتند

ز دروازه ی شهر تا بارگاه

درم بود و اسپ و غلام و کلاه

کس اندازه نشاخت آنراکه چند

ز دينار و ز تاج و تخت بلند

غلامان همه با کلاه و کمر

پرستنده با ياره و طوق زر

پسند آمدش سخت بگشاد روی

نگه کرد و بشنيد پيغام اوی

تهمتن بدو گفت يک هفته شاد

همی باش تا پاسخ آريم ياد

بدين خواهش انديشه بايد بسی

همان نيز پرسيدن از هر کسی

چو بشنيد گرسيوز پيش بين

زمين را ببوسيد و کرد آفرين

يکی خانه او را بياراستند

به ديبا و خواليگران خواستند

نشستند بيدار هر دو به هم

سگالش گرفتند بر بيش و کم

ازان کار شد پيلتن بدگمان

کزان گونه گرسيوز آمد دمان

طلايه ز هر سو برون تاختند

چنان چون ببايست برساختند

سياوش ز رستم بپرسيد و گفت

که اين راز بيرون کنيد از نهفت

که اين آشتی جستن از بهر چيست

نگه کن که ترياک اين زهر چيست

ز پيوسته ی خون به نزديک اوی

ببين تا کدامند صد نامجوی

گروگان فرستد به نزديک ما

کند روشن اين رای تاريک ما

نبايد که از ما غمی شد ز بيم

همی طبل سازد به زير گليم

چو اين کرده باشيم نزديک شاه

فرستاده بايد يکی نيک خواه

برد زين سخن نزد او آگهی

مگر مغز گرداند از کين تهی

چنين گفت رستم که اينست رای

جزين روی پيمان نيايد بجای

به شبگير گرسيوز آمد بدر

چنان چون بود با کلاه و کمر

بيامد به پيش سياوش زمين

ببوسيد و بر شاه کرد آفرين

سياوش بدو گفت کز کار تو

پرانديشه بودم ز گفتار تو

کنون رای يکسر بران شد درست

که از کينه دل را بخواهيم شست

تو پاسخ فرستی به افراسياب

که از کين اگر شد سرت پر شتاب

کسی کاو ببيند سرانجام بد

ز کردار بد بازگشتش سزد

دلی کز خرد گردد آراسته

يکی گنج گردد پر از خواسته

اگر زير نوش اندرون زهر نيست

دلت را ز رنج و زيان بهر نيست

چو پيمان همی کرد خواهی درست

که آزار و کينه نخواهيم جست

ز گردان که رستم بداند همی

کجا نامشان بر تو خواند همی

بر من فرستی به رسم نوا

که باشد به گفتار تو بر گوا

و ديگر ز ايران زمين هرچ هست

که آن شهرها را تو داری به دست

بپردازی و خود به توران شوی

زمانی ز جنگ و ز کين بغنوی

نباشد جز از راستی در ميان

به کينه نبندم کمر بر ميان

فرستم يکی نامه نزديک شاه

مگر بشتی باز خواند سپاه

برافگند گرسيوز اندر زمان

فرستاده ای چون هژبر دمان

بدو گفت خيره منه سر به خواب

برو تازيان نزد افراسياب

بگويش که من تيز بشتافتم

همی هرچ جستم همه يافتم

گروگان همی خواهد از شهريار

چو خواهی که برگردد از کارزار

فرستاده آمد بدادش پيام

ز شاه و ز گرسيوز نيک نام

چو گفت فرستاده بشنيد شاه

فراوان بپيچيد و گم کرد راه

همی گفت صد تن ز خويشان من

گر ايدونک کم گردد از انجمن

شکست اندر آيد بدين بارگاه

نماند بر من کسی نيک خواه

وگر گويم از من گروگان مجوی

دروغ آيدش سر به سر گفت و گوی

فرستاد بايد بر او نوا

اگر بی گروگان ندارد روا

بران سان که رستم همی نام برد

ز خويشان نزديک صد بر شمرد

بر شاه ايران فرستادشان

بسی خلعت و نيکوی دادشان

بفرمود تا کوس با کره نای

زدند و فروهشت پرده سرای

به خارا و سغد و سمرقند و چاچ

سپيجاب و آن کشور و تخت عاج

تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ

بهانه نجست و فريب و درنگ

چو از رفتنش رستم آگاه شد

روانش ز انديشه کوتاه شد

به نزد سياوش بيامد چو گرد

شنيده سخنها همه ياد کرد

بدو گفت چون کارها گشت راست

چو گرسيوز ار بازگردد رواست

بفرمود تا خلعت آراستند

سليح و کلاه و کمر خواستند

يکی اسپ تازی به زرين ستام

يکی تيغ هندی به زرين نيام

چو گرسيوز آن خلعت شاه ديد

تو گفتی مگر بر زمين ماه ديد

بشد با زبانی پر از آفرين

تو گفتی مگر بر نوردد زمين

سياوش نشست از بر تخت عاج

بياويخته بر سر عاج تاج

همی رای زد با يکی چرب گوی

کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی

ز لشکر همی جست گردی سوار

که با او بسازد دم شهريار

چنين گفت با او گو پيلتن

کزين در که يارد گشادن سخن

همانست کاووس کز پيش بود

ز تندی نکاهد نخواهد فزود

مگر من شوم نزد شاه جهان

کنم آشکارا برو بر نهان

ببرم زمين گر تو فرمان دهی

ز رفتن نبينم همی جز بهی

سياوش ز گفتار او شاد شد

حديث فرستادگان باد شد

سپهدار بنشست و رستم به هم

سخن راند هرگونه از بيش و کم

بفرمود تا رفت پيشش دبير

نوشتن يکی نامه ای بر حرير

نخست آفرين کرد بر دادگر

کزو ديد نيروی و فر و هنر

خداوند هوش و زمان و مکان

خرد پروراند همی با روان

گذر نيست کس را ز فرمان او

کسی کاو بگردد ز پيمان او

ز گيتی نبيند مگر کاستی

بدو باشد افزونی و راستی

ازو باد بر شهريار آفرين

جهاندار وز نامداران گزين

رسيده به هر نيک و بد رای او

ستودن خرد گشته بالای او

رسيدم به بلخ و به خرم بهار

همه شادمان بودم از روزگار

ز من چون خبر يافت افراسياب

سيه شد به چشم اندرش آفتاب

بدانست کش کار دشوار گشت

جهان تيره شد بخت او خوار گشت

بيامد برادرش با خواسته

بسی خوبرويان آراسته

که زنهار خواهد ز شاه جهان

سپارد بدو تاج و تخت مهان

بسنده کند زين جهان مرز خويش

بداند همی پايه و ارز خويش

از ايران زمين بسپرد تيره خاک

بشويد دل از کينه و جنگ پاک

ز خويشان فرستاد صد نزد من

بدين خواهش آمد گو پيلتن

گر او را ببخشد ز مهرش سزاست

که بر مهر او چهر او بر گواست

چو بنوشت نامه يل جنگجوی

سوی شاه کاووس بنهاد روی

وزان روی گرسيوز نيک خواه

بيامد بر شاه توران سپاه

همه داستان سياوش بگفت

که او را ز شاهان کسی نيست جفت

ز خوبی ديدار و کردار او

ز هوش و دل و شرم و گفتار او

دلير و سخ نگوی و گرد و سوار

تو گويی خرد دارد اندر کنار

بخنديد و با او چنين گفت شاه

که چاره به از جنگ ای ني کخواه

و ديگر کزان خوابم آمد نهيب

ز بالا بديدم نشان نشيب

پر از درد گشتم سوی چاره باز

بدان تا نبينم نشيب و فراز

به گنج و درم چاره آراستم

کنون شد بران سان که من خواستم

وزان روی چون رستم شيرمرد

بيامد بر شاه ايران چو گرد

به پيش اندر آمد بکش کرده دست

برآمده سپهبد ز جای نشست

بپرسيد و بگرفتش اندر کنار

ز فرزند و از گردش روزگار

ز گردان و از رزم و کار سپاه

وزان تا چرا بازگشت او ز راه

نخست از سياوش زبان برگشاد

ستودش فراوان و نامه بداد

چو نامه برو خواند فرخ دبير

رخ شهريار جهان شد قير

به رستم چنين گفت گيرم که اوی

جوانست و بد نارسيده بروی

چو تو نيست اندر جهان سر به سر

به جنگ از تو جويند شيران هنر

نديدی بديهای افراسياب

که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب

مرا رفت بايست کردم درنگ

مرا بود با او سری پر ز جنگ

نرفتم که گفتند ز ايدر مرو

بمان تا بسيچد جهاندار نو

چو بادافره ی ايزدی خواست بود

مکافات بدها بدی خواست بود

شما را بدان مردری خواسته

بدان گونه بر شد دل آراسته

کجا بستد از هر کسی ب یگناه

بدان تا بپيچيدتان دل ز راه

به صد ترک بيچاره و بدنژاد

که نام پدرشان نداريد ياد

کنون از گروگان کی انديشد او

همان پيش چشمش همان خاک کو

شما گر خرد را بسيچيد کار

نه من سيرم از جنگ و از کارزار

به نزد سياوش فرستم کنون

يکی مرد پردانش و پرفسون

بفرمايمش کتشی کن بلند

ببند گران پای ترکان ببند

برآتش بنه خواسته هرچ هست

نگر تا نيازی به يک چيز دست

پس آن بستگان را بر من فرست

که من سر بخواهم ز تن شان گسست

تو با لشکر خويش سر پر ز جنگ

برو تا به درگاه او بی درنگ

همه دست بگشای تا يکسره

چو گرگ اندر آيد به پيش بره

چو تو سازگيری بد آموختن

سپاهت کند غارت و سوختن

بيايد بجنگ تو افراسياب

چو گردد برو ناخوش آرام و خواب

تهمتن بدو گفت کای شهريار

دلت را بدين کار غمگين مدار

سخن بشنو از من تو ای شه نخست

پس آنگه جهان زير فرمان تست

تو گفتی که بر جنگ افراسياب

مران تيز لشکر بران روی آب

بمانيد تا او بيايد به جنگ

که او خود شتاب آورد بی درنگ

ببوديم يک چند در جنگ سست

در آشتی او گشاد از نخست

کسی کاشتی جويد و سور و بزم

نه نيکو بود پيش رفتن برزم

و ديگر که پيمان شکستن ز شاه

نباشد پسنديده ی نيک خواه

سياوش چو پيروز بودی بجنگ

برفتی بسان دلاور پلنگ

چه جستی جز از تخت و تاج و نگين

تن آسانی و گنج ايران زمين

همه يافتی جنگ خيره مجوی

دل روشنت به آب تيره مشوی

گر افراسياب اين سخنها که گفت

به پيمان شکستن بخواهد نهفت

هم از جنگ جستن نگشتيم سير

بجايست شمشير و چنگال شير

ز فرزند پيمان شکستن مخواه

مکن آنچ نه اندر خورد با کلاه

نهانی چرا گفت بايد سخن

سياوش ز پيمان نگردد ز بن

وزين کار کانديشه کردست شاه

بر آشوبد اين نامور پيشگاه

چو کاووس بشنيد شد پر ز خشم

برآشفت زان کار و بگشاد چشم

به رستم چنين گفت شاه جهان

که ايدون نماند سخن در نهان

که اين در سر او تو افگنده ای

چنين بيخ کين از دلش کنده ای

تن آسانی خويش جستی برين

نه افروزش تاج و تخت و نگين

تو ايدر بمان تا سپهدار طوس

ببندد برين کار بر پيل کوس

من اکنون هيونی فرستم به بلخ

يکی نامه ی با سخنهای تلخ

سياوش اگر سر ز پيمان من

بپيچد نيايد به فرمان من

بطوس سپهبد سپارد سپاه

خود و ويژگان باز گردد به راه

ببيند ز من هرچ اندر خورست

گر او را چنين داوری در سرست

غمی گشت رستم به آواز گفت

که گردون سر من بيارد نهفت

اگر طوس جنگی تر از رستم است

چنان دان که رستم ز گيتی کم است

بگفت اين و بيرون شد از پيش اوی

پر از خشم چشم و پر آژنگ روی

هم اندر زمان طوس را خواند شاه

بفرمود لشکر کشيدن به راه

چو بيرون شد از پيش کاووس طوس

بفرمود تا لشکر و بوق و کوس

بسازند و آرايش ره کنند

وزان رزمگه راه کوته کنند

هيونی بياراست کاووس شاه

بفرمود تا بازگردد به راه

نويسنده ی نامه را پيش خواند

به کرسی زر پيکرش برنشاند

يکی نامه فرمود پر خشم و جنگ

زبان تيز و رخساره چون بادرنگ

نخست آفرين کرد بر کردگار

خداوند آرامش و کارزار

خداوند بهرام و کيوان و ماه

خداوند نيک و بد و فر و جاه

بفرمان اويست گردان سپهر

ازو بازگسترده هرجای مهر

ترا ای جوان تندرستی و بخت

هميشه بماناد با تاج و تخت

اگر بر دلت رای من تيره گشت

ز خواب جوانی سرت خيره گشت

شنيدی که دشمن به ايران چه کرد

چو پيروز شد روزگار نبرد

کنون خيره آزرم دشمن مجوی

برين بارگه بر مبر آبروی

منه با جوانی سر اندر فريب

گر از چرخ گردان نخواهی نهيب

که من زان فريبنده گفتار او

بسی بازگشتم ز پيکار او

ترا گر فريبد نباشد شگفت

مرا از خود اندازه بايد گرفت

نرفت ايچ با من سخن ز آشتی

ز فرمان من روی برگاشتی

همان رستم از گنج آراسته

نخواهد شدن سير از خواسته

ازان مردری تاج شاهنشهی

ترا شد سر از جنگ جستن تهی

در بی نيازی به شمشير جوی

به کشور بود شاه را آبروی

چو طوس سپهبد رسد پيش تو

بسازد چو بايد کم و بيش تو

گروگان که داری به بند گران

هم اندر زمان بارکن بر خران

پرستار وز خواسته هرچ هست

به زودی مر آن را به درگه فرست

تو شوکين و آويختن را بساز

ازين در سخن ها مگردان دراز

چو تو ساز جنگ شبيخون کنی

ز خاک سيه رود جيحون کنی

سپهبد سراندر نيارد به خواب

بيايد به جنگ تو افراسياب

و گر مهر داری بران اهرمن

نخواهی که خواندت پيمان شکن

سپه طوس رد را ده و بازگرد

نه ای مرد پرخاش روز نبرد

تو با خوبرويان برآميختی

به بزم اندر از رزم بگريختی

نهادند بر نامه بر مهر شاه

هيون پر برآورد و ببريد راه

چو نامه به نزد سياووش رسيد

بران گونه گفتار ناخوب ديد

فرستاده را خواند و پرسيد چست

ازو کرد يکسر سخنها درست

بگفت آنک با پيلتن رفته بود

ز طوس و ز کاووس کاشفته بود

سياوش چو بشنيد گفتار اوی

ز رستم غمی گشت و برتافت روی

ز کار پدر دل پرانديشه کرد

ز ترکان و از روزگار نبرد

همی گفت صد مرد ترک و سوار

ز خويشان شاهی چنين نامدار

همه نيک خواه و همه ب یگناه

اگرشان فرستم به نزديک شاه

نپرسد نه انديشد از کارشان

همانگه کند زنده بر دارشان

به نزديک يزدان چه پوزش برم

بد آيد ز کار پدر بر سرم

ور ايدونک جنگ آورم بی گناه

چنان خيره با شاه توران سپاه

جهاندار نپسندد اين بد ز من

گشايند بر من زبان انجمن

وگر بازگردم به نزديک شاه

به طوس سپهبد سپارم سپاه

ازو نيز هم بر تنم بد رسد

چپ و راست بد بينم و پيش بد

نيايد ز سودابه خود جز بدی

ندانم چه خواهد رسيد ايزدی

دو تن را ز لشکر ز کندآوران

چو بهرام و چون زنگه ی شاوران

بران رازشان خواند نزديک خويش

بپرداخت ايوان و بنشاند پيش

که رازش به هم بود با هر دو تن

ازان پس که رستم شد از انجمن

بديشان چنين گفت کز بخت بد

فراوان همی بر تنم بد رسد

بدان مهربانی دل شهريار

بسان درختی پر از برگ و بار

چو سودابه او را فريبنده گشت

تو گفتی که زهر گزاينده گشت

شبستان او گشت زندان من

غمی شد دل و بخت خندان من

چنين رفت بر سر مرا روزگار

که با مهر او آتش آورد بار

گزيدم بدان شوربختيم جنگ

مگر دور مانم ز چنگ نهنگ

به بلخ اندرون بود چندان سپاه

سپهبد چو گرسيوز کينه خواه

نشسته به سغد اندرون شهريار

پر از کينه با تيغ زن صدهزار

برفتيم بر سان باد دمان

نجستيم در جنگ ايشان زمان

چو کشور سراسر بپرداختند

گروگان و آن هديه ها ساختند

همه موبدان آن نمودند راه

که ما بازگرديم زين رزم گاه

پسندش نيامد همی کار من

بکوشد به رنج و به آزار من

به خيره همی جنگ فرمايدم

بترسم که سوگند بگزايدم

وراگر ز بهر فزونيست جنگ

چو گنج آمد و کشور آمد به چنگ

چه بايد همی خيره خون ريختن

چنين دل به کين اندر آويختن

همی سر ز يزدان نبايد کشيد

فراوان نکوهش ببايد شنيد

دو گيتی همی برد خواهد ز من

بمانم به کام دل اهرمن

نزادی مرا کاشکی مادرم

وگر زاد مرگ آمدی بر سرم

که چندين بلاها ببايد کشيد

ز گيتی همی زهر بايد چشيد

بدين گونه پيمان که من کرده ام

به يزدان و سوگندها خورده ام

اگر سر بگردانم از راستی

فراز آيد از هر سوی کاستی

پراگنده شد در جهان اين سخن

که با شاه ترکان فگنديم بن

زبان برگشايند هر کس به بد

به هرجای بر من چنان چون سزد

به کين بازگشتن بريدن ز دين

کشيدن سر از آسمان و زمين

چنين کی پسندد ز من کردگار

کجا بر دهد گردش روزگار

شوم کشوری جويم اندر جهان

که نامم ز کاووس ماند نهان

که روشن زمانه بران سان بود

که فرمان دادار گيهان بود

سری کش نباشد ز مغز آگهی

نه از بتری باز داند بهی

قباد آمد و رفت و گيتی سپرد

ورا نيز هم رفته بايد شمرد

تو ای نامور زنگه شاوران

بيارای تن را به رنج گران

برو تا به درگاه افرسياب

درنگی مباش و منه سر به خواب

گروگان و اين خواسته هرچ هست

ز دينار و ز تاج و تخت نشست

ببر همچنين جمله تا پيش اوی

بگويش که ما را چه آمد به روی

بفرمود بهرام گودرز را

که اين نامور لشکر و مرز را

سپردم ترا گنج و پيلان کوس

بمان تا بيايد سپهدار طوس

بدو ده تو اين لشکر و خواسته

همه کارها يکسر آراسته

يکايک برو بر شمر هرچ هست

ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست

چو بهرام بشنيد گفتار اوی

دلش گشت پيچان به تيمار اوی

بباريد خون زنگه ی شاوران

بنفريد بر بوم هاماوران

پر از غم نشستند هر دو به هم

روانشان ز گفتار او شد دژم

بدو باز گفتند کاين رای نيست

ترا بی پدر در جهان جای نيست

يکی نامه بنويس نزديک شاه

دگر باره زو پيلتن را بخواه

اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز

مکن خيره انديشه ی دل دراز

مگردان به ما بر دژم روزگار

چو آمد درخت بزرگی به بار

نپذرفت زان دو خردمند پند

دگرگونه بد راز چرخ بلند

چنين داد پاسخ که فرمان شاه

برانم که برتر ز خورشيد و ماه

وليکن به فرمان يزدان دلير

نباشد ز خاشاک تا پيل و شير

کسی کاو ز فرمان يزدان بتافت

سراسيمه شد خويشتن را نيافت

همی دست يازيد بايد به خون

به کين دو کشور بدن رهنمون

وزان پس که داند کزين کارزار

کرا برکشد گردش روزگار

ز بهر نوا هم بيازارد او

سخنهای گم کرده بازآرد او

همان خشم و پيگار بار آورد

سرشک غم اندر کنار آورد

اگر تيره تان شد دل از کار من

بپيچيد سرتان ز گفتار من

فرستاده خود باشم و رهنمای

بمانم برين دشت پرده سرای

سياوش چو پاسخ چنين داد باز

بپژمرد جان دو گردن فراز

ز بيم جداييش گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

همی ديد چشم بد روزگار

که اندر نهان چيست با شهريار

نخواهد بدن نيز ديدار او

ازان چشم گريان شد از کار او

چنين گفت زنگه که ما بند هايم

به مهر سپهبد دل آگند هايم

فدای تو بادا تن و جان ما

چنين باد تا مرگ پيمان ما

چو پاسخ چنين يافت از نيکخواه

چنين گفت با زنگه بيدار شاه

که رو شاه توران سپه را بگوی

که زين کار ما را چه آمد بروی

ازين آشتی جنگ بهر منست

همه نوش تو درد و زهر منست

ز پيمان تو سر نگردد تهی

وگر دور مانم ز تخت مهی

جهاندار يزدان پناه منست

زمين تخت و گردون کلاه منست

و ديگر که بر خيره ناکرده کار

نشايست رفتن بر شهريار

يکی راه بگشای تا بگذرم

بجايی که کرد ايزد آبشخورم

يکی کشوری جويم اندر جهان

که نامم ز کاووس ماند نهان

ز خوی بد او سخن نشنوم

ز پيگار او يک زمان بغنوم

بشد زنگه با نامور صد سوار

گروگان ببرد از در شهريار

چو در شهر سالار ترکان رسيد

خروش آمد و ديده بانش بديد

پذيره شدش نامداری بزرگ

کجا نام او بود جنگی طورگ

چو زنگه بيامد به نزديک شاه

سپهدار برخاست از پيشگاه

گرفتش به بر تنگ و بنواختش

گرامی بر خويش بنشاختش

چو بنشست با شاه پيغام داد

سراسر سخنها بدو کرد ياد

چو بشنيد پيچان شد افراسياب

دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب

بفرمود تا جايگه ساختند

ورا چون سزا بود بنواختند

چو پيران بيامد تهی کرد جای

سخن رفت با نامور کدخدای

ز کاووس وز خام گفتار او

ز خوی بد و رای و پيگار او

همی گفت و رخساره کرده دژم

ز کار سياووش دل پر ز غم

فرستادن زنگه ی شاوران

همه ياد کرد از کران تا کران

بپرسيد کاين را چه درمان کنيم

وزين چاره جستن چه پيمان کنيم

بدو گفت پيران که ای شهريار

انوشه بدی تا بود روزگار

تو از ما به هر کار داناتری

ببايستها بر تواناتری

گمان و دل و دانش و رای من

چنينست انديشه بر جای من

که هر کس که بر نيکوی در جهان

توانا بود آشکار و نهان

ازين شاهزاده نگيرند باز

زگنج و ز رنج آنچ آيد فراز

من ايدون شنيدم که اندر جهان

کسی نيست مانند او از مهان

به بالا و ديدار و آهستگی

به فرهنگ و رای و به شايستگی

هنر با خرد نيز بيش از نژاد

ز مادر چنو شاهزاده نزاد

بديدن کنون از شنيدن بهست

گرانمايه و شاهزاد و مهست

وگر خود جز اينش نبودی هنر

که از خون صد نامور با پدر

برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه

همی از تو جويد بدين گونه راه

نه نيکو نمايد ز راه خرد

کزين کشور آن نامور بگذرد

ترا سرزنش باشد از مهتران

سر او همان از تو گردد گران

و ديگر که کاووس شد پيرسر

ز تخت آمدش روزگار گذر

سياوش جوانست و با فرهی

بدو ماند آيين و تخت مهی

اگر شاه بيند به رای بلند

نويسد يکی نام هی سودمند

چنان چون نوازنده فرزند را

نوازد جوان خردمند را

يکی جای سازد بدين کشورش

بدارد سزاوار اندر خورش

بر آيين دهد دخترش را بدوی

بداردش با ناز و با آبروی

مگر کاو بماند به نزديک شاه

کند کشور و بومت آرامگاه

و گر باز گردد سوی شهريار

ترا بهتری باشد از روزگار

سپاسی بود نزد شاه زمين

بزرگان گيتی کنند آفرين

برآسايد از کين دو کشور مگر

اگر آردش نزد ما دادگر

ز داد جهان آفرين اين سزاست

که گردد زمانه بدين جنگ راست

چو سالار گفتار پيران شنيد

چنان هم همه بودنيها بديد

پس انديشه کرد اندر آن يک زمان

همی داشت بر نيک و بد بر گمان

چنين داد پاسخ به پيران پير

که هست اينک گفتی همه دلپذير

وليکن شنيدم يکی داستان

که باشد بدين رای همداستان

که چون بچه ی شير نر پروری

چو دندان کند تيز کيفر بری

چو با زور و با چنگ برخيزد او

به پروردگار اندر آويزد او

بدو گفت پيران کاندر خرد

يکی شاه کندآوران بنگرد

کسی کز پدر کژی و خوی بد

نگيرد ازو بدخويی کی سزد

نبينی که کاووس ديرينه گشت

چو ديرينه گشت او ببايد گذشت

سياوش بگيرد جهان فراخ

بسی گنج بی رنج و ايوان و کاخ

دو کشور ترا باشد و تاج و تخت

چنين خود که يابد مگر نيک بخت

چو بشنيد افراسياب اين سخن

يکی رای با دانش افگند بن

دبير جهان ديده را پيش خواند

زبان برگشاد و سخن برفشاند

نخستين که بر خامه بنهاد دست

به عنبر سر خامه را کرد مست

جهان آفرين را ستايش گرفت

بزرگی و دانش نمايش گرفت

کجا برترست از مکان و زمان

بدو کی رسد بندگی را گمان

خداوند جانست و آن خرد

خردمند را داد او پرورد

ازو باد بر شاهزاده درود

خداوند گوپال و شمشير و خود

خداوند شرم و خداوند باک

ز بيداد و کژی دل و دست پاک

شنيدم پيام از کران تا کران

ز بيدار دل زنگه ی شاوران

غمی شد دلم زانک شاه جهان

چنين تيز شد با تو اندر نهان

وليکن به گيتی بجز تاج و تخت

چه جويد خردمند بيدار بخت

ترا اين همه ايدر آراستست

اگر شهرياری و گر خواستست

همه شهر توران برندت نماز

مرا خود به مهر تو باشد نياز

تو فرزند باشی و من چون پدر

پدر پيش فرزند بسته کمر

چنان دان که کاووس بر تو به مهر

بران گونه يک روز نگشاد چهر

کجا من گشايم در گنج بست

سپارم به تو تاج و تخت نشست

بدارمت بی رنج فرزندوار

به گيتی تو مانی زمن يادگار

چو از کشورم بگذری در جهان

نکوهش کنندم کهان و مهان

وزين روی دشوار يابی گذر

مگر ايزدی باشد آيين و فر

بدين راه پيدا نبينی زمين

گذر کرد بايد به دريای چين

ازين کرد يزدان ترا بی نياز

هم ايدر بباش و به خوبی بناز

سپاه و در گنج و شهر آن تست

به رفتن بهانه نبايدت جست

چو رای آيدت آشتی با پدر

سپارم ترا تاج و زرين کمر

که ز ايدر به ايران شوی با سپاه

ببندم به دلسوزگی با تو راه

نماند ترا با پدر جنگ دير

کهن شد سرش گردد از جنگ سير

گر آتش ببيند پی شصت و پنج

رسد آتش از باد پيری به رنج

ترا باشد ايران و گنج و سپاه

ز کشور به کشور رساند کلاه

پذيرفتم از پاک يزدان که من

بکوشم به خوبی به جان و به تن

نفرمايم و خود نسازم به بد

به انديشه دل را نيازم به بد

چو نامه به مهر اندر آورد شاه

بفرمود تا زنگه ی نيک خواه

به زودی به رفتن ببندد کمر

يکی خلعت آراست با سيم و زر

يکی اسپ بر سر ستام گران

بيامد دمان زنگه ی شاوران

چو نزديک تخت سياوش رسيد

بگفت آنچ پرسيد و بشنيد و ديد

سياوش به يک روی زان شاد شد

به ديگر پر از درد و فرياد شد

که دشمن همی دوست بايست کرد

ز آتش کجا بردمد باد سرد

يکی نامه بنوشت نزد پدر

همه ياد کرد آنچ بد در به در

که من با جوانی خرد يافتم

بهر نيک و بد نيز بشتافتم

از آن زن يکی مغز شاه جهان

دل من برافروخت اندر نهان

شبستان او درد من شد نخست

ز خون دلم رخ ببايست شست

ببايست بر کوه آتش گذشت

مرا زار بگريست آهو به دشت

ازان ننگ و خواری به جنگ آمدم

خرامان به چنگ نهنگ آمدم

دو کشور بدين آشتی شاد گشت

دل شاه چون تيغ پولاد گشت

نيايد همی هيچ کارش پسند

گشادن همان و همان بود بند

چو چشمش ز ديدار من گشت سير

بر سير ديده نباشند دير

ز شادی مبادا دل او رها

شدم من ز غم در دم اژدها

ندانم کزين کار بر من سپهر

چه دارد به راز اندر از کين و مهر

ازان پس بفرمود بهرام را

که اندر جهان تازه کن کام را

سپردم ترا تاج و پرده سرای

همان گنج آگنده و تخت و جای

درفش و سواران و پيلان کوس

چو ايدر بيايد سپهدار طوس

چنين هم پذيرفته او را سپار

تو بيدار دل باش و به روزگار

ز ديده بباريد خوناب زرد

لب رادمردان پر از باد سرد

ز لشکر گزين کرد سيصد سوار

همه گرد و شايست هی کارزار

صد اسپ گزيده به زرين ستام

پرستار و زرين کمر صد غلام

بفرمود تا پيش او آورند

سليح و ستام و کمر بشمرند

درم نيز چندان که بودش به کار

ز دينار وز گوهر شاهوار

ازان پس گرانمايگان را بخواند

سخنهای بايسته چندی براند

چنين گفت کز نزد افراسياب

گذشتست پيران بدين روی آب

يکی راز پيغام دارد به من

که ايمن به دويست از انجمن

همی سازم اکنون پذيره شدن

شما را هم ايدر ببايد بدن

همه سوی بهرام داريد روی

مپيچد دل را ز گفتار اوی

همی بوسه دادند گردان زمين

بران خوب سالار باآفرين

چو خورشيد تابنده بنمود پشت

هوا شد سياه و زمين شد درشت

سياووش لشکر به جيحون کشيد

به مژگان همی از جگر خون کشيد

چو آمد به ترمذ درون بام و کوی

بسان بهاران پر از رنگ و بوی

چنان بد همه شهرها تا به چاچ

تو گفتی عروسيست باطوق و تاج

به هر منزلی ساخته خوردنی

خورشهای زيبا و گستردنی

چنين تا به قچقار باشی براند

فرود آمد آنجا و چندی بماند

چو آگاهی آمد پذيره شدند

همه سرکشان با تبيره شدند

ز خويشان گزين کرد پيران هزار

پذيره شدن را برآراست کار

بياراسته چار پيل سپيد

سپه را همه داد يکسر نويد

يکی برنهاده ز پيروزه تخت

درفشنده مهدی بسان درخت

سرش ماه زرين و بومش بنفش

به زر بافته پرنيايی درفش

ابا تخت زرين سه پيل دگر

صد از ماه رويان زرين کمر

سپاهی بران سان که گفتی سپهر

بياراست روی زمين را به مهر

صد اسپ گرانمايه با زين زر

به ديبا بياراسته سر به سر

سياووش بشنيد کامد سپاه

پذيره شدن را بياراست شاه

درفش سپهدار پيران بديد

خروشيدن پيل و اسپان شنيد

بشد تيز و بگرفتش اندر کنار

بپرسيدش از نامور شهريار

بدو گفت کای پهلوان سپاه

چرا رنجه کردی روان را به راه

همه بردل انديشه اين بد نخست

که بيند دو چشمم ترا تندرست

ببوسيد پيران سر و پای او

همان خوب چهر دلارای او

چنين گفت کای شهريار جوان

مراگر بخواب اين نمودی روان

ستايش کنم پيش يزدان نخست

چو ديدم ترا روشن و تندرست

ترا چون پدر باشد افراسياب

همه بنده باشيم زين روی آب

ز پيوستگان هست بيش از هزار

پرستندگانند با گوشوار

تو بی کام دل هيچ دم بر مزن

ترا بنده باشد همی مرد و زن

مراگر پذيری تو با پير سر

ز بهر پرستش ببندم کمر

برفتند هر دو به شادی به هم

سخن ياد کردند بر بيش و کم

همه ره ز آوای چنگ و رباب

همی خفته را سر برآمد ز خواب

همی خاک مشکين شد از مشک و زر

همی اسپ تازی برآورد پر

سياوش چو آن ديد آب از دو چشم

بباريد و ز انديشه آمد به خشم

که ياد آمدش بوم زابلستان

بياراسته تا به کابلستان

همان شهر ايرانش آمد به ياد

همی برکشيد از جگر سرد باد

ز ايران دلش ياد کرد و بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

ز پيران بپيچيد و پوشيد روی

سپهبد بديد آن غم و درد اوی

بدانست کاو را چه آمد بياد

غمی گشت و دندان به لب بر نهاد

به قچقار باشی فرود آمدند

نشستند و يکبار دم بر زدند

نگه کرد پيران به ديدار او

نشست و بر و يال و گفتار او

بدو در دو چشمش همی خيره ماند

همی هر زمان نام يزدان بخواند

بدو گفت کای نامور شهريار

ز شاهان گيتی توی يادگار

سه چيزست بر تو که اندر جهان

کسی را نباشد ز تخم مهان

يکی آنک از تخمه ی کيقباد

همی از تو گيرند گويی نژاد

و ديگر زبانی بدين راستی

به گفتار نيکو بياراستی

سه ديگر که گويی که از چهر تو

ببارد همی بر زمين مهر تو

چنين داد پاسخ سياووش بدوی

که ای پير پاکيزه و راس تگوی

خنيده به گيتی به مهر و وفا

ز آهرمنی دور و دور از جفا

گر ايدونک با من تو پيمان کنی

شناسم که پيان من مشکنی

گر از بودن ايدر مرا نيکويست

برين کرده ی خود نبايد گريست

و گر نيست فرمای تا بگذرم

نمايی ره کشوری ديگرم

بدو گفت پيران که منديش زين

چو اندر گذشتی ز ايران زمين

مگردان دل از مهر افراسياب

مکن هيچ گونه برفتن شتاب

پراگنده نامش به گيتی بديست

وليکن جز اينست مرد ايزديست

خرد دارد و رای و هوش بلند

به خيره نيايد به راه گزند

مرا نيز خويشيست با او به خون

همش پهلوانم همش رهنمون

همانا برين بوم و بر صد هزار

به فرمان من بيش باشد سوار

همم بوم و بر هست و هم گوسفند

هم اسپ و سليح و کمان و کمند

مرا بی نيازيست از هر کسی

نهفته جزين نيز هستم بسی

فدای تو بادا همه هرچ هست

گر ايدونک سازی به شادی نشست

پذيرفتم از پاک يزدان ترا

به رای و دل هوشمندان ترا

که بر تو نيايد ز بدها گزند

نداند کسی راز چرخ بلند

مگر کز تو آشوب خيزد به شهر

بياميزی از دور ترياک و زهر

سياووش بدان گفتها رام شد

برافروخت و اندر خور جام شد

بخوردن نشستند يک با دگر

سياوش پسر گشت و پيران پدر

برفتند با خنده و شادمان

به ره بر نجستند جايی زمان

چنين تا رسيدند در شهر گنگ

کزان بود خرم سرای درنگ

پياده به کوی آمد افراسياب

از ايوان ميان بسته و پر شتاب

سياوش چو او را پياده بديد

فرود آمد از اسپ و پيشش دويد

گرفتند مر يکدگر را به بر

بسی بوس دادند بر چشم و سر

ازان پس چنين گفت افراسياب

که گردان جهان اندر آمد به خواب

ازين پس نه آشوب خيزد نه جنگ

به آبشخور آيند ميش و پلنگ

برآشفت گيتی ز تور دلير

کنون روی گيتی شد از جنگ سير

دو کشور سراسر پر از شور بود

جهان را دل از آشتی کور بود

به تو رام گردد زمانه کنون

برآسايد از جنگ وز جوش خون

کنون شهر توران ترا بنده اند

همه دل به مهر تو آگند هاند

مرا چيز با جان همی پيش تست

سپهبد به جان و به تن خويش تست

سياوش برو آفرين کرد سخت

که از گوهر تو مگر داد بخت

سپاس از خدای جهان آفرين

کزويست آرام و پرخاش و کين

سپهدار دست سياوش به دست

بيامد به تخت مهی بر نشست

به روی سياوش نگه کرد و گفت

که اين را به گيتی کسی نيست جفت

نه زين گونه مردم بود در جهان

چنين روی و بالا و فر و مهان

ازان پس به پيران چنين گفت رد

که کاووس تندست و اندک خرد

که بشکيبد از روی چونين پسر

چنين برز بالا و چندين هنر

مرا ديده از خوب ديدار او

بماندست دل خيره از کار او

که فرزند باشد کسی را چنين

دو ديده بگرداند اندر زمين

از ايوانها پس يکی برگزيد

همه کاخ زربفتها گستريد

يکی تخت زرين نهادند پيش

همه پايها چون سر گاوميش

به ديبای چينی بياراستند

فراوان پرستندگان خواستند

بفرمود پس تا رود سوی کاخ

بباشد به کام و نشيند فراخ

سياوش چو در پيش ايوان رسيد

سر طاق ايوان به کيوان رسيد

بيامد بران تخت زر بر نشست

هشيوار جان اندر انديشه بست

چو خوان سپهبد بياراستند

کس آمد سياووش را خواستند

ز هر گونه ای رفت بر خوان سخن

همه شادمانی فگندند بن

چو از خوان سالار برخاستند

نشستنگه می بياراستند

برفتند با رود و رامشگران

بباده نشستند يکسر سران

بدو داد جان و دل افراسياب

همی بی سياوش نيامدش خواب

همی خورد می تا جهان تيره شد

سرميگساران ز می خيره شد

سياوش به ايوان خراميد شاد

به مستی ز ايران نيامدش ياد

بدان شب هم اندر بفرمود شاه

بدان کس که بودند بر بزمگاه

چنين گفت با شيده افراسياب

که چون سر برآرد سياوش ز خواب

تو با پهلوانان و خويشان من

کسی کاو بود مهتر انجمن

به شبگير با هديه و با غلام

گرانمايه اسپان زرين ستام

ز لشکر همی هر کسی با نثار

ز دينار وز گوهر شاهوار

ازين گونه پيش سياوش روند

هشيوار و بيدار و خامش روند

فراوان سپهبد فرستاد چيز

بدين گونه يک هفته بگذشت نيز

شبی با سياوش چنين گفت شاه

که فردا بسازيم هر دو پگاه

که با گوی و چوگان به ميدان شويم

زمانی بتازيم و خندان شويم

ز هر کس شنيدم که چوگان تو

نبينند گردان به ميدان تو

تو فرزند مايی و زيبای گاه

تو تاج کيانی و پشت سپاه

بدو گفت شاها انوشه بدی

روان را به ديدار توشه بدی

همی از تو جويند شاهان هنر

که يابد به هرکار بر تو گذر

مرا روز روشن به ديدار تست

همی از تو خواهم بد و نيک جست

به شبگير گردان به ميدان شدند

گرازان و تازان و خندان شدند

چنين گفت پس شاه توران بدوی

که ياران گزينيم در زخم گوی

تو باشی بدان روی و زين روی من

بدو نيم هم زين نشان انجمن

سياوش بدو گفت کای شهريار

کجا باشدم دست و چوگان به کار

برابر نيارم زدن با تو گوی

به ميدان هم آورد ديگر بجوی

چو هستم سزاوار يار توام

برين پهن ميدان سوار توام

سپهبد ز گفتار او شاد شد

سخن گفتن هر کسی باد شد

به جان و سر شاه کاووس گفت

که با من تو باشی ه مآورد و جفت

هنر کن به پيش سواران پديد

بدان تا نگويند کاو بد گزيد

کنند آفرين بر تو مردان من

شگفته شود روی خندان من

سياوش بدو گفت فرمان تراست

سواران و ميدان و چوگان تراست

سپهبد گزين کرد کلباد را

چو گرسيوز و جهن و پولاد را

چو پيران و نستيهن جنگجوی

چو هومان که بردارد از آب گوی

به نزد سياووش فرستاد يار

چو رويين و چون شيد هی نامدار

دگر اندريمان سوار دلير

چو ارجاسپ اسپ افگن نره شير

سياوش چنين گفت کای نامجوی

ازيشان که يارد شدن پيش گوی

همه يار شاهند و تنها منم

نگهبان چوگان يکتا منم

گر ايدونک فرمان دهد شهريار

بيارم به ميدان ز ايران سوار

مرا يار باشند بر زخم گوی

بران سان که آيين بود بر دو روی

سپهبد چو بشنيد زو داستان

بران داستان گشت هم داستان

سياوش از ايرانيان هفت مرد

گزين کرد شايسته ی کارکرد

خروش تبيره ز ميدان بخاست

همی خاک با آسمان گشت راست

از آوای سنج و دم کره نای

تو گفتی بجنبيد ميدان ز جای

سياووش برانگيخت اسپ نبرد

چو گوی اندر آمد به پيشش به گرد

بزد هم چنان چون به ميدان رسيد

بران سان که از چشم شد ناپديد

بفرمود پس شهريار بلند

که گويی به نزد سياوش برند

سياوش بران گوی بر داد بوس

برآمد خروشيدن نای و کوس

سياوش به اسپی دگر برنشست

بيانداخت آن گوی خسرو به دست

ازان پس به چوگان برو کار کرد

چنان شد که با ماه ديدار کرد

ز چوگان او گوی شد ناپديد

تو گفتی سپهرش همی برکشيد

ازان گوی خندان شد افراسياب

سر نامداران برآمد ز خواب

به آواز گفتند هرگز سوار

نديديم بر زين چنين نامدار

ز ميدان به يکسو نهادند گاه

بيامد نشست از برگاه شاه

سياووش بنشست با او به تخت

به ديدار او شاد شد شاه سخت

به لشگر چنين گفت پس نامجوی

که ميدان شما را و چوگان و گوی

همی ساختند آن دو لشکر نبرد

برآمد همی تا به خورشيد گرد

چو ترکان به تندی بياراستند

همی بردن گوی را خواستند

ربودند ايرانيان گوی پيش

بماندند ترکان ز کردار خويش

سياووش غمی گشت ز ايرانيان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

که ميدان بازيست گر کارزار

برين گردش و بخشش روزگار

چو ميدان سرآيد بتابيد روی

بديشان سپاريد يک بار گوی

سواران عنانها کشيدند نرم

نکردند زان پس کسی اسپ گرم

يکی گوی ترکان بينداختند

به کردار آتش همی تاختند

سپهبد چو آواز ترکان شنود

بدانست کان پهلوانی چه بود

چنين گفت پس شاه توران سپاه

که گفتست با من يکی نيک خواه

که او را ز گيتی کسی نيست جفت

به تير و کمان چون گشايد دو سفت

سياوش چو گفتار مهتر شنيد

ز قربان کمان کی برکشيد

سپهبد کمان خواست تا بنگرد

يکی برگرايد که فرمان برد

کمان را نگه کرد و خيره بماند

بسی آفرين کيانی بخواند

به گرسيوز تيغ زن داد مه

که خانه بمال و در آور به زه

بکوشيد تا بر زه آرد کمان

نيامد برو خيره شد بدگمان

ازو شاه بستد به زانو نشست

بماليد خانه کمان را به دست

به زه کرد و خندان چنين گفت شاه

که اينت کمانی چو بايد به راه

مرا نيز گاه جوانی کمان

چنين بود و اکنون دگر شد زمان

به توران و ايران کس اين را به چنگ

نيارد گرفتن به هنگام جنگ

بر و يال و کتف سياوش جزين

نخواهد کمان نيز بر دشت کين

نشانی نهادند بر اسپريس

سياوش نکرد ايچ با کس مکيس

نشست از بر بادپايی چو ديو

برافشارد ران و برآمد غريو

يکی تير زد بر ميان نشان

نهاده بدو چشم گردنکشان

خدنگی دگر باره با چارپر

بينداخت از باد و بگشاد پر

نشانه دوباره به يک تاختن

مغربل بکرد اندر انداختن

عنان را بپيچيد بر دست راست

بزد بار ديگر بران سو که خواست

کمان را به زه بر بباز و فگند

بيامد بر شهريار بلند

فرود آمد و شاه برپای خاست

برو آفرين ز آفريننده خواست

وزان جايگه سوی کاخ بلند

برفتند شادان دل و ارجمند

نشستند خوان و می آراستند

کسی کاو سزا بود بنشاستند

ميی چند خوردند و گشتند شاد

به نام سياووش کردند ياد

بخوان بر يکی خلعت آراست شاه

از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه

همان دست زر جام هی نابريد

که اندر جهان پيش ازان کس نديد

ز دينار وز بدرهای درم

ز ياقوت و پيروزه و بيش و کم

پرستار بسيار و چندی غلام

يکی پر ز ياقوت رخشنده جام

بفرمود تا خواسته بشمرند

همه سوی کاخ سياوش برند

ز هر کش به توران زمين خويش بود

ورا مهربانی برو بيش بود

به خويشان چنين گفت کاو را همه

شما خيل باشيد هم چون رمه

بدان شاهزاده چنين گفت شاه

که يک روز با من به نخچيرگاه

گر آيی که دل شاد و خرم کنيم

روان را به نخچير بی غم کنيم

بدو گفت هرگه که رای آيدت

بران سو که دل رهنمای آيدت

برفتند روزی به نخچيرگاه

همی رفت با يوز و با باز شاه

سپاهی ز هرگونه با او برفت

از ايران و توران بنخچير تفت

سياوش به دشت اندرون گور ديد

چو باد از ميان سپه بردميد

سبک شد عنان و گران شد رکيب

همی تاخت اندر فراز و نشيب

يکی را به شمشير زد بدو نيم

دو دستش ترازو بد و گور سيم

به يک جو ز ديگر گرانتر نبود

نظاره شد آن لشکر شاه زود

بگفتند يکسر همه انجمن

که اينت سرافراز و شمشيرزن

به آواز گفتند يک با دگر

که ما را بد آمد ز ايران به سر

سر سروران اندر آمد به تنگ

سزد گر بسازيم با شاه جنگ

سياوش هيمدون به نخچير بور

همی تاخت و افگند در دشت گور

به غار و به کوه و به هامون بتاخت

بشمشير و تير و بنيزه بياخت

به هر جايگه بر يکی توده کرد

سپه را ز نخچير آسوده کرد

وزان جايگه سوی ايوان شاه

همه شاد دل برگرفتند راه

سپهبد چه شادان چه بودی دژم

بجز با سياوش نبودی به هم

ز جهن و ز گرسيوز و هرک بود

به کس راز نگشاد و شادان نبود

مگر با سياوش بدی روز و شب

ازو برگشادی به خنده دو لب

برين گونه يک سال بگذاشتند

غم و شادمانی بهم داشتند

سياوش يکی روز و پيران بهم

نشستند و گفتند هر بيش و کم

بدو گفت پيران کزين بوم و بر

چنانی که باشد کسی برگذر

بدين مهربانی که بر تست شاه

به نام تو خسپد به آرامگاه

چنان دان که خرم بهارش توی

نگارش تويی غمگسارش تويی

بزرگی و فرزند کاووس شاه

سر از بس هنرها رسيده به ماه

پدر پير سر شد تو برنا دلی

نگر سر ز تاج کيی نگسلی

به ايران و توران توی شهريار

ز شاهان يکی پرهنر يادگار

بنه دل برين بوم و جايی بساز

چنان چون بود درخور کام و ناز

نبينمت پيوسته ی خون کسی

کجا داردی مهر بر تو بسی

برادر نداری نه خواهر نه زن

چو شاخ گلی بر کنار چمن

يکی زن نگه کن سزاوار خويش

از ايران منه درد و تيمار پيش

پس از مرگ کاووس ايران تراست

همان تاج و تخت دليران تراست

پس پرده ی شهريار جهان

سه ماهست با زيور اندر نهان

اگر ماه را ديده بودی سياه

از ايشان نه برداشتی چشم ماه

سه اندر شبستان گرسيوزاند

که از مام وز باب با پروزاند

نبيره فريدون و فرزند شاه

که هم جاه دارند و هم تاج و گاه

وليکن ترا آن سزاوارتر

که از دامن شاه جويی گهر

پس پرده ی من چهارند خرد

چو بايد ترا بنده بايد شمرد

ازيشان جريرست مهتر بسال

که از خوبرويان ندارد همال

يکی دختری هستی آراسته

چو ماه درخشنده با خواسته

نخواهد کسی را که آن رای نيست

بجز چهر شاهش دلارای نيست

ز خوبان جريرست انباز تو

بود روز رخشنده دمساز تو

اگر رای باشد ترا بنده ايست

به پيش تو اندر پرستنده ايست

سياوش بدو گفت دارم سپاس

مرا خود ز فرزند برتر شناس

گر او باشدم نازش جان و تن

نخواهم جزو کس ازين انجمن

سپاسی نهی زين همی بر سرم

که تا زنده ام حق آن نسپرم

پس آنگاه پيران ز نزديک اوی

سوی خانه ی خويش بنهاد روی

چو پيران ز پيش سياوش برفت

به نزديک گلشهر تازيد تفت

بدو گفت کار جريره بساز

به فر سياووش خسرو به ناز

چگونه نباشيم امروز شاد

که داماد باشد نبيره قباد

بيورد گلشهر دخترش را

نهاد از بر تارک افسرش را

به ديبا و دينار و در و درم

به بوی و به رنگ و به هر بيش و کم

بياراست او را چو خرم بهار

فرستاد در شب بر شهريار

مراو را بپيوست با شاه نو

نشاند از بر گاه چون ماه نو

ندانست کس گنج او را شمار

ز ياقوت و ز تاج گوهرنگار

سياوش چو روی جريره بديد

خوش آمدش خنديد و شادی گزيد

همی بود با او شب و روز شاد

نيامد ز کاووس و دستانش ياد

برين نيز چندی بگرديد چرخ

سياووش را بد ز نيکيش به رخ

ورا هر زمان پيش افراسياب

فرونتر بدی حشمت و جاه و آب

يکی روز پيران به به روزگار

سياووش را گفت کای نامدار

تو دانی که سالار توران سپاه

ز اوج فلک برفرازد کلاه

شب و روز روشن روانش توی

دل و هوش و توش و توانش توی

چو با او تو پيوسته ی خون شوی

ازين پايه هر دم به افزون شوی

بباشد اميدش به تو استوار

که خواهی بدن پيش او پايدار

اگر چند فرزند من خويش تست

مرا غم ز بهر کم و بيش تست

فرنگيس مهتر ز خوبان اوی

نبينی به گيتی چنان موی و روی

به بالا ز سرو سهی برترست

ز مشک سيه بر سرش افسرست

هنرها و دانش ز اندازه بيش

خرد را پرستار دارد به پيش

از افراسياب ار بخواهی رواست

چنو بت به کشمير و کابل کجاست

شود شاه پرمايه پيوند تو

درفشان شود فر و اورند تو

چو فرمان دهی من بگويم بدوی

بجويم بدين نزد او آبروی

سياوش به پيران نگه کرد و گفت

که فرمان يزدان نشايد نهفت

اگر آسمانی چنين است رای

مرا با سپهر روان نيست پای

اگر من به ايران نخواهم رسيد

نخواهم همی روی کاووس ديد

چو دستان که پروردگار منست

تهمتن که روشن بهار منست

چو بهرام و چون زنگه ی شاوران

جزين نامدران کنداوران

چو از روی ايشان ببايد بريد

به توران همی جای بايد گزيد

پدر باش و اين کدخدايی بساز

مگو اين سخن با زمين جز به راز

اگر بخت باشد مرا نيکخواه

همانا دهد ره به پيوند شاه

همی گفت و مژگان پر از آب کرد

همی برزد اندر ميان باد سرد

بدو گفت پيران که با روزگار

نسازد خرد يافته کارزار

نيابی گذر تو ز گردان سپهر

کزويست آرام و پرخاش و مهر

به ايران اگر دوستان داشتی

به يزدان سپردی و بگذاشتی

نشست و نشانت کنون ايدرست

سر تخت ايران به دست اندرست

بگفت اين و برخاست از پيش او

چو آگاه گشت از کم و بيش او

به شادی بشد تا بدرگاه شاه

فرود آمد و برگشادند راه

همی بود بر پيش او يک زمان

بدو گفت سالار نيکوگمان

که چندين چه باشی به پيشم به پای

چه خواهی به گيتی چه آيدت رای

سپاه و در گنج من پيش تست

مرا سودمندی کم و بيش تست

کسی کاو به زندان و بند منست

گشادنش درد و گزند منست

ز خشم و ز بند من آزاد گشت

ز بهر تو پيگار من باد گشت

ز بسيار و اندک چه بايد بخواه

ز تيغ و ز مهر و ز تخت و کلاه

خردمند پاسخ چنين داد باز

که از تو مبادا جهان ب ینياز

مرا خواسته هست و گنج و سپاه

به بخت تو هم تيغ و هم تاج و گاه

ز بهر سياوش پيامی دراز

رسانم به گوش سپهبد به راز

مرا گفت با شاه ترکان بگوی

که من شاد دل گشتم و نامجوی

بپرورديم چون پدر در کنار

همه شادی آورد بخت تو بار

کنون همچنين کدخدايی بساز

به نيک و بد از تو نيم ب ینياز

پس پرده ی تو يکی دخترست

که ايوان و تخت مرا درخورست

فرنگيس خواند همی مادرش

شود شاد اگر باشم اندر خورش

پرانديشه شد جان افراسياب

چنين گفت با ديده کرده پرآب

که من گفته ام پيش ازين داستان

نبودی بران گفته همداستان

چنين گفت با من يکی هوشمند

که رايش خرد بود و دانش بلند

که ای دايه ی بچه ی شيرنر

چه رنجی که جان هم نياری به بر

و ديگر که از پيش کندآوران

ز کار ستاره شمر بخردان

شمار ستاره به پيش پدر

همی راندندی همه دربدر

کزين دو نژاده يکی شهريار

بيايد بگيرد جهان در کنار

به توران نماند برو بوم و رست

کلاه من اندازد از کين نخست

کنون باورم شد که او اين بگفت

که گردون گردان چه دارد نهفت

چرا کشت بايد درختی به دست

که بارش بود زهر و برگش کبست

ز کاووس وز تخم افراسياب

چو آتش بود تيز يا موج آب

ندانم به توران گرايد به مهر

وگر سوی ايران کند پاک چهر

چرا بر گمان زهر بايد چشيد

دم مار خيره نبايد گزيد

بدو گفت پيران که ای شهريار

دلت را بدين کار غمگين مدار

کسی کز نژاد سياوش بود

خردمند و بيدار و خامش بود

بگفت ستاره شمر مگرو ايچ

خردگير و کار سياوش بسيچ

کزين دو نژاده يکی نامور

برآرد به خورشيد تابنده سر

بايران و توران بود شهريار

دو کشور برآسايد از کارزار

وگر زين نشان راز دارد سپهر

بيفزايدش هم بانديشه مهر

بخواهد بدن بی گمان بودنی

نکاهد به پرهيز افزودنی

نگه کن که اين کار فرخ بود

ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود

ز تخم فريدون وز کيقباد

فروزنده تر زين نباشد نژاد

به پيران چنين گفت پس شهريار

که رای تو بر بد نيايد به کار

به فرمان و رای تو کردم سخن

برو هرچ بايد به خوبی بکن

دو تا گشت پيران و بردش نماز

بسی آفرين کرد و برگشت باز

به نزد سياوش خراميد زود

برو بر شمرد آن کجا رفته بود

نشستند شادان دل آن شب بهم

به باده بشستند جان را ز غم

چو خورشيد از چرخ گردنده سر

برآورد برسان زرين سپر

سپهدار پيران ميان را ببست

يکی باره ی تيزرو برنشست

به کاخ سياووش بنهاد روی

بسی آفرين خواند بر فر اوی

بدو گفت کامروز برساز کار

به مهمانی دختر شهريار

چو فرمان دهی من سزاوار او

ميان را ببندم پی کار او

سياووش را دل پر آزرم بود

ز پيران رخانش پر از شرم بود

بدو گفت رو هرچ بايد بساز

تو دانی که از تو مرا نيست راز

چو بشنيد پيران سوی خانه رفت

دل و جان ببست اندر آن کار تفت

در خانه ی جامه ی نابريد

به گلشهر بسپرد پيران کليد

کجا بود کدبانوی پهلوان

ستوده زنی بود روشن روان

به گنج اندرون آنچ بد نامدار

گزيده ز زربفت چينی هزار

زبرجد طبقها و پيروزه جام

پر از نافه ی مشک و پر عود خام

دو افسر پر از گوهر شاهوار

دو ياره يکی طوق و دو گوشوار

ز گستردنيها شتروار شست

ز زربفت پوشيدينها سه دست

همه پيکرش سرخ کرده به زر

برو بافته چند گونه گهر

ز سيمين و زرين شتربار سی

طبقها و از جام هی پارسی

يکی تخت زرين و کرسی چهار

سه نعلين زرين زبرجد نگار

پرستنده سيصد به زرين کلاه

ز خويشان نزديک صد نيک خواه

پرستار با جام زرين دو شست

گرفته ازان جام هر يک به دست

همان صد طبق مشک و صد زعفران

سپردند يکسر به فرمانبران

به زرين عماری و ديبا و جليل

برفتند با خواسته خيل خيل

بيورد بانو ز بهر نثار

ز دينار با خويشتن سی هزار

به نزد فرنگيس بردند چيز

روانشان پر از آفرين بود نيز

وزان روی پيران و افراسياب

ز بهر سياوش همه پرشتاب

به يک هفته بر مرغ و ماهی نخفت

نيمد سر يک تن اندر نهفت

زمين باغ گشت از کران تا کران

ز شادی و آوای رامشگران

به پيوستگی بر گوا ساختند

چو زين عهد و پيمان بپرداختند

پيامی فرستاد پيران چو دود

به گلشهر گفتا فرنگيس زود

هم امشب به کاخ سياوش رود

خردمند و بيدار و خامش رود

چو بانوی بشنيد پيغام اوی

به سوی فرنگيس بنهاد روی

زمين را ببوسيد گلشهر و گفت

که خورشيد را گشت ناهيد جفت

هم امشب ببايد شدن نزد شاه

بياراستن گاه او را به ماه

بيامد فرنگيس چون ماه نو

به نزديک آن تاجور شاه نو

بدين کار بگذشت يک هفته نيز

سپهبد بياراست بسيار چيز

از اسپان تازی و از گوسفند

همان جوشن و خود و تيغ و کمند

ز دينار و از بدرهای درم

ز پوشيدنيها و از بيش و کم

وزين مرز تا پيش دريای چين

همی نام بردند شهر و زمين

به فرسنگ صد بود بالای او

نشايست پيمود پهنای او

نوشتند منشور بر پرنيان

همه پادشاهی به رسم کيان

به خان سياوش فرستاد شاه

يکی تخت زرين و زرين کلاه

ازان پس بياراست ميدان سور

هرآنکس که رفتی ز نزديک و دور

می و خوان و خواليگران يافتی

بخوردی و هرچند برتافتی

ببردی و رفتی سوی خان خويش

بدی شاد يک هفته مهمان خويش

در بسته زندانها برگشاد

ازو شادمان بخت و او نيز شاد

به هشتم سياووش بيامد به گاه

اباگرد پيران به نزديک شاه

گرفتند هر دو برو آفرين

که ای مهتر و شهريار زمين

هميشه ترا جاودان باد روز

به شادی و بدخواه را پشت کوز

وزان جايگه بازگشتند شاد

بسی از جهاندار کردند ياد

چنين نيز يک سال گردان سپهر

همی گشت بيدار بر داد و مهر

فرستاده آمد ز نزديک شاه

به نزد سياوش يکی ني کخواه

که پرسد همی شاه را شهريار

همی گويد ای مهتر نامدار

بود کت ز من دل بگيرد همی

وزين برنشستن گزيرد همی

از ايدر ترا داده ام تا به چين

يکی گرد برگرد و بنگر زمين

به شهری که آرام و رای آيدت

همان آرزوها بجای آيدت

به شادی بباش و به نيکی بمان

ز خوبی مپرداز دل يک زمان

سياوش ز گفتار او گشت شاد

بزد نای و کوس و بنه برنهاد

سليح و سپاه و نگين و کلاه

ببردند زين گونه با او به راه

فراوان عماری بياراستند

پس پرده خوبان بپيراستند

فرنگيس را در عماری نشاند

بنه برنهاد و سپه را براند

ازو بازنگسست پيران گرد

بنه برنهاد و سپه را ببرد

به شادی برفتند سوی ختن

همه نامداران شدند انجمن

که سالار پيران ازان شهر بود

که از بدگمانيش بی بهر بود

همی بود يکماه مهمان او

بران سر چنين بود پيمان او

ز خوردن نياسود يک روز شاه

گهی رود و می گاه نخچيرگاه

سر ماه برخاست آوای کوس

برانگه که خيزد خروش خروس

بيامد سوی پادشاهی خويش

سپاه از پس پشت و پيران ز پيش

بران مرز و بوم اندر آگه شدند

بزرگان به راه شهنشه شدند

به شادی دل از جای برخاستند

جهانی به آيين بياراستند

ازان پادشاهی خروشی بخاست

تو گفتی زمين گشت با چرخ راست

ز بس رامش و ناله ی کرنای

تو گفتی بجنبد همی دل ز جای

بجايی رسيدند کاباد بود

يکی خوب فرخنده بنياد بود

به يک روی دريا و يک روی کوه

برو بر ز نخچير گشته گروه

درختان بسيار و آب روان

همی شد دل سالخورده جوان

سياوش به پيران سخن برگشاد

که اينت بر و بوم فرخ نهاد

بسازم من ايدر يکی خوب جای

که باشد به شادی مرا رهنمای

برآرم يکی شارستان فراخ

فراوان کنم اندرو باغ و کاخ

نشستن گهی برفرازم به ماه

چنان چون بود در خور تاج و گاه

بدو گفت پيران که ای خوب رای

بران رو که انديشه آرد بجای

چو فرمان دهد من بران سان که خواست

برآرم يکی جای تا ماه راست

نخواهم که باشد مرا بوم و گنج

زمان و زمين از تو دارم سپنج

يکی شارستان سازم ايدر فراخ

فراوان بدو اندر ايوان و کاخ

سياوش بدو گفت کای بختيار

درخت بزرگی تو آری به بار

مرا گنج و خوبی همه زان تست

به هر جای رنج تو بينم نخست

يکی شهر سازم بدين جای من

که خيره بماند دل انجمن

ازان بوم خرم چو گشتند باز

سياوش همی بود با دل به راز

از اخترشناسان بپرسيد شاه

که گر سازم ايدر يکی جايگاه

ازو فر و بختم به سامان بود

وگرکار با جنگ سازان بود

بگفتند يکسر به شاه گزين

که بس نيست فرخنده بنياد اين

از اخترشناسان برآورد خشم

دلش گشت پردرد و پرآب چشم

کجا گفته بودند با او ز پيش

که چون بگذرد چرخ بر کار خويش

سرانجام چون گرددت روزگار

به زشتی شود بخت آموزگار

عنان تگاور همی داشت نرم

همی ريخت از ديدگان آب گرم

بدو گفت پيران که ای شهريار

چه بودت که گشتی چنين سوگوار

چنين داد پاسخ که چرخ بلند

دلم کرد پردرد و جانم نژند

که هر چند گرد آورم خواسته

هم از گنج و هم تاج آراسته

به فرجام يکسر به دشمن رسد

بدی بد بود مرگ بر تن رسد

کجا آن حکيمان و دانندگان

همان رنج بردار خوانندگان

کجا آن سر تاج شاهنشهان

کجا آن دلاور گرامی مهان

کجا آن بتان پر از ناز و شرم

سخن گفتن خوب و آوای نرم

کجا آنک بر کوه بودش کنام

رميده ز آرام وز کام و نام

چو گيتی تهی ماند از راستان

تو ايدر ببودن مزن داستان

ز خاکيم و بايد شدن زير خاک

همه جای ترسست و تيمار و باک

تو رفتی و گيتی بماند دراز

کسی آشکارا نداند ز راز

جهان سر به سر عبرت و حکمت ست

چرا زو همه بهر من غفلت ست

چو شد سال برشست و شش چاره جوی

ز بيشی و از رنج برتاب روی

تو چنگ فزونی زدی بر جهان

گذشتند بر تو بسی همرهان

چو زان نامداران جهان شد تهی

تو تاج فزونی چرا برنهی

نباشی بدين گفته همداستان

يکی شو بخوان نام هی باستان

کزيشان جهان يکسر آباد بود

بدانگه که اندر جهان داد بود

ز من بشنو از گنگ دژ داستان

بدين داستان باش همداستان

که چون گنگ دژ در جهان جای نيست

بدان سان زمينی دلارای نيست

که آن را سياوش برآورده بود

بسی اندرو رنجها برده بود

به يک ماه زان روی دريای چين

که بی نام بود آن زمان و زمين

بيابان بيايد چو دريا گذشت

ببينی يکی پهن بی آب دشت

کزين بگذری بينی آباد شهر

کزان شهرها بر توان داشت بهر

ازان پس يکی کوه بينی بلند

که بالای او برتر از چون و چند

مرين کوه را گنگ دژ در ميان

بدان کت ز دانش نيايد زيان

چو فرسنگ صد گرد بر گرد کوه

ز بالای او چشم گردد ستوه

ز هر سو که پويی بدو راه نيست

همه گرد بر گرد او در يکيست

بدين کوه بينی دو فرسنگ تنگ

ازين روی و زان روی ديوار سنگ

بدين چند فرسنگ اگر پنج مرد

بباشد به راه از پی کارکرد

نيابد بريشان گذر صد هزار

زره دار و بر گستوان ور سوار

چو زين بگذری شهر بينی فراخ

همه گلشن و باغ و ايوان و کاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی آتش و رنگ و بوی

همه کوه نخچير و آهو به دشت

چو اين شهر بينی نشايد گذشت

تذروان و طاووس و کبک دری

بيابی چو از کوهها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبينی بدان شهر بيمار کس

يکی بوستان بهشتست و بس

همه آبها روشن و خوشگوار

هميشه بر و بوم او چون بهار

درازی و پهناش سی بار سی

بود گر بپيمايدش پارسی

يک و نيم فرسنگ بالای کوه

که از رفتنش مرد گردد ستوه

وزان روی هامونی آيد پديد

کزان خوبتر جايها کس نديد

همه گلشن و باغ و ايوان بود

کش ايوانها سر به کيوان بود

بشد پور کاووس و آنجای ديد

مر آن را ز ايران همی برگزيد

تن خويش را نامبردار کرد

فزونی يکی نيز ديوار کرد

ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخام

وزان جوهری کش ندانيم نام

دو صد رش فزونست بالای اوی

همان سی و پنچ ست پهنای اوی

که آن را کسی تا نبيند به چشم

تو گويی ز گوينده گيرند خشم

نيايد برو منجنيق و نه تير

ببايد ترا ديدن آن ناگزير

ز تيغش دو فرسنگ تا بوم خاک

همه گرد بر گرد خاکش مغاک

نبيند ز بن ديده بر تيغ کوه

هم از بر شدن مرد گردد ستوه

بدان آفرين کان چنان آفريد

ابا آشکارا نهان آفريد

نبايست يار و نه آموزگار

برو بر همه کار دشوار خوار

جز او را مخوان کردگار جهان

جز او را مدان آشکار و نهان

به پيغمبرش بر کنيم آفرين

بيارانش بر هر يکی همچنين

مرا فر نيکی دهش يار بود

خردمندی و بخت بيدار بود

برين سان يکی شارستان ساختند

سرش را به پروين پرداختند

کنون اندرين هم به کار آوريم

بدو در فراوان نگار آوريم

چه بندی دل اندر سرای سپنج

چه يازی به رنج و چه نازی به گنج

که از رنج ديگر کسی برخورد

جهانجوی دشمن چرا پرورد

چو خرم شود جای آراسته

پديد آيد از هر سوی خواسته

نباشد مرا بودن ايدر بسی

نشيند برين جای ديگر کسی

نه من شاد باشم نه فرزند من

نه پرمايه گردی ز پيوند من

نباشد مرا زندگانی دراز

ز کاخ و ز ايوان شوم بی نياز

شود تخت من گاه افراسياب

کند بی گنه مرگ بر من شتاب

چنين است رای سپهر بلند

گهی شاد دارد گهی مستمند

بدو گفت پيران کای سرفراز

مکن خيره انديشه ی دل دراز

که افراسياب از بلا پشت تست

به شاهی نگين اندر انگشت تست

مرا نيز تا جان بود در تنم

بکوشم که پيمان تو نشکنم

نمانم که بادی به تو بگذرد

وگر موی بر تو هوا بشمرد

سياوش بدو گفت کای نيکنام

نبينم جز از نيکناميت کام

تو پپمان چنين داری و رای راست

وليکن فلک را جز اينست خواست

همه راز من آشکارا به تست

که بيدار دل بادی و تندرست

من آگاهی از فر يزدان دهم

هم از راز چرخ بلند آگهم

بگويم ترا بودنيها درست

ز ايوان و کاخ اندرآيم نخست

بدان تا نگويی چو بينی جهان

که اين بر سياوش چرا شد نهان

تو ای گرد پيران بسيار هوش

بدين گفتها پهن بگشای گوش

فراوان بدين نگذرد روزگار

که بر دست بيداردل شهريار

شوم زار من کشته بر بی گناه

کسی ديگر آرايد اين تاج و گاه

ز گفتار بدخواه و ز بخت بد

چنين بی گنه بر سرم بد رسد

ز کشته شود زندگانی دژم

برآشوبد ايران و توران بهم

پر از رنج گردد سراسر زمين

دو کشور شود پر ز شمشير و کين

بسی سرخ و زرد و سياه و بنفش

از ايران و توران ببينی درفش

بسی غارت و بردن خواسته

پراگندن گنج آراسته

بسا کشورا کان به پای ستور

بکوبند و گردد به جوی آب شور

از ايران و توران برآيد خروش

جهانی ز خون من آيد به جوش

جهاندار بر چرخ چونين نوشت

به فرمان او بردهد هرچ کشت

سپهدار ترکان ز کردار خويش

پشيمان شود هم ز گفتار خويش

پشيمانی آنگه نداردش سود

که برخيزد از بوم آباد دود

بيا تا به شادی خوريم و دهيم

چو گاه گذشتن بود بگذريم

چو بشنيد پيران و انديشه کرد

ز گفتار او شد دلش پر ز درد

چنين گفت کز من بد آمد به من

گر او راست گويد همی اين سخن

ورا من کشيده به توران زمين

پراگندم اندر جهان تخم کين

شمردم همه باد گفتار شاه

چنين هم همی گفت با من پگاه

وزان پس چنين گفت با دل به مهر

که از جنبش و راز گردان سپهر

چه داند بدو رازها کی گشاد

همانا ز ايرانش آمد بياد

ز کاووس و ز تخت شاهنشهی

بياد آمدش روزگار بهی

دل خويش زان گفته خرسند کرد

نه آهنگ رای خردمند کرد

همه راه زين گونه بد گفت و گوی

دل از بودنيها پر از جست و جوی

چو از پشت اسپان فرود آمدند

ز گفتار يکباره دم برزدند

يکی خوان زرين بياراستند

می و رود و رامشگران خواستند

ببودند يک هفته زين گونه شاد

ز شاهان گيتی گرفتند ياد

به هشتم يکی نامه آمد ز شاه

به نزديک سالار توران سپاه

کزانجا برو تا به دريای چين

ازان پس گذر کن به مکران زمين

همی رو چنين تا سر مرز هند

وزانجا گذر کن به دريای سند

همه باژ کشور سراسر بخواه

بگستر به مرز خزر در سپاه

برآمد خروش از در پهلوان

ز بانگ تبيره زمين شد نوان

ز هر سو سپاه انجمن شد به روی

يکی لشکری گشت پرخاش جوی

به نزد سياوش بسی خواسته

ز دينار و اسپان آراسته

به هنگام پدرود کردن بماند

به فرمان برفت و سپه را براند

هيونی ز نزديک افراسياب

چو آتش بيامد به هنگام خواب

يکی نامه سوی سياوش به مهر

نوشته به کردار گردان سپهر

که تا تو برفتی نيم شادمان

از انديشه بی غم نيم يک زمان

وليکن من اندر خور رای تو

به توران بجستم همی جای تو

گر آنجا که هستی خوش و خرم است

چنان چون ببايد دلت بی غم است

به شادی بباش و به نيکی بمان

تو شادان بدانديش تو با غمان

بدان پادشاهی همی بازگرد

سر بدسگال اندرآور به گرد

سياوش سپه برگرفت و برفت

بدان سو که فرمود سالار تفت

صد اشتر ز گنج و درم بار کرد

چهل را همه بار دينار کرد

هزار اشتر بختی سرخ موی

بنه بر نهادند با رنگ و بوی

از ايران و توران گزيده سوار

برفتند شمشيرزن ده هزار

به پيش سپاه اندرون خواسته

عماری و خوبان آراسته

ز ياقوت و ز گوهر شاهوار

چه از طوق و ز تاج وزگوشوار

چه مشک و چه کافور و عود و عبير

چه ديبا و چه تختهای حرير

ز مصری و چينی و از پارسی

همی رفت با او شتر بار سی

چو آمد بران شارستان دست آخت

دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت

از ايوان و ميدان و کاخ بلند

ز پاليز وز گلشن ارجمند

بياراست شهری بسان بهشت

به هامون گل و سنبل و لاله کشت

بر ايوان نگاريد چندی نگار

ز شاهان وز بزم وز کارزار

نگار سر و تاج و کاووس شاه

نگاريد با ياره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پيلتن

همان زال و گودرز و آن انجمن

ز ديگر سو افراسياب و سپاه

چو پيران و گرسيوز کينه خواه

بهر گوشه ای گنبدی ساخته

سرش را به ابراندر افراخته

نشسته سراينده رامشگران

سر اندر ستاره سران سران

سياووش گردش نهادند نام

همه شهر زان شارستان شادکام

چو پيران بيامد ز هند و ز چين

سخن رفت زان شهر با آفرين

خنيده به توران سياووش گرد

کز اختر بنش کرده شد روز ارد

از ايوان و کاخ و ز پاليز و باغ

ز کوه و در و رود وز دشت راغ

شتاب آمدش تا ببيند که شاه

چه کرد اندران نامور جايگاه

هرآنکس که او از در کار بود

بدان مرز با او سزاوار بود

هزار از هنرمند گردان گرد

چو هنگامه ی رفتن آمد ببرد

چو آمد به نزديک آن جايگاه

سياوش پذيره شدش با سپاه

چو پيران به نزد سياوش رسيد

پياده شد از دور کاو را بديد

سياوش فرود آمد از نيل رنگ

مر او را گرفت اندر آغوش تنگ

بگشتند هر دو بدان شارستان

ز هر در زدند از هنر داستان

سراسر همه باغ و ميدان و کاخ

همی ديد هرسو بنای فراخ

سپهدار پيران ز هر سو براند

بسی آفرين بر سياوش بخواند

بدو گفت گر فر و برز کيان

نبوديت با دانش اندر جهان

کی آغاز کردی بدين گونه جای

کجا آمدی جای زين سان به پای

بماناد تا رستخيز اين نشان

ميان دليران و گردنکشان

پسر بر پسر همچنين شاد باد

جهاندار و پيروز و فرخ نژاد

چو يک بهره از شهر خرم بديد

به ايوان و باغ سياوش رسيد

به کاخ فرنگيس بنهاد روی

چنان شاد و پيروز و ديهيم جوی

پذيره شدش دختر شهريار

به پرسيد و دينار کردش نثار

چو بر تخت بنشست و آن جای ديد

بران سان بهشتی دلارای ديد

بدان نيز چندی ستايش گرفت

جهان آفرين را نيايش گرفت

ازان پس بخوردن گرفتند کار

می و خوان و رامشگر و ميگسار

ببودند يک هفته با می به دست

گهی خرم و شاددل گاه مست

به هشتم ره آورد پيش آوريد

همان هديه ی شارستان چون سزيد

ز ياقوت و زگوهر شاهوار

ز دينار وز تاج گوهرنگار

ز ديبا و اسپان به زين پلنگ

به زرين ستام و جناغ خدنگ

فرنگيس را افسر و گوشوار

همان ياره و طوق گوهرنگار

بداد و بيامد بسوی ختن

همی رای زد شاد با انجمن

چو آمد به شادی به ايوان خويش

همانگاه شد در شبستان خويش

به گلشهر گفت آنک خرم بهشت

نديد و نداند که رضوان چه کشت

چو خورشيد بر گاه فرخ سروش

نشسته به آيين و با فر و هوش

به رامش بپيمای لختی زمين

برو شارستان سياوش ببين

خداوند ازان شهر نيکوترست

تو گويی فروزنده ی خاورست

وزان جايگه نزد افراسياب

همی رفت برسان کشتی بر آب

بيامد بگفت آن کجا کرده بود

همان باژ کشور که آورده بود

بياورد پيشش همه سربسر

بدادش ز کشور سراسر خبر

که از داد شه گشت آباد بوم

ز دريای چين تا به دريای روم

وزانجا به کار سياوش رسيد

سراسر همه ياد کرد آنچ ديد

ز کار سياوش بپرسيد شاه

وزان شهر و آن کشور و جايگاه

بدو گفت پيران که خرم بهشت

کسی کاو نبيند به ارديبهشت

سروش آوريدش همانا خبر

که چونان نگاريدش آن بوم و بر

همانا ندانند ازان شهر باز

نه خورشيد ازان مهتر سرافراز

يکی شهر ديدم که اندر زمين

نبيند دگر کس به توران و چين

ز بس باغ و ايوان و آب روان

برآميخت گفتی خرد با روان

چو کاخ فرنگيس ديدم ز دور

چو گنج گهر بد به ميدان سور

بدان زيب و آيين که داماد تست

ز خوبی به کام دل شاد تست

گله کرد بايد به گيتی يله

ترا چون نباشد ز گيتی گله

گر ايدونک آيد ز مينو سروش

نباشد بدان فر و اورنگ و هوش

و ديگر دو کشور ز جنگ و ز جوش

برآسود چون مهتر آمد به هوش

بماناد بر ما چنين جاودان

دل هوشمندان و رای ردان

زگفتار او شاد شد شهريار

که دخت برومندش آمد به بار

به گرسيوز اين داستان برگشاد

سخنهای پيران همه کرد ياد

پس آنگه به گرسيوز آهسته گفت

نهفته همه برگشاد از نهفت

بدو گفت رو تا سياووش گرد

ببين تا چه جايست بر گرد گرد

سياوش به توران زمين دل نهاد

از ايران نگيرد دگر هيچ ياد

مگر کرد پدرود تخت و کلاه

چو گودرز و بهرام و کاووس شاه

بران خرمی بر يکی خارستان

همی بوم و بر سازد و شارستان

فرنگيس را کاخهای بلند

برآورد و دارد همی ارجمند

چو بينی به خوبی فراوان بگوی

به چشم بزرگی نگه کن به روی

چو نخچير و می باشد و دشت و کوه

نشينند پيشت ز ايران گروه

بدانگه که ياد من آيد به دست

چو خوردی به شادی ببايد نشست

يکی هديه آرای بسيار مر

ز دينار وز اسب و زرين کمر

همان گوهر و تخت و ديبای چين

همان ياره و گرز و تيغ و نگين

ز گستردنيها و از بوی و رنگ

ببين تا ز گنجت چه آيد به چنگ

فرنگيس را هديه بر همچنين

برو با زبانی پر از آفرين

اگر آب دارد ترا ميزبان

بران شهر خرم دو هفته بمان

نگه کرد گرسيوز نامدار

سواران ترکان گزيده هزار

خنيده سپاه اندرآورد گرد

بشد شادمان تا سياووش گرد

سياوش چو بشنيد بسپرد راه

پذيره شدش تازيان با سپاه

گرفتند مر يکدگر را کنار

سياوش بپرسيد از شهريار

به ايوان کشيدند زان جايگاه

سياوش بياراست جای سپاه

دگر روز گرسيوز آمد پگاه

بياورد خلعت ز نزديک شاه

سياوش بدان خلعت شهريار

نگه کرد و شد چون گل اندر بهار

نشست از بر باره ی گام زن

سواران ايران شدند انجمن

همه شهر و برزن يکايک بدوی

نمود و سوی کاخ بنهاد روی

هم آنگه به نزد سياوش چو باد

سواری بيامد ورا مژده داد

که از دختر پهلوان سپاه

يکی کودک آمد به مانند شاه

ورا نام کردند فرخ فرود

به تيره شب آمد چو پيران شنود

به زودی مرا با سواری دگر

بگفت اينک شو شاه را مژده بر

همان مادر کودک ارجمند

جريره سر بانوان بلند

بفرمود يکسر به فرمانبران

زدن دست آن خرد بر زعفران

نهادند بر پشت اين نامه بر

که پيش سياووش خودکامه بر

بگويش که هر چند من سالخورد

بدم پاک يزدان مرا شاد کرد

سياوش بدو گفت گاه مهی

ازين تخمه هرگز مبادا تهی

فرستاده را داد چندان درم

که آرنده گشت از کشيدن دژم

به کاخ فرنگيس رفتند شاد

بديد آن بزرگی فرخ نژاد

پرستار چندی به زرين کلاه

فرنگيس با تاج در پيش گاه

فرود آمد از تخت و بردش نثار

بپرسيدش از شهر و ز شهريار

دل و مغز گرسيوز آمد به جوش

دگرگونه تر شد به آيين و هوش

به دل گفت سالی چنين بگذرد

سياوش کسی را به کس نشمرد

همش پادشاهيست و هم تاج و گاه

همش گنج و هم دانش و هم سپاه

نهان دل خويش پيدا نکرد

همی بود پيچان و رخساره زرد

بدو گفت برخوردی از رنج خويش

همه سال شادان دل از گنج خويش

نهادند در کاخ زرين دو تخت

نشستند شادان دل و ني کبخت

نوازنده ی رود با ميگسار

بيامد بر تخت گوهرنگار

ز ناليدن چنگ و رود و سرود

به شادی همی داد دل را درود

چو خورشيد تابنده بگشاد راز

به هرجای بنمود چهر از فراز

سياوش ز ايوان به ميدان گذشت

به بازی همی گرد ميدان بگشت

چو گرسيوز آمد بينداخت گوی

سپهبد پس گوی بنهاد روی

چو او گوی در زخم چوگان گرفت

هم آورد او خاک ميدان گرفت

ز چوگان او گوی شد ناپديد

تو گفتی سپهرش همی برکشيد

بفرمود تا تخت زرين نهند

به ميدان پرخاش ژوپين نهند

دو مهتر نشستند بر تخت زر

بدان تا کرا برفروزد هنر

بدو گفت گرسيوز ای شهريار

هنرمند وز خسروان يادگار

هنر بر گهر نيز کرده گذر

سزد گر نمايی به ترکان هنر

به نوک سنان و به تير و کمان

زمين آورد تيرگی يک زمان

به بر زد سياوش بدان کار دست

به زين اندر آمد ز تخت نشست

زره را به هم بر ببستند پنج

که از يک زره تن رسيدی به رنج

نهادند بر خط آوردگاه

نظاره برو بر ز هر سو سپاه

سياوش يکی نيزه ی شاهوار

کجا داشتی از پدر يادگار

که در جنگ مازندران داشتی

به نخچير بر شير بگذاشتی

بوردگه رفت نيزه بدست

عنان را بپيچيد چون پيل مست

بزد نيزه و برگرفت آن زره

زره را نماند ايچ بند و گره

از آورد نيزه برآورد راست

زره را بينداخت زان سو که خواست

سواران گرسيوز دام ساز

برفتند با نيزهای دراز

فراوان بگشتند گرد زره

ز ميدان نه بر شد زره يک گره

سياوش سپر خواست گيلی چهار

دو چوبين و دو ز آهن آبدار

کمان خواست با تيرهای خدنگ

شش اندر ميان زد سه چوبه به تنگ

يکی در کمان راند و بفشارد ران

نظاره به گردش سپاهی گران

بران چار چوبين و ز آهن سپر

گذر کرد پيکان آن نامور

بزد هم بر آن گونه دو چوبه تير

برو آفرين کرد برنا و پير

ازان ده يکی بی گذاره نماند

برو هر کسی نام يزدان بخواند

بدو گفت گرسيوز ای شهريار

به ايران و توران ترا نيست يار

بيا تا من و تو بوردگاه

بتازيم هر دو به پيش سپاه

بگيريم هردو دوال کمر

به کردار جنگی دو پرخاشخر

ز ترکان مرا نيست همتاکسی

چو اسپم نبينی ز اسپان بسی

بميدان کسی نيست همتای تو

هم آورد تو گر ببالای تو

گر ايدونک بردارم از پشت زين

ترا ناگهان برزنم بر زمين

چنان دان که از تو دلاورترم

باسپ و بمردی ز تو برترم

و گر تو مرا برنهی بر زمين

نگردم بجايی که جويند کين

سياوش بدو گفت کين خود مگوی

که تو مهتری شير و پرخاشجوی

همان اسپ تو شاه اسپ منست

کلاه تو آذر گشسپ منست

جز از خود ز ترکان يکی برگزين

که با من بگردد نه بر راه کين

بدو گفت گرسيوز ای نامجوی

ز بازی نشانی نيايد بروی

سياوش بدو گفت کين رای نيست

نبرد برادر کنی جای نيست

نبرد دو تن جنگ و ميدان بود

پر از خشم دل چهره خندان بود

ز گيتی برادر توی شاه را

همی زير نعل آوری ماه را

کنم هرچ گويی به فرمان تو

برين نشکنم رای و پيمان تو

ز ياران يکی شير جنگی بخوان

برين تيزتگ بارگی برنشان

گر ايدونک رايت نبرد منست

سر سرکشان زير گرد منست

بخنديد گرسيوز نامجوی

همانا خوش آمدش گفتار اوی

به ياران چنين گفت کای سرکشان

که خواهد که گردد به گيتی نشان

يکی با سياوش نبرد آورد

سر سرکشان زير گرد آورد

نيوشنده بودند لب با گره

به پاسخ بيامد گروی زره

منم گفت شايسته ی کارکرد

اگر نيست او را کسی هم نبرد

سياوش ز گفت گروی زره

برو کرد پرچين رخان پرگره

بدو گفت گرسيوز ای نامدار

ز ترکان لشکر ورا نيست يار

سياوش بدو گفت کز تو گذشت

نبرد دليران مرا خوار گشت

ازيشان دو يل بايد آراسته

به ميدان نبرد مرا خواسته

يکی نامور بود نامش دمور

که همتا نبودش به ترکان به زور

بيامد بران کار بسته ميان

به نزد جهانجوی شاه کيان

سياوش بورد بنهاد روی

برفتند پيچان دمور و گروی

ببند ميان گروی زره

فرو برد چنگال و برزد گره

ز زين برگرفتش به ميدان فگند

نيازش نيامد به گرز و کمند

وزان پس بپيچيد سوی دمور

گرفت آن بر و گردن او به زور

چنان خوارش از پشت زين برگرفت

که لشکر بدو ماند اندر شگفت

چنان پيش گرسيوز آورد خوش

که گفتی ندارد کسی زيرکش

فرود آمد از باره بگشاد دست

پر از خنده بر تخت زرين نشست

برآشفت گرسيوز از کار اوی

پر از غم شدش دل پر از رنگ روی

وزان تخت زرين به ايوان شدند

تو گفتی که بر اوج کيوان شدند

نشستند يک هفته با نای و رود

می و ناز و رامشگران و سرود

به هشتم به رفتن گرفتند ساز

بزرگان و گرسيوز سرفراز

يکی نامه بنوشت نزديک شاه

پر از لابه و پرسش و نيکخواه

ازان پس مراو را بسی هديه داد

برفتند زان شهر آباد شاد

به رهشان سخن رفت يک با دگر

ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر

چنين گفت گرسيوز کينه جوی

که مارا ز ايران بد آمد بروی

يکی مرد را شاه ز ايران بخواند

که از ننگ ما را به خوی در نشاند

دو شير ژيان چون دمور و گروی

که بودند گردان پرخاشجوی

چنين زار و بيکار گشتند و خوار

به چنگال ناپاک تن يک سوار

سرانجام ازين بگذراند سخن

نه سر بينم اين کار او را نه بن

چنين تا به درگاه افراسياب

نرفت اندران جوی جز تيره آب

چو نزديک سالار توران سپاه

رسيدند و هرگونه پرسيد شاه

فراوان سخن گفت و نامه بداد

بخواند و بخنديد و زو گشت شاد

نگه کرد گرسيوز کينه دار

بدان تازه رخساره ی شهريار

همی رفت يکدل پر از کين و درد

بدانگه که خورشيد شد لاژورد

همه شب بپيچيد تا روز پاک

چو شب جام هی قيرگون کرد چاک

سر مرد کين اندرآمد ز خواب

بيامد به نزديک افراسياب

ز بيگانه پردخته کردند جای

نشستند و جستند هرگونه رای

بدو گفت گرسيوز ای شهريار

سياوش جزان دارد آيين و کار

فرستاده آمد ز کاووس شاه

نهانی بنزديک او چند گاه

ز روم و ز چين نيزش آمد پيام

همی ياد کاووس گيرد به جام

برو انجمن شد فراوان سپاه

بپيچيد ازو يک زمان جان شاه

اگر تور را دل نگشتی دژم

ز گيتی به ايرج نکردی ستم

دو کشور يکی آتش و ديگر آب

بدل يک ز ديگر گرفته شتاب

تو خواهی کشان خيره جفت آوری

همی باد را در نهفت آوری

اگر کردمی بر تو اين بد نهان

مرا زشت نامی بدی در جهان

دل شاه زان کار شد دردمند

پر از غم شد از روزگار گزند

بدو گفت بر من ترا مهر خون

بجنبيد و شد مر ترا رهنمون

سه روز اندرين کار رای آوريم

سخنهای بهتر بجای آوريم

چو اين رای گردد خرد را درست

بگويم که دران چه بايدت جست

چهارم چو گرسيوز آمد بدر

کله بر سر و تنگ بسته کمر

سپهدار ترکان ورا پيش خواند

ز کار سياوش فراوان براند

بدو گفت کای يادگار پشنگ

چه دارم به گيتی جز از تو به چنگ

همه رازها بر تو بايد گشاد

به ژرفی ببين تا چه آيدت ياد

ازان خواب بد چون دلم شد غمی

به مغز اندر آورد لختی کمی

نبستم به جنگ سياوش ميان

ازو نيز ما را نيامد زيان

چو او تخت پرمايه پدرود کرد

خرد تار کرد و مرا پود کرد

ز فرمان من يک زمان سر نتافت

چو از من چنان نيکويها بيافت

سپردم بدو کشور و گنج خويش

نکرديم ياد از غم و رنج خويش

به خون نيز پيوستگی ساختم

دل از کين ايران بپرداختم

بپيچيدم از جنگ و فرزند روی

گرامی دو ديده سپردم بدوی

پس از نيکويها و هرگونه رنج

فدی کردن کشور و تاج و گنج

گر ايدونک من بدسگالم بدوی

ز گيتی برآيد يکی گفت و گوی

بدو بر بهانه ندارم ببد

گر از من بدو اندکی بد رسد

زبان برگشايند بر من مهان

درفشی شوم در ميان جهان

نباشد پسند جهان آفرين

نه نيز از بزرگان روی زمين

ز دد تيزدندان تر از شير نيست

که اندر دلش بيم شمشير نيست

اگر بچه ای از پدر دردمند

کند مرغزارش پناه از گزند

سزد گر بد آيد بدو از پناه؟

پسندد چنين داور هور و ماه؟

ندانم جز آنکش بخوانم به در

وز ايدر فرستمش نزد پدر

اگر گاه جويد گر انگشتری

ازين بوم و بر بگسلد داوری

بدو گفت گرسيوز ای شهريار

مگير اينچنين کار پرمايه خوار

از ايدر گر او سوی ايران شود

بر و بوم ما پاک ويران شود

هر آنگه که بيگانه شد خويش تو

بدانست راز کم و بيش تو

چو جويی دگر زو تو بيگانگی

کند رهنمونی به ديوانگی

يکی دشمنی باشد اندوخته

نمک را پراگنده بر سوخته

بدين داستان زد يکی رهنمون

که بادی که از خانه آيد برون

ندانی تو بستن برو رهگذار

و گر بگذری نگذرد روزگار

سياووش داند همه کار تو

هم از کار تو هم ز گفتار تو

نبينی تو زو جز همه درد و رنج

پراگندن دوده و نام و گنج

ندانی که پروردگار پلنگ

نبيند ز پرورده جز درد و چنگ

چو افراسياب اين سخن باز جست

همه گفت گرسيوز آمد درست

پشيمان شد از رای و کردار خويش

همی کژ دانست بازار خويش

چنين داد پاسخ که من زين سخن

نه سر نيک بينم بلا را نه بن

بباشيم تا رای گردان سپهر

چگونه گشايد بدين کار چهر

به هر کار بهتر درنگ از شتاب

بمان تا برآيد بلند آفتاب

ببينم که رای جهاندار چيست

رخ شمع چرخ روان سوی کيست

وگر سوی درگاه خوانمش باز

بجويم سخن تا چه دارد به راز

نگهبان او من بسم بی گمان

همی بنگرم تا چه گردد زمان

چو زو کژيی آشکارا شود

که با چاره دل بی مدارا شود

ازان پس نکوهش نبايد به کس

مکافات بد جز بدی نيست بس

چنين گفت گرسيوز کينه جوی

که ای شاه بينادل و راست گوی

سياوش بران آلت و فر و برز

بدان ايزدی شاخ و آن تيغ و گرز

بيايد به درگاه تو با سپاه

شود بر تو بر تيره خورشيد و ماه

سياوش نه آنست کش ديده شاه

همی ز آسمان برگذارد کلاه

فرنگيس را هم ندانی تو باز

تو گويی شدست از جهان ب ینياز

سپاهت بدو بازگردد همه

تو باشی رمه گر نياری دمه

سپاهی که شاهی ببيند چنوی

بدان بخشش و رای و آن ماه روی

تو خوانی که ايدر مرا بنده باش

به خواری به مهر من آگنده باش

نديدست کس جفت با پيل شير

نه آتش دمان از بر و آب زير

اگر بچه ی شير ناخورده شير

بپوشد کسی در ميان حرير

به گوهر شود باز چون شد سترگ

نترسد ز آهنگ پيل بزرگ

پس افراسياب اندر آن بسته شد

غمی گشت و انديشه پيوسته شد

همی از شتابش به آمد درنگ

که پيروز باشد خداوند سنگ

ستوده نباشد سر بادسار

بدين داستان زد يکی هوشيار

که گر باد خيره بجستی ز جای

نماندی بر و بيشه و پر و پای

سبکسار مردم نه والا بود

و گرچه به تن سروبالا بود

برفتند پيچان و لب پر سخن

پر از کين دل از روزگار کهن

بر شاه رفتی زمان تا زمان

بدانديشه گرسيوز بدگمان

ز هرگونه رنگ اندرآميختی

دل شاه ترکان برانگيختی

چنين تا برآمد برين روزگار

پر از درد و کين شد دل شهريار

سپهبد چنين ديد يک روز رای

که پردخت ماند ز بيگانه جای

به گرسيوز اين داستان برگشاد

ز کار سياوش بسی کرد ياد

ترا گفت ز ايدر ببايد شدن

بر او فراوان نبايد بدن

بپرسی و گويی کزان جشن گاه

نخواهی همی کرد کس را نگاه

به مهرت همی دل بجنبد ز جای

يکی با فرنگيس خيز ايدر آی

نيازست ما را به ديدار تو

بدان پرهنر جان بيدار تو

برين کوه ما نيز نخچير هست

ز جام زبرجد می و شير هست

گذاريم يک چند و باشيم شاد

چو آيدت از شهر آباد ياد

به رامش بباش و به شادی خرام

می و جام با من چرا شد حرام

برآراست گرسيوز دام ساز

دلی پر ز کين و سری پر ز راز

چو نزديک شهر سياوش رسيد

ز لشکر زبان آوری برگزيد

بدو گفت رو با سياوش بگوی

که ای پاک زاده کی نام جوی

به جان و سر شاه توران سپاه

به فر و به ديهيم کاووس شاه

که از بهر من برنخيزی ز گاه

نه پيش من آيی پذيره به راه

که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت

به فر و نژاد و به تاج و به تخت

که هر باد را بست بايد ميان

تهی کردن آن جايگاه کيان

فرستاده نزد سياوش رسيد

زمين را ببوسيد کاو را بديد

چو پيغام گرسيوز او را بگفت

سياوش غمی گشت و اندر نهفت

پرانديشه بنشست بيدار دير

همی گفت رازيست اين را به زير

ندانم که گرسيوز نيکخواه

چه گفتست از من بدان بارگاه

چو گرسيوز آمد بران شهر نو

پذيره بيامد ز ايوان به کو

بپرسيدش از راه وز کار شاه

ز رسم سپاه و ز تخت و کلاه

پيام سپهدار توران بداد

سياوش ز پيغام او گشت شاد

چنين داد پاسخ که با ياد اوی

نگردانم از تيغ پولاد روی

من اينک به رفتن کمر بست هام

عنان با عنان تو پيوسته ام

سه روز اندرين گلشن زرنگار

بباشيم و ز باده سازيم کار

که گيتی سپنج است پر درد و رنج

بد آن را که با غم بود در سپنج

چو بشنيد گفت خردمند شاه

بپيچيد گرسيوز کينه خواه

به دل گفت ار ايدونک با من به راه

سياوش بيايد به نزديک شاه

بدين شيرمردی و چندين خرد

کمان مرا زير پی بسپرد

سخن گفتن من شود بی فروغ

شود پيش او چاره ی من دروغ

يکی چاره بايد کنون ساختن

دلش را به راه بد انداختن

زمانی همی بود و خامش بماند

دو چشمش بروی سياوش بماند

فرو ريخت از ديدگان آب زرد

به آب دو ديده همی چاره کرد

سياوش ورا ديد پرآب چهر

بسان کسی کاو بپيچد به مهر

بدو گفت نرم ای برادر چه بود

غمی هست کان را بشايد شنود

گر از شاه ترکان شدستی دژم

به ديده درآوردی از درد نم

من اينک همی با تو آيم به راه

کنم جنگ با شاه توران سپاه

بدان تا ز بهر چه آزاردت

چرا کهتر از خويشتن داردت

و گر دشمنی آمدستت پديد

که تيمار و رنجش ببايد کشيد

من اينک به هر کار يار توام

چو جنگ آوری مايه دار توام

ور ايدونک نزديک افراسياب

ترا تيره گشتست بر خيره آب

به گفتار مرد دروغ آزمای

کسی برتر از تو گرفتست جای

بدو گفت گرسيوز نامدار

مرا اين سخن نيست با شهريار

نه از دشمنی آمدستم به رنج

نه از چاره دورم به مردی و گنج

ز گوهر مرا با دل انديشه خاست

که ياد آمدم زان سخنهای راست

نخستين ز تور ايدر آمد بدی

که برخاست زو فره ی ايزدی

شنيدی که با ايرج کم سخن

به آغاز کينه چه افگند بن

وزان جايگه تا به افراسياب

شدست آتش ايران و توران چو آب

به يک جای هرگز نياميختند

ز پند و خرد هر دو بگريختند

سپهدار ترکان ازان بترست

کنون گاو پيسه به چرم اندرست

ندانی تو خوی بدش ب یگمان

بمان تا بيايد بدی را زمان

نخستين ز اغريرث اندازه گير

که بر دست او کشته شد خيره خير

برادر بد از کالبد هم ز پشت

چنان پرخرد بيگنه را بکشت

ازان پس بسی نامور بی گناه

شدستند بر دست او بر تباه

مرا زين سخن ويژه اندوه تست

که بيدار دل بادی و تن درست

تو تا آمدستی بدين بوم و بر

کسی را نيامد بد از تو به سر

همه مردمی جستی و راستی

جهانی به دانش بياراستی

کنون خيره آهرمن دل گسل

ورا از تو کردست آزرده دل

دلی دارد از تو پر از درد و کين

ندانم چه خواهد جهان آفرين

تو دانی که من دوستدار توام

به هر نيک و بد ويژه يار توام

نبايد که فردا گمانی بری

که من بودم آگاه زين داوری

سياووش بدو گفت منديش زين

که يارست با من جهان آفرين

سپهبد جزين کرد ما را اميد

که بر من شب آرد به روز سپيد

گر آزار بوديش در دل ز من

سرم برنيفراختی ز انجمن

ندادی به من کشور و تاج و گاه

بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه

کنون با تو آيم به درگاه او

درخشان کنم تيره گون ماه او

هرانجا که روشن بود راستی

فروغ دروغ آورد کاستی

نمايم دلم را بر افراسياب

درخشان تر از بر سپهر آفتاب

تو دل را بجز شادمانه مدار

روان را به بد در گمانه مدار

کسی کاو دم اژدها بسپرد

ز رای جهان آفرين نگذرد

بدو گفت گرسيوز ای مهربان

تو او را بدان سان که ديدی مدان

و ديگر بجايی که گردان سپهر

شود تند و چين اندرآرد به چهر

خردمند دانا نداند فسون

که از چنبر او سر آرد برون

بدين دانش و اين دل هوشمند

بدين سرو بالا و رای بلند

ندانی همی چاره از مهر باز

ببايد که بخت بد آيد فراز

همی مر ترا بند و تنبل فروخت

به اورند چشم خرد را بدوخت

نخست آنک داماد کردت به دام

بخيره شدی زان سخن شادکام

و ديگر کت از خويشتن دور کرد

به روی بزرگان يکی سور کرد

بدان تا تو گستاخ باشی بدوی

فروماند اندر جهان گف توگوی

ترا هم ز اغريرث ارجمند

فزون نيست خويشی و پيوند و بند

ميانش به خنجر بدو نيم کرد

سپه را به کردار او بيم کرد

نهانش ببين آشکارا کنون

چنين دان و ايمن مشو زو به خون

مرا هرچ اندر دل انديشه بود

خرد بود وز هر دری پيشه بود

همان آزمايش بد از روزگار

ازين کينه ور تيزدل شهريار

همه پيش تو يک به يک راندم

چو خورشد تابنده برخواندم

به ايران پدر را بينداختی

به توران همی شارستان ساختی

چنين دل بدادی به گفتار او

بگشتی همی گرد تيمار او

درختی بد اين برنشانده به دست

کجا بار او زهر و بيخش کبست

همی گفت و مژگان پر از آب زرد

پر افسون دل و لب پر از باد سرد

سياوش نگه کرد خيره بدوی

ز ديده نهاده به رخ بر دو جوی

چو ياد آمدش روزگار گزند

کزو بگسلد مهر چرخ بلند

نماند برو بر بسی روزگار

به روز جوانی سرآيدش کار

دلش گشت پردرد و رخساره زرد

پر از غم دل و لب پر از باد سرد

بدو گفت هرچونک می بنگرم

به بادافره ی بد نه اندرخورم

ز گفتار و کردار بر پيش و پس

ز من هيچ ناخوب نشنيد کس

چو گستاخ شد دست با گنج او

بپيچيد همانا تن از رنج او

اگرچه بد آيد همی بر سرم

هم از رای و فرمان او نگذرم

بيابم برش هم کنون بی سپاه

ببينم که از چيست آزار شاه

بدو گفت گرسيوز ای نامجوی

ترا آمدن پيش او نيست روی

به پا اندر آتش نشايد شدن

نه بر موج دريا بر ايمن بدن

همی خيره بر بد شتاب آوری

سر بخت خندان به خواب آوری

ترا من همانا بسم پايمرد

بر آتش يکی برزنم آب سرد

يکی پاسخ نامه بايد نوشت

پديدار کردن همه خوب و زشت

ز کين گر ببينم سر او تهی

درخشان شود روزگار بهی

سواری فرستم به نزديک تو

درفشان کنم رای تاريک تو

اميدستم از کردگار جهان

شناسنده ی آشکار و نهان

که او بازگردد سوی راستی

شود دور ازو کژی و کاستی

وگر بينم اندر سرش هيچ تاب

هيونی فرستم هم اندر شتاب

تو زان سان که بايد به زودی بساز

مکن کار بر خويشتن بر دراز

برون ران از ايدر به هر کشوری

بهر نامداری و هر مهتری

صد و بيست فرسنگ ز ايدر به چين

همان سيصد و سی به ايران زمين

ازين سو همه دوستدار تواند

پرستنده و غمگسار تواند

وزان سو پدر آرزومند تست

جهان بنده ی خويش و پيوند تست

بهر کس يکی نامه ای کن دراز

بسيچيده باش و درنگی مساز

سياوش به گفتار او بگرويد

چنان جان بيدار او بغنويد

بدو گفت ازان در که رانی سخن

ز پيمان و رايت نگردم ز بن

تو خواهشگری کن مرا زو بخواه

همی راستی جوی و بنمای راه

دبير پژوهنده را پيش خواند

سخنهای آگنده را برفشاند

نخست آفريننده را ياد کرد

ز وام خرد جانش آزاد کرد

ازان پس خرد را ستايش گرفت

ابر شاه ترکان نيايش گرفت

که ای شاه پيروز و به روزگار

زمانه مبادا ز تو يادگار

مرا خواستی شاد گشتم بدان

که بادا نشست تو با موبدان

و ديگر فرنگيس را خواستی

به مهر و وفا دل بياراستی

فرنگيس نالنده بود اين زمان

به لب ناچران و به تن ناچمان

بخفت و مرا پيش بالين ببست

ميان دو گيتيش بينم نشست

مرا دل پر از رای و ديدار تست

دو کشور پر از رنج و آزار تست

ز نالندگی چون سبکتر شود

فدای تن شاه کشور شود

بهانه مرا نيز آزار اوست

نهانم پر از درد و تيمار اوست

چو نامه به مهر اندر آمد به داد

به زودی به گرسيوز بدنژاد

دلاور سه اسپ تگاور بخواست

همی تاخت يکسر شب و روز راست

چهارم بيامد به درگاه شاه

پر از بد روان و زبان پرگناه

فراوان بپرسيدش افراسياب

چو ديدش پر از رنج و سر پرشتاب

چرا باشتاب آمدی گفت شاه

چگونه سپردی چنين تند راه

بدو گفت چون تيره شد روی کار

نشايد شمردن به بد روزگار

سياوش نکرد ايچ بر کس نگاه

پذيره نيامد مرا خود به راه

سخن نيز نشنيد و نامه نخواند

مرا پيش تختش به زانو نشاند

ز ايران بدو نامه پيوسته شد

به مادر همی مهر او بسته شد

سپاهی ز روم و سپاهی ز چين

همی هر زمان برخروشد زمين

تو در کار او گر درنگ آوری

مگر باد زان پس به چنگ آوری

و گر دير گيری تو جنگ آورد

دو کشور به مردی به چنگ آورد

و گر سوی ايران براند سپاه

که يارد شدن پيش او کينه خواه

ترا کردم آگه ز ديدار خويش

ازين پس بپيچی ز کردار خويش

چو بشنيد افراسياب اين سخن

برو تازه شد روزگار کهن

به گرسيوز از خشم پاسخ نداد

دلش گشت پرآتش و سر چو باد

بفرمود تا برکشيدند نای

همان سنج و شيپور و هندی درای

به سوی سياووش بنهاد روی

ابا نامداران پرخاشجوی

بدانگه که گرسيوز بدفريب

گران کرد بر زين دوال رکيب

سياوش به پرده درآمد به درد

به تن لرز لرزان و رخساره زرد

فرنگيس گفت ای گو شيرچنگ

چه بودت که ديگر شدستی به رنگ

چنين داد پاسخ که ای خوبروی

به توران زمين شد مرا آب روی

بدين سان که گفتار گرسيوزست

ز پرگار بهره مرا مرکزست

فرنگيس بگرفت گيسو به دست

گل ارغوان را به فندق بخست

پر از خون شد آن بسد مشک بوی

پر از آب چشم و پر از گرد روی

همی اشک باريد بر کوه سيم

دو لاله ز خوشاب شد به دو نيم

همی کند موی و همی ريخت آب

ز گفتار و کردار افراسياب

بدو گفت کای شاه گردن فراز

چه سازی کنون زود بگشای راز

پدر خود دلی دارد از تو به درد

از ايران نياری سخن ياد کرد

سوی روم ره با درنگ آيدت

نپويی سوی چين که تنگ آيدت

ز گيتی کراگيری اکنون پناه

پناهت خداوند خورشيد و ماه

ستم باد بر جان او ماه و سال

کجا بر تن تو شود بدسگال

همی گفت گرسيوز اکنون ز راه

بيايد همانا ز نزديک شاه

چهارم شب اندر بر ماهروی

بخوان اندرون بود با رنگ و بوی

بلرزيد وز خواب خيره بجست

خروشی برآورد چون پيل مست

همی داشت اندر برش خوب چهر

بدو گفت شاها چبودت ز مهر

خروشيد و شمعی برافروختند

برش عود و عنبر همی سوختند

بپرسيد زو دخت افراسياب

که فرزانه شاها چه ديدی به خواب

سياوش بدو گفت کز خواب من

لبت هيچ مگشای بر انجمن

چنين ديدم ای سرو سيمين به خواب

که بودی يکی بی کران رود آب

يکی کوه آتش به ديگر کران

گرفته لب آب نيزه وران

ز يک سو شدی آتش تيزگرد

برافروختی از سياووش گرد

ز يک دست آتش ز يک دست آب

به پيش اندرون پيل و افراسياب

بديدی مرا روی کرده دژم

دميدی بران آتش تيزدم

چو گرسيوز آن آتش افروختی

از افروختن مر مرا سوختی

فرنگيس گفت اين بجز نيکوی

نباشد نگر يک زمان بغنوی

به گرسيوز آيد همی بخت شوم

شود کشته بر دست سالار روم

سياوش سپه را سراسر بخواند

به درگاه ايوان زمانی بماند

بسيچيد و بنشست خنجر به چنگ

طلايه فرستاد بر سوی گنگ

دو بهره چو از تيره شب در گذشت

طلايه هم آنگه بيامد ز دشت

که افراسياب و فراوان سپاه

پديد آمد از دور تازان به راه

ز نزديک گرسيوز آمد نوند

که بر چاره ی جان ميان را ببند

نيامد ز گفتار من هيچ سود

از آتش نديدم جز از تيره دود

نگر تا چه بايد کنون ساختن

سپه را کجا بايد انداختن

سياوش ندانست زان کار او

همی راست آمدش گفتار او

فرنگيس گفت ای خردمند شاه

مکن هيچ گونه به ما در نگاه

يکی باره ی گام زن برنشين

مباش ايچ ايمن به توران زمين

ترا زنده خواهم که مانی بجای

سر خويش گير و کسی را مپای

سياوش بدو گفت کان خواب من

بجا آمد و تيره شد آب من

مرا زندگانی سرآيد همی

غم و درد و انده درآيد همی

چنين است کار سپهر بلند

گهی شاد دارد گهی مستمند

گر ايوان من سر به کيوان کشيد

همان زهر گيتی ببايد چشيد

اگر سال گردد هزار و دويست

بجز خاک تيره مرا جای نيست

ز شب روشنايی نجويد کسی

کجا بهره دارد ز دانش بسی

ترا پنج ماهست ز آبستنی

ازين نامور گر بود رستنی

درخت تو گر نر به بار آورد

يکی نامور شهريار آورد

سرافراز کيخسروش نام کن

به غم خوردن او دل آرام کن

چنين گردد اين گنبد تيزرو

سرای کهن را نخوانند نو

ازين پس به فرمان افراسياب

مرا تيره بخت اندرآيد به خواب

ببرند بر بيگنه بر سرم

ز خون جگر برنهند افسرم

نه تابوت يابم نه گور و کفن

نه بر من بگريد کسی ز انجمن

نهالی مرا خاک توران بود

سرای کهن کام شيران بود

برين گونه خواهد گذشتن سپهر

نخواهد شدن رام با من به مهر

ز خورشيد تابنده تا تيره خاک

گذر نيست از داد يزدان پاک

به خواری ترا روزبانان شاه

سر و تن برهنه برندت به راه

بيايد سپهدار پيران به در

بخواهش بخواهد ترا از پدر

به جان بی گنه خواهدت زينهار

به ايوان خويشش برد زار و خوار

وز ايران بيايد يکی چاره گر

به فرمان دادار بسته کمر

از ايدر ترا با پسر ناگهان

سوی رود جيحون برد در نهان

نشانند بر تخت شاهی ورا

به فرمان بود مرغ و ماهی ورا

ز گيتی برآرد سراسر خروش

زمانه ز کيخسرو آيد به جوش

ز ايران يکی لشکر آرد به کين

پرآشوب گردد سراسر زمين

پی رخش فرخ زمين بسپرد

به توران کسی را به کس نشمرد

به کين من امروز تا رستخيز

نبينی جز از گرز و شمشير تيز

برين گفتها بر تو دل سخت کن

تن از ناز و آرام پردخت کن

سياوش چو با جفت غمها بگفت

خروشان بدو اندر آويخت جفت

رخش پر ز خون دل و ديده گشت

سوی آخر تازی اسپان گذشت

بياورد شبرنگ بهزاد را

که دريافتی روز کين باد را

خروشان سرش را به بر در گرفت

لگام و فسارش ز سر برگرفت

به گوش اندرش گفت رازی دراز

که بيدار دل باش و با کس مساز

چو کيخسرو آيد به کين خواستن

عنانش ترا بايد آراستن

ورا بارگی باش و گيتی بکوب

چنان چون سر مار افعی به چوب

از آخر ببر دل به يکبارگی

که او را تو باشی به کين بارگی

دگر مرکبان را همه کرد پی

برافروخت برسان آتش ز نی

خود و سرکشان سوی ايران کشيد

رخ از خون ديده شده ناپديد

چو يک نيم فرسنگ ببريد راه

رسيد اندرو شاه توران سپاه

سپه ديد با خود و تيغ و زره

سياوش زده بر زره بر گره

به دل گفت گرسيوز اين راست گفت

سخن زين نشانی که بود در نهفت

سياوش بترسيد از بيم جان

مگر گفت بدخواه گردد نهان

همی بنگريد اين بدان آن بدين

که کينه نبدشان به دل پيش ازين

ز بيم سياوش سواران جنگ

گرفتند آرام و هوش و درنگ

چه گفت آن خردمند بسيار هوش

که با اختر بد به مردی مکوش

چنين گفت زان پس به افراسياب

که ای پرهنر شاه با جاه و آب

چرا جنگ جوی آمدی با سپاه

چرا کشت خواهی مرا ب یگناه

سپاه دو کشور پر از کين کنی

زمان و زمين پر ز نفرين کنی

چنين گفت گرسيوز کم خرد

کزين در سخن خود کی اندر خورد

گر ايدر چنين بی گناه آمدی

چرا با زره نزد شاه آمدی

پذيره شدن زين نشان راه نيست

سنان و سپر هديه ی شاه نيست

سياوش بدانست کان کار اوست

برآشفتن شه ز بازار اوست

چو گفتار گرسيوز افراسياب

شنيد و برآمد بلند آفتاب

به ترکان بفرمود کاندر دهيد

درين دشت کشتی به خون برنهيد

از ايران سپه بود مردی هزار

همه نامدار از در کارزار

رده بر کشيدند ايرانيان

ببستند خون ريختن را ميان

همه با سياوش گرفتند جنگ

نديدند جای فسون و درنگ

کنون خيره گفتند ما را کشند

ببايد که تنها به خون در کشند

بمان تا ز ايرانيان دست برد

ببينند و مشمر چنين کار خرد

سياوش چنين گفت کين رای نيست

همان جنگ را مايه و پای نيست

مرا چرخ گردان اگر بی گناه

به دست بدان کرد خواهد تباه

به مردی کنون زور و آهنگ نيست

که با کردگار جهان جنگ نيست

سرآمد بريشان بر آن روزگار

همه کشته گشتند و برگشته کار

ز تير و ز ژوپين ببد خسته شاه

نگون اندر آمد ز پشت سپاه

همی گشت بر خاک و نيزه به دست

گروی زره دست او را ببست

نهادند بر گردنش پالهنگ

دو دست از پس پشت بسته چو سنگ

دوان خون بران چهر هی ارغوان

چنان روز ناديده چشم جوان

برفتند سوی سياووش گرد

پس پشت و پيش سپه بود گرد

چنين گفت سالار توران سپاه

که ايدر کشيدش به يکسو ز راه

کنيدش به خنجر سر از تن جدا

به شخی که هرگز نرويد گيا

بريزيد خونش بران گرم خاک

ممانيد دير و مداريد باک

چنين گفت با شاه يکسر سپاه

کزو شهريارا چه ديدی گناه

چرا کشت خواهی کسی را که تاج

بگريد برو زار با تخت عاج

سری را کجا تاج باشد کلاه

نشايد بريد ای خردمند شاه

به هنگام شادی درختی مکار

که زهر آورد بار او روزگار

همی بود گرسيوز بدنشان

ز بيهودگی يار مردم کشان

که خون سياوش بريزد به درد

کزو داشت درد دل اندر نبرد

ز پيران يکی بود کهتر به سال

برادر بد او را و فرخ همال

کجا پيلسم بود نام جوان

يکی پرهنر بود و روشن روان

چنين گفت مر شاه را پيلسم

که اين شاخ را بار دردست و غم

ز دانا شنيدم يکی داستان

خرد شد بران نيز همداستان

که آهسته دل کم پشيمان شود

هم آشفته را هوش درمان شود

شتاب و بدی کار آهرمنست

پشيمانی جان و رنج تنست

سری را که باشی بدو پادشا

به تيزی بريدن نبينم روا

ببندش همی دار تا روزگار

برين بد ترا باشد آموزگار

چو باد خرد بر دلت بروزد

از ان پس ورا سربريدن سزد

بفرمای بند و تو تندی مکن

که تندی پشيمانی آرد به بن

چه بری سری را همی بی گناه

که کاووس و رستم بود کينه خواه

پدر شاه و رستمش پروردگار

بپيچی به فرجام زين روزگار

چو گودرز و چون گيو و برزين و طوس

ببندند بر کوهه ی پيل کوس

دمنده سپهبد گو پيلتن

که خوارند بر چشم او انجمن

فريبرز کاووس درنده شير

که هرگز نديدش کس از جنگ سير

برين کينه بندند يکسر کمر

در و دشت گردد پر از کينه ور

نه من پای دارم نه پيوند من

نه گردی ز گردان اين انجمن

همانا که پيران بيايد پگاه

ازو بشنود داستان نيز شاه

مگر خود نيازت نيايد بدين

مگستر يکی تا جهانست کين

بدو گفت گرسيوز ای هوشمند

بگفت جوانان هوا را مبند

از ايرانيان دشت پر کرگس است

گر از کين بترسی ترا اين بس است

همين بد که کردی ترا خود نه بس

که خيره همی بشنوی پند کس

سياووش چو بخروشد از روم و چين

پر از گرز و شمشير بينی زمين

بريدی دم مار و خستی سرش

به ديبا بپوشيد خواهی برش

گر ايدونک او را به جان زينهار

دهی من نباشم بر شهريار

به بيغوله ای خيزم از بيم جان

مگر خود به زودی سرآيد زمان

برفتند پيچان دمور و گروی

بر شاه ترکان پر از رنگ و بوی

که چندين به خون سياوش مپيچ

که آرام خوار آيد اندر بسيچ

به گفتار گرسيوز رهنمای

برآرای و بردار دشمن ز جای

زدی دام و دشمن گرفتی بدوی

ز ايران برآيد يکی های و هوی

سزا نيست اين را گرفتن به دست

دل بدسگالان ببايد شکست

سپاهی بدين گونه کردی تباه

نگر تا چگونه بود رای شاه

اگر خود نيازردتی از نخست

به آب اين گنه را توانست شست

کنون آن به آيد که اندر جهان

نباشد پديد آشکار و نهان

بديشان چنين پاسخ آورد شاه

کزو من نديدم به ديده گناه

و ليکن ز گفت ستاره شمر

به فرجام زو سختی آيد به سر

گر ايدونک خونش بريزم به کين

يکی گرد خيزد ز ايران زمين

رها کردنش بتر از کشتنست

همان کشتنش رنج و درد منست

به توران گزند مرا آمدست

غم و درد و بند مرا آمدست

خردمند گر مردم بدگمان

نداند کسی چار هی آسمان

فرنگيس بشنيد رخ را بخست

ميان را به زنار خونين ببست

پياده بيامد به نزديک شاه

به خون رنگ داده دو رخساره ماه

به پيش پدر شد پر از درد و باک

خروشان به سر بر همی ريخت خاک

بدو گفت کای پرهنر شهريار

چرا کرد خواهی مرا خاکسار

دلت را چرا بستی اندر فريب

همی از بلندی نبينی نشيب

سر تاجداران مبر بی گناه

که نپسندد اين داور هور و ماه

سياوش که بگذاشت ايران زمين

همی از جهان بر تو کرد آفرين

بيازرد از بهر تو شاه را

چنان افسر و تخت و آن گاه را

بيامد ترا کرد پشت و پناه

کنون زو چه ديدی که بردت ز راه

نبرد سر تاجداران کسی

که با تاج بر تخت ماند بسی

مکن بی گنه بر تن من ستم

که گيتی سپنج است با باد و دم

يکی را به چاه افگند بی گناه

يکی با کله برشناند به گاه

سرانجام هر دو به خاک اندرند

ز اختر به چنگ مغاک اندرند

شنيدی که از آفريدون گرد

ستمگاره ضحاک تازی چه برد

همان از منوچهر شاه بزرگ

چه آمد به سلم و به تور سترگ

کنون زنده بر گاه کاووس شاه

چو دستان و چون رستم کينه خواه

جهان از تهمتن بلرزد همی

که توران به جنگش نيرزد همی

چو بهرام و چون زنگه ی شاوران

که ننديشد از گرز کنداوران

همان گيو کز بيم او روز جنگ

همی چرم روباه پوشد پلنگ

درختی نشانی همی بر زمين

کجا برگ خون آورد بار کين

به کين سياوش سيه پوشد آب

کند زار نفرين به افراسياب

ستمگاره ای بر تن خويشتن

بسی يادت آيد ز گفتار من

نه اندر شکاری که گور افگنی

دگر آهوان را به شور افگنی

همی شهرياری ربايی ز گاه

درين کار به زين نگه کن پگاه

مده شهر توران به خيره به باد

ببايد که روز بد آيدت ياد

بگفت اين و روی سياوش بديد

دو رخ را بکند و فغان برکشيد

دل شاه توران برو بر بسوخت

همی خيره چشم خرد را بدوخت

بدو گفت برگرد و ايدر مپای

چه دانی کزين بد مرا چيست رای

به کاخ بلندش يکی خانه بود

فرنگيس زان خانه بيگانه بود

مر او را دران خانه انداختند

در خانه را بند برساختند

بفرمود پس تا سياووش را

مرآن شاه بی کين و خاموش را

که اين را بجايی بريدش که کس

نباشد ورا يار و فريادرس

سرش را ببريد يکسر ز تن

تنش کرگسان را بپوشد کفن

ببايد که خون سياوش زمين

نبويد نرويد گيا روز کين

همی تاختندش پياده کشان

چنان روزبانان مردم کشان

سياوش بناليد با کردگار

که ای برتر از گردش روزگار

يکی شاخ پيدا کن از تخم من

چو خورشيد تابنده بر انجمن

که خواهد ازين دشمنان کين خويش

کند تازه در کشور آيين خويش

همی شد پس پشت او پيلسم

دو ديده پر از خون و دل پر ز غم

سياوش بدو گفت پدرود باش

زمين تار و تو جاودان پود باش

درودی ز من سوی پيران رسان

بگويش که گيتی دگر شد بسان

به پيران نه زين گونه بودم اميد

همی پند او باد بد من چو بيد

مرا گفته بود او که با صد هزار

زره دار و بر گستوان ور سوار

چو برگرددت روز يار توام

بگاه چرا مرغزار توام

کنون پيش گرسيوز اندر دوان

پياده چنين خوار و تيره روان

نبينم همی يار با خود کسی

که بخروشدی زار بر من بسی

چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت

کشانش ببردند بر سوی دشت

ز گرسيوز آن خنجر آبگون

گروی زره بستد از بهر خون

بيفگند پيل ژيان را به خاک

نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

يکی تشت بنهاد زرين برش

جدا کرد زان سرو سيمين سرش

بجايی که فرموده بد تشت خون

گروی زره برد و کردش نگون

يکی باد با تيره گردی سياه

برآمد بپوشيد خورشيد و ماه

همی يکدگر را نديدند روی

گرفتند نفرين همه بر گروی

چو از سروبن دور گشت آفتاب

سر شهريار اندرآمد به خواب

چه خوابی که چندين زمان برگذشت

نجنبيند و بيدار هرگز نگشت

چو از شاه شد گاه و ميدان تهی

مه خورشيد بادا مه سرو سهی

چپ و راست هر سو بتابم همی

سر و پای گيتی نيابم همی

يکی بد کند نيک پيش آيدش

جهان بنده و بخت خويش آيدش

يکی جز به نيکی جهان نسپرد

همی از نژندی فرو پژمرد

مدار ايچ تيمار با او به هم

به گيتی مکن جان و دل را دژم

ز خان سياوش برآمد خروش

جهانی ز گرسيوز آمد به جوش

ز سر ماهرويان گسسته کمند

خراشيده روی و بمانده نژند

همه بندگان موی کردند باز

فرنگيس مشکين کمند دراز

بريد و ميان را به گيسو ببست

به فندق گل ارغوانرا بخست

به آواز بر جان افراسياب

همی کرد نفرين و می ريخت آب

خروشش به گوش سپهبد رسيد

چو آن ناله و زار نفرين شنيد

به گرسيوز بدنشان شاه گفت

که او را به کوی آوريد از نهفت

ز پرده به درگه بريدش کشان

بر روزبانان مردم کشان

بدان تا بگيرند موی سرش

بدرند بر بر همه چادرش

زنندش همی چوب تا تخم کين

بريزد برين بوم توران زمين

نخواهم ز بيخ سياوش درخت

نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت

همه نامداران آن انجمن

گرفتند نفرين برو تن به تن

که از شاه و دستور وز لشکری

ازين گونه نشيند کس داوری

بيامد پر از خون دو رخ پيلسم

روان پر ز داغ و رخان پر ز نم

به نزديک لهاک و فرشيدورد

سراسر سخنها همه ياد کرد

که دوزخ به از بوم افراسياب

نبايد بدين کشور آرام و خواب

بتازيم و نزديک پيران شويم

به تيمار و درد اسيران شويم

سه اسپ گرانمايه کردند زين

همی برنوشتند گفتی زمين

به پيران رسيدند هر سه سوار

رخان پر ز خون همچو ابر بهار

برو بر شمردند يکسر سخن

که بخت از بديها چه افگند بن

يکی زاريی خاست کاندر جهان

نبيند کسی از کهان و مهان

سياووش را دست بسته چو سنگ

فگندند در گردنش پالهنگ

به دشتش کشيدند پر آب روی

پياده دوان در به پيش گروی

تن پيل وارش بران گرم خاک

فگندند و از کس نکردند باک

يکی تشت بنهاد پيشش گروی

بپيچيد چون گوسفندانش روی

بريد آن سر شاهوارش ز تن

فگندش چو سرو سهی بر چمن

همه شهر پر زاری و ناله گشت

به چشم اندرون آب چون ژاله گشت

چو پيران به گفتار بنهاد گوش

ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش

همی جامه را بر برش کرد چاک

همی کند موی و همی ريخت خاک

بدو پيلسم گفت بشتاب زود

که دردی بدين درد و سختی فزود

فرنگيس رانيز خواهند کشت

مکن هيچ گونه برين کار پشت

به درگاه بردند مويش کشان

بر روزبانان مردم کشان

جهانی بدو کرده ديده پرآب

ز کردار بدگوهر افراسياب

که اين هول کاريست بادرد و بيم

که اکنون فرنگيس را بر دو نيم

زنند و شود پادشاهی تباه

مر او را نخواند کسی نيز شاه

ز آخر بياورد پس پهلوان

ده اسپ سوار آزموده جوان

خود و گرد رويين و فرشيدورد

برآورد زان راه ناگاه گرد

بدو روز و دو شب بدرگه رسيد

درنامور پرجفا پيشه ديد

فرنگيس را ديد چون بيهشان

گرفته ورا روزبانان کشان

به چنگال هر يک يکی تيغ تيز

ز درگاه برخواسته رستخيز

همانگاه پيران بيامد چو باد

کسی کش خرد بوی گشتند شاد

چو چشم گرامی به پيران رسيد

شد از خون ديده رخش ناپديد

بدو گفت با من چه بد ساختی

چرا خيره بر آتش انداختی

ز اسپ اندر افتاد پيران به خاک

همه جامه ی پهلوی کرده چاک

بفرمود تا روزبانان در

زمانی ز فرمان بتابند سر

بيامد دمان پيش افراسياب

دل از درد خسته دو ديده پر آب

بدو گفت شاها انوشه بدی

روان را به ديدار توشه بدی

چه آمد ز بد بر تو ای نيکخوی

که آوردت اين روز بد آرزوی

چرا بر دلت چيره شد رای ديو

ببرد از رخت شرم گيهان خديو

به کشتی سياووش را ب یگناه

به خاک اندر انداختی نام و جاه

به ايران رسد زين بدی آگهی

که شد خشک پاليز سرو سهی

بسا تاجداران ايران زمين

که با لشکر آيند پردرد و کين

جهان آرميده ز دست بدی

شده آشکارا ره ايزدی

فريبنده ديوی ز دوزخ بجست

بيامد دل شاه ترکان بخست

بران اهرمن نيز نفرين سزد

که پيچد روانت سوی راه بد

پشيمان شوی زين به روز دراز

بپيچی زمانی به گرم و گداز

ندانم که اين گفتن بد ز کيست

و زين آفريننده را رای چيست

چو ديوانه از جای برخاستی

چنين خيره بد را بياراستی

کنون زو گذشتی به فرزند خويش

رسيدی به پيچاره پيوند خويش

نجويد همانا فرنگيس بخت

نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت

به فرزند با کودکی در نهان

درفشی مکن خويشتن در جهان

که تا زنده ای بر تو نفرين بود

پس از زندگی دوزخ آيين بود

اگر شاه روشن کند جان من

فرستد ورا سوی ايوان من

گر ايدونک انديشه زين کودک است

همانا که اين درد و رنج اندک است

بمان تا جدا گردد از کالبد

بپيش تو آرم بدو ساز بد

بدو گفت زينسان که گفتی بساز

مرا کردی از خون او بی نياز

سپهدار پيران بدان شاد شد

از انديشه و درد آزاد شد

بيامد به درگاه و او را ببرد

بسی نيز بر روزبانان شمرد

بی آزار بردش به سوی ختن

خروشان همه درگه و انجمن

چو آمد به ايوان گلشهر گفت

که اين خوب رخ را ببايد نهفت

تو بر پيش اين نامور زينهار

بباش و بدارش پرستاروار

برين نيز بگذشت يک چند روز

گران شد فرنگيس گيتی فروز

شبی قيرگون ماه پنهان شده

به خواب اندرون مرغ و دام و دده

چنان ديد سالار پيران به خواب

که شمعی برافروختی ز آفتاب

سياوش بر شمع تيغی به دست

به آواز گفتی نشايد نشست

کزين خواب نوشين سر آزاد کن

ز فرجام گيتی يکی ياد کن

که روز نوآيين و جشنی نوست

شب سور آزاده کيخسروست

سپهبد بلرزيد در خواب خوش

بجنبيد گلهشر خورشيد فش

بدو گفت پيران که برخيز و رو

خرامنده پيش فرنگيس شو

سياووش را ديدم اکنون به خواب

درخشان تر از بر سپهر آفتاب

که گفتی مرا چند خسپی مپای

به جشن جهانجوی کيخسرو آی

همی رفت گلشهر تا پيش ماه

جدا گشته بود از بر ماه شاه

بديد و به شادی سبک بازگشت

همانگاه گيتی پرآواز گشت

بيامد به شادی به پيران بگفت

که اينت به آيين خور و ماه جفت

يکی اندر آی و شگفتی ببين

بزرگی و رای جهان آفرين

تو گويی نشايد مگر تاج را

و گر جوشن و ترگ و تاراج را

سپهبد بيامد بر شهريار

بسی آفرين کرد و بردش نثار

بران برز و بالا و آن شاخ و يال

تو گويی برو برگذشتست سال

ز بهر سياوش دو ديده پر آب

همی کرد نفرين بر افراسياب

چنين گفت با نامدار انجمن

که گر بگسلد زين سخن جان من

نمانم که يازد بدين شاه چنگ

مرا گر سپارد به چنگ نهنگ

بدانگه که بنمود خورشيد چهر

به خواب اندر آمد سر تيره مهر

چو بيدار شد پهلوان سپاه

دمان اندر آمد به نزديک شاه

همی ماند تا جای پردخت شد

به نزديک آن نامور تخت شد

بدو گفت خورشيد فش مهترا

جهاندار و بيدار و افسونگرا

به در بر يکی بنده بفزود دوش

تو گفتی ورا مايه دادست هوش

نماند ز خوبی جز از تو به کس

تو گويی که برگاه شاهست و بس

اگر تور را روز باز آمدی

به ديدار چهرش نياز آمدی

فريدون گردست گويی بجای

به فر و به چهر و به دست و به پای

بر ايوان چنو کس نبيند نگار

بدو تازه شد فره ی شهريار

از انديشه ی بد بپرداز دل

برافراز تاج و برفراز دل

چنان کرد روشن جهان آفرين

کزو دور شد جنگ و بيداد و کين

روانش ز خون سياوش به درد

برآورد بر لب يکی باد سرد

پشيمان بشد زان کجا کرده بود

به گفتار بيهوده آزرده بود

بدو گفت من زين نوآمد بسی

سخنها شنيدستم از هر کسی

پرآشوب جنگست زو روزگار

همه ياد دارم ز آموزگار

که از تخمه ی تور وز کيقباد

يکی شاه سر برزند با نژاد

جهان را به مهر وی آيد نياز

همه شهر توران برندش نماز

کنون بودنی هرچ بايست بود

ندارد غم و رنج و انديشه سود

مداريدش اندرميان گروه

به نزد شبانان فرستش به کوه

بدان تا نداند که من خود کيم

بديشان سپرده ز بهر چيم

نياموزد از کس خرد گر نژاد

ز کار گذشته نيايدش ياد

بگفت آنچ ياد آمدش زين سخن

همه نو شمرد اين سرای کهن

چه سازی که چاره بدست تو نيست

درازست در کام و شست تو نيست

گر ايدونک بد بينی از روزگار

به نيکی همو باشد آموزگار

بيامد به در پهلوان شادمان

بدل بر همه نيک بودش گمان

جهان آفرين را نيايش گرفت

به شاه جهان بر ستايش گرفت

پرانديشه بد تا به ايوان رسيد

کزان رنج و مهرش چه آيد پديد

شبانان کوه قلا را بخواند

وزان خرد چندی سخنها براند

که اين را بداريد چون جان پاک

نبايد که بيند ورا باد و خاک

نبايد که تنگ آيدش روزگار

اگر ديده و دل کند خواستار

شبان را ببخشيد بسيار چيز

يکی دايه با او فرستاد نيز

بريشان سپرد آن دل و ديده را

جهانجوی گرد پسنديده را

بدين نيز بگذشت گردان سپهر

به خسرو بر از مهر بخشود چهر

چو شد هفت ساله گو سرفراز

هنر با نژادش همی گفت راز

ز چوبی کمان کرد وز روده زه

ز هر سو برافگند زه را گره

ابی پر و پيکان يکی تير کرد

به دشت اندر آهنگ نخچير کرد

چو ده ساله شد گشت گردی سترگ

به زخم گراز آمد و خرس و گرگ

وزان جايگه شد به شير و پلنگ

هم آن چوب خميده بد ساز جنگ

چنين تا برآمد برين روزگار

بيامد به فرمان آموزگار

شبان اندر آمد ز کوه و ز دشت

بناليد و نزديک پيران گذشت

که من زين سرافراز شير يله

سوی پهلوان آمدم با گله

همی کرد نخچير آهو نخست

بر شير و جنگ پلنگان نجست

کنون نزد او جنگ شير دمان

همانست و نخچير آهو همان

نبايد که آيد برو برگزند

بياويزدم پهلوان بلند

چو بشنيد پيران بخنديد و گفت

نماند نژاد و هنر در نهفت

نشست از بر باره دست کش

بيامد بر خسرو شيرفش

بفرمود تا پيش او شد به مهر

نگه کرد پيران بران فر و چهر

به بر در گرفتش زمانی دراز

همی گفت با داور پاک راز

بدو گفت کيخسرو پاک دين

به تو باد رخشنده توران زمين

ازيرا کسی کت نداند همی

جز از مهربانت نخواند همی

شبان زاده ای را چنين در کنار

بگيری و از کس نيايدت عار

خردمند را دل برو بر بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

بدو گفت کای يادگار مهان

پسنديده و ناسپرده جهان

که تاج سر شهرياران توی

که گويد که پور شبانان توی

شبان نيست از گوهر تو کسی

و زين داستان هست با من بسی

ز بهر جوان اسپ و بالای خواست

همان جامه ی خسروآرای خواست

به ايوان خراميد با او به هم

روانش ز بهر سياوش دژم

همی پرورانيدش اندر کنار

بدو شادمان گردش روزگار

بدين نيز بگذشت چندی سپهر

به مغز اندرون داشت با شاه مهر

شب تيره هنگام آرام و خواب

کس آمد ز نزديک افراسياب

بران تيرگی پهلوان را بخواند

گذشته سخنها فراوان براند

کز انديشه ی بد همه شب دلم

بپيچيد وز غم همی بگسلم

ازين کودکی کز سياوش رسيد

تو گفتی مرا روز شد ناپديد

نبيره فريدون شبان پرورد

ز رای و خرد اين کی اندر خورد

ازو گر نوشته به من بر بديست

نشايد گذشتن که آن ايزديست

چو کار گذشته نيارد به ياد

زيد شاد و ما نيز باشيم شاد

وگر هيچ خوی بد آرد پديد

بسان پدر سر ببايد بريد

بدو گفت پيران که ای شهريار

ترا خود نبايد کس آموزگار

يکی کودکی خرد چون بيهشان

ز کار گذشته چه دارد نشان

تو خود اين مينديش و بد را مکوش

چه گفت آن خردمند بسيارهوش

که پروردگار از پدر برترست

اگر زاده را مهر با مادرست

نخستين به پيمان مرا شاد کن

ز سوگند شاهان يکی ياد کن

فريدون به داد و به تخت و کلاه

همی داشتی راستی را نگاه

ز پيران چو بشينيد افراسياب

سر مرد جنگی درآمد ز خواب

يکی سخت سوگند شاهانه خورد

به روز سپيد و شب لاژورد

به دادار کاو اين جهان آفريد

سپهر و دد و دام و جان آفريد

که نايد بدين کودک از من ستم

نه هرگز برو بر زنم تيزدم

زمين را ببوسيد پيران و گفت

که ای دادگر شاه بی يار و جفت

برين بند و سوگند تو ايمنم

کنون يافت آرام جان و تنم

وزانجا بر خسرو آمد دمان

رخی ارغوان و دلی شادمان

بدو گفت کز دل خرد دور کن

چو رزم آورد پاسخش سور کن

مرو پيش او جز به ديوانگی

مگردان زبان جز به بيگانگی

مگرد ايچ گونه به گرد خرد

يک امروز بر تو مگر بگذرد

به سر بر نهادش کلاه کيان

ببستش کيانی کمر بر ميان

يکی باره ی گام زن خواست نغز

برو بر نشست آن گو پاک مغز

بيامد به درگاه افراسياب

جهانی برو ديده کرده پرآب

روارو برآمد که بشگای راه

که آمد نوآيين يکی پيشگاه

همی رفت پيش اندرون شاه گرد

سپهدار پيران ورا پيش برد

بيامد به نزديک افراسياب

نيا را رخ از شرم او شد پرآب

بران خسروی يال و آن چنگ او

بدان شاخ و آن فر و اورنگ او

زمانی نگه کرد و نيکو بديد

همی گشت رنگ رخش ناپديد

تن پهلوان گشت لرزان چو بيد

ز جان جوان پاک بگسست اميد

زمانی چنان بود بگشاد چهر

زمانه به دلش اندر آورد مهر

بپرسيد کای نورسيده جوان

چه آگاه داری ز کار جهان

بر گوسفندان چه گردی همی

زمين را چه گونه سپردی همی

چنين داد پاسخ که نخچير نيست

مرا خود کمان و پر تير نيست

بپرسيد بازش ز آموزگار

ز نيک و بد و گردش روزگار

بدو گفت جايی که باشد پلنگ

بدرد دل مردم تيزچنگ

سه ديگر بپرسيدش از مام و باب

ز ايوان و از شهر وز خورد و خواب

چنين داد پاسخ که درنده شير

نيارد سگ کارزاری به زير

بخنديد خسرو ز گفتار اوی

سوی پهلوان سپه کرد روی

بدو گفت کاين دل ندارد بجای

ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای

نيايد همانا بد و نيک ازوی

نه زينسان بود مردم کينه جوی

رو اين را به خوبی به مادر سپار

به دست يکی مرد پرهيزگار

گسی کن به سوی سياووش گرد

مگردان بدآموز را هيچ گرد

ز اسپ و پرستنده و بيش و کم

بده هرچ بايد ز گنج و درم

سپهبد برو کرد لختی شتاب

برون بردش از پيش افراسياب

به ايوان خويش آمد افروخته

خرامان و چشم بدی دوخته

همی گفت کز دادگر کردگار

درخت نو آمد جهان را به بار

در گنجهای کهن کرد باز

ز هر گونه ای شاه را کرد ساز

ز دينار و ديبا و تيغ و گهر

ز اسب و سليح و کلاه و کمر

هم از تخت وز بدرهای درم

ز گستردنيها و از بيش و کم

گسی کردشان سوی آن شارستان

کجا جملگی گشته بد خارستان

فرنگيس و کيخسرو آنجا رسيد

بسی مردم آمد ز هر سو پديد

بديده سپردند يک يک زمين

زبان دد و دام پرآفرين

همی گفت هرکس که بودش هنر

سپاس از جهان داور دادگر

کزان بيخ برکنده فرخ درخت

ازين گونه شاخی برآورد سخت

ز شاه کيان چشم بد دور باد

روان سياوش پر از نور باد

همه خاک آن شارستان شاد شد

گيا بر چمن سرو آزاد شد

ز خاکی که خون سياوش بخورد

به ابر اندر آمد درختی ز گرد

نگاريده بر برگها چهر او

همه بوی مشک آمد از مهر او

بدی مه نشان بهاران بدی

پرستشگه سوگواران بدی

چنين است کردار اين گنده پير

ستاند ز فرزند پستان شير

چو پيوسته شد مهر دل بر جهان

به خاک اندر آرد سرش ناگهان

تو از وی بجز شادمانی مجوی

به باغ جهان برگ انده مبوی

اگر تاج داری و گر دست تنگ

نبينی همی روزگار درنگ

مرنجان روان کاين سرای تو نيست

بجز تنگ تابوت جای تو نيست

نهادن چه بايد بخوردن نشين

بر اميد گنج جهان آفرين

چو آمد به نزديک سر تيغ شست

مده می که از سال شد مرد مست

بجای عنانم عصا داد سال

پراگنده شد مال و برگشت حال

همان ديده بان بر سر کوهسار

نبيند همی لشکر شهريار

کشيدن ز دشمن نداند عنان

مگر پيش مژگانش آيد سنان

گراينده ی تيزپای نوند

همان شست بدخواه کردش به بند

همان گوش از آوای او گشت سير

همش لحن بلبل هم آوای شير

چو برداشتم جام پنجاه و هشت

نگيرم بجز ياد تابوت و تشت

دريغ آن گل و مشک و خوشاب سی

همان تيغ برنده ی پارسی

نگردد همی گرد نسرين تذرو

گل نارون خواهد و شاخ سرو

همی خواهم از روشن کردگار

که چندان زمان يابم از روزگار

کزين نامور نامه ی باستان

بمانم به گيتی يکی داستان

که هر کس که اندر سخن داد داد

ز من جز به نيکی نگيرند ياد

بدان گيتيم نيز خواهشگرست

که با تيغ تيزست و با افسرست

منم بنده ی اهل بيت نبی

سراينده ی خاک پای وصی

برين زادم و هم برين بگذرم

چنان دان که خاک پی حيدرم

ابا ديگران مر مرا کار نيست

بدين اندرون هيچ گفتار نيست

به گفتار دهقان کنون بازگرد

نگر تا چه گويد سراينده مرد

چو آگاهی آمد به کاووس شاه

که شد روزگار سياوش تباه

به کردار مرغان سرش را ز تن

جدا کرد سالار آن انجمن

ابر بی گناهش به خنجر به زار

بريدند سر زان تن شاهوار

بنالد همی بلبل از شاخ سرو

چو دراج زير گلان با تذرو

همه شهر توران پر از داغ و درد

به بيشه درون برگ گلنار زرد

گرفتند شيون به هر کوهسار

نه فريادرس بود و نه خواستار

چو اين گفته بشنيد کاووس شاه

سر نامدارش نگون شد ز گاه

بر و جامه بدريد و رخ را بکند

به خاک اندر آمد ز تخت بلند

برفتند با مويه ايرانيان

بدان سوگ بسته به زاری ميان

همه ديده پرخون و رخساره زرد

زبان از سياوش پر از يادکرد

چو طوس و چو گودرز و گيو دلير

چو شاپور و فرهاد و رهام شير

همه جامه کرده کبود و سياه

همه خاک بر سر بجای کلاه

پس آگاهی آمد سوی نيمروز

به نزديک سالار گيتی فروز

که از شهر ايران برآمد خروش

همی خاک تيره برآمد به جوش

پراگند کاووس بر يال خاک

همه جامه ی خسروی کرد چاک

تهمتن چو بشنيد زو رفت هوش

ز زابل به زاری برآمد خروش

به چنگال رخساره بشخود زال

همی ريخت خاک از بر شاخ و يال

چو يک هفته با سوگ بود و دژم

به هشتم برآمد ز شيپور دم

سپاهی فراوان بر پيلتن

ز کشمير و کابل شدند انجمن

به درگاه کاووس بنهاد روی

دو ديده پر از آب و دل کينه جوی

چو نزديکی شهر ايران رسيد

همه جامه ی پهلوی بردريد

به دادار دارنده سوگند خورد

که هرگز تنم بی سليح نبرد

نباشد بشويم سرم را ز خاک

همه بر تن غم بود سوگناک

کله ترگ و شمشير جام منست

به بازو خم خام دام منست

چو آمد به نزديک کاووس کی

سرش بود پرخاک و پرخاک پی

بدو گفت خوی بد ای شهريار

پراگندی و تخمت آمد ببار

ترا مهر سودابه و بدخوی

ز سر برگرفت افسر خسروی

کنون آشکارا ببينی همی

که بر موج دريا نشينی همی

از انديشه ی خرد و شاه سترگ

بيامد به ما بر زيانی بزرگ

کسی کاو بود مهتر انجمن

کفن بهتر او را ز فرمان زن

سياوش به گفتار زن شد به باد

خجسته زنی کاو ز مادر نزاد

دريغ آن بر و برز و بالای او

رکيب و خم خسرو آرای او

دريغ آن گو نامبرده سوار

که چون او نبيند دگر روزگار

چو در بزم بودی بهاران بدی

به رزم افسر نامداران بدی

همی جنگ با چشم گريان کنم

جهان چون دل خويش بريان کنم

نگه کرد کاووس بر چهر او

بديد اشک خونين و آن مهر او

نداد ايچ پاسخ مر او را ز شرم

فرو ريخت از ديدگان آب گرم

تهمتن برفت از بر تخت اوی

سوی خان سودابه بنهاد روی

ز پرده به گيسوش بيرون کشيد

ز تخت بزرگيش در خون کشيد

به خنجر به دو نيم کردش به راه

نجنبيد بر جای کاووس شاه

بيامد به درگاه با سوگ و درد

پر از خون دل و ديده رخساره زرد

همه شهر ايران به ماتم شدند

پر از درد نزديک رستم شدند

چو يک هفته با سوگ و با آب چشم

به درگاه بنشست پر درد و خشم

به هشتم بزد نای رويين و کوس

بيامد به درگاه گودرز و طوس

چو فرهاد و شيدوش و گرگين و گيو

چو بهرام و رهام و شاپور نيو

فريبرز کاووس درنده شير

گرازه که بود اژدهای دلير

فرامرز رستم که بد پيش رو

نگهبان هر مرز و سالار نو

به گردان چنين گفت رستم که من

برين کينه دادم دل و جان و تن

که اندر جهان چون سياوش سوار

نبندد کمر نيز يک نامدار

چنين کار يکسر مداريد خرد

چنين کينه را خرد نتوان شمرد

ز دلها همه ترس بيرون کنيد

زمين را ز خون رود جيحون کنيد

به يزدان که تا در جهان زنده ام

به کين سياوش دل آگنده ام

بران تشت زرين کجا خون اوی

فرو ريخت ناکارديده گروی

بماليد خواهم همی روی و چشم

مگر بر دلم کم شود درد و خشم

وگر همچنانم بود بسته چنگ

نهاده به گردن درون پالهنگ

به خاک اندرون خوار چون گوسفند

کشندم دو بازو به خم کمند

و گر نه من و گرز و شمشير تيز

برانگيزم اندر جهان رستخيز

نبيند دو چشمم مگر گرد رزم

حرامست بر من می و جام و بزم

به درگاه هر پهلوانی که بود

چو زان گونه آواز رستم شنود

همه برگرفتند با او خروش

تو گفتی که ميدان برآمد به جوش

ز ميدان يکی بانگ برشد به ابر

تو گفتی زمين شد به کام هژبر

بزد مهره بر پشت پيلان به جام

يلان بر کشيدند تيغ از نيام

برآمد خروشيدن گاودم

دم نای رويين و رويينه خم

جهان پر شد از کين افراسياب

به دريا تو گفتی به جوش آمد آب

نبد جای پوينده را بر زمين

ز نيزه هوا ماند اندر کمين

ستاره به جنگ اندر آمد نخست

زمين و زمان دست خون را بشست

ببستند گردان ايران ميان

به پيش اندرون اختر کاويان

گزين کرد پس رستم زابلی

ز گردان شمشيرزن کابلی

ز ايران و از بيشه ی نارون

ده و دو هزار از يلان انجمن

سپه را فرامرز بد پي شرو

که فرزند گو بود و سالار نو

همی رفت تا مرز توران رسيد

ز دشمن کسی را به ره بر نديد

دران مرز شاه سپيجاب بود

که با لشکر و گنج و با آب بود

ورازاد بد نام آن پهلوان

دلير و سپه تاز و روشن روان

سپه بود شمشيرزن سی هزار

همه رزم جوی از در کارزار

ورازاد از قلب لشکر برفت

بيامد به نزد فرامرز تفت

بپرسيد و گفتش چه مردی بگوی

چرا کرده ای سوی اين مرز روی

سزد گر بگويی مرا نام خويش

بجويی ازين کار فرجام خويش

همانا به فرمان شاه آمدی

گر از پهلوان سپاه آمدی

چه داری ز افراسياب آگهی

ز اورنگ و ز تاج و تخت مهی

نبايد که بی نام بر دست من

روانت برآيد ز تاريک تن

فرامرز گفت ای گو شوربخت

منم بار آن خسروانی درخت

که از نام او شير پيچان شود

چو خشم آورد پيل بيجان شود

مرا با تو بدگوهر ديوزاد

چرا کرد بايد همی نام ياد

گو پيلتن با سپاه از پس است

که اندر جهان کينه خواه او بس است

به کين سياوش کمر بر ميان

ببست و بيامد چو شير ژيان

برآرد ازين مرز بی ارز دود

هوا گرد او را نيارد بسود

ورازاد بشنيد گفتار او

همی خوار دانست پيگار او

به لشکر بفرمود کاندر دهيد

کمان ها سراسر به زه بر نهيد

رده بر کشيد از دو رويه سپاه

به سر بر نهادند ز آهن کلاه

ز هر سو برآمد ز گردان خروش

همی کر شد از ناله ی کوس گوش

چو آواز کوس آمد و کرنای

فرامرز را دل برآمد ز جای

به يک حمله اندر ز گردان هزار

بيفگند و برگشت از کارزار

دگر حمله کردش هزار و دويست

ورازاد را گفت لشکر م هايست

که امروز بادافره ی ايزديست

مکافات بد را ز يزدان بديست

چنين لشکر گشن و چندين سوار

سراسيمه شد از يکی نامدار

همی شد فرامرز نيزه به دست

ورازاد را راه يزدان ببست

فرامرز جنگی چو او را بديد

خروشی چو شير ژيان برکشيد

برانگيخت از جای شبرنگ را

بيفشرد بر نيزه بر چنگ را

يکی نيزه زد بر کمربند او

که بگسست زير زره بند او

چنان برگرفتش ز زين خدنگ

که گفتی يک پشه دارد به چنگ

بيفگند بر خاک و آمد فرود

سياووش را داد چندی درود

سر نامور دور کرد از تنش

پر از خون بيالود پيراهنش

چنين گفت کاينت سر کين نخست

پراگنده شد تخم پرخاش و رست

همه بوم و بر آتش اندرفگند

همی دود برشد به چرخ بلند

يکی نامه بنوشت نزد پدر

ز کار ورازاد پرخاشخر

که چون برگشادم در کين و جنگ

ورا برگرفتم ز زين پلنگ

به کين سياوش بريدم سرش

برافروختم آتش از کشورش

وزان سو نوندی بيامد به راه

به نزديک سالار توران سپاه

که آمد به کين رستم پيلتن

بزرگان ايران شدند انجمن

ورازاد را سر بريدند زار

برانگيخت از مرز توران دمار

سپه را سراسر بهم بر زدند

به بوم و به بر آتش اندر زدند

چو بشنيد افراسياب اين سخن

غمی شد ز کردارهای کهن

نماند ايچ بر دشت ز اسپان يله

بياورد چوپان به ميدان گله

در گنج گوپال و برگستوان

همان نيزه و خنجر هندوان

همان گنج دينار و در و گهر

همان افسر و طوق زرين کمر

ز دستور گنجور بستد کليد

همه کاخ و ميدان درم گستريد

چو لشکر سراسر شد آراسته

بريشان پراگنده شد خواسته

بزد کوس رويين و هندی درای

سواران سوی رزم کردند رای

سپهدار از گنگ بيرون کشيد

سپه را ز تنگی به هامون کشيد

فرستاد و مر سرخه را پيش خواند

ز رستم بسی داستانها براند

بدو گفت شمشيرزن سی هزار

ببر نامدار از در کارزار

نگه دار جان از بد پور زال

به رزمت نباشد جزو کس همال

تو فرزندی و نيکخواه منی

ستون سپاهی و ماه منی

چو بيدار دل باشی و راه جوی

که يارد نهادن بروی تو روی

کنون پيش رو باش و بيدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

ز پيش پدر سرخه بيرون کشيد

درفش و سپه را به هامون کشيد

طلايه چو گرد سپه ديد تفت

بپيچيد و سوی فرامرز رفت

از ايران سپه برشد آوای کوس

ز گرد سپه شد هوا آبنوس

خروش سواران و گرد سپاه

چو شب کرد گيتی نهان گشت ماه

درخشيدن تيغ الماس گون

سنانهای آهار داده به خون

تو گفتی که برشد به گيتی بخار

برافروختند آتش کارزار

ز کشته فگنده به هر سو سران

زمين کوه گشت از کران تا کران

چو سرخه بران گونه پيگار ديد

درفش فرامرز سالار ديد

عنان را به بور سرافراز داد

به نيزه درآمد کمان باز داد

فرامرز بگذاشت قلب سپاه

بر سرخه با نيزه شد کينه خواه

يکی نيزه زد همچو آذرگشسپ

ز کوهه ببردش سوی يال اسپ

ز ترکان به ياری او آمدند

پر از جنگ و پرخاشجو آمدند

از آشوب ترکان و از رزم سخت

فرامرز را نيزه شد لخت لخت

بدانست سرخه که پاياب اوی

ندارد غمی گشت و برگاشت روی

پس اندر فرامرز با تيغ تيز

همی تاخت و انگيخته رستخيز

سواران ايران به کردار ديو

دمان از پسش برکشيده غريو

فرامرز چون سرخه را يافت چنگ

بيازيد زان سان که يازد پلنگ

گرفتش کمربند و از پشت زين

برآورد و زد ناگهان بر زمين

پياده به پيش اندر افگند خوار

به لشکرگه آوردش از کارزار

درفش تهمتن همانگه ز راه

پديد آمد و گرد پيل و سپاه

فرامرز پيش پدر شد چو گرد

به پيروزی از روزگار نبرد

به پيش اندرون سرخه را بسته دست

بکرده ورازاد را يال پست

همه غار و هامون پر از کشته بود

سر دشمن از رزم برگشته بود

سپاه آفرين خواند بر پهلوان

بران نامبردار پور جوان

تهمتن برو آفرين کرد نيز

به درويش بخشيد بسيار چيز

يکی داستان زد برو پيلتن

که هر کس که سر برکشد ز انجمن

خرد بايد و گوهر نامدار

هنر يار و فرهنگش آموزگار

چو اين گوهران را بجا آورد

دلاور شود پر و پا آورد

از آتش نبينی جز افروختن

جهانی چو پيش آيدش سوختن

فرامرز نشگفت اگر سرکش است

که پولاد را دل پر از آتش است

چو آورد با سنگ خارا کند

ز دل راز خويش آشکارا کند

به سرخه نگه کرد پس پيلتن

يکی سرو آزاده بد بر چمن

برش چون بر شير و رخ چون بهار

ز مشک سيه کرده بر گل نگار

بفرمود پس تا برندش به دشت

ابا خنجر و روزبانان و تشت

ببندند دستش به خم کمند

بخوابند بر خاک چون گوسفند

بسان سياوش سرش را ز تن

ببرند و کرگس بپوشد کفن

چو بشنيد طوس سپهبد برفت

به خون ريختن روی بنهاد تفت

بدو سرخه گفت ای سرافراز شاه

چه ريزی همی خون من بی گناه

سياوش مرا بود هم سال و دوست

روانم پر از درد و اندوه اوست

مرا ديده پرآب بد روز و شب

هميشه به نفرين گشاده دو لب

بران کس که آن تشت و خنجر گرفت

بران کس که آن شاه را سرگرفت

دل طوس بخشايش آورد سخت

بران نامبردار برگشته بخت

بر رستم آمد بگفت اين سخن

که پور سپهدار افگند بن

چنين گفت رستم که گر شهريار

چنان خسته دل شايد و سوگوار

هميشه دل و جان افراسياب

پر از درد باد و دو ديده پرآب

همان تشت و خنجر زواره ببرد

بدان روزبانان لشکر سپرد

سرش را به خنجر ببريد زار

زمانی خروشيد و برگشت کار

بريده سر و تنش بر دار کرد

دو پايش زبر سر نگونسار کرد

بران کشته از کين برافشاند خاک

تنش را به خنجر بکردند چاک

جهانا چه خواهی ز پروردگان

چه پروردگان داغ دل بردگان

چو لشکر بيامد ز دشت نبرد

تنان پر ز خون و سران پر ز گرد

خبر شد ز ترکان به افراسياب

که بيدار بخت اندرآمد به خواب

همان سرخه نامور کشته شد

چنان دولت تيز برگشته شد

بريده سرش را نگونسار کرد

تنش را به خون غرقه بر دار کرد

همه شهر ايران جگر خسته اند

به کين سياوش کمر بسته اند

نگون شد سر و تاج افراسياب

همی کند موی و همی ريخت آب

همی گفت رادا سرا موبدا

ردا نامدارا يلا بخردا

دريغ ارغوانی رخت همچو ماه

دريغ آن کيی برز و بالای شاه

خروشان به سر بر پراگند خاک

همه جامه ها کرد بر خويش چاک

چنين گفت با لشکر افراسياب

که مارا بر آمد سر از خورد و خواب

همه کينه را چشم روشن کنيد

نهالی ز خفتان و جوشن کنيد

چو برخاست آوای کوس از درش

بجنبيد بر بارگه لشکرش

بزد نای رويين و بربست کوس

همی آسمان بر زمين داد بوس

به گردنکشان خسرو آواز کرد

که ای نامداران روز نبرد

چو برخيزد آوای کوس از دو روی

نجويد زمان مرد پرخاشجوی

همه رزم را دل پر از کين کنيد

به ايرانيان پاک نفرين کنيد

خروش آمد و نال هی کرنای

دم نای رويين و هندی درای

زمين آمد از سم اسپان به جوش

به ابر اندر آمد فغان و خروش

چو برخاست از دشت گرد سپاه

کس آمد بر رستم از ديد هگاه

که آمد سپاهی چو کوه گران

همه رزم جويان کندآوران

ز تيغ دليران هوا شد بنفش

برفتند با کاويانی درفش

برآمد خروش سپاه از دو روی

جهان شد پر از مردم جنگجوی

خور و ماه گفتی به رنگ اندرست

ستاره به چنگ نهنگ اندرست

سپهدار ترکان برآراست جنگ

گرفتند گوپال و خنجر به چنگ

بيامد سوی ميمنه بارمان

سپاهی ز ترکان دنان و دمان

سوی ميسره کهرم تيغ زن

به قلب اندرون شاه با انجمن

وزين روی رستم سپه برکشيد

هوا شد ز تيغ يلان ناپديد

بياراست بر ميمنه گيو و طوس

سواران بيدار با پيل و کوس

چو گودرز کشواد بر ميسره

هجير و گرانمايگان يکسره

به قلب اندرون رستم زابلی

زره دار با خنجر کابلی

تو گفتی نه شب بود پيدا نه روز

نهان گشت خورشيد گيتی فروز

شد از سم اسپان زمين سنگ رنگ

ز نيزه هوا همچو پشت پلنگ

تو گفتی هوا کوه آهن شدست

سر کوه پر ترگ و جوشن شدست

به ابر اندر آمد سنان و درفش

درفشيدن تيغهای بنفش

بيامد ز قلب سپه پيلسم

دلش پر ز خون کرده چهره دژم

چنين گفت با شاه توران سپاه

که ای پرهنر خسرو نيک خواه

گر ايدونک از من نداری دريغ

يکی باره و جوشن و گرز و تيغ

ابا رستم امروز جنگ آورم

همه نام او زير ننگ آورم

به پيش تو آرم سر و رخش او

همان خود و تيغ جهان بخش او

ازو شاد شد جان افراسياب

سر نيزه بگذاشت از آفتاب

بدو گفت کای نام بردار شير

همانا که پيلت نيارد به زير

اگر پيلتن را به چنگ آوری

زمانه برآسايد از داوری

به توران چو تو کس نباشد به جاه

به گنج و به تيغ و به تخت و کلاه

به گردان سپهر اندرآری سرم

سپارم ترا دختر و کشورم

از ايران و توران دو بهر آن تست

همان گوهر و گنج و شهر آن تست

چو بشنيد پيران غمی گشت سخت

بيامد بر شاه خورشيد بخت

بدو گفت کاين مرد برنا و تيز

همی بر تن خويش دارد ستيز

همی در گمان افتد از نام خويش

نينديشد از کار فرجام خويش

کسی سوی دوزخ نپويد به پا

و گر خيره سوی دم اژدها

گر او با تهمتن نبرد آورد

سر خويش را زير گرد آورد

شکسته شود دل گوان را به جنگ

بود اين سخن نيز بر شاه ننگ

برادر تو دانی که کهتر بود

فزون تر برو مهر مهتر بود

به پيران چنين گفت پس پيلسم

کزين پهلوان دل ندارد دژم

که گر من کنم جنگ جنگی نهنگ

نيارم به بخت تو بر شاه ننگ

به پيش تو با نامور چار گرد

چه کردم تو ديدی ز من دست برد

همانا کنون زورم افزونترست

شکستن دل من نه اندرخورست

برآيد به دست من اين کارکرد

به گرد در اختر بد مگرد

چو بشنيد زو اين سخن شهريار

يکی اسپ شايسته ی کارزار

بدو داد با تيغ و بر گستوان

همان نيزه و درع و خود گوان

بياراست آن جنگ را پيلسم

همی راند چون شير با باد و دم

به ايرانيان گفت رستم کجاست

که گويد که او روز جنگ اژدهاست

چو بشنيد گيو اين سخن بردميد

بزد دست و تيغ از ميان برکشيد

بدو گفت رستم به يک ترک جنگ

نسازد همانا که آيدش ننگ

برآويختند آن دو جنگی به هم

دمان گيو گودرز با پيلسم

يکی نيزه زد گيو را کز نهيب

برون آمدش هر دو پا از رکيب

فرامرز چون ديد يار آمدش

همی يار جنگی به کار آمدش

يکی تيغ بر نيزه ی پيلسم

بزد نيزه از تيغ او شد قلم

دگر باره زد بر سر ترگ اوی

شکسته شد آن تيغ پرخاشجوی

همی گشت با آن دو يل پيلسم

به ميدان به کردار شير دژم

تهمتن ز قلب سپه بنگريد

دو گرد دلير و گرانمايه ديد

برآويخته با يکی شيرمرد

به ابر اندر آورده از باد گرد

بدانست رستم که جز پيلسم

ز ترکان ندارد کس آن زور و دم

و ديگر که از نامور بخردان

ز گفت ستاره شمر موبدان

ز اختر بد و نيک بشنوده بود

جهان را چپ و راست پيموده بود

که گر پيلسم از بد روزگار

خرد يابد و بند آموزگار

نبرده چنو در جهان سر به سر

به ايران و توران نبندد کمر

همانا که او را زمان آمدست

که ايدر به چنگم دمان آمدست

به لشکر بفرمود کز جای خويش

مگر ناورند اندکی پای پيش

شوم برگرايم تن پيلسم

ببينم که دارد پی و شاخ و دم

يکی نيزه ی بارکش برگرفت

بيفشارد ران ترگ بر سر گرفت

گران شد رکيب و سبک شد عنان

به چشم اندر آورد رخشان سنان

غمی گشت و بر لب برآورد کف

همی تاخت از قلب تا پيش صف

چنين گفت کای نامور پيلسم

مرا خواستی تا بسوزی به دم

همی گفت و می تاخت برسان گرد

يکی کرد با او سخن در نبرد

يکی نيزه زد بر کمرگاه اوی

ز زين برگرفتش به کردار گوی

همی تاخت تا قلب توران سپاه

بينداختش خوار در قلبگاه

چنين گفت کاين را به ديبای زرد

بپوشيد کز گرد شد لاژورد

عنان را بپيچيد زان جايگاه

بيامد دمان تا به قلب سپاه

بباريد پيران ز مژگان سرشک

تن پيلسم دور ديد از پزشک

دل لشکر و شاه توران سپاه

شکسته شد و تيره شد رزمگاه

خروش آمد از لشکر هر دو سوی

ده و دار گردان پرخاشجوی

خروشيدن کوس بر پشت پيل

ز هر سو همی رفت تا چند ميل

زمين شد ز نعل ستوران ستوه

همه کوه دريا شد و دشت کوه

ز بس نعره و ناله ی کره نای

همی آسمان اندر آمد ز جای

همی سنگ مرجان شد و خاک خون

سراسر سر سروران شد نگون

بکشتند چندان ز هردو گروه

که شد خاک دريا و هامون چو کوه

يکی باد برخاست از رزمگاه

هوا را بپوشيد گرد سپاه

دو لشکر به هامون همی تاختند

يک از ديگران بازنشناختند

جهان چون شب تيره تاريک شد

تو گفتی به شب روز نزديک شد

چنين گفت با لشکر افراسياب

که بيدار بخت اندر آمد به خواب

اگر سستی آريد يک تن به جنگ

نماند مرا روزگار درنگ

بريشان ز هر سو کمين آوريد

به نيزه خور اندر زمين آوريد

بيامد خود از قلب توران سپاه

بر طوس شد داغ دل کينه خواه

از ايران فراوان سپه را بکشت

غمی شد دل طوس و بنمود پشت

بر رستم آمد يکی چار هجوی

که امروز ازين رزم شد رنگ و بوی

همه رزمگه شد چو دريای خون

درفش سپهدار ايران نگون

بيامد ز قلب سپه پيلتن

پس او فرامرز با انجمن

سپردار بسيار در پيش بود

که دلشان ز رستم بدانديش بود

همه خويش و پيوند افراسياب

همه دل پر از کين و سر پرشتاب

تهمتن فراوان ازيشان بکشت

فرامرز و طوس اندر آمد به پشت

چو افراسياب آن درفش بنفش

نگه کرد بر جايگاه درفش

بدانست کان پيلتن رستمست

سرافراز وز تخمه ی نيرمست

برآشفت برسان جنگی پلنگ

بيفشارد ران پيش او شد به جنگ

چو رستم درفش سيه را بديد

به کردار شير ژيان بردميد

به جوش آمد آن نامبردار گرد

عنان باره ی تيزتگ را سپرد

برآويخت با سرکش افراسياب

به پيگار خون رفت چون رود آب

يکی نيزه سالار توران سپاه

بزد بر بر رستم کينه خواه

سنان اندر آمد ببند کمر

به ببر بيان بر نبد کارگر

تهمتن به کين اندر آورد روی

يکی نيزه زد بر سر اسپ اوی

تگاور ز درد اندر آمد به سر

بيفتاد زو شاه پرخاشخر

همی جست رستم کمرگاه او

که از رزم کوته کند راه او

نگه کرد هومان بديد از کران

به گردن برآورد گرز گران

بزد بر سر شانه ی پيلتن

به لشکر خروش آمد از انجمن

ز پس کرد رستم همانگه نگاه

بجست از کفش نامبردار شاه

برآشفت گردافگن تاج بخش

بدنبال هومان برانگيخت رخش

بتازيد چندی و چندی شتافت

زمانه بدش مانده او را نيافت

سپهدار ترکان نشد زير دست

يکی باره ی تيزتگ برنشست

چو از جنگ رستم بپيچيد روی

گريزان همی رفت پرخاشجوی

برآمد ز هر سو دم کرنای

همی آسمان اندر آمد ز جای

به ابر اندر آمد خروش سران

گراييدن گرزهای گران

گوان سر به سر نعره برداشتند

سنانها به ابر اندر افراشتند

زمين سربسر کشته و خسته بود

وگر لاله بر زعفران رسته بود

سپردند اسپان همی خون به نعل

شده پای پيل از دل کشته لعل

هزيمت گرفتند ترکان چو باد

که رستم ز بازو همی داد داد

سه فرسنگ چون اژدهای دمان

تهمتن همی شد پس بدگمان

وزان جايگه پيلتن بازگشت

سپه يکسر از جنگ ناساز گشت

ز رستم بپرسيد پرمايه طوس

که چون يافت شير از يکی گور کوس

بدو گفت رستم که گرز گران

چو ياد آرد از يال جن گآوران

دل سنگ و سندان نماند درست

بر و يال کوبنده بايد نخست

عمودی که کوبنده هومان بود

تو آهن مخوانش که موم آن بود

به لشکرگه خويش گشتند باز

سپه يکسر از خواسته ب ینياز

همه دشت پر آهن و سيم و زر

سنان و ستام و کلاه و کمر

چو خورشيد برزد سر از کوهسار

بگسترد ياقوت بر جويبار

تهمتن همه خواسته گرد کرد

ببخشيد يکسر به مردان مرد

خروش آمد و نال هی کرنای

تهمتن برانگيخت لشکر ز جای

نهادند سر سوی افراسياب

همه رخ ز کين سياوش پر آب

پس آگاهی آمد به پرخاشجوی

که رستم به توران در آورد روی

به پيران چنين گفت کايرانيان

بدی را ببستند يکسر ميان

کنون بوم و بر جمله ويران شود

به کام دليران ايران شود

کسی نزد رستم برد آگهی

ازين کودک شوم بی فرهی

هم آنگه برندش به ايران سپاه

يکی ناسزا برنهندش کلاه

نوندی برافگن هم اندر زمان

بر شوم پی زاده ی بدگمان

که با مادر آن هر دو تن را به هم

بيارد بگويد سخن بيش و کم

نوندی بيامد ببردندشان

شدند آن دو بيچاره چون بيهشان

به نزديک افراسياب آمدند

پر از درد و تيمار و تاب آمدند

وز آن جايگه شاه توران زمين

بياورد لشکر به دريای چين

تهمتن نشست از بر تخت اوی

به خاک اندر آمد سر بخت اوی

يکی داستانی بگفت از نخست

که پرمايه آنکس که دشمن نجست

چو بدخواه پيش آيدت کشته به

گر آواره از پيش برگشته به

از ايوان همه گنج او بازجست

بگفتند با او يکايک درست

غلامان و اسپ و پرستندگان

همان مايه ور خوب رخ بندگان

در گنج دينار و پرمايه تاج

همان گوهر و ديبه و تخت عاج

يکايک ز هر سو به چنگ آمدش

بسی گوهر از گنج گنگ آمدش

سپه سر به سر زان توانگر شدند

ابا ياره و تخت و افسر شدند

يکی طوس را داد زان تخت عاج

همان ياره و طوق و منشور چاچ

ورا گفت هر کس که تاب آورد

وگر نام افراسياب آورد

همانگه سرش را ز تن دور کن

ازو کرگسان را يکی سور کن

کسی کاو خرد جويد و ايمنی

نيازد سوی کيش آهرمنی

چو فرزند بايد که داری به ناز

ز رنج ايمن از خواسته بی نياز

تو درويش را رنج منمای هيچ

همی داد و بر داد دادن بسيچ

که گيتی سپنجست و جاويد نيست

فری برتر از فر جمشيد نيست

سپهر بلندش به پا آوريد

جهان را جزو کدخدا آوريد

يکی تاج پرگوهر شاهوار

دو تا ياره و طوق با گوشوار

سپيجاب و سغدش به گودرز داد

بسی پند و منشور آن مرز داد

ستودش فراوان و کرد آفرين

که چون تو کسی نيست ز ايران زمين

بزرگی و فر و بلندی و داد

همان بزم و رزم از تو داريم ياد

ترا با هنر گوهرست و خرد

روانت همی از تو رامش برد

روا باشد ار پند من بشنوی

که آموزگار بزرگان توی

سپيجاب تا آب گلزريون

ز فرمان تو کس نيايد برون

فريبرز کاووس را تاج زر

فرستاد و دينار و تخت و کمر

بدو گفت سالار و مهتر توی

سياووش رد را برادر توی

ميان را به کين برادر ببند

ز فتراک مگشای بند کمند

به چين و ختن اندرآور سپاه

به هر جای از دشمنان کينه خواه

مياسای از کين افراسياب

ز تن دور کن خورد و آرام و خواب

به ماچين و چين آمد اين آگهی

که بنشست رستم به شاهنشهی

همه هديه ها ساختند و نثار

ز دينار و ز گوهر شاهوار

تهمتن به جان داد زنهارشان

بديد آن روانهای بيدارشان

وزان پس به نخچير به ايوز و باز

برآمد برين روزگاری دراز

چنان بد که روزی زواره برفت

به نخچير گوران خراميد تفت

يکی ترک تا باشدش رهنمای

به پيش اندر افگند و آمد بجای

يکی بيشه ديد اندران پهن دشت

که گفتی برو بر نشايد گذشت

ز بس بوی و بس رنگ و آب روان

همی نو شد از باد گفتی روان

پس آن ترک خيره زبان برگشاد

به پيش زواره همی کرد ياد

که نخچيرگاه سياوش بد اين

برين بود مهرش به توران زمين

بدين جايگه شاد و خرم بدی

جز ايدر همه جای با غم بدی

زواره چو بشنيد زو اين سخن

برو تازه شد روزگار کهن

چو گفتار آن ترکش آمد به گوش

ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش

يکی باز بودش به چنگ اندرون

رها کرد و مژگان شدش جوی خون

رسيدند ياران لشکر بدوی

غمی يافتندش پر از آب روی

گرفتند نفرين بران رهنمای

به زخمش فگندند هر يک ز پای

زواره يکی سخت سوگند خورد

فرو ريخت از ديدگان آب زرد

کزين پس نه نخچير جويم نه خواب

نپردازم از کين افراسياب

نمانم که رستم برآسايد ايچ

همی کينه را کرد بايد بسيچ

همانگه چو نزد تهمتن رسيد

خروشيد چون روی او را بديد

بدو گفت کايدر به کين آمديم

و گر لب پر از آفرين آمديم

چو يزدان نيکی دهش زور داد

از اختر ترا گردش هور داد

چرا بايد اين کشور آباد ماند

يکی را برين بوم و بر شاد ماند

فرامش مکن کين آن شهريار

که چون او نبيند دگر روزگار

برانگيخت آن پيلتن را ز جای

تهمتن هم آن کرد کاو ديد رای

همان غارت و کشتن اندر گرفت

همه بوم و بر دست بر سر گرفت

ز توران زمين تا به سقلاب و روم

نماندند يک مرز آباد بوم

همی سر بريدند برنا و پير

زن و کودک خرد کردند اسير

برين گونه فرسنگ بيش از هزار

برآمد ز کشور سراسر دمار

هرآنکس که بد مهتری با گهر

همه پيش رفتند بر خاک سر

که بيزار گشتيم ز افراسياب

نخواهيم ديدار او را به خواب

ازان خون که او ريخت بر بيگناه

کسی را نبود اندر آن روی راه

کنون انجمن گر پراگنده ايم

همه پيش تو چاکر و بند هايم

چو چيره شدی بيگنه خون مريز

مکن چنگ گردون گردنده تيز

ندانيم ماکان جفاگر کجاست

به ابرست گر در دم اژدهاست

چو بشنيد گفتار آن انجمن

بپيچيد بينادل پيلتن

سوی مرز قچغار باشی براند

سران سپه را سراسر بخواند

شدند انجمن پيش او بخردان

بزرگان و کارآزموده ردان

که کاووس بی دست و بی فر و پای

نشستست بر تخت بی رهنمای

گر افراسياب از رهی بی درنگ

يکی لشکر آرد به ايران به جنگ

بيابد بران پير کاووس دست

شود کام و آرام ما جمله پست

يکايک همه فام کين توختيم

همه شهر آباد او سوختيم

کجا ساليان اندر آمد به شش

که نگذشت بر ما يکی روز خوش

کنون نزد آن پير خسرو شويم

چو رزم اندر آيد همه نو شويم

چو دل بر نهی بر سرای کهن

کند ناز و ز تو بپوشد سخن

تهمتن بران گشت همداستان

که فرخنده موبد زد اين داستان

چنين گفت خرم دل رهنمای

که خوبی گزين زين سپنجی سرای

بنوش و بناز و بپوش و بخور

ترا بهره اينست زين رهگذر

سوی آز منگر که او دشمنست

دلش برده ی جان آهرمنست

نگه کن که در خاک جفت تو کيست

برين خواسته چند خواهی گريست

تهمتن چو بشنيد شرم آمدش

برفتن يکی رای گرم آمدش

نگه کرد ز اسپان به هر سو گله

که بودند بر دشت ترکان يله

غلام و پرستندگان ده هزار

بياورد شايسته ی شهريار

همان نافه ی مشک و موی سمور

ز در سپيد و ز کيمال بور

به رنگ و به بوی و به ديبا و زر

شد آراسته پشت پيلان نر

ز گستردنيها و از بيش و کم

ز پوشيدنيها و گنج و درم

ز گنج سليح و ز تاج و ز تخت

به ايران کشيدند و بربست رخت

ز توران سوی زابلستان کشيد

به نزديک فرخنده دستان کشيد

سوی پارس شد طوس و گودرز و گيو

سپاهی چنان نامبردار و نيو

نهادند سر سوی شاه جهان

همه نامداران فرخ نهان

وزان پس چو بشنيد افراسياب

که بگذشت رستم بران روی آب

شد از باختر سوی دريای گنگ

دلی پر ز کينه سری پر ز جنگ

همه بوم زير و زبر کرده ديد

مهان کشته و کهتران برده ديد

نه اسپ و نه گنج و نه تاج و نه تخت

نه شاداب در باغ برگ درخت

جهانی به آتش برافروخته

همه کاخها کنده و سوخته

ز ديده بباريد خونابه شاه

چنين گفت با مهتران سپاه

که هر کس که اين را فرامش کند

همی جان بيدار خامش کند

همه يک به يک دل پر از کين کنيد

سپر بستر و تيغ بالين کنيد

به ايران سپه رزم و کين آوريم

به نيزه خور اندر زمين آوريم

به يک رزم اگر باد ايشان بجست

نبايد چنين کردن انديشه پست

برآراست بر هر سوی تاختن

نديد ايچ هنگام پرداختن

همی سوخت آباد بوم و درخت

به ايرانيان بر شد آن کار سخت

ز باران هوا خشک شد هفت سال

دگرگونه شد بخت و برگشت حال

شد از رنج و سختی جهان پر نياز

برآمد برين روزگار دراز

چنان ديد گودرز يک شب به خواب

که ابری برآمد ز ايران پرآب

بران ابر باران خجسته سروش

به گودرز گفتی که بگشای گوش

چو خواهی که يابی ز تنگی رها

وزين نامور ترک نر اژدها

به توران يکی نامداری نوست

کجا نام آن شاه کيخسروست

ز پشت سياوش يکی شهريار

هنرمند و از گوهر نامدار

ازين تخمه از گوهر کيقباد

ز مادر سوی تور دارد نژاد

چو آيد به ايران پی فرخش

ز چرخ آنچ پرسد دهد پاسخش

ميان را ببندد به کين پدر

کند کشور تور زير و زبر

به دريای قلزم به جوش آرد آب

نخارد سر از کين افراسياب

همه ساله در جوشن کين بود

شب و روز در جنگ بر زين بود

ز گردان ايران و گردنکشان

نيابد جز از گيو ازو کس نشان

چنين است فرمان گردان سپهر

بدو دارد از داد گسترده مهر

چو از خواب گودرز بيدار شد

نيايش کنان پيش دادار شد

بماليد بر خاک ريش سپيد

ز شاه جهاندار شد پراميد

چو خورشيد پيدا شد از پشت زاغ

برآمد به کردار زرين چراغ

سپهبد نشست از بر تخت عاج

بياراست ايوان به کرسی ساج

پر انديشه مر گيو را پيش خواند

وزان خواب چندی سخنها براند

بدو گفت فرخ پی و روز تو

همان اختر گيتی افروز تو

تو تا زادی از مادر به آفرين

پر از آفرين شد سراسر زمين

به فرمان يزدان خجسته سروش

مرا روی بنمود در خواب دوش

نشسته بر ابری پر از باد و نم

بشستی جهان را سراسر ز غم

مرا ديد و گفت اين همه غم چراست

جهانی پر از کين و بی نم چراست

ازيرا که بی فر و برزست شاه

ندارد همی راه شاهان نگاه

چو کيخسرو آيد ز توران زمين

سوی دشمنان افگند رنج و کين

نبيند کس او را ز گردان نيو

مگر نامور پور گودرز گيو

چنين کرد بخشش سپهر بلند

که از تو گشايد غم و رنج بند

همی نام جستی ميان دو صف

کنون نام جاويدت آمد به کف

که تا در جهان مردمست و سخن

چنين نام هرگز نگردد کهن

زمين را همان با سپهر بلند

به دست تو خواهد گشادن ز بند

به رنجست گنج و به نامست رنج

همانا که نامت به آيد ز گنج

اگر جاودانه نمانی بجای

همی نام به زين سپنجی سرای

جهان را يکی شهريار آوری

درخت وفا را به بار آوری

بدو گفت گيو ای پدر بنده ام

بکوشم به رای تو تا زنده ام

خريدارم اين را گر آيد بجای

به فرخنده نام و پی رهنمای

به ايوان شد و ساز رفتن گرفت

ز خواب پدر مانده اندر شگفت

چو خورشيد رخشنده آمد پديد

زمين شد بسان گل شنبليد

بيامد کمربسته گيو دلير

يکی بارکش بادپايی به زير

به گودرز گفت ای جهان پهلوان

دلير و سرافراز و روشن روان

کمندی و اسپی مرا يار بس

نشايد کشيدن بدان مرز کس

چو مردم برم خواستار آيدم

ازان پس مگر کارزار آيدم

مرا دشت و کوهست يک چند جای

مگر پيشم آيد يکی رهنمای

به پيرزو بخت جهان پهلوان

نيايم جز از شاد و روشن روان

تو مر بيژن خرد را در کنار

بپرور نگهدارش از روزگار

ندانم که ديدار باشد جزين

که داند چنين جز جهان آفرين

تو پدرود باش و مرا ياد دار

روان را ز درد من آزاد دار

چو شويی ز بهر پرستش رخان

به من بر جهان آفرين را بخوان

مگر باشدم دادگر رهنمای

به نزديک آن نامور کدخدای

به فرمان بياراست و آمد برون

پدر دل پر از درد و رخ پر ز خون

پدر پير سر بود و برنا دلير

دهن جنگ را باز کرده چو شير

ندانست کاو باز بيند پسر

ز رفتن دلش بود زير و زبر

بسا رنجها کز جهان ديد هاند

ز بهر بزرگی پسنديده اند

سرانجام بستر جز از خاک نيست

ازو بهره زهرست و ترياک نيست

چو دانی که ايدر نمانی دراز

به تارک چرا بر نهی تاج آز

همان آز را زير خاک آوری

سرش را سر اندر مغاک آوری

ترا زين جهان شادمانی بس است

کجا رنج تو بهر ديگر کس است

تو رنجی و آسان دگر کس خورد

سوی گور و تابوت تو ننگرد

برو نيز شادی سرآيد همی

سرش زير گرد اندر آيد همی

ز روز گذر کردن انديشه کن

پرستيدن دادگر پيشه کن

بترس از خدا و ميازار کس

ره رستگاری همين است و بس

کنون ای خردمند بيدار دل

مشو در گمان پای درکش ز گل

ترا کردگارست پروردگار

توی بنده و کرده ی کردگار

چو گردن به انديشه زير آوری

ز هستی مکن پرسش و داوری

نشايد خور و خواب با آن نشست

که خستو نباشد بيزدان که هست

دلش کور باشد سرش ب یخرد

خردمندش از مردمان نشمرد

ز هستی نشانست بر آب و خاک

ز دانش منش را مکن در مغاک

توانا و دانا و دارنده اوست

خرد را و جان را نگارنده اوست

جهان آفريد و مکان و زمان

پی پشه ی خرد و پيل گران

چو سالار ترکان به دل گفت من

به بيشی برآرم سر از انجمن

چنان شاهزاده جوان را بکشت

ندانست جز گنج و شمشير پشت

هم از پشت او روشن کردگار

درختی برآورد يازان به بار

که با او بگفت آنک جز تو کس است

که اندر جهان کردگار او بس است

خداوند خورشيد و کيوان و ماه

کزويست پيروزی و دستگاه

خداوند هستی و هم راستی

نخواهد ز تو کژی و کاستی

جز از رای و فرمان او راه نيست

خور و ماه ازين دانش آگاه نيست

پسر را بفرمود گودرز پير

به توران شدن کار را ناگريز

به فرمان او گيو بسته ميان

بيامد به کردار شير ژيان

همی تاخت تا مرز توران رسيد

هر آنکس که در راه تنها بديد

زبان را به ترکی بياراستی

ز کيخسرو از وی نشان خواستی

چو گفتی ندارم ز شاه آگهی

تنش را ز جان زود کردی تهی

به خم کمندش بياويختی

سبک از برش خاک بربيختی

بدان تا نداند کسی راز او

همان نشنود نام و آواز او

يکی را همی برد با خويشتن

ورا رهنمون بود زان انجمن

همی رفت بيدار با او به راه

برو راز نگشاد تا چندگاه

بدو گفت روزی که اندر جهان

سخن پرسم از تو يکی در نهان

گر ايدونک يابم ز تو راستی

بشويی به دانش دل از کاستی

ببخشم ترا هرچ خواهی ز من

ندارم دريغ از تو پرمايه تن

چنين داد پاسخ که دانش بسست

وليکن پراگنده با هر کسست

اگر زانک پرسيم هست آگهی

ز پاسخ زبان را نيابی تهی

بدو گفت کيخسرو اکنون کجاست

ببايد به من برگشادنت راست

چنين داد پاسخ که نشنيده ام

چنين نام هرگز نپرسيد هام

چو پاسخ چنين يافت از رهنمون

بزد تيغ و انداختش سرنگون

به توران همی رفت چون بيهشان

مگر يابد از شاه جايی نشان

چنين تا برآمد برين هفت سال

ميان سوده از تيغ و بند دوال

خورش گور و پوشش هم از چرم گور

گيا خوردن باره و آب شور

همی گشت گرد بيابان و کوه

به رنج و به سختی و دور از گروه

چنان بد که روزی پرانديشه بود

به پيشش يکی بارور بيشه بود

بدان مرغزار اندر آمد دژم

جهان خرم و مرد را دل به غم

زمين سبز و چشمه پر از آب ديد

همی جای آرامش و خواب ديد

فرود آمد و اسپ را برگذاشت

بخفت و همی بر دل انديشه داشت

همی گفت مانا که ديو پليد

بر پهلوان بد که آن خواب ديد

ز کيخسرو ايدر نبينم نشان

چه دارم همی خويشتن را کشان

کنون گر به رزم اند ياران من

به بزم اندرون غمگساران من

يکی نامجوی و يکی شادروز

مرا بخت بر گنبد افشاند گوز

همی برفشانم به خيره روان

خميدست پشتم چو خم کمان

همانا که خسرو ز مادر نزاد

وگر زاد دادش زمانه به باد

ز جستن مرا رنج و سختيست بهر

انوشه کسی کاو بميرد به زهر

سرش پر ز غم گرد آن مرغزار

همی گشت شه را کنان خواستار

يکی چشمه ای ديد تابان ز دور

يکی سرو بالا دل آرام پور

يکی جام پر می گرفته به چنگ

به سر بر زده دسته ی بوی و رنگ

ز بالای او فره ی ايزدی

پديد آمد و رايت بخردی

تو گفتی منوچهر بر تخت عاج

نشستست بر سر ز پيروزه تاج

همی بوی مهر آمد از روی او

همی زيب تاج آمد از موی او

به دل گفت گيو اين بجز شاه نيست

چنين چهره جز در خور گاه نيست

پياده بدو تيز بنهاد روی

چو تنگ اندر آمد گو شا هجوی

گره سست شد بر در رنج او

پديد آمد آن نامور گنج او

چو کيخسرو از چشمه او را بديد

بخنديد و شادان دلش بردميد

به دل گفت کاين گرد جز گيو نيست

بدين مرز خود زين نشان نيونيست

مرا کرد خواهد همی خواستار

به ايران برد تا کند شهريار

چو آمد برش گيو بردش نماز

بدو گفت کای نامور سرافراز

برانم که پور سياوش توی

ز تخم کيانی و کيخسروی

چنين داد پاسخ ورا شهريار

که تو گيو گودرزی ای نامدار

بدو گفت گيو ای سر راستان

ز گودرز با تو که زد داستان

ز کشواد و گيوت که داد آگهی

که با خرمی بادی و فرهی

بدو گفت کيخسرو ای شير مرد

مرا مادر اين از پدر ياد کرد

که از فر يزدان گشادی سخن

بدانگه که اندرزش آمد به بن

همی گفت با نامور مادرم

کز ايدر چه آيد ز بد بر سرم

سرانجام کيخسرو آيد پديد

بجا آورد بندها را کليد

بدانگه که گردد جهاندار نيو

ز ايران بيايد سرافراز گيو

مر او را سوی تخت ايران برد

بر نامداران و شيران برد

جهان را به مردی به پای آورد

همان کين ما را بجای آورد

بدو گفت گيو ای سر سرکشان

ز فر بزرگی چه داری نشان

نشان سياوش پديدار بود

چو بر گلستان نقطه ی قار بود

تو بگشای و بنمای بازو به من

نشان تو پيداست بر انجمن

برهنه تن خويش بنمود شاه

نگه کرد گيو آن نشان سياه

که ميراث بود از گه کيقباد

درستی بدان بد کيان را نژاد

چو گيو آن نشان ديد بردش نماز

همی ريخت آب و همی گفت راز

گرفتش به بر شهريار زمين

ز شادی برو بر گرفت آفرين

از ايران بپرسيد و ز تخت و گاه

ز گودرز وز رستم نيک خواه

بدو گفت گيو ای جهاندار کی

سرافراز و بيدار و فرخنده پی

جهاندار دارنده ی خوب و زشت

مراگر نمودی سراسر بهشت

همان هفت کشور به شاهنشهی

نهاد بزرگی و تاج مهی

نبودی دل من بدين خرمی

که روی تو ديدم به توران ز می

که داند به گيتی که من زند هام

به خاکم و گر بتش افگنده ام

سپاس از جهاندار کاين رنج سخت

به شادی و خوبی سرآورد بخت

برفتند زان بيشه هر دو به راه

بپرسيد خسرو ز کاووس شاه

وزان هفت ساله غم و درد او

ز گستردن و خواب وز خورد او

همی گفت با شاه يکسر سخن

که دادار گيتی چه افگند بن

همان خواب گودرز و رنج دراز

خور و پوشش و درد و آرام و ناز

ز کاووس کش سال بفگند فر

ز درد پسر گشت بی پای و پر

ز ايران پراکنده شد رنگ و بوی

سراسر به ويرانی آورد روی

دل خسرو از درد و رنجش بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

بدو گفت کاکنون ز رنج دراز

ترا بردهد بخت آرام و ناز

مرا چون پدر باش و با کس مگوی

ببين تا زمانه چه آرد به روی

سپهبد نشست از بر اسپ گيو

پياده همی رفت بر پيش نيو

يکی تيغ هندی گرفته به چنگ

هر آنکس که پيش آمدی ب یدرنگ

زدی گيو بيدار دل گردنش

به زير گل و خاک کردی تنش

برفتند سوی سياووش گرد

چو آمد دو تن را دل و هوش گرد

فرنگيس را نيز کردند يار

نهانی بران بر نهادند کار

که هر سه به راه اندر آرند روی

نهان از دليران پرخاشجوی

فرنگيس گفت ار درنگ آوريم

جهان بر دل خويش تنگ آوريم

ازين آگهی يابد افراسياب

نسازد بخورد و نيازد به خواب

بيايد به کردار ديو سپيد

دل از جان شيرين شود نااميد

يکی را ز ما زنده اندر جهان

نبيند کسی آشکار و نهان

جهان پر ز بدخواه و پردشمنست

همه مرز ما جای آهرمنست

تو ای بافرين شاه فرزند من

نگر تا نيوشی يکی پند من

که گر آگهی يابد آن مرد شوم

برانگيزد آتش ز آباد بوم

يکی مرغزارست ز ايدر نه دور

به يکسو ز راه سواران تور

همان جويبارست و آب روان

که از ديدنش تازه گردد روان

تو بر گير زين و لگام سياه

برو سوی آن مرغزاران پگاه

چو خورشيد بر تيغ گنبد شود

گه خواب و خورد سپهبد شود

گله هرچ هست اندر آن مرغزار

به آبشخور آيد سوی جويبار

به بهزاد بنمای زين و لگام

چو او رام گردد تو بگذار گام

چو آيی برش نيک بنمای چهر

بيارای و ببسای رويش به مهر

سياوش چو گشت از جهان نااميد

برو تيره شد روی روز سپيد

چنين گفت شبرنگ بهزاد را

که فرمان مبر زين سپس باد را

همی باش بر کوه و در مرغزار

چو کيخسرو آيد ترا خواستار

ورا بارگی باش و گيتی بکوب

ز دشمن زمين را به نعلت بروب

نشست از بر اسپ سالار نيو

پياده همی رفت بر پيش گيو

بدان تند بالا نهادند روی

چنان چون بود مردم چاره جوی

فسيله چو آمد به تنگی فراز

بخوردند سيراب و گشتند باز

نگه کرد بهزاد و کی را بديد

يکی باد سرد از جگر برکشيد

بديد آن نشست سياوش پلنگ

رکيب دراز و جناغ خدنگ

همی داشت در آبخور پای خويش

از آنجا که بد دست ننهاد پيش

چو کيخسرو او را به آرام يافت

بپوييد و با زين سوی او شتافت

بماليد بر چشم او دست و روی

بر و يال ببسود و بشخود موی

لگامش بدو داد و زين بر نهاد

بسی از پدر کرد با درد ياد

چو بنشست بر باره بفشارد ران

برآمد ز جا آن هيون گران

به کردار باد هوا بردميد

بپريد وز گيو شد ناپديد

غمی شد دل گيو و خيره بماند

بدان خيرگی نام يزدان بخواند

همی گفت کاهرمن چار هجوی

يکی بارگی گشت و بنمود روی

کنون جان خسرو شد و رنج من

همين رنج بد در جهان گنج من

چو يک نيمه ببريد زان کوه شاه

گران کرد باز آن عنان سياه

همی بود تاپيش او رفت گيو

چنين گفت بيدار دل شاه نيو

که شايد که انديش هی پهلوان

کنم آشکارا به روشن روان

بدو گفت گيو ای شه سرفراز

سزد کاشکارا بود بر تو راز

تو از ايزدی فر و برز کيان

به موی اندر آيی ببينی ميان

بدو گفت زين اسپ فرخ نژاد

يکی بر دل انديشه آمدت ياد

چنين بود انديشه ی پهلوان

که اهريمن آمد بر اين جوان

کنون رفت و رنج مرا باد کرد

دل شاد من سخت ناشاد کرد

ز اسپ اندر آمد جهانديده گيو

همی آفرين خواند بر شاه نيو

که روز و شبان بر تو فرخنده باد

سر بدسگالان تو کنده باد

که با برز و اورندی و رای و فر

ترا داد داور هنر با گهر

ز بالا به ايوان نهادند روی

پرانديشه مغز و روان راه جوی

چو نزد فرنگيس رفتند باز

سخن رفت چندی ز راه دارز

بدان تا نهانی بود کارشان

نباشد کسی آگه از رازشان

فرنگيس چون روی بهزاد ديد

شد از آب ديده رخش ناپديد

دو رخ را به يال و برش بر نهاد

ز درد سياوش بسی کرد ياد

چو آب دو ديده پراگنده کرد

سبک سر سوی گنج آگنده کرد

به ايوان يکی گنج بودش نهان

نبد زان کسی آگه اندر جهان

يکی گنج آگنده دينار بود

زره بود و ياقوت بسيار بود

همان گنج گوپال و برگستوان

همان خنجر و تيغ و گرز گران

در گنج بگشاد پيش پسر

پر از خون رخ از درد خسته جگر

چنين گفت با گيو کای برده رنج

ببين تا ز گوهر چه خواهی ز گنج

ز دينار وز گوهر شاهوار

ز ياقوت وز تاج گوهرنگار

ببوسيد پيشش زمين پهلوان

بدو گفت کای مهتر بانوان

همه پاسبانيم و گنج آن تست

فدی کردن جان و رنج آن تست

زمين از تو گردد بهار بهشت

سپهر از تو زايد همی خوب و زشت

جهان پيش فرزند تو بنده باد

سر بدسگالانش افگنده باد

چو افتاد بر خواسته چشم گيو

گزين کرد درع سياووش نيو

ز گوهر که پرمايه تر يافتند

ببردند چندانک برتافتند

همان ترگ و پرمايه برگستوان

سليحی که بود از در پهلوان

سر گنج را شاه کرد استوار

به راه بيابان برآراست کار

چو اين کرده شد برنهادند زين

بران باد پايان باآفرين

فرنگيس ترگی به سر بر نهاد

برفتند هر سه به کردار باد

سران سوی ايران نهادند گرم

نهانی چنان چون بود نرم نرم

بشد شهر يکسر پر از گفت و گوی

که خسرو به ايران نهادست روی

نماند اين سخن يک زمان در نهفت

کس آمد به نزديک پيران بگفت

که آمد ز ايران سرافراز گيو

به نزديک بيدار دل شاه نيو

سوی شهر ايران نهادند روی

فرنگيس و شاه و گو جن گجوی

چو بشنيد پيران غمی گشت سخت

بلرزيد برسان برگ درخت

ز گردان گزين کرد کلباد را

چو نستيهن و گرد پولاد را

بفرمود تا ترک سيصد سوار

برفتند تازان بران کارزار

سر گيو بر نيزه سازيد گفت

فرنگيس را خاک بايد نهفت

ببنديد کيخسرو شوم را

بداختر پی او بر و بوم را

سپاهی برين گونه گرد و جوان

برفتند بيدار دو پهلوان

فرنگيس با رنج ديده پسر

به خواب اندر آورده بودند سر

ز پيمودن راه و رنج شبان

جهانجوی را گيو بد پاسبان

دو تن خفته و گيو با رنج و خشم

به راه سواران نهاده دو چشم

به برگستوان اندرون اسپ گيو

چنان چون بود ساز مردان نيو

زره در بر و بر سرش بود ترگ

دل ارغنده و تن نهاده به مرگ

چو از دور گرد سپه را بديد

بزد دست و تيغ از ميان برکشيد

خروشی برآورد برسان ابر

که تاريک شد مغز و چشم هژبر

ميان سواران بيامد چو گرد

ز پرخاش او خاک شد لاژورد

زمانی به خنجر زمانی به گرز

همی ريخت آهن ز بالای برز

ازان زخم گوپال گيو دلير

سران را همی شد سر از جنگ سير

دل گيو خندان شد از زور خشم

که چون چشمه بوديش دريا به چشم

ازان پس گرفتندش اندر ميان

چنان لشکری همچو شير ژيان

ز نيزه نيستان شد آوردگاه

بپوشيد ديدار خورشيد و ماه

غمی شد دل شير در نيستان

ز خون نيستان کرد چون ميستان

ازيشان بيفگند بسيار گيو

ستوه آمدند آن سواران ز نيو

به نستيهن گرد کلباد گفت

که اين کوه خاراست نه يال و سفت

همه خسته و بسته گشتند باز

به نزديک پيران گردن فراز

همه غار و هامون پر از کشته بود

ز خون خاک چون ارغوان گشته بود

چو نزديک کيخسرو آمد دلير

پر از خون بر و چنگ برسان شير

بدو گفت کای شاه دل شاد دار

خرد را ز انديشه آزاد دار

يکی لشکر آمد بر ما به جنگ

چو کلباد و نستيهن تيز چنگ

چنان بازگشتند آن کس که زيست

که بر يال و برشان ببايد گريست

گذشته ز رستم به ايران سوار

ندانم که با من کند کارزار

ازو شاد شد خسرو پاک دين

ستودش فراوان و کرد آفرين

بخوردند چيزی کجا يافتند

سوی راه بی راه بشتافتند

چو ترکان به نزديک پيران شدند

چنان خسته و زار و گريان شدند

برآشفت پيران به کلباد گفت

که چونين شگفتی نشايد نهفت

چه کرديد با گيو و خسرو کجاست

سخن بر چه سانست برگوی راست

بدو گفت کلباد کای پهلوان

به پيش تو گر برگشايم زبان

که گيو دلاور به گردان چه کرد

دلت سير گردد به دشت نبرد

فراوان به لشکر مرا ديد های

نبرد مرا هم پسنديده ای

همانا که گوپال بيش از هزار

گرفتی ز دست من آن نامدار

سرش ويژه گفتی که سندان شدست

بر و ساعدش پيل دندان شدست

من آورد رستم بسی ديده ام

ز جنگ آوران نيز بشنيد هام

به زخمش نديدم چنين پايدار

نه در کوشش و پيچش کارزار

همی هر زمان تيز و جوشان بدی

به نوی چو پيلی خروشان بدی

برآشفت پيران بدو گفت بس

که ننگست ازين ياد کردن به کس

نه از يک سوارست چندين سخن

تو آهنگ آورد مردان مکن

تو رفتی و نستيهن نامور

سپاهی به کردار شيران نر

کنون گيو را ساختی پيل مست

ميان يلان گشت نام تو پست

چو زين يابد افراسياب آگهی

بيندازد آن تاج شاهنشهی

که دو پهلوان دلير و سوار

چنين لشکری از در کارزار

ز پيش سواری نموديد پشت

بسی از دليران ترکان بکشت

گواژه بسی باشدت بافسوس

نه مرد نبردی و گوپال و کوس

سواران گزين کرد پيران هزار

همه جنگجوی و همه نامدار

بديشان چنين گفت پيران که زود

عنان تگاور ببايد بسود

شب و روز رفتن چو شير ژيان

نبايد گشادن به ره بر ميان

که گر گيو و خسرو به ايران شوند

زنان اندر ايران چه شيران شوند

نماند برين بوم و بر خاک و آب

وزين داغ دل گردد افراسياب

به گفتار او سر برافراختند

شب و روز يکسر همی تاختند

نجستند روز و شب آرام و خواب

وزين آگهی شد به افراسياب

چنين تا بيامد يکی ژرف رود

سپه شد پراگنده چون تار و پود

بنش ژرف و پهناش کوتاه بود

بدو بر به رفتن دژآگاه بود

نشسته فرنگيس بر پاس گاه

به ديگر کران خفته بد گيو و شاه

فرنگيس زان جايگه بنگريد

درفش سپهدار توران بديد

دوان شد بر گيو و آگاه کرد

بران خفتگان خواب کوتاه کرد

بدو گفت کای مرد با رنج خيز

که آمد ترا روزگار گريز

ترا گر بيابند بيجان کنند

دل ما ز درد تو پيچان کنند

مرا با پسر ديده گردد پرآب

برد بسته تا پيش افراسياب

وزان پس ندانم چه آيد گزند

نداند کسی راز چرخ بلند

بدو گفت گيو ای مه بانوان

چرا رنجه کردی بدينسان روان

تو با شاه برشو به بالای تند

ز پيران و لشکر مشو هيچ کند

جهاندار پيروز يار منست

سر اختر اندر کنار منست

بدوگفت کيخسرو ای رزمساز

کنون بر تو بر کار من شد دراز

ز دام بلا يافتم من رها

تو چندين مشو در دم اژدها

به هامون مرارفت بايد کنون

فشاندن به شمشير بر شيد خون

بدو گفت گيو ای شه سرفراز

جهان را به نام تو آمد نياز

پدر پهلوانست و من پهلوان

به شاهی نپيچيم جان و روان

برادر مرا هست هفتاد و هشت

جهان شد چو نام تو اندر گذشت

بسی پهلوانست شاه اندکی

چه باشد چو پيدا نباشد يکی

اگر من شوم کشته ديگر بود

سر تاجور باشد افسر بود

اگر تو شوی دور از ايدر تباه

نبينم کسی از در تاج و گاه

شود رنج من هفت ساله به باد

دگر آنک ننگ آورم بر نژاد

تو بالا گزين و سپه را ببين

مرا ياد باشد جهان آفرين

بپوشيد درع و بيامد چو شير

همان باره دستکش را به زير

ازين سوی شه بود ز آنسو سپاه

ميانچی شده رود و بر بسته راه

چو رعد بهاران بغريد گيو

ز سالار لشکر همی جست نيو

چو بشنيد پيرانش دشنام داد

بدو گفت کای بد رگ ديوزاد

چو تنها بدين رزمگاه آمدی

دلاور به پيش سپاه آمدی

کنون خوردنت نوک ژوپين بود

برت را کفن چنگ شاهين بود

اگر کوه آهن بود يک سوار

چو مور اندر آيد به گردش هزار

شود خيره سر گرچه خردست مور

نه مورست پوشيده مرد و ستور

کنند اين زره بر تنش چاک چاک

چو مردار گردد کشندش به خاک

يکی داستان زد هژبر دمان

که چون بر گوزنی سرآيد زمان

زمانه برو دم همی بشمرد

بيايد دمان پيش من بگذرد

زمان آوريدت کنون پيش من

همان پيش اين نامدار انجمن

بدو گفت گيو ای سپهدار شير

سزد گر به آب اندر آيی دلير

ببينی کزين پرهنر يک سوار

چه آيد ترا بر سر ای نامدار

هزاريد و من نامور يک دلير

سر سرکشان اندر آرم به زير

چو من گرزه ی سرگرای آورم

سران را همه زير پای آورم

چو بشنيد پيران برآورد خشم

دلش گشت پرخون و پرآب چشم

برانگيخت اسپ و بيفشارد ران

به گردن برآورد گرز گران

چو کشتی ز دشت اندر آمد به رود

همی داد نيکی دهش را درود

نکرد ايچ گيو آزمون را شتاب

بدان تا برآمد سپهبد ز آب

ز بالا به پستی بپيچيد گيو

گريزان همی شد ز سالار نيو

چو از آب وز لشکرش دور کرد

به زين اندر افگند گرز نبرد

گريزان ازو پهلوان بلند

ز فتراک بگشاد پيچان کمند

هم آورد با گيو نزديک شد

جهان چون شب تيره تاريک شد

بپيچيد گيو سرافراز يال

کمند اندرافگند و کردش دوال

سر پهلوان اندر آمد به بند

ز زين برگرفتش به خم کمند

پياده به پيش اندر افگند خوار

ببردش دمان تا لب رودبار

بيفگند بر خاک و دستش ببست

سليحش بپوشيد و خود بر نشست

درفشش گرفته به چنگ اندرون

بشد تا لب آب گلزريون

چو ترکان درفش سپهدار خويش

بديدند رفتند ناچار پيش

خروش آمد و نال هی کرنای

دم نای رويين و هندی درای

جهانديده گيو اندر آمد به آب

چو کشتی که از باد گيرد شتاب

برآورد گرز گران را به کفت

سپه ماند از کار او در شگفت

سبک شد عنان وگران شد رکيب

سر سرکشان خيره گشت از نهيب

به شمشير و با نيزه ی سرگرای

همی کشت ازيشان يل رهنمای

از افگنده شد روی هامون چون کوه

ز يک تن شدند آن دليران ستوه

قفای يلان سوی او شد همه

چو شير اندر آمد به پيش رمه

چو لشکر هزيمت شد از پيش گيو

چنان لشکری گشن و مردان نيو

چنان خيره برگشت و بگذاشت آب

که گفتی نديدست لشکر به خواب

دمان تا به نزديک پيران رسيد

همی خواست از تن سرش را بريد

به خواری پياده ببردش کشان

دمان و پر از درد چون بيهشان

چنين گفت کاين بددل و ب یوفا

گرفتار شد در دم اژدها

سياوش به گفتار او سر بداد

گر او باد شد اين شود نيز باد

ابر شاه پيران گرفت آفرين

خروشان ببوسيد روی زمين

همی گفت کای شاه دانش پژوه

چو خورشيد تابان ميان گروه

تو دانسته ای درد و تيمار من

ز بهر تو با شاه پيگار من

سزد گر من از چنگ اين اژدها

به بخت و به فر تو يابم رها

به کيخسرو اندر نگه کرد گيو

بدان تا چه فرمان دهد شاه نيو

فرنگيس را ديد ديده پرآب

زبان پر ز نفرين افراسياب

به گيو آن زمان گفت کای سرافراز

کشيدی بسی رنج راه دراز

چنان دان که اين پيرسر پهلوان

خردمند و رادست و روشن روان

پس از داور دادگر رهنمون

بدان کاو رهانيد ما را ز خون

ز بد مهر او پرده ی جان ماست

وزين کرده ی خويش زنهار خواست

بدو گفت گيو ای سر بانوان

انوشه روان باش تا جاودان

يکی سخت سوگند خوردم به ماه

به تاج و به تخت شه ني کخواه

که گر دست يابم برو روز کين

کنم ارغوانی ز خونش زمين

بدو گفت کيخسرو ای شيرفش

زبان را ز سوگند يزدان مکش

کنونش به سوگند گستاخ کن

به خنجر وراگوش سوراخ کن

چو از خنجرت خون چکد بر زمين

هم از مهر ياد آيدت هم ز کين

بشد گيو و گوشش به خنجر بسفت

ز سوگند برتر درشتی نگفت

چنين گفت پيران ازان پس به شاه

که کلباد شد بی گمان با سپاه

بفرمای کاسپم دهد باز نيز

چنان دان که بخشيده ای جان و چيز

بدو گفت گيو ای دلير سپاه

چرا سست گشتی به آوردگاه

به سوگند يابی مگر باره باز

دو دستت ببندم به بند دراز

که نگشايد اين بند تو هيچکس

گشاينده گلشهر خواهيم و بس

کجا مهتر بانوان تو اوست

وزو نيست پيدا ترا مغز و پوست

بدان گشت همداستان پهلوان

به سوگند بخريد اسپ و روان

که نگشايد آن بند را کس به راه

ز گلشهر سازد وی آن دستگاه

بدو داد اسپ و دو دستش ببست

ازان پس بفرمود تا برنشست

چو از لشگر آگه شد افراسياب

برو تيره شد تابش آفتاب

بزد کوس و نای و سپه برنشاند

ز ايوان به کردار آتش براند

دو منزل يکی کرد و آمد دوان

همی تاخت برسان تير از کمان

بياورد لشکر بران رزمگاه

که آورد کلباد بد با سپاه

همه مرز لشکر پراگنده ديد

به هر جای بر مردم افگنده ديد

بپرسيد کاين پهلوان با سپاه

کی آمد ز ايران بدين رزمگاه

نبرد آگهی کس ز جنگ آوران

که بگذشت زين سان سپاهی گران

که برد آگهی نزد آن ديوزاد

که کس را دل و مغز پيران مباد

اگر خاک بوديش پروردگار

نديدی دو چشم من اين روزگار

سپهرم بدو گفت کاسان بدی

اگر دل ز لشکر هراسان بدی

يکی گيو گودرز بودست و بس

سوار ايچ با او نديدند کس

ستوه آمد از چنگ يک تن سپاه

همی رفت گيو و فرنگيس و شاه

سپهبد چو گفت سپهرم شنيد

سپاهی ز پيش اندر آمد پديد

سپهدار پيران به پيش اندرون

سرو روی و يالش همه پر ز خون

گمان برد کاو گيو رايافتست

به پيروزی از پيش بشتافتست

چو نزديکتر شد نگه کرد شاه

چنان خسته بد پهلوان سپاه

ورا ديد بر زين ببسته چو سنگ

دو دست از پس پشت با پالهنگ

بپرسيد و زو ماند اندر شگفت

غمی گشت و انديشه اندر گرفت

بدو گفت پيران که شير ژيان

نه درنده گرگ و نه ببر بيان

نباشد چنان در صف کارزار

کجا گيو تنها بد ای شهريار

من آن ديدم از گيو کز پيل و شير

نبيند جهانديده مرد دلير

بر آن سان کجا بردمد روز جنگ

ز نفسش به دريا بسوزد نهنگ

نخست اندر آمد به گرز گران

همی کوفت چون پتک آهنگران

به اسپ و به گرز و به پای و رکيب

سوار از فراز اندر آمد به شيب

همانا که باران نبارد ز ميغ

فزون زانک باريد بر سرش تيغ

چو اندر گلستان به زين بر بخفت

تو گفتی که گشتست با کوه جفت

سرانجام برگشت يکسر سپاه

بجز من نشد پيش او کينه خواه

گريزان ز من تاب داده کمند

بيفگند و آمد ميانم به بند

پراگنده شد دانش و هوش من

به خاک اندر آمد سر و دوش من

از اسپ اندر آمد دو دستم ببست

برافگند بر زين و خود بر نشست

زمانی سر وپايم اندر کمند

به ديگر زمان زير سوگند و بند

به جان و سر شاه و خورشيد وماه

به دادار هرمزد و تخت و کلاه

مرا داد زين گونه سوگند سخت

بخوردم چو ديدم که برگشت بخت

که کس را نگويی که بگشای دست

چنين رو دمان تا بجای نشست

ندانم چه رازست نزد سپهر

بخواهد بريدن ز ما پاک مهر

چو بشنيد گفتارش افراسياب

بديده ز خشم اندرآورد آب

يکی بانگ برزد ز پيشش براند

بپيچيد پيران و خامش بماند

ازان پس به مغز اندر افگند باد

به دشنام و سوگند لب برگشاد

که گر گيو و کيخسرو ديوزاد

شوند ابر غرنده گر تيز باد

فرود آورمشان ز ابر بلند

بزد دست و ز گرز بگشاد بند

ميانشان ببرم به شمشير تيز

به ماهی دهم تا کند ريز ريز

چو کيخسرو ايران بجويد همی

فرنگيس باری چه پويد همی

خود و سرکشان سوی جيحون کشيد

همی دامن از چشم در خون کشيد

به هومان بفرمود کاندر شتاب

عنان را بکش تا لب رود آب

که چون گيو و خسرو ز جيحون گذشت

غم و رنج ما باد گردد بدشت

نشان آمد از گفته ی راستان

که دانا بگفت از گه باستان

که از تخمه ی تور وز کيقباد

يکی شاه خيزد ز هر دو نژاد

که توران زمين را کند خارستان

نماند برين بوم و بر شارستان

رسيدند پس گيو و خسرو بر آب

همی بودشان بر گذشتن شتاب

گرفتند پيگار با باژخواه

که کشتی کدامست بر باژگاه

نوندی کجا بادبانش نکوست

به خوبی سزاوار کيخسرو اوست

چنين گفت با گيو پس باج خواه

که آب روان را چه چاکر چه شاه

همی گر گذر بايدت ز آب رود

فرستاد بايد به کشتی درود

بدو گفت گيو آنچ خواهی بخواه

گذر ده که تنگ اندر آمد سپاه

بخواهم ز تو باج گفت اندکی

ازين چار چيزت بخواهم يکی

زره خواهم از تو گر اسپ سياه

پرستار و گر پور فرخنده ماه

بدو گفت گيو ای گسسته خرد

سخن زان نشان گوی کاندر خورد

به هر باژ گر شاه شهری بدی

ترا زين جهان نيز بهری بدی

که باشی که شه را کنی خواستار

چنين باد پيمايی ای بادسار

وگر مادر شاه خواهی همی

به باژ افسر ماه خواهی همی

سه ديگر چو شبرنگ بهزاد را

که کوتاه دارد به تگ باد را

چهارم چو جستی به خيره زره

که آن را ندانی گره تا گره

نگردد چنين آهن از آب تر

نه آتش برو بر بود کارگر

نه نيزه نه شمشير هندی نه تير

چنين باژ خواهی بدين آ بگير

کنون آب ما را و کشتی ترا

بدين گونه شاهی درشتی ترا

بدو گفت گيو ار تو کيخسروی

نبينی ازين آب جز نيکوی

فريدون که بگذاشت اروند رود

فرستاد تخت مهی را درود

جهانی شد او را سراسر رهی

که با روشنی بود و با فرهی

چه انديشی ار شاه ايران توی

سرنامداران و شيران توی

به بد آب را کی بود بر تو راه

که با فر و برزی و زيبای گاه

اگر من شوم غرقه گر مادرت

گزندی نبايد که گيرت سرت

ز مادر تو بودی مراد جهان

که بيکار بد تخت شاهنشهان

مرا نيز مادر ز بهر تو زاد

ازين کار بر دل مکن هيچ ياد

که من بيگمانم که افراسياب

بيايد دمان تا لب رود آب

مرا برکشد زنده بر دار خوار

فرنگيس را با تو ای شهريار

به آب افگند ماهيان تان خورند

وگر زير نعل اندرون بسپرند

بدو گفت کيخسرو اينست و بس

پناهم به يزدان فريادرس

فرود آمد از باره ی راه جوی

بماليد و بنهاد بر خاک روی

همی گفت پشت و پناهم توی

نماينده ی رای و راهم توی

درستی و پستی مرا فر تست

روان و خرد سايه ی پر تست

به آب اندرون دلفزايم توی

به خشکی همان رهنمايم توی

به آب اندر افگند خسرو سياه

چو کشتی همی راند تا باژگاه

پس او فرنگيس و گيو دلير

نترسد ز جيحون و زان آب شير

بدان سو گذشتند هر سه درست

جهانجوی خسرو سر و تن بشست

بدان نيستان در نيايش گرفت

جهان آفرين را ستايش گرفت

چو از رود کردند هر سه گذر

نگهبان کشتی شد آسيمه سر

به ياران چنين گفت کاينت شگفت

کزين برتر انديشه نتوان گرفت

بهاران و جيحون و آب روان

سه جوشنور و اسپ و برگستوان

بدين ژرف دريا چنين بگذرد

خرمندش از مردمان نشمرد

پشيمان شد از کار و گفتار خويش

تبه ديد ازان کار بازار خويش

بياراست کشتی به چيزی که داشت

ز باد هوا بادبان برگذاشت

به پوزش برفت از پس شهريار

چو آمد به نزديکی رودبار

همه هديه ها نزد شاه آوريد

کمان و کمند و کلاه آوريد

بدو گفت گيو ای سگ بی خرد

توگفتی که اين آب مردم خورد

چنين مايه ور پرهنر شهريار

همی از تو کشتی کند خواستار

ندادی کنون هديه ی تو مباد

بود روز کاين روزت آيد به ياد

چنان خوار برگشت زو رودبان

که جان را همی گفت پدرودمان

چو آمد به نزديکی باژگاه

هم آنگه ز توران بيامد سپاه

چو نزديک رود آمد افراسياب

نديد ايچ مردم نه کشتی برآب

يکی بانگ زد تند بر باژخواه

که چون يافت اين ديو بر آب راه

چنين داد پاسخ که ای شهريار

پدر باژبان بود و من باژدار

نديدم نه هرگز شنيدم چنين

که کردی کسی ز آب جيحون زمين

بهاران و اين آب با موج تيز

چو اندر شوی نيست راه گريز

چنان برگذشتند هر سه سوار

تو گفتی هوا داشت شان برکنار

ازان پس بفرمود افراسياب

که بشتاب و کشتی برافگن به آب

بدو گفت هومان که ای شهريار

برانديش و آتش مکن در کنار

تو با اين سواران به ايران شوی

همی در دم گاوشيدان شوی

چو گودرز و چون رستم پيلتن

چو طوس و چو گرگين و آن انجمن

همانا که از گاه سير آمدی

که ايدر به چنگال شير آمدی

ازين روی تا چين و ماچين تراست

خور و ماه و کيوان و پروين تراست

تو توران نگه دار و تخت بلند

ز ايران کنون نيست بيم گزند

پر از خون دل از رود گشتند باز

برآمد برين روزگار دراز

چو با گيو کيخسرو آمد به زم

جهان چند ازو شاد و چندی دژم

نوندی به هر سو برافگند گيو

يکی نامه از شاه وز گيو نيو

که آمد ز توران جهاندار شاد

سر تخمه ی نامور کيقباد

فرستاده ی بختيار و سوار

خردمند و بينادل و دوستدار

گزين کرد ازان نامداران زم

بگفت آنچ بشنيد از بيش و کم

بدو گفت ايدر برو به اصفهان

بر نيو گودرز کشوادگان

بگويش که کيخسرو آمد به زم

که بادی نجست از بر او دژم

يکی نامه نزديک کاووس شاه

فرستاده ای چست بگرفت راه

هيونان کفک افگن بادپای

بجستند برسان آتش ز جای

فرستاده ی گيو روشن روان

نخستين بيامد بر پهلوان

پيامش همی گفت و نامه بداد

جهان پهلوان نامه بر سر نهاد

ز بهر سياووش بباريد آب

همی کرد نفرين بر افراسياب

فرستاده شد نزد کاووس کی

ز يال هيونان بپالود خوی

چو آمد به نزديک کاووس شاه

ز شادی خروش آمد از بارگاه

خبر شد به گيتی که فرزند شاه

جهانجوی کيخسرو آمد ز راه

سپهبد فرستاده را پيش خواند

بران نامه ی گيو گوهر فشاند

جهانی به شادی بياراستند

بهر جای رامشگران خواستند

ازان پس ز کشور مهان جهان

برفتند يکسر سوی اصفهان

بياراست گودرز کاخ بلند

همه ديبه ی خسروانی فگند

يکی تخت بنهاد پيکر به زر

بدو اندرون چند گونه گهر

يکی تاج با ياره و گوشوار

يکی طوق پر گوهر شاهوار

به زر و به گوهر بياراست گاه

چنان چون ببايد سزاوار شاه

سراسر همه شهر آيين ببست

بياراست ميدان و جای نشست

مهان سرافراز برخاستند

پذيره شدن را بياراستند

برفتند هشتاد فرسنگ پيش

پذيره شدندش به آيين خويش

چو چشم سپهبد برآمد به شاه

همان گيو را ديد با او به راه

چو آمد پديدار با شاه گيو

پياده شدند آن سواران نيو

فرو ريخت از ديدگان آب زرد

ز درد سياوش بسی ياد کرد

ستودش فراوان و کرد آفرين

چنين گفت کای شهريار زمين

ز تو چشم بدخواه تو دور باد

روان سياوش پر از نور باد

جهاندار يزدان گوای منست

که ديدار تو رهنمای منست

سياووش را زنده گر ديدمی

بدين گونه از دل نخنديدمی

بزرگان ايران همه پيش اوی

يکايک نهادند بر خاک روی

وزان جايگه شاد گشتند باز

فروزنده شد بخت گردن فراز

ببوسيد چشم و سر گيو گفت

که بيرون کشيدی سپهر از نهفت

گزارنده ی خواب و جنگی توی

گه چاره مرد درنگی توی

سوی خانه ی پهلوان آمدند

همه شاد و روشن روان آمدند

ببودند يک هفته با می بدست

بياراسته بزمگاه و نشست

به هشتم سوی شهر کاووس شاه

همه شاددل برگرفتند راه

چو کيخسرو آمد بر شهريار

جهان گشت پر بوی و رنگ و نگار

بر آيين جهانی شد آراسته

در و بام و ديوار پرخواسته

نشسته به هر جای رامشگران

گلاب و می و مشک با زعفران

همه يال اسپان پر از مشک و می

درم با شکر ريخته زير پی

چو کاووس کی روی خسرو بديد

سرشکش ز مژگان به رخ بر چکيد

فرود آمد از تخت و شد پيش اوی

بماليد بر چشم او چشم و روی

جوان جهانجوی بردش نماز

گرازان سوی تخت رفتند باز

فراوان ز ترکان بپرسيد شاه

هم از تخت سالار توران سپاه

چنين پاسخ آورد کان کم خرد

به بد روی گيتی همی بسپرد

مرا چند ببسود و چندی بگفت

خرد با هنر کردم اندر نهفت

بترسيدم از کار و کردار او

بپيچيدم از رنج و تيمار او

اگر ويژه ابری شود در بار

کشنده پدر چون بود دوستدار

نخواند مرا موبد از آب پاک

که بپرستم او را پدر زير خاک

کنون گيو چندی به سختی ببود

به توران مرا جست و رنج آزمود

اگر نيز رنجی نبودی جزين

که با من بيامد ز توران زمين

سرافراز دو پهلوان با سپاه

پس ما بيامد چو آتش به راه

من آن ديدم از گيو کز پيل مست

نبيند به هندوستان بت پرست

گمانی نبردم که هرگز نهنگ

ز دريا بران سان برآيد به جنگ

ازان پس که پيران بيامد چو شير

ميان بسته و بادپايی به زير

به آب اندر آمد بسان نهنگ

که گفتی زمين را بسوزد به جنگ

بينداخت بر يال او بر کمند

سر پهلوان اندر آمد به بند

بخواهشگری رفتم ای شهريار

وگرنه به کندی سرش را ز بار

بدان کاو ز درد پدر خسته بود

ز بد گفتن ما زبان بسته بود

چنين تا لب رود جيحون به جنگ

نياسود با گرزه ی گاورنگ

سرانجام بگذاشت جيحون به خشم

به آب و کشتی نيفگند چشم

کسی را که چون او بود پهلوان

بود جاودان شاد و روشن روان

يکی کاخ کشواد بد در صطخر

که آزادگان را بدو بود فخر

چو از تخت کاووس برخاستند

به ايوان نو رفتن آراستند

همی رفت گودرز با شهريار

چو آمد بدان گلشن زرنگار

بر اورنگ زرينش بنشاندند

برو بر بسی آفرين خواندند

ببستند گردان ايران کمر

بجز طوس نوذر که پيچيد سر

که او بود با کوس و زرينه کفش

هم او داشتی کاويانی درفش

ازان کار گودرز شد تيز مغز

بر او پيامی فرستاد نغز

پيمبر سرافراز گيو دلير

که چنگ يلان داشت و بازوی شير

بدو گفت با طوس نوذر بگوی

که هنگام شادی بهانه مجوی

بزرگان و گردان ايران زمين

همه شاه را خواندند آفرين

چرا سر کشی تو به فرمان ديو

نبينی همی فر گيهان خديو

اگر تو بپيچی ز فرمان شاه

مرا با تو کين خيزد و رزمگاه

فرستاده گيوست پيغام من

به دستوری نامدار انجمن

ز پيش پدر گيو بنمود پشت

دلش پر ز گفتارهای درشت

بيامد به طوس سپهبد بگفت

که اين رای را با تو ديوست جفت

چو بشنيد پاسخ چنين داد طوس

که بر ما نه خوبست کردن فسوس

به ايران پس از رستم پيلتن

سرافرازتر کس منم ز انجمن

نبيره منوچهر شاه دلير

که گيتی به تيغ اندر آورد زير

همان شير پرخاشجويم به جنگ

بدرم دل پيل و چنگ پلنگ

همی بی من آيين و رای آوريد

جهان را به نو کدخدای آوريد

نباشم بدين کار همداستان

ز خسرو مزن پيش من داستان

جهاندار کز تخم افراسياب

نشانيم بخت اندر آيد به خواب

نخواهيم شاه از نژاد پشنگ

فسيله نه نيکو بود با پلنگ

تو اين رنجها را که بردی برست

که خسرو جوانست و کندآورست

کسی کاو بود شهريار زمين

هنر بايد و گوهر و فر و دين

فريبرز کاووس فرزند شاه

سزاوارتر کس به تخت و کلاه

بهرسو ز دشمن ندارد نژاد

همش فر و برزست و هم نام و داد

دژم گيو برخاست از پيش او

که خام آمدش دانش و کيش او

بيامد به گودرز کشواد گفت

که فر و خرد نيست با طوس جفت

دو چشمش تو گويی نبيند همی

فريبرز را برگزيند همی

برآشفت گودرز و گفت از مهان

همی طوس کم باد اندر جهان

نبيره پسر داشت هفتاد و هشت

بزد کوس ز ايوان به ميدان گذشت

سواران جنگی ده و دو هزار

برون رفت بر گستوان ور سوار

وزان رو بيامد سپهدار طوس

ببستند بر کوهه ی پيل کوس

ببستند گردان ايران ميان

به پيش سپاه اختر کاويان

چو گودرز را ديد و چندان سپاه

کزو تيره شد روی خورشيد و ماه

يکی تخت بر کوهه ی ژنده پيل

ز پيروزه تابان به کردار نيل

جهانجوی کيسخرو تاج ور

نشسته بران تخت و بسته کمر

به گرد اندرش ژنده پيلان دويست

تو گفتی به گيتی جز آن جای نيست

همی تافت زان تخت خسرو چو ماه

ز ياقوت رخشنده بر سر کلاه

غمی شد دل طوس و انديشه کرد

که امروز اگر من بسازم نبرد

بسی کشته آيد ز هر دو سپاه

ز ايران نه برخيزد اين کينه گاه

نباشد جز از کام افراسياب

سر بخت ترکان برآيد ز خواب

بديشان رسد تخت شاهنشهی

سرآيد به ما روزگار مهی

خردمند مردی و جوينده راه

فرستاد نزديک کاووس شاه

که از ما يکی گر برين دشت جنگ

نهد بر کمان پر تير خدنگ

يکی کينه خيزد که افراسياب

هم امشب همی آن ببيند به خواب

چو بشنيد زين گونه گفتار شاه

بفرمود تا بازگردد به راه

بر طوس و گودرز کشوادگان

گزيده سرافراز آزادگان

که بر درگه آيند بی انجمن

چنان چون ببايد به نزديک من

بشد طوس و گودرز نزديک شاه

زبان برگشادند بر پيش گاه

بدو گفت شاه ای خردمند پير

منه زهر برنده بر جام شير

بنه تيغ و بگشای ز آهن ميان

نبايد کزين سود دارد زيان

چنين گفت طوس سپهبد به شاه

که گر شاه سير آيد از تخت و گاه

به فرزند بايد که ماند جهان

بزرگی و ديهيم و تخت مهان

چو فرزند باشد نبيره کلاه

چرا برنهد برنشيند به گاه

بدو گفت گودرز کای کم خرد

ترا بخرد از مردمان نشمرد

به گيتی کسی چون سياوش نبود

چنو راد و آزاد و خامش نبود

کنون اين جهانجوی فرزند اوست

همويست گويی به چهر و به پوست

گر از تور دارد ز مادر نژاد

هم از تخم شاهی نپيچد ز داد

به توران و ايران چنو نيو کيست

چنين خام گفتارت از بهر چيست

دو چشمت نبيند همی چهر او

چنان برز و بالا و آن مهر او

به جيحون گذر کرد و کشتی نجست

به فر کيانی و رای درست

بسان فريدون کز اروند رود

گذشت و به کشتی نيامد فرود

ز مردی و از فر هی ايزدی

ازو دور شد چشم و دست بدی

تو نوذر نژادی نه بيگانه ای

پدر تيز بود و تو ديوان های

سليح من ار با منستی کنون

بر و يالت آغشته گشتی به خون

بدو گفت طوس ای جهانديده پير

سخن گوی ليکن همه دلپذير

اگر تيغ تو هست سندان شکاف

سنانم به درد دل کوه قاف

وگر گرز تو هست با سنگ و تاب

خدنگم بدوزد دل آفتاب

و گر تو ز کشواد داری نژاد

منم طوس نوذر مه و شاهزاد

بدو گفت گودرز چندين مگوی

که چندين نبينم ترا آب روی

به کاووس گفت ای جهاندار شاه

تو دل را مگردان ز آيين و راه

دو فرزند پرمايه را پيش خوان

سزاوار گاهند و هر دو جوان

ببين تا ز هر دو سزاوار کيست

که با برز و با فره ی ايزديست

بدو تاج بسپار و دل شاد دار

چو فرزند بينی همی شهريار

بدو گفت کاووس کاين رای نيست

که فرزند هر دو به دل بر يکيست

يکی را چو من کرده باشم گزين

دل ديگر از من شود پر ز کين

يکی کار سازم که هر دو ز من

نگيرند کين اندرين انجمن

دو فرزند ما را کنون بر دو خيل

ببايد شدن تا در اردبيل

به مرزی که آنجا دژ بهمنست

همه ساله پرخاش آهرمنست

برنجست ز آهرمن آتش پرست

نباشد بران مرز کس را نشست

ازيشان يکی کان بگيرد به تيغ

ندارم ازو تخت شاهی دريغ

چو بشنيد گودرز و طوس اين سخن

که افگند سالار هشيار بن

برين هر دو گشتند همداستان

ندانست ازين به کسی داستان

برين يک سخن دل بياراستند

ز پيش جهاندار برخاستند

چو خورشيد برزد سر از برج شير

سپهر اندر آورد شب را به زير

فريبرز با طوس نوذر دمان

به نزديک شاه آمدند آن زمان

چنين گفت با شاه هشيار طوس

که من با سپهبد برم پيل و کوس

همان من کشم کاويانی درفش

رخ لعل دشمن کنم چون بنفش

کنون همچنين من ز درگاه شاه

بنه برنهم برنشانم سپاه

پس اندر فريبرز و کوس و درفش

هوا کرده از سم اسپان بنفش

چو فرزند را فر و برز کيان

بباشد نبيره نبندد ميان

بدو گفت شاه ار تو رانی ز پيش

زمانه نگردد ز آيين خويش

برای خداوند خورشيد و ماه

توان ساخت پيروزی و دستگاه

فريبرز را گر چنين است رای

تو لشکر بيارای و منشين ز پای

بشد طوس با کاويانی درفش

به پا اندرون کرده زرينه کفش

فريبرز کاووس در قلبگاه

به پيش اندرون طوس و پيل و سپاه

چو نزديک بهمن دژ اندر رسيد

زمين همچو آتش همی بردميد

بشد طوس با لشکری جنگجوی

به تندی سوی دژ نهادند روی

سر باره ی دژ بد اندر هوا

نديدند جنگ هوا کس روا

سنانها ز گرمی همی برفروخت

ميان زره مرد جنگی بسوخت

جهان سر به سر گفتی از آتش است

هوا دام آهرمن سرکش است

سپهبد فريبرز را گفت مرد

به چيزی چو آيد به دشت نبرد

به گرز گران و به تيغ و کمند

بکوشد که آرد به چيزی گزند

به پيرامن دژ يکی راه نيست

ز آتش کسی را دل ای شاه نيست

ميان زير جوشن بسوزد همی

تن بارکش برفروزد همی

بگشتند يک هفته گرد اندرش

بديده نديدند جای درش

به نوميدی از جنگ گشتند باز

نيامد بر از رنج راه دراز

چو آگاهی آمد به آزادگان

بر پير گودرز کشوادگان

که طوس و فريبرز گشتند باز

نيارست رفتن بر دژ فراز

بياراست پيلان و برخاست غو

بيامد سپاه جهاندار نو

يکی تخت زرين زبرجدنگار

نهاد از بر پيل و بستند بار

به گرد اندرش با درفش بنفش

به پا اندرون کرده زرينه کفش

جهانجوی بر تخت زرين نشست

به سر برش تاجی و گرزی به دست

دو ياره ز ياقوت و طوقی به زر

به زر اندرون نقش کرده گهر

همی رفت لشکر گروها گروه

که از سم اسپان زمين شد چو کوه

چو نزديک دژ شد همی برنشست

بپوشيد درع و ميان را ببست

نويسنده ای خواست بر پشت زين

يکی نامه فرمود با آفرين

ز عنبر نوشتند بر پهلوی

چنان چون بود نامه ی خسروی

که اين نامه از بنده ی کردگار

جهانجوی کيخسرو نامدار

که از بند آهرمن بد بجست

به يزدان زد از هر بدی پاک دست

که اويست جاويد برتر خدای

خداوند نيکی ده و رهنمای

خداوند بهرام و کيوان و هور

خداوند فر و خداوند زور

مرا داد اورند و فر کيان

تن پيل و چنگال شير ژيان

جهانی سراسر به شاهی مراست

در گاو تا برج ماهی مراست

گر اين دژ بر و بوم آهرمنست

جهان آفرين را به دل دشمنست

به فر و به فرمان يزدان پاک

سراسر به گرز اندر آرم به خاک

و گر جاودان راست اين دستگاه

مرا خود به جادو نبايد سپاه

چو خم دوال کمند آورم

سر جاودان را به بند آورم

وگر خود خجسته سروش اندرست

به فرمان يزدان يکی لشکرست

همان من نه از دست آهرمنم

که از فر و برزست جان و تنم

به فرمان يزدان کند اين تهی

که اينست پيمان شاهنشهی

يکی نيزه بگرفت خسرو به دست

همان نامه را بر سر نيزه بست

بسان درفشی برآورد راست

به گيتی بجز فر يزدان نخواست

بفرمود تا گيو با نيزه تفت

به نزديک آن بر شده باره رفت

بدو گفت کاين نامه ی پندمند

ببر سوی ديوار حصن بلند

بنه نامه و نام يزدان بخوان

بگردان عنان تيز و لختی ممان

بشد گيو نيزه گرفته به دست

پر از آفرين جان يزدان پرست

چو نامه به ديوار دژ برنهاد

به نام جهانجوی خسرو نژاد

ز دادار نيکی دهش ياد کرد

پس آن چرمه ی تيزرو باد کرد

شد آن نامه ی نامور ناپديد

خروش آمد و خاک دژ بردميد

همانگه به فرمان يزدان پاک

ازان باره ی دژ برآمد تراک

تو گفتی که رعدست وقت بهار

خروش آمد از دشت و ز کوهسار

جهان گشت چون روی زنگی سياه

چه از باره دژ چه گرد سپاه

تو گفتی برآمد يکی تيره ابر

هوا شد به کردار کام هژبر

برانگيخت کيخسرو اسپ سياه

چنين گفت با پهلوان سپاه

که بر دژ يکی تير باران کنيد

هوا را چو ابر بهاران کنيد

برآمد يکی ميغ بارش تگرگ

تگرگی که بردارد از ابر مرگ

ز ديوان بسی شد به پيکان هلاک

بسی زهره کفته فتاده به خاک

ازان پس يکی روشنی بردميد

شد آن تيرگی سر به سر ناپديد

جهان شد به کردار تابنده ماه

به نام جهاندار پيروز شاه

برآمد يکی باد با آفرين

هوا گشت خندان و روی زمين

برفتند ديوان به فرمان شاه

در دژ پديد آمد از جايگاه

به دژ در شد آن شاه آزادگان

ابا پير گودرز کشوادگان

يکی شهر ديد اندر آن دژ فراخ

پر از باغ و ميدان و ايوان و کاخ

بدانجای کان روشنی بردميد

سر باره ی دژ بشد ناپديد

بفرمود خسرو بدان جايگاه

يکی گنبدی تا به ابر سياه

درازی و پهنای او ده کمند

به گرد اندرش طاقهای بلند

ز بيرون دو نيمی تگ تازی اسپ

برآورد و بنهاد آذرگشسپ

نشستند گرد اندرش موبدان

ستاره شناسان و هم بخردان

دران شارستان کرد چندان درنگ

که آتشکده گشت با بوی و رنگ

چو يک سال بگذشت لشکر براند

بنه بر نهاد و سپه برنشاند

چو آگاهی آمد به ايران ز شاه

ازان ايزدی فر و آن دستگاه

جهانی فرو ماند اندر شگفت

که کيخسرو آن فر و بالا گرفت

همه مهتران يک به يک با نثار

برفتند شادان بر شهريار

فريبرز پيش آمدش با گروه

از ايران سپاهی بکردار کوه

چو ديدش فرود آمد از تخت زر

ببوسيد روی برادر پدر

نشاندش بر تخت زر شهريار

که بود از در ياره و گوشوار

همان طوس با کاويانی درفش

همی رفت با کوس و زرينه کفش

بياورد و پيش جهاندار برد

زمين را ببوسيد و او را سپرد

بدو گفت کاين کوس و زرينه کفش

به نيک اختری کاويانی درفش

ز لشکر ببين تا سزاوار کيست

يکی پهلوان از در کار کيست

ز گفتارها پوزش آورد پيش

بپيچيد زان بيهده رای خويش

جهاندار پيروز بنواختش

بخنديد و بر تخت بنشاختش

بدو گفت کين کاويانی درفش

هم آن پهلوانی و زرينه کفش

نبينم سزای کسی در سپاه

ترا زيبد اين کار و اين دستگاه

ترا پوزش اکنون نيايد به کار

نه بيگانه ای خواستی شهريار

چو پيروز برگشت شير از نبرد

دل و ديده ی دشمنان تيره کرد

سوی پهلو پارس بنهاد روی

جوان بود و بيدار و ديهيم جوی

چو زو آگهی يافت کاووس کی

که آمد ز ره پور فرخنده پی

پذيره شدش با رخی ارغوان

ز شادی دل پير گشته جوان

چو از دود خسرو نيا را بديد

بخنديد و شادان دلش بردميد

پياده شد و برد پيشش نماز

به ديدار او بد نيا را نياز

بخنديد و او را به بر در گرفت

نيايش سزاوار او برگرفت

وزانجا سوی کاخ رفتند باز

به تخت جهاندار ديهيم ساز

چو کاووس بر تخت زرين نشست

گرفت آن زمان دست خسرو به دست

بياورد و بنشاند بر جای خويش

ز گنجور تاج کيان خواست پيش

ببوسيد و بنهاد بر سرش تاج

به کرسی شد از نامور تخت عاج

ز گنجش زبرجد نثار آوريد

بسی گوهر شاهوار آوريد

بسی آفرين بر سياوش بخواند

که خسرو به چهره جز او را نماند

ز پهلو برفتند آزادگان

سپهبد سران و گرانمايگان

به شاهی برو آفرين خواندند

همه زر و گوهر برافشاندند

جهان را چنين است ساز و نهاد

ز يک دست بستد به ديگر بداد

بدرديم ازين رفتن اندر فريب

زمانی فراز و زمانی نشيب

اگر دل توان داشتن شادمان

به شادی چرا نگذرانی زمان

به خوشی بناز و به خوبی ببخش

مکن روز را بر دل خويش رخش

ترا داد و فرزند را هم دهد

درختی که از بيخ تو برجهد

نبينی که گنجش پر از خواستست

جهانی به خوبی بياراستست

کمی نيست در بخشش دادگر

فزونی بخوردست انده مخور

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: