052/05- رزم خاقان چین با هیتالیان

شاهنامه » رزم خاقان چین با هیتالیان

رزم خاقان چین با هیتالیان

چنين گفت پرمايه دهقان پير

سخن هرچ زو بشنوی يادگير

که از نامداران با فر و داد

ز مردان جنگی به فر ونژاد

چوخاقان چينی نبود از مهان

گذشته ز کسری بگرد جهان

همان تا لب رود جيحون ز چين

برو خواندندی بداد آفرين

سپهدار با لشکر و گنج و تاج

بگلزريون بودزان روی چاج

سخنهای کسری به گرد جهان

پراگنده شد درميان مهان

به مردی و دانايی و فرهی

بزرگی وآيين شاهنشهی

خردمند خاقان بدان روزگار

همی دوستی جست با شهريار

يکی چند بنشست با رای زن

همه نامداران شدند انجمن

بدان دوستی را همی جای جست

همان از رد و موبدان رای جست

يکی هديه آراست پس بی شمار

همه ياد کرد از در شهريار

ز اسبان چينی و ديبای چين

ز تخت وز تاج وز تيغ و نگين

طرايف که باشد به چين اندرون

بياراست از هر دری برهيون

ز دينار چينی ز بهر نثار

به گنجور فرمود تا سی هزار

بياورد و با هديه ها يار کرد

دگر را همه بار دينار کرد

سخنگوی مردی بجست از مهان

خردمند و گرديده گرد جهان

بفرمود تا پيش اوشد دبير

ز خاقان يکی نامه ای برحرير

نبشتند برسان ارژنگ چين

سوی شاه با صد هزار آفرين

گذر مرد را سوی هيتال بود

همه ره پر از تيغ و کوپال بود

ز سغد اندرون تا به جيحون سپاه

کشيده رده پيش هيتال شاه

گوی غاتفر نام سالارشان

به جنگ اندورن نامبردارشان

چو آگه شد از کار خاقان چين

وزان هديه ی شهريار زمين

ز لشکر جهانديده گان را بخواند

سخن سر به سر پيش ايشان براند

چنين گفت باسرکشان غاتفر

که مارا بدآمد ز اختر به سر

اگر شاه ايران و خاقان چين

بسازند وز دل کنند آفرين

هراسست زين دوستی بهر ما

برين روی ويران شود شهرما

ببايد يکی تاختن ساختن

جهان از فرستاده پرداختن

زلشکر يکی نامور برگزيد

سرافراز جنگی چنانچون سزيد

بتاراج داد آن همه خواسته

هيونان واسبان آراسته

فرستاده را سر بريدند پست

ز ترکان چينی سواری نجست

چوآگاهی آمد به خاقان چين

دلش گشت پر درد و سر پر ز کين

سپه را ز قجغارباشی براند

به چين وختن نامداری نماند

ز خويشان ارجاسب وافراسياب

نپرداخت يک تن به آرام و خواب

برفتند يکسر به گلزريون

همه سر پر از خشم و دل پر زخون

سپهدار خاقان چين سنجه بود

همی به آسمان بر زد از خاک دود

ز جوش سواران به چاچ اندرون

چو خون شد به رنگ آب گلزريون

چو آگاه شد غاتفر زان سخن

که خاقان چينی چه افگند بن

سپاهی ز هيتاليان برگزيد

که گشت آفتاب ازجهان ناپديد

زبلخ وز شگنان و آموی و زم

سليح وسپه خواست و گنج درم

ز سومان وز ترمذ و ويسه گرد

سپاهی برآمد زهرسوی گرد

ز کوه و بيابان وز ريگ و شخ

بجوشيد لشکر چو مور و ملخ

چو بگذشت خاقان برود برک

توگفتی همی تيغ بارد فلک

سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ

سيه گشت خورشيد چون پر چرغ

ز بس نيزه وتيغهای بنفش

درفشيدن گونه گونه درفش

به خارا پر از گرد وکوپال بود

که لشکرگه شاه هيتال بود

بشد غاتفر با سپاهی چو کوه

ز هيتال گرد آور ديده گروه

چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه

ز تنگی ببستند بر باد راه

درخشيدن تيغهای سران

گراييدن گرزهای گران

توگفتی که آهن زبان داردی

هوا گرز را ترجمان داردی

يکی باد برخاست و گردی سياه

بشد روشنايی ز خورشيد و ماه

کشانی وسغدی شدند انجمن

پر از آب رو کودک و مرد وزن

که تا چون بود کارآن رزمگاه

کرا بردهد گردش هور وماه

يکی هفته آن لشکر جنگجوی

بروی اندر آورده بودند روی

به هر جای برتوده ای کشته بود

ز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود

ز بس نيزه و گرز و کوپال و تيغ

توگفتی همی سنگ بارد ز ميغ

نهان شد بگرد اندرون آفتاب

پر از خاک شد چشم پران عقاب

بهشتم سوی غاتفر گشت گرد

سيه شد جهان چوشب لاژورد

شکست اندر آمد به هيتاليان

شکستی که بستنش تا ساليان

نديدند وهرکس کزيشان بماند

به دل در همی نام يزدان بخواند

پراگنده بر هر سويی خسته بود

همه مرز پرکشته وبسته بود

همی اين بدان آن بدين گفت جنگ

نديديم هرگز چنين با درنگ

همانا نه مردم بدند آن سپاه

نشايست کردن بديشان نگاه

به چهره همه ديو بودند و دد

به دل دور ز انديشه نيک و بد

ز ژوپين وز نيزه و گرز و تيغ

توگفتی ندانند راه گريغ

همه چهره ی اژدها داشتند

همه نيزه بر ابر بگذاشتند

همه چنگهاشان بسان پلنگ

نشد سير دلشان توگويی ز جنگ

يکی زين ز اسبان نبرداشتند

بخفتند و بر برف بگذاشتند

خورش بارگی راهمه خار بود

سواری بخفتی دو بيدار بود

نداريم ما تاب خاقان چين

گذر کرد بايد به ايران زمين

گر ای دون که فرمان برد غاتفر

ببندد به فرمان کسری کمر

سپارد بدو شهر هيتال را

فرامش کند گرز و کوپال را

وگرنه خود از تخمه ی خوشنواز

گزينيم جنگاوری سرفراز

که اوشاد باشد بنوشين روان

بدو دولت پير گردد جوان

بگويد بدو کار خاقان چين

جهانی بروبر کنند آفرين

که با فر و برزست و بخش و خرد

همی راستی را خرد پرورد

نهادست بر قيصران باژ و ساو

ندارند با او کسی زور و تاو

ز هيتاليان کودک و مرد وزن

برين يک سخن برشدند انجمن

چغانی گوی بود فرخ نژاد

جهانجوی پر دانش و بخش و داد

خردمند و نامش فغانيش بود

که با گنج و با لشکر خويش بود

بزرگان هيتال وخاقان چين

به شاهی برو خواندند آفرين

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ

ز خاقان که شد نامدار سترگ

ز هيتال و گردان آن انجمن

که آمد ز خاقان بريشان شکن

ز شاه چغانی که با بخت نو

بيامد نشست از بر تخت نو

پرانديشه بنشست شاه جهان

ز گفتار بيدار کارآگهان

به ايوان بياراست جای نشست

برفتند گردان خسروپرست

ابا موبد موبدان اردشير

چوشاپور وچون يزدگرد دبير

همان بخردان نماينده راه

نشستند يک سر بر تخت شاه

چنين گفت کسری که ای بخردان

جهان گشته و کار ديده ردان

يکی آگهی يافتم ناپسند

سخنهای ناخوب و ناسودمند

ز هيتال وز ترک وخاقان چين

وزان مرزبانان توران زمين

بی اندازه لشکر شدند انجمن

ز چاچ وز چين وز ترک و ختن

يکی هفته هيتال با ترک و چين

ز اسبان نبرداشتند ايچ زين

به فرجام هيتال برگشته شد

دو بهره مگر خسته و کشته شد

بدان نامداری که هيتال بود

جهانی پر از گرز وکوپال بود

شگفتست کمد بريشان شکست

سپهبد مباد ايچ با رای پست

اگر غاتفر داشتی نام و رای

نبردی سپهر آن سپه را ز جای

چوشد مرز هيتاليان پر ز شور

بجستند از تخم بهرام گور

نو آيين يکی شاه بنشاندند

به شاهی برو آفرين خواندند

نشستست خاقان بدان روی چاج

سرافراز با لشگر و گنج تاج

ز خويشان ارجاسب و افراسياب

جز از مرز ايران نبينند به خواب

ز پيروزی لشکر غاتفر

همی برفرازد به خورشيد سر

سزد گر نباشيم همداستان

که خاقان نخواند چنين داستان

که تا آن زمين پادشاهی مراست

که دارند ازو چينيان پشت راست

همه زيردستان از ايشان به رنج

سپرده بديشان زن و مرد و گنج

چه بينيد يکسر کنون اندرين

چه سازيم با ترک وخاقان چين

بزرگان داننده برخاستند

همه پاسخش را بياراستند

گرفتند يک سر برو آفرين

که ای شاه نيک اختر و پاکدين

همه مرز هيتال آهرمنند

دورويند واين مرز را دشمنند

بريشان سزد هرچ آيد ز بد

هم از شاه گفتار نيکو سزد

ازيشان اگر نيستی کين و درد

جز از خون آن شاه آزادمرد

بکشتند پيروز را ناگهان

چنان شهرياری چراغ جهان

مبادا که باشند يک روز شاد

که هرگز نخيزد ز بيداد داد

چنينست بادافره دادگر

همان بدکنش را بد آيد به سر

ز خاقان اگر شاه راند سخن

که دارد به دل کين و درد کهن

سزد گر ز خويشان افراسياب

بدآموز دارد دو ديده پرآب

دگر آنک پيروز شد دل گرفت

اگر زو بترسی نباشد شگفت

ز هيتال وز لشکر غاتفر

مکن ياد وتيمار ايشان مخور

ز خويشان ارجاسب و افراسياب

زخاقان که بنشست ازان روی آب

به روشن روان کار ايشان بساز

تويی درجهان شاه گردن فراز

فروغ از تو گيرد روان و خرد

انوشه کسی کو روان پرورد

تو داناتری از بزرگ انجمن

نبايدت فرزانه و رای زن

تو را زيبد اندر جهان تاج وتخت

که با فر و برزی و با رای و بخت

اگر شاه سوی خراسان شود

ازين پادشاهی هراسان شود

هرآن گه که بينند بی شاه بوم

زمان تا زمان لشکر آيد ز روم

از ايرانيان باز خواهند کين

نماند بروبوم ايران زمين

نه کس پای برخاک ايران نهاد

نه زين پادشاهی ببد کرد ياد

اگر شاه را رای کينست وجنگ

ازو رام گردد به دريا نهنگ

چو بشنيد ز ايرانيان شهريار

ز بزم وز پرخاش وز کارزار

کسی را نبد گرد رزم آرزوی

به بزم و بناز اندرون کرده خوی

بدانست شاه جهان کدخدای

که اندر دل بخردان چيست رای

چنين داد پاسخ که يزدان سپاس

کزو دارم اندر دو گيتی هراس

که ايشان نجستند جز خواب وخورد

فراموش کردند گرد نبرد

شما را بر آسايش و بزمگاه

گران شد چنينتان سر از رزمگاه

تن آسان شود هرک رنج آورد

ز رنج تنش باز گنج آورد

به نيروی يزدان سرماه را

بسيجيم يک سر همه راه را

به سوی خراسان کشم لشکری

بخواهم سپاهی ز هرکشوری

جهان از بدان پاک بی خوکنم

بداد ودهش کشوری نو کنم

همه نامداران فروماندند

به پوزش برو آفرين خواندند

که ای شاه پيروز با فر و داد

زمانه به ديدار توشاد باد

همه نامداران تو را بنده ايم

به فرمان و رايت سرافگنده ايم

هرآنگه که فرمان دهد کارزار

نبيند ز ما کاهلی شهريار

ازان پس چو بنشست با را یزن

بزرگان وکسری شدند انجمن

همی بود ازين گونه تا ماه نو

برآمد نشست از برگاه نو

تو گفتی که جامی ز ياقوت زرد

نهادند بر چادر لاژورد

بديدند بر چهره ی شاه ماه

خروشی برآمد ز درگاه شاه

چو برزد سر از کوه رخشان چراغ

زمين شد به کردار زرين جناغ

خروش آمد و نال هی گاو دم

ببستند بر پيل رويينه خم

دمادم به لشکر گه آمد سپاه

تبيره زنان برگرفتند راه

بدرگاه شد يزدگرد دبير

ابا رای زن موبد اردشير

نبشتند نامه به هر کشوری

بهر نامداری و هرمهتری

که شد شاه با لشکر از بهر رزم

شما کهتری را مسازيد بزم

بفرمود نامه بخاقان چين

فغانيش راهم بکرد آفرين

يکی لشکری از مداين براند

که روی زمين جز بدريا نماند

زمين کوه تاکوه يک سر سپاه

درفش جهاندار بر قلبگاه

يکی لشکری سوی گرگان کشيد

که گشت آفتاب از جهان ناپديد

بياسود چندی ز بهر شکار

همی گشت درکوه و در مرغزار

بسغد اندرون بود خاقان که شاه

به گرگان همی رای زد با سپاه

ز خويشان ارجاسب و افراسياب

شده سغد يکسر چو دريای آب

همی گفت خاقان سپاه مرا

زمين برنتابد کلاه مرا

از ايدر سپه سوی ايران کشيم

وز ايران به دشت دليران کشيم

همه خاک ايران به چين آوريم

همان تازيان را بدين آوريم

نمانم که کس تاج دارد نه تخت

نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت

همی بود يک چند باگفت وگوی

جهانجوی با لشکری جنگجوی

چنين تا بيامد ز شاه آگهی

کز ايران بجنبيد با فرهی

وزان به خت پيروزی و دستگاه

ز دريا به دريا کشيده سپاه

بپيچيد خاقان چو آگاه شد

به رزم اندرون راه کوتاه شد

به انديشه بنشست با را یزن

بزرگان لشکر شدند انجمن

سپهدار خاقان به دستور گفت

که اين آگهی خوار نتوان نهفت

شنيدم که کسری به گرگان رسيد

همه روی کشور سپه گستريد

ندارد همانا ز ما آگاهی

وگر تارک از رای دارد تهی

ز چين تا به جيحون سپاه منست

جهان زير فر کلاه منست

مرا پيش او رفت بايد به جنگ

بپوشد درم آتش نام وننگ

گماند کزو بگذری راه نيست

و گر در زمانه جز او شاه نيست

بياگاهد اکنون چومن جنگجوی

شوم با سواران چين پيش اوی

خردمند مردی به خاقان چين

چنين گفت کای شهريار زمين

تو با شاه ايران مکن رزم ياد

مده پادشاهی و لشکر به باد

ز شاهان نجويد کسی جای اوی

مگر تيره باشد دل و رای اوی

که با فر او تخت را شاه نيست

بديدار او در فلک ماه نيست

همی باژ خواهد ز هند وز روم

ز جايی که گنجست و آباد بوم

خداوند تاجست و زيبای تخت

جهاندار و بيدار و پيروز بخت

چوبشنيد خاقان ز موبد سخن

يکی رای شايسته افگند بن

چنين گفت با کاردان راه جوی

که اين را چه بيند خردمند روی

دوکارست پيش اندرون ناگزير

که خامش نشايد بدن خيره خير

که آن را به پايان جز از رنج نيست

به از بر پراگندن گنج نيست

ز دينار پوشش نيايد نه خورد

نه گستردنی روز ننگ و نبرد

بدو ايمنی بايد و خوردنی

همان پوشش و نغز گستردنی

هرآنکس که از بد هراسان شود

درم خوار گيرد تن آسان شود

ز لشکر سخنگوی ده برگزيد

که دانند گفتار دانا شنيد

يکی نامه بنبشت با آفرين

سخندان چينی چو ار تنگ چين

برفت آن خرد يافته ده سوار

نهان پرسخن تا درشهريار

به کسری چو برداشتند آگهی

بياراست ايوان شاهنشهی

بفرمود تا پرده برداشتند

ز درگاهشان شاد بگذاشتند

برفتند هر ده برشهريار

ابا نامه و هديه و با نثار

جهاندار چون ديد بنواختشان

ز خاقان بپرسيد و بنشاختشان

نهادند سر پيش او بر زمين

بدادند پيغام خاقان چين

به چينی يکی نام های برحرير

فرستاده بنهاد پيش دبير

دبير آن زمان نامه خواندن گرفت

همه انجمن ماند اندر شگفت

سر نامه بود از نخست آفرين

ز دادار بر شهريار زمين

دگر سر فرازی و گنج و سپاه

سليح وبزرگی نمودن به شاه

سه ديگر سخن آنک فغفور چين

مراخواند اندر جهان آفرين

مرا داد بی آرزو دخترش

نجويند جز رای من لشکرش

وزان هديه کز پيش نزديک شاه

فرستاد وهيتال بستد ز راه

بران کينه رفتم من از شهر چاج

که بستانم از غاتفر گنج وتاج

بدان گونه رفتم ز گلزريون

که شد لعلگون آب جيحون ز خون

چو آگاهی آمد به ماچين و چين

بگوينده برخوانديم آفرين

ز پيروزی شاه ومردانگی

خردمندی و شرم و فرزانگی

همه دوستی بودی اندرنهان

که جوييم باشهريار جهان

چو آن نامه بشنيد و گفتار اوی

بزرگی ومردی وبازار اوی

فرستاده راجايگه ساختند

ستودند بسيار و بنواختند

چو خوان ومی آراستی ميگسار

فرستاده راخواستی شهريار

ببودند يک ماه نزديک شاه

به ايوان بزم و به نخچيرگاه

يکی بارگه ساخت روزی به دشت

ز گردسواران هوا تيره گشت

همه مرزبانان زرين کمر

بلوچی و گيلی به زرين سپر

سراسر بدان بارگاه آمدند

پرستنده نزديک شاه آمدند

چوسيصدز پيلان زرين ستام

ببردند وشمشير زرين نيام

درخشيدن تيغ و ژوپين وخشت

توگويی که زر اندر آهن سرشت

بديبا بياراسته پشت پيل

بدو تخت پيروزه هم رنگ نيل

زمين پرخروش وهوا پر ز جوش

همی کر شد مردم تيزگوش

فرستاده ی بردع وهند و روم

ز هر شهرياری ز آباد بوم

ز دشت سواران نيزه گزار

برفتند يک سر سوی شهريار

به چينی نمود آنک شاهی کراست

ز خورشيد تا پشت ماهی کراست

هوا پر شد از جوش گرد سوار

زمين پرشد از آلت کار زار

به دشت اندر آورد گه ساختند

سواران جنگی همی تاختند

به کوپال و تيغ و بتير و کمان

بگشتند گردنکشان يک زمان

همه دشت ژوپين زن و نيز هدار

به يک سو پياده به يک سو سوار

فرستاده گان را ز هر کشوری

ز هر نامداری و هر مهتری

شگفت آمد از لشکر و ساز اوی

همان چهره و نام وآواز اوی

فرستادگان يک به ديگر به راز

بگفتند کين شاه گردن فراز

هنر جويد وهيچ پيچد عنان

به کردار پيکر نمايد سنان

هنرگرد نمودی به ما شهريار

ازو داشتی هر يکی يادگار

چو هريک برفتی برشاه خويش

سخن داشتی يارهمراه خويش

بگفتی که چون شاه نوشين روان

بديده نبينند پير و جوان

سخن هرچ گفتند اندر نهان

بگفتند با شهريار جهان

به گنجور فرمود پس شهريار

که آرد به دشت آلت کارزار

بياورد خفتان وخود و زره

بفرمود تا برگشايد گره

گشاده برون کرد زورآزمای

نبرداشتی جوشن او زجای

همان خود و خفتان و کوپال اوی

نبرداشتی جز بر و يال اوی

کمانکش نبودی به لشکر چنوی

نه ازنامداران چنان جنگجوی

به آوردگه رفت چون پيل مست

يکی گرزه گاو پيکر به دست

به زير اندرون با ره ی گامزن

ز بالای او خيره شد انجمن

خروش آمد و ناله کرنای

هم از پشت پيلان جرنگ درای

تبيره زنان پيش بردند سنج

زمين آمد از سم اسبان به رنج

شهنشاه با خود و گبر و سنان

چپ و راست گردان و پيچان عنان

فرستادگان خواندند آفرين

يکايک نهادند سر بر زمين

به ايوان شد از دشت شاه جهان

يکايک برفتند با اومهان

بفرمود تا پيش او شد دبير

ابا موبد موبدان اردشير

به قرطاس برنامه ی خسروی

نويسنده بنوشت بر پهلوی

قلم چون دو رخ را به عنبر بشست

سرنامه کرد آفرين از نخست

بران دادگر کوسپهر آفريد

بلندی وتندی و مهر آفريد

همه بنده گانيم و او پادشاست

خرد برتوانايی او گواست

نفس جز به فرمان اونشمرد

پی مور بی او زمين نسپرد

ازو خواستم تا مگر آفرين

رساند ز ما سوی خاقان چين

نخست آنک گفتی ز هيتاليان

کزان گونه بستند بد را ميان

به بيداد برخيره خون ريختند

به دام نهاده خود آويختند

اگر بد کنش زور دارد چو شير

نبايد که باشد به يزدان دلير

چوايشان گرفتند راه پلنگ

تو پيروز گشتی برايشان به جنگ

و ديگر که گفتی ز گنج و سپاه

ز نيروی فغفور و تخت و کلاه

کسی کز بزرگی زند داستان

نباشد خردمند همداستان

توتخت بزرگی نديدی نه تاج

شگفت آمدت لشکر و مرز چاج

چنين باکسی گفت بايد که گنج

نبيند نه لشکر نه رزم و نه رنج

بزرگان گيتی مرا ديده اند

کسان کم نديدند بشنيده اند

که دريای چين را ندارم بب

شود کوه از آرام من درشتاب

سراسر زمين زير گنج منست

کجا آب وخاکست رنج منست

سه ديگر کجا دوستی خواستی

به پيوند ما دل بياراستی

همی بزم جويی مرا نيست رزم

نه خرد کسی رزم هرگز به بزم

و ديگر که با نامبردار مرد

نجويد خردمند هرگز نبرد

بويژه که خود کرده باشد به جنگ

گه رزم جستن نجويد درنگ

بسی ديده باشد گه کارزار

نخواهد گه رزم آموزگار

دل خويش بايد که درجنگ سخت

چنان رام دارد که با تاج و تخت

تو را يار بادا جهان آفرين

بماناد روشن کلاه و نگين

نهادند برنامه بر مهر شاه

بياراست آن خسروی تاج و گاه

برسم کيان خلعت آراستند

فرستاده را پيش اوخواستند

ز پيغام هرچش به دل بود نيز

به گفتار بر نامه بفزود نيز

بخوبی برفتند ز ايوان شاه

ستايش کنان برگرفتند راه

رسيدند پس پيش خاقان چين

سراسر زبانها پر از آفرين

جهانديده خاقان بپردخت جای

بيامد برتخت او رهنمای

فرستاده گان راهمه پيش خواند

ز کسری فراوان سخنها براند

نخست ازهش و دانش و رای اوی

ز گفتار و ديدار و بالای او

دگر گفت چندست با او سپاه

ازيشان که دارد نگين و کلاه

ز داد وز بيداد وز کشورش

هم از لشکر و گنج وز افسرش

فرستاده گويا زبان برگشاد

همه ديدها پيش او کرد ياد

به خاقان چين گفت کای شهريار

تواو را بدين زيردستی مدار

بدين روزگاری که ما نزد اوی

ببوديم شادان دل و تازه روی

به ايوان رزم و به دشت شکار

نديديم هرگز چنو شهريار

به بالای سروست و هم زور پيل

به بخشندگی همچو دريای نيل

چو برگاه باشد سپهر وفاست

به آورد گه هم نهنگ بلاست

اگر تيز گردد بغرد چو ابر

از آواز او رام گردد هژبر

وگر می گسارد به آواز نرم

همی دل ستاند به گفتار گرم

خجسته سرو شست بر گاه و تخت

يکی بارور شاخ زيبا درخت

همه شهر ايران سپاه ويند

پرستندگان کلاه ويند

چوسازد به دشت اندرون بارگاه

نگنجد همی درجهان آن سپاه

همه گرزداران با زيب وفر

همه پيشکاران به زرين کمر

ز پيل وز بالا و از تخت عاج

ز اورنگ وز ياره و طوق و تاج

کس آيين او رانداند شمار

به گيتی جز از دادگر شهريار

اگر دشمنش کوه آهن شود

برخشم اوچشم سوزن شود

هرآنکس که سير آيد از روزگار

شود تيز وبا او کند کارزار

چوخاقان چين آن سخنها شنيد

بپژمرد وشد چون گل شنبليد

دلش زان سخنها بدو نيم شد

وز انديشه مغزش پر از بيم شد

پرانديشه بنشست با رای زن

چنين گفت با نامدار انجمن

که ای بخردان روی اين کارچيست

پرانديشه وخسته ز آزار کيست

نبايد که پيروز گشته به جنگ

همه نامها بازگردد به ننگ

ز هرگونه ی موبدان خواستند

چپ و راست گفتند و آراستند

چنين گفت خاقان که اينست راه

که مردم فرستيم نزديک شاه

به انديشه در کار پيشی کنيم

بسازيم با شاه وخويشی کنيم

پس پرده ما بسی دخترست

که برتارک بانوان افسرست

يکی را به نام شهنشه کنيم

ز کار وی انديشه کوته کنيم

چو پيوند سازيم با او به خون

نباشد کس اورا به بد رهنمون

بدو نازش وسرفرازی بود

وزو بگذری جنگ و بازی بود

ردان را پسند آمد اين رای شاه

به آواز گفتند کاين است راه

ز لشکر سه پرمايه را برگزيد

که گويند و دانند پاسخ شنيد

درگنج دينار بگشاد و گفت

که گوهر چرا بايد اندر نهفت

اگر نام رابايد و ننگ را

وگر بخشش و رزم و آهنگ را

يکی هديه ای ساخت کاندر جهان

کسی آن نديد از کهان ومهان

دبير جهانديده را پيش خواند

سخن هرچ بودش به دل در براند

نخست آفرين کرد برکردگار

توانا ودانا و پروردگار

خداوند کيوان و خورشيد وماه

خداوند پيروزی ودستگاه

ز بنده نخواهد جز از راستی

نجويد به داد اندرون کاستی

ازو باد برشاه ايران درود

خداوند شمشير و کوپال و خود

خداوند دانايی وتاج وتخت

ز پيروزگر يافته کام و بخت

بداند جهاندار خسرونژاد

خردمند با سنگ و فرهنگ و راد

که مردم به مردم بوند ارجمند

اگر چند باشد بزرگ و بلند

فرستادگان خردمند من

که بودند نزديک پيوند من

ازان بارگه چون بدين بارگاه

رسيدند وگفتند چندی ز شاه

ز داد وخردمندی و بخت اوی

ز تاج و سرافرازی و تخت اوی

چنان آرزو خاست کز فر تو

بباشيم در سايه ی پرتو

گرامی تو راز خون دل چيز نيست

هنرمند فرزند با دل يکيست

يکی پاک دامن که آهسته تر

فزون تر بديدار وشايسته تر

بخواهد ز من گر پسند آيدش

همانا که اين سودمند آيدش

نباشد جدا مرز ايران ز چين

فزايد ز ما درجهان آفرين

پس اندر نبشتند چينی حرير

ببردند با مهر پيش وزير

سه مرد گرانمايه وچرب گوی

گزين کرد خاقان ز خويشان اوی

برفتند زان بارگاه بلند

به ايران به نزديک شاه ارجمند

چو بشنيد کسری بياراست تاج

نشست از بر خسروی تخت عاج

سه مرد گرانمايه و هوشمند

رسيدند نزديک تخت بلند

سه بدره ز دينار چون سی هزار

ببردند و کردند پيشش نثار

ز زرين و سيمين و ديبای چين

درفشان تر ازآسمان بر زمين

فرستادگان را چو بنشاختند

به چينی زبان آفرين ساختند

سزاوار ايشان يکی جايگاه

همانگه بياراست دستور شاه

بگشت اندرين نيز يک شب سپهر

چو برزد سر از کوه تابنده مهر

نشست از برتخت پيروز شاه

ز ياقوت بنهاد بر سر کلاه

بفرمود تاموبد و را یزن

برفتند با نامدار انجمن

چنين گفت کان نام هی برحرير

بيارند و بنهند پيش دبير

همه نامداران نشستند گرد

خرامان بر شاه شد يزدگرد

چو آن نامه بر شاه ايران بخواند

همه انجمن در شگفتی بماند

ز بس خوبی و پوزش وآفرين

که پيدا بد از گفت خاقان چين

همه سرفرازان پرهيزکار

ستايش گرفتند برشهريار

که يزدان سپاس و بدويم پناه

که ننشست يک شاه بر پيشگاه

به پيروزی و فرو اورند شاه

بخوبی ونرمی و پيوند شاه

همه دشمنان پيش تو بند هاند

وگر کهتری راسرافگند هاند

همه بيم زان لشکر چاج بود

ز خاقان که با گنج و با تاج بود

به فر شهنشاه شد نيک خواه

همی راه جويد به نزديک شاه

هرآنکس که دارد ز گردان خرد

تن آسانی و راستی پرورد

چودانست خاقان که او تاو شاه

ندارد به پيوند او جست راه

نبايد بدين کار کردن درنگ

که کس را ز پيوند اونيست ننگ

ز چين تا بخارا سپاه ويند

همه مهتران نيک خواه ويند

چو بشنيد گفتار آن بخردان

بزرگان و بيداردل موبدان

ز بيگانه ايوان بپرداختند

فرستاده را پيش بنشاختند

شهنشاه بسيار بنواختشان

به نزديکی تخت بنشاختشان

پيام جهاندار بگزاردند

براسب سخن پای بفشاردند

چو بشنيد شاه آن سخنهای گرم

ز گردان چينی به آواز نرم

چنين داد پاسخ که خاقان چين

بزرگست و با دانش وآفرين

به فرزند پيوند جويد همی

رخ دوستی را بشويد همی

هرآنکس که دارد روانش خرد

به چشم خرد کارها بنگرد

بسازيم و اين رای فرخ نهيم

سخن هرچ گفتست پاسخ دهيم

چنان بايد اکنون که خاقان چين

دل ماکند شاد بر به گزين

کسی را فرستم که دارد خرد

شبستان او سر به سر بنگرد

يکی برگزيند که نامی ترست

به خاقان چين برگرامی ترست

ببيند که تا چون بود مادرش

بود از نژاد کيان گوهرش

چواين کرده باشد که کرديم ياد

سخن را به پيوستگی داد داد

فرستادگان خواندند آفرين

که از شاه شادست خاقان چين

که در پرده پوشيده رويان اوی

ز ديدار آنکس نپوشند روی

شهنشاه بشنيد ز ايشان سخن

برو تازه شد روزگار کهن

نويسنده ی نامه را پيش خواند

ز خاقان فراوان سخنها براند

بفرمود تا نامه پاسخ نبشت

گزينده سخنهای فرخ نبشت

نخست آفرين کرد بر کردگار

جهاندار پيروز و پروردگار

به فرمان اويست گيتی به پای

همويست بر نيک و بد رهنمای

کسی راکه خواهد کند ارجمند

ز پستی برآرد به چرخ بلند

دگر مانده اندر بد روزگار

چو نيکی نخواهد بدو کردگار

بهرنيکی از وی شناسم سپاس

وگر بد کنم زو دل اندر هراس

نبايد که جان باشد اندر تنم

اگر بيم و اميد از و برکنم

رسيد اين فرستاده ی به آفرين

ابا گرم گفتار خاقان چين

شنيدم ز پيوستگی هرچ گفت

ز پاکان که او دارد اندر نهفت

مرا شاد شد دل زپيوند تو

بويژه ز پوشيده فرزند تو

فرستادم اينک يکی هوشمند

که دارد خرد جان او را ببند

بيايد بگويد همه راز من

ز فرجام پيوند و آغاز من

هميشه تن و جانت پرشرم باد

دلت شاد و پشتت به ما گرم باد

نويسنده چون خامه بيکار گشت

بياراست قرطاس واندر نوشت

همان چون سرشک قلم کرد خشک

نهادند مهری بروبر ز مشک

برايشان يکی خلعت افگند شاه

کزان ماند اندر شگفتی سپاه

گزين کرد کسری خردمند و راد

کجا نام او بود مهران ستاد

ز ايرانيان نامور صد سوار

سخنگوی و شايسته و نامدار

چنين گفت کسری به مهران ستاد

که رو شاد و پيروز با مهر و داد

زبان وگمان بايدت چرب گوی

خرد رهنمای ودل آزر مجوی

شبستان او را نگه کن نخست

بد و نيک بايدکه دانی درست

به آرايش چهره و فر و زيب

نبايد که گيرندت اندر فريب

پس پرده ی او بسی درخترست

که با فر و بالا و با افسرست

پرستار زاده نيايد به کار

اگر چند باشد پدر شهريار

نگر تا کدامست با شرم و داد

به مادر که دارد ز خاتون نژاد

نبيره جهاندار فغفور چين

ز پشت سپهدار خاقان چين

اگر گوهرتن بود با نژاد

جهان زو شود شاد او نيز شاد

چوبشنيد مهران ستاد اين ز شاه

بسی آفرين کرد بر تاج و گاه

برفت از بر گاه گيتی فروز

به فرخنده فال و بخرداد روز

به خاقان چين آگهی شد که شاه

فرستاده مهران ستاد و سپاه

چوآمد به نزديک خاقان چين

زمين را ببوسيد و کرد آفرين

جهانجوی چون ديد بنواختش

يکی نامور جايگه ساختش

ازان کارخاقان پرانديشه گشت

به سوی شبستان خاتون گذشت

سخنهای نوشين روان برگشاد

ز گنج وز لشکر بسی کرد ياد

بدو گفت کين شاه نوشين روان

جوانست و بيدار و دولت جوان

يکی دختری داد بايد بدوی

که ما را فزايد بدو آبروی

تو را در پس پرده يک دخترست

کجا بر سر بانوان افسرست

مرا آرزويست از مهر اوی

که ديده نبردارم از چهر اوی

چهارست نيز از پرستندگان

پرستار و بيداردل بندگان

از ايشان يکی را سپارم بدوی

برآسايم از جنگ وز گفت و گوی

بدو گفت خاتون که با رای تو

نگيرد کس اندر جهان جای تو

برين گونه يک شب بپيمود خواب

چنين تا برآمد ز کوه آفتاب

بيامد بدر گاه مهران ستاد

برتخت او رفت و نامه بداد

چوآن نامه برخواند خاقان چين

ز پيمان بخنديد وز به گزين

کليد شبستان بدو داد و گفت

برو تا کرا بينی اندر نهفت

پرستار با او بيامد چهار

که خاقان بديشان بدی استوار

چومهران ستاد آن سخنها شنيد

بياورد با استواران کليد

درحجره بگشاد و اندر شدند

پرستندگان داستانها زدند

که آن راکه اکنون تو بينی بداد

ستاره نديدست و خورشيد و باد

شبستان بهشتی شد آراسته

پر از ماه و خورشيد و پرخواسته

پری چهره بر گاه بنشست پنج

همه برسران تاج و در زير گنج

مگر دخت خاتون که افسر نداشت

همان ياره وطوق وگوهرنداشت

يکی جامه ی کهنه بد بر برش

کلاهی زمشک ايزدی بر سرش

ز گرده برخ برنگارش نبود

جز آرايش کردگارش نبود

يکی سرو بد بر سرش ماه نو

فروزان ز ديدار او گاه نو

چومهران ستاد اندرو بنگريد

يکی را بديدار چون او نديد

بدانست بينادل رای راد

که دورند خاقان وخاتون ز داد

به دستار ودستان همی چشم اوی

بپوشيد وزان تازه شد خشم اوی

پرستنده را گفت نزديک شاه

فراوان بود ياره و تاج و گاه

من اين را که بی تاج و آرايشست

گزيدم که اين اندر افزايشست

به رنج از پی به گزين آمدم

نه از بهر ديبای چين آمدم

بدو گفت خاتون که ای مرد پير

نگويی همی يک سخن دلپذير

تو آن را با فر و زيبست و رای

دل فروز گشته رسيده به جای

به بالای سرو و برخ چون بهار

بداند پرستيدن شهريار

همی کودکی نارسيده به جای

برو برگزينی نه ای پاکرای

چنين پاسخ آورد مهران ستاد

که خاقان اگر سر بپيچد ز داد

بداند که شاه جهان کدخدای

بخواند مرا نيز ناپاک رای

من اين را پسندم که بی تخت عاج

ندارد ز بن ياره وطوق وتاج

اگر مهتران اين نبينند رای

چوفرمان بود باز گردم به جای

نگه کرد خاقان به گفتار اوی

شگفت آمدش رای وکردار اوی

بدانست کان پير پاکيزه مغز

بزرگست و شاسيته کار نغز

خردمند بنشست با رای زن

بپالود زايوان شاه انجمن

چو پردخته شد جايگاه نشست

برفتند با زيج رومی بدست

ستاره شناسان و کندآوران

هرآنکس که بودند ز ايشان سران

بفرمود تا هر کرا بود مهر

بجستند يک سر شمار سپهر

همی کرد موبد به اختر نگاه

زکردار خاقان و پيوند شاه

چنين گفت فرجام کای شهريار

دلت را ببد هيچ رنجه مدار

که اين کار جز بر بهی نگذرد

ببد رای دشمن جهان نسپرد

چنينست راز سپهر بلند

همان گردش اختر سودمند

کزين دخت خاقان وز پشت شاه

بيايد يکی شاه زيبای گاه

برو شهرياران کنند آفرين

همان پرهنر سرفرازان چين

چو بشنيد خاقان دلش گشت خوش

بخنديد خاتون خورشيدفش

چو از چاره دلها بپرداختند

فرستاده را پيش بنشاختند

بگفتند چيزی که بايست گفت

ز فرزند خاتون که بد در نهفت

بپذرفت مهران ستاد از پدر

به نام شهنشاه پيروزگر

ميانجی بپذرفت خاقان به داد

همان راکه دارد ز خاتون نژاد

پرستندگان با نثار آمدند

به شادی بر شهريار آمدند

وزان پس يکی گنج آراسته

بدو در ز هر گونه ای خواسته

ز دينار و ز گوهر و طوق و تاج

همان مهر پيروزه و تخت عاج

يکی ديگر ازعود هندی به زر

برو بافته چند گونه گهر

ابا هر يکی افسری شاهوار

صد اسب و صد استر به زين و به بار

شتر بارکرده ز ديبای چين

بياراسته پشت اسبان به زين

چهل را ز ديبای زربفت گون

کشيده زبر جد به زر اندرون

صد اشتر ز گستردنی بار کرد

پرستنده سيصد پديدار کرد

همی بود تاهرکسی برنشست

برآيين چين با درفشی بدست

بفرمود خاقان پيروزبخت

که بنهند برکوهه ی پيل تخت

برو بافته شوش هی سيم و زر

به شوشه درون چند گونه گهر

درفشی درفشان به ديبای چين

که پيدا نبودی ز ديبا زمين

به صد مردش از جای برداشتند

ز هامون به گردون برافراشتند

ز ديبا بياراست مهدی به زر

به مهد اندرون نابسوده گهر

چو سيصد پرستار با ماهروی

برفتند شادان دل و راه جوی

فرستاد فرزند را نزد شاه

سپاهی همی رفت با او به راه

پرستنده پنجاه و خادم چهل

برو برگذشتند شادان به دل

چوپردخته شد زان بيامد دبير

بياورد مشک و گلاب وحرير

يکی نامه بنوشت ار تن گوار

پر آرايش و بوی و رنگ و نگار

نخستين ستود آفريننده را

جهاندار و بيدار و بيننده را

که هرچيز کو سازد اندر بوش

بران سو بود بندگان را روش

شهنشاه ايران مرا افسرست

نه پيوند او از پی دخترست

که تامن شنيدستم از بخردان

بزرگان و بيدار دل موبدان

ز فر و بزرگی و اورند شاه

بجستم همی رای و پيوند شاه

که اندر جهان سر به سر دادگر

جهاندار چون او نبندد کمر

به مردی و پيروزی و دستگاه

به فر و بنيرو و تخت و کلاه

به رادی و دانش به رای وخرد

ورا دين يزدان همی پرورد

فرستادم اينک جهان بين خويش

سوی شاه کسری به آيين خويش

بفرموده ام تا بود بنده وار

چوشايد پس پرده ی شهريار

خردگيرد از فر و فرهنگ اوی

بياموزد آيين وآهنگ اوی

که بخت وخرد رهنمون تو باد

بزرگی ودانش ستون تو باد

نهادند مهر از بر مشک چين

فرستاده را داد و کرد آفرين

يکی خلعت از بهر مهران ستاد

بياراست کان کس ندارد به ياد

که دادی کسی از مهان جهان

فرستاده را آشکار ونهان

همان نيز يارانش را هديه داد

ز دينار وز مشکشان کرد شاد

همی رفت با دختر وخواسته

سواران و پيلان آراسته

چنين تا لب رود جيحون کشيد

به مژگان همی از دلش خون کشيد

همی بود تا رود بگذاشتند

ز خشکی بران روی برداشتند

ز جيحون دلی پر زخون بازگشت

ز فرزند با درد انباز گشت

جو آگاهی آمد ز مهران ستاد

همی هر کس آن مر ده را هديه داد

يکايک همی خواندند آفرين

ابرشاه ايران وسالار چين

دلی شاد با هديه و با نثار

همه مهربان و همه دوستار

ببستند آذين به شهر و به راه

درم ريختند از بر تخت شاه

به آموی و راه بيابان مرو

زمين بود يک سر چو پر تذرو

چنين تا به بسطام وگرگان رسيد

تو گفتی زمين آسمان را نديد

زآيين که بستند بر شهر و دشت

براهی که لشکر همی برگذشت

وز ايران همه کودک و مرد و زن

به راه بت چين شدند انجمن

ز بالا بر ايشان گهر ريختند

به پی زعفران و درم بيختند

برآميخته طشتهای خلوق

جهان پرشد از نال هی کوس و بوق

همه يال اسبان پر از مشک ومی

شکر با درم ريخته زير پی

ز بس ناله ی نای و چنگ و رباب

نبد بر زمين جای آرام وخواب

چوآمد بت اندر شبستان شاه

به مهد اندرون کرد کسری نگاه

يکی سرو دين از برش گرد ماه

نهاده به مه بر ز عنبر کلاه

کلاهی به کردار مشکين زره

ز گوهر کشيده گره برگره

گره بسته از تار و برتافته

به افسون يک اندر دگر بافته

چو از غاليه برگل انگشتری

همه زير انگشتری مشتری

درو شاه نوشين روان خيره ماند

برو نام يزدان فراوان بخواند

سزاوار او جای بگزيد شاه

بياراستند از پی ماه گاه

چو آگاهی آمد به خاقان چين

ز ايران و ز شاه ايران زمين

وزان شادمانی به فرزند اوی

شدن شاد وخرم به پيوند اوی

بپردخت سغد وسمرقند وچاج

به قجغار باشی فرستاد تاج

ازين شهرها چون برفت آن سپاه

همی مرزبانان فرستاد شاه

جهان شد پر از داد نوشين روان

بخفتند بردشت پير و جوان

يکايک همی خواندند آفرين

ز هر جای برشهريار زمين

همه دست برداشته به آسمان

که ای کردگارمکان و زمان

تواين داد برشاه کسری بدار

بگردان ز جانش بد روزگار

که از فر و اورند او در جهان

بدی دور گشت آشکار و نهان

به نخجير چون او به گرگان رسيد

گشاده کسی روی خاقان نديد

بشد خواب وخورد از سواران چين

سواری نبرداشت از اسب زين

پراگنده شد ترک سيصد هزار

به جايی نبد کوشش کارزار

کمانی نبايست کردن به زه

نه که بد از ايدر نه چينی نه مه

بدين سان بود فر و برز کيان

به نخچير آهنگ شير ژيان

که نام وی و اختر شاه بود

که هم تخت و هم بخت همراه بود

وزان پس بزرگان شدند انجمن

از آموی تا شهر چاچ و ختن

بگفتند کاين شهرهای فراخ

پر از باغ و ميدان و ايوان و کاخ

ز چاچ و برک تا سمرقند و سغد

بسی بود ويران و آرام جغد

چغانی وسومان وختلان و بلخ

شده روز بر هر کسی تار و تلخ

بخارا وخوارزم وآموی و زم

بسی ياد دارمی با درد و غم

ز بيداد وز رنج افراسياب

کسی را نبد جای آرام وخواب

چوکيخسرو آمد برستيم از اوی

جهانی برآسود از گفت وگوی

ازان پس چو ارجاسب شد زورمند

شد اين مرزها پر ز درد وگزند

از ايران چو گشتاسب آمد به جنگ

نديد ايچ ارجاسب جای درنگ

برآسود گيتی ز کردار اوی

که هرگز مبادا فلک ياراوی

ازان پس چونرسی سپهدار شد

همه شهرها پر ز تيمار شد

چوشاپور ارمزد بگرفت جای

ندانست نرسی سرش را ز پای

جهان سوی داد آمد و ايمنی

ز بد بسته شد دست آهرمنی

چوخاقان جهان بستد از يزدگرد

ببد تيزدستی برآورد گرد

بيامد جهاندار بهرام گور

ازو گشت خاقان پر از درد و شور

شد از داد او شهرها چون بهشت

پراگنده شد کار ناخوب و زشت

به هنگام پيروز چون خوشنواز

جهان کرد پر درد و گرم و گداز

مبادا فغانيش فرزند اوی

مه خويشان مه تخت ومه اورند اوی

جهاندار کسری کنون مرز ما

بپذرفت و پرمايه شد ارز ما

بماناد تا جاودان اين بر اوی

جهان سر به سر چون تن و چون سر اوی

که از وی زمين داد بيند کنون

نبينيم رنج ونه ريزيم خون

ازان پس ز هيتال وترک وختن

به گلزريون برشدند انجمن

به هر سو که بد موبدی کاردان

ردی پاک وهشيار و بسياردان

ز پيران هرآنکس که بد رای زن

بروبر ز ترکان شدند انجمن

چنان رای ديدند يک سر سپاه

که آيند با هديه نزديک شاه

چو نزديک نوشي نروان آمدند

همه يک دل و يک زبان آمدند

چنان گشت ز انبوه درگاه شاه

که بستند برمور و بر پشه راه

همه برنهادند سر برزمين

همه شاه راخواندند آفرين

بگفتند کای شاه ما بنده ايم

به فرمان تو در جهان زند هايم

همه سرفرازيم با ساز جنگ

به هامون بدريم چرم پلنگ

شهنشاه پذرفت ز ايشان نثار

برستند پاک از بد روزگار

از ايشان فغانيش بد پيشرو

سپاهی پسش جنگ سازان نو

ز گردان چو خشنود شد شهريار

بيامد به درگاه سالار بار

بپرسيد بسيار و بنواختشان

بهر برزنی جايگه ساختشان

وزان پس شهنشاه يزدان پرست

به خاک آمد از جايگاه نشست

ستايش همی کرد برکردگار

که ای برتر از گردش روزگار

تودادی مرا فر وفرهنگ و رای

تو باشی بهر نيکی رهنمای

هر آنکس که يابد ز من آگهی

ازين پس نجويد کلاه مهی

همه کهتری را بسازند کار

ندارد کسی زهره ی کارزار

به کوه اندرون مرغ و ماهی بر آب

چو من خفته باشم نجويند خواب

همه دام ودد پاسبان منند

مهان جهان کهتران منند

کرا برگزينی تو او خوار نيست

جهان را جز از تو جهاندار نيست

تو نيرو دهی تا مگر در جهان

نخسبد ز من مور خسته روان

چنين پيش يزدان فراوان گريست

نگر تا چنين درجهان شاه کيست

به تخت آمد از جايگه نماز

ز گرگان برفتن گرفتند ساز

برآمد خروشيدن گاودم

ز درگاه آواز رويينه خم

سپه برنشست و بنه برنهاد

ز يزدان نيکی دهش کرد ياد

ز دينار و ديبا و تاج و کمر

ز گنج درم هم ز در و گهر

ز اسبان و پوشيده رويان و تاج

دگر مهد پيروزه و تخت عاج

نشستند بر زين پرستندگان

بت آرای وهرگونه ای بندگان

فرستاد يکسر سوی طيسفون

شبستان چينی به پيش اندرون

به فرخنده فال و به روز آسمان

برفتند گرد اندرش خادمان

سرموبدان بود مهران ستاد

بشد با شبستان خاقان نژاد

سوی طيسفون رفت گنج و بنه

سپاهی نماند از يلان يک تنه

همه ويژه گردان آزداگان

بيامد سوی آذرآبادگان

سپاهی بيامد ز هر کشوری

ز گيلان و ز ديلمان لشکری

ز کوه بلوج و ز دشت سروچ

گرازان برفتند گردان کوچ

همه پاک با هديه و با نثار

به پيش سراپرده ی شهريار

بدان شهرشد شهريار بزرگ

که ازميش کوته کند چنگ گرگ

به فر جهاندار کسری سپهر

دگرگونه تر شد به کين و به مهر

به شهری کجا برگذشتی سپاه

نيازارد زان کشتمندی به راه

نجستی کسی ازکسی نان وآب

بره بر بياراستی جای خواب

برينسان همی گرد گيتی بگشت

نگه کرد هرجای هامون و دشت

جهان ديد يک سر پر از کشتمند

در و دشت پرگاو و پرگوسفند

زمينی که آباد هرگز نبود

بروبر نديدند کشت و درود

نگه کرد کسری برومند يافت

بهرخانه ای چند فرزند يافت

خميده سر از بار شاخ درخت

به فر جهاندار بيداربخت

به منزل رسيدند نزديک شاه

فرستاده ی قيصر آمد به راه

ابا هديه و جامه و سيم و زر

ز ديبای رومی و چينی کمر

نثاری که پوشيده شد روی بوم

چنان باژ هرگز نيامد ز روم

ز دينار پر کرده ده چرم گاو

سه ساله فرستاده شد باژ و ساو

ز قيصر يکی نامه ای با نثار

نبشته سوی نامور شهريار

فرستاده را پيش بنشاندند

نگه کرد و نامه برو خواندند

بسی نرم پيغامها داده بود

ز چيزی که پيشش فرستاده بود

کزين پس فزون تر فرستيم چيز

که اين ساو بد باژ بايست نيز

بپذرفت شاه آنک او ديد رنج

فرستاد يکسر همه سوی گنج

وزان تخت شاه اندر آمد به اسب

همی راند تا خان آذرگشسب

چو از دور جای پرستش بديد

شد از آب ديده رخش ناپديد

فرود آمد از اسب برسم بدست

به زمزم همی گفت ولب را ببست

همان پيش آتش ستايش گرفت

جهان آفرين را نيايش گرفت

همه زر و گوهر فزونی که برد

سراسر به گنجور آتش سپرد

پراگند بر موبدان سيم و زر

همه جامه بخشيدشان با گهر

همه موبدان زو توانگر شدند

نيايش کنان پيش آذر شدند

به زمزم همی خواندند آفرين

بران دادگر شهريار زمين

و زانجا بيامد سوی طيسفون

زمين شد ز لشکر که بيستون

ز بس خواسته کان پراگنده شد

ز زر و درم کشور آگنده شد

وزان شهر سوی مداين کشيد

که آنجا بدی گنجها را کليد

گلستان چين با چهل اوستاد

همی راند در پيش مهران ستاد

چو کسری بيامد برتخت خويش

گرازان و انباز با بخت خويش

جهان چون بهشتی شد آراسته

ز داد و ز خوبی پر از خواسته

نشستند شاهان ز آويختن

به هر جای بيداد و خون ريختن

جهان پرشد از فره ايزدی

ببستند گفتی دو دست از بدی

ندانست کس غارت و تاختن

دگر دست سوی بدی آختن

جهانی به فرمان شاه آمدند

ز کژی و تاری به راه آمدند

کسی کو بره بر درم ريختی

ازان خواسته دزد بگريختی

ز ديبا و دينار بر خشک و آب

برخشنده روز و به هنگام خواب

بپيوست نامه به هر کشوری

به هرنامداری و هر مهتری

ز بازارگانان ترک و ز چين

ز سقلاب وهرکشوری همچنين

ز بس نافه ی مشک و چينی پرند

از آرايش روم وز بوی هند

شد ايران به کردار خرم بهشت

همه خاک عنبر شد و زر خشت

جهانی به ايران نهادند روی

بر آسوده از رنج وز گفت وگوی

گلابست گويی هوا را سرشک

بر آسوده از رنج مرد و پزشک

بباريد برگل به هنگام نم

نبد کشتورزی ز باران دژم

جهان گشت پرسبزه وچارپای

در و دشت گل بود و بام سرای

همه رودها همچو دريا شده

به پاليز گلبن ثريا شده

به ايران زبانها بياموختند

روانها بدانش برافروختند

ز بازارگانان هر مرز و بوم

ز ترک و ز چين و ز سقلاب و روم

ستايش گرفتند بر رهنمای

فزايش گرفت از گيا چارپای

هرآنکس که از دانش آگاه بود

ز گويندگان بر در شاه بود

رد وموبد و بخردان ارجمند

بدانديش ترسان ز بيم گزند

چوخورشيد گيتی بياراستی

خروشی ز درگاه برخاستی

که ای زيردستان شاه جهان

مداريد يک تن بد اندر نهان

هرآنکس که از کار ديده ست رنج

نيابد به اندازه ی رنج گنج

بگويند يکسر به سالار بار

کز آنکس کند مزد او خواستار

وگر فام خواهی بيايد ز راه

درم خواهد از مرد بی دستگاه

نبايد که يابد تهيدست رنج

که گنجور فامش بتوزد ز گنج

کسی کو کند در زن کس نگاه

چوخصمش بيايد به درگاه شاه

نبيند مگر چاه ودار بلند

که با دار تيرست و با چاه بند

وگر اسب يابند جايی يله

که دهقان بدر بر کند زان گله

بريزند خونش بران کشتمند

برد گوشت آنکس که يابد گزند

پياده بماند سوارش ز اسب

به پوزش رود نزد آذرگشسب

عرض بسترد نام ديوان اوی

به پای اندر آرند ايوان اوی

گناهی نباشد کم و بيش ازين

ز پستر بود آنک بد پيش ازين

نباشد بران شاه همداستان

بدر بر نخواهد جز از راستان

هرآنکس که نپسندد اين راه ما

مبادا که باشد به درگاه ما

جهاندار يک روز بنشست شاد

بزرگان داننده را بار داد

سخن گفت خندان و بگشاد چهر

برتخت بنشست بوزرجمهر

يکی آفرين کرد برکردگار

خداوند پيروز و پروردگار

چنين گفت کای داور تازه روی

که بر تو نيابد سخن زشت گوی

خجسته شهنشاه پيروزگر

جهاندار بادانش و با گهر

نبشتم سخن چند بر پهلوی

ابر دفتر و کاغذ خسروی

سپردم به گنجور تا روزگار

برآيد بخواند مگر شهريار

بديدم که اين گنبد ديرساز

نخواهد همی لب گشادن به راز

اگرمرد برخيزد از تخت بزم

نهد برکف خويش جان را برزم

زمين را بپردازد از دشمنان

شود ايمن از رنج آهرمنان

شود پادشا بر جهان سر به سر

بيابد سخنها همه دربدر

شود دستگاهش چو خواهد فراخ

کند گلشن و باغ و ميدان و کاخ

نهد گنج و فرزند گرد آورد

بسی روز برآرزو بشمرد

فر از آورد لشکر وخواسته

شود کاخ و ايوانش آراسته

گر ای دون که درويش باشد به رنج

فراز آرد از هر سويی نام و گنج

ز روی ريا هرچ گرد آورد

ز صد سال بودنش برنگذرد

شود خاک وبی بر شود رنج اوی

به دشمن بماند همه گنج اوی

نه فرزند ماند نه تخت و کلاه

نه ايوان شاهی نه گنج و سپاه

چو بشنيد آن جستن و باد اوی

ز گيتی نگيرد کس یياد اوی

بدين کار چون بگذرد روزگار

ازو نام نيکی بود يادگار

ز گيتی دوچيزيست جاويد بس

دگر هرچ باشد نماند به کس

سخن گفتن نغز و کردار نيک

نگردد کهن تا جهانست ريک

بدين سان بود گردش روزگار

خنک مرد با شرم و پرهيزگار

مکن شهريارا گنه تا توان

بويژه کزو شرم دارد روان

بی آزاری وسودمندی گزين

که اينست فرهنگ آيين و دين

ز من يادگارست چندی سخن

گمانم که هرگز نگردد کهن

چو بگشاد روشن دل شهريار

فروان سخن کرد زو خواستار

بدو گفت فرخ کدامست مرد

که دارد دلی شاد بی باد سرد

چنين گفت کانکو بود بيگناه

نبردست آهرمن او راز راه

بپرسيدش از کژی و راه ديو

ز راه جهاندار کيهان خديو

بدو گفت فرمان يزدان بهيست

که اندر دوگيتی ازو فرهيست

دربرتری راه آهرمنست

که مرد پرستنده را دشمنست

خنک درجهان مرد پيمان منش

که پاکی وشرمست پيرامنش

چوجانش تنش را نگهبان بود

همه زندگانيش آسان بود

بماند بدو رادی و راستی

نکوبد درکژی وکاستی

هران چيز کان بهره تن بود

روانش پس از مرگ روشن بود

ازين هر دو چيزی ندارد دريغ

که به هر نيامست گر به هر تيغ

کسی کو بود برخرد پادشا

روان را ندارد به راه هوا

سخن نشنو ازمرد افزون منش

که با جان روشن بود بدکنش

چوخستو بيايد به ديگر سرای

هم ايدر پر از درد ماند به جای

کزين بگذری سفله آن را شناس

که از پاک يزدان ندارد سپاس

دريغ آيدش بهره ی تن ز تن

شود ز آرزوها ببندد دهن

همان بهر جانش که دانش بود

نداند نه از دانشی بشنود

بپرسيد کسری که از کهتران

کرا باشد انديش هی مهتران

چنين گفت کان کس که داناترست

بهر آرزو بر تواناترست

کدامست دانا بدوشاه گفت

که دانش بود مرد را درنهفت

چنين گفت کان کو به فرمان ديو

نپردازد از راه کيهان خديو

ده اند اهرمن هم به نيروی شير

که آرند جان وخرد را به زير

بدو گفت کسری که ده ديو چيست

کزيشان خرد را ببايد گريست

چنين داد پاسخ که آز و نياز

دو ديوند با زور و گردن فراز

دگر خشم ور شکست وننگست وکين

چو نمام و دوروی و ناپاک دين

دهم آنک از کس ندارد سپاس

به نيکی وهم نيست يزدان شناس

بدو گفت ازين شوم ده باگزند

کدامست آهرمن زورمند

چنين داد پاسخ به کسری که آز

ستمکاره ديوی بود ديرساز

که اورا نبينند خشنود ايچ

همه درفزونيش باشد بسيچ

نياز آنک او را ز اندوه و درد

همی کور بينند و رخساره زرد

کزين بگذری خسرو اديو رشک

يکی دردمندی بود بی پزشک

اگر در زمانه کسی بی گزند

به تندی شود جان او دردمند

دگر ننگ ديوی بود با ستيز

هميشه ببد کرده چنگال تيز

دگر ديو کينست پرخشم وجوش

ز مردم بتابد گه خشم هوش

نه بخشايش آرد بروبر نه مهر

دژآگاه ديوی پرآژنگ چهر

دگر ديو نمام کو جز دروغ

نداند نراند سخن با فروغ

بماند سخن چين ودوروی ديو

بريده دل از بيم کيهان خديو

ميان دوتن کين وجنگ آورد

بکوشد که پيوستگی بشکرد

دگر ديو بی دانش وناسپاس

نباشد خردمند و نيکی شناس

به نزديک او رای و شرم اندکيست

به چشمش بدو نيک هردو يکيست

ز دانا بپرسيد پس شهريار

که چون ديو با دل کند کارزار

ببنده چه دادست کيهان خديو

که از کار کوته کند دست ديو

چنين داد پاسخ که دست خرد

ز کردار آهرمنان بگذرد

خرد باد جان تو را رهنمون

که راهی درازست پيش اندرون

ز شمشير ديوان خرد جوشنست

دل وجان داننده زو روشنست

گذشته سخن ياد دارد خرد

به دانش روان را همی پرورد

وگر خود بود آنک خوانيم خيم

که با او ندارد دل از ديو بيم

جهان خوش بود بردل نيک خوی

نگردد بگرد در آرزوی

سخنهای باينده گويم کنون

که دلرا به شادی بود رهنمون

هميشه خردمند و اميدوار

نبيند جز از شادی روزگار

نينديشد از کار بد يک زمان

ره راست گيرد نگيرد کمان

دگر هر که خشنود باشد به گنج

نيازد نيارد تنش را به رنج

کسی کو به گنج و درم ننگرد

همه روز او برخوشی بگذرد

دگر دين يزدان پرستست و بس

به رنج و به گنج و به آزرم کس

ز فرمان يزدان نگردد سرش

سرشت بدی نيست هم گوهرش

برين همنشانست پرهيز نيز

که نفروشد او راه يزدان به چيز

بدو گفت زين ده کدامست شاه

سوی نيکويها نماينده راه

چنين داد پاسخ که راه خرد

ز هر دانشی بی گمان بگذرد

همان خوی نيکوکه مردم بدوی

بماند همه ساله با آب روی

وزين گوهران گوهر استوار

تن خشندی ديدم از روزگار

وزيشان اميدست آهسته تر

برآسوده از رنج و شايست هتر

وزين گوهران آز ديدم به رنج

که همواره سيری نيابد ز گنج

بدو گفت شاه از هنرها چه به

که گردد بدو مرد جوينده مه

چنين داد پاسخ که هر کو ز راه

نگردد بود با تنی بيگناه

بيابد ز گيتی همه کام ونام

از انجام فرجام و آرام و کام

بپرسيد ازو نامبردار گو

کزين ده کدامين بود پيشرو

چنين داد پاسخ به آواز نرم

سخنهای دانش به گفتار گرم

فزونی نجويد برين بر خرد

خرد بی گمان برهنر بگذرد

وزان پس ز دانا بپرسيد مه

که فرهنگ مردم کدامست به

چنين داد پاسخ که دانش بهست

خردمند خود برجهان برمهست

که دانا بلندی نيازد به گنج

تن خويش را دور دارد ز رنج

ز نيروی خصمش بپرسيد شاه

که چون جست خواهی همی دستگاه

چنين داد پاسخ که کردار بد

بود خصم روشن روان وخرد

ز دانا بپرسيد پس دادگر

که فرهنگ بهتر بود گر گهر

چنين داد پاسخ بدو رهنمون

که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

گهر بی هنر زار وخوارست وسست

به فرهنگ باشد روان تندرست

بدو گفت جان را زدودن بچيست

هنرهای تن را ستودن بچيست

بگويم کنون گفتها سر به سر

اگر يادگيری همه دربدر

خرد مرد را خلعت ايزديست

ز انديشه دورست ودور از بديست

هنرمند کز خويشتن درشگفت

بماند هنر زو نبايد گرفت

همان خوش منش مردم خويش دار

نباشد به چشم خردمند خوار

اگر بخشش ودانش و رسم و داد

خردمند گرد آورد با نژاد

بزرگی و افزونی و راستی

همی گيرد از خوی بدکاستی

ازان پس بپرسيد کسری ازوی

که ای نامور مرد فرهنگ جوی

بزرگی به کوشش بود گر به بخت

که يابد جهاندار ازو تاج وتخت

چنين داد پاسخ که بخت وهنر

چنانند چون جفت با يکديگر

چنان چون تن وجان که يارند وجفت

تنومند پيدا و جان در نهفت

همان کالبد مرد را پوششست

اگر بخت بيدار در کوششست

به کوشش نيايد بزرگی به جای

مگر بخت نيکش بود رهنمای

و ديگر که گيتی فسانه ست و باد

چو خوابی که بيننده دارد به ياد

چو بيدار گردد نبيند به چشم

اگر نيکويی ديد اگر درد وخشم

دگر پرسشی برگشاد از نهفت

بدانا ستوده کدامست گفت

چنين داد پاسخ که شاهی که تخت

بيارايد و زور يابد ز بخت

اگر دادگر باشد و ني کنام

بيابد ز گفتار و کردار کام

بدو گفت کاندر جهان مستمند

کدامست بدروز و ناسودمند

چنين داد پاسخ که درويش زشت

که نه کام يابد نه خرم بهشت

بپرسيد و گفتا که بدبخت کيست

که همواره از درد بايد گريست

چنين داد پاسخ که داننده مرد

که دارد ز کردار بد روی زرد

بپرسيد ازو گفت خرسند کيست

به بيشی ز چيز آرزومند کيست

چنين داد پاسخ که آنکس که مهر

ندارد برين گرد گردان سپهر

بدو گفت ما را چه شايست هتر

چنين گفت کان کس که آهسته تر

بپرسيد ازو گفت آهسته کيست

که بر تيز مردم ببايد گريست

چنين داد پاسخ که از عيب جوی

نگر تاکه پيچد سر از گفتگوی

به نزديک او شرم و آهستگی

هنرمندی و رای و شايستگی

بپرسيد ازو نامور شهريار

که ازمردمان کيست اميدوار

چنين گفت کان کس که کوشاترست

دوگوشش بدانش نيوشاترست

بپرسيد ازو شهريار جهان

از آگاهی نيک و بد در نهان

چنين داد پاسخ که از آگهی

فراوان بود کژ ومغزش تهی

مگر آنک گفتند خاکست جای

ندانم چه گويم ز ديگر سرای

بدو گفت کسری که آباد شهر

کدامست و مازو چه داريم بهر

چنين داد پاسخ که آبادجای

ز داد جهاندار باشد به پای

بپرسيد کسری که بيدارتر

پسنديده تر مرد وهشيارتر

به گيتی کدامست بامن بگوی

که بفزايد از دانش آبروی

چنين داد پاسخ که دانای پير

که با آزمايش بود يادگير

بدو گفت کسری که رامش کراست

که دارد به شادی همی پشت راست

چنين داد پاسخ که هر کو زبيم

بود ايمن و باشدش زر و سيم

بدو گفت ما را ستايش به چيست

به نزديک هرکس پسنديده کيست

چنين داد پاسخ که او را نياز

بپوشد همی رشک با ننگ و آز

همان رشک و کينش نباشد نهان

پسنديده او باشد اندر جهان

ز مرد شکيبا بپرسيد شاه

که از صبر دارد به سر بر کلاه

چنين گفت کان کس که نوميد گشت

دل تيره رايش چوخورشيد گشت

دگرآنک روزش ببايد شمرد

به کار بزرگ اندرون دست برد

بدو گفت غم دردل کيست بيش

کز اندوه سيرآيد از جان خويش

چنين داد پاسخ که آنکو ز تخت

بيفتاد و نوميد گردد ز بخت

بپرسيد ازو شهريار بلند

که از ما که دارد دلی دردمند

چنين گفت کان کو خردمند نيست

توانگر کش از بخت فرزند نيست

بپرسيد شاه از دل مستمند

نشسته به گرم اندرون بی گزند

بدو گفت با دانشی پارسا

که گردد برو ابلهی پادشا

بپرسيد نوميدتر کس کدام

که دارد توانايی و نيک نام

چنين گفت کان کو ز کار بزرگ

بيفتد بماند نژند وسترگ

بپرسيد ازو شاه نوشين روان

که ای مرد دانا و روشن روان

که دانی که بی نام وآرايشست

که او از در مهر و بخشايشست

بدو گفت مرد فراوان گناه

گنهکار درويش و بی دستگاه

بپرسيد وگفتش که برگوی راست

که تا از گذشته پشيمان کراست

چنين داد پاسخ که آن تيره ترگ

که بر سر نهد پادشا روز مرگ

پشيمان شود دل کند پرهراس

که جانش به يزدان بود ناسپاس

وديگر که کردار دارد بسی

به نزديک آن ناسپاسان کسی

بپرسيد وگفت ای خرد يافته

هنرها يک اندر دگر بافته

چه دانی کزو تن بود سودمند

همان بر دل هر کسی ارجمند

چنين داد پاسخ که ناتندرست

که دل را جز از شادمانی نجست

چو از درد روزی بسستی بود

همه آرزو تندرستی بود

بپرسيد و گفتش که از آرزوی

چه بيشست پيداکن ای نيک خوی

بدو گفت چون سرفرازی بود

همه آرزو بی نيازی بود

چو ازبی نيازی بود تندرست

نبايد جز از کام دل چيز جست

ازان پس چنين گفت با رهنمون

که بردل چه انديشه آيد فزون

چنين داد پاسخ که ای را سه روی

بسازد خردمند با راه جوی

يکی آنک انديشد از روز بد

مگر بی گنه برتنش بد رسد

بترسد ز کار فريبنده دوست

که با مغز جان خواهد وخون وپوست

سه ديگر ز بيدادگر شهريار

که بيگار بستاند از مرد کار

چه نيکو بود گردش روزگار

خرديافته مرد آموزگار

جهان روشن وپادشا دادگر

ز گردون نيابی فزون زين هنر

بپرسيدش از دين و از راستی

کزو دور باشد بدو کاستی

بدو گفت شاها بدينی گرای

کزو نگسلد ياد کرد خدای

همان دوری از کژی و راه ديو

بترس از جهانبان و کيهان خديو

به فرمان يزدان نهاده دو گوش

وزيشان نباشد کسی با خروش

ازان پس بپرسيدش از پادشا

که فرماروانست بر پارسا

کزايشان کدامست پيروزبخت

که باشد به گيتی سزاوار تخت

چنين گفت کان کوبود دادگر

خرد دارد و رای و شرم و هنر

بپرسيدش از دوستان کهن

که باشند هم کوشه و يک سخن

چنين داد پاسخ که از مرد دوست

جوانمردی وداد دادن نکوست

نخواهد به تو بد به آزرم کس

به سختی بود يار و فريادرس

بدو گفت کسری کرا بيش دوست

که با او يکی بود از مغز و پوست

چنين داد پاسخ که از نيک دل

جدايی نخواهد جز از دل گسل

دگر آنکسی کو نوازند هتر

نکوتر به کردار و سازنده تر

بپرسيد دشمن کرا بيشتر

که باشد بدو بر بداندي شتر

چنين داد پاسخ که برترمنش

که باشد فروان بدو سرزنش

همان نيز کاو از دارد درشت

پرآژنگ رخساره و بسته مشت

بپرسيد تا جاودان دوست کيست

ز درد جدايی که خواهد گريست

چنين داد پاسخ که کردار نيک

نخواهد جدا بودن از يار نيک

چه ماند بدو گفت جاويد چيز

که آن چيز کمی نگيرد به نيز

چنين داد پاسخ که انباز مرد

نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد

چنين گفت کين جان دانا بود

که بر آرزوها توانا بود

بدو گفت شاه ای خداوند مهر

چه باشد به پهنا فزون از سپهر

چنين گفت کان شاه بخشنده دست

وديگر دل مرد يزدان پرست

بپرسيد وگفتا چه با زيب تر

کزان برفرازد خردمند سر

چنين داد پاسخ که ای پادشا

مده گنج هرگز بناپارسا

چو کردار با ناسپاسان کنی

همی خشن خشک اندر آب افگنی

بدو گفت اندر چه چيزست رنج

کزو کم شود مرد را آز گنج

بدو داد پاسخ که ای شهريار

هميشه دلت باد چون نوبهار

پرستنده ی شاه بدخو ز رنج

نخواهد تن و زندگانی و گنج

بپرسيد وگفتش چه ديدی شگفت

کزان برتر اندازه نتوان گرفت

چنين گفت با شاه بوزرجمهر

که يک سر شگفتست کار سپهر

يکی مرد بينيم با دستگاه

کلاهش رسيده بابر سياه

که او دست چپ را نداند ز راست

ز بخشش فزونی نداند نه کاست

يکی گردش آسمان بلند

ستاره بگويد که چونست وچند

فلک رهنمونش به سختی بود

همه بهر او شوربختی بود

گرانتر چه دانی بدو گفت شاه

چنين داد پاسخ که سنگ گناه

بپرسيد کز برتری کارها

ز گفتارها هم ز کردارها

کدامست با ننگ و با سرزنش

که باشد ورا هر کسی بدکنش

چنين داد پاسخ که ز فتی ز شاه

ستيهيدن مردم بيگناه

توانگرکه تنگی کند درخورش

دريغ آيدش پوشش و پرورش

زنانی که ايشان ندارند شرم

بگفتن ندارند آواز نرم

همان نيک مردان که تندی کنند

وگر تنگ دستان بلندی کنند

دروغ آنک بی رنگ و زشتست وخوار

چه بر نابکار و چه بر شهريار

به گيتی ز نيکی چه چيزست گفت

که هم آشکارست و هم در نهفت

کزو مرد داننده جوشن کند

روان را بدان چيز روشن کند

چنين داد پاسخ که کوشان بدين

به گيتی نيابد جز از آفرين

دگر آنک دارد ز يزدان سپاس

بود دانشی مرد نيکی شناس

بدو گفت کسری که کرده چه به

چه ناکرده از شاه وز مرد مه

چه بهتر کزو باز داريم چنگ

گرفته چه بهتر ز بهر درنگ

چه بهتر ز فرمودن وداشتن

وگر مرد را خوار بگذاشتن

به پاسخ نگه داشتن گفت خشم

که از بيگناهان بخوابند چشم

دگر آنک بيدار داری روان

بکوشی تو در کارها تا توان

فروهشته کين برگرفته اميد

بتابد روان زو به کردار شيد

ز کار بزه چند يابی مزه

بيفگن مزه دور باش از بزه

سپاس ازخداوند خورشيد و ماه

که رستم ز بوزرجمهر و ز شاه

چو اين کار دلگيرت آمد ببن

ز شطرنج بايد که رانی سخن

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: