052/02- داستان نوش‌زاد با کسری

شاهنامه » داستان نوش‌زاد با کسری

داستان نوش‌زاد با کسری

اگر شاه ديدی وگر زيردست

وگر پاکدل مرد يزدان پرست

چنان دان که چاره نباشد ز جفت

ز پوشيدن و خورد و جای نهفت

اگر پارسا باشد و را یزن

يکی گنج باشد براگنده زن

بويژه که باشد به بالا بلند

فروهشته تا پای مشکين کمند

خردمند و هشيار و با رای و شرم

سخن گفتنش خوب و آوای نرم

برين سان زنی داشت پرمايه شاه

به بالای سرو و به ديدار ماه

بدين مسيحا بد اين ماه روی

ز ديدار او شهر پر گفت و گوی

يکی کودک آمدش خورشيد چهر

ز ناهيد تابنده تر بر سپهر

ورا نامور خواندی نوش زاد

نجستی ز ناز از برش تندباد

بباليد برسان سرو سهی

هنرمند و زيبای شاهنشهی

چو دوزخ بدانست و راه بهشت

عزيز و مسيح و ره زردهشت

نيامد همی زند و استش درست

دو رخ را بب مسيحا بشست

ز دين پدر کيش مادر گرفت

زمانه بدو مانده اندر شگفت

چنان تنگدل گشته زو شهريار

که از گل نيامد جز از خار بار

در کاخ و فرخنده ايوان او

ببستند و کردند زندان او

نشستنگهش جند شاپور بود

از ايران وز باختر دور بود

بسی بسته و پر گزندان بدند

برين بهره با او به زندان بدند

بدان گه که باز آمد از روم شاه

بناليد زان جنبش و رنج راه

چنان شد ز سستی که از تن بماند

ز ناتندرستی باردن بماند

کسی برد زی نو شزاد آگهی

که تيره شد آن فر شاهنشهی

جهانی پر آشوب گردد کنون

بيارند هر سو به بد رهنمون

جهاندار بيدار کسری بمرد

زمان و زمين ديگری را سپرد

ز مرگ پدر شاد شد نوش زاد

که هرگز ورا نام نوشين مباد

برين داستان زد يکی مرد پير

که گر شادی از مرگ هرگز ممير

پسر کو ز راه پدر بگذرد

ستم کاره خوانيمش ار بی خرد

اگر بيخ حنظل بود تر و خشک

نشايد که بار آورد شاخ مشک

چرا گشت بايد همی زان سرشت

که پاليزبانش ز اول بکشت

اگر ميل يابد همی سوی خاک

ببرد ز خورشيد وز باد و خاک

نه زو بار بايد که يابد نه برگ

ز خاکش بود زندگانی و مرگ

يکی داستان کردم از نوش زاد

نگه کن مگر سر نپيچی ز داد

اگر چرخ را کوش صدری بدی

همانا که صدريش کسری بدی

پسر سر چرا پيچد از راه اوی

نشست که جويد ابر گاه اوی

ز من بشنو اين داستان سر به سر

بگويم تو را ای پسر در بدر

چو گفتار دهقان بياراستم

بدين خويشتن را نشان خواستم

که ماند ز من يادگاری چنين

بدان آفرين کو کند آفرين

پس از مرگ بر من که گويند هام

بدين نام جاويد جوينده ام

چنين گفت گوينده ی پارسی

که بگذشت سال از برش چار سی

که هر کس که بر دادگر دشمنست

نه مردم نژادست که آهرمنست

هم از نوش زاد آمد اين داستان

که ياد آمد از گفته باستان

چو بشنيد فرزند کسری که تخت

بپردخت زان خسروانی درخت

در کاخ بگشاد فرزند شاه

برو انجمن شد فراوان سپاه

کسی کو ز بند خرد جسته بود

به زندان نوشين روان بسته بود

ز زندانها بندها برگرفت

همه شهر ازو دست بر سر گرفت

به شهر اندرون هرک ترسا بدند

اگر جاثليق ار سکوبا بدند

بسی انجمن کرد بر خويشتن

سواران گردنکش و تيغ زن

فراز آمدندش تنی سی هزار

همه نيزه داران خنجرگزار

يکی نامه بنوشت نزديک خويش

ز قيصر چو آيين تاريک خويش

که بر جندشاپور مهتر تويی

هم آواز و هم کيش قيصر تويی

همه شهر ازو پرگنهکار شد

سر بخت برگشته بيدار شد

خبر زين به شهر مداين رسيد

ازان که آمد از پور کسری پديد

نگهبان مرز مداين ز راه

سواری برافگند نزديک شاه

سخن هرچ بشنيد با او بگفت

چنين آگهی کی بود در نهفت

فرستاده برسان آب روان

بيامد به نزديک نوشي نروان

بگفت آنچ بشنيد و نامه بداد

سخنها که پيدا شد از نوش زاد

ازو شاه بشنيد و نامه بخواند

غمی گشت زان کار و تيره بماند

جهاندار با موبد سرفراز

نشست و سخن رفت چندی به راز

چو گشت آن سخن بر دلش جای گير

بفمود تا نزد او شد دبير

يکی نامه بنوشت با داغ و درد

پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد

نخستين بران آفرين گستريد

که چرخ و زمان و زمين آفريد

نگارنده ی هور و کيوان و ماه

فروزنده ی فر و ديهيم و گاه

ز خاشاک ناچيز تا شير و پيل

ز گرد پی مور تا رود نيل

همه زير فرمان يزدان بود

وگر در دم سنگ و سندان بود

نه فرمان او را کرانه پديد

نه زو پادشاهی بخواهد بريد

بدانستم اين نامه ی ناپسند

که آمد ز فرزند چندين گزند

وزان پرگناهان زندان شکن

که گشتند با نوش زاد انجمن

چنين روز اگر چشم دارد کسی

سزد گر نماند به گيتی بسی

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ز کسری بر آغاز تا نوش زاد

رها نيست از چنگ و منقار مرگ

پی پشه و مور با پيل و کرگ

زمين گر گشاده کند راز خويش

بپيمايد آغاز و انجام خويش

کنارش پر از تاجداران بود

برش پر ز خون سواران بود

پر از مرد دانا بود دامنش

پر از خوب رخ جيب پيراهنش

چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ

بدو بگذرد زخم پيکان مرگ

گروهی که يارند با نوش زاد

که جز مرگ کسری ندارند ياد

اگر خود گذر يابی از روز بد

به مرگ کسی شاه باشی سزد

و ديگر که از مرگ شاهان داد

نگيرد کسی ياد جز بدنژاد

سر نوش زاد از خرد بازگشت

چنين ديو با او هم آواز گشت

نباشد برو پايدار اين سخن

برافراخت چون خواست آمد ببن

نبايست کو نزد ما دستگاه

بدين آگهی خيره کردی تباه

اگر تخت گشتی ز خسرو تهی

همو بود زيبای شاهنشهی

چنين بود خود در خور کيش اوی

سزاوار جان بدانديش اوی

ازين بر دل انديشه و باک نيست

اگر کيش فرزند ما پاک نيست

وزين کس که با او بهم ساختند

وز آزرم ما دل بپرداختند

وزان خواسته کو تبه کرد نيز

همی بر دل ما نسنجد به چيز

بدانديش و بيکار و بدگوهرند

بدين زيردستی نه اندر خورند

ازين دست خوارست بر ما سخن

ز کردار ايشان تو دل بد مکن

مرا بيم و باک از جهانداورست

که از دانش برتو ران برترست

نبايد که شد جان ما بی سپاس

به نزديک يزدان نيکی شناس

مرا داد پيروزی و فرهی

فزونی و ديهيم شاهنشهی

سزای دهش گر نيايش بدی

مرا بر فزونی فزايش بدی

گر از پشت من رفت يک قطره آب

به جای دگر يافته جای خواب

چو بيدار شد دشمن آمد مرا

بترسم که رنج از من آمد مرا

وگر گاه خشم جهاندار نيست

مرا از چنين کار تيمار نيست

وزان کس که با او شدند انجمن

همه زار و خوارند بر چشم من

وزان نامه کز قيصر آمد بدوی

همی آب تيره درآمد به جوی

ازان کو هم آواز و هم کيش اوست

گمانند قيصر بتن خويش اوست

کسی را که کوتاه باشد خرد

بدين نياکان خود ننگرد

گران بی خرد سر بپيچد ز داد

به دشنام او لب نبايد گشاد

که دشنام او ويژه دشنام ماست

کجا از پی و خون و اندام ماست

تو لشکر بيارای و بر ساز جنگ

مدارا کن اندر ميان با درنگ

ور ای دون که تنگ اندر آيد سخن

به جنگ اندرون هيچ تندی مکن

گرفتنش بهتر ز کشتن بود

مگرش از گنه بازگشتن بود

از آبی کزو سرو آزاد رست

سزد گر نبايد بدو خاک شست

وگر خوار گيرد تن ارجمند

به پستی نهد روی سرو بلند

سرش برگرايد ز بالين ناز

مدار ايچ ازو گرز و شمشير باز

گرامی که خواری کند آرزوی

نشايد جدا کرد او را ز خوی

يکی ارجمندی بود کشته خوار

چو با شاه گيتی کند کارزار

تواز کشتن او مدار ايچ باک

چوخون سرخويش گيرد به خاک

سوی کيش قيصر گرايد همی

ز ديهيم ما سر بتابدهمی

عزيزی بود زار و خوار و نژند

گزيده به شاهی ز چرخ بلند

بدين داستان زد يکی مهرنوش

پرستار با هوش و پشمينه پوش

که هرکو به مرگ پدر گشت شاد

ورا رامش و زندگانی مباد

تو از تيرگی روشنايی مجوی

که با آتش آب اندر آيد به جوی

نه آسانيی ديد بی رنج کس

که روشن زمانه برينست و بس

تو با چرخ گردان مکن دوستی

که گه مغز اويی و گه پوستی

چه جويی زکردار او رنگ و بوی

بخواهد ربودن چو به نمود روی

بدان گه بود بيم رنج و گزند

که گردون گردان برآرد بلند

سپاهی که هستند با نوش زاد

کجا سر به پيچند چندين ز داد

تو آن را جز از باد و بازی مدان

گزاف زنان بود و رای بدان

هران کس که ترساست از لشکرش

همی از پی کيش پيچد سرش

چنينست کيش مسيحا که دم

زنی تيز و گردد کسی زو دژم

نه پروای رای مسيحابود

به فرجام خصمش چليپا بود

دگر هرکه هست از پراگندگان

بدآموز و بدخواه و از بندگان

از ايشان يکی برتری رای نيست

دم باد با رای ايشان يکيست

به جنگ ار گرفته شود نو شزاد

برو زين سخنها مکن هيچ ياد

که پوشيده رويان او در نهان

سرآرند برخويشتن بر زمان

هم ايوان او ساز زندان اوی

ابا آنک بردند فرمان اوی

در گنج يک سر بدو برمبند

وگر چه چنين خوار شد ارجمند

ز پوشيده رويان و از خوردنی

ز افگندنی هم ز گستردنی

برو هيچ تنگی نبايد به چيز

نبايد که چيزی نيابد به نيز

وزين مرزبانان ايرانيان

هران کس که بستند با او ميان

چو پيروز گردی مپيچان سخن

ميانشان به خنجر به دو نيم کن

هران کس که او دشمن پادشاست

به کام نهنگش سپاری رواست

جزان هرک ما را به دل دشمنست

ز تخم جفا پيشه آهرمنست

ز ما نيکوييها نگيرند ياد

تو را آزمايش بس ازنوش زاد

ز نظاره هرکس که دشنام داد

زبانش بجنبيد بر نوش زاد

بران ويژه دشنام ما خواستند

به هنگام بدگفتن آراستند

مباش اندرين نيزهمداستان

که بدخواه راند چنين داستان

گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست

دل ما برين راستی برگواست

زبان کسی کو ببد کرد ياد

وزو بود بيداد برنوش زاد

همه داغ کن برسر انجمن

مبادش زبان ومبادش دهن

کسی کو بجويد همی روزگار

که تا سست گردد تن شهريار

به کار آورد کژی و دشمنی

بدانديشی و کيش آهرمنی

بدين پادشاهی نباشد رواست

که فر و سر و افسر و چهر ماست

نهادند برنامه بر مهر شاه

فرستاده برگشت پويان به راه

چو از ره سوی رام برزين رسيد

بگفت آنچ از شاه کسری شنيد

چو آن گفته شد نامه او بداد

به فرمان که فرمود با نوش زاد

سپه کردن و جنگ را ساختن

وز آزرم او مغز پرداختن

چوآن نامه برخواند مرد کهن

شنيد از فرستاده چندی سخن

بدانگه که خيزد خروش خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

سپاهی بزرگ از مداين برفت

بشد رام برزين سوی جنگ تفت

پس آگاهی آمد سوی نوش زاد

سپاه انجمن کرد و روزی بداد

همه جاثليقان و به طريق روم

که بودند زان مرز آبادبوم

سپهدار شماس پيش اندرون

سپاهی همه دست شسته به خون

برآمد خروش از در نوش زاد

بجنبيد لشکر چو دريا ز باد

به هامون کشيدند يکسر ز شهر

پر از جنگ سر دل پر از کين و زهر

چو گرد سپه رام برزين بديد

بزد نای رويين وصف بر کشيد

ز گرد سواران جوشنوران

گراييدن گرزهای گران

دل سنگ خارا همی بردريد

کسی روی خورشيد تابان نديد

به قلب سپاه اندرون نوش زاد

يکی ترگ رومی به سر برنهاد

سپاهی بد از جاثلقيان روم

که پيدا نبد از پی نعل بوم

تو گفتی مگر خاک جوشان شدست

هوا بر سر او خروشان شدست

زره دار گردی بيامد دلير

کجا نام اوبود پيروز شير

خروشيد کای نامور نوش زاد

سرت را که پيچيد چونين ز داد

بگشتی ز دين کيومرثی

هم از راه هوشنگ و طهمورثی

مسيح فريبنده خود کشته شد

چو از دين يزدان سرش گشته شد

ز دين آوران کين آنکس مجوی

کجا کارخود را ندانست روی

اگر فر يزدان برو تافتی

جهود اندرو راه کی يافتی

پدرت آن جهاندار آزادمرد

شنيدی که با روم و قيصر چه کرد

تو با او کنون جنگ سازی همی

سرت به آسمان برفرازی همی

بدين چهرچون ماه و اين فرو برز

برين يال و کتف و برين دست و گرز

نبينم خرد هيچ نزديک تو

چنين خيره شد جان تاريک تو

دريغ آن سرو تاج و نام و نژاد

که اکنون همی داد خواهی به باد

تو با شاه کسری بسنده نه ای

وگر پيل و شير دمنده ن های

چو دست و عنان توای شهريار

بايوان شاهان نديدم نگار

چو پای و رکيب تو و يال تو

چنين شورش و دست و کوپال تو

نگارنده ی چين نگاری نديد

زمانه چو تو شهرياری نديد

جوانی دل شاه کسری مسوز

مکن تيره اين آب گيتی فروز

پياده شو از باره زنهار خواه

به خاک افگن اين گرز و رومی کلاه

اگر دور از ايدر يکی باد سرد

نشاند بروی تو بر تيره گرد

دل شهريار از تو بريان شود

ز روی تو خورشيد گريان شود

به گيتی همه تخم زفتی مکار

ستيزه نه خوب آيد از شهريار

گر از رای من سر به يک سو بری

بلندی گزينی و کنداوری

بسی پند پيروز ياد آيدت

سخن هی ابد گوی ياد آيدت

چنين داد پاسخ ورانوش زاد

که ای پير فرتوت سر پر ز باد

ز لشکر مرا زينهاری مخواه

سرافراز گردان و فرزند شاه

مرا دين کسری نبايد همی

دلم سوی مادر گرايد همی

که دين مسيحاست آيين اوی

نگردم من از فره و دين اوی

مسيحای دين دار اگرکشته شد

نه فر جهاندار ازو گشته شد

سوی پاک يزدان شد آن رای پاک

بلندی نديد اندرين تيره خاک

اگرمن شوم کشته زان باک نيست

کجا زهر مرگست و ترياک نيست

بگفت اين سخن پيش پيروز پير

بپوشيد روی هوا را بتير

برفتند گردان لشکر ز جای

خروش آمد از کوس وز کرنای

سپهبد چوآتش برانگيخت اسب

بيامد بکردار آذر گشسب

چپ لشکر شاه ايران ببرد

به پيش سپه در نماند ايچ گرد

فراوان ز مردان لشکر بکشت

ازان کار شد رام برزين درشت

بفرمود تا تيرباران کنند

هوا چون تگرگ بهاران کنند

بگرد اندرون خسته شد نوش زاد

بسی کرد از پند پيروز ياد

بيامد به قلب سپه پر ز درد

تن از تير خسته رخ از درد زرد

چنين گفت پيش دليران روم

که جنگ پدر زار و خوارست و شوم

بناليد و گريان سقف را بخواند

سخن هرچ بودش به دل در براند

بدو گفت کين روزگارم دژم

ز من بر من آورد چندين ستم

کنون چون به خاک اندر آيد سرم

سواری برافگن بر مادرم

بگويش که شد زين جهان نوش زاد

سرآمدبدو روز بيداد و داد

تو از من مگر دل نداری به رنج

که اينست رسم سرای سپنج

مرا بهره اينست زين تيره روز

دلم چون بدی شاد و گيتی فروز

نزايد جز از مرگ را جانور

اگر مرگ دانی غم من مخور

سر من ز کشتن پر از دود نيست

پدر بتر از من که خشنود نيست

مکن دخمه و تخت و رنج دراز

به رسم مسيحا يکی گور ساز

نه کافور بايد نه مشک و عبير

که من زين جهان کشته گشتم بتير

بگفت اين و لب را بهم برنهاد

شد آن نامور شيردل نوش زاد

چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه

پراگنده گشتند زان رزمگاه

چو بشنيد کو کشته شد پهلوان

غريوان به بالين او شد دوان

ازان رزمگه کس نکشتند نيز

نبودند شاد و نبردند چيز

و را کشته ديدند و افگنده خوار

سکوبای رومی سرش بر کنار

همه رزمگه گشت زو پر خروش

دل رام برزين پر از درد و جوش

زاسقف بپرسيد کزنوش زاد

از اندرز شاهی چه داری به ياد

چنين داد پاسخ که جز مادرش

برهنه نبايد که بيند برش

تن خويش چون ديد خسته به تير

ستودان نفرمود و مشک و عبير

نه افسر نه ديبای رومی نه تخت

چو از بندگان ديد تاريک بخت

برسم مسيحا کنون مادرش

کفن سازد و گور و هم چادرش

کنون جان او با مسيحا يکيست

همانست کاين خسته بردار نيست

مسيحی بشهر اندرون هرک بود

نبد هيچ ترسای رخ ناشخود

خروش آمد از شهروز مرد و زن

که بودند يک سر شدند انجمن

تن شهريار دلير و جوان

دل و ديده شاه نوشين روان

به تابوتش از جای برداشتند

سه فرسنگ بر دست بگذاشتند

چوآگاه شد زان سخن مادرش

به خاک اندرآمد سر و افسرش

ز پرده برهنه بيامد به راه

برو انجمن گشته بازارگاه

سراپرده ای گردش اندر زدند

جهانی همه خاک بر سر زدند

به خاکش سپردند و شد نوش زاد

ز باد آمد و ناگهان شد به باد

همه جند شاپور گريان شدند

ز درد دل شاه بريان شدند

چه پيچی همی خيره در بند آز

چودانی که ايدر نمانی دراز

گذرجوی و چندين جهان را مجوی

گلش زهر دارد به سيری مبوی

مگردان سرازدين وز راستی

که خشم خدای آورد کاستی

چو اين بشنوی دل زغم بازکش

مزن بر لبت بر ز تيمار تش

گرت هست جام می زرد خواه

به دل خرمی را مدان از گناه

نشاط وطرب جوی وسستی مکن

گزافه مپرداز مغزسخن

اگر در دلت هيچ حب عليست

تو را روز محشر به خواهش وليست

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: