027- داستان هفتخوان اسفنديار

شاهنامه » داستان هفتخوان اسفنديار

داستان هفتخوان اسفنديار

کنون زين سپس هفتخوان آورم

سخنهای نغز و جوان آورم

اگر بخت يکباره ياری کند

برو طبع من کامگاری کند

بگويم به تأييد محمود شاه

بدان فر و آن خسروانی کلاه

که شاه جهان جاودان زنده باد

بزرگان گيتی ورا بنده باد

چو خورشيد بر چرخ بنمود چهر

بياراست روی زمين را به مهر

به برج حمل تاج بر سر نهاد

ازو خاور و باختر گشت شاد

پر از غلغل و رعد شد کوهسار

پر از نرگس و لاله شد جويبار

ز لاله فريب و ز نرگس نهيب

ز سنبل عتاب و ز گلنار زيب

پر آتش دل ابر و پر آب چشم

خروش مغانی و پرتاب خشم

چو آتش نمايد بپالايد آب

ز آواز او سر برآيد ز خواب

چو بيدار گردی جهان را ببين

که ديباست گر نقش مانی به چين

چو رخشنده گردد جهان ز آفتاب

رخ نرگس و لاله بينی پر آب

بخندد بدو گويد ای شوخ چشم

به عشق تو گريان نه از درد و خشم

نخندد زمين تا نگريد هوا

هوا را نخوانم کف پادشا

که باران او در بهاران بود

نه چون همت شهرياران بود

به خورشيد ماند همی دست شاه

چو اندر حمل برفرازد کلاه

اگر گنج پيش آيد از خاک خشک

وگر آب دريا و گر در و مشک

ندارد همی روشناييش باز

ز درويش وز شاه گردن فراز

کف شاه ابوالقاسم آن پادشا

چنين است با پاک و ناپارسا

دريغش نيايد ز بخشيدن ايچ

نه آرام گيرد به روز بسيچ

چو جنگ آيدش پيش جنگ آورد

سر شهرياران به چنگ آورد

بدان کس که گردن نهد گنج خويش

ببخشد نينديشد از رنج خويش

جهان را جهاندار محمود باد

ازو بخشش و داد موجود باد

ز رويين دژ اکنون جهانديده پير

نگر تا چه گويد ازو ياد گير

سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان

يکی داستان راند از هفتخوان

ز رويين دژ و کار اسفنديار

ز راه و ز آموزش گرگسار

چنين گفت کو چون بيامد به بلخ

زبان و روان پر ز گفتار تلخ

همی راند تا پيشش آمد دو راه

سراپرده و خيمه زد با سپاه

بفرمود تا خوان بياراستند

می و رود و رامشگران خواستند

برفتند گردان لشکر همه

نشستند بر خوان شاه رمه

يکی جام زرين به کف برگرفت

ز گشتاسپ آنگه سخن در برگرفت

وزان پس بفرمود تا گرگسار

شود داغ دل پيش اسفنديار

بفرمود تا جام زرين چهار

دمادم ببستند بر گرگسار

ازان پس بدو گفت کای تيره بخت

رسانم ترا من به تاج و به تخت

گر ايدونک هرچت بپرسيم راست

بگويی همه شهر ترکان تراست

چو پيروز گردم سپارم ترا

به خورشيد تابان برآرم ترا

نيازارم آنرا که پيوند تست

هم آنرا که پيوند فرزند تست

وگر هيچ گردی به گرد دروغ

نگيرد بر من دروغت فروغ

ميانت به خنجر کنم بدو نيم

دل انجمن گردد از تو به بيم

چنين داد پاسخ ورا گرگسار

که ای نامور فرخ اسفنديار

ز من نشود شاه جز گفت راست

تو آن کن که از پادشاهی سزاست

بدو گفت رويين دژ اکنون کجاست

که آن مرز ازين بوم ايران جداست

بدو چند راهست و فرسنگ چند

کدام آنک ازو هست بيم و گزند

سپه چند باشد هميشه دروی

ز بالای دژ هرچ دانی بگوی

چنين داد پاسخ ورا گرگسار

که ای شيردل خسرو شهريار

سه راهست ز ايدر بدان شارستان

که ارجاسپ خواندش پيکارستان

يکی در سه ماه و يکی در دو ماه

گر ايدون خورش تنگ باشد به راه

گيا هست و آبشخور چارپای

فرود آمدن را نيابی تو جای

سه ديگر به نزديک يک هفته راه

بهشتم به رويين دژ آيد سپاه

پر از شير و گرگست و پر اژدها

که از چنگشان کس نيابد رها

فريب زن جادو و گرگ و شير

فزونست از اژدهای دلير

يکی را ز دريا برآرد به ماه

يکی را نگون اندر آرد به چاه

بيابان و سيمرغ و سرمای سخت

که چون باد خيزد به درد درخت

ازان پس چو رويين دژ آيد پديد

نه دژ ديد ازان سان کسی نه شنيد

سر باره برتر ز ابر سياه

بدو در فراوان سليح و سپاه

به گرد اندرش رود و آب روان

که از ديدنش خيره گردد روان

به کشتی برو بگذرد شهريار

چو آيد به هامون ز بهر شکار

به صد سال گر ماند اندر حصار

ز هامون نيايدش چيزی به کار

هم اندر دژش کشتمند و گيا

درخت برومند و هم آسيا

چو اسفنديار آن سخنها شنيد

زمانی بپيچيد و دم درکشيد

بدو گفت ما را جزين راه نيست

به گيتی به از راه کوتاه نيست

چنين گفت با نامور گرگسار

که اين هفتخوان هرگز ای شهريار

به زور و به آواز نگذشت کس

مگر کز تن خويش کردست بس

بدو نامور گفت گر با منی

ببينی دل و زور آهرمنی

به پيشم چه گويی چه آيد نخست

که بايد ز پيکار او راه جست

چنين داد پاسخ ورا گرگسار

که اين نامور مرد ناباک دار

نخستين به پيش تو آيد دو گرگ

نر و ماده هريک چو پيلی سترگ

دو دندان به کردار پيل ژيان

بر و کتف فربه و لاغر ميان

بسان گوزنان به سر بر سروی

همی رزم شيران کند آرزوی

بفرمود تا همچنانش به بند

به خرگاه بردند ناسودمند

بياراست خرم يکی بزمگاه

به سر بر نظاره بران جشنگاه

چو خورشيد بنمود تاج از فراز

هوا با زمين نيز بگشاد راز

ز درگاه برخاست آوای کوس

زمين آهنين شد سپهر آبنوس

سوی هفتخوان رخ به توران نهاد

همی رفت با لشکر آباد و شاد

چو از راه نزديک منزل رسيد

ز لشکر يکی نامور برگزيد

پشوتن يکی مرد بيدار بود

سپه را ز دشمن نگهدار بود

بدو گفت لشکر به آيين بدار

همی پيچم از گفت هی گرگسار

منم پيش رو گر به من بد رسد

بدين کهتران بد نيايد سزد

بيامد بپوشيد خفتان جنگ

ببست از بر پشت شبرنگ تنگ

سپهبد چو آمد به نزديک گرگ

چه گرگ آن سرافراز پيل سترگ

بديدند گرگان بر و يال اوی

ميان يلی چنگ و گوپال اوی

ز هامون سوی او نهادند روی

دو پيل سرافراز و دو جنگجوی

کمان را به زه کرد مرد دلير

بغريد بر سان غرنده شير

بر آهرمنان تيرباران گرفت

به تندی کمان سواران گرفت

ز پيکان پولاد گشتند سست

نيامد يکی پيش او تن درست

نگه کرد روشن دل اسفنديار

بديد آنک دد سست برگشت کار

يکی تيغ زهرآبگون برکشيد

عنان را گران کرد و سر درکشيد

سراسر به شمشيرشان کرد چاک

گل انگيخت از خون ايشان ز خاک

فرود آمد از نامور بارگی

به يزدان نمود او ز بيچارگی

سليح و تن از خون ايشان بشست

بران خارستان پاک جايی بجست

پر آژنگ رخ سوی خورشيد کرد

دلی پر ز درد و سری پر ز گرد

همی گفت کای داور دادگر

تو دادی مرا هوش و زور و هنر

تو کردی تن گرگ را خاک جای

تو باشی به هر نيک و بد رهنمای

چو آمد سپاه و پشوتن فراز

بديدند يل را به جای نماز

بماندند زان کار گردان شگفت

سپه يکسر انديشه اندر گرفت

که اين گرگ خوانيم گر پيل مست

که جاويد باد اين دل و تيغ و دست

که بی فره اورنگ شاهی مباد

بزرگی و رسم سپاهی مباد

برفتند گردان فرخنده رای

برابر کشيدند پرده سرای

غم آمد همه بهره ی گرگسار

ز گرگان جنگی و اسفنديار

يکی خوان زرين بياراستند

خورشها بخوردند و می خواستند

بفرمود تا بسته را پيش اوی

ببردند لرزان و پرآب روی

سه جام ميش داد و پرسش گرفت

که اکنون چه گويی چه بينم شگفت

چنين گفت با نامور گرگسار

که ای نامور شيردل شهريار

دگر منزلت شيری آيد به جنگ

که با جنگ او برنتابد نهنگ

عقاب دلاور بران راه شير

نپرد وگر چند باشد دلير

بخنديد روشن دل اسفنديار

بدو گفت کای ترک ناسازگار

ببينی تو فردا که با نر هشير

چگونه شوم من به جنگش دلير

چو تاريک شد شب بفرمود شاه

ازان جايگاه اندر آمد سپاه

شب تيره لشکر همی راندند

بروبر همی آفرين خواندند

چو خورشيد زان چادر لاژورد

يکی مطرفی کرد ديبای زرد

سپهبد به جای دليران رسيد

به هامون و پرخاش شيران رسيد

پشوتن بفرمود تا رفت پيش

ورا پندها داد ز اندازه بيش

بدو گفت کاين لشکر سرافراز

سپردم ترا من شدم رزمساز

بيامد چو با شير نزديک شد

چهان بر دل شير تاريک شد

يکی بود نر و دگر ماده شير

برفتند پرخاشجوی و دلير

چو نر اندرآمد يکی تيغ زد

ببد ريگ زيرش بسان بسد

ز سر تا ميانش به دو نيم گشت

دل شير ماده پر از بيم گشت

چو جفتش برآشفت و آمد فراز

يکی تيغ زد بر سرش رزمساز

به ريگ اندر افگند غلتان سرش

ز خون لعل شد دست و جنگی برش

به آب اندر آمد سر و تن بشست

نگهدار جز پاک يزدان نجست

چنين گفت کای داور داد و پاک

به دستم ددان راتو کردی هلاک

هم اندر زمان لشکر آنجا رسيد

پشوتن سر و يال شيران بديد

بر اسفنديار آفرين خواندند

ورا نامدار زمين خواندند

وزانجا بيامد کی رهنمای

به نزديک خرگاه و پرد هسرای

نهادند خوان و خورشهای نغز

بياورد سالار پاکيزه مغز

بفرمود تا پيش او گرگسار

بيامد بدانديش و بد روزگار

سه جام می لعل فامش بداد

چو آهرمن از جام می گشت شاد

بدو گفت کای مرد بدبخت خوار

که فردا چه پيش آورد روزگار

بدو گفت کای شاه برتر منش

ز تو دور بادا بد بدکنش

چو آتش به پيکار بشتافتی

چنين بر بلاها گذر يافتی

ندانی که فردا چه آيدت پيش

ببخشای بر بخت بيدار خويش

از ايدر چو فردا به منزل رسی

يکی کار پيش است ازين يک بسی

يکی اژدها پيشت آيد دژم

که ماهی برآرد ز دريا به دم

همی آتش افروزد از کام اوی

يکی کوه خاراست اندام اوی

ازين راه گر بازگردی رواست

روانت برين پند من بر گواست

دريغت نيايد همی خويشتن

سپاهی شده زين نشان انجمن

چنين داد پاسخ که ای بدنشان

به بندت همی برد خواهم کشان

ببينی که از چنگ من اژدها

ز شمشير تيزم نيابد رها

بفرمود تا درگران آورند

سزاوار چوب گران آورند

يکی نغز گردون چوبين بساخت

به گرد اندرش تيغها در نشاخت

به سر بر يکی گرد صندوق نغز

بياراست آن درگر پاک مغز

به صندوق در مرد ديهيم جوی

دو اسپ گرانمايه بست اندر اوی

نشست آزمون را به صندوق شاه

زمانی همی راند اسپان به راه

زره دار با خنجر کابلی

به سر بر نهاده کلاه يلی

چو شد جنگ آن اژدها ساخته

جهانجوی زين رنج پرداخته

جهان گشت چون روی زنگی سياه

ز برج حمل تاج بنمود ماه

نشست از بر شولک اسفنديار

برفت از پسش لشکر نامدار

دگر روز چون گشت روشن جهان

درفش شب تيره شد در نهان

پشوتن بيامد سوی نامجوی

پسر با برادر همی پيش اوی

بپوشيد خفتان جهاندار گرد

سپه را به فرخ پشوتن سپرد

بياورد گردون و صندوق شير

نشست اندرو شهريار دلير

دو اسپ گرانمايه بسته بر اوی

سوی اژدها تيز بنهاد روی

ز دور اژدها بانگ گردون شنيد

خراميدن اسپ جنگی بديد

ز جای اندرآمد چو کوه سياه

تو گفتی که تاريک شد چرخ و ماه

دو چشمش چو دو چشمه تابان ز خون

همی آتش آمد ز کامش برون

چو اسفنديار آن شگفتی بديد

به يزدان پناهيد و دم درکشيد

همی جست اسپ از گزندش رها

به دم درکشيد اسپ را اژدها

دهن باز کرده چو کوهی سياه

همی کرد غران بدو در نگاه

فرو برد اسپان چو کوهی سياه

همی کرد غران بدو در نگاه

فرو برد اسپان و گردون به دم

به صندوق در گشت جنگی دژم

به کامش چو تيغ اندرآمد بماند

چو دريای خون از دهان برفشاند

نه بيرون توانست کردن ز کام

چو شمشير بد تيغ و کامش نيام

ز گردون و آن تيغها شد غمی

به زور اندر آورد لختی کمی

برآمد ز صندوق مرد دلير

يکی تيز شمشير در چنگ شير

به شمشير مغزش همی کرد چاک

همی دود زهرش برآمد ز خاک

ازان دود برنده بيهوش گشت

بيفتاد و بی مغز و بی توش گشت

پشوتن بيامد ه ماندر زمان

به نزديک آن نامدار جهان

جهانجوی چون چشمها باز کرد

به گردان گردنکش آواز کرد

که بيهوش گشتم من از دود زهر

ز زخمش نيامد مرا هيچ بهر

ازان خاک برخاست و شد سوی آب

چو مردی که بيهوش گردد به خواب

ز گنجور خود جامه ی نو بجست

به آب اندر آمد سر و تن بشست

بيامد به پيش خداوند پاک

همی گشت پيچان و گريان به خاک

همی گفت کين اژدها را که کشت

مگر آنک بودش جهاندار پشت

سپاهش همه خواندند آفرين

همه پيش دادار سر بر زمين

نهادند و گفتند با کردگار

توی پاک و بی عيب و پروردگار

ازان کار پر درد شد گرگسار

کجا زنده شد مرده اسفنديار

سراپرده زد بر لب آن شاه

همه خيمه ها گردش اندر سپاه

می و رود بر خوان و ميخواره خواست

به ياد جهاندار بر پای خاست

بفرمود تا داغ دل گرگسار

بيامد نوان پيش اسفنديار

می خسروانی سه جامش بداد

بخنديد و زان اژدها کرد ياد

بدو گفت کای بد تن بی بها

ببين اين دمهنج نر اژدها

ازين پس به منزل چه پيش آيدم

کجا رنج و تيمار بيش آيدم

بدو گفت کای شاه پيروزگر

همی يابی از اختر نيک بر

تو فردا چو در منزل آيی فرود

به پيشت زن جادو آرد درود

که ديدست زين پيش لشکر بسی

نکردست پيچان روان از کسی

چو خواهد بيابان چو دريا کند

به بالای خورشيد پهنا کند

ورا غول خوانند شاهان به نام

به روز جوانی مرو پيش دام

به پيروزی اژدها باز گرد

نبايد که نام اندرآری به گرد

جهانجوی گفت ای بد شوخ روی

ز من هرچ بينی تو فردا بگوی

که من با زن جادوان آن کنم

که پشت و دل جادوان بشکنم

به پيروزی دادده يک خدای

سر جاودان اندر آرم به پای

چو پيراهن زرد پوشيد روز

سوی باختر گشت گيتی فروز

سپه برگرفت و بنه بر نهاد

ز يزدان نيکی دهش کرد ياد

شب تيره لشکر همی راند شاه

چو خورشيد بفروخت زرين کلاه

چو ياقوت شد روی برج بره

بخنديد روی زمين يکسره

سپه را همه بر پشوتن سپرد

يکی جام زرين پر از می ببرد

يکی ساخته نيز تنبور خواست

همی رزم پيش آمدش سور خواست

يکی بيشه يی ديد همچون بهشت

تو گفتی سپهر اندرو لاله کشت

نديد از درخت اندرو آفتاب

به هر جای بر چشمه يی چون گلاب

فرود آمد از بارگی چون سزيد

ز بيشه لب چشمه يی برگزيد

يکی جام زرين به کف برنهاد

چو دانست کز می دلش گشت شاد

همانگاه تنبور را برگرفت

سراييدن و ناله اندر گرفت

همی گفت بداختر اسفنديار

که هرگز نبيند می و ميگسار

نبيند جز از شير و نر اژدها

ز چنگ بلاها نيابد رها

نيابد همی زين جهان بهره يی

به ديدار فرخ پری چهره يی

بيابم ز يزدان همی کام دل

مرا گر دهد چهره ی دلگسل

به بالا چو سرو و چو خورشيد روی

فروهشته از مشک تا پای موی

زن جادو آواز اسفنديار

چو بشنيد شد چون گل اندر بهار

چنين گفت کامد هژبری به دام

ابا چامه و رود و پر کرده جام

پر آژنگ رويی بی آيين و زشت

بدان تيرگی جادويها نوشت

بسان يکی ترک شد خوب روی

چو ديبای چينی رخ از مشک موی

بيامد به نزديک اسفنديار

نشست از بر سبزه و جويبار

جهانجوی چون روی او را بديد

سرود و می و رود برتر کشيد

چنين گفت کای دادگر يک خدای

به کوه و بيابان توی رهنمای

بجستم هم اکنون پری چهره يی

به تن شهره يی زو مرا بهره يی

بداد آفريننده ی داد و راد

مرا پاک جام و پرستنده داد

يکی جام پر باده ی مشک بوی

بدو داد تا لعل گرددش روی

يکی نغز پولاد زنجير داشت

نهان کرده از جادو آژير داشت

به بازوش در بسته بد زردهشت

بگشتاسپ آورده بود از بهشت

بدان آهن از جان اسفنديار

نبردی گمانی به بد روزگار

بينداخت زنجير در گردنش

بران سان که نيرو ببرد از تنش

زن جادو از خويشتن شير کرد

جهانجوی آهنگ شمشير کرد

بدو گفت بر من نياری گزند

اگر آهنين کوه گردی بلند

بيارای زان سان که هستی رخت

به شمشير يازم کنون پاسخت

به زنجير شد گنده پيری تباه

سر و موی چون برف و رنگی سياه

يکی تيز خنجر بزد بر سرش

مبادا که بينی سرش گر برش

چو جادو بمرد آسمان تيره گشت

بران سان که چشم اندران خيره گشت

يکی باد و گردی برآمد سياه

بپوشيد ديدار خورشيد و ماه

به بالا برآمد جهانجوی مرد

چو رعد خروشان يکی نعره کرد

پشوتن بيامد همی با سپاه

چنين گفت کای نامبردار شاه

نه با زخم تو پای دارد نهنگ

نه ترک و نه جادو نه شير و پلنگ

به گيتی بماناد يل سرفراز

جهان را به مهر تو بادا نياز

يکی آتش از تارک گرگسار

برآمد ز پيکار اسفنديار

جهانجوی پيش جها نآفرين

بماليد چندی رخ اندر زمين

بران بيشه اندر سراپرده زد

نهادند خوانی چنانچون سزد

به دژخيم فرمود پس شهريار

که آرند بدبخت را بسته خوار

ببردند پيش يل اسفنديار

چو ديدار او ديد پس شهريار

سه جام می خسروانيش داد

ببد گرگسار از می لعل شاد

بدو گفت کای ترک برگشته بخت

سر پير جادو ببين از درخت

که گفتی که لشکر به دريا برد

سر خويش را بر ثريا برد

دگر منزل اکنون چه بينم شگفت

کزين جادو اندازه بايد گرفت

چنين داد پاسخ ورا گرگسار

که ای پيل جنگی گه کارزار

بدين منزلت کار دشوارتر

گراينده تر باش و بيدارتر

يکی کوه بينی سراندر هوا

برو بر يکی مرغ فرمانروا

که سيمرغ گويد ورا کارجوی

چو پرنده کوهيست پيکارجوی

اگر پيل بيند برآرد به ابر

ز دريا نهنگ و به خشکی هژبر

نبيند ز برداشتن هيچ رنج

تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج

دو بچه است با او به بالای او

همان رای پيوسته با رای او

چو او بر هوا رفت و گسترد پر

ندارد زمين هوش و خورشيد فر

اگر بازگردی بود سودمند

نيازی به سيمرغ و کوه بلند

ازو در بخنديد و گفت ای شگفت

به پيکان بدوزم من او را دو کفت

ببرم به شمشير هندی برش

به خاک اندر آرم ز بالا سرش

چو خورشيد تابنده بنمود پشت

دل خاور از پشت او شد درشت

سر جنگجويان سپه برگرفت

سخنهای سيمرغ در سر گرفت

همه شب همی راند با خود گروه

چو خورشيد تابان برآمد ز کوه

چراغ زمان و زمين تازه کرد

در و دشت بر ديگر اندازه کرد

همان اسپ و گردون و صندوق برد

سپه را به سالار لشکر سپرد

همی رفت چون باد فرمانروا

يکی کوه ديدش سراندر هوا

بران سايه بر اسپ و گردون بداشت

روان را به انديشه اندر گماشت

همی آفرين خواند بر يک خدای

که گيتی به فرمان او شد به پای

چو سيمرغ از دور صندوق ديد

پسش لشکر و نال هی بوق ديد

ز کوه اندر آمد چو ابری سياه

نه خورشيد بد نيز روشن نه ماه

بدان بد که گردون بگيرد به چنگ

بران سان که نخچير گيرد پلنگ

بران تيغها زد دو پا و دو پر

نماند ايچ سيمرغ را زيب و فر

به چنگ و به منقار چندی تپيد

چو تنگ اندر آمد فرو آرميد

چو ديدند سيمرغ را بچگان

خروشان و خون از دو ديده چکان

چنان بردميدند ازان جايگاه

که از سهمشان ديده گم کرد راه

چو سيمرغ زان تيغها گشت سست

به خوناب صندوق و گردون بشست

ز صندوق بيرون شد اسفنديار

بغريد با آلت کارزار

زره در بر و تيغ هندی به چنگ

چه زود آورد مرغ پيش نهنگ

همی زد برو تيغ تا پاره گشت

چنان چاره گر مرغ بيچاره گشت

بيامد به پيش خداوند ماه

که او داد بر هر ددی دستگاه

چنين گفت کای داور دادگر

خداوند پاکی و زور و هنر

تو بردی پی جاودان را ز جای

تو بودی بدين نيکيم رهنمای

هم آنگه خروش آمد از کرنای

پشوتن بياورد پرده سرای

سليح برادر سپاه و پسر

بزرگان ايران و تاج و کمر

ازان کشته کس روی هامون نديد

جر اندام جنگاور و خون نديد

زمين کوه تا کوه پر پر بود

ز پرش همه دشت پر فر بود

بديدند پر خون تن شاه را

کجا خيره کردی به رخ ماه را

همی آفرين خواندندش سران

سواران جنگی و کنداوران

شنيد آن سخن در زمان گرگسار

که پيروز شد نامور شهريار

تنش گشت لرزان و رخساره زرد

همی رفت پويان و دل پر ز درد

سراپرده زد شهريار جوان

به گردش دليران روشن روان

زمين را به ديبا بياراستند

نشستند بر خوان و می خواستند

ازان پس بفرمود تا گرگسار

بيامد بر نامور شهريار

بدادش سه جام دمادم نبيد

می سرخ و جام از گل شنبليد

بدو گفت کای بد تن بدنهان

نگه کن بدين کردگار جهان

نه سيمرغ پيدا نه شير و نه گرگ

نه آن تيز چنگ اژدهای بزرگ

به منزل که انگيزد اين بار شور

بود آب و جای گيای ستور

به آواز گفت آن زمان گرگسار

که ای نامور فرخ اسفنديار

اگر باز گردی نباشد شگفت

ز بخت تو اندازه بايد گرفت

ترا يار بود ايزد ای نيکبخت

به بار آمد آن خسروانی درخت

يکی کار پيشست فردا که مرد

نينديشد از روزگار نبرد

نه گرز و کمان ياد آيد نه تيغ

نه بيند ره جنگ و راه گريغ

به بالای يک نيزه برف آيدت

بدو روز شادی شگرف آيدت

بمانی تو با لشکر نامدار

به برف اندر ای فرخ اسفنديار

اگر بازگردی نباشد شگفت

ز گفتار من کين نبايد گرفت

همی ويژه در خون لشکر شوی

به تندی و بدرايی و بدخوی

مرا اين درستست کز باد سخت

بريزد بران مرز بار درخت

ازان پس که اندر بيابان رسی

يکی منزل آيد به فرسنگ سی

همه ريگ تفتست گر خاک و شخ

برو نگذرد مرغ و مور و ملخ

نبينی به جايی يکی قطره آب

زمينش همی جوشد از آفتاب

نه بر خاک او شير يابد گذر

نه اندر هوا کرگس تيزپر

نه بر شخ و ريگش برويد گيا

زمينش روان ريگ چون توتيا

برانی برين گونه فرسنگ چل

نه با اسپ تاو و نه با مرد دل

وزانجا به رويي ندژ آيد سپاه

ببينی يک مايه ور جايگاه

زمينش به کام نياز اندر است

وگر باره با مه به راز اندر است

بشد بامش از ابر بارنده تر

که بد نامش از ابر برنده تر

ز بيرون نيابد خورش چارپای

ز لشکر نماند سواری به جای

از ايران و توران اگر صدهزار

بيايند گردان خنجرگزار

نشينند صد سال گرداندرش

همی تيرباران کنند از برش

فراوان همانست و کمتر همان

چو حلقه ست بر در بد بدگمان

چو ايرانيان اين بد از گرگسار

شنيدند و گشتند با درد يار

بگفتند کای شاه آزادمرد

بگرد بال تا توانی مگرد

اگر گرگسار اين سخنها که گفت

چنين است اين خود نماند نهفت

بدين جايگه مرگ را آمديم

نه فرسودن ترگ را آمديم

چنين راه دشوار بگذاشتی

بلای دد و دام برداشتی

کس از نامداران و شاهان گرد

چنين رنجها برنيارد شمرد

که پيش تو آمد بدين هفتخوان

برين بر جهان آفرين را بخوان

چو پيروزگر بازگردی به راه

به دل شاد و خرم شوی نزد شاه

به راهی دگر گر شوی کينه ساز

همه شهر توران برندت نماز

بدين سان که گويد همی گرگسار

تن خويش را خوارمايه مدار

ازان پس که پيروز گشتيم و شاد

نبايد سر خويش دادن به باد

چو بشنيد اين گونه زيشان سخن

شد آن تازه رويش ز گردان کهن

شما گفت از ايران به پند آمديد

نه از بهر نام بلند آمديد

کجاآن همه خلعت و پند شاه

کمرهای زرين و تخت و کلاه

کجا آن همه عهد و سوگند و بند

به يزدان و آن اختر سودمند

که اکنون چنين سست شد پايتان

به ره بر پراگنده شد رايتان

شما بازگرديد پيروز و شاد

مرا کام جز رزم جستن مباد

به گفتار اين ديو ناسازگار

چنين سرکشيديد از کارزار

از ايران نخواهم برين رزم کس

پسر با برادر مرا يار بس

جهاندار پيروز يار منست

سر اختر اندر کنار منست

به مردی نبايد کسی همرهم

اگر جان ستانم وگر جان دهم

به دشمن نمايم هنر هرچ هست

ز مردی و پيروزی و زور دست

بيابيد هم بی گمان آگهی

ازين نامور فر شاهنشهی

که با دژ چه کردم به دستان و زور

به نام خداوند کيوان و هور

چو ايرانيان برگشادند چشم

بديدند چهر ورا پر ز خشم

برفتند پوزش کنان نزد شاه

که گر شاه بيند ببخشد گناه

فدای تو بادا تن و جان ما

برين بود تا بود پيمان ما

ز بهر تن شاه غمخواره ايم

نه از کوشش و جنگ بيچار هايم

ز ما تا بود زنده يک نامدار

نپيچيم يک تن سر از کارزار

سپهبد چو بشنيد زيشان سخن

بپيچيد زان گفتهای کهن

به ايرانيان آفرين کرد و گفت

که هرگز نماند هنر در نهفت

گر ايدونک گرديم پيروزگر

ز رنج گذشته بيابيم بر

نگردد فرامش به دل رنجتان

نماند تهی بی گمان گنجتان

همی رای زد تا جهان شد خنک

برفت از بر کوه باد سبک

برآمد ز درگاه شيپور و نای

سپه برگرفتند يکسر ز جای

به کردار آتش همی راندند

جهان آفرين را بسی خواندند

سپيده چو از کوه سر برکشيد

شب آن چادر شعر در سرکشيد

چو خورشيد تابان نهان کرد روی

همی رفت خون در پس پشت اوی

به منزل رسيد آن سپاه گران

همه گرزداران و نيزه وران

بهاری يکی خوش منش روز بود

دل افروز يا گيتی افروز بود

سراپرده و خيمه فرمود کی

بياراست خوان و بياورد می

هم اندر زمان تندباری ز کوه

برآمد که شد نامور زان ستوه

جهان سربسر گشت چون پر زاغ

ندانست کس باز هامون ز زاغ

بياريد از ابر تاريک برف

زمينی پر از برف و بادی شگرف

سه روز و سه شب هم بدان سان به دشت

دم باد ز اندازه اندر گذشت

هوا پود گشت ابر چون تار شد

سپهبد ازان کار بيچار شد

به آواز پيش پشوتن بگفت

که اين کار ما گشت با درد جفت

به مردی شدم در دم اژدها

کنون زور کردن نيارد بها

همه پيش يزدان نيايش کنيد

بخوانيد و او را ستايش کنيد

مگر کاين بلاها ز ما بگذرد

کزين پس کسی مان به کس نشمرد

پشوتن بيامد به پيش خدای

که او بود بر نيکويی رهنمای

نيايش ز اندازه بگذاشتند

همه در زمان دست برداشتند

همانگه بيامد يکی باد خوش

ببرد ابر و روی هوا گشت کش

چو ايرانيان را دل آمد به جای

ببودند بر پيش يزدان به پای

سراپرده و خيمه ها گشت هتر

ز سرما کسی را نبد پای و پر

همانجا ببودند گردان سه روز

چهارم چو بفروخت گيتی فروز

سپهبد گرانمايگان را بخواند

بسی داستانهای نيکو براند

چنين گفت کايدر بمانيد بار

مداريد جز آلت کارزار

هرانکس که هستند سرهن گفش

که باشد ورا باره صد آب کش

به پنجاه آب و خورش برنهيد

دگر آلت گسترش بر نهيد

فزونی هم ايدر بمانيد بار

مگر آنچ بايد بدان کارزار

به نيروی يزدان بيابيم دست

بدان بدکنش مردم بت پرست

چو نوميد گردد ز يزدان کسی

ازو نيک بختی نيايد بسی

ازان دژ يکايک توانگر شويد

همه پاک با گنج و افسر شويد

چو خور چادر زرد بر سرکشيد

ببد باختر چون گل شنبليد

بنه برنهادند گردان همه

برفتند با شهريار رمه

چو بگذشت از تيره شب يک زمان

خروش کلنگ آمد از آسمان

برآشفت ز آوازش اسفنديار

پيامی فرستاد زی گرگسار

که گفتی بدين منزلت آب نيست

همان جای آرامش و خواب نيست

کنون ز آسمان خاست بانگ کلنگ

دل ما چرا کردی از آب تنگ

چنين داد پاسخ کز ايدر ستور

نيابد مگر چشمه ی آب شور

دگر چشمه ی آب يابی چو زهر

کزان آب مرغ و ددان راست بهر

چنين گفت سالار کز گرگسار

يکی راهبر ساختم کين هدار

ز گفتار او تيز لشکر براند

جهاندار نيکی دهش را بخواند

چو يک پاس بگذشت از تيره شب

به پيش اندر آمد خروش جلب

بخنديد بر بارگی شاه نو

ز دم سپه رفت تا پيش رو

سپهدار چون پيش لشکر کشيد

يکی ژرف دريای بی بن بديد

هيونی که بود اندران کاروان

کجا پيش رو داشتی ساروان

همی پيش رو غرقه گشت اندر آب

سپهبد بزد چنگ هم در شتاب

گرفتش دو ران بر گشيدش ز گل

بترسيد بدخواه ترک چگل

بفرمود تا گرگسار نژند

شود داغ دل پيش بر پای بند

بدو گفت کای ريمن گرگسار

گرفتار بر دست اسفنديار

نگفتی که ايدر نيابی تو آب

بسوزد ترا تابش آفتاب

چرا کردی ای بدتن از آب خاک

سپه را همه کرده بودی هلاک

چنين داد پاسخ که مرگ سپاه

مرا روشناييست چون هور و ماه

چه بينم همی از تو جز پا یبند

چه خواهم ترا جز بلا و گزند

سپهبد بخنديد و بگشاد چشم

فرو ماند زان ترک و بفزود خشم

بدو گفت کای کم خرد گرگسار

چو پيروز گردم من از کارزار

به رويين دژت بر سپهبد کنم

مبادا که هرگز بتو بد کنم

همه پادشاهی سراسر تراست

چو با ما کنی در سخن راه راست

نيازارم آن را که فرزند تست

هم آن را که از دوده پيوند تست

چو بشنيد گفتار او گرگسار

پراميد شد جانش از شهريار

ز گفتار او ماند اندر شگفت

زمين را ببوسيد و پوزش گرفت

بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشت

ز گفتار خامت نگشت آب دشت

گذرگاه اين آب دريا کجاست

ببايد نمودن به ما راه راست

بدو گفت با آهن از آبگير

نيابد گذر پر و پيکان تير

تهمتن فروماند اندر شگفت

هم اندر زمان بند او برگرفت

به دريای آب اندرون گرگسار

بيامد هيونی گرفته مهار

سپهبد بفرمود تا مشگ آب

بريزند در آب و در ماهتاب

به دريا سبک بار شد بارگی

سپاه اندر آمد به يکبارگی

چو آمد به خشکی سپاه و بنه

ببد ميسره راست با ميمنه

به نزديک رويين دژ آمد سپاه

چنان شد که فرسنگ ده ماند راه

سر جنگجويان به خوردن نشست

پرستنده شد جام باده به دست

بفرمود تا جوشن و خود و گبر

ببردند با تيغ پيش هژبر

گشاده بفرمود تا گرگسار

بيامد به پيش يل اسفنديار

بدو گفت کاکنون گذشتی ز بد

ز تو خوبی و راست گفتن سزد

چو از تن ببرم سر ارجاسپ را

درخشان کنم جان لهراسپ را

چو کهرم که از خون فرشيدورد

دل لشکری کرد پر خون و درد

دگر اندريمان که پيروز گشت

بکشت از دليران ما سی و هشت

سرانشان ببرم به کين نيا

پديد آرم از هر دری کيميا

همه گورشان کام شيران کنم

به کام دليران ايران کنم

سراسر بدوزم جگرشان به تير

بيارم زن و کودکانشان اسير

ترا شاد خوانيم ازين گر دژم

بگوی آنچ داری به دل بيش و کم

دل گرگسار اندران تنگ شد

روان و زبانش پر آژنگ شد

بدو گفت تا چند گويی چنين

که بر تو مبادا به داد آفرين

همه اختر بد به جان تو باد

بريده به خنجر ميان تو باد

به خاک اندر افگنده پر خون تنت

زمين بستر و گرد پيراهنت

ز گفتار او تير شد نامدار

برآشفت با تنگدل گرگسار

يکی تيغ هندی بزد بر سرش

ز تارک به دو نيم شد تا برش

به دريا فگندش هم اندر زمان

خور ماهيان شد تن بدگمان

وزان جايگه باره را بر نشست

به تندی ميان يلی را ببست

به بالا برآمد به دژ بنگريد

يکی ساده دژ آهنين باره ديد

سه فرسنگ بالا و پهنا چهل

بجای نديد اندر او آب و گل

به پهنای ديوار او بر سوار

برفتی برابر بروبر چهار

چو اسفنديار آن شگفتی بديد

يکی باد سرد از جگر برکشيد

چنين گفت کاين را نشايد ستد

بد آمد به روی من از راه بد

دريغ اين همه رنج و پيکار ما

پشيمانی آمد همه کار ما

به گرد بيابان همه بنگريد

دو ترک اندران دشت پوينده ديد

همی رفت پيش اندرون چار سگ

سگانی که گيرند آهو به تگ

ز بالا فرود آمد اسفنديار

به چنگ اندرون نيزه ی کارزار

بپرسيد و گفت اين دژ نامدار

چه جايت و چندست بر وی سوار

ز ارجاسپ چندی سخن راندند

همه دفتر دژ برو خواندند

که بالا و پهنای دژ را ببين

دری سوی ايران دگر سوی چين

بدو اندرون تيغ زن سی هزار

سواران گردنکش و نامدار

همه پيش ارجاسپ چون بنده اند

به فرمان و رايش سرافگند هاند

خورش هست چندانک اندازه نيست

به خوشه درون بار اگر تازه نيست

اگر در ببندد به ده سال شاه

خورش هست چندانک بايد سپاه

اگر خواهد از چين و ماچين سوار

بيابد برش نامور صد هزار

نيازش نيابد به چيزی به کس

خورش هست و مردان فريادرس

چو گفتند او تيغ هندی به مشت

دو گردنکش ساده دل را بکشت

وز انجا بيامد به پرده سرای

ز بيگانه پردخت کردند جای

پشوتن بشد نزد اسفنديار

سخن رفت هرگونه از کارزار

بدو گفت جنگی چنين دژ به جنگ

به سال فراوان نيايد به چنگ

مگر خوار گيرم تن خويش را

يکی چاره سازم بدانديش را

توايدر شب و روز بيدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

تن آنگه شود بی گمان ارجمند

سزاوار شاهی و تخت بلند

کز انبوه دشمن نترسد به جنگ

به کوه از پلنگ و به آب از نهنگ

به جايی فريب و به جايی نهيب

گهی فر و زيب و گهی در نشيب

چو بازارگانی بدين دژ شوم

نگويم که شير جهان پهلوم

فراز آورم چاره از هر دری

بخوانم ز هر دانشی دفتری

تو بی ديده بان و طلايه مباش

ز هر دانشی سست مايه مباش

اگر ديده بان دود بيند به روز

شب آتش چو خورشيد گيتی فروز

چنين دان که آن کار کرد منست

نه از چار هی هم نبرد منست

سپه را بيارای و ز ايدر بران

زره دار با خود و گرز گران

درفش من از دور بر پای کن

سپه را به قلب اندرون جای کن

بران تيز با گرزه ی گاوسار

چنان کن که خوانندت اسفنديار

وزان جايگه ساربان را بخواند

به پيش پشوتن به زانو نشاند

بدو گفت صد بارکش سرخ موی

بياور سرافراز با رنگ و بوی

ازو ده شتر بار دينار کن

دگر پنج ديبای چين بارکن

دگر پنج هرگونه يی گوهران

يکی تخت زرين و تاج سران

بياورد صندوق هشتاد جفت

همه بند صندوقها در نهفت

صد و شست مرد از يلان برگزيد

کزيشان نهانش نيايد پديد

تنی بيست از نامداران خويش

سرافراز و خنجرگزاران خويش

بفرمود تا بر سر کاروان

بوند آن گرانمايگان ساروان

به پای اندرون کفش و در تن گليم

به بار اندرون گوهر و زر و سيم

سپهبد به دژ روی بنهاد تفت

به کردار بازارگانان برفت

همی راند با نامور کاروان

يلان سرافراز چون ساروان

چو نزديک دژ شد برفت او ز پيش

بديد آن دل و رای هشيار خويش

چو بانگ درای آمد از کاروان

همی رفت پيش اندرون ساروان

به دژ نامدارن خبر يافتند

فراوان بگفتند و بشتافتند

که آمد يکی مرد بازارگان

درمگان فرو شد به دينارگان

بزرگان دژ پيش باز آمدند

خريدار و گردن فراز آمدند

بپرسيد هريک ز سالار بار

کزين بارها چيست کايد به کار

چنين داد پاسخ که باری نخست

به تن شاه بايد که بينم درست

توانايی خويش پيدا کنم

چو فرمان دهد ديده دريا کنم

شتربار بنهاد و خود رفت پيش

که تا چون کند تيز بازار خويش

يکی طاس پر گوهر شاهوار

ز دينار چندی ز بهر نثار

که بر تافتش ساعد و آستين

يکی اسپ و دو جامه ديبای چين

بران طاس پوشيده تايی حرير

حرير از بر و زير مشک و عبير

به نزديک ارجاسپ شد چار هجوی

به ديبا بياراسته رنگ و بوی

چو ديدش فرو ريخت دينار و گفت

که با شهرياران خرد باد جفت

يکی مردم ای شاه بازارگان

پدر ترک و مادر ز آزادگان

ز توران به خرم به ايران برم

وگر سوی دشت دليران برم

يکی کاروانی شتر با منست

ز پوشيدنی جامه های نشست

هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی

فروشنده ام هم خريدار جوی

به بيرون دژ کاله بگذاشتم

جهان در پناه تو پنداشتم

اگر شاه بيند که اين کاروان

به دروازه ی دژ کشد ساروان

به بخت تو از هر بد ايمن شوم

بدين سايه ی مهر تو بغنوم

چنين داد پاسخ که دل شاددار

ز هر بد تن خويش آزاد دار

نيازاردت کس به توران زمين

همان گر گرايی به ماچين و چين

بفرمود پس تا سرای فراخ

به دژ بر يکی کلبه در پيش کاخ

به رويين دژاندر مر او را دهند

همه بارش از دشت بر سر نهند

بسازد بران کلبه بازارگاه

همی داردش ايمن اندر پناه

برفتند و صندوقها را به پشت

کشيدند و ماهار اشتر به مشت

يکی مرد بخرد بپرسيد و گفت

که صندوق را چيست اندر نهفت

کشنده بدو گفت ما هوش خويش

نهاديم ناچار بر دوش خويش

يکی کلبه برساخت اسفنديار

بياراست همچون گل اندر بهار

ز هر سو فراوان خريدار خاست

بران کلبه بر تيز بازار خاست

ببود آن شب و بامداد پگاه

ز ايوان دوان شد به نزديک شاه

ز دينار وز مشک و ديبا سه تخت

همی برد پيش اندرون نيکبخت

بيامد ببوسيد روی زمين

بر ارجاسپ چندی بکرد آفرين

چنين گفت کاين مايه ور کاروان

همی راندم تيز با ساروان

بدو اندرون ياره و افسرست

که شاه سرافراز را در خورست

بگويد به گنجور تا خواسته

ببيند همه کلبه آراسته

اگر هيچ شايسته بيند به گنج

بيارد همانا ندارد به رنج

پذيرفتن از شهريار زمين

ز بازارگان پوزش و آفرين

بخنديد ارجاسپ و بنواختش

گرانمايه تر پايگه ساختش

چه نامی بدو گفت خراد نام

جهانجوی با رادی و شادکام

به خراد گفت ای رد زاد مرد

به رنجی همی گرد پوزش مگرد

ز دربان نبايد ترا بار خواست

به نزد من آی آنگهی کت هواست

ازان پس بپرسيدش از رنج راه

ز ايران و توران و کار سپاه

چنين داد پاسخ که من ماه پنج

کشيدم به راه اندرون درد و رنج

بدو گفت از کار اسفنديار

به ايران خبر بود وز گرگسار

چنين داد پاسخ که ای ني کخوی

سخن راند زين هر کسی بارزوی

يکی گفت کاسفنديار از پدر

پرآزار گشت و بپيچيد سر

دگر گفت کو از دژ گنبدان

سپه برد و شد بر ره هفتخوان

که رزم آزمايد به توران زمين

بخواهد به مردی ز ارجاسپ کين

بخنديد ارجاسپ گفت اين سخن

نگويد جهانديده مرد کهن

اگر کرکس آيد سوی هفتخوان

مرا اهرمن خوان و مردم مخوان

چو بشنيد جنگی زمين بوسه داد

بيامد ز ايوان ارجاسپ شاد

در کلبه را نامور باز کرد

ز بازارگان دژ پرآواز کرد

همی بود چندی خريد و فروخت

همی هرکسی چشم خود را بدوخت

ز دينارگان يک درم بستدی

همی اين بران آن برين برزدی

چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت

خريدار بازار او در گذشت

دو خواهرش رفتند ز ايوان به کوی

غريوان و بر کفتها بر سبوی

به نزديک اسفنديار آمدند

دو ديده تر و خاکسار آمدند

چو اسفنديار آن شگفتی بديد

دو رخ کرد از خواهران ناپديد

شد از کار ايشان دلش پر ز بيم

بپوشيد رخ را به زير گليم

برفتند هر دو به نزديک اوی

ز خون برنهاده به رخ بر دو جوی

به خواهش گرفتند بيچارگان

بران نامور مرد بازارگان

بدو گفت خواهر که ای ساروان

نخست از کجا راندی کاروان

که روز و شبان بر تو فرخنده باد

همه مهتران پيش تو بنده باد

ز ايران و گشتاسپ و اسفنديار

چه آگاهی است ای گو نامدار

بدين سان دو دخت يکی پادشا

اسيريم در دست ناپارسا

برهنه سر و پای و دوش آبکش

پدر شادمان روز و شب خفته خوش

برهنه دوان بر سر انجمن

خنک آنک پوشد تنش را کفن

بگرييم چندی به خونين سرشک

تو باشی بدين درد ما را پزشک

گر آگاهيت هست از شهر ما

برين بوم ترياک شد زهر ما

يکی بانگ برزد به زير گليم

که لرزان شدند آن دو دختر ز بيم

که اسفنديار از بنه خود مباد

نه آن کس به گيتی کزو کرد ياد

ز گشتاسپ آن مرد بيدادگر

مبيناد چون او کلاه و کمر

نبينيد کايد فروشنده ام

ز بهر خور خويش کوشنده ام

چو آواز بشنيد فرخ همای

بدانست و آمد دلش باز جای

چو خواهر بدانست آواز اوی

بپوشيد بر خويشتن راز اوی

چنان داغ دل پيش او در بماند

سرشک از دو ديده به رخ برفشاند

همه جامه چاک و دو پايش به خاک

از ارجاسپ جانش پر از بيم و باک

بدانست جنگاور پاک رای

که او را همی بازداند همای

سبک روی بگشاد و ديده پرآب

پر از خون دل و چهره چون آفتاب

ز کار جهان ماند اندر شگفت

دژم گشت و لب را به دندان گرفت

بديشان چنين گفت کاين روز چند

بداريد هر دو لبان را به بند

من ايدر نه از بهر جنگ آمدم

به رنج از پی نام و ننگ آمدم

کسی را که دختر بود آبکش

پسر در غم و باب در خواب خوش

پدر آسمان باد و مادر زمين

نخوانم برين روزگار آفرين

پس از کلبه برخاست مرد جوان

به نزديک ارجاسپ آمد دوان

بدو گفت کای شاه فرخنده باش

جهاندار تا جاودان زنده باش

يکی ژرف دريا درين راه بود

که بازارگان زان نه آگاه بود

ز دريا برآمد يکی کژ باد

که ملاح گفت آن ندارم به ياد

به کشتی همه زار و گريان شديم

ز جان و تن خويش بريان شديم

پذيرفتم از دادگر يک خدای

که گر يابم از بيم دريا رهای

يکی بزم سازم به هر کشوری

که باشد بران کشور اندر سری

بخواهنده بخشم کم و بيش را

گرامی کنم مرد درويش را

کنون شاه ما را گرامی کند

بدين خواهش امروز نامی کند

ز لشکر سرافراز گردان که اند

به نزديک شاه جهان ارجمند

چنين ساختستم که مهمان کنم

وزين خواهش آرايش جان کنم

چو ارجاسپ بشنيد زان شاد شد

سر مرد نادان پر از باد شد

بفرمود کانکو گرامی ترست

وزين لشکر امروز نامی ترست

به ايوان خراد مهمان شوند

وگر می بود پاک مستان شوند

بدو گفت شاها ردا بخردا

جهاندار و بر موبدان موبدا

مرا خانه تنگست و کاخ بلند

برين باره ی دژ شويم ارجمند

در مهر ماه آمد آتش کنم

دل نامداران به می خوش کنم

بدو گفت زان راه روکت هواست

به کاخ اندرون ميزبان پادشاست

بيامد دمان پهلوان شادکام

فراوان برآورد هيزم به بام

بکشتند اسپان و چندی به ره

کشيدند بر بام دژ يکسره

ز هيزم که بر باره ی دژ کشيد

شد از دود روی هوا ناپديد

می آورد چون هرچ بد خورده شد

گسارنده ی می ورا برده شد

همه نامدارن رفتند مست

ز مستی يکی شاخ نرگس به دست

شب آمد يکی آتشی برفروخت

که تفش همی آسمان را بسوخت

چو از ديده گه ديده بان بنگريد

به شب آنش و روز پردود ديد

ز جايی که بد شادمان بازگشت

تو گفتی که با باد همباز گشت

چو از راه نزد پشوتن رسيد

بگفت آنچ از آتش و دود ديد

پشوتن چنين گفت کز پيل و شير

به تنبل فزونست مرد دلير

که چشم بدان از تنش دور باد

همه روزگاران او سور باد

بزد نای رويين و رويينه خم

برآمد ز در ناله ی گاودم

ز هامون سوی دژ بيامد سپاه

شد از گرد خورشيد تابان سياه

همه زير خفتان و خود اندرون

همی از جگرشان بجوشيد خون

به دژ چون خبر شد که آمد سپاه

جهان نيست پيدا ز گرد سياه

همه دژ پر از نام اسفنديار

درخت بلا حنظل آورد بار

بپوشيد ارجاسپ خفتان جنگ

بماليد بر چنگ بسيار چنگ

بفرمود تا کهرم شيرگير

برد لشکر و کوس و شمشير وتير

به طرخان چنين گفت کای سرفراز

برو تيز با لشکری رزمساز

ببر نامدران دژ ده هزار

همه رزم جويان خنجرگزار

نگه کن که اين جنگجويان کيند

وزين تاختن ساختن برچيند

سرافراز طرخان بيامد دوان

بدين روی دژ با يکی ترجمان

سپه ديد با جوشن و ساز جنگ

درفشی سيه پيکر او پلنگ

سپه کش پشوتن به قلب اندرون

سپاهی همه دست شسته به خون

به چنگ اندرون گرز اسفنديار

به زير اندرون باره ی نامدار

جز اسفنديار تهم را نماند

کس او را بجز شاه ايران نخواند

سپه ميسره ميمنه برکشيد

چنان شد که کس روز روشن نديد

ز زخم سنانهای الماس گون

تو گفتی همی بارد از ابر خون

به جنگ اندر آمد سپاه از دو روی

هرانکس که بد گرد و پرخاشجوی

بشد پيش نوش آذر تيغ زن

همی جست پرخاش زان انجمن

بيامد سرافراز طرخان برش

که از تن به خاک اندر آرد سرش

چو نوش آذر او را به هامون بديد

بزد دست و تيغ از ميان برکشيد

کمرگاه طرخان بدو نيم کرد

دل کهرم از درد پربيم کرد

چنان هم بقلب سپه حمله برد

بزرگش يکی بود با مرد خرد

بران سان دو لشکر بهم برشکست

که از تير بر سرکشان ابر بست

سرافراز کهرم سوی دژ برفت

گريزان و لشکر همی راند تفت

چنين گفت کهرم به پيش پدر

که ای نامور شاه خورشيدفر

از ايران سپاهی بيامد بزرگ

به پيش اندرون نامداری سترگ

سرافراز اسفنديارست و بس

بدين دژ نيايد جزو هيچ کس

همان نيزه ی جنگ دارد به چنگ

که در گنبدان دژ تو ديدی به جنگ

غمی شد دل ارجاسپ را زان سخن

که نو شد دگر باره کين کهن

به ترکان همه گفت بيرون شويد

ز دژ يکسره سوی هامون شويد

همه لشکر اندر ميان آوريد

خروش هژبر ژيان آوريد

يکی زنده زيشان ممانيد نيز

کسی نام ايشان مخوانيد نيز

همه لشکر از دژ به راه آمدند

جگر خسته و کينه خواه آمدند

چو تاريکتر شد شب اسفنديار

بپوشيد نو جام هی کارزار

سر بند صندوقها برگشاد

يکی تا بدان بستگان جست باد

کباب و می آورد و نوشيدنی

همان جامه ی رزم و پوشيدنی

چو نان خورده شد هر يکی را سه جام

بدادند و گشتند زان شادکام

چنين گفت کامشب شبی پربلاست

اگر نام گيريم ز ايدر سزاست

بکوشيد و پيکار مردان کنيد

پناه از بلاها به يزدان کنيد

ازان پس يلان را به سه بهر کرد

هرانکس که جستند ننگ و نبرد

يکی بهره زيشان ميان حصار

که سازند با هرکسی کارزار

دگر بهره تا بر در دژ شوند

ز پيکار و خون ريختن نغنوند

سيم بهره را گفت از سرکشان

که بايد که يابيد زيشان نشان

که بودند با ما ز می دوش مست

سرانشان به خنجر ببريد پست

خود و بيست مرد از دليران گرد

بشد تيز و ديگر بديشان سپرد

به درگاه ارجاسپ آمد دلير

زره دار و غران به کردار شير

چو زخم خروش آمد از در سرای

دوان پيش آزادگان شد همای

ابا خواهر خويش به آفريد

به خون مژه کرده رخ ناپديد

چو آمد به تنگ اندر اسفنديار

دو پوشيده را ديد چون نوبهار

چنين گفت با خواهران شيرمرد

کز ايدر بپوييد برسان گرد

بدانجا که بازارگاه منست

بسی زر و سيم است و گاه منست

مباشيد با من بدين رزمگاه

اگر سر دهم گر ستانم کلاه

بيامد يکی تيغ هندی به مشت

کسی را که ديد از دليران بکشت

همه بارگاهش چنان شد که راه

نبود اندران نامور بارگاه

ز بس خسته و کشته و کوفته

زمين همچو دريای آشوفته

چو ارجاسپ از خواب بيدار شد

ز غلغل دلش پر ز تيمار شد

بجوشيد ارجاسپ از جايگاه

بپوشيد خفتان و رومی کلاه

به دست اندرش خنجر آب گون

دهن پر ز آواز و دل پر ز خون

بدو گفت کز مرد بازارگان

بيابی کنون تيغ و دينارگان

يکی هديه آرمت لهراسپی

نهاده برو مهر گشتاسپی

برآويخت ارجاسپ و اسفنديار

از اندازه بگذشتشان کارزار

پياپی بسی تيغ و خنجر زدند

گهی بر ميان گاه بر سر زدند

به زخم اندر ارجاسپ را کرد سست

نديدند بر تنش جايی درست

ز پای اندر آمد تن پيلوار

جدا کردش از تن سر اسفنديار

چو شد کشته ارجاسپ آزرده جان

خروشی برآمد ز کاخ زنان

چنين است کردار گردنده دهر

گهی نوش يابيم ازو گاه زهر

چه بندی دل اندر سرای سپنج

چو دانی که ايدر نمانی مرنچ

بپردخت ز ارجاسپ اسفنديار

به کيوان برآورد ز ايوان دمار

بفرمود تا شمع بفروختند

به هر سوی ايوان همی سوختند

شبستان او را به خادم سپرد

ازان جايگه رشته تايی نبرد

در گنج دينار او مهر کرد

به ايوان نبودش کسی هم نبرد

بيامد سوی آخر و برنشست

يکی تيغ هندی گرفته به دست

ازان تازی اسپان کش آمد گزين

بفرمود تا برنهادند زين

برفتند زانجا صد و شست مرد

گزيده سواران روز نبرد

همان خواهران را بر اسپان نشاند

ز درگاه ارجاسپ لشکر براند

وز ايرانيان نامور مرد چند

به دژ ماند با ساوه ی ارجمند

چو من گفت از ايدر به بيرون شوم

خود و نامدارن به هامون شوم

به ترکان در دژ ببنديد سخت

مگر يار باشد مرا ني کبخت

هرانگه که آيد گمانتان که من

رسيدم بدان پاک رای انجمن

غو ديده بايد که از ديدگاه

کانوشه سر و تاج گشتاسپ شاه

چو انبوه گردد به دژ بر سپاه

گريزان و برگشته از رزمگاه

به پيروزی از باره ی کاخ پاس

بداريد از پاک يزدان سپاس

سر شاه ترکان ازان ديدگاه

بينداخت بايد به پيش سپاه

بيامد ز دژ با صد و شست مرد

خروشان و جوشان به دشت نبرد

چو نزد سپاه پشوتن رسيد

برو نامدار آفرين گستريد

سپاهش همه مانده زو در شگفت

که مرد جوان آن دليری گرفت

چو ماه از بر تخت سيمين نشست

سه پاس از شب تيره اندر گذشت

همی پاسبان برخروشيد سخت

که گشتاسپ شاهست و پيروز بخت

چو ترکان شنيدند زان سان خروش

نهادند يکسر به آواز گوش

دل کهرم از پاسبان خيره شد

روانش ز آواز او تيره شد

چو بشنيد با اندريمان بگفت

که تيره شب آواز نتوان نهفت

چه گويی که امشب چه شايد بدن

ببايد همی داستانها زدن

که يارد گشادن بدين سان دو لب

به بالين شاهی درين تيره شب

ببايد فرستاد تا هرک هست

سرانشان به خنجر ببرند پست

چه بازی کند پاسبان روز جنگ

برين نامداران شود کار تنگ

وگر دشمن ما بود خانگی

بجوی همی روز بيگانگی

به آواز بد گفتن و فال بد

بکوبيم مغزش به گوپال بد

بدين گونه آواز پيوسته شد

دل کهرم از پاسبان خسته شد

ز بس نعره از هر سوی زين نشان

پر آواز شد گوش گردنکشان

سپه گفت کواز بسيار گشت

از اندازه ی پاسبان برگذشت

کنون دشمن از خانه بيرون کنيم

ازان پس برين چاره افسون کنيم

دل کهرم از پاسبان تنگ شد

بپيچيد و رويش پر آژنگ شد

به لشکر چنين گفت کز خواب شاه

دل من پر از رنج شد جان تباه

کنون بی گمان باز بايد شدن

ندانم کزين پس چه شايد بدن

بزرگان چنين روی برگاشتند

به شب دشت پيکار بگذاشتند

پس اندر همی آمد اسفنديار

زره دار با گرزه ی گاوسار

چو کهرم بر باره ی دژ رسيد

پس لشکر ايرانيان را بديد

چنين گفت کاکنون بجز رزم کار

چه ماندست با گرد اسفنديار

همه تيغها برکشيم از نيام

به خنجر فرستاد بايد پيام

به چهره چو تاب اندر آورد بخت

بران نامداران ببد کار سخت

دو لشکر بران سان برآشوفتند

همی بر سر يکدگر کوفتند

چنين تا برآمد سپيده دمان

بزرگان چين را سرآمد زمان

برفتند مردان اسفنديار

بران نامور باره ی شهريار

بريده سر شاه ارجاسپ را

جهاندار و خونيز لهراسپ را

به پيش سپاه اندر انداختند

ز پيکار ترکان بپرداختند

خروشی برآمد ز توران سپاه

ز سر برگرفتند گردان کلاه

دو فرزند ارجاسپ گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

بدانست لشکر که آن جنگ چيست

وزان رزم بد بر که بايد گريست

بگفتند رادا دليرا سرا

سپهدار شيراوژنا مهترا

که کشتت که بر دشت کين کشته باد

برو جاودان روز برگشته باد

سپردن کرا بايد اکنون بنه

درفش که داريم بر ميمنه

چو ارجاسپ پردخته شد قلبگاه

مبادا کلاه و مبادا سپاه

سپه را به مرگ آمد اکنون نياز

ز خلج پر از درد شد تا طراز

ازان پس همه پيش مرگ آمدند

زره دار با گرز و ترگ آمدند

ده و دار برخاست از رزمگاه

هوا شد به کردار ابر سياه

به هر جای بر توده ی کشته بود

کسی را کجا روز برگشته بود

همه دشت بی تن سر و يال بود

به جای دگر گرز و گوپال بود

ز خون بر در دژ همی موج خاست

که دانست دست چپ از دست راست

چو اسفنديار اندر آمد ز جای

سپهدار کهرم بيفشارد پای

دو جنگی بران سان برآويختند

که گفتی بهمشان برآميختند

تهمتن کمربند کهرم گرفت

مر او را ازان پشت زين برگرفت

برآوردش از جای و زد بر زمين

همه لشکرش خواندند آفرين

دو دستش ببستند و بردند خوار

پراگنده شد لشکر نامدار

همی گرز باريد همچون تگرگ

زمين پر ز ترگ و هوا پر ز مرگ

سر از تيغ پران چو برگ از درخت

يکی ريخت خون و يکی يافت تخت

همی موج زد خون بران رزمگاه

سری زير نعل و سری با کلاه

نداند کسی آرزوی جهان

نخواهد گشادن بمابر نهان

کسی کش سزاوار بد بارگی

گريزان همی راند يکبارگی

هرانکس که شد در دم اژدها

بکوشيد و هم زو نيامد رها

ز ترکان چينی فراوان نماند

وگر ماند کس نام ايشان نخواند

همه ترگ و جوشن فرو ريختند

هم از ديده ها خون برآميختند

دوان پيش اسفنديار آمدند

همه ديده چون جويبار آمدند

سپهدار خونريز و بيداد بود

سپاهش به بيدادگر شاد بود

کسی را نداد از يلان زينهار

بکشتند زان خستگان بی شمار

به توران زمين شهرياری نماند

ز ترکان چين نامداری نماند

سراپرده و خيمه برداشتند

بدان خستگان جای بگذاشتند

بران روی دژ بر ستاره بزد

چو پيدا شد از هر دری نيک و بد

بزد بر در دژ دو دار بلند

فرو هشت از دار پيچان کمند

سر اندريمان نگونسار کرد

برادرش را نيز بر دار کرد

سپاهی برون کرد بر هر سوی

به جايی که آمد نشان گوی

بفرمود تا آتش اندر زدند

همه شهر توران بهم بر زدند

به جايی دگر نامداری نماند

به چين و به توران سواری نماند

تو گفتی که ابری برآمد سياه

بباريد آتش بران رزمگاه

جهانجوی چون کار زان گونه ديد

سران را بياورد و می درکشيد

دبير جهانديده را پيش خواند

ازان چاره و چنگ چندی براند

بر تخت بنشست فرخ دبير

قلم خواست و قرطاس و مشک و عبير

نخستين که نوک قلم شد سياه

گرفت آفرين بر خداوند ماه

خداوند کيوان و ناهيد و هور

خداوند پيل و خداوند مور

خداوند پيروزی و فرهی

خداوند ديهيم و شاهنشهی

خداوند جان و خداوند رای

خداوند نيکی ده و رهنمای

ازو جاودان کام گشتاسپ شاد

به مينو همه ياد لهراسپ باد

رسيدم به راهی به توران زمين

که هرگز نخوانم برو آفرين

اگر برگشايم سراسر سخن

سر مرد نو گردد از غم کهن

چه دستور باشد مرا شهريار

بخوانم برو نام هی کارزار

به ديدار او شاد و خرم شوم

ازين رنج ديرينه بی غم شوم

وزان چاره هايی که من ساختم

که تا دل ز کينه بپرداختم

به رويين دژ ارجاسپ و کهرم نماند

جز از مويه و درد و ماتم نماند

کسی را ندادم به جان زينهار

گيا در بيابان سرآورد بار

همی مغز مردم خورد شير و گرگ

جز از دل نجويد پلنگ سترگ

فلک روشن از تاج گشتاسپ باد

زمين گلشن شاه لهراسپ باد

چو بر نامه بر مهر اسفنديار

نهادند و جستند چندی سوار

هيونان کفک افگن و تيزرو

به ايران فرستاد سالار نو

بماند از پی پاسخ نامه را

بکشت آتش مرد بدکامه را

بسی برنيامد که پاسخ رسيد

يکی نامه بد بند بد را کليد

سر پاسخ نامه بود از نخست

که پاينده بادآنک نيکی بجست

خرد يافته مرد يزدان شناس

به نيکی ز يزدان شناسد سپاس

دگر گفت کز دادگر يک خدای

بخواهيم کو باشدت رهنمای

درختی بکشتم به باغ بهشت

کزان بارورتر فريدون نکشت

برش سرخ ياقوت و زر آمدست

همه برگ او زيب و فر آمدست

بماناد تا جاودان اين درخت

ترا باد شادان دل و ني کبخت

يکی آنک گفتی که کين نيا

بجستم پر از چاره و کيميا

دگر آنک گفتی ز خون ريختن

به تنها به رزم اندر آويختن

تن شهرياران گرامی بود

که از کوشش سخت نامی بود

نگهدار تن باش و آن خرد

که جان را به دانش خرد پرورد

سه ديگر که گفتی به جان زينهار

ندادم کسی را ز چندان سوار

هميشه دلت مهربان باد و گرم

پر از شرم جان لب پر آوای نرم

مبادا ترا پيشه خون ريختن

نه بی کينه با مهتر آويختن

به کين برادرت بی سی و هشت

از اندازه خون ريختن درگذشت

و ديگر کزان پير گشته نيا

ز دل دور کرده بد و کيميا

چو خون ريختندش تو خون ريختی

چو شيران جنگی برآويختی

هميشه بدی شاد و به روزگار

روان را خرد بادت آموزگار

نيازست ما را به ديدار تو

بدان پر خرد جان بيدار تو

چه نامه بخوانی بنه بر نشان

بدين بارگاه آی با سرکشان

هيون تگاور ز در بازگشت

همه شهر ايران پرآواز گشت

سوار هيونان چو باز آمدند

به نزد تهمتن فراز آمدند

چو آن نامه برخواند اسفنديار

ببخشيد دينار و برساخت کار

جز از گنج ارجاسپ چيزی نماند

همه گنج خويشان او برفشاند

سپاهش همه زو توانگر شدند

از اندازه ی کار برتر شدند

شتر بود و اسپان به دشت و به کوه

به داغ سپهدار توران گروه

هيون خواست از هر دری ده هزار

پراگنده از دشت وز کوهسار

همه گنج ارجاسپ در باز کرد

به کپان درم سختن آغاز کرد

هزار اشتر از گنج دينار شاه

چو سيصد ز ديبا و تخت و کلاه

صد از مشک و ز عنبر و گوهران

صد از تاج وز نامدار افسران

از افگندنيهای ديبا هزار

بفرمود تا برنهادند بار

چو سيصد شتر جامه ی چينيان

ز منسوج و زربفت وز پرنيان

عماری بسيچيد و ديبا جليل

کنيزک ببردند چينی دو خيل

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

ميانها چو غرو و به رفتن تذرو

ابا خواهران يل اسفنديار

برفتند بت روی صد نامدار

ز پوشيده رويان ارجاسپ پنج

ببردند بامويه و درد و رنج

دو خواهر دو دختر يکی مادرش

پر از درد و با سوک و خسته برش

همه باره ی شهر زد بر زمين

برآورد گرد از بر و بوم چين

سه پور جوان را سپهدار گفت

پراگنده باشيد با گنج جفت

به راه ار کسی سر بپيچد ز داد

سرانشان به خنجر ببريد شاد

شما راه سوی بيابان بريد

سنانها چو خورشيد تابان بريد

سوی هفتخوان من به نخجير شير

بيابم شما ره مپوييد دير

نخستين بگيرم سر راه را

ببينم شما را سر ماه را

سوی هفتخوان آمد اسفنديار

به نخجير با لشکری نامدار

چو نزديک آن جای سرما رسيد

همه خواسته گرد بر جای ديد

هوا خوش گوار و زمين پرنگار

تو گفتی به تير اندر آمد بهار

وزان جايگه خواسته برگرفت

همی ماند از کار اختر شگفت

چو نزديکی شهر ايران رسيد

به جای دليران و شيران رسيد

دو هفته همی بود با يوز و باز

غمی بود از رنج راه دراز

سه فرزند پرمايه را چشم داشت

ز دير آمدنشان به دل خشم داشت

به نزد پدر چو بيامد پسر

بخنديد با هر يکی تاجور

که راهی درشت اين که من کوفتم

ز دير آمدنتان برآشوفتم

زمين بوسه دادند هر سه پسر

که چون تو که باشد به گيتی پدر

وزان جايگه سوی ايران کشيد

همه گنج سوی دليران کشيد

همه شهر ايران بياراستند

می و رود و رامشگران خواستند

ز ديوارها جامه آويختند

زبر مشک و عنبر همی بيختند

هوا پر ز آوای رامشگران

زمين پر سواران نيزه وران

چو گشتاسپ بشنيد رامش گزيد

به آواز او جام می درکشيد

ز لشکر بفرمود تا هرک بود

ز کشور کسی کو بزرگی نمود

همه با درفش و تبيره شدند

بزرگان لشکر پذيره شدند

پدر رفت با نامور بخردان

بزرگان فرزانه و موبدان

بيامد به پيش پسر تازه روی

همه شهر ايران پر از گفت و گوی

چو روی پدر ديد شاه جوان

دلش گشت شادان و روشن روان

برانگيخت از جای شبرنگ را

فروزنده ی آتش جنگ را

بيامد پدر را به بر در گرفت

پدر ماند از کار او در شگفت

بسی خواند بر فر او آفرين

که بی تو مبادا زمان و زمين

وزانجا به ايوان شاه آمدند

جهانی ورا نيکخواه آمدند

بياراست گشتاسپ ايوان و تخت

دلش گشت خرم بدان ني کبخت

به ايوانها در نهادند خوان

به سالار گفتا مهان را بخوان

بيامد ز هر گنبدی ميگسار

به نزديک آن نامور شهريار

می خسروانی به جام بلور

گسارنده می داد رخشان چو هور

همه چهره ی دوستان برفروخت

دل دشمنان را به آتش بسوخت

پسر خورد با شرم ياد پدر

پدر همچنان نيز ياد پسر

بپرسيد گشتاسپ از هفتخوان

پدر را پسر گفت نامه بخوان

سخنهای ديرينه ياد آوريم

به گفتار لب را به داد آوريم

چو فردا به هشياری آن بشنوی

به پيروزی دادگر بگروی

برفتند هرکس که گشتند مست

يکی ماه رخ دست ايشان به دست

سرآمد کنون قصه ی هفتخوان

به نام جهان داور اين را بخوان

که او داد بر نيک و بد دستگاه

خداوند خورشيد و تابنده ماه

اگر شاه پيروز بپسندد اين

نهاديم بر چرخ گردنده زين

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: