052/09- داستان کسری با بوزرجمهر

شاهنامه » داستان کسری با بوزرجمهر

داستان کسری با بوزرجمهر

چنان بد که کسری بدان روزگار

برفت از مداين ز بهر شکار

همی تاخت با غرم و آهو به دشت

پراگند شد غرم و او مانده گشت

ز هامون بر مرغزاری رسيد

درخت و گيا ديد و هم سايه ديد

همی راند با شاه بوزرجمهر

ز بهر پرستش هم از بهر مهر

فرود آمد از بارگی شاه نرم

بدان تاکند برگيا چشم گرم

نديد از پرستندگان هيچکس

يکی خوب رخ ماند با شاه بس

بغلتيد چندی بران مرغزار

نهاده سرش مهربان برکنار

هميشه ببازوی آن شاه بر

يکی بند بازو بدی پرگهر

برهنه شد از جامه بازوی او

يکی مرغ رفت از هوا سوی او

فرودآمد از ابر مرغ سياه

ز پرواز شد تا ببالين شاه

ببازو نگه کرد وگوهر بديد

کسی رابه نزديک او برنديد

همه لشکرش گرد آن مرغزار

همی گشت هرکس ز بهر شکار

همان شاه تنها بخواب اندرون

نه بر گرد او برکسی رهنمون

چومرغ سيه بند بازوی بديد

سر در ز آن گوهران بردريد

چوبدريد گوهر يکايک بخورد

همان در خوشاب و ياقوت زرد

بخورد و ز بالين او بر پريد

همانگه ز ديدار شد ناپديد

دژم گشت زان کار بوزرجمهر

فروماند از کارگردان سپهر

بدانست کمد بتنگی نشيب

زمانه بگيرد فريب و نهيب

چوبيدارشد شاه و او را بديد

کزان سان همی لب بدندان گزيد

گمانی چنان برد کو را بخواب

خورش کرد بر پرورش برشتاب

بدو گفت کای سگ تو را اين که گفت

که پالايش طبع بتوان نهفت

نه من اورمزدم و گر بهمنم

ز خاکست وز باد و آتش تنم

جهاندار چندی زبان رنجه کرد

نديد ايچ پاسخ جز ار باد سرد

بپژمرد بر جای بوزرجمهر

ز شاه و ز کردار گردان سپهر

که بس زود ديد آن نشان نشيب

خردمند خامش بماند از نهيب

همه گرد بر گرد آن مرغزار

سپه بود و اندر ميان شهريار

نشست از بر اسب کسری بخشم

ز ره تا در کاخ نگشاد چشم

همه ره ز دانا همی لب گزيد

فرود آمد از باره چندی ژکيد

بفرمود تا روی سندان کنند

بداننده بر کاخ زندان کنند

دران کاخ بنشست بوزرجمهر

ازو برگسسته جهاندار مهر

يکی خويش بودش دلير وجوان

پرستنده ی شاه نوشين روان

بهرجای با شاه در کاخ بود

به گفتار با شاه گستاخ بود

بپرسيد يک روز بوزرجمهر

ز پرورده ی شاه خورشيد چهر

که او را پرستش همی چون کنی

بياموز تا کوشش افزون کنی

پرستنده گفت ای سر موبدان

چنان دان که امروز شاه ردان

چو از خوان برفت آب بگساردم

زمين ز آبدستان مگر يافت نم

نگه سوی من بنده زان گونه کرد

که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد

جهاندار چون گشت بامن درشت

مراسست شد آبدستان بمشت

بدو دانشی گفت آب آر خيز

چنان چون که بر دست شاه آب ريز

بياورد مرد جوان آب گرم

همی ريخت بر دست او نرم نرم

بدو گفت کين بار بر دستشوی

تو با آب جو هيچ تندی مجوی

چولب را ببالايد از بوی خوش

تو از ريخت آبدستان نکش

چو روز دگر شاه نوشين روان

بهنگام خوردن بياورد خوان

پرستنده را دل پرانديشه گشت

بدان تا دگر بار بنهاد تشت

چنان هم چو داناش فرموده بود

نه کم کرد ازان نيز و نه برفزود

به گفتار دانا فرو ريخت آب

نه نرم ونه از ريختن برشتاب

بدو گفت شاه ای فزاينده مهر

که گفت اين تو راگفت بوزرجمهر

مرا اندرين دانش او داد راه

که بيند همی اين جهاندار شاه

بدو گفت رو پيش دانا بگوی

کزان نامور جاه و آن آبروی

چراجستی از برتری کمتری

ببد گوهر و ناسزا داوری

پرستنده بشنيد و آمد دوان

برخال شد تند وخسته روان

ز شاه آنچ بشيند با او بگفت

چين يافت زو پاسخ اندر نهفت

که حال من از حال شاه جهان

فراوان بهست آشکار و نهان

پرستنده برگشت و پاسخ ببرد

سخنها يکايک برو برشمرد

فراوان ز پاسخ برآشفت شاه

ورا بند فرمود و تاريک چاه

دگر باره پرسيد زان پيشکار

که چون دارد آن کم خرد روزگار

پرستنده آمد پر از آب چهر

بگفت آن سخنها به بوزرجمهر

چنين داد پاسخ بدو نيکخواه

که روز من آسانتر از روز شاه

فرستاده برگشت وآمد چو باد

همه پاسخش کرد بر شاه ياد

ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ

ز آهن تنوری بفرمود تنگ

ز پيکان وز ميخ گرد اندرش

هم از بند آهن نهفته سرش

بدو اندرون جای دانا گزيد

دل از مهر دانا بيکسو کشيد

نبد روزش آرام و شب جای خواب

تنش پر ز سختی دلش پرشتاب

چهارم چنين گفت شاه جهان

ابا پيشکارش سخن درنهان

که يک بار نزديک دانا گذار

ببر زود پيغام و پاسخ بيار

بگويش که چون بينی اکنون تنت

که از ميخ تيزست پيراهنت

پرستنده آمد بداد آن پيام

که بشنيد زان مهر خويش کام

چنين داد پاسخ بمرد جوان

که روزم به از روز نوشي نروان

چو برگشت و پاسخ بياورد مرد

ز گفتار شد شاه را روی زرد

ز ايوان يکی راستگوی گزيد

که گفتار دانا بداند شنيد

ابا او يکی مرد شمشير زن

که دژخيم بود اندران انجمن

که رو تو بدين بد نهان را بگوی

که گر پاسخت را بود رنگ و بوی

و گرنه که دژخيم با تيغ تيز

نمايد تو را گردش رستخيز

که گفتی که زندان به از تخت شاه

تنوری پر از ميخ با بند و چاه

بيامد بگفت آنچ بشنيد مرد

شد از درد دانا دلش پر ز درد

بدان پاکدل گفت بوزرجمهر

که ننمود هرگز بمابخت چهر

چه با گنج و تختی چه با رنج سخت

ببنديم هر دو بناکام رخت

نه اين پای دارد بگيتی نه آن

سرآيد همی نيک و بد بی گمان

ز سختی گذر کردن آسان بود

دل تاجداران هراسان بود

خردمند ودژخيم باز آمدند

بر شاه گردن فراز آمدند

شنيده بگفتند با شهريار

دلش گشت زان پاسخ او فگار

به ايوانش بردند زان تنگ جای

به دستوری پاکدل رهنمای

برين نيز بگذشت چندی سپهر

پر آژنگ شد روی بوزرجمهر

دلش تنگتر گشت و باريک شد

دوچمش ز انديشه تاريک شد

چو با گنج رنجش برابر نبود

بفرسود ازان درد و در غم بسود

چنان بد که قيصر بدان چندگاه

رسولی فرستاد نزديک شاه

ابا نامه و هديه و با نثار

يکی درج و قفلی برو استوار

که با شاه کنداوران وردان

فراوان بود پاکدل موبدان

بدين قفل و اين درج نابرده دست

نهفته بگويند چيزی که هست

فرستيم باژ ار بگويند راست

جز از باژ چيزی که آيين ماست

گرای دون که زين دانش ناگزير

بماند دل موبد تيزوير

نبايد که خواهد ز ما باژ شاه

نراند بدين پادشاهی سپاه

برين گونه دارم ز قيصر پيام

تو پاسخ گزار آنچ آيدت کام

فرستاده راگفت شاه جهان

که اين هم نباشد ز يزدان نهان

من از فر او اين بجای آورم

همان مرد پاکيزه رای آورم

يکی هفته ايدر ز می شاد باش

برامش دل آرای وآزاد باش

ازان پس بران داستان خيره ماند

بزرگان و فرزانگانرا بخواند

نگه کرد هريک زهر باره ای

که سازد مر آن بند را چار های

بدان درج و قفلی چنان بی کليد

نگه کرد و هر موبدی بنگريد

ز دانش سراسر بيکسو شدند

بنادانی خويش خستو شدند

چو گشتند يک انجمن ناتوان

غمی شد دل شاه نوشين روان

همی گفت کين راز گردان سپهر

بيارد بانديشه بوزرجمهر

شد از درد دانا دلش پر ز درد

برو پر ز چين کرد و رخساره زرد

شهنشاه چون ديد ز انديشه رنج

بفرمود تا جامه دستی ز گنج

بياورد گنجور و اسبی گزين

نشست شهنشاه کردند زين

به نزديک دانا فرستاد و گفت

که رنجی که ديدی نشايد نهفت

چنين راند بر سر سپهر بلند

که آيد ز ما بر تو چندی گزند

زيان تو مغز مرا کرد تيز

همی با تن خويش کردی ستيز

يکی کار پيش آمدم ناگزير

کزان بسته آمد دل تيزوير

يکی درج زرين سرش بسته خشک

نهاده برو قفل و مهری ز مشک

فرستاد قيصر برما ز روم

يکی موبدی نامبردار بوم

فرستاده گويد که سالار گفت

که اين راز پيدا کنيد از نهفت

که اين درج را چيست اندر نهان

بگويند فرزانگان جهان

به دل گفتم اين راز پوشيده چهر

ببيند مگر جان بوزرجمهر

چوبشنيد بوزرجمهر اين سخن

دلش پرشد از رنج و درد کهن

ز زندان بيامد سرو تن بشست

به پيش جهانداور آمد نخست

همی بود ترسان ز آزار شاه

جهاندار پر خشم و او بيگناه

شب تيره و روز پيدا نبود

بدان سان که پيغام خسرو شنود

چو خورشيد بنمود تاج از فراز

بپوشيد روی شب تيره باز

باختر نگه کرد بوزرجمهر

چوخورشيد رخشنده بد بر سپهر

به آب خرد چشم دل را بشست

ز دانندگان استواری بجست

بدو گفت بازار من خيره گشت

چو چشمم ازين رنجها تيره گشت

نگه کن که پيشت که آيد به راه

ز حالش بپرس ايچ نامش مخواه

به راه آمد از خانه بوزرجمهر

همی رفت پويان زنی خوب چهر

خردمند بينا بدانا بگفت

سخن هرچ بر چشم او بد نهفت

چنين گفت پرسنده را راه جوی

که بپژوه تا دارد اين ماه شوی

زن پاکدامن بپرسنده گفت

که شويست و هم کودک اندر نهفت

چوبشنيد داننده گفتار زن

بخنديد بر باره ی گامزن

همانگه زنی ديگر آمد پديد

بپرسيد چون ترجمانش بديد

که ای زن تو را بچه وشوی هست

وگر يک تنی باد داری بدست

بدو گفت شويست اگر بچه نيست

چو پاسخ شنيدی بر من مه ايست

همانگه سديگر زن آمد پديد

بيامد بر او بگفت و شنيد

که ای خوب رخ کيست انباز تو

برين کش خراميدن و ناز تو

مرا گفت هرگز نبودست شوی

نخواهم که پيداکنم نيز روی

چو بشنيد بوزرجمهر اين سخن

نگر تا چه انديشه افگند بن

بيامد دژم روی تازان به راه

چو بردند جوينده را نزد شاه

بفرمود تا رفت نزديک تخت

دل شاه کسری غمی گشت سخت

که داننده را چشم بينا نديد

بسی باد سرد از جگر بر کشيد

همی کرد پوزش ازان کار شاه

کزو داشت آزار بر بيگناه

پس از روم و قيصر زبان برگشاد

همی کرد زان قفل و زان درج ياد

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که تابان بدی تا بتابد سپهر

يکی انجمن درج در پيش شاه

به پيش بزرگان جوينده راه

بنيروی يزدان که انديشه داد

روان مرا راستی پيشه داد

بگويم بدرج اندرون هرچ هست

نسايم بران قفل وآن درج دست

اگر تيره شد چشم دل روشنست

روان راز دانش همی جوشنست

ز گفتار او شاد شد شهريار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

ز انديشه شد شاه را پشت راست

فرستاده و درج را پيش خواست

همه موبدان وردان را بخواند

بسی دانشی پيش دانا نشاند

ازان پس فرستاده را گفت شاه

که پيغام بگزار و پاسخ بخواه

چو بشنيد رومی زبان برگشاد

سخنهای قيصر همه کرد ياد

که گفت از جهاندار پيروز جنگ

خرد بايد و دانش و نام و ننگ

تو را فر و بر ز جهاندار هست

بزرگی و دانايی و زور دست

همان بخرد و موبد راه جوی

گو بر منش کو بود شاه جوی

همه پاک در بارگاه تواند

وگر در جهان نيکخواه تواند

همين درج با قفل و مهر و نشان

ببينند بيدار دل سرکشان

بگويند روشن که زيرنهفت

چه چيزست وآن با خرد هست جفت

فرستيم زين پس بتو باژ و ساو

که اين مرز دارند با باژ تاو

وگر باز مانند ازين مايه چيز

نخواهند ازين مرزها باژ نيز

چودانا ز گوينده پاسخ شنيد

زبان برگشاد آفرين گستريد

که همواره شاه جهان شاد باد

سخن دان و با بخت و با داد باد

سپاس از خداوند خورشيد و ماه

روان را بدانش نماينده راه

نداند جز او آشکارا و راز

بدانش مرا آز و او بی نياز

سه درست رخشان بدرج اندرون

غلافش بود ز آنچ گفتم برون

يکی سفته و ديگری نيم سفت

دگر آنک آهن نديدست جفت

چو بشنيد دانای رومی کليد

بياورد و نوشين روان بنگريد

نهفته يکی حقه بد در ميان

بحقه درون پرده ی پرنيان

سه گوهر بدان حقه اندر نهفت

چنان هم که دانای ايران بگفت

نخستين ز گوهر يکی سفته بود

دوم نيم سفت و سيم نابسود

همه موبدان آفرين خواندند

بدان دانشی گوهر افشاندند

شهنشاه رخساره بی تاب کرد

دهانش پر از در خوشاب کرد

ز کار گذشته دلش تنگ شد

بپيچيد و رويش پر آژنگ شد

که با او چراکرد چندان جفا

ازان پس کزو ديد مهر و وفا

چو دانا رخ شاه پژمرده يافت

روانش بدرد اندر آزرده يافت

برآورد گوينده راز از نهفت

گذشته همه پيش کسری بگفت

ازان بند بازوی و مرغ سياه

از انديشه گوهر و خواب شاه

بدو گفت کين بودنی کار بود

ندارد پشيمانی و درد سود

چو آرد بد و نيک رای سپهر

چه شاه وچه موبد چه بوزرجمهر

ز تخمی که يزدان باختر بکشت

ببايدش برتارک ما نبشت

دل شاه نوشين روان شادباد

هميشه ز درد وغم آزاد باد

اگر چند باشد سرافراز شاه

بدستور گردد دلارای گاه

شکارست کار شهنشاه و رزم

می و شادی و بخشش و داد و بزم

بداند که شاهان چه کردند پيش

بورزد بدان همنشان رای خويش

ز آگندن گنج و رنج سپاه

ز آزرم گفتار وز دادخواه

دل وجان دستورباشد به رنج

ز انديشه ی کدخدايی و گنج

چنين بود تا گاه نوشين روان

همو بود شاه و همو پهلوان

همو بود جنگی و موبد همو

سپهبد همو بود و بخرد همو

بهرجای کارآگهان داشتی

جهان را بدستور نگذاشتی

ز بسيار و اندک ز کار جهان

بدو نيک زو کس نکردی نهان

ز کار آگهان موبدی نيکخواه

چنان بد که برخاست بر پيش گاه

که گاهی گنه بگذرانی همی

ببد نام آنکس نخوانی همی

هم اين را دگر باره آويز شست

گنهکار اگر چند با پوزشست

بپاسخ چنين بود توقيع شاه

که آنکس که خستو شود بر گناه

چو بيمار زارست و ما چون پزشک

ز دارو گريزان و ريزان سرشک

بيک دارو ار او نگردد درست

زوان از پزشکی نخواهيم شست

دگر موبدی گفت انوشه بدی

بداد و دهش نيز توشه بدی

سپهدار گرگان برفت از نهفت

ببيشه درآمد زمانی بخفت

بنه برد ار گيل و او برهنه

همی بازگردد ز بهر بنه

بتوقيع پاسخ چنين داد باز

که هستيم ازان لشکری بی نياز

کجا پاسپانی کند بر سپاه

ز بد خويشتن راندارد نگاه

دگر گفت انوشه بدی جاودان

نشست و خور و خواب با موبدان

يکی نامور مايه دار ايدرست

که گنجش ز گنج تو افزونترست

چنين داد پاسخ که آری رواست

که از فره پادشاهی ماست

دگر گفت کای شهريار بلند

انوشه بدی وز بدی بی گزند

اسيران رومی که آورده اند

بسی شيرخواره درو برده اند

به توقيع گفت آنچه هستند خرد

ز دست اسيران نبايد شمرد

سوی مادرانشان فرستيد باز

به دل شاد وز خواسته بی نياز

نبشتند کز روم صدمايه ور

همی بازخرند خويشان به زر

اگر باز خرند گفت از هراس

بهر مايه داری يک مايه کاس

فروشيد و افزون مجوييد نيز

که ما بی نيازيم ز ايشان بچيز

بشمشير خواهيم ز ايشان گهر

همان بدره و برده و سيم و زر

بگفتند کز مايه داران شهر

دو بازارگانند کز شب دو بهر

يکی را نيايد سراندر بخواب

از آواز مستان وچنگ ور باب

چنين داد پاسخ کزين نيست رنج

جز ايشان هرآنکس که دارند گنج

همه همچنان شاد وخرم زيند

که آزاد باشند و بی غم زيند

نوشتند خطی کانوشه بدی

هميشه ز تو دور دست بدی

به ايوان چنين گفت شاه يمن

که نوشين روان چون گشايد دهن

همه مردگان را کند بيش ياد

پر از غم شود زنده را جان شاد

چنين داد پاسخ که از مرده ياد

کند هرک دارد خرد با نژاد

هرآنکس که از مردگان دل بشست

نباشد ورا نيکويها درست

يکی گفت کای شاه کهتر پسر

نگردد همی گرد داد پدر

بريزد همی بر زمين بر درم

که باشد فروشنده ی او دژم

چنين داد پاسخ که اين نارواست

بهای زمين هم فروشنده راست

دگر گفت کای شاه برترمنش

که دوری ز بيغاره و سرزنش

دلی داشتی پيش ازين پر ز شرم

چرا شد برين سان بی آزرم و گرم

چنين داد پاسخ که دندان نبود

مکيدن جز از شير پستان نبود

چودندان برآمد بباليد پشت

همی گوشت جويم چو گشتم درشت

يکی گفت گيرم کنون مهتری

برای و بدانش ز ما مهتری

چرا برگذشتی ز شاهنشهان

دو ديده برای تو دارد جهان

چنين داد پاسخ که ما را خرد

ز ديدار ايشان همی بگذرد

هش و دانش و رای دستور ماست

زمين گنج و انديشه گنجور ماست

دگر گفت باز تو ای شهريار

عقابی گرفتست روز شکار

چنين گفت کو را بکوبيد پشت

که با مهتر خود چرا شد درشت

بياويز پايش ز دار بلند

بدان تا بدو بازگردد گزند

که از کهتران نيز در کارزار

فزونی نجويند با شهريار

دگر نامداری ز کارآگهان

چنين گفت کای شهريار جهان

به شبگير برزين بشد با سپاه

ستاره شناسی بيامد ز راه

چنين گفت کای مرد گردن فراز

چنين لشکری گشن وزين گونه ساز

چو برگاشت او پشت بر شهريار

نبيند کس او را بدين روزگار

بتوقيع گفت آنک گردان سپهر

گشادست با رای او چهر و مهر

ببرزين سالار و گنج و سپاه

نگردد تباه اختر هور و ماه

دگر موبدی گفت کز شهريار

چنين بود پيمان بيک روزگار

که مردی گزينند فرخ نژاد

که در پادشاهی بگردد بداد

رساند بدين بارگاه آگهی

ز بسيار واندک بدی گر بهی

گشسب سرافراز مرديست پير

سزد گر بود داد را دستگير

چنين داد پاسخ که او را ز آز

کمر برميانست دور از نياز

کسی را گزينيد کز رنج خويش

بپرهيز وباشدش گنج خويش

جهانديده مردی درشت و درست

که او رای درويش سازد نخست

يکی گفت سالار خواليگران

همی نالد از شاه وز مهتران

که آن چيز کو خود کند آرزوی

سپارد همه کاسه بر چار سوی

نبويد نيازد بدو نيز دست

بلرزد دل مرد خسروپرست

چنين داد پاسخ که از بيش خورد

مگر آرزو بازگردد بدرد

دگر گفت هرکس نکوهش کند

شهنشاه را چون پژوهش کند

که بی لشکر گشن بيرون شود

دل دوستداران پر از خون شود

مگر دشمنی بد سگالد بدوی

بيايد به چاره بنالد بدوی

چنين داد پاسخ که داد وخرد

تن پادشا راهمی پرورد

اگر دادگر چند بی کس بود

ورا پاسبان راستی بس بود

دگر گفت کای با خرد گشته جفت

به ميدان خراسان سالار گفت

که گرزاسب را بازکرد او ز کار

چه گفت اندرين کار او شهريار

چنين داد پاسخ که فرمان ما

نورزيد و بنهفت پيمان ما

بفرمودمش تا به ارزانيان

گشايد در گنج سود و زيان

کسی کودهش کاست باشد به کار

بپوشد همه فره شهريار

دگر گفت باهرکسی پادشا

بزرگست وبخشنده و پارسا

پرستار ديرينه مهرک چه کرد

که روزيش اندک شد و روی زرد

چنين داد پاسخ که او شد درشت

بران کرده ی خويش بنهاد پشت

بيامد بدرگاه و بنشست مست

هميشه جز از می ندارد بدست

ز کارآگهان موبدی گفت شاه

چو راند سوی جنگ قيصر سپاه

نخواهد جز ايرانيان را به جنگ

جهان شد به ايران بر از روم تنگ

چنين داد پاسخ که آن دشمنی

به طبعست و پرخاش آهرمنی

دگر باره پرسيد موبد که شاه

ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه

کدامست وچون بايدت مرد جنگ

ز مردان شيرافگن تيز چنگ

چنين داد پاسخ که جنگی سوار

نبايد که سير آيد از کارزار

همان بزمش آيد همان رزمگاه

برخشنده روز و شبان سياه

نگردد بهنگام نيروش کم

ز بسيار واندک نباشد دژم

دگر گفت کای شاه نوشين روان

هميشه بزی شاد و روش نروان

بدر بر يکی مرد بد از نسا

پرستنده و کاردار بسا

درم ماند بر وی سيصد هزار

بديوان چوکردند با او شمار

بنالد همی کين درم خورده شد

برو مهتر وکهتر آزرده شد

چو آگاه شد زان سخن شهريار

که موبد درم خواست ازکاردار

چنين گفت کز خورده منمای رنج

ببخشيد چيزی مر او را ز گنج

دگر گفت جنگی سواری بخست

بدان خستگی ديرماند و برست

به پيش صف روميان حمله برد

بمرد او وزو کودکان ماند خرد

چه فرمان دهد شهريار جهان

ز کار چنان خرد کودک نوان

بفرمود کان کودکانرا چهار

ز گنج درم داد بايد هزار

هرآنکس که شد کشته در کارزار

کزو خرد کودک بود يادگار

چونامش ز دفتر بخواند دبير

برد پيش کودک درم ناگزير

چنين هم بسال اندرون چار بار

مبادا که باشد ازين کارخوار

دگر گفت انوشه بدی سال و ماه

به مرو اندرون پهلوان سپاه

فراوان درم گرد کرد و بخورد

پراگنده گشتند زان مرز مرد

چنين داد پاسخ که آن خواسته

که از شهر مردم کند کاسته

چرا بايد از خون درويش گنج

که او شاد باشد تن وجان به رنج

ازان کس که بستد بدو بازده

ازان پس به مرو اندر آواز ده

بفرمای داری زدن بر درش

ببيداری کشور و لشکرش

ستمکاره را زنده بر دار کن

دو پايش ز بر سرنگونسار کن

بدان تا کس از پهلوانان ما

نپيچد دل و جان ز پيمان ما

دگر گفت کای شاه يزدان پرست

بدر بر بسی مردم زيردست

همی داد او را ستايش کنند

جهان آفرين را نيايش کنند

چنين داد پاسخ که يزدان سپاس

که از ما کسی نيست اندر هراس

فزون کرد بايد بديشان نگاه

اگر با گناهند و گر بيگناه

دگر گفت کای شاه با فر و هوش

جهان شد پرآواز خنيا و نوش

توانگر و گر مردم زيردست

شب آيد شود پر ز آوای مست

چنين داد پاسخ که اندر جهان

بما شاد بادا کهان و مهان

دگر گفت کای شاه برترمنش

همی زشتگويت کند سرزنش

که چندين گزافه ببخشيد گنج

ز گرد آوريدن نديدست رنج

چنين داد پاسخ که آن خواسته

کزو گنج ما باشد آراسته

اگر بازگيريم ز ارزانيان

همه سود فرجام گردد زيان

دگر گفت مای شهريار بلند

که هرگز مبادا به جانت گزند

جهودان و ترسا تو را دشمنند

دو رويند و با کيش آهرمنند

چنين داد پاسخ که شاه سترگ

ابی زينهاری نباشد بزرگ

دگر گفت کای نامور شهريار

ز گنج توافزون ز سيصد هزار

درم داده ای مرد درويش را

بسی پروريده تن خويش را

چنين گفت کاين هم بفرمان ماست

به ارزانيان چيز بخشی رواست

دگر گفت کای شاه ناديده رنج

ز بخشش فراوان تهی ماند گنج

چنين داد پاسخ که دست فراخ

همی مرد را نو کند يال وشاخ

جهاندار چون گشت يزدان پرست

نيازد ببد درجهان نيز دست

جهان تنگ ديديم بر تنگخوی

مرا آز و زفتی نبد آرزوی

چنين گفت موبد که ای شهريار

فراخان سالار سيصد هزار

درم بستد از بلخ بامی به رنج

سپرده نهادند يکسر به گنج

چنين داد پاسخ که ما را درم

نبايد که باشد کسی زو دژم

که رنج آيد از بيشی گنج ما

نه چونين بود داد از پادشا

از آنکس که بستد بدو هم دهيد

ز گنج آنچ خواهد بران سر نهيد

که درد دل مردم زيردست

نخواهد جهاندار يزدان پرست

پی کاخ آباد را بر کنيد

بگل بام او را توانگر کنيد

شود کاخ ويران تو را ز هرچ بود

بماند پس از مرگ نفرين و دود

ز ديوان ما نام او بستريد

بدر بر چنو را بکس مشمريد

دگر گفت کای شاه فرخ نژاد

بسی گيری از جم و کاوس ياد

بدان گفت تا از پس مرگ من

نگردد نهان افسر و ترگ من

دگر گفت کز بهمن سرفراز

چرا شاه ايران بپوشيد راز

چنين داد پاسخ که او را خرد

بپيچد همی وز هوا برخورد

يکی گفت کای شاه کهتر نواز

چرا گشتی اکنون چنين دير ياز

چنين داد پاسخ که با بخردان

همانم همان نيز با موبدان

چوآواز آهرمن آيد بگوش

نماند به دل رای و با مغزهوش

بپرسيد موبد ز شاه زمين

سخن راند از پادشاهی و دين

که بی دين جهان به که بی پادشا

خردمند باشد برين بر گوا

چنين داد پاسخ که گفتم همين

شنيد اين سخن مردم پاکدين

جهاندار بی دين جهان را نديد

مگر هرکسی دين دگير گزيد

يکی بت پرست و يکی پاکدين

يکی گفت نفرين به از آفرين

ز گفتار ويران نگردد جهان

بگو آنچ رايت بود در نهان

هرآنگه که شد تخت بی پادشا

خردمندی ودين نيارد بها

يکی گفت کای شاه خرم نهان

سخن راندی چند پيش مهان

يکی آنکه گفتی زمانه منم

بد و نيک او را بهانه منم

کسی کو کند آفرين بر جهان

بما بازگردد درودش نهان

چنين داد پاسخ که آری رواست

که تاج زمانه سر پادشاست

جهان را چنين شهرياران سرند

ازيرا چنين بر سران افسرند

گذشتم ز توقيع نوشين روان

جهان پير و انديشه من جوان

مرا طبع نشگفت اگر تيز گشت

به پيری چنين آت شآميز گشت

ز منبر چومحمود گويد خطيب

بدين محمد گرايد صليب

همی گفتم اين نامه را چند گاه

نهان بد ز خورشيد و کيوان و ماه

چو تاج سخن نام محمود گشت

ستايش به آفاق موجود گشت

زمانه بنام وی آباد باد

سپهر ازسرتاج او شاد باد

جهان بستند از بت پرستان هند

بتيغی که دارد چو رومی پرند

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: