015- سهراب

شاهنامه » سهراب

سهراب

اگر تندبادی برايد ز کنج

بخاک افگند نارسيده ترنج

ستمکاره خوانيمش ار دادگر

هنرمند دانيمش ار بی هنر

اگر مرگ دادست بيداد چيست

ز داد اين همه بانگ و فرياد چيست

ازين راز جان تو آگاه نيست

بدين پرده اندر ترا راه نيست

همه تا در آز رفته فراز

به کس بر نشد اين در راز باز

برفتن مگر بهتر آيدش جای

چو آرام يابد به ديگر سرای

دم مرگ چون آتش هولناک

ندارد ز برنا و فرتوت باک

درين جای رفتن نه جای درنگ

بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که دادست و بيداد نيست

چو داد آمدش جای فرياد نيست

جوانی و پيری به نزديک مرگ

يکی دان چو اندر بدن نيست برگ

دل از نور ايمان گر آگنده ای

ترا خامشی به که تو بند های

برين کار يزدان ترا راز نيست

اگر جانت با ديو انباز نيست

به گيتی دران کوش چون بگذری

سرانجام نيکی بر خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست

ازان کين که او با پدر چون بجست

ز گفتار دهقان يکی داستان

بپيوندم از گفت هی باستان

ز موبد برين گونه برداشت ياد

که رستم يکی روز از بامداد

غمی بد دلش ساز نخچير کرد

کمر بست و ترکش پر از تير کرد

سوی مرز توران چو بنهاد روی

جو شير دژاگاه نخچير جوی

چو نزديکی مرز توران رسيد

بيابان سراسر پر از گور ديد

برافروخت چون گل رخ تاج بخش

بخنديد وز جای برکند رخش

به تير و کمان و به گرز و کمند

بيفگند بر دشت نخچير چند

ز خاشاک وز خار و شاخ درخت

يکی آتشی برفروزيد سخت

چو آتش پراگنده شد پيلتن

درختی بجست از در بابزن

يکی نره گوری بزد بر درخت

که در چنگ او پر مرغی نسخت

چو بريان شد از هم بکند و بخورد

ز مغز استخوانش برآورد گرد

بخفت و برآسود از روزگار

چمان و چران رخش در مرغزار

سواران ترکان تنی هفت و هشت

بران دشت نخچير گه برگذشت

يکی اسپ ديدند در مرغزار

بگشتند گرد لب جويبار

چو بر دشت مر رخش را يافتند

سوی بند کردنش بشتافتند

گرفتند و بردند پويان به شهر

همی هر يک از رخش جستند بهر

چو بيدار شد رستم از خواب خوش

به کار امدش باره ی دستکش

بدان مرغزار اندرون بنگريد

ز هر سو همی بارگی را نديد

غمی گشت چون بارگی را نيافت

سراسيمه سوی سمنگان شتاف

همی گفت کاکنون پياده دوان

کجا پويم از ننگ تير هروان

چه گويند گردان که اسپش که برد

تهمتن بدين سان بخفت و بمرد

کنون رفت بايد به بيچارگی

سپردن به غم دل بيکبارگی

کنون بست بايد سليح و کمر

به جايی نشانش بيابم مگر

همی رفت زين سان پر اندوه و رنج

تن اندر عنا و دل اندر شکنج

چو نزديک شهر سمنگان رسيد

خبر زو بشاه و بزرگان رسيد

که آمد پياده گو تاج بخش

به نخچرگه زو رميدست رخش

پذيره شدندش بزرگان و شاه

کسی کاو بسر بر نهادی کلاه

بدو گفت شاه سمنگان چه بود

که يارست با تو نبرد آزمود

درين شهر ما نيکخواه توايم

ستاده بفرمان و راه توايم

تن و خواسته زير فرمان تست

سر ارجمندان و جان آن تست

چو رستم به گفتار او بنگريد

ز بدها گمانيش کوتاه ديد

بدو گفت رخشم بدين مرغزار

ز من دور شد بی لگام و فسار

کنون تا سمنگان نشان پی است

وز آنجا کجا جويبار و نی است

ترا باشد ار بازجويی سپاس

بباشم بپاداش نيکی شناس

گر ايدونک ماند ز من ناپديد

سران را بسی سر ببايد بريد

بدو گفت شاه ای سزاوار مرد

نيارد کسی با تو اين کار کرد

تو مهمان من باش و تندی مکن

به کام تو گردد سراسر سخن

يک امشب به می شاد داريم دل

وز انديشه آزاد داريم دل

نماند پی رخش فرخ نهان

چنان باره ی نامدار جهان

تهمتن به گفتار او شاد شد

روانش ز انديشه آزاد شد

سزا ديد رفتن سوی خان او

شد از مژده دلشاد مهمان او

سپهبد بدو داد در کاخ جای

همی بود در پيش او بر به پای

ز شهر و ز لشکر مهانرا بخواند

سزاوار با او به شادی نشاند

گسارنده ی باده آورد ساز

سيه چشم و گلرخ بتان طراز

نشستند با رودسازان به هم

بدان تا تهمتن نباشد دژم

چو شد مست و هنگام خواب آمدش

همی از نشستن شتاب آمدش

سزاوار او جای آرام و خواب

بياراست و بنهاد مشک و گلاب

چو يک بهره از تيره شب در گذشت

شباهنگ بر چرخ گردان بگشت

سخن گفتن آمد نهفته به راز

در خوابگه نرم کردند باز

يکی بنده شمعی معنبر به دست

خرامان بيامد به بالين مست

پس پرده اندر يکی ماه روی

چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوی

دو ابرو کمان و دو گيسو کمند

به بالا به کردار سرو بلند

روانش خرد بود تن جان پاک

تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

از او رستم شيردل خيره ماند

برو بر جهان آفرين را بخواند

بپرسيد زو گفت نام تو چيست

چه جويی شب تيره کام تو چيست

چنين داد پاسخ که تهمينه ام

تو گويی که از غم به دو نيمه ام

يکی دخت شاه سمنگان منم

ز پشت هژبر و پلنگان منم

به گيتی ز خوبان مرا جفت نيست

چو من زير چرخ کبود اندکی ست

کس از پرده بيرون نديدی مرا

نه هرگز کس آوا شنيدی مرا

به کردار افسانه از هر کسی

شنيدم همی داستانت بسی

که از شير و ديو و نهنگ و پلنگ

نترسی و هستی چنين تيزچنگ

شب تيره تنها به توران شوی

بگردی بران مرز و هم نغنوی

به تنها يکی گور بريان کنی

هوا را به شمشير گريان کنی

هرآنکس که گرز تو بيند به چنگ

بدرد دل شير و چنگ پلنگ

برهنه چو تيغ تو بيند عقاب

نيارد به نخچير کردن شتاب

نشان کمند تو دارد هژبر

ز بيم سنان تو خون بارد ابر

چو اين داستانها شنيدم ز تو

بسی لب به دندان گزيدم ز تو

بجستم همی کفت و يال و برت

بدين شهر کرد ايزد آبشخورت

تراام کنون گر بخواهی مرا

نبيند جزين مرغ و ماهی مرا

يکی آنک بر تو چنين گشته ام

خرد را ز بهر هوا کشت هام

وديگر که از تو مگر کردگار

نشاند يکی پورم اندر کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور

سپهرش دهد بهره کيوان و هور

سه ديگر که اسپت به جای آورم

سمنگان همه زير پای آورم

چو رستم برانسان پری چهره ديد

ز هر دانشی نزد او بهره ديد

و ديگر که از رخش داد آگهی

نديد ايچ فرجام جز فرهی

بفرمود تا موبدی پرهنر

بيايد بخواهد ورا از پدر

چو بشنيد شاه اين سخن شاد شد

بسان يکی سرو آزاد شد

بدان پهلوان داد آن دخت خويش

بدان سان که بودست آيين و کيش

به خشنودی و رای و فرمان اوی

به خوبی بياراست پيمان اوی

چو بسپرد دختر بدان پهلوان

همه شاد گشتند پير و جوان

ز شادی بسی زر برافشاندند

ابر پهلوان آفرين خواندند

که اين ماه نو بر تو فرخنده باد

سر بدسگالان تو کنده باد

چو انباز او گشت با او براز

ببود آن شب تيره دير و دراز

چو خورشيد تابان ز چرخ بلند

همی خواست افگند رخشان کمند

به بازوی رستم يکی مهره بود

که آن مهره اندر جهان شهره بود

بدو داد و گفتش که اين را بدار

اگر دختر آرد ترا روزگار

بگير و بگيسوی او بر بدوز

به نيک اختر و فال گيتی فروز

ور ايدونک آيد ز اختر پسر

ببندش ببازو نشان پدر

به بالای سام نريمان بود

به مردی و خوی کريمان بود

فرود آرد از ابر پران عقاب

نتابد به تندی بر او آفتاب

همی بود آن شب بر ماه روی

همی گفت از هر سخن پيش اوی

چو خورشيد رخشنده شد بر سپهر

بياراست روی زمين را به مهر

به پدرود کردن گرفتش به بر

بسی بوسه دادش به چشم و به سر

پری چهره گريان ازو بازگشت

ابا انده و درد انباز گشت

بر رستم آمد گرانمايه شاه

بپرسيدش از خواب و آرامگاه

چو اين گفته شد مژده دادش به رخش

برو شادمان شد دل تاج بخش

بيامد بماليد وزين برنهاد

شد از رخش رخشان و از شاه شاد

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه

يکی پورش آمد چو تابنده ماه

تو گفتی گو پيلتن رستم ست

وگر سام شيرست و گر نير مست

چو خندان شد و چهره شاداب کرد

ورا نام تهمينه سهراب کرد

چو يک ماه شد همچو يک سال بود

برش چون بر رستم زال بود

چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت

به پنجم دل تير و پيکان گرفت

چو ده ساله شد زان زمين کس نبود

که يارست يا او نبرد آزمود

بر مادر آمد بپرسيد زوی

بدو گفت گستاخ بامن بگوی

که من چون ز همشيرگان برترم

همی به آسمان اندر آيد سرم

ز تخم کيم وز کدامين گهر

چه گويم چو پرسد کسی از پدر

گر اين پرسش از من بماند نهان

نمانم ترا زنده اندر جهان

بدو گفت مادر که بشنو سخن

بدين شادمان باش و تندی مکن

تو پور گو پيلتن رستمی

ز دستان سامی و از نيرمی

ازيرا سرت ز آسمان برترست

که تخم تو زان نامور گوهرست

جهان آفرين تا جهان آفريد

سواری چو رستم نيامد پديد

چو سام نريمان به گيتی نبود

سرش را نيارست گردون بسود

يکی نامه از رستم جنگ جوی

بياورد وبنمود پنهان بدوی

سه ياقوت رخشان به سه مهره زر

از ايران فرستاده بودش پدر

بدو گفت افراسياب اين سخن

نبايدکه داند ز سر تا به بن

پدر گر شناسد که تو زين نشان

شدستی سرافراز گردنگشان

چو داند بخواندت نزديک خويش

دل مادرت گردد از درد ريش

چنين گفت سهراب کاندر جهان

کسی اين سخن را ندارد نهان

بزرگان جنگ آور از باستان

ز رستم زنند اين زمان داستان

نبرده نژادی که چونين بود

نهان کردن از من چه آيين بود

کنون من ز ترکان جنگ آوران

فراز آورم لشکری بی کران

برانگيزم از گاه کاووس را

از ايران ببرم پی طوس را

به رستم دهم تخت و گرز و کلاه

نشانمش بر گاه کاووس شاه

از ايران به توران شوم جنگ جوی

ابا شاه روی اندر آرم بروی

بگيرم سر تخت افراسياب

سر نيزه بگذارم از آفتاب

چو رستم پدر باشد و من پسر

نبايد به گيتی کسی تاجور

چو روشن بود روی خورشيد و ماه

ستاره چرا برفرازد کلاه

ز هر سو سپه شد برو انجمن

که هم باگهر بود هم تيغ زن

خبر شد به نزديک افراسياب

که افگند سهراب کشتی بر آب

هنوز از دهن بوی شير آيدش

همی رای شمشير و تير آيدش

زمين را به خنجر بشويد همی

کنون رزم کاووس جويد همی

سپاه انجمن شد برو بر بسی

نيايد همی يادش از هر کسی

سخن زين درازی چه بايد کشيد

هنر برتر از گوهر آمد پديد

چو افراسياب آن سخنها شنود

خوش آمدش خنديد و شادی نمود

ز لشکر گزيد از دلاور سران

کسی کاو گرايد به گرز گران

ده و دو هزار از دليران گرد

چو هومان و مر بارمان را سپرد

به گردان لشکر سپهدار گفت

که اين راز بايد که ماند نهفت

چو روی اندر آرند هر دو بروی

تهمتن بود بی گمان چاره جوی

پدر را نبايد که داند پسر

که بندد دل و جان به مهر پدر

مگر کان دلاور گو سالخورد

شود کشته بر دست اين شيرمرد

ازان پس بسازيد سهراب را

ببنديد يک شب برو خواب را

برفتند بيدار دو پهلوان

به نزديک سهراب روشن روان

به پيش اندرون هديه ی شهريار

ده اسپ و ده استر به زين و به بار

ز پيروزه تخت و ز بيجاده تاج

سر تاج زر پايه ی تخت عاج

يکی نامه با لابه و دلپسند

نبشته به نزديک آن ارجمند

که گر تخت ايران به چنگ آوری

زمانه برآسايد از داوری

ازين مرز تا آن بسی راه نيست

سمنگان و ايران و توران يکی ست

فرستمت هرچند بايد سپاه

تو بر تخت بنشين و برنه کلاه

به توران چو هومان و چون بارمان

دلير و سپهبد نبد بی گمان

فرستادم اينک به فرمان تو

که باشند يک چند مهمان تو

اگر جنگ جويی تو جنگ آورند

جهان بر بدانديش تنگ آورند

چنين نامه و خلعت شهريار

ببردند با ساز چندان سوار

به سهراب آگاهی آمد ز راه

ز هومان و از بارمان و سپاه

پذيره بشد بانيا همچو باد

سپه ديد چندان دلش گشت شاد

چو هومان ورا ديد با يال و کفت

فروماند هومان ازو در شگفت

بدو داد پس نامه ی شهريار

ابا هديه و اسپ و استر به بار

جهانجوی چون نامه ی شاه خواند

ازان جايگه تيز لشکر براند

کسی را نبد پای با او بجنگ

اگر شير پيش آمدی گر پلنگ

دژی بود کش خواندندی سپيد

بران دژ بد ايرانيان را اميد

نگهبان دژ رزم ديده هجير

که با زور و دل بود و با دار و گير

هنوز آن زمان گستهم خرد بود

به خردی گراينده و گرد بود

يکی خواهرش بود گرد و سوار

بدانديش و گردنکش و نامدار

چو سهراب نزديکی دژ رسيد

هجير دلارو سپه را بديد

نشست از بر بادپای چو گرد

ز دژ رفت پويان به دشت نبرد

چو سهراب جنگ آور او را بديد

برآشفت و شمشير کين برکشيد

ز لشکر برون تاخت برسان شير

به پيش هجير اندر آمد دلير

چنين گفت با رزم ديده هجير

که تنها به جنگ آمدی خيره خير

چه مردی و نام و نژاد تو چيست

که زاينده را بر تو بايد گريست

هجيرش چنين داد پاسخ که بس

به ترکی نبايد مرا يار کس

هجير دلير و سپهبد منم

سرت را هم اکنون ز تن برکنم

فرستم به نزديک شاه جهان

تنت را کنم زير گل در نهان

بخنديد سهراب کاين گفت وگوی

به گوش آمدش تيز بنهاد روی

چنان نيزه بر نيزه برساختند

که از يکدگر بازنشناختند

يکی نيزه زد بر ميانش هجير

نيامد سنان اندرو جايگير

سنان باز پس کرد سهراب شير

بن نيزه زد بر ميان دلير

ز زين برگرفتش به کردار باد

نيامد همی زو بدلش ايچ ياد

ز اسپ اندر آمد نشست از برش

همی خواست از تن بريدن سرش

بپيچيد و برگشت بر دست راست

غمی شد ز سهراب و زنهار خواست

رها کرد ازو چنگ و زنهار داد

چو خشنود شد پند بسيار داد

ببستش ببند آنگهی رزمجوی

به نزديک هومان فرستاد اوی

به دژ در چو آگه شدند از هجير

که او را گرفتند و بردند اسير

خروش آمد و نال هی مرد و زن

که کم شد هجير اندر آن انجمن

چو آگاه شد دختر گژدهم

که سالار آن انجمن گشت کم

زنی بود برسان گردی سوار

هميشه به جنگ اندرون نامدار

کجا نام او بود گردآفريد

زمانه ز مادر چنين ناوريد

چنان ننگش آمد ز کار هجير

که شد لاله رنگش به کردار قير

بپوشيد درع سواران جنگ

نبود اندر آن کار جای درنگ

نهان کرد گيسو به زير زره

بزد بر سر ترگ رومی گره

فرود آمد از دژ به کردار شير

کمر بر ميان بادپايی به زير

به پيش سپاه اندر آمد چو گرد

چو رعد خروشان يکی ويله کرد

که گردان کدامند و جنگ آوران

دليران و کارآزموده سران

چو سهراب شيراوژن او را بديد

بخنديد و لب را به دندان گزيد

چنين گفت کامد دگر باره گور

به دام خداوند شمشير و زور

بپوشيد خفتان و بر سر نهاد

يکی ترگ چينی به کردار باد

بيامد دمان پيش گرد آفريد

چو دخت کمندافگن او را بديد

کمان را به زه کرد و بگشاد بر

نبد مرغ را پيش تيرش گذر

به سهراب بر تير باران گرفت

چپ و راست جنگ سواران گرفت

نگه کرد سهراب و آمدش ننگ

برآشفت و تيز اندر آمد به جنگ

سپر بر سرآورد و بنهاد روی

ز پيگار خون اندر آمد به جوی

چو سهراب را ديد گردآفريد

که برسان آتش همی بردميد

کمان به زه را به بازو فگند

سمندش برآمد به ابر بلند

سر نيزه را سوی سهراب کرد

عنان و سنان را پر از تاب کرد

برآشفت سهراب و شد چون پلنگ

چو بدخواه او چاره گر بد به جنگ

عنان برگراييد و برگاشت اسپ

بيامد به کردار آذرگشسپ

زدوده سنان آنگهی در ربود

درآمد بدو هم به کردار دود

بزد بر کمربند گردآفريد

ز ره بر برش يک به يک بردريد

ز زين برگرفتش به کردار گوی

چو چوگان به زخم اندر آيد بدوی

چو بر زين بپيچيد گرد آفريد

يکی تيغ تيز از ميان برکشيد

بزد نيزه ی او به دو نيم کرد

نشست از بر اسپ و برخاست گرد

به آورد با او بسنده نبود

بپيچيد ازو روی و برگاشت زود

سپهبد عنان اژدها را سپرد

به خشم از جهان روشنايی ببرد

چو آمد خروشان به تنگ اندرش

بجنبيد و برداشت خود از سرش

رها شد ز بند زره موی اوی

درفشان چو خورشيد شد روی اوی

بدانست سهراب کاو دخترست

سر و موی او ازدر افسرست

شگفت آمدش گفت از ايران سپاه

چنين دختر آيد به آوردگاه

سواران جنگی به روز نبرد

همانا به ابر اندر آرند گرد

ز فتراک بگشاد پيچان کمند

بينداخت و آمد ميانش ببند

بدو گفت کز من رهايی مجوی

چرا جنگ جويی تو ای ماه روی

نيامد بدامم بسان تو گور

ز چنگم رهايی نيابی مشور

بدانست کاويخت گردآفريد

مر آن را جز از چاره درمان نديد

بدو روی بنمود و گفت ای دلير

ميان دليران به کردار شير

دو لشکر نظاره برين جنگ ما

برين گرز و شمشير و آهنگ ما

کنون من گشايم چنين روی و موی

سپاه تو گردد پر از گف توگوی

که با دختری او به دشت نبرد

بدين سان به ابر اندر آورد گرد

نهانی بسازيم بهتر بود

خرد داشتن کار مهتر بود

ز بهر من آهو ز هر سو مخواه

ميان دو صف برکشيده سپاه

کنون لشکر و دژ به فرمان تست

نبايد برين آشتی جنگ جست

دژ و گنج و دژبان سراسر تراست

چو آيی بدان ساز کت دل هواست

چو رخساره بنمود سهراب را

ز خوشاب بگشاد عناب را

يکی بوستان بد در اندر بهشت

به بالای او سرو دهقان نکشت

دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان

تو گفتی همی بشکفد هر زمان

بدو گفت کاکنون ازين برمگرد

که ديدی مرا روزگار نبرد

برين باره ی دژ دل اندر مبند

که اين نيست برتر ز ابر بلند

بپای آورد زخم کوپال من

نراندکسی نيزه بر يال من

عنان را بپيچيد گرد آفريد

سمند سرافراز بر دژ کشيد

همی رفت و سهراب با او به هم

بيامد به درگاه دژ گژدهم

درباره بگشاد گرد آفريد

تن خسته و بسته بر دژ کشيد

در دژ ببستند و غمگين شدند

پر از غم دل و ديده خونين شدند

ز آزار گردآفريد و هجير

پر از درد بودند برنا و پير

بگفتند کای نيکدل شيرزن

پر از غم بد از تو دل انجمن

که هم رزم جستی هم افسون و رنگ

نيامد ز کار تو بر دوده ننگ

بخنديد بسيار گرد آفريد

به باره برآمد سپه بنگريد

چو سهراب را ديد بر پشت زين

چنين گفت کای شاه ترکان چين

چرا رنجه گشتی کنون بازگرد

هم از آمدن هم ز دشت نبرد

بخنديد و او را به افسوس گفت

که ترکان ز ايران نيابند جفت

چنين بود و روزی نبودت ز من

بدين درد غمگين مکن خويشتن

همانا که تو خود ز ترکان ن های

که جز به آفرين بزرگان ن های

بدان زور و بازوی و آن کتف و يال

نداری کس از پهلوانان همال

وليکن چو آگاهی آيد به شاه

که آورد گردی ز توران سپاه

شهنشاه و رستم بجنبد ز جای

شما با تهمتن نداريد پای

نماند يکی زنده از لشکرت

ندانم چه آيد ز بد بر سرت

دريغ آيدم کاين چنين يال و سفت

همی از پلنگان ببايد نهفت

ترا بهتر آيد که فرمان کنی

رخ نامور سوی توران کنی

نباشی بس ايمن به بازوی خويش

خورد گاو نادان ز پهلوی خويش

چو بشنيد سهراب ننگ آمدش

که آسان همی دژ به چنگ آمدش

به زير دژ اندر يکی جای بود

کجا دژ بدان جای بر پای بود

به تاراج داد آن همه بوم و رست

به يکبارگی دست بد را بشست

چنين گفت کامروز بيگاه گشت

ز پيگارمان دست کوتاه گشت

برآرم به شبگير ازين باره گرد

ببينند آسيب روز نبرد

چو برگشت سهراب گژدهم پير

بياورد و بنشاند مردی دبير

يکی نامه بنوشت نزديک شاه

برافگند پوينده مردی به راه

نخست آفرين کرد بر کردگار

نمود آنگهی گردش روزگار

که آمد بر ما سپاهی گران

همه رزم جويان کندآوران

يکی پهلوانی به پيش اندرون

که سالش ده و دو نباشد فزون

به بالا ز سرو سهی برترست

چو خورشيد تابان به دو پيکرست

برش چون بر پيل و بالاش برز

نديدم کسی را چنان دست و گرز

چو شمشير هندی به چنگ آيدش

ز دريا و از کوه تنگ آيدش

چو آواز او رعد غرنده نيست

چو بازوی او تيغ برنده نيست

هجير دلاور ميان را ببست

يکی باره ی تيزتگ برنشست

بشد پيش سهراب رزم آزمای

بر اسپش نديدم فزون زان به پای

که بر هم زند مژه را جنگ جوی

گرايد ز بينی سوی مغز بوی

که سهرابش از پشت زين برگرفت

برش ماند زان بازو اندر شگفت

درست ست و اکنون به زنهار اوست

پرانديشه جان از پی کار اوست

سواران ترکان بسی ديده ام

عنان پيچ زين گونه نشنيده ام

مبادا که او در ميان دو صف

يکی مرد جنگ آور آرد بکف

بران کوه بخشايش آرد زمين

که او اسپ تازد برو روز کين

عنان دار چون او نديدست کس

تو گفتی که سام سوارست و بس

بلنديش بر آسمان رفته گير

سر بخت گردان همه خفته گير

اگر خود شکيبيم يک چند نيز

نکوشيم و ديگر نگوييم چيز

اگر دم زند شهريار زمين

نراند سپاه و نسازد کمين

دژ و باره گيرد که خود زور هست

نگيرد کسی دست او را به دست

که اين باره را نيست پاياب اوی

درنگی شود شير زاشتاب اوی

چو نامه به مهر اندر آمد به شب

فرستاده را جست و بگشاد لب

بگفتش چنان رو که فردا پگاه

نبيند ترا هيچکس زان سپاه

فرستاد نامه سوی راه راست

پس نامه آنگاه بر پای خاست

بنه برنهاد و سراندر کشيد

بران راه بی راه شد ناپديد

سوی شهر ايران نهادند روی

سپردند آن باره ی دژ بدوی

چو خورشيد بر زد سر از تيره کوه

ميان را ببستند ترکان گروه

سپهدار سهراب نيزه بدست

يکی بارکش باره ای برنشست

سوی باره آمد يکی بنگريد

به باره درون بس کسی را نديد

بيامد در دژ گشادند باز

نديدند در دژ يکی رزمساز

به فرمان همه پيش او آمدند

به جان هرکسی چاره جو آمدند

چو نامه به نزديک خسرو رسيد

غمی شد دلش کان سخنها شنيد

گرانمايگان را ز لشکر بخواند

وزين داستان چندگونه براند

نشستند با شاه ايران به هم

بزرگان لشکر همه بيش و کم

چو طوس و چو گودرز کشواد و گيو

چو گرگين و بهرام و فرهاد نيو

سپهدار نامه بر ايشان بخواند

بپرسيد بسيار و خيره بماند

چنين گفت با پهلوانان براز

که اين کار گردد به ما بر دراز

برين سان که گژدهم گويد همی

از انديشه دل را بشويد همی

چه سازيم و درمان اين کار چيست

از ايران هم آورد اين مرد کيست

بر آن برنهادند يکسر که گيو

به زابل شود نزد سالار نيو

به رستم رساند از اين آگهی

که با بيم شد تخت شاهنشهی

گو پيلتن را بدين رزمگاه

بخواند که اويست پشت سپاه

نشست آنگهی رای زد با دبير

که کاری گزاينده بد ناگزير

يکی نامه فرمود پس شهريار

نوشتن بر رستم نامدار

نخست آفرين کرد بر کردگار

جهاندار و پرورد هی روزگار

دگر آفرين کرد بر پهلوان

که بيدار دل باش و روشن روان

دل و پشت گردان ايران تويی

به چنگال و نيروی شيران تويی

گشاينده ی بند هاماوران

ستاننده ی مرز مازندران

ز گرز تو خورشيد گريان شود

ز تيغ تو ناهيد بريان شود

چو گرد پی رخش تو نيل نيست

هم آورد تو در جهان پيل نيست

کمند تو بر شير بندافگند

سنان تو کوهی ز بن برکند

تويی از همه بد به ايران پناه

ز تو برفرازند گردان کلاه

گزاينده کاری بد آمد به پيش

کز انديشه ی آن دلم گشت ريش

نشستند گردان به پيشم به هم

چو خوانديم آن نامه ی گژدهم

چنان باد کاندر جهان جز تو کس

نباشد به هر کار فريادرس

بدان گونه ديدند گردان نيو

که پيش تو آيد گرانمايه گيو

چو نامه بخوانی به روز و به شب

مکن داستان را گشاده دو لب

مگر با سواران بسيارهوش

ز زابل برانی برآری خروش

بر اينسان که گژدهم زو ياد کرد

نبايد جز از تو ورا هم نبرد

به گيو آنگهی گفت برسان دود

عنان تگاور ببايد بسود

ببايد که نزديک رستم شوی

به زابل نمانی و گر نغنوی

اگر شب رسی روز را بازگرد

بگويش که تنگ اندرآمد نبرد

وگرنه فرازست اين مرد گرد

بدانديش را خوار نتوان شمرد

ازو نامه بستد به کردار آب

برفت و نجست ايچ آرام و خواب

چو نزديکی زابلستان رسيد

خروش طلايه به دستان رسيد

تهمتن پذيره شدش با سپاه

نهادند بر سر بزرگان کلاه

پياده شدش گيو و گردان بهم

هر آنکس که بودند از بيش و کم

ز اسپ اندرآمد گو نامدار

از ايران بپرسيد وز شهريار

ز ره سوی ايوان رستم شدند

ببودند يکبار و دم برزدند

بگفت آنچ بشنيد و نامه بداد

ز سهراب چندی سخن کرد ياد

تهمتن چو بشنيد و نامه بخواند

بخنديد و زان کار خيره بماند

که ماننده ی سام گرد از مهان

سواری پديد آمد اندر جهان

از آزادگان اين نباشد شگفت

ز ترکان چنين ياد نتوان گرفت

من از دخت شاه سمنگان يکی

پسر دارم و باشد او کودکی

هنوز آن گرامی نداند که جنگ

توان کرد بايد گه نام و ننگ

فرستادمش زر و گوهر بسی

بر مادر او به دست کسی

چنين پاسخ آمد که آن ارجمند

بسی برنيايد که گردد بلند

همی می خورد با لب شيربوی

شود بی گمان زود پرخاشجوی

بباشيم يک روز و دم برزنيم

يکی بر لب خشک نم برزنيم

ازان پس گراييم نزديک شاه

به گردان ايران نماييم راه

مگر بخت رخشنده بيدار نيست

وگرنه چنين کار دشوار نيست

چو دريا به موج اندرآيد ز جای

ندارد دم آتش تيزپای

درفش مرا چون ببيند ز دور

دلش ماتم آرد به هنگام سور

بدين تيزی اندر نيايد به جنگ

نبايد گرفتن چنين کار تنگ

به می دست بردند و مستان شدند

ز ياد سپهبد به دستان شدند

دگر روز شبگير هم پرخمار

بيامد تهمتن برآراست کار

ز مستی هم آن روز باز ايستاد

دوم روز رفتن نيامدش ياد

سه ديگر سحرگه بياورد می

نيامد ورا ياد کاووس کی

به روز چهارم برآراست گيو

چنين گفت با گرد سالار نيو

که کاووس تندست و هشيار نيست

هم اين داستان بر دلش خوار نيست

غمی بود ازين کار و دل پرشتاب

شده دور ازو خورد و آرام و خواب

به زابلستان گر درنگ آوريم

ز می باز پيگار و جنگ آوريم

شود شاه ايران به ما خشمگين

ز ناپاک رايی درآيد بکين

بدو گفت رستم که منديش ازين

که با ما نشورد کس اندر زمين

بفرمود تا رخش را زين کنند

دم اندر دم نای رويين کنند

سواران زابل شنيدند نای

برفتند با ترگ و جوشن ز جای

گرازان بدرگاه شاه آمدند

گشاده دل و نيک خواه آمدند

چو رفتند و بردند پيشش نماز

برآشفت و پاسخ نداد ايچ باز

يکی بانگ بر زد به گيو از نخست

پس آنگاه شرم از دو ديده بشست

که رستم که باشد فرمان من

کند پست و پيچد ز پيمان من

بگير و ببر زنده بردارکن

وزو نيز با من مگردان سخن

ز گفتار او گيو را دل بخست

که بردی برستم بران گونه دست

برآشفت با گيو و با پيلتن

فرو ماند خيره همه انجمن

بفرمود پس طوس را شهريار

که رو هردو را زنده برکن به دار

خود از جای برخاست کاووس کی

برافروخت برسان آتش ز نی

بشد طوس و دست تهمتن گرفت

بدو مانده پرخاش جويان شگفت

که از پيش کاووس بيرون برد

مگر کاندر آن تيزی افسون برد

تهمتن برآشفت با شهريار

که چندين مدار آتش اندر کنار

همه کارت از يکدگر بدترست

ترا شهرياری نه اندرخورست

تو سهراب را زنده بر دار کن

پرآشوب و بدخواه را خوار کن

بزد تند يک دست بر دست طوس

تو گفتی ز پيل ژيان يافت کوس

ز بالا نگون اندرآمد به سر

برو کرد رستم به تندی گذر

به در شد به خشم اندرآمد به رخش

منم گفت شيراوژن و تا جبخش

چو خشم آورم شاه کاووس کيست

چرا دست يازد به من طوس کيست

زمين بنده و رخش گاه من ست

نگين گرز و مغفر کلاه م نست

شب تيره از تيغ رخشان کنم

به آورد گه بر سرافشان کنم

سر نيزه و تيغ يار من اند

دو بازو و دل شهريار من اند

چه آزاردم او نه من بنده ام

يکی بنده ی آفريننده ام

به ايران ار ايدون که سهراب گرد

بيايد نماند بزرگ و نه خرد

شما هر کسی چاره ی جان کنيد

خرد را بدين کار پيچان کنيد

به ايران نبينيد ازين پس مرا

شما را زمين پر کرگس مرا

غمی شد دل نامداران همه

که رستم شبان بود و ايشان رمه

به گودرز گفتند کاين کار تست

شکسته بدست تو گردد درست

سپهبد جز از تو سخن نشنود

همی بخت تو زين سخن نغنود

به نزديک اين شاه ديوانه رو

وزين در سخن ياد کن نو به نو

سخنهای چرب و دراز آوری

مگر بخت گم بوده بازآوری

سپهدار گودرز کشواد رفت

به نزديک خسرو خراميد تفت

به کاووس کی گفت رستم چه کرد

کز ايران برآوردی امروز گرد

فراموش کردی ز هاماوران

وزان کار ديوان مازندران

که گويی ورا زنده بر دار کن

ز شاهان نبايد گزافه سخن

چو او رفت و آمد سپاهی بزرگ

يکی پهلوانی به کردار گرگ

که داری که با او به دشت نبرد

شود برفشاند برو تيره گرد

يلان ترا سر به سر گژدهم

شنيدست و ديدست از بيش و کم

همی گويد آن روز هرگز مباد

که با او سواری کند رزم ياد

کسی را که جنگی چو رستم بود

بيازارد او را خرد کم بود

چو بشنيد گفتار گودرز شاه

بدانست کاو دارد آيين و راه

پشيمان بشد زان کجا گفته بود

بيهودگی مغزش آشفته بود

به گودرز گفت اين سخن درخورست

لب پير با پند نيکوترست

خردمند بايد دل پادشا

که تيزی و تندی نيارد بها

شما را ببايد بر او شدن

به خوبی بسی داستانها زدن

سرش کردن از تيزی من تهی

نمودن بدو روزگار بهی

چو گودرز برخاست از پيش اوی

پس پهلوان تيز بنهاد روی

برفتند با او سران سپاه

پس رستم اندر گرفتند راه

چو ديدند گرد گو پيلتن

همه نامداران شدند انجمن

ستايش گرفتند بر پهلوان

که جاويد بادی و روشن روان

جهان سر به سر زير پای تو باد

هميشه سر تخت جای تو باد

تو دانی که کاووس را مغز نيست

به تيزی سخن گفتنش نغز نيست

بجوشد همانگه پشيمان شود

به خوبی ز سر باز پيمان شود

تهمتن گر آزرده گردد ز شاه

هم ايرانيان را نباشد گناه

هم او زان سخنها پشيمان شدست

ز تندی بخايد همی پشت دست

تهمتن چنين پاسخ آورد باز

که هستم ز کاووس کی بی نياز

مرا تخت زين باشد و تاج ترگ

قبا جوشن و دل نهاده به مرگ

چرا دارم از خشم کاووس باک

چه کاووس پيشم چه يک مشت خاک

سرم گشت سير و دلم کرد بس

جز از پاک يزدان نترسم ز کس

ز گفتار چون سير گشت انجمن

چنين گفت گودرز با پيلتن

که شهر و دليران و لشکر گمان

به ديگر سخنها برند اين زمان

کزين ترک ترسنده شد سرفراز

همی رفت زين گونه چندی به راز

که چونان که گژدهم داد آگهی

همه بوم و بر کرد بايد تهی

چو رستم همی زو بترسد به جنگ

مرا و ترا نيست جای درنگ

از آشفتن شاه و پيگار اوی

بديدم بدرگاه بر گفت وگوی

ز سهراب يل رفت يکسر سخن

چنين پشت بر شاه ايران مکن

چنين بر شده نامت اندر جهان

بدين بازگشتن مگردان نهان

و ديگر که تنگ اندرآمد سپاه

مکن تيره بر خيره اين تاج و گاه

به رستم بر اين داستانها بخواند

تهمتن چو بشنيد خيره بماند

بدو گفت اگر بيم دارد دلم

نخواهم که باشد ز تن بگسلم

ازين ننگ برگشت و آمد به راه

گرازان و پويان به نزديک شاه

چو در شد ز در شاه بر پای خاست

بسی پوزش اندر گذشته بخواست

که تندی مرا گوهرست و سرشت

چنان زيست بايد که يزدان بکشت

وزين ناسگاليده بدخواه نو

دلم گشت باريک چون ماه نو

بدين چاره جستن ترا خواستم

چو دير آمدی تندی آراستم

چو آزرده گشتی تو ای پيلتن

پشيمان شدم خاکم اندر دهن

بدو گفت رستم که گيهان تراست

همه کهترانيم و فرمان تراست

کنون آمدم تا چه فرمان دهی

روانت ز دانش مبادا تهی

بدو گفت کاووس کامروز بزم

گزينيم و فردا بسازيم رزم

بياراست رامشگهی شاهوار

شد ايوان به کردار باغ بهار

ز آواز ابريشم و بانگ نای

سمن عارضان پيش خسرو به پای

همی باده خوردند تا نيم شب

ز خنياگران برگشاده دولب

دگر روز فرمود تا گيو و طوس

ببستند شبگير بر پيل کوس

در گنج بگشاد و روزی بداد

سپه برنشاند و بنه برنهاد

سپردار و جوشنوران صد هزار

شمرده به لشکر گه آمد سوار

يکی لشکر آمد ز پهلو به دشت

که از گرد ايشان هوا تيره گشت

سراپرده و خيمه زد بر دو ميل

بپوشيد گيتی به نعل و به پيل

هوا نيلگون گشت و کوه آبنوس

بجوشيد دريا ز آواز کوس

همی رفت منزل به منزل جهان

شده چون شب و روز گشته نهان

درخشيدن خشت و ژوپين ز گرد

چو آتش پس پرده ی لاجورد

ز بس گونه گونه سنان و درفش

سپرهای زرين و زرينه کفش

تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس

برآمد بباريد زو سندروس

جهان را شب و روز پيدا نبود

تو گفتی سپهر و ثريا نبود

ازينسان بشد تا در دژ رسيد

بشد خاک و سنگ از جهان ناپديد

خروشی بلند آمد از ديدگاه

به سهراب گفتند کامد سپاه

چو سهراب زان ديده آوا شنيد

به باره بيامد سپه بنگريد

به انگشت لشکر به هومان نمود

سپاهی که آن را کرانه نبود

چو هومان ز دور آن سپه را بديد

دلش گشت پربيم و دم درکشيد

به هومان چنين گفت سهراب گرد

که انديشه از دل ببايد سترد

نبينی تو زين لشکر بيکران

يکی مرد جنگی و گرزی گران

که پيش من آيد به آوردگاه

گر ايدون که ياری دهد هور و ماه

سليح ست بسيار و مردم بسی

سرافراز نامی ندانم کسی

کنون من به بخت رد افراسياب

کنم دشت را همچو دريای آب

به تنگی نداد ايچ سهراب دل

فرود آمد از باره شاداب دل

يکی جام می خواست از م یگسار

نکرد ايچ رنجه دل از کارزار

وزانسو سراپرده ی شهريار

کشيدند بر دشت پيش حصار

ز بس خيمه و مرد و پرده سرای

نماند ايچ بر دشت و بر کوه جای

چو خورشيد گشت از جهان ناپديد

شب تيره بر دشت لشکر کشيد

تهمتن بيامد به نزديک شاه

ميان بسته ی جنگ و دل کينه خواه

که دستور باشد مرا تاجور

از ايدر شوم بی کلاه و کمر

ببينم که اين نو جهاندار کيست

بزرگان کدامند و سالار کيست

بدو گفت کاووس کين کار تست

که بيدار دل بادی و تن درست

تهمتن يکی جامه ی ترکوار

بپوشيد و آمد دوان تا حصار

بيامد چو نزديکی دژ رسيد

خروشيدن نوش ترکان شنيد

بران دژ درون رفت مرد دلير

چنان چون سوی آهوان نره شير

چو سهراب را ديد بر تخت بزم

نشسته به يک دست او ژنده رزم

به ديگر چو هومان سوار دلير

دگر بارمان نام بردار شير

تو گفتی همه تخت سهراب بود

بسان يکی سرو شاداب بود

دو بازو به کردار ران هيون

برش چون بر پيل و چهره چو خون

ز ترکان بگرد اندرش صد دلير

جوان و سرافراز چون نره شير

پرستار پنجاه با دست بند

به پيش دل افروز تخت بلند

همی يک به يک خواندند آفرين

بران برز و بالا و تيغ و نگين

همی ديد رستم مر او را ز دور

نشست و نگه کرد مردان سور

به شايسته کاری برون رفت ژند

گوی ديد برسان سرو بلند

بدان لشکر اندر چنو کس نبود

بر رستم آمد بپرسيد زود

چه مردی بدو گفت با من بگوی

سوی روشنی آی و بنمای روی

تهمتن يکی مشت بر گردنش

بزد تيز و برشد روان از تنش

بدان جايگه خشک شد ژنده رزم

نشد ژنده رزم آنگهی سوی بزم

زمانی همی بود سهراب دير

نيامد به نزديک او ژند شير

بپرسيد سهراب تا ژنده رزم

کجا شد که جايش تهی شد ز بزم

برفتند و ديدنش افگنده خوار

برآسوده از بزم و از کارزار

خروشان ازان درد بازآمدند

شگفتی فرو مانده از کار ژند

به سهراب گفتند شد ژنده رزم

سرآمد برو روز پيگار و بزم

چو بشنيد سهراب برجست زود

بيامد بر ژنده برسان دود

ابا چاکر و شمع و خيناگران

بيامد ورا ديد مرده چنان

شگفت آمدش سخت و خيره بماند

دليران و گردنکشان را بخواند

چنين گفت کامشب نبايد غنود

همه شب همی نيزه بايد بسود

که گرگ اندر آمد ميان رمه

سگ و مرد را آزمودش همه

اگر يار باشد جهان آفرين

چو نعل سمندم بسايد زمين

ز فتراک زين برگشايم کمند

بخواهم از ايرانيان کين ژند

بيامد نشست از بر گاه خويش

گرانمايگان را همه خواند پيش

که گر کم شد از تخت من ژنده رزم

نيامد همی سير جانم ز بزم

چو برگشت رستم بر شهريار

از ايران سپه گيو بد پاسدار

به ره بر گو پيلتن را بديد

بزد دست و گرز از ميان برکشيد

يکی بر خروشيد چون پيل مست

سپر بر سر آورد و بنمود دست

بدانست رستم کز ايران سپاه

به شب گيو باشد طلايه به راه

بخنديد و زان پس فغان برکشيد

طلايه چو آواز رستم شنيد

بيامد پياده به نزديک اوی

چنين گفت کای مهتر جنگجوی

پياده کجا بوده ای تيره شب

تهمتن به گفتار بگشاد لب

بگفتش به گيو آن کجا کرده بود

چنان شيرمردی که آزرده بود

وزان جايگه رفت نزديک شاه

ز ترکان سخن گفت وز بزم گاه

ز سهراب و از برز و بالای اوی

ز بازوی و کتف دلارای اوی

که هرگز ز ترکان چنين کس نخاست

بکردار سروست بالاش راست

به توران و ايران نماند به کس

تو گويی که سام سوارست و بس

وزان مشت بر گردن ژنده رزم

کزان پس نيامد به رزم و به بزم

بگفتند و پس رود و می خواستند

همه شب همی لشکر آراستند

چو افگند خور سوی بالا کمند

زبانه برآمد ز چرخ بلند

بپوشيد سهراب خفتان جنگ

نشست از بر چرم هی سنگ رنگ

يکی تيغ هندی به چنگ اندرش

يکی مغفر خسروی بر سرش

کمندی به فتراک بر شست خم

خم اندر خم و روی کرده دژم

بيامد يکی برز بالا گزيد

به جايی که ايرانيان را بديد

بفرمود تا رفت پيشش هجير

بدو گفت کژی نيايد ز تير

نشانه نبايد که خم آورد

چو پيچان شود زخم کم آورد

به هر کار در پيشه کن راستی

چو خواهی که نگزايدت کاستی

سخن هرچه پرسم همه راست گوی

متاب از ره راستی هيچ روی

چو خواهی که يابی رهايی ز من

سرافراز باشی به هر انجمن

از ايران هر آنچت بپرسم بگوی

متاب از ره راستی هيچ روی

سپارم به تو گنج آراسته

بيابی بسی خلعت و خواسته

ور ايدون که کژی بود رای تو

همان بند و زندان بود جای تو

هجيرش چنين داد پاسخ که شاه

سخن هرچه پرسد ز ايران سپاه

بگويم همه آنچ دانم بدوی

به کژی چرا بايدم گفت وگوی

بدو گفت کز تو بپرسم همه

ز گردنکشان و ز شاه و رمه

همه نامداران آن مرز را

چو طوس و چو کاووس و گودرز را

ز بهرام و از رستم نامدار

ز هر کت بپرسم به من برشمار

بگو کان سراپرده ی هفت رنگ

بدو اندرون خيمه های پلنگ

به پيش اندرون بسته صد ژنده پيل

يکی مهد پيروزه برسان نيل

يکی برز خورشيد پيکر درفش

سرش ماه زرين غلافش بنفش

به قلب سپاه اندرون جای کيست

ز گردان ايران ورا نام چيست

بدو گفت کان شاه ايران بود

بدرگاه او پيل و شيران بود

وزان پس بدو گفت بر ميمنه

سواران بسيار و پيل و بنه

سراپرده ای بر کشيده سياه

زده گردش اندر ز هر سو سپاه

به گرد اندرش خيمه ز اندازه بيش

پس پشت پيلان و بالاش پيش

زده پيش او پيل پيکر درفش

به در بر سواران زرينه کفش

چنين گفت کان طوس نوذر بود

درفشش کجاپيل پيکر بود

دگر گفت کان سرخ پرده سرای

سواران بسی گردش اندر به پای

يکی شير پيکر درفشی به زر

درفشان يکی در ميانش گهر

چنين گفت کان فر آزادگان

جهانگير گودرز کشوادگان

بپرسيد کان سبز پرده سرای

يکی لشکری گشن پيشش به پای

يکی تخت پرمايه اندر ميان

زده پيش او اختر کاويان

برو بر نشسته يکی پهلوان

ابا فر و با سفت و يال گوان

ز هر کس که بر پای پيشش براست

نشسته به يک رش سرش برتر است

يکی باره پيشش به بالای اوی

کمندی فرو هشته تا پای اوی

برو هر زمان برخروشد همی

تو گويی که در زين بجوشد همی

بسی پيل برگستوان دار پيش

همی جوشد آن مرد بر جای خويش

نه مردست از ايران به بالای اوی

نه بينم همی اسپ همتای اوی

درفشی بديد اژدها پيکرست

بران نيزه بر شير زرين سرست

چنين گفت کز چين يکی نامدار

بنوی بيامد بر شهريار

بپرسيد نامش ز فرخ هجير

بدو گفت نامش ندارم بوير

بدين دژ بدم من بدان روزگار

کجا او بيامد بر شهريار

غمی گشت سهراب را دل ازان

که جايی ز رستم نيامد نشان

نشان داده بود از پدر مادرش

همی ديد و ديده نبد باورش

همی نام جست از زبان هجير

مگر کان سخنها شود دلپذير

نبشته به سر بر دگرگونه بود

ز فرمان نکاهد نخواهد فزود

ازان پس بپرسيد زان مهتران

کشيده سراپرده بد برکران

سواران بسيار و پيلان به پای

برآيد همی ناله ی کرنای

يکی گرگ پيکر درفش از برش

برآورده از پرده زرين سرش

بدو گفت کان پور گودرز گيو

که خوانند گردان وراگيو نيو

ز گودرزيان مهتر و بهترست

به ايرانيان بر دو بهره سرست

بدو گفت زان سوی تابنده شيد

برآيد يکی پرده بينم سپيد

ز ديبای رومی به پيشش سوار

رده برکشيده فزون از هزار

پياده سپردار و نيزه وران

شده انجمن لشکری بی کران

نشسته سپهدار بر تخت عاج

نهاده بران عاج کرسی ساج

ز هودج فرو هشته ديبا جليل

غلام ايستاده رده خيل خيل

بر خيمه نزديک پرده سرای

به دهليز چندی پياده به پای

بدو گفت کاو را فريبرز خوان

که فرزند شاهست و تاج گوان

بپرسيد کان سرخ پرده سرای

به دهليز چندی پياده به پای

به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش

ز هرگونه ای برکشيده درفش

درفشی پس پشت پيکرگراز

سرش ماه زرين و بالا دراز

چنين گفت کاو را گرازست نام

که در چنگ شيران ندارد لگام

هشيوار و ز تخمه ی گيوگان

که بر دردر و سختی نگردد ژگان

نشان پدر جست و با او نگفت

همی داشت آن راستی در نهفت

تو گيتی چه سازی که خود ساخت ست

جهاندار ازين کار پرداخت ست

زمانه نبشته دگرگونه داشت

چنان کاو گذارد ببايد گذاشت

دگر باره پرسيد ازان سرفراز

ازان کش به ديدار او بد نياز

ازان پرده ی سبز و مرد بلند

وزان اسپ و آن تاب داده کمند

ازان پس هجير سپهبدش گفت

که از تو سخن را چه بايد نهفت

گر از نام چينی بمانم همی

ازان است کاو را ندانم همی

بدو گفت سهراب کاين نيست داد

ز رستم نکردی سخن هيچ ياد

کسی کاو بود پهلوان جهان

ميان سپه در نماند نهان

تو گفتی که بر لشکر او مهترست

نگهبان هر مرز و هر کشورست

چنين داد پاسخ مر او را هجير

که شايد بدن کان گو شيرگير

کنون رفته باشد به زابلستان

که هنگام بزمست در گلستان

بدو گفت سهراب کاين خود مگوی

که دارد سپهبد سوی جنگ روی

به رامش نشيند جهان پهلوان

برو بر بخندند پير و جوان

مرا با تو امروز پيمان يکيست

بگوييم و گفتار ما اندکيست

اگر پهلوان را نمايی به من

سرافراز باشی به هر انجمن

ترا بی نيازی دهم در جهان

گشاده کنم گنجهای نهان

ور ايدون که اين راز داری ز من

گشاده بپوشی به من بر سخن

سرت را نخواهد همی تن به جای

نگر تا کدامين به آيدت رای

نبينی که موبد به خسرو چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

سخن گفت ناگفته چون گوهرست

کجا نابسوده به سنگ اندرست

چو از بند و پيوند يابد رها

درخشنده مهری بود بی بها

چنين داد پاسخ هجيرش که شاه

چو سير آيد از مهر وز تاج و گاه

نبرد کسی جويداندر جهان

که او ژنده پيل اندر آرد ز جان

کسی را که رستم بود هم نبرد

سرش ز آسمان اندر آيد به گرد

تنش زور دارد به صد زورمند

سرش برترست از درخت بلند

چنو خشم گيرد به روز نبرد

چه هم رزم او ژنده پيل و چه مرد

هم آورد او بر زمين پيل نيست

چو گرد پی رخش او نيل نيست

بدو گفت سهراب از آزادگان

سيه بخت گودرز کشوادگان

چرا چون ترا خواند بايد پسر

بدين زور و اين دانش و اين هنر

تو مردان جنگی کجا ديده ای

که بانگ پی اسپ نشنيده ای

که چندين ز رستم سخن بايدت

زبان بر ستودنش بگشايدت

از آتش ترا بيم چندان بود

که دريا به آرام خندان بود

چو دريای سبز اندر آيد ز جای

ندارد دم آتش تيزپای

سر تيرگی اندر آيد به خواب

چو تيغ از ميان برکشد آفتاب

به دل گفت پس کارديده هجير

که گر من نشان گو شيرگير

بگويم بدين ترک با زور دست

چنين يال و اين خسروانی نشست

ز لشکر کند جنگ او ز انجمن

برانگيزد اين باره ی پيلتن

برين زور و اين کتف و اين يال اوی

شود کشته رستم به چنگال اوی

از ايران نيايد کسی کينه خواه

بگيرد سر تخت کاووس شاه

چنين گفت موبد که مردن به نام

به از زنده دشمن بدو شادکام

اگر من شوم کشته بر دست اوی

نگردد سيه روز چون آب جوی

چو گودرز و هفتاد پور گزين

همه پهلوانان با آفرين

نباشد به ايران تن من مباد

چنين دارم از موبد پاک ياد

که چون برکشد از چمن بيخ سرو

سزد گر گيا را نبويد تذرو

به سهراب گفت اين چه آشفتنست

همه با من از رستمت گفتنست

نبايد ترا جست با او نبرد

برآرد به آوردگاه از تو گرد

همی پيلتن را نخواهی شکست

همانا که آسان نيايد به دست

چو بشنيد اين گفتهای درشت

نهان کرد ازو روی و بنمود پشت

ز بالا زدش تند يک پشت دست

بيفگند و آمد به جای نشست

بپوشيد خفتان و بر سر نهاد

يکی خود چينی به کردار باد

ز تندی به جوش آمدش خون برگ

نشست از بر باره ی تيزتگ

خروشيد و بگرفت نيزه به دست

به آوردگه رفت چون پيل مست

کس از نامداران ايران سپاه

نيارست کردن بدو در نگاه

ز پای و رکيب و ز دست و عنان

ز بازوی وز آب داده سنان

ازان پس دليران شدند انجمن

بگفتند کاينت گو پيلتن

نشايد نگه کردن اسان بدوی

که يارد شدن پيش او جنگجوی

ازان پس خروشيد سهراب گرد

همی شاه کاووس را بر شمرد

چنين گفت با شاه آزاد مرد

که چون است کارت به دشت نبرد

چرا کرده ای نام کاووس کی

که در جنگ نه تاو داری نه پی

تنت را برين نيزه بريان کنم

ستاره بدين کار گريان کنم

يکی سخت سوگند خوردم به بزم

بدان شب کجا کشته شد ژنده رزم

کز ايران نمانم يکی نيزه دار

کنم زنده کاووس کی را به دار

که داری از ايرانيان تيز چنگ

که پيش من آيد به هنگام جنگ

همی گفت و می بود جوشان بسی

از ايران ندادند پاسخ کسی

خروشان بيامد به پرده سرای

به نيزه درآورد بالا ز جای

خم آورد زان پس سنان کرد سيخ

بزد نيزه برکند هفتاد ميخ

سراپرده يک بهره آمد ز پای

ز هر سو برآمد دم کرنای

رميد آن دلاور سپاه دلير

به کردار گوران ز چنگال شير

غمی گشت کاووس و آواز داد

کزين نامداران فرخ نژاد

يکی نزد رستم بريد آگهی

کزين ترک شد مغز گردان تهی

ندارم سواری ورا هم نبرد

از ايران نيارد کس اين کار کرد

بشد طوس و پيغام کاووس برد

شنيده سخن پيش او برشمرد

بدو گفت رستم که هر شهريار

که کردی مرا ناگهان خواستار

گهی گنج بودی گهی ساز بزم

نديدم ز کاووس جز رنج رزم

بفرمود تا رخش را زين کنند

سواران بروها پر از چين کنند

ز خيمه نگه کرد رستم بدشت

ز ره گيو را ديد کاندر گذشت

نهاد از بر رخش رخشنده زين

همی گفت گرگين که بشتاب هين

همی بست بر باره رهام تنگ

به برگستوان بر زده طوس چنگ

همی اين بدان آن بدين گفت زود

تهمتن چو از خيمه آوا شنود

به دل گفت کين کار آهرمنست

نه اين رستخيز از پی يک تنست

بزد دست و پوشيد ببر بيان

ببست آن کيانی کمر بر ميان

نشست از بر رخش و بگرفت راه

زواره نگهبان گاه و سپاه

درفشش ببردند با او بهم

همی رفت پرخاشجوی و دژم

چو سهراب را ديد با يال و شاخ

برش چون بر سام جنگی فراخ

بدو گفت از ايدر به يکسو شويم

بوردگه هر دو همرو شويم

بماليد سهراب کف را به کف

بوردگه رفت از پيش صف

به رستم چنين گفت کاندر گذشت

ز من جنگ و پيکار سوی تو گشت

از ايران نخواهی دگر يار کس

چو من با تو باشم بورد بس

به آوردگه بر ترا جای نيست

ترا خود به يک مشت من پای نيست

به بالا بلندی و با کتف و يال

ستم يافت بالت ز بسيار سال

نگه کرد رستم بدان سرافراز

بدان چنگ و يال و رکيب دراز

بدو گفت نرم ای جوا نمرد گرم

زمين سرد و خشک و سخن گرم و نرم

به پيری بسی ديدم آوردگاه

بسی بر زمين پست کردم سپاه

تپه شد بسی ديو در جنگ من

نديدم بدان سو که بودم شکن

نگه کن مرا گر ببينی به جنگ

اگر زنده مانی مترس از نهنگ

مرا ديد در جنگ دريا و کوه

که با نامداران توران گروه

چه کردم ستاره گوای منست

به مردی جهان زير پای منست

بدو گفت کز تو بپرسم سخن

همه راستی بايد افگند بن

من ايدون گمانم که تو رستمی

گر از تخمه ی نامور نيرمی

چنين داد پاسخ که رستم نيم

هم از تخمه ی سام نيرم نيم

که او پهلوانست و من کهترم

نه با تخت و گاهم نه با افسرم

از اميد سهراب شد نااميد

برو تيره شد روی روز سپيد

به آوردگه رفت نيزه بکفت

همی ماند از گفت مادر شگفت

يکی تنگ ميدان فرو ساختند

به کوتاه نيزه همی بافتند

نماند ايچ بر نيزه بند و سنان

به چپ باز بردند هر دو عنان

به شمشير هندی برآويختند

همی ز آهن آتش فرو ريختند

به زخم اندرون تيغ شد ريز ريز

چه زخمی که پيدا کند رستخيز

گرفتند زان پس عمود گران

غمی گشت بازوی کندآوران

ز نيرو عمود اندر آورد خم

دمان باد پايان و گردان دژم

ز اسپان فرو ريخت بر گستوان

زره پاره شد بر ميان گوان

فرو ماند اسپ و دلاور ز کار

يکی را نبد چنگ و بازو به کار

تن از خوی پر آب و همه کام خاک

زبان گشته از تشنگی چاک چاک

يک از يکدگر ايستادند دور

پر از درد باب و پر از رنج پور

جهانا شگفتی ز کردار تست

هم از تو شکسته هم از تو درست

ازين دو يکی را نجنبيد مهر

خرد دور بد مهر ننمود چهر

همی بچه را باز داند ستور

چه ماهی به دريا چه در دشت گور

نداند همی مردم از رنج و آز

يکی دشمنی را ز فرزند باز

همی گفت رستم که هرگز نهنگ

نديدم که آيد بدين سان به جنگ

مرا خوار شد جنگ ديو سپيد

ز مردی شد امروز دل نااميد

جوانی چنين ناسپرده جهان

نه گردی نه نا مآوری از مهان

به سيری رسانيدم از روزگار

دو لشکر نظاره بدين کارزار

چو آسوده شد باره ی هر دو مرد

ز آورد و ز بند و ننگ و نبرد

به زه بر نهادند هر دو کمان

جوانه همان سالخورده همان

زره بود و خفتان و ببر بيان

ز کلک و ز پيکانش نامد زيان

غمی شد دل هر دو از يکدگر

گرفتند هر دو دوال کمر

تهمتن که گر دست بردی به سنگ

بکندی ز کوه سيه روز جنگ

کمربند سهراب را چاره کرد

که بر زين بجنباند اندر نبرد

ميان جوان را نبود آگهی

بماند از هنر دست رستم تهی

دو شيراوژن از جنگ سير آمدند

همه خسته و گشته دير آمدند

دگر باره سهراب گرز گران

ز زين برکشيد و بيفشارد ران

بزد گرز و آورد کتفش به درد

بپيچيد و درد از دليری بخورد

بخنديد سهراب و گفت ای سوار

به زخم دليران نه ای پايدار

به رزم اندرون رخش گويی خرست

دو دست سوار از همه بترست

اگرچه گوی سرو بالا بود

جوانی کند پير کانا بود

به سستی رسيد اين ازان آن ازين

چنان تنگ شد بر دليران زمين

که از يکدگر روی برگاشتند

دل و جان به اندوه بگذاشتند

تهمتن به توران سپه شد به جنگ

بدانسان که نخچير بيند پلنگ

ميان سپاه اندر آمد چو گرگ

پراگنده گشت آن سپاه بزرگ

عنان را بپچيد سهراب گرد

به ايرانيان بر يکی حمله برد

بزد خويشتن را به ايران سپاه

ز گرزش بسی نامور شد تباه

دل رستم انديشه ای کرد بد

که کاووس را بی گمان بد رسد

ازين پرهنر ترک نوخاسته

بخفتان بر و بازو آراسته

به لشکرگه خويش تازيد زود

که انديشه ی دل بدان گونه بود

ميان سپه ديد سهراب را

چو می لعل کرده به خون آب را

غمی گشت رستم چو او را بديد

خروشی چو شير ژيان برکشيد

بدو گفت کای ترک خونخواره مرد

از ايران سپه جنگ با تو که کرد

چرا دست يازی به سوی همه

چو گرگ آمدی در ميان رمه

بدو گفت سهراب توران سپاه

ازين رزم بودند بر بی گناه

تو آهنگ کردی بديشان نخست

کسی با تو پيگار و کينه نجست

بدو گفت رستم که شد تيره روز

چه پيدا کند تيغ گيتی فروز

برين دشت هم دار و هم منبرست

که روشن جهان زير تيغ اندرست

گر ايدون که شمشير با بوی شير

چنين آشنا شد تو هرگز ممير

بگرديم شبگير با تيغ کين

برو تا چه خواهد جهان آفرين

برفتند و روی هوا تيره گشت

ز سهراب گردون همی خيره گشت

تو گفتی ز جنگش سرشت آسمان

نيارامد از تاختن يک زمان

وگر باره زير اندرش آهنست

شگفتی روانست و رويين تنست

شب تيره آمد سوی لشکرش

ميان سوده از جنگ و از خنجرش

به هومان چنين گفت کامروز هور

برآمد جهان کرد پر چنگ و شور

شما را چه کرد آن سوار دلير

که يال يلان داشت و آهنگ شير

بدو گفت هومان که فرمان شاه

چنان بد کز ايدر نجنبد سپاه

همه کار ماسخت ناساز بود

بورد گشتن چه آغاز بود

بيامی يکی مرد پرخاشجوی

برين لشکر گشن بنهاد روی

تو گفتی ز مستی کنون خاستست

وگر جنگ بايک تن آراستست

چنين گفت سهراب کاو زين سپاه

نکرد از دليران کسی را تباه

از ايرانيان من بسی کشته ام

زمين را به خون و گل آغشته ام

کنون خوان همی بايد آراستن

ببايد به می غم ز دل کاستن

وزان روی رستم سپه را بديد

سخن راند با گيو و گفت و شنيد

که امروز سهراب رزم آزمای

چگونه به جنگ اندر آورد پای

چنين گفت با رستم گرد گيو

کزين گونه هرگز نديديم نيو

بيامد دمان تا به قلب سپاه

ز لشکر بر طوس شد کينه خواه

که او بود بر زين و نيزه بدست

چو گرگين فرود آمد او برنشست

بيامد چو با نيزه او را بديد

به کردار شير ژيان بردميد

عمودی خميده بزد بر برش

ز نيرو بيفتاد ترگ از سرش

نتابيد با او بتابيد روی

شدند از دليران بسی جنگ جوی

ز گردان کسی مايه ی او نداشت

جز از پيلتن پايه ی او نداشت

هم آيين پيشين نگه داشتيم

سپاهی برو ساده بگماشتيم

سواری نشد پيش او يکتنه

همی تاخت از قلب تا ميمنه

غمی گشت رستم ز گفتار اوی

بر شاه کاووس بنهاد روی

چو کاووس کی پهلوان را بديد

بر خويش نزديک جايش گزيد

ز سهراب رستم زبان برگشاد

ز بالا و برزش همی کرد ياد

که کس در جهان کودک نارسيد

بدين شيرمردی و گردی نديد

به بالا ستاره بسايد همی

تنش را زمين برگرايد همی

دو بازو و رانش ز ران هيون

همانا که دارد ستبری فزون

به گرز و به تيغ و به تير و کمند

ز هرگونه ای آزموديم بند

سرانجام گفتم که من پيش ازين

بسی گرد را برگرفتم ز زين

گرفتم دوال کمربند اوی

بيفشاردم سخت پيوند اوی

همی خواستم کش ز زين برکنم

چو ديگر کسانش به خاک افگنم

گر از باد جنبان شود کوه خار

نجنبيد بر زين بر آن نامدار

چو فردا بيايد به دشت نبرد

به کشتی همی بايدم چاره کرد

بکوشم ندانم که پيروز کيست

ببينيم تا رای يزدان به چيست

کزويست پيروزی و فر و زور

هم او آفريننده ی ماه و هور

بدو گفت کاووس يزدان پاک

دل بدسگالت کند چاک چاک

من امشب به پيش جهان آفرين

بمالم فراوان دو رخ بر زمين

کزويست پيروزی و دستگاه

به فرمان او تابد از چرخ ماه

کند تازه اين بار کام ترا

برآرد به خورشيد نام ترا

بدو گفت رستم که با فر شاه

برآيد همه کامه ی نيک خواه

به لشکر گه خويش بنهاد روی

پرانديشه جان و سرش کينه جوی

زواره بيامد خليده روان

که چون بود امروز بر پهلوان

ازو خوردنی خواست رستم نخست

پس آنگه ز انديشگان دل بشست

چنين راند پيش برادر سخن

که بيدار دل باش و تندی مکن

به شبگير چون من به آوردگاه

روم پيش آن ترک آوردخواه

بياور سپاه و درفش مرا

همان تخت و زرينه کفش مرا

همی باش بر پيش پرده سرای

چو خورشيد تابان برآيد ز جای

گر ايدون که پيروز باشم به جنگ

به آوردگه بر نسازم درنگ

و گر خود دگرگونه گردد سخن

تو زاری مياغاز و تندی مکن

مباشيد يک تن برين رزمگاه

مسازيد جستن سوی رزم راه

يکايک سوی زابلستان شويد

از ايدر به نزديک دستان شويد

تو خرسند گردان دل مادرم

چنين کرد يزدان قضا بر سرم

بگويش که تو دل به من در مبند

که سودی ندارت بودن نژند

کس اندر جهان جاودانه نماند

ز گردون مرا خود بهانه نماند

بسی شير و ديو و پلنگ و نهنگ

تبه شد به چنگم به هنگام جنگ

بسی باره و دژ که کرديم پست

نياورد کس دست من زير دست

در مرگ را آن بکوبد که پای

باسپ اندر آرد بجنبد ز جای

اگر سال گشتی فزون ازهزار

همين بود خواهد سرانجام کار

چو خرسند گردد به دستان بگوی

که از شاه گيتی مبرتاب روی

اگر جنگ سازد تو سستی مکن

چنان رو که او راند از بن سخن

همه مرگ راييم پير و جوان

به گيتی نماند کسی جاودان

ز شب نيمه ای گفت سهراب بود

دگر نيمه آرامش و خواب بود

چو خورشيد تابان برآورد پر

سيه زاغ پران فرو برد سر

تهمتن بپوشيد ببر بيان

نشست از بر ژنده پيل ژيان

کمندی به فتراک بر بست شست

يکی تيغ هندی گرفته بدست

بيامد بران دشت آوردگاه

نهاده به سر بر ز آهن کلاه

همه تلخی از بهر بيشی بود

مبادا که با آز خويشی بود

وزان روی سهراب با انجمن

همی می گساريد با رود زن

به هومان چنين گفت کاين شير مرد

که با من همی گردد اندر نبرد

ز بالای من نيست بالاش کم

برزم اندرون دل ندارد دژم

بر و کتف و يالش همانند من

تو گويی که داننده بر زد رسن

نشانهای مادر بيابم همی

بدان نيز لختی بتابم همی

گمانی برم من که او رستمست

که چون او بگيتی نبرده کمست

نبايد که من با پدر جنگ جوی

شوم خيره روی اندر آرم بروی

بدو گفت هومان که در کارزار

رسيدست رستم به من اند بار

شنيدم که در جنگ مازندران

چه کرد آن دلاور به گرز گران

بدين رخش ماند همی رخش اوی

وليکن ندارد پی و پخش اوی

به شبگير چون بردميد آفتاب

سر جنگ جويان برآمد ز خواب

بپوشيد سهراب خفتان رزم

سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم

بيامد خروشان بران دشت جنگ

به چنگ اندرون گرزه ی گاورنگ

ز رستم بپرسيد خندان دو لب

تو گفتی که با او به هم بود شب

که شب چون بدت روز چون خاستی

ز پيگار بر دل چه آراستی

ز کف بفگن اين گرز و شمشير کين

بزن جنگ و بيداد را بر زمين

نشنيم هر دو پياده به هم

به می تازه داريم روی دژم

به پيش جهاندار پيمان کنيم

دل از جنگ جستن پشيمان کنيم

همان تا کسی ديگر آيد به رزم

تو با من بساز و بيارای بزم

دل من همی با تو مهر آورد

همی آب شرمم به چهر آورد

همانا که داری ز گردان نژاد

کنی پيش من گوهر خويش ياد

بدو گفت رستم که ای نامجوی

نبوديم هرگز بدين گف توگوی

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش

نگيرم فريب تو زين در مکوش

نه من کودکم گر تو هستی جوان

به کشتی کمر بسته ام بر ميان

بکوشيم و فرجام کار آن بود

که فرمان و رای جهانبان بود

بسی گشته ام در فراز و نشيب

نيم مرد گفتار و بند و فريب

بدو گفت سهراب کز مرد پير

نباشد سخن زين نشان دلپذير

مرا آرزو بد که در بسترست

برآيد به هنگام هوش از برت

کسی کز تو ماند ستودان کند

بپرد روان تن به زندان کند

اگر هوش تو زير دست منست

به فرمان يزدان بساييم دست

از اسپان جنگی فرود آمدند

هشيوار با گبر و خود آمدند

ببستند بر سنگ اسپ نبرد

برفتند هر دو روان پر ز گرد

بکشتی گرفتن برآويختند

ز تن خون و خوی را فرو ريختند

بزد دست سهراب چون پيل مست

برآوردش از جای و بنهاد پست

به کردار شيری که بر گور نر

زند چنگ و گور اندر آيد به سر

نشست از بر سينه ی پيلتن

پر از خاک چنگال و روی و دهن

يکی خنجری آبگون برکشيد

همی خواست از تن سرش را بريد

به سهراب گفت ای يل شيرگير

کمندافگن و گرد و شمشيرگير

دگرگونه تر باشد آيين ما

جزين باشد آرايش دين ما

کسی کاو بکشتی نبرد آورد

سر مهتری زير گرد آورد

نخستين که پشتش نهد بر زمين

نبرد سرش گرچه باشد به کين

گرش بار ديگر به زير آورد

ز افگندنش نام شير آورد

بدان چاره از چنگ آن اژدها

همی خواست کايد ز کشتن رها

دلير جوان سر به گفتار پير

بداد و ببود اين سخن دلپذير

يکی از دلی و دوم از زمان

سوم از جوانمرديش بی گمان

رها کرد زو دست و آمد به دشت

چو شيری که بر پيش آهو گذشت

همی کرد نخچير و يادش نبود

ازان کس که با او نبرد آزمود

همی دير شد تا که هومان چو گرد

بيامد بپرسيدش از هم نبرد

به هومان بگفت آن کجا رفته بود

سخن هرچه رستم بدو گفته بود

بدو گفت هومان گرد ای جوان

به سيری رسيدی همانا ز جان

دريغ اين بر و بازو و يال تو

ميان يلی چنگ و گوپال تو

هژبری که آورده بودی بدام

رها کردی از دام و شد کار خام

نگه کن کزين بيهده کارکرد

چه آرد به پيشت به ديگر نبرد

بگفت و دل از جان او برگرفت

پرانده همی ماند ازو در شگفت

به لشکرگه خويش بنهاد روی

به خشم و دل از غم پر از کار اوی

يکی داستان زد برين شهريار

که دشمن مدار ارچه خردست خوار

چو رستم ز دست وی آزاد شد

بسان يکی تيغ پولاد شد

خرامان بشد سوی آب روان

چنان چون شده باز يابد روان

بخورد آب و روی و سر و تن بشست

به پيش جهان آفرين شد نخست

همی خواست پيروزی و دستگاه

نبود آگه از بخشش هور و ماه

که چون رفت خواهد سپهر از برش

بخواهد ربودن کلاه از سرش

وزان آبخور شد به جای نبرد

پرانديشه بودش دل و روی زرد

همی تاخت سهراب چون پيل مست

کمندی به بازو کمانی به دست

گرازان و بر گور نعره زنان

سمندش جهان و جهان راکنان

همی ماند رستم ازو در شگفت

ز پيگارش اندازه ها برگرفت

چو سهراب شيراوژن او را بديد

ز باد جوانی دلش بردميد

چنين گفت کای رسته از چنگ شير

جدا مانده از زخم شير دلير

دگر باره اسپان ببستند سخت

به سر بر همی گشت بدخواه بخت

به کشتی گرفتن نهادند سر

گرفتند هر دو دوال کمر

هرآنگه که خشم آورد بخت شوم

کند سنگ خارا به کردار موم

سرافراز سهراب با زور دست

تو گفتی سپهر بلندش ببست

غمی بود رستم ببازيد چنگ

گرفت آن بر و يال جنگی پلنگ

خم آورد پشت دلير جوان

زمانه بيامد نبودش توان

زدش بر زمين بر به کردار شير

بدانست کاو هم نماند به زير

سبک تيغ تيز از ميان برکشيد

بر شير بيدار دل بردريد

بپيچيد زانپس يکی آه کرد

ز نيک و بد انديشه کوتاه کرد

بدو گفت کاين بر من از من رسيد

زمانه به دست تو دادم کليد

تو زين بيگناهی که اين کوژپشت

مرابرکشيد و به زودی بکشت

به بازی بکويند همسال من

به خاک اندر آمد چنين يال من

نشان داد مادر مرا از پدر

ز مهر اندر آمد روانم بسر

هرآنگه که تشنه شدستی به خون

بيالودی آن خنجر آبگون

زمانه به خون تو تشنه شود

براندام تو موی دشنه شود

کنون گر تو در آب ماهی شوی

و گر چون شب اندر سياهی شوی

وگر چون ستاره شوی بر سپهر

ببری ز روی زمين پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کين من

چو بيند که خاکست بالين من

ازين نامداران گردنکشان

کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کشتست و افگنده خوار

ترا خواست کردن همی خواستار

چو بشنيد رستم سرش خيره گشت

جهان پيش چشم اندرش تيره گشت

بپرسيد زان پس که آمد به هوش

بدو گفت با ناله و با خروش

که اکنون چه داری ز رستم نشان

که کم باد نامش ز گردنکشان

بدو گفت ار ايدونکه رستم تويی

بکشتی مرا خيره از بدخويی

ز هر گونه ای بودمت رهنمای

نجنبيد يک ذره مهرت ز جای

چو برخاست آواز کوس از درم

بيامد پر از خون دو رخ مادرم

همی جانش از رفتن من بخست

يکی مهره بر بازوی من ببست

مرا گفت کاين از پدر يادگار

بدار و ببين تا کی آيد به کار

کنون کارگر شد که بيکار گشت

پسر پيش چشم پدر خوار گشت

همان نيز مادر به روشن روان

فرستاد با من يکی پهلوان

بدان تا پدر را نمايد به من

سخن برگشايد به هر انجمن

چو آن نامور پهلوان کشته شد

مرا نيز هم روز برگشته شد

کنون بند بگشای از جوشنم

برهنه نگه کن تن روشنم

چو بگشاد خفتان و آن مهره ديد

همه جامه بر خويشتن بردريد

همی گفت کای کشته بر دست من

دلير و ستوده به هر انجمن

همی ريخت خون و همی کند موی

سرش پر ز خاک و پر از آب روی

بدو گفت سهراب کين بدتريست

به آب دو ديده نبايد گريست

ازين خويشتن کشتن اکنون چه سود

چنين رفت و اين بودنی کار بود

چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت

تهمتن نيامد به لشکر ز دشت

ز لشکر بيامد هشيوار بيست

که تا اندر آوردگه کار چيست

دو اسپ اندر آن دشت برپای بود

پر از گرد رستم دگر جای بود

گو پيلتن را چو بر پشت زين

نديدند گردان بران دشت کين

گمانشان چنان بد که او کشته شد

سرنامداران همه گشته شد

به کاووس کی تاختند آگهی

که تخت مهی شد ز رستم تهی

ز لشکر برآمد سراسر خروش

زمانه يکايک برآمد به جوش

بفرمود کاووس تا بوق و کوس

دميدند و آمد سپهدار طوس

ازان پس بدو گفت کاووس شاه

کز ايدر هيونی سوی رزمگاه

بتازيد تا کار سهراب چيست

که بر شهر ايران ببايد گريست

اگر کشته شد رستم جنگجوی

از ايران که يارد شدن پيش اوی

به انبوه زخمی ببايد زدن

برين رزمگه بر نشايد بدن

چو آشوب برخاست از انجمن

چنين گفت سهراب با پيلتن

که اکنون که روز من اندر گذشت

همه کار ترکان دگرگونه گشت

همه مهربانی بران کن که شاه

سوی جنگ ترکان نراند سپاه

که ايشان ز بهر مرا جنگجوی

سوی مرز ايران نهادند روی

بسی روز را داده بودم نويد

بسی کرده بودم ز هر در اميد

نبايد که بينند رنجی به راه

مکن جز به نيکی بر ايشان نگاه

نشست از بر رخش رستم چو گرد

پر از خون رخ و لب پر از باد سرد

بيامد به پيش سپه با خروش

دل از کرده ی خويش با درد و جوش

چو ديدند ايرانيان روی اوی

همه برنهادند بر خاک روی

ستايش گرفتند بر کردگار

که او زنده باز آمد از کارزار

چو زان گونه ديدند بر خاک سر

دريده برو جامه و خسته بر

به پرسش گرفتند کاين کار چيست

ترادل برين گونه از بهر کيست

بگفت آن شگفتی که خود کرده بود

گرامی تر خود بيازرده بود

همه برگرفتند با او خروش

زمين پر خروش و هوا پر ز جوش

چنين گفت با سرفرازان که من

نه دل دارم امروز گويی نه تن

شما جنگ ترکان مجوييد کس

همين بد که من کردم امروز بس

چو برگشت ازان جايگه پهلوان

بيامد بر پور خسته روان

بزرگان برفتند با او بهم

چو طوس و چو گودرز و چون گستهم

همه لشکر از بهر آن ارجمند

زبان برگشادند يکسر ز بند

که درمان اين کار يزدان کند

مگر کاين سخن بر تو آسان کند

يکی دشنه بگرفت رستم به دست

که از تن ببرد سر خويش پست

بزرگان بدو اندر آويختند

ز مژگان همی خون فرو ريختند

بدو گفت گودرز کاکنون چه سود

که از روی گيتی برآری تو دود

تو بر خويشتن گر کنی صدگزند

چه آسانی آيد بدان ارجمند

اگر ماند او را به گيتی زمان

بماند تو بی رنج با او بمان

وگر زين جهان اين جوان رفتنيست

به گيتی نگه کن که جاويد کيست

شکاريم يکسر همه پيش مرگ

سری زير تاج و سری زير ترگ

به گودرز گفت آن زمان پهلوان

کز ايدر برو زود روشن روان

پيامی ز من پيش کاووس بر

بگويش که مارا چه آمد به سر

به دشنه جگرگاه پور دلير

دريدم که رستم مماناد دير

گرت هيچ يادست کردار من

يکی رنجه کن دل به تيمار من

ازان نوشدارو که در گنج تست

کجا خستگان را کند تن درست

به نزديک من با يکی جام می

سزد گر فرستی هم اکنون به پی

مگر کاو ببخت تو بهتر شود

چو من پيش تخت تو کهتر شود

بيامد سپهبد بکردار باد

به کاووس يکسر پيامش بداد

بدو گفت کاووس کز انجمن

اگر زنده ماند چنان پيلتن

شود پشت رستم به نيرو ترا

هلاک آورد بی گمانی مرا

اگر يک زمان زو به من بد رسد

نسازيم پاداش او جز به بد

کجا گنجد او در جهان فراخ

بدان فر و آن برز و آن يال و شاخ

شنيدی که او گفت کاووس کيست

گر او شهريارست پس طوس کيست

کجا باشد او پيش تختم به پای

کجا راند او زير فر همای

چو بشنيد گودرز برگشت زود

بر رستم آمد به کردار دود

بدو گفت خوی بد شهريار

درختيست خنگی هميشه به بار

ترا رفت بايد به نزديک او

درفشان کنی جان تاريک او

بفرمود رستم که تا پيشکار

يکی جامه افگند بر جويبار

جوان را بران جامه آن جايگاه

بخوابيد و آمد به نزديک شاه

گو پيلتن سر سوی راه کرد

کس آمد پسش زود و آگاه کرد

که سهراب شد زين جهان فراخ

همی از تو تابوت خواهد نه کاخ

پدر جست و برزد يکی سرد باد

بناليد و مژگان به هم بر نهاد

همی گفت زار ای نبرده جوان

سرافراز و از تخمه پهلوان

نبيند چو تو نيز خورشيد و ماه

نه جوشن نه تخت و نه تاج و کلاه

کرا آمد اين پيش کامد مرا

بکشتم جوانی به پيران سرا

نبيره جهاندار سام سوار

سوی مادر از تخمه ی نامدار

بريدن دو دستم سزاوار هست

جز از خاک تيره مبادم نشست

کدامين پدر هرگز اين کار کرد

سزاوارم اکنون به گفتار سرد

به گيتی که کشتست فرزند را

دلير و جوان و خردمند را

نکوهش فراوان کند زال زر

همان نيز روداب هی پرهنر

بدين کار پوزش چه پيش آورم

که دل شان به گفتار خويش آورم

چه گويند گردان و گردنکشان

چو زين سان شود نزد ايشان نشان

چه گويم چو آگه شود مادرش

چه گونه فرستم کسی را برش

چه گويم چرا کشتمش بی گناه

چرا روز کردم برو بر سياه

پدرش آن گرانمايه ی پهلوان

چه گويد بدان پاک دخت جوان

برين تخمه ی سام نفرين کنند

همه نام من نيز بی دين کنند

که دانست کاين کودک ارجمند

بدين سال گردد چو سرو بلند

به جنگ آيدش رای و سازد سپاه

به من برکند روز روشن سياه

بفرمود تا ديبه ی خسروان

کشيدند بر روی پور جوان

همی آرزوگاه و شهر آمدش

يکی تنگ تابوت بهر آمدش

ازان دشت بردند تابوت اوی

سوی خيمه ی خويش بنهاد روی

به پرده سرای آتش اندر زدند

همه لشکرش خاک بر سر زدند

همان خيمه و ديبه ی هفت رنگ

همه تخت پرمايه زرين پلنگ

برآتش نهادند و برخاست غو

همی گفت زار ای جهاندار نو

دريغ آن رخ و برز و بالای تو

دريغ آن همه مردی و رای تو

دريغ اين غم و حسرت جان گسل

ز مادر جدا وز پدر داغدل

همی ريخت خون و همی کند خاک

همه جامه ی خسروی کرد چاک

همه پهلوانان کاووس شاه

نشستند بر خاک با او به راه

زبان بزرگان پر از پند بود

تهمتن به درد از جگربند بود

چنينست کردار چرخ بلند

به دستی کلاه و به ديگر کمند

چو شادان نشيند کسی با کلاه

بخم کمندش ربايد ز گاه

چرا مهر بايد همی بر جهان

چو بايد خراميد با همرهان

چو انديشه ی گنج گردد دراز

همی گشت بايد سوی خاک باز

اگر چرخ را هست ازين آگهی

همانا که گشتست مغزش تهی

چنان دان کزين گردش آگاه نيست

که چون و چرا سوی او راه نيست

بدين رفتن اکنون نبايد گريست

ندانم که کارش به فرجام چيست

به رستم چنين گفت کاووس کی

که از کوه البرز تا برگ نی

همی برد خواهد به گردش سپهر

نبايد فگندن بدين خاک مهر

يکی زود سازد يکی ديرتر

سرانجام بر مرگ باشد گذر

تو دل را بدين رفته خرسند کن

همه گوش سوی خردمند کن

اگر آسمان بر زمين بر زنی

وگر آتش اندر جهان در زنی

نيابی همان رفته را باز جای

روانش کهن شد به ديگر سرای

من از دور ديدم بر و يال اوی

چنان برز و بالا و گوپال اوی

زمانه برانگيختش با سپاه

که ايدر به دست تو گردد تباه

چه سازی و درمان اين کار چيست

برين رفته تا چند خواهی گريست

بدو گفت رستم که او خود گذشت

نشستست هومان درين پهن دشت

ز توران سرانند و چندی ز چين

ازيشان بدل در مدار ايچ کين

زواره سپه را گذارد به راه

به نيروی يزدان و فرمان شاه

بدو گفت شاه ای گو نامجوی

ازين رزم اندوهت آيد به روی

گر ايشان به من چند بد کرده اند

و گر دود از ايران برآورده اند

دل من ز درد تو شد پر ز درد

نخواهم از ايشان همی ياد کرد

وزان جايگه شاه لشکر براند

به ايران خراميد و رستم بماند

بدان تا زواره بيايد ز راه

بدو آگهی آورد زان سپاه

چو آمد زواره سپيده دمان

سپه راند رستم هم اندر زمان

پس آنگه سوی زابلستان کشيد

چو آگاهی از وی به دستان رسيد

همه سيستان پيش باز آمدند

به رنج و به درد و گداز آمدند

چو تابوت را ديد دستان سام

فرود آمد از اسپ زرين ستام

تهمتن پياده همی رفت پيش

دريده همه جامه دل کرده ريش

گشادند گردان سراسر کمر

همه پيش تابوت بر خاک سر

همی گفت زال اينت کاری شگفت

که سهراب گرز گران برگرفت

نشانی شد اندر ميان مهان

نزايد چنو مادر اندر جهان

همی گفت و مژگان پر از آب کرد

زبان پر ز گفتار سهراب کرد

چو آمد تهمتن به ايوان خويش

خروشيد و تابوت بنهاد پيش

ازو ميخ برکند و بگشاد سر

کفن زو جدا کرد پيش پدر

تنش را بدان نامداران نمود

تو گفتی که از چرخ برخاست دود

مهان جهان جامه کردند چاک

به ابر اندر آمد سر گرد و خاک

همه کاخ تابوت بد سر به سر

غنوده بصندوق در شير نر

تو گفتی که سام است با يال و سفت

غمی شد ز جنگ اندر آمد بخفت

بپوشيد بازش به ديبای زرد

سر تنگ تابوت را سخت کرد

همی گفت اگر دخمه زرين کنم

ز مشک سيه گردش آگين کنم

چو من رفته باشم نماند بجای

وگرنه مرا خود جزين نيست رای

يکی دخمه کردش ز سم ستور

جهانی ز زاری همی گشت کور

چنين گفت بهرام نيکو سخن

که با مردگان آشنايی مکن

نه ايدر همی ماند خواهی دراز

بسيچيده باش و درنگی مساز

به تو داد يک روز نوبت پدر

سزد گر ترا نوبت آيد بسر

چنين است و رازش نيامد پديد

نيابی به خيره چه جويی کليد

در بسته را کس نداند گشاد

بدين رنج عمر تو گردد بباد

يکی داستانست پر آب چشم

دل نازک از رستم آيد بخشم

برين داستان من سخن ساختم

به کار سياووش پرداختم

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: