014- رزم کاووس با شاه هاماوران

شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران

رزم کاووس با شاه هاماوران

ازان پس چنين کرد کاووس رای

که در پادشاهی بجنبد ز جای

از ايران بشد تا به توران و چين

گذر کرد ازان پس به مکران زمين

ز مکران شد آراسته تا زره

ميانها نديد ايچ رنج از گره

پذيرفت هر مهتری باژ و ساو

نکرد آزمون گاو با شير تاو

چنين هم گرازان به بربر شدند

جهانجوی با تخت و افسر شدند

شه بربرستان بياراست جنگ

زمانه دگرگونه تر شد به رنگ

سپاهی بيامد ز بربر به رزم

که برخاست از لشکر شاه بزم

هوا گفتی از نيزه چون بيشه گشت

خور از گرد اسپان پرانديشه گشت

ز گرد سپه پيل شد ناپديد

کس از خاک دست و عنان را نديد

به زخم اندر آمد همی فوج فوج

بران سان که برخيزد از آب موج

چو گودرز گيتی بران گونه ديد

عمود گران از ميان برکشيد

بزد اسپ با نامداران هزار

ابا نيزه و تير جوشن گذار

برآويخت و بدريد قلب سپاه

دمان از پس اندر همی رفت شاه

تو گفتی ز بربر سواری نماند

به گرد اندرون نيزه داری نماند

به شهر اندرون هرکه بد سالخورد

چو برگشته ديدند باد نبرد

همه پيش کاووس شاه آمدند

جگرخسته و پرگناه آمدند

که ما شاه را چاکر و بند هايم

همه باژ را گردن افگنده ايم

به جای درم زر و گوهر دهيم

سپاسی ز گنجور بر سر نهيم

ببخشود کاووس و بنواختشان

يکی راه و آيين نو ساختشان

وزان جايگه بانگ سنج و درای

برآمد ابا ناله ی کره نای

چو آمد بر شهر مکران گذر

سوی کوه قاف آمد و باختر

چو آگاهی آمد بريشان ز شاه

نيايش کنان برگرفتند راه

پذيره شدندش همه مهتران

به سر برنهادند باژ گران

چو فرمان گزيدند بگرفت راه

بی آزار رفتند شاه و سپاه

سپه ره سوی زابلستان کشيد

به مهمانی پور دستان کشيد

ببد شاه يک ماه در نيمروز

گهی رود و می خواست گه باز و يوز

برين برنيامد بسی روزگار

که بر گوشه ی گلستان رست خار

کس از آزمايش نيابد جواز

نشيب آيدش چون شود بر فراز

چو شد کار گيتی بران راستی

پديد آمد از تازيان کاستی

يکی با گهر مرد با گنج و نام

درفشی برافراخت از مصر و شام

ز کاووس کی روی برتافتند

در کهتری خوار بگذاشتند

چو آمد به شاه جهان آگهی

که انباز دارد به شاهنشهی

بزد کوس و برداشت از نيمروز

سپه شاد دل شاه گيت یفروز

همه بر سپرها نبشتند نام

بجوشيد شمشيرها در نيام

سپه را ز هامون به دريا کشيد

بدان سو کجا دشمن آمد پديد

بی اندازه کشتی و زورق بساخت

برآشفت و بر آب لشکر نشاخت

همانا که فرسنگ بودی هزار

اگر پای با راه کردی شمار

همی راند تا در ميان سه شهر

ز گيتی برين گونه جويند بهر

به دست چپش مصر و بربر براست

زره در ميانه بر آن سو که خواست

به پيش اندرون شهر هاماوران

به هر کشوری در سپاهی گران

خبر شد بديشان که کاووس شاه

برآمد ز آب زره با سپاه

هم آواز گشتند يک با دگر

سپه را سوی بربر آمد گذر

يکی گشت چندان يل تيغ زن

به بربرستان در شدند انجمن

سپاهی که دريا و صحرا و کوه

شد از نعل اسپان ايشان ستوه

نبد شير درنده را خوابگاه

نه گور ژيان يافت بر دشت راه

پلنگ از بر سنگ و ماهی در آب

هم اندر هوا ابر و پران عقاب

همی راه جستند و کی بود راه

دد و دام را بر چنان رزمگاه

چو کاووس لشکر به خشکی کشيد

کس اندر جهان کوه و صحرا نديد

جهان گفتی از تيغ وز جوشن است

ستاره ز نوک سنان روشن است

ز بس خود زرين و زرين سپر

به گردن برآورده رخشان تبر

تو گفتی زمين شد سپهر روان

همی بارد از تيغ هندی روان

ز مغفر هوا گشت چون سندروس

زمين سر به سر تيره چون آبنوس

بدريد کوه از دم گاودم

زمين آمد از سم اسپان به خم

ز بانگ تبيره به بربرستان

تو گفتی زمين گشت لشکرستان

برآمد ز ايران سپه بوق و کوس

برون رفت گرگين و فرهاد و طوس

وزان سوی گودرز کشواد بود

چو گيو و چو شيدوش و ميلاد بود

فگندند بر يال اسپان عنان

به زهر آب دادند نوک سنان

چو بر کوهه ی زين نهادند سر

خروش آمد و چاک چاک تبر

تو گفتی همی سنگ آهن کنند

وگر آسمان بر زمين برزنند

بجنبيد کاووس در قلب گاه

سپاه اندرآمد به پيش سپاه

جهان گشت تاری سراسر ز گرد

بباريد شنگرف بر لاژورد

تو گفتی هوا ژاله بارد همی

به سنگ اندرون لاله کارد همی

ز چشم سنان آتش آمد برون

زمين شد به کردار دريای خون

سه لشکر چنان شد ز ايرانيان

که سر باز نشناختند از ميان

نخستين سپهدار هاماوران

بيفگند شمشير و گرز گران

غمی گشت وز شاه زنهار خواست

بدانست کان روزگار بلاست

به پيمان که از شهر هاماوران

سپهبد دهد ساو و باژ گران

ز اسپ و سليح و ز تخت و کلاه

فرستد به نزديک کاووس شاه

چو اين داده باشد برو بگذرد

سپاهش بروبوم او نسپرد

ز گوينده بشنيد کاووس کی

برين گفتها پاسخ افگند پی

که يکسر همه در پناه منيد

پرستنده ی تاج و گاه منيد

ازان پس به کاووس گوينده گفت

که او دختری دارد اندر نهفت

که از سرو بالاش زيباترست

ز مشک سيه بر سرش افسرست

به بالا بلند و به گيسو کمند

زبانش چو خنجر لبانش چو قند

بهشتيست آراسته پرنگار

چو خورشيد تابان به خرم بهار

نشايد که باشد به جز جفت شاه

چه نيکو بود شاه را جفت ماه

بجنبيد کاووس را دل ز جای

چنين داد پاسخ که اينست رای

گزين کرد شاه از ميان گروه

يکی مرد بيدار دانش پژوه

گرانمايه و گرد و مغزش گران

بفرمود تا شد به هاماوران

چنين گفت رايش به من تازه کن

بيارای مغزش به شيرين سخن

بگويش که پيوند ما در جهان

بجويند کار آزموده مهان

که خورشيد روشن ز تاج منست

زمين پايه ی تخت عاج منست

هرانکس که در سايه ی من پناه

نيابد ازو کم شود پايگاه

کنون با تو پيوند جويم همی

رخ آشتی را بشويم همی

پس پرده ی تو يکی دخترست

شنيدم که گاه مرا درخورست

که پاکيزه تخم ست و پاکيزه تن

ستوده به هر شهر و هر انجمن

چو داماد يابی چو پور قباد

چنان دان که خورشيد داد تو داد

بشد مرد بيدار روشن روان

به نزديک سالار هاماوران

زبان کرد گويا و دل کرد گرم

بياراست لب را به گفتار نرم

ز کاووس دادش فروان سلام

ازان پس بگفت آنچ بود از پيام

چو بشنيد ازو شاه هاماوران

دلش گشت پر درد و سر شد گران

همی گفت هرچند کاو پادشاست

جهاندار و پيروز و فرمان رواست

مرا در جهان اين يکی دخترست

که از جان شيرين گرامی ترست

فرستاده را گر کنم سرد و خوار

ندارم پی و مايه ی کارزار

همان به که اين درد را نيز چشم

بپوشم و بر دل بخوابيم خشم

چنين گفت با مرد شيرين سخن

که سر نيست اين آرزو را نه بن

همی خواهد از من گرامی دو چيز

که آن را سه ديگر ندانيم نيز

مرا پشت گرمی بد از خواسته

به فرزند بودم دل آراسته

به من زين سپس جان نماند همی

وگر شاه ايران ستاند همی

سپارم کنون هرچ خواهد بدوی

نتابم سر از رای و فرمان اوی

غمی گشت و سودابه را پيش خواند

ز کاووس با او سخنها براند

بدو گفت کز مهتر سرفراز

که هست از مهی و بهی ب ینياز

فرستاده ای چرپ گوی آمدست

يکی نامه چون زند و استا به دست

همی خواهد از من که بی کام من

ببرد دل و خواب و آرام من

چه گويی تو اکنون هوای تو چيست

بدين کار بيدار رای تو چيست

بدو گفت سودابه زين چاره نيست

ازو بهتر امروز غمخواره نيست

کسی کاو بود شهريار جهان

بروبوم خواهد همی از مهان

ز پيوند با او چرايی دژم

کسی نشمرد شادمانی به غم

بدانست سالار هاماوران

که سودابه را آن نيامد گران

فرستاده شاه را پيش خواند

وزان نامدارانش برتر نشاند

ببستند بندی بر آيين خويش

بران سان که بود آن زمان دين خويش

به يک هفته سالار هاماوران

همی ساخت آن کار با مهتران

بياورد پس خسرو خسته دل

پرستنده سيصد عماری چهل

هزار استر و اسپ و اشتر هزار

ز ديبا و دينار کردند بار

عماری به ماه نو آراسته

پس پشت و پيش اندرون خواسته

يکی لشکر آراسته چون بهشت

تو گفتی که روی زمين لاله کشت

چو آمد به نزديک کاووس شاه

دل آرام با زيب و با فر و جاه

دو ياقوت خندان دو نرگس دژم

ستون دو ابرو چو سيمين قلم

نگه کرد کاووس و خيره بماند

به سودابه بر نام يزدان بخواند

يکی انجمن ساخت از بخردان

ز بيداردل پير سر موبدان

سزا ديد سودابه را جفت خويش

ببستند عهدی بر آيين و کيش

غمی بد دل شاه هاماوران

ز هرگونه ای چاره جست اندران

چو يک هفته بگذشت هشتم پگاه

فرستاده آمد به نزديک شاه

که گر شاه بيند که مهمان خويش

بيايد خرامان به ايوان خويش

شود شهر هاماوران ارجمند

چو بينند رخشنده گاه بلند

بدين گونه با او همی چاره جست

نهان بند او بود رايش درست

مگر شهر و دختر بماند بدوی

نباشدش بر سر يکی باژجوی

بدانست سودابه رای پدر

که با سور پرخاش دارد به سر

به کاووس کی گفت کاين رای نيست

ترا خود به هاماوران جای نيست

ترا بی بهانه به چنگ آورند

نبايد که با سور جنگ آورند

ز بهر منست اين همه گفت وگوی

ترا زين شدن انده آيد بروی

ز سودابه گفتار باور نکرد

نيامدش زيشان کسی را بمرد

بشد با دليران و کندآوران

بمهمانی شاه هاماوران

يکی شهر بد شاه را شاهه نام

همه از در جشن و سور و خرام

بدان شهر بودش سرای و نشست

همه شهر سرتاسر آذين ببست

چو در شاهه شد شاه گردن فراز

همه شهر بردند پيشش نماز

همه گوهر و زعفران ريختند

به دينار و عنبر برآميختند

به شهر اندر آوای رود و سرود

به هم برکشيدند چون تار و پود

چو ديدش سپهدار هاماوران

پياده شدش پيش با مهتران

ز ايوان سالار تا پيش در

همه در و ياقوت باريد و زر

به زرين طبقها فروريختند

به سر مشک و عنبر همی بيختند

به کاخ اندرون تخت زرين نهاد

نشست از بر تخت کاووس شاد

همی بود يک هفته با می به دست

خوش و خرم آمدش جای نشست

شب و روز بر پيش چون کهتران

ميان بسته بد شاه هاماوران

ببسته همه لشکرش را ميان

پرستنده بر پيش ايرانيان

بدين گونه تا يکسر ايمن شدند

ز چون و چرا و نهيب و گزند

همه گفته بودند و آراسته

سگاليده از جای برخاسته

ز بربر برين گونه آگه شدند

سگالش چنين بود همره شدند

شبی بانگ بوق آمد و تاختن

کسی را نبد آرزو ساختن

ز بربرستان چون بيامد سپاه

به هاماوران شاددل گشت شاه

گرفتند ناگاه کاووس را

چو گودرز و چون گيو و چون طوس را

چو گويد درين مردم پيش بين

چه دانی تو ای کاردان اندرين

چو پيوسته ی خون نباشد کسی

نبايد برو بودن ايمن بسی

بود نيز پيوسته خونی که مهر

ببرد ز تو تا بگرددت چهر

چو مهر کسی را بخواهی ستود

ببايد بسود و زيان آزمود

پسر گر به جاه از تو برتر شود

هم از رشک مهر تو لاغر شود

چنين است گيهان ناپاک رای

به هر باد خيره بجنبد ز جای

چو کاووس بر خيرگی بسته شد

به هاماوران رای پيوسته شد

يکی کوه بودش سر اندر سحاب

برآورده ی ايزد از قعر آب

يکی دژ برآورده از کوهسار

تو گفتی سپهرستش اندر کنار

بدان دژ فرستاد کاووس را

همان گيو و گودرز و هم طوس را

همان مهتران دگر را به بند

ابا شاه کاووس در دژ فگند

ز گردان نگهبان دژ شد هزار

همه نامداران خنجرگذار

سراپرده ی او به تاراج داد

به پرمايگان بدره و تاج داد

برفتند پوشيده رويان دو خيل

عماری يکی درميانش جليل

که سودابه را باز جای آورند

سراپرده را زير پای آورند

چو سودابه پوشيدگان را بديد

ز بر جامه ی خسروی بردريد

به مشکين کمند اندرآويخت چنگ

به فندق گلان را بخون داد رنگ

بديشان چنين گفت کاين کارکرد

ستوده ندارند مردان مرد

چرا روز جنگش نکردند بند

که جامه اش زره بود و تختش سمند

سپهدار چون گيو و گودرز و طوس

بدريد دلتان ز آوای کوس

همی تخت زرين کمينگه کنيد

ز پيوستگی دست کوته کنيد

فرستادگان را سگان کرد نام

همی ريخت خونابه بر گل مدام

جدايی نخواهم ز کاووس گفت

وگر چه لحد باشد او را نهفت

چو کاووس را بند بايد کشيد

مرا بی گنه سر ببايد بريد

بگفتند گفتار او با پدر

پر از کين شدش سر پر از خون جگر

به حصنش فرستاد نزديک شوی

جگر خسته از غم به خون شسته روی

نشستن به يک خانه با شهريار

پرستنده او بود و هم غمگسار

چو بسته شد آن شاه ديهيم جوی

سپاهش به ايران نهادند روی

پراگنده شد در جهان آگهی

که گم شد ز پاليز سرو سهی

چو بر تخت زرين نديدند شاه

بجستن گرفتند هر کس کلاه

ز ترکان و از دشت نيزه وران

ز هر سو بيامد سپاهی گران

گران لشکری ساخت افراسياب

برآمد سر از خورد و آرام و خواب

از ايران برآمد ز هر سو خروش

شد آرام گيتی پر از جن گوجوش

برآشفت افراسياب آن زمان

برآويخت با لشکر تازيان

به جنگ اندرون بود لشکر سه ماه

بدادند سرها ز بهر کلاه

چنين است رسم سرای سپنج

گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج

سرانجام نيک و بدش بگذرد

شکارست مرگش همی بشکرد

شکست آمد از ترک بر تازيان

ز بهر فزونی سرآمد زيان

سپاه اندر ايران پراگنده شد

زن و مرد و کودک همه بنده شد

همه در گرفتند ز ايران پناه

به ايرانيان گشت گيتی سياه

دو بهره سوی زاولستان شدند

به خواهش بر پور دستان شدند

که ما را ز بدها تو باشی پناه

چو گم شد سر تاج کاووس شاه

دريغ ست ايران که ويران شود

کنام پلنگان و شيران شود

همه جای جنگی سواران بدی

نشستنگه شهرياران بدی

کنون جای سختی و رنج و بلاست

نشستنگه تيزچنگ اژدهاست

کسی کز پلنگان بخوردست شير

بدين رنج ما را بود دستگير

کنون چاره ای بايد انداختن

دل خويش ازين رنج پرداختن

بباريد رستم ز چشم آب زرد

دلش گشت پرخون و جان پر ز درد

چنين داد پاسخ که من با سپاه

ميان بسته ام جنگ را کينه خواه

چو يابم ز کاووس شاه آگهی

کنم شهر ايران ز ترکان تهی

پس آگاهی آمد ز کاووس شاه

ز بند کمين گاه و کار سپاه

سپه را يکايک ز کابل بخواند

ميان بسته بر جنگ و لشکر براند

يکی مرد بيدار جوينده راه

فرستاد نزديک کاووس شاه

به نزديک سالار هاماوران

بشد نامداری ز کندآوران

يکی نامه بنوشت با گير و دار

پر از گرز و شمشير و پرکارزار

که بر شاه ايران کمين ساختی

بپيوستن اندر بد انداختی

نه مردی بود چاره جستن به جنگ

نرفتن به رسم دلاور پلنگ

که در جنگ هرگز نسازد کمين

اگر چند باشد دلش پر ز کين

اگر شاه کاووس يابد رها

تو رستی ز چنگ و دم اژدها

وگرنه بيارای جنگ مرا

به گردن بپيمای هنگ مرا

فرستاده شد نزد هاماوران

بدادش پيام يکايک سران

چو پيغام بشنيد و نامه بخواند

ز کردار خود در شگفتی بماند

چو برخواند نامه سرش خيره شد

جهان پيش چشمش همه تيره شد

چنين داد پاسخ که کاووس کی

به هامون دگر نسپرد نيز پی

تو هرگه که آيی به بربرستان

نبينی مگر تيغ و گرز گران

همين بند و زندانت آراستست

اگر رايت اين آرزو خواستست

بيايم بجنگ تو من با سپاه

برين گونه سازيم آيين و راه

چو بشنيد پاسخ گو پيلتن

دليران لشکر شدند انجمن

سوی راه دريا بيامد به جنگ

که بر خشک بر بود ره با درنگ

به کشتی و زورق سپاهی گران

بشد تا سر مرز هاماوران

به تاراج و کشتن نهادند روی

ز خون روی کشور شده جوی جوی

خبر شد به شاه هماور ازين

که رستم نهادست بر رخش زين

ببايست تا گاهش آمد به جنگ

نبد روزگار سکون و درنگ

چو بيرون شد از شهر خود با سپاه

به روز درخشان شب آمد سياه

چپ و راست لشکر بياراستند

به جنگ اندرون نامور خواستند

گو پيلتن گفت جنگی منم

بوردگه بر درنگی منم

برآورد گرز گران را به دوش

برانگيخت رخش و برآمد خروش

چو ديدند لشکر بر و يال اوی

به چنگ اندرون گرز و گوپال اوی

تو گفتی که دلشان برآمد ز تن

ز هولش پراگنده شد انجمن

همان شاه با نامور سرکشان

ز رستم چو ديدند يک يک نشان

گريزان بيامد به هاماوران

ز پيش تهمتن سپاهی گران

چو بنشست سالار با رايزن

دو مرد جوان خواست از انجمن

بدان تا فرستد هم اندر زمان

به مصر و به بربر چو باد دمان

يکی نامه هر يک به چنگ اندرون

نوشته به درد دل از آب خون

کزين پادشاهی بدان نيست دور

بهم بود نيک و بد و جنگ و سور

گرايدونک باشيد با من يکی

ز رستم نترسم به جنگ اندکی

وگرنه بدان پادشاهی رسد

درازست بر هر سويی دست بد

چو نامه به نزديک ايشان رسيد

که رستم بدين دشت لشکر کشيد

همه دل پر از بيم برخاستند

سپاهی ز کشور بياراستند

نهادند سر سوی هاماوران

زمين کوه گشت از کران تا کران

سپه کوه تا کوه صف برکشيد

پی مور شد بر زمين ناپديد

چو رستم چنان ديد نزديک شاه

نهانی برافگند مردی به راه

که شاه سه کشور برآراستند

بر اين گونه از جای برخاستند

اگر جنگ را من بجنبم ز جای

ندانند سر را بدين کين ز پای

نبايد کزين کين به تو بد رسد

که کار بد از مردم بد رسد

مرا تخت بربر نيايد به کار

اگر بد رسد بر تن شهريار

فرستاده بشنيد و آمد دوان

به نزديک کاووس کی شد نهان

پيام تهمتن همه باز راند

چو بشنيد کاووس خيره بماند

چنين داد پاسخ که منديش ازين

نه گسترده از بهر من شد زمين

چنين بود تا بود گردان سپهر

که با نوش زهرست با جنگ مهر

و ديگر که دارنده يار منست

بزرگی و مهرش حصار منست

تو رخش درخشنده را ده عنان

بيارای گوشش به نوک سنان

ازيشان يکی زنده اندر جهان

ممان آشکارا نه اندر نهان

فرستاده پاسخ بياورد زود

بر رستم زال زر شد چو دود

تهمتن چو بشنيد گفتار اوی

بسيچيد و زی جنگ بنهاد روی

دگر روز لشکر بياراستند

درفش از دو رويه بپيراستند

به هاماوران بود صد ژنده پيل

يکی لشکری ساخته بر دو ميل

از آوای گردان بتوفيد کوه

زمين آمد از نعل اسپان ستوه

تو گفتی جهان سر به سر آهن ست

وگر کوه البرز در جوشن ست

پس پشت پيلان درفشان درفش

بگرد اندرون سرخ و زرد و بنفش

بدريد چنگ و دل شير نر

عقاب دلاور بيفگند پر

همی ابر بگداخت اندر هوا

برابر که ديد ايستادن روا

سپهبد چو لشکر به هامون کشيد

سپاه سه شاه و سه کشور بديد

چنين گفت با لشکر سرفراز

که از نيزه ی مژگان مداريد باز

بش و يال بينيد و اسپ و عنان

دو ديده نهاده به نوک سنان

اگر صدهزارند و ما صدسوار

فزونی لشکر نيايد به کار

برآمد درخشيدن تير و خشت

تو گفتی هوا بر زمين لاله کشت

ز خون دشت گفتی ميستان شدست

ز نيزه هوا چون نيستان شدست

بريده ز هر سو سر ترک دار

پراگنده خفتان همه دشت و غار

تهمتن مران رخش را تيز کرد

ز خون فرومايه پرهيز کرد

همی تاخت اندر پی شاه شام

بينداخت از باد خميده خام

ميانش به حلقه درآورد گرد

تو گفتی خم اندر ميانش فسرد

ز زين برگرفتش به کردار گوی

چو چوگان به زخم اندر آمد بدوی

بيفگند و فرهاد دستش ببست

گرفتار شد نامبردار شست

ز خون خاک دريا شد و دشت کوه

ز بس کشته افگنده از هر گروه

شه بربرستان بچنگ گراز

گرفتار شد با چهل رزم ساز

ز کشته زمين گشت مانند کوه

همان شاه هاماوران شد ستوه

به پيمان که کاووس را با سران

بر رستم آرد ز هاماوران

سراپرده و گنج و تاج و گهر

پرستنده و تخت و زرين کمر

برين بر نهادند و برخاستند

سه کشور سراسر بياراستند

چو از دژ رها کرد کاووس را

همان گيو و گودرز و هم طوس را

سليح سه کشور سه گنج سه شاه

سراپرده و لشکر و تاج و گاه

سپهبد جزين خواسته هرچ ديد

بگنج سپهدار ايران کشيد

بياراست کاووس خورشيد فر

بديبای رومی يکی مهد زر

ز پيروزه پيکر ز ياقوت گاه

گهر بافته بر جليل سياه

يکی اسپ رهوار زيراندرش

لگامی به زر آژده بر سرش

همه چوب بالاش از عود تر

برو بافته چندگونه گهر

بسودابه فرمود کاندر نشين

نشست و به خورشيد کرد آفرين

به لشکرگه آورد لشکر ز شهر

ز گيتی برين گونه جويند بهر

سپاهش فزون شد ز سيصدهزار

زره دار و برگستوانور سوار

برو انجمن شد ز بربر سوار

ز مصر و ز هاماوران صدهزار

بيامد گران لشکری بربری

سواران جنگ آور لشکری

فرستاده شد نزد قيصر ز شاه

سواری که اندر نورديد راه

بفرمود کز نامداران روم

کسی کاو بنازد بران مرز و بوم

جهان ديده بايد عنان دار کس

سنان و سپر بايدش يار بس

چنين لشکری بايد از مرز روم

که آيند با من به آباد بوم

پس آگاهی آمد ز هاماوران

بدشت سواران نيزه وران

که رستم به مصر و به بربر چه کرد

بران شهرياران به روز نبرد

دليری بجستند گرد و سوار

عنان پيچ و مردافگن و نيز هدار

نوشتند نامه يکی مردوار

سخنهای شايسته و آبدار

چو از گرگساران بيامد سپاه

که جويند گاه سرافراز شاه

دل ما شد از کار ايشان بدرد

که دلشان چنين برتری ياد کرد

همی تاج او خواست افراسياب

ز راه خرد سرش گشته شتاب

برفتيم با نيزه های دراز

برو تلخ کرديم آرام و ناز

ازيشان و از ما بسی کشته شد

زمانه به هر نيک و بد گشته شد

کنون کمد از کار او آگهی

که تازه شد آن تخت شاهنشهی

همه نامداران شمشيرزن

برين کينه گه بر شدند انجمن

چو شه برگرايد ز بربر عنان

به گردن برآريم يکسر سنان

زمين کوه تا کوه پرخون کنيم

ز دشمن بيابان چو جيحون کنيم

فرستاده تازی برافگند و رفت

به بربرستان روی بنهاد و تفت

چو نامه بر شاه ايران رسيد

بران گونه گفتار بايسته ديد

ازيشان پسند آمدش کارکرد

به افراسياب آن زمان نامه کرد

که ايران بپرداز و بيشی مجوی

سر ما شد از تو پر از گف توگوی

ترا شهر توران بسندست خود

به خيره همی دست يازی ببد

فزونی مجوی ار شدی بی نياز

که درد آردت پيش رنج دراز

ترا کهتری کار بستن نکوست

نگه داشتن بر تن خويش پوست

ندانی که ايران نشست من ست

جهان سر به سر زير دست من ست

پلنگ ژيان گرچه باشد دلير

نيارد شدن پيش چنگال شير

چو آگاهی آمد به افراسياب

سرش پر ز کين گشت و دل پرشتاب

فرستاد پاسخش کاين گفت وگوی

نزيبد جز از مردم زشت خوی

ترا گر سزا بودی ايران بدان

نيازت نبودی به مازندران

چنين گفت کايران دو رويه مراست

ببايد شنيدن سخنهای راست

که پور فريدون نيای من ست

همه شهر ايران سرای من ست

و ديگر به بازوی شمشيرزن

تهی کردم از تازيان انجمن

به شمشير بستانم از کوه تيغ

عقاب اندر آرم ز تاريک ميغ

کنون آمدم جنگ را ساخته

درفش درفشان برافراخته

فرستاده برگشت مانند باد

سخنها به کاووس کی کرد ياد

چو بشنيد کاووس گفتار اوی

بياراست لشکر به پيکار اوی

ز بربر بيامد سوی سوريان

يکی لشکری بی کران و ميان

به جنگش بياراست افراسياب

به گردون همی خاک برزد ز آب

جهان کر شد از ناله ی بوق و کوس

زمين آهنين شد هوا آبنوس

ز زخم تبرزين و از بس ترنگ

همی موج خون خاست از دشت جنگ

سر بخت گردان افراسياب

بران رزم گاه اندر آمد بخواب

دو بهره ز توران سپه کشته شد

سرسرکشان پاک برگشته شد

سپهدار چون کار زان گونه ديد

بی آتش بجوشيد همچون نبيد

به آواز گفت ای دليران من

گزيده يلان نره شيران من

شما را ز بهر چنين روزگار

همی پرورانيدم اندر کنار

بکوشيد و هم پشت جنگ آوريد

جهان را به کاووس تنگ آوريد

يلان را به ژوپين و خنجر زنيد

دليرانشان سر به سر بفگنيد

همان سگزی رستم شيردل

که از شير بستد به شمشير دل

بود کز دليری ببند آوريد

سرش را به دام گزند آوريد

هرآنکس که او را به روز نبرد

ز زين پلنگ اندر آرد به گرد

دهم دختر خويش و شاهی ورا

برآرم سر از برج ماهی ورا

چو ترکان شنيدند گفتار اوی

سراسر سوی رزم کردند روی

بشد تيز با لشکر سوريان

بدان سود جستن سرآمد زيان

چو روشن زمانه بران گونه ديد

ازانجا سوی شهر توران کشيد

دلش خسته و کشته لشکر دو بهر

همی نوش جست از جهان يافت زهر

بيامد سوی پارس کاووس کی

جهانی به شادی نوافگند پی

بياراست تخت و بگسترد داد

به شادی و خوردن دل اندر نهاد

فرستاد هر سو يکی پهلوان

جهاندار و بيدار و روشن روان

به مرو و نشاپور و بلخ و هری

فرستاد بر هر سويی لشکری

جهانی پر از داد شد يکسره

همی روی برتافت گرگ از بره

ز بس گنج و زيبايی و فرهی

پری و دد و دام گشتش رهی

مهان پيش کاووس کهتر شدند

همه تاجدارنش لشکر شدند

جهان پهلوانی به رستم سپرد

همه روزگار بهی زو شمرد

يکی خانه کرد اندر البرز کوه

که ديو اندران رنج ها شد ستوه

بفرمود کز سنگ خارا کنند

دو خانه برو هر يکی ده کمند

بياراست آخر به سنگ اندرون

ز پولاد ميخ و ز خارا ستون

ببستند اسپان جنگی بدوی

هم اشتر عمار یکش و راه جوی

دو خانه دگر ز آبگينه بساخت

زبرجد به هر جايش اندر نشاخت

چنان ساخت جای خرام و خورش

که تن يابد از خوردنی پرورش

دو خانه ز بهر سليح نبرد

بفرمو کز نقره ی خام کرد

يکی کاخ زرين ز بهر نشست

برآورد و بالاش داده دو شست

نبودی تموز ايچ پيدا ز دی

هوا عنبرين بود و بارانش می

به ايوانش ياقوت برده بکار

ز پيروزه کرده برو بر نگار

همه ساله روشن بهاران بدی

گلان چون رخ غمگساران بدی

ز درد و غم و رنج دل دور بود

بدی را تن ديو رنجور بود

به خواب اندر آمد بد روزگار

ز خوبی و از داد آموزگار

به رنجش گرفتار ديوان بدند

ز بادافره ی او غريوان بدند

چنان بد که ابليس روزی پگاه

يکی انجمن کرد پنهان ز شاه

به ديوان چنين گفت کامروز کار

به رنج و به سختيست با شهريار

يکی ديو بايد کنون نغزدست

که داند ز هرگونه رای و نشست

شود جان کاووس بيره کند

به ديوان برين رنج کوته کند

بگرداندش سر ز يزدان پاک

فشاند بر آن فر زيباش خاک

شنيدند و بر دل گرفتند ياد

کس از بيم کاووس پاسخ نداد

يکی ديو دژخيم بر پای خاست

چنين گفت کاين چربدستی مراست

غلامی بياراست از خويشتن

سخن گوی و شايسته ی انجمن

همی بود تا يک زمان شهريار

ز پهلو برون شد ز بهر شکار

بيامد بر او زمين بوس داد

يکی دسته ی گل به کاووس داد

چنين گفت کاين فر زيبای تو

همی چرخ گردان سزد جای تو

به کام تو شد روی گيتی همه

شبانی و گردنکشان چون رمه

يکی کار ماندست کاندر جهان

نشان تو هرگز نگردد نهان

چه دارد همی آفتاب از تو راز

که چون گردد اندر نشيب و فراز

چگونست ماه و شب و روز چيست

برين گردش چرخ سالار کيست

دل شاه ازان ديو بی راه شد

روانش ز انديشه کوتاه شد

گمانش چنان شد که گردان سپهر

به گيتی مراو را نمودست چهر

ندانست کاين چرخ را مايه نيست

ستاره فراوان و ايزد يکيست

همه زير فرمانش بيچاره اند

که با سوزش و جنگ و پتيار هاند

جهان آفرين بی نيازست ازين

ز بهر تو بايد سپهر و زمين

پرانديشه شد جان آن پادشا

که تا چون شود بی پر اندر هوا

ز دانندگان بس بپرسيد شاه

کزين خاک چندست تا چرخ ماه

ستاره شمر گفت و خسرو شنيد

يکی کژ و ناخوب چاره گزيد

بفرمود پس تا به هنگام خواب

برفتند سوی نشيم عقاب

ازان بچه بسيار برداشتند

به هر خانه ای بر دو بگذاشتند

همی پرورانيدشان سال و ماه

به مرغ و به گوشت بره چندگاه

چو نيرو گرفتند هر يک چو شير

بدان سان که غرم آوريدند زير

ز عود قماری يکی تخت کرد

سر درزها را به زر سخت کرد

به پهلوش بر نيزهای دراز

ببست و برا نگونه بر کرد ساز

بياويخت از نيزه ران بره

ببست اندر انديشه دل يکسره

ازن پس عقاب دلاور چهار

بياورد و بر تخت بست استوار

نشست از بر تخت کاووس شاه

که اهريمنش برده بد دل ز راه

چو شد گرسنه تيز پران عقاب

سوی گوشت کردند هر يک شتاب

ز روی زمين تخت برداشتند

ز هامون به ابر اندر افراشتند

بدان حد که شان بود نيرو به جای

سوی گوشت کردند آهنگ و رای

شنيدم که کاووس شد بر فلک

همی رفت تا بر رسد بر ملک

دگر گفت ازان رفت بر آسمان

که تا جنگ سازد به تير و کمان

ز هر گونه ای هست آواز اين

نداند بجز پر خرد راز اين

پريدند بسيار و ماندند باز

چنين باشد آنکس که گيردش آز

چو با مرغ پرنده نيرو نماند

غمی گشت پرهاب خوی درنشاند

نگونسار گشتند ز ابر سياه

کشان بر زمين از هوا تخت شاه

سوی بيشه ی شيرچين آمدند

به آمل بروی زمين آمدند

نکردش تباه از شگفتی جهان

همی بودنی داشت اندر نهان

سياووش زو خواست کايد پديد

ببايست لختی چميد و چريد

به جای بزرگی و تخت نشست

پشيمانی و درد بودش به دست

بمانده به بيشه درون زار و خوار

نيايش همی کرد با کردگار

همی کرد پوزش ز بهر گناه

مر او را همی جست هر سو سپاه

خبر يافت زو رستم و گيو و طوس

برفتند با لشکری گشن و کوس

به رستم چنين گفت گودرز پير

که تا کرد مادر مرا سير شير

همی بينم اندر جهان تاج و تخت

کيان و بزرگان بيدار بخت

چو کاووس نشنيدم اندر جهان

نديدم کس از کهتران و مهان

خرد نيست او را نه دانش نه رای

نه هوشش بجايست و نه دل بجای

رسيدند پس پهلوانان بدوی

نکوهش گر و تيز و پرخاشجوی

بدو گفت گودرز بيمارستان

ترا جای زيباتر از شارستان

به دشمن دهی هر زمان جای خويش

نگويی به کس بيهده رای خويش

سه بارت چنين رنج و سختی فتاد

سرت ز آزمايش نگشت اوستاد

کشيدی سپه را به مازندران

نگر تا چه سختی رسيد اندران

دگرباره مهمان دشمن شدی

صنم بودی اکنون برهمن شدی

به گيتی جز از پاک يزدان نماند

که منشور تيغ ترا برنخواند

به جنگ زمين سر به سر تاختی

کنون باسمان نيز پرداختی

پس از تو بدين داستانی کنند

که شاهی برآمد به چرخ بلند

که تا ماه و خورشيد را بنگرد

ستاره يکايک همی بشمرد

همان کن که بيدار شاهان کنند

ستاينده و ني کخواهان کنند

جز از بندگی پيش يزدان مجوی

مزن دست در نيک و بد جز بدوی

چنين داد پاسخ که از راستی

نيايد به کار اندرون کاستی

همی داد گفتی و بيداد نيست

ز نام تو جان من آزاد نيست

فروماند کاووس و تشوير خورد

ازان نامداران روز نبرد

بسيچيد و اندر عماری نشست

پشيمانی و درد بودش بدست

چو آمد بر تخت و گاه بلند

دلش بود زان کار مانده نژند

چهل روز بر پيش يزدان به پای

بپيمود خاک و بپرداخت جای

همی ريخت از ديدگان آب زرد

همی از جها نآفرين ياد کرد

ز شرم از در کاخ بيرون نرفت

همی پوست گفتی برو بر به کفت

همی ريخت از ديده پالوده خون

همی خواست آمرزش رهنمون

ز شرم دليران منش کرد پست

خرام و در بار دادن ببست

پشيمان شد و درد بگزيد و رنج

نهاده ببخشيد بسيار گنج

همی رخ بماليد بر تيره خاک

نيايش کنان پيش يزدان پاک

چو بگذشت يک چند گريان چنين

ببخشود بر وی جهان آفرين

يکی داد نو ساخت اندر جهان

که تابنده شد بر کهان و مهان

جهان گفتی از داد ديبا شدست

همان شاه بر گاه زيبا شدست

ز هر کشوری نامور مهتری

که بر سر نهادی بلند افسری

به درگاه کاووس شاه آمدند

وزان سرکشيدن به راه آمدند

زمانه چنان شد که بود از نخست

به آب وفا روی خسرو بشست

همه مهتران کهتر او شدند

پرستنده و چاکر او شدند

کجا پادشا دادگر بود و بس

نيازش نيايد بفريادرس

بدين داستان گفتم آن کم شنود

کنون رزم رستم ببايد سرود

چه گفت آن سراينده مرد دلير

که ناگه برآويخت با نره شير

که گر نام مردی بجويی همی

رخ تيغ هندی بشويی همی

ز بدها نبايدت پرهيز کرد

که پيش آيدت روز ننگ و نبرد

زمانه چو آمد بتنگی فراز

هم از تو نگردد به پرهيز باز

چو همره کنی جنگ را با خرد

دليرت ز جنگ آوران نشمرد

خرد را و دين را رهی ديگرست

سخنهای نيکو به بند اندرست

کنون از ره رستم جنگجوی

يکی داستانست با رنگ و بوی

شنيدم که روزی گو پيلتن

يکی سور کرد از در انجمن

به جايی کجا نام او بد نوند

بدو اندرون کاخهای بلند

کجا آذر تيز برزين کنون

بدانجا فروزد همی رهنمون

بزرگان ايران بدان بزمگاه

شدند انجمن نامور يک سپاه

چو طوس و چو گودرز کشوادگان

چو بهرام و چون گيو آزادگان

چو گرگين و چون زنگ هی شاوران

چو گستهم و خراد جن گآوران

چو برزين گردنکش تيغ زن

گرازه کجا بد سر انجمن

ابا هر يک از مهتران مرد چند

يکی لشکری نامدار ارجمند

نياسود لشکر زمانی ز کار

ز چوگان و تير و نبيد و شکار

به مستی چنين گفت يک روز گيو

به رستم که ای نامبردار نيو

گر ايدون که رای شکار آيدت

چو يوز دونده به کار آيدت

به نخچيرگاه رد افراسياب

بپوشيم تابان رخ آفتاب

ز گرد سواران و از يوز و باز

بگيريم آرام روز دراز

به گور تگاور کمند افگنيم

به شمشير بر شير بند افگنيم

بدان دشت توران شکاری کنيم

که اندر جهان يادگاری کنيم

بدو گفت رستم که بی کام تو

مبادا گذر تا سرانجام تو

سحرگه بدان دشت توران شويم

ز نخچير و از تاختن نغنويم

ببودند يکسر برين هم سخن

کسی رای ديگر نيفگند بن

سحرگه چو از خواب برخاستند

بران آرزو رفتن آراستند

برفتند با باز و شاهين و مهد

گرازنده و شاد تا رود شهد

به نخچيرگاه رد افراسياب

ز يک دست ريگ و ز يک دست آب

دگر سو سرخس و بيابانش پيش

گله گشته بر دشت آهو و ميش

همه دشت پر خرگه و خيمه گشت

از انبوه آهو سراسيمه گشت

ز درنده شيران زمين شد تهی

به پرنده مرغان رسيد آگهی

تلی هر سويی مرغ و نخجير بود

اگر کشته گر خسته ی تير بود

ز خنده نياسود لب يک زمان

ببودند روشن دل و شادمان

به يک هفته زين گونه با می بدست

گهی تاختن گه نشاط نشست

بهشتم تهمتن بيامد پگاه

يکی رای شايسته زد با سپاه

چنين گفت رستم بدان سرکشان

بدان گرزداران مرد مکشان

که از ما به افراسياب اين زمان

همانا رسيد آگهی بی گمان

يکی چاره سازد بيايد بجنگ

کند دشت نخچير بر يوز تنگ

ببايد طلايه به ره بر يکی

که چون آگهی يابد او اندکی

بيايد دهد آگهی از سپاه

نبايد که گيرد بدانديش راه

گرازه به زه بر نهاده کمان

بيامد بران کار بسته ميان

سپه را که چون او نگهدار بود

همه چاره ی دشمنان خوار بود

به نخچير و خوردن نهادند روی

نکردند کس ياد پرخاشجوی

پس آگاهی آمد به افراسياب

ازيشان شب تيره هنگام خواب

ز لشکر جها نديدگان را بخواند

ز رستم بسی داستانها براند

وزان هفت گرد سوار دلير

که بودند هر يک به کردار شير

که ما را ببايد کنون ساختن

بناگاه بردن يکی تاختن

گراين هفت يل را بچنگ آوريم

جهان پيش کاووس تنگ آوريم

بکردار نخچير بايد شدن

بناگاه لشکر برايشان زدن

گزين کرد شمشير زن سی هزار

همه رزمجو از در کارزار

چنين گفت با نامداران جنگ

که ما را کنون نيست جای درنگ

به راه بيابان برون تاختند

همه جنگ را گردن افراختند

ز هر سو فرستاد بی مر سپاه

بدان سرکشان تا بگيرند راه

گرازه چو گرد سپه را بديد

بيامد سپه را همه بنگريد

بديد آنک شد روی گيتی سياه

درفش سپهدار توران سپاه

ازانجا چو باد دمان گشت باز

تو گفتی به زخم اندر آمد گراز

بيامد دمان تا به نخچيرگاه

تهمتن همی خورد می با سپاه

چنين گفت با رستم شيرمرد

که برخيز و از خرمی بازگرد

که چندان سپاهست کاندازه نيست

ز لشکر بلندی و پستی يکيست

درفش جفاپيشه افراسياب

همی تابد از گرد چون آفتاب

چو بشنيد رستم بخنديد سخت

بدو گفت با ماست پيروز بخت

تو از شاه ترکان چه ترسی چنين

ز گرد سواران توران زمين

سپاهش فزون نيست از صدهزار

عنان پيچ و بر گستوان ور سوار

بدين دشت کين بر گر از ما يکی ست

همی جنگ ترکان بچشم اندکی ست

شده هفت گرد سوار انجمن

چنين نامبردار و شمشيرزن

يکی باشد از ما وزيشان هزار

سپه چند بايد ز ترکان شمار

برين دشت اگر ويژه تنها منم

که بر پشت گلرنگ در جوشنم

چنو کينه خواهی بيايد مرا

از ايران سپاهی نبايد مرا

تو ای می گسار از می بابلی

بپيمای تا سر يکی بلبلی

بپيمود می ساقی و داد زود

تهمتن شد از دادنش شاد زود

به کف بر نهاد آن درخشنده جام

نخستين ز کاووس کی برد نام

که شاه زمانه مرا ياد باد

هميشه بروبومش آباد باد

ازان پس تهمتن زمين داد بوس

چنين گفت کاين باده بر ياد طوس

سران جهاندار برخاستند

ابا پهلوان خواهش آراستند

که ما را بدين جام می جای نيست

به می با تو ابليس را پای نيست

می و گرز يک زخم و ميدان جنگ

جز از تو کسی را نيامد به چنگ

می بابلی سرخ در جام زرد

تهمتن بروی زواره بخورد

زواره چو بلبل به کف برنهاد

هم از شاه کاووس کی کرد ياد

بخورد و ببوسيد روی زمين

تهمتن برو برگرفت آفرين

که جام برادر برادر خورد

هژبر آنک او جام می بشکرد

چنين گفت پس گيو با پهلوان

که ای نازش شهريار و گوان

شوم ره بگيرم به افراسياب

نمانم که آيد بدين روی آب

سر پل بگيرم بدان بدگمان

بدارمش ازان سوی پل يک زمان

بدان تا بپوشند گردان سليح

که بر ما سرآمد نشاط و مزيح

بشد تازيان تا سر پل دمان

به زه بر نهاده دو زاغ کمان

چنين تا به نزديکی پل رسيد

چو آمد درفش جفا پيشه ديد

که بگذشته بود او ازين روی آب

به پيش سپاه اندر افراسياب

تهمتن بپوشيد ببر بيان

نشست از بر ژنده پيل ژيان

چو در جوشن افراسيابش بديد

تو گفتی که هوش از دلش بر پريد

ز چنگ و بر و بازو و يال او

به گردن برآورده ی گوپال او

چو طوس و چو گودرز نيز هگذار

چو گرگين و چون گيو گرد و سوار

چو بهرام و چون زنگه ی شادروان

چو فرهاد و برزين جنگ آوران

چنين لشکری سرفرازان جنگ

همه نيزه و تيغ هندی به چنگ

همه يکسر از جای برخاستند

بسان پلنگان بياراستند

بدان گونه شد گيو در کارزار

چو شيری که گم کرده باشد شکار

پس و پيش هر سو همی کوفت گرز

دو تا کرد بسيار بالای برز

رميدند ازو رزمسازان چين

بشد خيره سالار توران زمين

ز رستم بترسيد افراسياب

نکرد ايچ بر کينه جستن شتاب

پس لشکر اندر همی راند گرم

گوان را ز لشکر همی خواند نرم

ز توران فراوان سران کشته شد

سر بخت گردنکشان گشته شد

ز پيران بپرسيد افراسياب

که اين دشت رزم ست گر جای خواب

که در رزم جستن دليران بديم

سگالش گرفتيم و شيران بديم

کنون دشت روباه بينم همی

ز رزم آز کوتاه بينم همی

ز مردان توران خنيده تويی

جهان جوی و هم رزمديده تويی

سنان را به تندی يکی برگرای

برو زود زيشان بپرداز جای

چو پيروزگر باشی ايران تراست

تن پيل و چنگال شيران تراست

چو پيران ز افراسياب اين شنيد

چو از باد آتش دلش بردميد

بسيچيد با نامور ده هزار

ز ترکان دليران خنجرگذار

چو آتش بيامد بر پيلتن

کزو بود نيروی جنگ و شکن

تهمتن به لبها برآورده کف

تو گفتی که بستد ز خورشيد تف

برانگيخت اسپ و برآمد خروش

بران سان که دريا برآيد بجوش

سپر بر سر و تيغ هندی به مشت

ازان نامداران دو بهره بکشت

نگه کرد افراسياب از کران

چنين گفت با نامور مهتران

که گر تا شب اين جنگ هم زين نشان

ميان دليران و گردنکشان

بماند نماند سواری به جای

نبايست کردن بدين رزم رای

بپرسيد کالکوس جنگی کجاست

که چندين همی رزم شيران بخواست

به مستی همی گيو را خواستی

همه جنگ با رستم آراستی

هميشه از ايران بدی ياد اوی

کجا شد چنان آتش و باد اوی

به الکوس رفت آگهی زين سخن

که سالار توران چه افگند بن

برانگيخت الکوس شبرنگ را

به خون شسته بد بی گمان چنگ را

برون رفت با او ز لشکر سوار

ز مردان جنگی فزون از هزار

همه با سنان سرافشان شدند

ابا جوشن و گرز و خفتان شدند

زواره پديدار بد جنگجوی

بدو تيز الکوس بنهاد روی

گمانی چنان برد کو رست مست

بدانست کز تخمه ی نيرم ست

زواره برآويخت با او به هم

چو پيل سرافراز و شير دژم

سناندار نيزه به دو نيم کرد

دل شير چنگی پر از بيم کرد

بزد دست و تيغ از ميان برکشيد

ز گرد سران شد زمين ناپديد

ز کين آوران تيغ بر هم شکست

سوی گرز بردند چون باد دست

بينداخت الکوس گرزی چو کوه

که از بيم او شد زواره ستوه

به زين اندر از زخم بی توش گشت

ز اسپ اندر افتاد و بيهوش گشت

فرود آمد الکوس تنگ از برش

همی خواست از تن بريدن سرش

چو رستم برادر بران گونه ديد

به کردار آتش سوی او دويد

به الکوس بر زد يکی بانگ تند

کجا دست شد سست و شمشير کند

چو الکوس آوای رستم شنيد

دلش گفتی از پوست آمد پديد

به زين اندر آمد به کردار باد

ز مردی بدل در نيامدش ياد

بدو گفت رستم که چنگال شير

نپيموده ای زان شدستی دلير

زواره به درد از بر زين نشست

پر از خون تن و تيغ مانده به دست

برآويخت الکوس با پيلتن

بپوشيد بر زين توزی کفن

يکی نيزه زد بر کمربند اوی

ز دامن نشد دور پيوند اوی

تهمتن يکی نيزه زد بر برش

به خون جگر غرقه شد مغفرش

به نيزه هميدون ز زين برگرفت

دو لشکر بمانده بدو در شگفت

زدش بر زمين همچو يک لخت کوه

پر از بيم شد جان توران گروه

برين همنشان هفت گرد دلير

کشيدند شمشير برسان شير

پس پشت ايشان دلاور سران

نهادند بر کتف گرز گران

چنان برگرفتند لشکر ز جای

که پيدا نيامد همی سر ز پای

بکشتند چندان ز جنگ آوران

که شد خاک لعل از کران تا کران

فگنده چو پيلان به هر جای بر

چه با تن چه بی تن جدا کرده سر

به آوردگه جای گشتن نماند

سپه را ره برگذشتن نماند

تهمتن برانگيخت رخش از شتاب

پس پشت جنگ آور افراسياب

چنين گفت با رخش کای نيک يار

مکن سستی اندر گه کارزار

که من شاه را بر تو بی جان کنم

به خون سنگ را رنگ مرجان کنم

چنان گرم شد رخش آتش گهر

که گفتی برآمد ز پهلوش پر

ز فتراک بگشاد رستم کمند

همی خواست آورد او را ببند

به ترک اندر افتاد خم دوال

سپهدار ترکان بدزديد يال

و ديگر که زير اندرش بادپای

به کردار آتش برآمد ز جای

بجست از کمند گو پيلتن

دهن خشک وز رنج پر آب تن

ز لشکر هرانکس که بد جنگ ساز

دو بهره نيامد به خرگاه باز

اگر کشته بودند اگر خسته تن

گرفتار در دست آن انجمن

ز پرمايه اسپان زرين ستام

ز ترگ و ز شمشير زرين نيام

جزين هرچه پرمايه تر بود نيز

به ايرانيان ماند بسيار چيز

ميان بازنگشاد کس کشته را

نجستند مردان برگشته را

بدان دشت نخچير باز آمدند

ز هر نيکويی بی نياز آمدند

نوشتند نامه به کاووس شاه

ز ترکان وز دشت نخچيرگاه

وزان کز دليران نشد کشته کس

زواره ز اسپ اندر افتاد و بس

بران دشت فرخنده بر پهلوان

دو هفته همی بود روشن روان

سيم را به درگاه شاه آمدند

به ديدار فرخ کلاه آمدند

چنين است رسم سرای سپنج

يکی زو تن آسان و ديگر به رنج

برين و بران روز هم بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

سخنهای اين داستان شد به بن

ز سهراب و رستم سرايم سخن

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: