052/08- داستان کلیله ودمنه

شاهنامه » داستان کلیله ودمنه

داستان کلیله ودمنه

نگه کن که شادان برزين چه گفت

بدانگه که بگشاد راز ازنهفت

بدرگه شهنشاه نوشين روان

که نامش بماناد تا جاودان

زهردانشی موبدی خواستی

که درگه بديشان بياراستی

پزشک سخنگوی وکنداوران

بزرگان وکارآزموده سران

ابرهردری نامور مهتری

کجا هرسری رابدی افسری

پزشک سراينده برزوی بود

بنيرو رسيده سخنگوی بود

زهردانشی داشتی بهره ای

بهربهره ای درجهان شهره ای

چنان بد که روزی بهنگام بار

بيامد برنامور شهريار

چنين گفت کای شاه دانش پذير

پژوهنده ويافته يادگير

من امروز دردفتر هندوان

همی بنگريدم بروشن روان

چنين بدنبشته که برکوه هند

گياييست چينی چورومی پرند

که آن را چو گردآورد رهنمای

بياميزد ودانش آرد بجای

چو بر مرده بپراگند بی گمان

سخنگوی گرددهم اندر زمان

کنون من بدستوری شهريار

بپيمايم اين راه دشوار خوار

بسی دانشی رهنمای آورم

مگر کين شگفتی بجای آورم

تن مرده گرزنده گردد رواست

که نوشين روان برجهان پادشاست

بدو گفت شاه اين نشايد بدن

مگر آزموده راببايد شدن

ببر نامه ی من بر رای هند

نگر تاکه باشد بت آرای هند

بدين کارباخويشتن يارخواه

همه ياری ازبخت بيدار خواه

اگر نوشگفتی شود درجهان

که اين گفته رمزی بود درنهان

ببر هرچ بايد به نزديک رای

کزو بايدت بی گمان رهنمای

درگنج بگشاد نوشين روان

زچيزی که بد درخور خسروان

ز دينار و ديبا و خز و حرير

ز مهر و ز افسر ز مشک و عبير

شتروار سيصد بياراست شاه

فرستاده برداشت آمد به راه

بيامد بر رای ونامه بداد

سربارها پيش اوبرگشاد

چو برخواند آن نامه ی شاه رای

بدو گفت کای مرد پاکيزه رای

زکسری مرا گنج بخشيده نيست

همه لشکر وپادشاهی يکيست

ز داد و ز فر و ز اورند شاه

وزان روشنی بخت وآن دستگاه

نباشد شگفت ازجهاندار پاک

که گر مردگان را برآرد زخاک

برهمن بکوه اندرون هرک هست

يکی دارد اين رای رابا تودست

بت آرای وفرخنده دستور من

هم آن گنج وپرمايه گنجور من

بدونيک هندوستان پيش تست

بزرگی مرا درکم وبيش تست

بياراستندش به نزديک رای

يکی نامور چون ببايست جای

خورشگر فرستاد هم خوردنی

همان پوشش نغز وگستردنی

برفت آن شب ورای زد با ردان

بزرگان قنوج با بخردان

چوبرزد سر از کوه رخشنده روز

پديد آمد آن شمع گيتی فروز

پزشکان فرزانه را خواند رای

کسی کو بدانش بدی رهنمای

چو برزوی بنهاد سرسوی کوه

برفتند بااو پزشکان گروه

پياده همه کوهساران بپای

بپيمود با دانشی رهنمای

گياها ز خشک و ز تر برگزيد

ز پژمرده و آنچ رخشنده ديد

ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر

همی بر پراگند بر مرده بر

يکی مرده زنده نگشت ازگيا

همانا که سست آمد آن کيميا

همه کوه بسپرد يک يک بپای

ابر رنج اوبرنيامد بجای

بدانست کان کار آن پادشا ست

که زنده است جاويد و فرمانرواست

دلش گشت سوزان ز تشوير شاه

هم ازنامداران هم از رنج راه

وزان خواسته نيز کورده بود

زگفتار بيهوده آزرده بود

زکارنبشته ببد تنگدل

که آن مرد بيدانش و سنگدل

چرا خيره بر باد چيزی نبشت

که بد بار آن رنج گفتار زشت

چنين گفت زان پس بران بخردان

که ای کارديده ستوده ردان

که دانيد داناتر از خويشتن

کجا سرفرازد بدين انجمن

به پاسخ شدند انجمن همسخن

که داننده پيرست ايدر کهن

به سال و خرد او ز ما مهترست

به دانش ز هر مهتری بهترست

چنين گفت برزوی با هندوان

که ای نامداران روشن روان

برين رنجها برفزونی کنيد

مرا سوی او رهنمونی کنيد

مگر کان سخنگوی دانای پير

بدين کار باشد مرا دستگير

ببردند برزوی رانزد اوی

پرانديشه دل سرپرازگفت وگوی

چونزديک اوشد سخنگوی مرد

همه رنجها پيش او ياد کرد

زکار نبشته که آمد پديد

سخنها که ازکاردانان شنيد

بدو پير دانا زبان برگشاد

ز هر دانشی پيش اوک رد ياد

که من در نبشته چنين يافتم

بدان آرزو تيز بشتافتم

چو زان رنجها برنيامد پديد

ببايست ناچار ديگر شنيد

گيا چون سخن دان و دانش چو کوه

که همواره باشد مر او راشکوه

تن مرده چون مرد بيدانشست

که دانا بهرجای با رامشست

بدانش بود بی گمان زنده مرد

چودانش نباشد بگردش مگرد

چومردم زدانايی آيد ستوه

گياچوکليله ست ودانش چوکوه

کتابی بدانش نماينده راه

بيابی چوجويی توازگنج شاه

چو بشنيد برزوی زو شاد شد

همه رنج برچشم اوبادشد

بروآفرين کرد وشد نزد شاه

بکردار آتش بپيمود راه

بيامد نيايش کنان پيش رای

که تا جای باشد توبادی بجای

کتابيست ای شاه گسترده کام

که آن را بهندی کليله ست نام

به مهرست تا درج درگنج شاه

برای وبدانش نماينده راه

به گنج ور فرمان دهد تا زگنج

سپارد بمن گر ندارد به رنج

دژم گشت زان آرزو جان شاه

بپيچيد برخويشتن چندگاه

ببرزوی گفت اين کس از ما نجست

نه اکنون نه از روزگار نخست

وليکن جهاندار نوشين روان

اگر تن بخواهد ز ما يا روان

نداريم ازو باز چيزی که هست

اگر سرفرازست اگر زيردست

وليکن بخوانی مگر پيش ما

بدان تا روان بدانديش ما

نگويد به دل کان نبشتست کس

بخوان و بدان و ببين پيش و پس

بدو گفت برزوی کای شهريار

ندارم فزون ز آنچ گويی مدار

کليله بياورد گنجور شاه

همی بود او را نماينده راه

هران در که ازنامه بو خواندی

همه روز بر دل همی راندی

ز نامه فزون ز آنک بوديش ياد

ز برخواندی نيز تا بامداد

همی بود شادان دل و تن درست

بدانش همی جان روشن بشست

چو زو نامه رفتی بشاه جهان

دری از کليله نبشتی نهان

بدين چاره تا نامه ی هندوان

فرستاد نزديک نوشين روان

بدين گونه تا پاسخ نامه ديد

که دريای دانش برما رسيد

ز ايوان بيامد به نزديک رای

بدستوری بازگشتن به جای

چو بگشاد دل رای بنواختش

يکی خلعت هندويی ساختش

دو ياره بهاگير و دو گوشوار

يکی طوق پرگوهر شاهوار

هم از شاره ی هندی و تيغ هند

همه روی آهن سراسر پرند

بيامد ز قنوج برزوی شاد

بسی دانش نوگرفته بياد

ز ره چون رسيد اندر آن بارگاه

نيايش کنان رفت نزديک شاه

بگفت آنچ از رای ديد و شنيد

بجای گيا دانش آمد پديد

بدو گفت شاه ای پسنديده مرد

کليله روان مرا زنده کرد

تواکنون ز گنجور بستان کليد

ز چيزی که بايد ببايد گزيد

بيامد خرد يافته سوی گنج

به گنج ور بسيار ننمود رنج

درم بود و گوهر چپ و دست راست

جز از جام هی شاه چيزی نخواست

گرانمايه دستی بپوشيد و رفت

بر گاه کسری خراميد تفت

چو آمد به نزديک تختش فراز

برو آفرين کرد و بردش نماز

بدو گفت پس نامور شهريار

که بی بدره و گوهر شاهوار

چرا رفتی ای رنج ديده ز گنج

کسی را سزد گنج کو ديد رنج

چنين پاسخ آورد برزو بشاه

که ای تاج تو برتر از چرخ ماه

هرآنکس که او پوشش شاه يافت

ببخت و بتخت مهی راه يافت

دگر آنک با جامه ی شهريار

ببيند مرا مرد ناسازگار

دل بدسگالان شود تار و تنگ

بماند رخ دوست با آب و رنگ

يکی آرزو خواهم از شهريار

که ماند ز من در جهان يادگار

چو بنويسد اين نامه بوزرجمهر

گشايد برين رنج برزوی چهر

نخستين در از من کند يادگار

به فرمان پيروزگر شهريار

بدان تا پس از مرگ من در جهان

ز داننده رنجم نگردد نهان

بدو گفت شاه اين بزرگ آروزست

بر اندازه ی مرد آزاده خوست

وليکن به رنج تو اندر خورست

سخن گرچه از پايگه برترست

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که اين آرزو را نشايد نهفت

نويسنده از کلک چون خامه کرد

ز بر زوی يک در سرنامه کرد

نبشت او بران نامه ی خسروی

نبود آن زمان خط جز پهلوی

همی بود با ارج در گنج شاه

بدو ناسزا کس نکردی نگاه

چنين تا بتازی سخن راندند

ورا پهلوانی همی خواندند

چو مامون روشن روان تازه کرد

خور روز بر ديگر اندازه کرد

دل موبدان داشت و رای کيان

ببسته بهر دانشی بر ميان

کليله به تازی شد از پهلوی

بدين سان که اکنون همی بشنوی

بتازی همی بود تا گاه نصر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

گرانمايه بوالفضل دستور اوی

که اندر سخن بود گنجور اوی

بفرمود تا پارسی و دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

وزان پس چو پيوسته رای آمدش

بدانش خرد رهنمای آمدش

همی خواست تا آشکار و نهان

ازو يادگاری بود درجهان

گزارنده را پيش بنشاندند

همه نامه بر رودکی خواندند

بپيوست گويا پراگنده را

بسفت اينچنين در آگنده را

بدان کو سخن راند آرايشست

چو ابله بود جای بخشايشست

حديث پراگنده بپراگند

چوپيوسته شد جان و مغزآگند

جهاندار تا جاودان زنده باد

زمان و زمين پيش او بنده باد

از انديشه دل را مدار ايچ تنگ

که دوری تو از روزگار درنگ

گهی برفراز و گهی بر نشيب

گهی با مراد و گهی با نهيب

ازين دو يکی نيز جاويد نيست

ببودن تو را راه اميد نيست

نگه کن کنون کار بوزرجمهر

که از خاک برشد به گردان سپهر

فراز آوريدش بخاک نژند

همان کس که بردش با بر بلند

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: