052/11- سخن پرسیدن موبد ازکسری

شاهنامه » سخن پرسیدن موبد ازکسری

سخن پرسیدن موبد ازکسری

يکی پير بد پهلوانی سخن

به گفتار و کردار گشته کهن

چنين گويد از دفتر پهلوان

که پرسيد موبد ز نوشين روان

که آن چيست کز کردگار جهان

بخواهد پرستنده اندر نهان

بدان آرزو نيز پاسخ دهد

بدان پاسخش بخت فرخ نهد

يکی دست برداشته به آسمان

همی خواهد از کردگار جهان

نيابد بخواهش همه آرزو

دوچشمش پر از آب و پر چينش رو

به موبد چنين گفت پيروز شاه

که خواهش ز يزدان به اندازه خواه

کزان آرزو دل پراز خون شود

که خواهد که زاندازه بيرون شود

بپرسيد نيکی کرا درخورست

بنام بزرگی که زيباترست

چنين داد پاسخ که هرکس که گنج

بيابد پراگنده نابرده رنج

نبخشد نباشد سزاوار تخت

زمان تا زمان تيره گرددش بخت

ز هستی وبخشش بود مرد مه

تو ار گنج داری نبخشی نه به

بگفت ش خرد راکه بنياد چيست

بشاخ و ببرگ خرد شاد کيست

چنين داد پاسخ که داناست شاد

دگر آنک شرمش بود با نژاد

برسيد دانش کرا سودمند

کدامست بی دانش و بی گزند

چنين داد پاسخ که هر کو خرد

بپرورد جان را همی پرورد

ز بيشی خرد را بود سودمند

همان بی خرد باشد اندر گزند

بگفت ش که دانش به از فر شاه

که فرر و بزرگيست زيبای گاه

چنين داد پاسخ که دانا بفر

بگيرد جهان سر به سر زير پر

خرد بايد و نام و فرو نژاد

بدين چار گيرد سپهر از تو ياد

چنين گفت زان پس که زيبای تخت

کدامست وز کيست ناشاد بخت

چنين داد پاسخ که ياری نخست

ببايد ز شاه جهاندار جست

دگر بخشش و دانش و رسم گاه

دلش پر ز بخشايش دادخواه

ششم نيز کانرا دهد مهتری

که باشد سزوار بر بهتری

به هفتم که از نيک و بد درجهان

سخنها بروبر نماند نهان

چوفر و خرد دارد و دين و بخت

سزوار تاجست و زيبای تخت

بهشتم که دشمن بداند ز دوست

بی آزاری از شهرياران نکوست

نماند پس ازمرگ او نام زشت

بيابد به فرجام خرم بهشت

بپرسيدش از داد و خردک منش

ز نيکی وز مردم بدکنش

چنين داد پاسخ که آز و نياز

دو ديوند بدگوهر و دير ساز

هرآنکس که بيشی کند آرزوی

بدو ديو او باز گردد بخوی

وگر سفلگی برگزيد او ز رنج

گزيند برين خاک آگنده گنج

چو بيچاره ديوی بود ديرساز

که هر دو بيک خو گرايند باز

بپرسيد و گفتا که چندست و چيست

که بهری برو هم ببايد گريست

دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام

ازان مستمنديم و زين شادکام

چنين داد پاسخ که دانا سخن

ببخشيد وانديشه افگند بن

نخستين سخن گفتن سودمند

خوش آواز خواند ورا بی گزند

دگر آنک پيمان سخن خواستن

سخنگوی و بينا دل آراستن

که چندان سرايد که آيد به کار

وزو ماند اندر جهان يادگار

سه ديگر سخنگوی هنگام جوی

بماند همه ساله بر آب روی

چهارم که دانا دلارای خواند

سراينده را مرد بارای خواند

که پيوسته گويد سراسر سخن

اگر نو بود داستان گر کهن

به پنجم که باشد سخنگوی گرم

بشيرين سخن هم به آواز نرم

سخن چون يک اندر دگر بافتی

ازو بی گمان کام دل يافتی

بپرسيد چندی که آموختی

روان را به دانش بيفروختی

چنين گفت کز هرک آموختم

همه فام جان وخرد توختم

همی پرسم از ناسزايان سخن

چه گويی که دانش کی آيد ببن

بدانش نگر دور باش از گناه

که دانش گرامی تر از تاج و گاه

بپرسيد کس را از آموختن

ستايش نديدم و افروختن

که نيزش ز دانا ببايد شنيد

نگويم کسی کو بجايی رسيد

چنين داد پاسخ که از گنج سير

که آيد مگر خاکش آرد بزير

در دانش از گنج نامی ترست

همان نزد دانا گرامی ترست

سخن ماند از ما همی يادگار

تو با گنج دانش برابر مدار

بپرسيد دانا شود مرد پير

گر آموزشی باشد و يادگير

چنين داد پاسخ که دانای پير

ز دانش جوانی بود ناگزير

بر ابله جوانی گزينی رواست

که بی گور اوخاک او بی نواست

بپرسيد کز تخت شاهنشهان

بکردی همه شهريار جهان

کنون نامشان بيش ياد آوريم

بياد از جگر سرد باد آوريم

چنين داد پاسخ که در دل نبود

که آن رسم را خود نبايد ستود

بشمشير و داد اين جهان داشتن

چنين رفتن و خوار بگذاشتن

بپرسيد با هر کسی پيش ازين

سخن راندی نامور بيش ازين

سبک دارد اکنون نگويد سخن

نه از نو نه از روزگار کهن

چنين داد پاسخ که گفتاربس

بکردار جويم همه دسترس

بپرسيد هنگام شاهان نماز

نبودی چنين پيش ايشان دراز

شما را ستايش فزونست ازان

خروش و نيايش فزونست ازان

چنين داد پاسخ که يزدان پاک

پرستنده را سر برآرد ز خاک

فلک را گزارنده او کند

جهان راهمه بنده ی او کند

گر اين بنده آن را نداند بها

مبادا ز درد و ز سختی رها

بپرسيد تا توشدی شهريار

سپاست فزون چيست از کردگار

کزان مر تو را دانش افزون شدست

دل بدسگالان پر از خون شدست

چنين داد پاسخ که از کردگار

سپاس آنک گشتيم به روزگار

کسی پيش من برفزونی نجست

وز آواز من دست بد را بشست

زبون بود بدخواه در جنگ من

چو گوپال من ديد و اورنگ من

بپرسيد درجنگ خاور بدی

چنان تيز چنگ و دلاور بدی

چو با باختر ساختی ساز جنگ

شکيبايی آراستی با درنگ

چنين داد پاسخ که مرد جوان

نينديشد از رنج و درد روان

هرآنگه که سال اندر آيد بشست

به پيش مدارا ببايد نشست

سپاس از جهاندار پروردگار

کزويست نيک وبد روزگار

که روز جوانی هنر داشتيم

بد و نيک را خوار نگذاشتيم

کنون روز پيروی بدانندگی

برای و به گنج وفشانندگی

جهان زير آيين و فرهنگ ماست

سپهر روان جوشن جنگ ماست

بدو گفت شاهان پيشين دراز

سخن خواستند آشکارا و راز

شما را سخن کمتر و داد بيش

فزون داری از نامداران پيش

چنين داد پاسخ که هرشهريار

که باشد ورا يار پروردگار

ندارد تن خويش با رنج و درد

جهان را نگهبان هرآنکس که کرد

بپرسيد شادان دل شهريار

پر انديشه بينم بدين روزگار

چنين داد پاسخ که بيم گزند

ندارد به دل مردم هوشمند

بدو گفت شاهان پيشين ز بزم

نبردند جان را باندازه رزم

چنين داد پاسخ که ايشان ز جام

نکردند هرگز به دل ياد نام

مرا نام بر جام چيره شدست

روانم زمانرا پذيره شدست

بپرسيد هرکس که شاهان بدند

تن خويشتن را نگهبان بدند

بدارو و درمان و کار پزشک

بدان تا نپالود بايد سرشک

چنين داد پاسخ که تن بی زمان

که پيش آيد از گردش آسمان

بجايست دارو نيايد به کار

نگه داردش گردش روزگار

چو هنگامه رفتن آمد فراز

زمانه نگردد بپرهيز باز

بپرسيد چندان ستايش کنند

جهان آفرين را نيايش کنند

زمانی نباشد بدان شادمان

بانديشه دارد هميشه روان

چنين داد پاسخ که انديشه نيست

دل شاه با چرخ گردان يکيست

بترسم که هرکو ستايش کند

مگر بيم ما را نيايش کند

ستايش نشايد فزون زآنک هست

نجوييم راز دل زيردست

بدو گفت شادی ز فرزند چيست

همان آرزوها ز پيوند چيست

چنين داد پاسخ که هرکو جهان

بفرزند ماند نگردد نهان

چوفرزند باشد بيابد مزه

ز بهر مزه دور گردد بزه

وگر بگذرد کم بود درد اوی

که فرزند بيند رخ زرد اوی

بپرسد که گيتی تن آسان کراست

ز کردار نيکو پشيمان چراست

چنين داد پاسخ که يزدان پرست

بگيرد عنان زمانه بدست

فزونی نجويد تن آسان شود

چو بيشی سگالد هراسان شود

دگر آنک گفتی ز کردار نيک

نهان دل وجان ببازار نيک

ز گيتی زبونتر مر آن را شناس

که نيکی سگاليد با ناسپاس

بپرسيد کان کس که بد کرد و مرد

ز ديوان جهان نام او را سترد

هران کس که نيکی کند بگذرد

زمانه نفس را همی بشمرد

چه بايد همی نيکويی را ستود

چومرگ آمد و نيک و بد را درود

چنين داد پاسخ که کردار نيک

بيابد بهر جای بازار نيک

نمرد آنک او نيک کردار مرد

بياسود و جان را به يزدان سپرد

وزان کس که ماند همی نام بد

از آغاز بد بود و فرجام بد

نياسود هرکس کزو باز ماند

وزو در زمانه بد آواز ماند

بپرسد چه کارست برتر ز مرگ

اگر باشد اين را چه سازيم برگ

چنين داد پاسخ کزين تيره خاک

اگر بگذری يافتی جان پاک

هرآنکس که در بيم و اندوه زيست

بران زندگی زار بايد گريست

بپرسد کزين دو گرانتر کدام

کزوييم پر درد و ناشادکام

چنين داد پاسخ که هم سنگ کوه

جز اندوه مشمر که گردد ستوه

چه بيمست اگر بيم اندوه نيست

بگيتی جز اندوه نستوه نيست

بپرسيد کزما که با گنج تر

چنين گفت کام کس که بی رنجتر

بپرسيد کهو کدامست زشت

که از ارج دورست و دور از بهشت

چنين داد پاسخ که زنرا که شرم

نباشد بگيتی نه آواز نرم

ز مردان بتر آنک نادان بود

همه زندگانی به زندان بود

بگرود به يزدان وتن پرگناه

بدی بر دل خويش کرده سياه

بپرسيد مردم کدامست راست

که جان وخرد بر دل او گواست

چنين گفت کانکو بسود و زيان

نگويد نبندد بدی را ميان

بپرسيد کزو خو چه نيکوترست

که آن بر سر مردمان افسرست

چنين داد پاسخ که چون بردبار

بود مرد نايدش افسون به کار

نه آن کز پی سودمندی کند

وگر نيز رای بلندی کند

چو رادی که پاداش رادی نجست

ببخشيد وتاريکی از دل بشست

سه ديگر چو کوشايی ايزدی

که از جان پاک آيد و بخردی

بپرسيد در دل هراس از چه بيش

بدو گفت کز رنج و کردار خويش

بپرسيد بخشش کدامست به

که بخشنده گردد سرافراز و مه

چنين داد پاسخ کز ارزانيان

مداريد باز ايچ سود و زيان

بپرسيد موبد ز کار جهان

سخن برگشاد آشکار و نهان

که آيين کژ بينم و نا پسند

دگر گردش کارناسودمند

چنين داد پاسخ که زين چرخ پير

اگر هست بادانش و يادگير

بزرگست و داننده و برترست

که بر داوران جهان داورست

بد آيين مشو دور باش از پسند

مبين ايچ ازو سود و ناسودمند

بد و نيک از او دان کش انباز نيست

به کاريش فرجام وآغاز نيست

چوگويد بباش آنچ گويد بدست

همو بود تا بود و تا هست هست

بپرسيد کز درد بر کيست رنج

که تن چون سرايست و جان را سپنج

چنين داد پاسخ که اين پوده پوست

بود رنجه چندانک مغز اندروست

چوپالود زو جان ندارد خرد

که برخاک باشد چو جان بگذرد

بپرسيد موبد ز پرهيز و گفت

که آز و نياز از که بايد نهفت

چنين داد پاسخ که آز و نياز

سزد گر ندارد خردمند باز

تو از آز باشی هميشه به رنج

که همواره سيری نيابی ز گنج

بپرسيد کز شهرياران که بيش

بهوش و به آيين و با رای و کيش

چنين داد پاسخ که آن پادشا

که باشد پرستنده و پارسا

ز دادار دارنده دارد سپاس

نباشد کس از رنج او در هراس

پراميد دارد دل نيک مرد

دل بدکمنش را پراز بيم و درد

سپه را بيارايد از گنج خويش

سوی بدسگال افگند رنج خويش

سخن پرسد از بخردان جهان

بد و نيک دارد ز دشمن نهان

بپرسيد کار پرستش بچيست

به نيکی يزدان گراينده کيست

چنين داد پاسخ که تاريک خوی

روان اندر آرد بباريک موی

نخست آنک داند که هست و يکيست

تر ازين نشان رهنمای اندکيست

ازو دارد از کار نيکی سپاس

بدو باشد ايمن و زو در هراس

هراس تو آنگه که جويی گزند

وزو ايمنی چون بود سودمند

وگر نيک دل باشی و راه جوی

بود نزد هر کس تو را آبروی

وگر بدکنش باشی و بد تنه

به دوزخ فرستاده باشی بنه

مباش ايچ گستاخ با اين جهان

که او راز خويش از تو دارد نهان

گراينده باشی بکردار دين

بداری بدين روزگار گزين

خرد را کنی با دل آموزگار

بکوشی که نفريبدت روزگار

همان نيز ياد گنهکار مرد

نباشی به بازار ننگ و نبرد

غم آن جهان از پی اين جهان

نبايد که داری به دل در نهان

نشستنت همواره با بخردان

گراينده رامش جاودان

گراينده بادی به فرهنگ و رای

به يزدان خرد بايدت رهنمای

از اندازه بر نگذرانی سخن

که تو نو به کاری گيتی کهن

نگرداندت رامش و رود مست

نباشدت با مردم بد نشست

بپيچی دل از هرچ نابودنيست

به بخشای آن را که بخشودنيست

نداری دريغ آنچه داری ز دوست

اکر ديده خواهد اگر مغز و پوست

اگر دوست با دوست گيرد شمار

نبايد که باشد ميانجی به کار

چو با مرد بدخواه باشد نشست

چنان کن که نگشايد او بر تو دست

چو جويد کسی راه بايستگی

هنر بايد و شرم و شايستگی

نبايد زبان از هنر چيره تر

دروغ از هنر نشمرد دادگر

نداند کسی را بزرگی بچيز

نه خواری بناچيز دارد بنيز

اگر بدگمانی گشايد زبان

توتندی مکن هيچ با بدگمان

ازان پس چو سستی گمانی برد

وز اندازه گفتار او بگذرد

تو پاسخ مر او را باندازه گوی

سخنهای چرب آور و تازه گوی

به آزرم اگر بفگنی سوی خويش

پشيمانی آيد به فرجام پيش

چو بيکار باشی مشو رامشی

نه کارست بيکاری ار باهشی

ز هرکار کردن تو را ننگ نيست

اگر چند با بوی و با رنگ نيست

به نيکی بهر کار کوشا بود

هميشه بدانش نيوشا بود

به کاری نيازد که فرجام اوی

پشيمانی و تندی آرد بروی

ببخشايد از درد بر مستمند

نيارد دلش سوی درد و گزند

خردمند کو دل کند بردبار

نباشد به چشم جهاندار خوار

بداند که چندست با او هنر

باندازه يابد ز هر کاربر

گر افزون ازان دوست بستايدش

بلندی و کژی بيفزايدش

همان مرد ايزد ندارد به رنج

وگر چند گردد پراگنده گنج

پرستش کند پيشه و راستی

بپيچد ز بی راهی و کاستی

برين برگ واين شاخها آخت دست

هنرمند دينی و يزدان پرست

همانست رای و همينست راه

به يزدان گرای و به يزدان پناه

اگر دادگر باشدی شهريار

ازو ماند اندر جهان يادگار

چنان هم که از داد نوشين روان

کجا خاک شد نام ماندش جوان

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: