023- داستان دوازده رخ

شاهنامه » داستان دوازده رخ

داستان دوازده رخ

جهان چون بزاری برآيد همی

بدو نيک روزی سرآيد همی

چو بستی کمر بر در راه آز

شود کار گيتيت يکسر دراز

بيک روی جستن بلندی سزاست

اگر در ميان دم اژدهاست

و ديگر که گيتی ندارد درنگ

سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ

پرستنده آز و جويای کين

بگيتی ز کس نشنود آفرين

چو سرو سهی گوژ گردد بباغ

بدو بر شود تيره روشن چراغ

کند برگ پژمرده و بيخ سست

سرش سوی پستی گرايد نخست

برويد ز خاک و شود باز خاک

همه جای ترسست و تيمار و باک

سر مايه ی مرد سنگ و خرد

ز گيتی بی آزاری اندر خورد

در دانش و آنگهی راستی

گرين دو نيابی روان کاستی

اگر خود بمانی بگيتی دراز

ز رنج تن آيد برفتن نياز

يکی ژرف درياست بن ناپديد

در گنج رازش ندارد کليد

اگر چند يابی فزون بايدت

همان خورده يک روز بگزايدت

سه چيزت ببايد کزان چاره نيست

وزو بر سرت نيز پيغاره نيست

خوری گر بپوشی و گر گستری

سزد گرد بديگر سخن ننگری

چو زين سه گذشتی همه رنج و آز

چه در آز پيچی چه اندر نياز

چو دانی که بر تو نماند جهان

چه پيچی تو زان جای نوشين روان

بخور آنچ داری و بيشی مجوی

که از آز کاهد همی آبروی

دل شاه ترکان چنان کم شنود

هميشه برنج از پی آز بود

ازان پس که برگشت زان رزمگاه

که رستم برو کرد گيتی سياه

بشد تازيان تا بخلخ رسيد

بننگ از کيان شد سرش ناپديد

بکاخ اندر آمد پرآزار دل

ابا کاردانان هشياردل

چو پيران و گرسيوز رهنمون

قراخان و چون شيده و گرسيون

برايشان همه داستان برگشاد

گذشته سخنها همه کرد ياد

که تا برنهادم بشاهی کلاه

مرا گشت خورشيد و تابنده ماه

مرا بود بر مهتران دسترس

عنان مرا برنتابيد کس

ز هنگام رزم منوچهر باز

نبد دست ايران بتوران دراز

شبيخون کند تا در خان من

از ايران بيازند بر جان من

دلاور شد آن مردم نادلير

گوزن اندر آمد ببالين شير

برين کينه گر کار سازيم زود

وگرنه برآرند زين مرز دود

سزد گر کنون گرد اين کشورم

سراسر فرستادگان گسترم

ز ترکان وز چين هزاران هزار

کمربستگان از در کارزار

بياريم بر گرد ايران سپاه

بسازيم هر سو يکی رزمگاه

همه موبدان رای هشيار خويش

نهادند با گفت سالار خويش

که ما را ز جيحون ببايد گذشت

زدن کوس شاهی بران پهن دشت

بموی لشکر گهی ساختن

شب و روز نسودن از تاختن

که آن جای جنگست و خون ريختن

چه با گيو و با رستم آويختن

سرافراز گردان گيرنده شهر

همه تيغ کين آب داده به زهر

چو افراسياب آن سخنها شنود

برافروخت از بخت و شادی نمود

ابر پهلوانان و بر موبدان

بکرد آفرينی برسم ردان

نويسنده ی نامه را پيش خواند

سخنهای بايسته چندی براند

فرستادگان خواست از انجمن

بنزديک فغفور و شاه ختن

فرستاد نامه به هر کشوری

بهر نامداری و هر مهتری

سپه خواست کانديشه ی جنگ داشت

ز بيژن بدان گونه دل تنگ داشت

دو هفته برآمد ز چين و ختن

ز هر کشوری شد سپاه انجمن

چو دريای جوشان زمين بردميد

چنان شد که کس روز روشن نديد

گله هرچ بودش ز اسبان يله

بشهر اندر آورد يکسر گله

همان گنجها کز گه تور باز

پدر بر پسر بر همی داشت راز

سر بدره ها را گشادن گرفت

شب و روز دينار دادن گرفت

چو لشکر سراسر شد آراسته

بدان بی نيازی شد از خواسته

ز گردان گزين کرد پنجه هزار

همه رزم جويان سازنده کار

بشيده که بودش نبرده پسر

ز گردان جنگی برآورده سر

بدو گفت کين لشکر سرفراز

سپردم ترا راه خوارزم ساز

نگهبان آن مرز خوارزم باش

هميشه کمربسته ی رزم باش

دگر پنجه از نامداران چين

بفرمود تا کرد پيران گزين

بدو گفت تا شهر ايران برو

ممان رخت و مه تخت سالار نو

در آشتی هيچ گونه مجوی

سخن جز بجنگ و بکينه مگوی

کسی کو برد آب و آتش بهم

ابر هر دوان کرده باشد ستم

دو پر مايه بيدار و دو پهلوان

يکی پير و باهوش و ديگر جوان

برفتند با پند افراسياب

برام پير و جوان بر شتاب

ابا ترگ زرين و کوپال و تيغ

خروشان بکردار غرنده ميغ

پس آگاهی آمد به پيروز شاه

که آمد ز توران بايران سپاه

جفاپيشه بدگوهر افراسياب

ز کينه نيايد شب و روز خواب

برآورد خواهد همی سر ز ننگ

ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ

همی زهر سايد بنوک سنان

که تابد مگر سوی ايران عنان

سواران جنگی چو سيصد هزار

بجيحون همی کرد خواهد گذار

سپاهی که هنگام ننگ و نبرد

ز جيحون بگردون برآورد گرد

دليران بدرگاه افراسياب

ز بانگ تبيره نيابند خواب

ز آوای شيپور و زخم درای

تو گويی برآيد همی دل ز جای

گر آيد بايران بجنگ آن سپاه

هژبر دلاور نيايد براه

سر مرز توران به پيران سپرد

سپاهی فرستاد با او نه خرد

سوی مرز خوارزم پنجه هزار

کمربسته رفت از در کارزار

سپهدارشان شيده ی شير دل

کز آتش ستاند بشمشير دل

سپاهی بکردار پيلان مست

که با جنگ ايشان شود کوه پست

چو بشنيد گفتار کاراگهان

پرانديشه بنشست شاه جهان

بکاراگهان گفت کای بخردان

من ايدون شنيدستم از موبدان

که چون ماه ترکان برآيد بلند

ز خورشيد ايرانش آيد گزند

سيه مارکورا سر آيد بکوب

ز سوراخ پيچان شود سوی چوب

چو خسرو به بيداد کارد درخت

بگردد برو پادشاهی و تخت

همه موبدان را بر خويش خواند

شنيده سخن پيش ايشان براند

نشستند با شاه ايران براز

بزرگان فرزانه و رزم ساز

چو دستان سام و چو گودرز و گيو

چو شيدوش و فرهاد و رهام نيو

چو طوس و چو رستم يل پهلوان

فريبرز و شاپور شير دمان

دگر بيژن گيو با گستهم

چو گرگين چون زنگه و گژدهم

جزين نامداران لشکر همه

که بودند شاه جهان را رمه

ابا پهلوانان چنين گفت شاه

که ترکان همی رزم جويند و گاه

چو دشمن سپه کرد و شد تيز چنگ

ببايد بسيچيد ما را بجنگ

بفرمود تا بوق با گاودم

دميدند و بستند رويينه خم

از ايوان به ميدان خراميد شاه

بياراستند از بر پيل گاه

بزد مهره در جام بر پشت پيل

زمين را تو گفتی براندود نيل

هوا نيلگون شد زمين رنگ رنگ

دليران لشکر بسان پلنگ

بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کين

ز گردان چو دريای جوشان زمين

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که ای پهلوانان ايران سپاه

کسی کو بسايد عنان و رکيب

نبايد که يابد بخانه شکيب

بفرمود کز روم وز هندوان

سواران جنگی گزيده گوان

دليران گردنکش از تازيان

بسيچيده ی جنگ شير ژيان

کمربسته خواهند سيصد هزار

ز دشت سواران نيزه گزار

هر آنکو چهل روزه را نزد شاه

نيايد نبيند بسر بر کلاه

پراگنده بر گرد کشور سوار

فرستاده با نامه شهريار

دو هفته برآمد بفرمان شاه

بجنبيد در پادشاهی سپاه

ز لشکر همه کشور آمد بجوش

زگيتی بر آمد سراسر خروش

بشبگير گاه خروش خروس

ز هر سوی برخاست آوای کوس

بزرگان هر کشوری با سپاه

نهادند سر سوی درگاه شاه

در گنجهای کهن باز کرد

سپه را درم دادن آغاز کرد

همه لشکر از گنج و دينار شاه

بسر بر نهادند گوهر کلاه

به بر گستوان و بجوشن چو کوه

شدند انجمن لشکری همگروه

چو شد کار لشکر همه ساخته

وزيشان دل شاه پرداخته

نخستين ازان لشکر نامدار

سواران شمشير زن سی هزار

گزين کرد خسرو برستم سپرد

بدو گفت کای نامبردار گرد

ره سيستان گير و برکش بگاه

بهندوستان اندر آور سپاه

ز غزنين برو تا براه برين

چو گردد ترا تاج و تخت و نگين

چو آن پادشاهی شود يکسره

ببشخور آيد پلنگ و بره

فرامرز را ده کلاه و نگين

کسی کو بخواهد ز لشکر گزين

بزن کوس رويين و شيپور و نای

بکشمير و کابل فزون زين مپای

که ما را سر از جنگ افراسياب

نيابد همی خورد و آرام و خواب

الانان و غزدژ بلهراسب داد

بدو گفت کای گرد خسرو نژاد

برو با سپاهی بکردار کوه

گزين کن ز گردان لشکر گروه

سواران شايسته ی کارزار

ببر تا برآری ز دشمن دمار

باشکش بفرمود تا سی هزار

دمنده هژبران نيزه گزار

برد سوی خوارزم کوس بزرگ

سپاهی بکردار درنده گرگ

زند بر در شهر خوارزم گاه

ابا شيده ی رزم زن کينه خواه

سپاه چهارم بگودرز داد

چه مايه ورا پند و اندرز داد

که رو با بزرگان ايران بهم

چو گرگين و چون زنگه و گستهم

زواره فريبرز و فرهاد و گيو

گرازه سپهدار و رهام نيو

بفرمود بستن کمرشان بجنگ

سوی رزم توران شدن بی درنگ

سپهدار گودرز کشوادگان

همه پهلوانان و آزادگان

نشستند بر زين بفرمان شاه

سپهدار گودرز پيش سپاه

بگودرز فرمود پس شهريار

چو رفتی کمر بسته ی کارزار

نگر تا نيازی به بيداد دست

نگردانی ايوان آباد پست

کسی کو بجنگت نبندد ميان

چنان ساز کش از تو نايد زيان

که نپسندد از ما بدی دادگر

سپنجست گيتی و ما برگذر

چو لشکر سوی مرز توران بری

من تيز دل را بتش سری

نگر تا نجوشی بکردار طوس

نبندی بهر کار بر پيل کوس

جهانديده ای سوی پيران فرست

هشيوار وز يادگيران فرست

بپند فراوانش بگشای گوش

برو چادر مهربانی بپوش

بهر کار با هر کسی دادکن

ز يزدان نيکی دهش ياد کن

چنين گفت سالار لشکر بشاه

که فرمان تو برتر از شيد و ماه

بدان سان شوم کم تو فرمان دهی

تو شاه جهانداری و من رهی

برآمد خروش از در پهلوان

ز بانگ تبيره زمين شد نوان

بلشکر گه آمد دمادم سپاه

جهان شد ز گرد سواران سياه

به پيش سپاه اندرون پيل شست

جهان پست گشته ز پيلان مست

وزان ژنده پيلان جنگی چهار

بياراسته از در شهريار

نهادند بر پشتشان تخت زر

نشستنگه شاه با زيب و فر

بگودرز فرمود تا بر نشست

بران تخت زر از بر پيل مست

برانگيخت پيلان و برخاست گرد

مر آن را بنيک اختری ياد کرد

که از جان پيران برآريم دود

بران سان که گرد پی پيل بود

بی آزار لشکر بفرمان شاه

همی رفت منزل بمنزل سپاه

چو گودرز نزديک زيبد رسيد

سران را ز لشکر همی برگزيد

هزاران دليران خنجر گزار

ز گردان لشکر دلاور سوار

از ايرانيان نامور ده هزار

سخن گوی و اندر خور کارزار

سپهدار پس گيو را پيش خواند

همه گفته ی شاه با او براند

بدو گفت کای پور سالار سر

برافراخته سر ز بسيار سر

گزين کردم اندر خورت لشکری

که هستند سالار هر کشوری

بدان تا بنزديک پيران شوی

بگويی و گفتار او بشنوی

بگويی به پيران که من با سپاه

بزيبد رسيدم بفرمان شاه

شناسی تو گفتار و کردار خويش

بی آزاری و رنج و تيمار خويش

همه شهر توران بدی را ميان

ببستند با نامدار کيان

فريدون فرخ که با داغ و درد

ز گيتی بشد ديده پر آب زرد

پر از درد ايران پر از داغ شاه

که با سوک ايرج نتابيد ماه

ز ترکان تو تنها ازان انجمن

شناسی بمهر و وفا خويشتن

دروغست بر تو همين نام مهر

نبينم بدلت اندر آرام مهر

همانست کن شاه آزرمجوی

مرا گفت با او همه نرم گوی

ازان کو بکارسياوش رد

بيفگند يک روز بنياد بد

بنزد منش دستگاهست نيز

ز خون پدر بيگناهست نيز

گناهی که تا اين زمان کرده ای

ز شاهان گيتی که آزرده ای

همی شاه بگذارد از تو همه

بدی نيکی انگارد از تو همه

نبايد که بر دست ما بر تباه

شوی بر گذشته فراوان گناه

دگر کز پی جنگ افراسياب

زمانه همی بر تو گيرد شتاب

بزرگان ايران و فرزند من

بخوانند بر تو همه پند من

سخن هرچ دانی بديشان بگوی

وزيشان هميدون سخن بازجوی

اگر راست باشد دلت با زبان

گذشتی ز تيمار و رستی بجان

بر و بوم و خويشانت آباد گشت

ز تيغ منت گردن آزاد گشت

ور از تو پديدار آيد گناه

نماند بتو مهر و تخت و کلاه

نجويم برين کينه آرام و خواب

من و گرز و ميدان افراسياب

کزو شاه ما را بکين خواستن

نبايد بسی لشکر آراستن

مگر پند من سربسر بشنوی

بگفتار هشيار من بگروی

نخستين کسی کو پی افگند کين

بخون ريختن برنوشت آستين

بخون سياوش يازيد دست

جهانی به بيداد بر کرد پست

بسان سگانش ازان انجمن

ببندی فرستی بنزديک من

بدان تا فرستم بنزديک شاه

چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه

تو نشنيدی آن داستان بزرگ

که شير ژيان آورد پيش گرگ

که هر کو بخون کيان دست آخت

زمانه بجز خاک جايش نساخت

دگر هرچ از گنج نزديک تست

همه دشمن جان تاريک تست

ز اسپان پرمايه و گوهران

ز ديبا و دينار وز افسران

ز ترگ و ز شمشير و برگستوان

ز خفتان، وز خنجر هندوان

همه آلت لشکر و سيم و زر

فرستی بنزديک ما سربسر

به بيداد کز مردمان بستدی

فراز آوريدی ز دست بدی

بدان باز خری مگر جان خويش

ازين درکنی زود درمان خويش

چه اندر خور شهريارست ازان

فرستم بنزديک شاه جهان

ببخشيم ديگر همه بر سپاه

بجای مکافات کرده گناه

و ديگر که پور گزين ترا

نگهبان گاه و نگين ترا

برادرت هر دو سران سپاه

که همزمان برآرند گردن بماه

چو هر سه بدين نامدار انجمن

گروگان فرستی بنزديک من

بدان تا شوم ايمن از کار تو

برآرد درخت وفا بار تو

تو نيز آنگهی برگزينی دو راه

يکی راه جويی بنزديک شاه

ابا دودمان نزد خسرو شوی

بدان سايه ی مهر او بغنوی

کنم با تو پيمان که خسرو ترا

بخورشيد تابان برآرد سرا

ز مهر دل او تو آگه تری

کزو هيچ نايد چز از بهتری

بشويی دل از مهر افراسياب

نبينی شب تيره او را بخواب

گر از شاه ترکان بترسی ز بد

نخواهی که آيی بايران سزد

بپرداز توران و بنشين بچاج

ببر تخت ساج و بر افراز تاج

ورت سوی افراسيابست رای

برو سوی او جنگ ما را مپای

اگر تو بخواهی بسيچيد جنگ

مرا زور شيرست و چنگ پلنگ

بترکان نمانم من از تخت بهر

کمان من ابرست و بارانش زهر

بسيچيده ی جنگ خيز اندرآی

گرت هست با شير درنده پای

چو صف برکشيد از دو رويه سپاه

گنهکار پيدا شد از بيگناه

گرين گفته های مرا نشنوی

بفرجام کارت پشيمان شوی

پشيمانی آنگه نداردت سود

که تيغ زمانه سرت را درود

بگفت اين سخن پهلوان با پسر

که بر خوان بپيران همه دربدر

ز پيش پدر گيو شد تا ببلخ

گرفته بياد آن سخنهای تلخ

فرود آمد و کس فرستاد زود

بران سان که گودرز فرموده بود

همان شب سپاه اندر آورد گرد

برفت از در بلخ تا ويسه گرد

که پيران بدان شهر بد با سپاه

که ديهيم ايران همی جست و گاه

فرستاده چون سوی پيران رسيد

سپدار ايران سپه را بديد

بگفتند کمد سوی بلخ گيو

ابا ويژگان سپهدار نيو

چو بشنيد پيران برافراخت کوس

شد از سم اسبان زمين آبنوس

ده و دو هزارش ز لشکر سوار

فراز آمد اندر خور کارزار

ازيشان دو بهره هم آنجا بماند

برفت و جهانديدگانرا بخواند

بيامد چو نزديک جيحون رسيد

بگرد لب آب لشکر کشيد

بجيحون پر از نيزه ديوار کرد

چو با گيو گودرز ديدار کرد

دو هفته شد اندر سخنشان درنگ

بدان تا نباشد به بيداد جنگ

ز هر گونه گفتند و پيران شنيد

گنهکاری آمد ز ترکان پديد

بزرگان ايران زمان يافتند

بريشان بگفتار بشتافتند

برافگند يپران هم اندر شتاب

نوندی بنزديک افراسياب

که گودرز کشوادگان با سپاه

نهاد از بر تخت گردان کلاه

فرستاده آمد بنزديک من

گزين پور او مهتر انجمن

مار گوش و دل سوی فرمان تست

بپيمان روانم گروگان تست

سخن چون بسالار ترکان رسيد

سپاهی ز جنگ آوران برگزيد

فرستاد نزديک پيران سوار

ز گردان شمشير زن سی هزار

بدو گفت بردار شمشير کين

وزيشان بپرداز روی زمين

نه گودرز بايد که ماند نه گيو

نه فرهاد و گرگين نه رهام نيو

که بر ما سپه آمد از چار سوی

همی گاه توران کنند آرزوی

جفا پيشه گشتم ازين پس بجنگ

نجويم بخون ريختن بر درنگ

برای هشيوار و مردان مرد

برآرم ز کيخسرو اين بار گرد

چو پيران بديد آن سپاه بزرگ

بخون تشنه هر يک بکردار گرگ

بر آشفت ازان پس که نيرو گرفت

هنرها بشست از دل آهو گرفت

جفا پيشه گشت آن دل نيکخوی

پر انديشه شد رزم کرد آرزوی

بگيو آنگهی گفت برخيز و رو

سوی پهلوان سپه باز شو

بگويش که از من تو چيزی مجوی

که فرزانگان آن نبينند روی

يکی آنکه از نامدارگوان

گروگان همی خواهی اين کی توان

و ديگر که گفتی سليح و سپاه

گرانمايه اسبان و تخت و کلاه

برادرکه روشن جهان منست

گزيده پسر پهلوان منست

همی گويی از خويشتن دور کن

ز بخرد چنين خام باشد سخن

مرا مرگ بهتر ازان زندگی

که سالار باشم کنم بندگی

يکی داستان زد برين بر پلنگ

چو با شير جنگ آورش خاست جنگ

بنام ار بريزی مرا گفت خون

به از زندگانی بننگ اندرون

و ديگر که پيغام شاه آمدست

بفرمان جنگم سپاه آمدست

چو پاسخ چنين يافت برگشت گيو

ابا لشکری نامبردار و نيو

سپهدار چون گيو برگشت از وی

خروشان سوی جنگ بنهاد روی

دمان از پس گيو پيران دلير

سپه را همی راند برسان شير

بيامد چو پيش کنابد رسيد

بران دامن کوه لشکر کشيد

چو گيو اندر آمد بپيش پدر

همی گفت پاسخ همه دربدر

بگودرز گفت اندرآور سپاه

بجايی که سازی همی رزمگاه

که او را همی آشتی رای نيست

بدلش اندرون داد را جای نيست

ز هر گونه با او سخن راندم

همه هرچ گفتی برو خواندم

چو آمد پديدار ازيشان گناه

هيونی برافگند نزديک شاه

که گودرز و گيو اندر آمد بجنگ

سپه بايد ايدر مرا بی درنگ

سپاه آمد از نزدافراسياب

چو ما بازگشتيم بگذاشت آب

کنون کينه را کوس بر پيل بست

همی جنگ ما را کند پيشدست

چنين گفت با گيو پس پهلوان

که پيران بسيری رسيد از روان

همين داشتم چشم زان بد نهان

وليکن بفرمان شاه جهان

بايست رفتن که چاره نبود

دلش را کنون شهريار آزمود

يکی داستان گفته بودم بشاه

چو فرمود لشکر کشيدن براه

که دل را ز مهر کسی برگسل

کجا نيستش با زبان راست دل

همه مهر پيران بترکان برست

بشويد همی شاه ازو پاک دست

چو پيران سپاه از کنابد براند

بروز اندرون روشنايی نماند

سواران جوشن وران صد هزار

ز ترکان کمربسته ی کارزار

برفتند بسته کمرها بجنگ

همه نيزه و تيغ هندی بچنگ

چو دانست گودرز کمد سپاه

بزد کوس و آمد ز زيبد براه

ز کوه اندر آمد بهامون گذشت

کشيدند لشکر بران پهن دشت

بکردار کوه از دو رويه سپاه

ز آهن بسر بر نهاده کلاه

برآمد خروشيدن کرنای

بجنبد همی کوه گفتی ز جای

ز زيبد همی تاکنابد سپاه

در و دشت ازيشان کبود و سياه

ز گرد سپه روز روشن نماند

ز نيزه هوا جز بجوشن نماند

وز آواز اسبان و گرد سپاه

بشد روشنايی ز خورشيد و ماه

ستاره سنان بود و خروشيد تيغ

از آهن زمين بود وز گرز ميغ

بتوفيد ز آواز گردان زمين

ز ترگ و سنان آسمان آهنين

چو گودرز توران سپه را بديد

که برسان دريا زمين بردميد

درفش از درفش و گروه از گروه

گسسته نشد شب برآمد ز کوه

چو شب تيره شد پيل پيش سپاه

فرازآوريدند و بستند راه

برافروختند آتش از هردو روی

از آواز گردان پرخاشجوی

جهان سربسر گفتی آهرمنست

بدامن بر از آستين دشمنست

ز بانگ تبيره بسنگ اندرون

بدرد دل اندر شب قير گون

سپيده برآمد ز کوه سياه

سپهدار ايران به پيش سپاه

بسوده اسب اندر آورد پای

يلان را بهر سو همی ساخت جای

سپه را سوی ميمنه کوه بود

ز جنگ دليران بی اندوه بود

سوی ميسره رود آب روان

چنان در خور آمد چو تن را روان

پياده که اندر خور کارزار

بفرمود تا پيش روی سوار

صفی بر کشيدند نيزه وران

ابا گرزداران و کنداوران

هميدون پياده بسی نيزه دار

چه با ترکش و تير و جوشن گذار

کمانها فگنده بباز و درون

همی از جگرشان بجوشيد خون

پس پشت ايشان سواران جنگ

کز آتش بخنجر ببردند رنگ

پس پشت لشکر ز پيلان گروه

زمين از پی پيل گشته ستوه

درفش خجسته ميان سپاه

ز گوهر درفشان بکردار ماه

ز پيلان زمين سربسر پيلگون

ز گرد سواران هوا نيلگون

درخشيدن تيغهای بنفش

ازان سايه ی کاويانی درفش

تو گفتی که اندرشب تيره چهر

ستاره همی برفشاند سپهر

بياراست لشکر بسان بهشت

بباغ وفا سرو کينه بکشت

فريبزر را داد پس ميمنه

پس پشت لشکر حصار و بنه

گرازه سر تخمه ی گيوگان

زواره نگهدار تخت کيان

بياری فريبرز برخاستند

بيک روی لشکر بياراستند

برهام فرمود پس پهلوان

که ای تاج و تخت و خرد را روان

برو با سواران سوی ميسره

نگه دار چنگال گرگ از بره

بيفروز لشکرگه از فر خويش

سپه را همی دار در بر خويش

بدان آبگون خنجر نيو سوز

چو شير ژيان با يلان رزم توز

برفتند يارانش با او بهم

ز گردان لشکر يکی گستهم

دگر گژدهم رزم را ناگزير

فروهل که بگذارد از سنگ تير

بفرمود با گيو تا دو هزار

برفتند بر گستوان ور سوار

سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی

که بد جای گردان پرخاشجوی

برفتند با گيو جنگاوران

چو گرگين و چون زنگه ی شاوران

درفشی فرستاد و سيصد سوار

نگهبان لشکر سوی رودبار

هميدون فرستاد بر سوی کوه

درفشی و سيصد ز گردان گروه

يکی ديده بان بر سر کوهسار

نگهبان روز و ستاره شمار

شب و روز گردن برافراخته

ازان ديده گه ديده بان ساخته

بجستی همی تا ز توران سپاه

پی مور ديدی نهاده براه

ز ديده خروشيدن آراستی

بگفتی بگودرز و برخاستی

بدان سان بياراست آن رزمگاه

که رزم آرزو کرد خورشيد و ماه

چو سالار شايسته باشد بجنگ

نترسد سپاه از دلاور نهنگ

ازان پس بيامد بسالارگاه

که دارد سپه را ز دشمن نگاه

درفش دلفروز بر پای کرد

سپه را بقلب اندرون جای کرد

سران را همه خواند نزديک خويش

پس پشت شيدوش و فرهاد پيش

بدست چپش رزم ديده هجير

سوی راست کتماره ی شيرگير

ببستند ز آهن بگردش سرای

پس پشت پيلان جنگی بپای

سپهدار گودرزشان در ميان

درفش از برش سايه ی کاويان

همی بستد از ماه و خورشيد نور

نگه کرد پيران بلشکر ز دور

بدان ساز و آن لشکر آراستن

دل از ننگ و تيمار پيراستن

در و دشت و کوه و بيابان سنان

عنان بافته سربسر با عنان

سپهدار پيران غمی گشت سخت

برآشفت با تيره خورشيد بخت

ازان پس نگه کرد جای سپاه

نيامدش بر آرزو رزمگاه

نه آوردگه ديد و نه جای صف

همی برزد از خشم کف را بکف

برين گونه کمد ببايست ساخت

چو سوی يلان چنگ بايست آخت

پس از نامداران افراسياب

کسی کش سر از کينه گيرد شتاب

گزين کرد شمشيرزن سی هزار

که بودند شايسته ی کارزار

بهومان سپرد آن زمان قلبگاه

سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه

بخواند اندريمان و او خواست را

نهاد چپ لشکر و راست را

چپ لشکرش را بديشان سپرد

ابا سی هزار از دليران گرد

چو لهاک جنگی و فرشيدورد

ابا سی هزار از دليران مرد

گرفتند بر ميمنه جايگاه

جهان سربسر گشت ز آهن سياه

چو زنگوله ی گرد و کلباد را

سپهرم که بد روز فرياد را

برفتند با نيزه ور ده هزار

بپشت سواران خنجرگزار

برون رفت رويين رويينه تن

ابا ده هزار از يلان ختن

بدان تا دران بيشه اندر چو شير

کمينگه کند با يلان دلير

طلايه فرستاد بر سوی کوه

سپهدار ايران شود زو ستوه

گر از رزمگه پی نهد پيشتر

وگر جنبد از خويشتن بيشتر

سپهدار رويين بکردار شير

پس پشت او اندر آيد دلير

همان ديده بان بر سر کوه کرد

که جنگ سواران بی اندوه کرد

ز ايرانيان گر سواری ز دور

عنان تافتی سوی پيکار تور

نگهبان ديده گرفتی خروش

همه رزمگاه آمدی زو بجوش

دو لشکر بروی اندر آورد روی

همه نامداران پرخاشجوی

چنين ايستاده سه روز و سه شب

يکی را بگفتن نجنبيد لب

همی گفت گودرز گر پشت خويش

سپارم بديشان نهم پای پيش

سپاه اندر آيد پس پشت من

نماند جز از باد در مشت من

شب و روز بر پای پيش سپاه

همی جست نيک اختر هور و ماه

که روزی که آن روز نيک اخترست

کدامست و جنبش کرا بهترست

کجا بردمد باد روز نبرد

که چشم سواران بپوشد بگرد

بريشان بيابم مگر دستگاه

بکردار باد اندر آرم سپاه

نهاده سپهدار پيران دو چشم

که گودرز رادل بجوشد ز خشم

کند پشت بر دشت و راند سپاه

سپاه اندآرد بپشت سپاه

بروز چهارم ز پيش سپاه

بشد بيژن گيو تا قلبگاه

بپيش پدر شد همه جامه چاک

همی بسمان بر پراگند خاک

بدو گفت کای باب کارآزمای

چه داری چنين خيره ما را بپای

بپنجم فرازآمد اين روزگار

شب و روز آسايش آموزگار

نه خورشيد شمشير گردان بديد

نه گردی بروی هوا بردميد

سواران بخفتان و خود اندرون

يکی رابرگ بر نجنبيد خون

بايران پس از رستم نامدار

نبودی چو گودرز ديگر سوار

چينن تا بيامد ز جنگ پشن

ازان کشتن و رزمگاه گشن

بلاون که چندان پسر کشته ديد

سر بخت ايرانيان گشته ديد

جگر خسته گشستست و گم کرده راه

نخواهد که بيند همی رزمگاه

بپيرانش بر چشم بايد فگند

نهادست سر سوی کوه بلند

سپهدار کو ناشمرده سپاه

ستاره شمارد همی گرد ماه

تو بشناس کاندر تنش نيست خون

شد ازجنگ جنگاوران او زبون

شگفت از جهانديده گودرز نيست

که او را روان خود برين مرز نيست

شگفت از تو آيد مرا ای پدر

که شير ژيان از تو جويد هنر

دو لشکر همی بر تو دارند چشم

يکی تيز کن مغز و بفروز خشم

کنون چون جهان گرم و روشن هوا

بگيرد همی رزم لشکر نوا

چو اين روزگار خوشی بگذرد

چو پولاد روی زمين بفسرد

چو بر نيزه ها گردد افسرده چنگ

پس پشت تيغ آيد و پيش سنگ

که آيد ز گردان بپيش سپاه

که آورد گيردبدين رزمگاه

ور ايدونک ترسد همی از کمين

ز جنگ سواران و مردان کين

بمن داد بايد سواری هزار

گزين من اندرخور کارزار

برآريم گرد از کمينگاهشان

سرافشان کنيم از بر ماهشان

ز گفتار بيژن بخنديد گيو

بسی آفرين کرد بر پور نيو

بدادار گفت از تو دارم سپاس

تو دادی مرا پور نيکی شناس

همش هوش دادی و هم زور کين

شناسای هر کار و جويای دين

بمن بازگشت اين دلاور جوان

چنانچون بود بچه ی پهلوان

چنين گفت مر جفت را نره شير

که فرزند ما گر نباشد دلير

ببريم ازو مهر و پيوند پاک

پدرش آب دريا بود مام خاک

وليکن تو ای پور چيره سخن

زبان بر نيا بر گشاده مکن

که او کارديدست و داناترست

برين لشکر نامور مهترست

کسی کو بود سوده ی کارزار

نبايد بهر کارش آموزگار

سواران ما گرد ببار اندرند

نه ترکان برنگ و نگار اندرند

همه شوربختند و برگشته سر

همه ديده پرخون و خسته جگر

همی خواهد اين باب کارآزمای

که ترکان بجنگ اندر آرند پای

پس پشتشان دور ماند ز کوه

برد لشکر کينه ور همگروه

ببينی تو گوپال گودرز را

که چون برنوردد همی مرز را

و ديگر کجا ز اختر نيک و بد

همی گردش چرخ را بشمرد

چو پيش آيد آن روزگار بهی

کند روی گيتی ز ترکان تهی

چنين گفت بيژن به پيش پدر

که ای پهلوان جهان سربسر

خجسته نيا را گر اينست رای

سزد گر نداريم رومی قبای

شوم جوشن و خود بيرون کنم

بمی روی پژمرده گلگلون کنم

چو آيم جهان پهلوان را بکار

بيايم کمربسته ی کارزار

وزان لشکر ترک هومان دلير

بپيش برادر بيامد چو شير

که ای پهلوان رد افراسياب

گرفت اندرين دشت ما را شتاب

بهفتم فراز آمد اين روزگار

ميان بسته در جنگ چندين سوار

از آهن ميان سوده و دل ز کين

نهاده دو ديده بايران زمين

چه داری بروی اندرآورده روی

چه انديشه داری بدل در بگوی

گرت رای جنگست جنگ آزمای

ورت رای برگشتن ايدر مپای

که ننگست ازين بر تو ای پهلوان

بدين کار خندند پير و جوان

همان لشکرست اين که از ما بجنگ

برفتند و رفته ز روی آب و رنگ

کزيشان همه رزمگه کشته بود

زمين سربسر رود خون گشته بود

نه زين نامداران سواری کمست

نه آن دوده را پهلوان رستمست

گرت آرزو نيست خون ريختن

نخواهی همی لشکر انگيختن

ز جنگ آوران لشکری برگزين

بمن ده تو بنگر کنون رزم و کين

چو بشنيد پيران ز هومان سخن

بدو گفت مشتاب و تندی مکن

بدان ای برادر که اين رزمخواه

که آمد چنين پيش ما با سپاه

گزين بزرگان کيخسروست

سر نامداران هر پهلوست

يکی آنک کيخسرو از شاه من

بدو سر فرازد بهر انجمن

و ديگر که از پهلوانان شاه

ندانم چو گودرز کس را بجاه

بگردن فرازی و مردانگی

برای هشيوار و فرزانگی

سديگر که پرداغ دارد جگر

پر از خون دل از درد چندان پسر

که از تن سرانشان جدامانده ايم

زمين را بخون گرد بنشانده ايم

کنون تا بتنش اندرون جان بود

برين کينه چون مار پيچان بود

چهارم که لشکر ميان دو کوه

فرود آوريدست و کرده گروه

ز هر سو که پويی بدو راه نيست

برانديش کين رنج کوتاه نيست

بکوشيد بايد بدان تا مگر

ازان کوه پايه برآرند سر

مگر مانده گردند و سستی کنند

بجنگ اندرون پيشدستی کنند

چو از کوه بيرون کند لشکرش

يکی تيرباران کنم بر سرش

چو ديوار گرد اندر آريمشان

چو شير ژيان در بر آريمشان

بريشان بگردد همه کام ما

برآيد بخورشيد بر نام ما

تو پشت سپاهی و سالار شاه

برآورده از چرخ گردان کلاه

کسی کو بنام بلندش نياز

نباشد چه گردد همی گرد آز

و ديگر که از نامداران جنگ

نيايد کسی نزد ما ب یدرنگ

ز گردان کسی را که بی نام تر

ز جنگ سواران بی آرام تر

ز لشکر فرستد بپيشت بکين

اگر برنوردی برو بر زمين

ترا نام ازان برنيايد بلند

بايرانيان نيز نايد گزند

وگر بر تو بر دست يابد بخون

شوند اين دليران ترکان زبون

نگه کرد هومان بگفتار اوی

همی خيره دانست پيکار اوی

چنين داد پاسخ کز ايران سوار

نباشد که با من کند کارزار

ترا خود همين مهربانيست خوی

مرا کارزار آمدست آرزوی

وگر کت بکين جستن آهنگ نيست

بدلت اندرون آتش جنگ نيست

کنم آنچ بايد بدين رزمگاه

نمايم هنرها بايران سپاه

شوم چرمه ی گامزن زين کنم

سپيده دمان جستن کين کنم

نشست از بر زين سپيده دمان

چو شير ژيان با يکی ترجمان

بيامد بنزديک ايران سپاه

پر از جنگ دل سر پر از کين شاه

چو پيران بدانست کو شد بجنگ

بروبرجهان گشت ز اندوه تنگ

بجوشيدش از درد هومان جگر

يکی داستان ياد کرد از پدر

که دانا بهر کار سازد درنگ

سر اندر نيارد بپيکار و ننگ

سبکسار تندی نمايد نخست

بفرجام کار انده آرد درست

زبانی که اندر سرش مغز نيست

اگر در بارد همان نغز نيست

چو هومان بدين رزم تندی نمود

ندانم چه آرد بفرجام سود

جهانداورش باد فريادرس

جز اويش نبينم همی يار کس

چو هومان ويسه بدان رزمگاه

که گودرز کشواد بد با سپاه

بيامد که جويد ز گردان نبرد

نگهبان لشکر بدو بازخورد

طلايه بيامد بر ترجمان

سواران ايران همه بدگمان

بپرسيد کين مرد پرخاشجوی

بخيره بدشت اندر آورده روی

کجا رفت خواهد همی چون نوند

بچنگ اندرون گرز و بر زين کمند

بايرانيان گفت پس ترجمان

که آمد گه گرز و تير و کمان

که اين شيردل نامبردار مرد

همی با شما کرد خواهد نبرد

سر ويسگانست هومان بنام

که تيغش دل شير دارد نيام

چو ديدند ايرانيان گرز اوی

کمر بستن خسروی برز اوی

همه دست نيزه گزاران ز کار

فروماند از فر آن نامدار

همه يکسره بازگشتند ازوی

سوی ترجمانش نهادند روی

که رو پيش هومان بترکی زبان

همه گفته ی ما بروبر بخوان

که ما رابجنگ تو آهنگ نيست

ز گودرز دستوری جنگ نيست

اگر جنگ جويد گشادست راه

سوی نامور پهلوان سپاه

ز سالار گردان و گردنکشان

بهومان بدادند يک يک نشان

که گردان کجايند و مهتر کجاست

که دارد چپ لشکر و دست راست

وزانپس هيونی تگاور دمان

طلايه برافگند زی پهلوان

که هومان ازان رزمگه چون پلنگ

سوی پهلوان آمد ايدر بجنگ

چو هومان ز نزد سواران برفت

بيامد بنزديک رهام تفت

وزانجا خروشی برآورد سخت

که ای پور سالار بيدار بخت

چپ لشکر و چنگ شيران توی

نگهبان سالار ايران توی

بجنبان عنان اندرين رزمگاه

ميان دو صف برکشيده سپاه

بورد با من ببايدت گشت

سوی رود خواهی وگر سوی دشت

وگر تو نيابی مگر گستهم

بيايد دمان با فروهل بهم

که جويد نبردم ز جنگاوران

بتيغ و سنان و بگرز گران

هرآنکس که پيش من آيد بکين

زمانه برو بر نوردد زمين

وگر تيغ ما را ببيند بجنگ

بدرد دل شير و چرم پلنگ

چنين داد رهام پاسخ بدوی

که ای نامور گرد پرخاشجوی

زترکان ترا بخرد انگاشتم

ازين سان که هستی نپنداشتم

که تنها بدين رزمگاه آمدی

دلاور بپيش سپاه آمدی

بر آنی که اندر جهان تي غدار

نبندد کمر چون تو ديگر سوار

يکی داستان از کيان ياد کن

زفام خرد گردن آزاد کن

که هر کو بجنگ اندر آيد نخست

ره بازگشتن ببايدش جست

ازاينها که تو نام بردی بجنگ

همه جنگ را تيز دارند چنگ

وليکن چو فرمان سالار شاه

نباشد نسازد کسی رزمگاه

اگر جنگ گردان بجويی همی

سوی پهلوان چون بپويی همی

ز گودرز دستوری جنگ خواه

پس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه

بدو گفت هومان که خيره مگوی

بدين روی با من بهانه مجوی

تو اين رزم را جای مردان گزين

نه مرد سوارانی و دشت کين

وزانجا بقلب سپه برگذشت

دمان تا بدان روی لشکرگذشت

بنزد فريبرز با ترجمان

بيامد بکردار باد دمان

يکی برخروشيد کای بدنشان

فروبرده گردن ز گردنکشان

سواران و پيلان و زرينه کفش

ترا بود با کاويانی درفش

بترکان سپردی بروز نبرد

يلانت بايران نخوانند مرد

چو سالار باشی شوی زيردست

کمر بندگی را ببايدت بست

سياوش رد را برادر توی

بگوهر ز سالار برتر توی

تو باشی سزاوار کين خواستن

بکينه ترا بايد آراستن

يکی با من اکنون بوردگاه

ببايدت گشتن بپيش سپاه

بخورشيد تابان برآيدت نام

که پيش من اندر گذاری تو گام

وگر تو نيايی بحنگم رواست

زواره گرازه نگر تاکجاست

کسی را ز گردان بپيش من آر

که باشد ز ايرانيان نامدار

چنين داد پاسخ فريبرز باز

که با شير درنده کينه مساز

چنينست فرجام روز نبرد

يکی شاد و پيروز و ديگر بدرد

بپيروزی اندر بترس از گزند

که يکسان نگردد سپهر بلند

درفش ار ز من شاه بستد رواست

بدان داد پيلان و لشکر که خواست

بکين سياوش پس از کيقباد

کسی کو کلاه مهی برنهاد

کمر بست تا گيتی آباد کرد

سپهدار گودرز کشواد کرد

هميشه بپيش کيان کينه خواه

پدر بر پدر نيو و سالار شاه

و ديگر که از گرز او بی گمان

سرآيد بسالارتان بر زمان

سپه را به ويست فرمان جنگ

بدو بازگردد همه نام و ننگ

اگر با توم جنگ فرمان دهد

دلم پر ز دردست درمان دهد

ببينی که من سر چگونه ز ننگ

برآرم چو پای اندر آرم بجنگ

چنين پاسخش داد هومان که بس

بگفتار بينم ترا دسترس

بدين تيغ کاندر ميان بسته ای

گيابر که از جنگ خود رست های

بدين گرز جويی همی کارزار

که بر ترگ و جوشن نيايد بکار

وزآنجا بدان خيرگی بازگشت

تو گفتی مگر شير بدساز گشت

کمربسته ی کين آزادگان

بنزديک گودرز کشوادگان

بيامد يکی بانگ برزد بلند

که ای برمنش مهتر ديوبند

شنيدم همه هرچ گفتی بشاه

وزان پس کشيدی سپه را براه

چنين بود با شاه پيمان تو

بپيران سالار فرمان تو

فرستاده کامد بتوران سپاه

گزين پور تو گيو لشکرپناه

ازان پس که سوگند خوردی بماه

بخورشيد و ماه و بتخت و کلاه

که گر چشم من درگه کارزار

بپيران برافتد برارم دمار

چو شير ژيان لشکر آراستی

همی برزو جنگ ما خواستی

کنون از پس کوه چون مستمند

نشستی بکردار غرم نژند

بکردار نخچير کز شرزه شير

گريزان و شير از پس اندر دلير

گزيند ببيشه درون جای تنگ

نجويد ز تيمار جان نام و ننگ

يکی لشکرت را بهامون گذار

چه داری سپاه از پس کوهسار

چنين بود پيمانت با شهريار

که بر کينه گه کوه گيری حصار

بدو گفت گودرز کانديشه کن

که باشد سزا با تو گفتن سخن

چو پاسخ بيابی کنون ز انجمن

به بيدانشی بر نهی اين سخن

تو بشناس کز شاه فرمان من

همين بود سوگند و پيمان من

کنون آمدم با سپاهی گران

از ايران گزيده دلاور سران

شما هم بکردار روباه پير

ببيشه در از بيم نخچيرگير

همی چاره سازيد و دستان و بند

گريزان ز گرز و سنان و کمند

دليری مکن جنگ ما را مخواه

که روباه با شير نايد براه

چو هومان ز گودرز پاسخ شنيد

چو شير اندران رزمگه بردميد

بگودرز گفت ار نيايی بجنگ

تو با من نه زانست کايدت ننگ

ازان پس که جنگ پشن ديده ای

سر از رزم ترکان بپيچيده ای

به لاون بجنگ آزمودی مرا

بوردگه بر ستودی مرا

ار ايدونک هست اينک گويی همی

وزين کينه کردار جويی همی

يکی برگزين از ميان سپاه

که با من بگردد بوردگاه

که من از فريبرز و رهام جنگ

بجستم بسان دلاور پلنگ

بگشتم سراسر همه انجمن

نيايد ز گردان کسی پيش من

بگودرز بد بند پيکارشان

شنيدن نه ارزيد گفتارشان

تو آنی که گويی بروز نبرد

بخنجر کنم لاله بر کوه زرد

يکی با من اکنون بدين رزمگاه

بگرد و بگرز گران کينه خواه

فراوان پسر داری ای نامور

همه بسته بر جنگ ما بر کمر

يکی را فرستی بر من بجنگ

اگر جنگ جويی چه جويی درنگ

پس انديشه کرد اندران پهلوان

که پيشش که آيد بجنگ از گوان

گر از نامداران هژبری دمان

فرستم بنزديک اين بدگمان

شود کشته هومان برين رزمگاه

ز ترکان نيايد کسی کينه خواه

دل پهلوانش بپيچد بدرد

ازان پس بتندی نجويد نبرد

سپاهش بکوه کنابد شود

بجنگ اندرون دست ما بد شود

ور از نامداران اين انجمن

يکی کم شود گم شود نام من

شکسته شود دل گوان را بجنگ

نسازند زان پس به جايی درنگ

همان به که با او نسازيم کين

بروبر ببنديم راه کمين

مگر خيره گردند و جويند جنگ

سپاه اندر آرند زان جای تنگ

چنين داد پاسخ بهومان که رو

بگفتار تندی و در کار نو

چو در پيش من برگشادی زبان

بدانستم از آشکارت نهان

که کس را ز ترکان نباشد خرد

کز انديشه ی خويش رامش برد

ندانی که شير ژيان روز جنگ

نيالايد از بن بروباه چنگ

و ديگر دو لشکر چنين ساخته

همه بادپايان سر افراخته

بکينه دو تن پيش سازند جنگ

همه نامداران بخايند چنگ

سپه را همه پيش بايد شدن

به انبوه زخمی ببايد زدن

تو اکنون سوی لشکرت باز شو

برافراز گردن بسالار نو

کز ايرانيان چند جستم نبرد

نزد پيش من کس جز از باد سرد

بدان رزمگه بر شود نام تو

ز پيران برآيد همه کام تو

بدو گفت هومان ببانگ بلند

که بی کردن کار گفتار چند

يکی داستان زد جهاندار شاه

بياد آورم اندرين کينه گاه

که تخت کيان جست خواهی مجوی

چو جويی از آتش مبرتاب روی

ترا آرزو جنگ و پيکار نيست

وگر گل چنی راه بی خار نيست

نداری ز ايران يکی شيرمرد

که با من کند پيش لشکرنبرد

بچاره همی بازگردانيم

نگيرم فريبت اگر دانيم

همه نامدراان پرخاشجوی

بگودرز گفتند کاينست روی

که از ما يکی را بوردگاه

فرستی بنزديک او کينه خواه

چنين داد پاسخ که امروز روی

ندارد شدن جنگ را پيش اوی

چو هومان ز گودرز برگشت چير

برآشفت برسان شير دلير

بخنديد و روی از سپهبد بتافت

سوی روزبانان لشکر شتافت

کمان را بزه کرد و زيشان چهار

بيفگند ز اسب اندران مرغزار

چو آن روزبانان لشکر ز دور

بديدند زخم سرافراز تور

رهش بازدادند و بگريختند

بورد با او نياويختند

ببالا برآمد بکردار مست

خروشش همی کوه را کرد پست

همی نيزه برگاشت بر گرد سر

که هومان ويسه است پيروزگر

خروشيدن نای رويين ز دشت

برآمد چو نيزه ز بالا بگشت

ز شادی دليران توران سپاه

همی ترگ سودند بر چرخ ماه

چو هومان بيامد بدان چيرگی

بپيچيد گودرز زان خيرگی

سپهبد پر از شرم گشته دژم

گرفته برو خشم و تندی ستم

بننگ از دليران بپالود خوی

سپهبد يکی اختر افگند پی

کزيشان بد اين پيشدستی بخون

بدانند و هم بر بدی رهنمون

ازان پس بگردنکشان بنگريد

که تا جنگ او را که آيد پديد

خبر شد به بيژن که هومان چو شير

بپيش نيای تو آمد دلير

چو بشنيد بيژن برآشفت سخت

بخشم آمد آن شير پنجه ز بخت

بفرمود تا برنهادند زين

بران پيل تن ديز هی دوربين

بپوشيد رومی زره جنگ را

يکی تنگ بر بست شبرنگ را

بپيش پدر شد پر از کيميا

سخن گفت با او ز بهر نيا

چنين گفت مر گيو را کای پدر

بگفتم ترا من همه دربدر

که گودرز را هوش کمتر شدست

بيين نبينی که ديگر شدست

دلش پر نهيبست و پر خون جگر

ز تيمار وز درد چندان پسر

که از تن سرانشان جدا کرده ديد

بدان رزمگه جمله افگنده ديد

نشان آنک ترکی بيامد دلير

ميان دليران بکردار شير

بپيش نيا رفت نيزه بدست

همی بر خروشيد برسان مست

چنان بد کزين لشکر رنامدار

سواری نبود از در کارزار

که او را بنيزه برافراختی

چو بر بابزن مرغ بر ساختی

تو ای مهربان باب بسيار هوش

دو کتفم بدرع سياوش بپوش

نشايد جز از من که سازم نبرد

بدان تا برآرم ز مرديش گرد

بدو گفت گيو ای پسر هوش دار

بگفتار من سربسر گوش دار

تا گفته بودم که تندی مکن

ز گودرز بر بد مگردان سخن

که او کار ديده ست و داناترست

بدين لشکر نامور مهترست

سواران جنگی بپيش اندرند

که بر کينه گه پيل را بشکرند

نفرمود با او کسی را نبرد

جوانی مگر مر ترا خيره کرد

که گردن بدين سان برافراختی

بدين آرزو پيش من تاختی

نيم من بدين کار همداستان

مزن نيز پيشم چنين داستان

بدو گفت بيژن که گر کام من

نجويی نخواهی مگر نام من

شوم پيش سالار بسته کمر

زنم دست بر جنگ هومان ببر

وزآنجا بزد اسب و برگاشت روی

بنزديک گودرز شد پوی پوی

ستايش کنان پيش او شد بدرد

هم اين داستان سربسر ياد کرد

که ای پهلوان جهاندار شاه

شناسای هر کار و زيبای گاه

شگفتی همی بينم از تو يکی

وگر چند هستم بهوش اندکی

کزين رزمگه بوستان ساختی

دل از کين ترکان بپرداختی

شگفتی تر آنک از ميان سپاه

يکی ترک بدبخت گم کرده راه

بيامد که يزدان نيکی کنش

همی بد سگاليد با بد تنش

بياوردش از پيش توران سپاه

بدان تا بدست تو گردد تباه

بدام آمده گرگ برگاشتی

ندانم کزين خود چه پنداشتی

تو دانی که گر خون او بی درنگ

بريزند پيران نيايد بجنگ

مپدار کو کينه بيش آورد

سپه را برين دشت پيش آورد

من اينک بخون چنگ را شسته ام

همان جنگ او را کمر بست هام

چو دستور باشد مرا پهلوان

شوم پيش او چون هژبر دمان

بفرمايد اکنون سپهبد به گيو

مگر کان سليح سياوش نيو

دهد مر مرا خود و رومی زره

ز بند زره برگشايد گره

چو بشنيد گودرز گفتار اوی

بديد آن دل و رای هشيار اوی

ز شادی برو آفرين کرد سخت

که از تو مگرداد جاويد بخت

تو تا برنشستی بزين پلنگ

نهنگ از دم آسود و شيران ز جنگ

بهر کارزار اندر آيی دلير

بهر جنگ پيروز باشی چو شير

نگه کن که با او بوردگاه

توانی شدن زان پس آورد خواه

که هومان يکی بدکنش ريمنست

بورد جنگ او چو آهرمنست

جوانی و ناگشته بر سر سپهر

نداری همی بر تن خويش مهر

بمان تا يکی رزم ديده هژبر

فرستم بجنگش بکردار ابر

برو تيرباران کند چون تگرگ

بسر بر بدوزدش پولاد ترگ

بدو گفت بيژن که ای پهلوان

هنرمند باشد دلير و جوان

مرا گر بديدی برزم فرود

ز سر باز بايد کنون آزمود

بجنگ پشن بر نوشتم زمين

نبيند کسی پشت من روز کين

مرا زندگانی نه اندر خورست

گر از ديگرانم هنر کمترست

وگر بازداری مرا زين سخن

بدان روی کهنگ هومان مکن

بنالم من از پهلوان پيش شاه

نخواهم کمر زان سپس نه کلاه

بخنديد گودرز و زو شاد شد

بسان يکی سرو آزاد شد

بدو گفت نيک اختر و بخت گيو

که فرزند بيند همی چون تو نيو

تو تا چنگ را باز کردی بجنگ

فروماند از جنگ چنگ پلنگ

ترا دادم اين رزم هومان کنون

مگر بخت نيکت بود رهنمون

گر اين اهرمن را بدست تو هوش

برايد بفرمان يزدان بکوش

بنام جهاندار يزدان ما

بپيروزی شاه و گردان ما

بگويم کنون گيو را کان زره

که بيژن همی خواهد او را بده

گر ايدنک پيروز باشی بروی

ترا بيشتر نزد من آبروی

ز فرهاد و گيوت برآرم بجاه

بگنج و سپاه و بتخت و کلاه

بگفت اين سخن با نبيره نيا

نبيره پر از بند و پر کيميا

پياده شد از اسب و روی زمين

ببوسيد و بر باب کرد آفرين

بخواند آن زمان گيو را پهلوان

سخن گفت با او ز بهر جوان

وزان خسروانی زره ياد کرد

کجا خواست بيژن ز بهر نبرد

چنين داد پاسخ پدر را پسر

که ای پهلوان جهان سربسر

مرا هوش و جان و جهان اين يکيست

بچشمم چنين جان او خوار نيست

بدو گفت گودرز کای مهربان

جز اين برد بايد بوی بر گمان

که هر چند بيژن جوانست و نو

بهر کار دارد خرد پيشرو

و ديگر که اين جای کين جستنست

جهان را ز آهرمنان شستنست

بکين سياوش بفرمان شاه

نشايد بپيوند کردن نگاه

و گر بارد از ابر پولاد تيغ

نشايد که دارم ما جان دريغ

نشايد شکستن دلش را بجنگ

بگوشيدنش جامه ی نام و ننگ

که چون کاهلی پيشه گيرد جوان

بماند منش پست و تيره روان

چو پاسخ چنين يافت چاره نبود

يکی با پسر نيز بند آزمود

بگودرز گفت ای جهان پهلوان

بجايی که پيکار خيزد بجان

مرا خود شب و روز کارست پيش

چرا داد بايد مرا جان خويش

نه فرزند بايد نه گنج و سپاه

نه آزرم سالار و فرمان شاه

اگر جنگ جويد سليحش کجاست

زره دارد از من چه بايدش خواست

چنين گفت پيش پدر رزمساز

که ما را بدرع تو نايد نياز

برانی که اندر جهان سربسر

بدرع تو جويند مردان هنر

چو درع سياوش نباشد بجنگ

نجويند گردنکشان نام و ننگ

برانگيخت اسب از ميان سپاه

که آيد ز لشکر بوردگاه

چو از پيش گودرز شد ناپديد

دل گيو ز اندوه او بردميد

پشيمان شد از درد دل خون گريست

نگر تا غم و مهر فرزند چيست

يکی بسمان برفرازيد سر

پر از خون دل از درد خسته جگر

بدادار گفت ار جها نداوری

يکی سوی اين خسته دل بنگری

نسوزی تو از جان بيژن دلم

که ز آب مژه تا دل اندر گلم

بمن بازبخشش تو ای کردگار

بگردان ز جانش بد روزگار

بيامد پرانديشه دل پهلوان

پراز خون دل ازبهر رفته جوان

بدل گفت خيره بيازردمش

چرا خواسته پيش ناوردمش

گر او را ز هومان بد آيد بسر

چه بايد مرا درع و تيغ و کمر

بمانم پر از حسرت و درد و خشم

پر از آرزو دل پر از آب چشم

وزانجا دمان هم بکردار گرد

بپيش پسر شد بجای نبرد

بدو گفت ما را چه داری بتنگ

همی تيزی آری بجای درنگ

سيه مار چندان دمد روز جنگ

که از ژرف دريا برآيد نهنگ

درفشيدن ماه چندان بود

که خورشيد تابنده پنهان بود

کنون سوی هومان شتابی همی

ز فرمان من سر بتابی همی

چنين برگزينی همی رای خويش

ندانی که چون آيدت کار پيش

بدو گفت بيژن که ای نيو باب

دل من ز کين سياوش متاب

که هومان نه از روی وز آهنست

نه پيل ژيان و نه آهرمنست

يکی مرد جنگست و من جنگجوی

ازو برنتابم ببخت تو روی

نوشته مگر بر سرم ديگرست

زمانه بدست جهانداورست

اگر بودنی بود دل را بغم

سزد گر نداری نباشی دژم

چو بنشيد گفتار پور دلير

ميان بسته ی جنگ برسان شير

فرودآمد از ديزه ی راهجوی

سپر داد و درع سياوش بدوی

بدو گفت گر کارزارت هواست

چنين بر خرد کام تو پادشاست

برين باره ی گامزن برنشين

که زير تو اندر نوردد زمين

سليحم هميدون بکار آيدت

چو با اهرمن کارزار آيدت

چو اسب پدر ديد بر پای پيش

چو باد اندر آمد ز بالای خويش

بران باره ی خسروی برنشست

کمربست و بگرفت گرزش بدست

يکی ترجمان را ز لشکر بجست

که گفتار ترکان بداند درست

بيامد بسان هژبر ژيان

بکين سياوش بسته ميان

چو بيژن بنزديک هومان رسيد

يکی آهنين کوه پوشيده ديد

ز جوشن همه دشت روشن شده

يکی پيل در زير جوشن شده

ازان پس بفرمود تا ترجمان

يکی بانگ برزد بران بدگمان

که گر جنگ جويی يگی بازگرد

که بيژن همی با تو جويد نبرد

همی گويد ای رزم ديده سوار

چه پويانی اسب اندرين مرغزار

کز افراسياب اندر آيدت بد

ز توران زمين بر تو نفرين سزد

بکينه پی افگنده و بدخوی

ز ترکان گنهکارتر کس توی

عنان بازکش زين تگاور هيون

کت اکنون ز کينه بجوشيد خون

يکی برگزين جايگاه نبرد

بدشت و در و کوه با من بگرد

وگر در ميان دو رويه سپاه

بگردی بلاف از پی نام و جاه

کجا دشمن و دوست بيند ترا

دل اکنون کجا برگزيند ترا

چو بشنيد هومان بدو گفت زه

زره را بکينم تو بستی گره

ز يزدان سپاس و بدويم پناه

کت آورد پيشم بدين رزمگاه

بلشکر بران سان فرستمت باز

که گيو از تو ماند بگرم و گداز

سرت را ز تن دور مانم نه دير

چنان کز تبارت فراوان دلير

چه سودست کمد بنزديک شب

رو اکنون بزنهار تاريک شب

من اکنون يکی باز لشگر شوم

بشبگير نزديک مهتر شوم

وزآنجا دمان گردن افراخته

بيايم نبرد ترا ساخته

چنين پاسخ آورد بيژن که شو

پست باد و آهرمنت پيشرو

همه دشمنان سربسر کشته باد

گر آواره از جنگ برگشته باد

چو فردا بيايی بوردگاه

نبيند ترا نيز شاه و سپاه

سرت را چنان دور مانم ز پای

کزان پس بلشکر نيايدت رای

وزآن جايگه روی برگاشتند

بشب دشت پيکار بگذاشتند

بلشکر گه خويش بازآمدند

بر پهلوانان فراز آمدند

همه شب بخواب اند آسيب شيب

ز پيکارشان دل شده ناشکيب

سپيده چو از کوه سربردميد

شد آن دامن تيره شب ناپديد

بپوشيد هومان سليح نبرد

سخن پيش پيران همه ياد کرد

که من بيژن گيو را خواستم

همه شب همی جنگش آراستم

يکی ترجمان را ز لشکر بخواند

بگلگون بادآورش برنشاند

که رو پيش بيژن بگويش که زود

بيايی دمان گر من آيم چو دود

فرستاده برگشت و با او بگفت

که با جان پاکت خرد باد جفت

سپهدار هومان بيامد چو گرد

بدان تا ز بيژن بجويد نبرد

چو بشنيد بيژن بيامد دمان

بسيچيده جنگ با ترجمان

بپشت شباهنگ بر بسته تنگ

چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ

زره با گره بر بر پهلوی

درفشان سر از مغفر خسروی

بهومان چنين گفت کای بادسار

ببردی ز من دوش سر ياددار

اميدستم امروز کين تيغ من

سرت را ز بن بگسلاند ز تن

که از خاک خيزد ز خون تو گل

يکی داستان اندر آری بدل

که با آهوان گفت غرم ژيان

که گر دشت گردد همه پرنيان

ز دامی که پای من آزادگشت

نپويم بران سوی آباد دشت

چنين داد پاسخ که امروز گيو

بماند جگر خسته بر پور نيو

بچنگ منی در بسان تذرو

که بازش برد بر سر شاخ سرو

خروشان و خون از دو ديده چکان

کشانش بچنگال و خونش مکان

بدو گفت بيژن که تا کی سخن

کجا خواهی آهنگ آورد کن

بکوه کنابد کنی کارزار

اگر سوی زيبد برآرای کار

که فريادرسمان نباشد ز دور

نه ايران گرايد بياری نه تور

برانگيختند اسب و برخاست گرد

بزه بر نهاده کمان نبرد

دو خونی برافراخته سر بماه

چنان کينه ور گشته از کين شاه

ز کوه کنابد برون تاختند

سران سوی هامون برافراختند

برفتند چندانک اندر زمی

نديدند جايی پی آدمی

نه بر آسمان کرگسان را گذر

نه خاکش سپرده پی شير نر

نه از لشکران يار و فريادرس

بپيرامن اندر نديدند کس

نهادند پيمان که با ترجمان

نباشند در چيرگی بدگمان

بدان تا بد و نيک با شهريار

بگويند ازين گردش روزگار

که کردار چون بود و پيکار چون

چه زاری رسيد اندرين دشت خون

بگفتند و زاسبان فرود آمدند

ببند زره بر کمر برزدند

بر اسبان جنگی سواران جنگ

يکی برکشيدند چون سنگ تنگ

چو بر بادپايان ببستند زين

پر از خشم گردان و دل پر ز کين

کمانها چوبايست برخاستند

بميدان تنگ اندرون تاختند

چپ و راست گردان و پيچان عنان

همان نيزه و آب داده سنان

زرهشان درآورد شد لخت لخت

نگر تا کرا روز برگشت و بخت

دهنشان همی از تبش مانده باز

بب و بسايش آمد نياز

پس آسوده گشتند و دم برزدند

بران آتش تيز نم برزدند

سپر برگرفتند و شمشير تيز

برآمد خروشيدن رستخيز

چو بر درفشان که از تيره ميغ

همی آتش افروخت ازهردو تيغ

زآهن بدان آهن آبدار

نيامد بزخم اندرون تابدار

بکردارآتش پرنداوران

فرو ريخت ازدست کنداوران

نبد دسترسشان بخون ريختن

نشد سير دلشان زآويختن

عمود از پس تيغ برداشتند

از اندازه پيکار بگذاشتند

ازان پس بران بر نهادند کار

که زور آزمايند در کارزار

بدين گونه جستند ننگ و نبرد

که از پشت زين اندر آرند مرد

کمربند گيرد کرا زور بيش

ربايد ز اسب افگند خوار پيش

ز نيروی گردان دوال رکيب

گسست اندر آوردگاه از نهيب

هميدون نگشتند ز اسبان جدا

نبودند بر يکدگر پادشا

پس از اسب هر دو فرود آمدند

ز پيکار يکبار دم برزدند

گرفته بدست اسپشان ترجمان

دو جنگی بکردار شير دمان

بدان ماندگی باز برخاستند

بکشتی گرفتن بياراستند

زشبگير تا سايه گسترد شيد

دو خونی ازين سان به بيم و اميد

همی رزم جستند يک با دگر

يکی را ز کينه نه برگشت سر

دهن خشک و غرقه شده تن در آب

ازان رنج و تابيدن آفتاب

وزان پس بدستوری يکدگر

برفتند پويان سوی آبخور

بخورد آب و برخاست بيژن بدرد

ز دادار نيکی دهش ياد کرد

تن از درد لرزان چو از باد بيد

دل از جان شيرين شده نااميد

بيزدان چنين گفت کای کردگار

تو دانی نهان من و آشکار

اگر داد بينی همی جنگ ما

برين کينه جستن بر آهنگ ما

ز من مگسل امروز توش مرا

نگه دار بيدار هوش مرا

جگر خسته هومان بيامد چو زاغ

سيه گشت از درد رخ چون چراغ

بدان خستگی باز جنگ آمدند

گرازان بسان پلنگ آمدند

همی زور کرد اين بران آن برين

گه اين را بسودی گه آنرا زمين

ز بيژن فزون بود هومان بزور

هنر عيب گردد چو برگشت هور

ز هر گونه زور آزمودند و بند

فراز آمد آن بند چرخ بلند

بزد دست بيژن بسان پلنگ

ز سر تا ميانش بيازيد چنگ

گرفتش بچپ گردن و راست ران

خم آورد پشت هيون گران

برآوردش از جای و بنهاد پست

سوی خنجر آورد چون باد دست

فرو برد و کردش سر از تن جدا

فگندش بسان يکی اژدها

بغلتيد هومان بخاک اندرون

همه دشت شد سربسر جوی خون

نگه کرد بيژن بدان پيلتن

فگنده چو سرو سهی بر چمن

شگفت آمدش سخت و برگشت ازوی

سوی کردگار جهان کرد روی

که ای برتر از جايگاه و زمان

ز جان سخن گوی و روش نروان

توی تو که جز تو جهاندار نيست

خرد را بدين کار پيکار نيست

مرا زين هنر سربسر بهره نيست

که با پيل کين جستنم زهره نيست

بکين سياوش بريدمش سر

بهفتاد خون برادر پدر

روانش روان ورا بنده باد

بچنگال شيران تنش کنده باد

سرش را بفتراک شبرنگ بست

تنش را بخاک اندر افگند پست

گشاده سليح و گسسته کمر

تنش جای ديگر دگر جای سر

زمانه سراسر فريبست و بس

بسختی نباشدت فريادرس

جهان را نمايش چو کردار نيست

سپردن بدو دل سزاوار نيست

بترسيد ازو يار هومان چو ديد

که بر مهتر او چنان بد رسيد

چو شد کار هومان ويسه تباه

دوان ترجمانان هر دو سپاه

ستايش کنان پيش بيژن شدند

چو پيش بت چين برهمن شدند

بدو گفت بيژن مترس از گزند

که پيمان همانست و بگشاد بند

تو اکنون سوی لشکر خويش پوی

ز من هرچ ديدی بديشان بگوی

بشد ترجمان بيژن آمد دمان

بکوه کنابد بزه بر کمان

چو بيژن نگه کرد زان رزمگاه

نبودش گذر جز بتوران سپاه

بترسيد از انبوه مردم کشان

که يابند زان کار يکسر نشان

بجنگ اندر آيند برسان کوه

بسنده نباشد مگر با گروه

برآهخت درع سياوش ز سر

بخفتان هومان بپوشيد بر

بران چرمه ی پيل پيکر نشست

درفش سر نامداران بدست

برفت و بران دشت کرد آفرين

بران بخت بيدار و فرخ زمين

چو آن ديده بانان لشکر ز دور

درفش و نشان سپهدار تور

بديدند زان ديده برخاستند

بشادی خروشيدن آراستند

طلايه هيونی برافگند زود

بنزديک پيران بکردار دود

که هومان بپيروزی شهريار

دوان آمد از مرکز کارزار

درفش سپهدار ايران نگون

تنش غرقه مانده بخاک اندرون

همه لشکرش برگرفته خروش

بهومان نهاده سپهدار گوش

چو بيژن ميان دو رويه سپاه

رسيد اندران سايه ی تاج و گاه

بتوران رسيد آن زمان ترجمان

بگفت آنچ ديد از بد بدگمان

هم آنگه بپيران رسيد آگهی

که شد تيره آن فر شاهنشهی

سبک بيژن اندر ميان سپاه

نگونسار کرد آن درفش سياه

چو آن ديده بانان ايران سپاه

نگون يافتند آن درفش سياه

سوی پهلوان روی برگاشتند

وزان ديده گه نعره برداشتند

وزآنجا هيونی بسان نوند

طلايه سوی پهلوان برفگند

که بيژن بپروزی آمد چو شير

درفش سيه را سر آورده زير

چو ديوانگان گيو گشته نوان

بهرسو خروشان و هر سو دوان

همی آگهی جست زان نيوپور

همی ماتم آورد هنگام سور

چو آگاهی آمد ز بيژن بدوی

دمان پيش فرزند بنهاد روی

چو چشمش بروی گرامی رسيد

ز اسب اندر آمد چنان چون سزيد

بغلتيد و بنهاد بر خاک سر

همی آفرين خواند بر دادگر

گرفتش ببر باز فرزند را

دلير و جوان و خردمند را

وزآنجا دمان سوی سالار شاه

ستايش کنان برگرفتند راه

چو ديدند مر پهلوان را ز دور

نبيره فرود آمد از اسب تور

پر از خون سليح و پر از خاک سر

سرگرد هومان بفتراک بر

بپيش نيا رفت بيژن چو دود

همی ياد کرد آن کجا رفته بود

سليح و سر و اسب هومان گرد

به پيش سپهدار گودرز برد

ز بيژن چنان شاد شد پهلوان

که گفتی برافشاند خواهد روان

گرفت آفرين پس بدادار بر

بران اختر و بخت بيدار بر

بگنجور فرمود پس پهلوان

که تاج آر با جام هی خسروان

گهربافته پيکر و بوم زر

درفشان چو خورشيد تاج و کمر

ده اسب آوريدند زرين لگام

پری روی زرين کمر ده غلام

بدو داد و گفت از گه سام شير

کسی ناوريد اژدهايی بزير

گشادی سپه را بدين جنگ دست

دل شاه ترکان بهم بر شکست

همه لشکر شاه ايران چو شير

دمان و دنان بادپايان بزير

وز اندوه پيران برآورد خشم

دل از درد خسته پر از آب چشم

بنستيهن آنگه فرستاد کس

که ای نامور گرد فريادرس

سزد گر کنی جنگ را تيز چنگ

بکين برادر نسازی درنگ

بايرانيان بر شبيخون کنی

زمين را بخون رود جيحون کنی

ببر ده هزار آزموده سوار

کمر بسته بر کينه و کارزار

مگر کين هومان تو بازآوری

سر دشمنان را بگاز آوری

چو رفتی بنزديک لشکر فراز

سپه را يکی سوی هومان بساز

بدو گفت نستيهن ايدون کنم

که از خون زمين رود جيحون کنم

دو بهره چو از تيره شب درگذشت

ز جوش سواران بجوشيد دشت

گرفتند ترکان همه تاختن

بدان تاختن گردن افراختن

چو نستيهن آن لشکر کين هخواه

بياورد نزديک ايران سپاه

سپيده دمان تا بدانجا رسيد

چو از ديده گه ديده بانش بديد

چو کارآگهان آگهی يافتند

سبک سوی گودرز بشتافتند

که آمد سپاهی چو کوه روان

که گويی ندارند گويا زبان

بران سان که رسم شبيخون بود

سپهدار داند که آن چون بود

بلشکر بفرمود پس پهلوان

که بيدار باشيد و روشن روان

بخواند آن زمان بيژن گيو را

ابا تيغ زن لشکر نيو را

بدو گفت نيک اختر و کام تو

شکسته دل دشمن از نام تو

ببر هرک بايد ز گردان من

ازين نامداران و مردان من

پذيره شو اين تاختن را چو شير

سپاه اندر آورد به مردی بزير

گزين کرد بيژن ز لشکر سوار

دليران و پرخاشجويان هزار

رسيدند پس يک بديگر فراز

دو لشکر پر از کينه و رزمساز

همه گرزها بر کشيدند پاک

يکی ابر بست از بر تيره خاک

فرود آمد از کوه ابر سياه

بپوشيد ديدار توران سپاه

سپهدار چون گرد تيره بديد

کزو لشکر ترک شد ناپديد

کمانها بفرمود کردن بزه

برآمد خروش از مهان و ز که

چو بيژن به نستيهن اندر رسيد

درفش سر ويسگان را بديد

هوا سربسر گشته زنگارگون

زمين شد بکردار دريای خون

ز ترکان دو بهره فتاده نگون

بزير پی اسب غرقه بخون

يکی تير بر اسب نستيهنا

رسيد از گشاد و بر بيژنا

ز درد اندر آمد تگاور بروی

رسيد اندرو بيژن جنگجوی

عمودی بزد بر سر ترگ دار

تهی ماند ازو مغز و برگشت کار

چنين گفت بيژن بايرانيان

که هر کو ببندد کمر بر ميان

بجز گرز و شمشير گيرد بدست

کمان بر سرش بر کنم پاک پست

که ترکان بديدن پری چهره اند

بجنگ از هنر پاک بی بهره اند

دليری گرفتند کنداوران

کشيدند لشکر پرندآوران

چو پيلان همه دشت بر يکدگر

فگنده ز تنها جدا مانده سر

ازان رزمگه تا بتوران سپاه

دمان از پس اندر گرفتند راه

چو پيران نديد آن زمان با سپاه

برادر بدو گشت گيتی سياه

بکارآگهان گفت زين رزمگاه

هيونی بتازد بوردگاه

که آردنشانی ز نستيهنم

وگرنه دو ديده ز سر برکنم

هيونی برون تاختند آن زمان

برفت و بديد و بيامد دمان

که نستيهن آنک بدان رزمگاه

ابا نامداران توران سپاه

بريده سرافگنده بر سان پيل

تن از گرز خسته بکردار نيل

چو بشنيد پيران برآمد بجوش

نماند آن زمان با سپهدار هوش

همی کند موی و همی ريخت آب

ازو دور شد خورد و آرام و خواب

بزد دست و بدريد رومی قبای

برآمد خروشيدن های های

همی گفت کای کردگار جهان

همانا که با تو بدستم نهان

که بگسست از بازوان زور من

چنين تيره شد اختر و هور من

دريغ آن هژبر افن گردگير

جوان دلاور سوار هژير

گرامی برادر جهانبان من

سر ويسگان گرد هومان من

چو نستيهن آن شير شرزه بجنگ

که روباه بودی بجنگش پلنگ

کرا يابم اکنون بدين رزمگاه

بجنگ اندر آورد بايد سپاه

بزد نای رويين و بربست کوس

هوا نيلگون شد زمين آبنوس

ز کوه کنابد برون شد سپاه

بشد روشنايی ز خورشيد و ماه

سپهدار ايران بزد کرنای

سپاه اندر آورد و بگرفت جای

ميان سپه کاويانی درفش

بپيش اندرون تيغهای بنفش

همه نامدارن پرخاشخر

ابا نيزه و گرزه ی گاوسر

سپيده دمان اندر آمد سپاه

به پيکار تا گشت گيتی سياه

برفتند زان پی به بنگاه خويش

بخيمه شد اين، آن بخرگاه خويش

سپهدار ايران به زيبد رسيد

از انديشه کردن دلش بردميد

همی گفت کامروز رزمی گران

بکرديم و کشتيم ازيشان سران

گمانی برم زانک پيران کنون

دواند سوی شاه ترکان هيون

وزو يار خواهد بجنگ سپاه

رسانم کنون آگهی من بشاه

نويسنده ی نامه را خواند و گفت

برآورد خواهم نهان از نهفت

اگر برگشايی تو لب را ز بند

زبان آورد بر سرت برگزند

يکی نامه فرمود نزديک شاه

بگاه کردن ز کار سپاه

بخسرو نمود آن کجا رفته بود

سخن هرچ پيران بود گفته بود

فرستادن گيو و پيوند و مهر

نمودن بدو کار گردان سپهر

ز پاسخ که دادند مر گيو را

بزرگان و فرزان هی نيو را

وزان لشکری کز پسش چون پلنگ

بياورد سوی کنابد بجنگ

ازان پس کجا رزمگه ساختند

وزان رزم دلرا بپرداختند

ز هومان و نستيهن جنگجوی

سراسر همه ياد کرد اندر اوی

ز کردار بيژن که روز نبرد

بدان گرزداران توران چه کرد

سخن سربسر چون همه گفته بود

ز پيکار و جنگ آن کجا رفته بود

بپردخت زان پس بافراسياب

که با لشکر آمد بنزديک آب

گر او از لب رود جيحون سپاه

بايران گذارد سپه را براه

تو دانی که با او نداريم پای

ايا فرخجسته جهان کدخدای

مگر خسرو آيد بپشت سپاه

بسر بر نهد بندگانرا کلاه

ور ايدونک پيران کند دست پيش

بخواهد سپه ياور از شاه خويش

بخسرو رسد زان سپس آگهی

ک با او چه سازد ببختت رهی

و ديگر که از رستم ديو بند

ز لهراسب وز اشکش هوشمند

ز کردار ايشان به کهتر خبر

رساند مگر شاه پيروزگر

چو نامه بمهر اندر آورد و بند

بفرمود تا بر ستور نوند

تشستنگه خسروی ساختند

فراوان تگاور برون تاختند

بفرمود تا رفت پيشش هجير

جوانی بکردار هشيار و پير

بگفت آن سخن سربسر پهلوان

بپيش هشيوار پور جوان

بدو گفت کای پور هشياردل

يکی تيز گردان بدين کاردل

اگر مر تو را نزد من دستگاه

همی جست بايد کنونست گاه

چو بستانی اين نامه هم در زمان

برو هم بکردار باد دمان

شب و روز ماسای و سر بر مخار

ببر نامه ی من بر شهريار

بپدرود کردن گرفتش ببر

برون آمد از پيش فرخ پدر

ز لشکر دو تن را بر خويش خواند

سبکشان باسب تگاور نشاند

برون شد ز پرده سرای پدر

بهر منزلی بر هيونی دگر

خور و خواب و آرامشان بر ستور

چه تاريکی شب چه تابنده هور

بران گونه پويان براه آمدند

بيک هفته نزديک شاه آمدند

چو از راه ايران بيامد سوار

کس آمد بر خسرو نامدار

پذيره فرستاد شماخ را

چه مايه دليران گستاخ را

بپرسيد چون ديد روی هجير

که ای پهلوان زاده ی شيرگير

درودست باری که بس ناگهان

رسيدی به نزديک شاه جهان

بفرمود تا پرده برداشتند

باسبش ز درگاه بگذاشتند

هجير اندر آمد چو خسرو بدوی

نگه کرد پيشش بماليد روی

بپرسيد بسيار و بنشاندش

هزاران هجير آفرين خواندش

ز گوهر يکی تاج پيروزه شاه

بسر بر نهادش چو رخشنده ماه

ز گودرز وز مهتران سپاه

ز هر يک يکايک بپرسيد شاه

درود بزرگان بخسرو بداد

همه کار لشکر برو کرد ياد

بدو داد پس نامه ی پهلوان

جوان خردمند روشن روان

نويسنده را پيش بنشاندند

بفرمود تا نامه برخواندند

چو برخواند نامه بخسرو دبير

ز ياقوت رخشان دهان هجير

بياگند وزان پس بگنجور گفت

که دينار و ديبا بيار از نهفت

بياورد بدره چو فرمان شنيد

همی ريخت تا شد سرش ناپديد

بياورد پس جامه زرنگار

چنانچون بود از در شهريار

هميدون ببردند پيش هجير

ابا زين زرين ده اسب هژير

بيارانش بر خلعت افگند نيز

درم داد و دينار و هرگونه چيز

ازان پس جو از جای برخاستند

نشستنگه می بياراستند

هجير و بزرگان خسروپرست

گرفتند يکسر همه می بدست

نشستند يک روز و يک شب بهم

همی رای زد خسرو از بيش و کم

بشبگير خسرو سر و تن بشست

بپيش جهانداور آمد نخست

بپوشيد نو جام هی بندگی

دو ديده چو ابری ببارندگی

دوتايی شده پشت و بنهاد سر

همی آفرين خواند بر دادگر

ازو خواست پيروزی و فرهی

بدو جست ديهيم و تخت مهی

بيزدان بناليد ز افراسياب

بدرد از دو ديده فرو ريخت آب

وزآنجا بيامد چو سرو سهی

نشست از برگاه شاههنشهی

دبير خردمند را پيش خواند

سخنهای بايسته با او براند

چو آن نامه را زود پاسخ نوشت

پديد آوريد اندرو خوب و زشت

نخست آفرين کرد بر کردگار

کزو ديد نيک و بد روزگار

دگر آفرين کرد بر پهلوان

که جاويد بادی و روشن روان

خجسته سپهدار بسيار هوش

همه رای و دانش همه جنگ و جوش

خداوند گوپال و تيغ بنفش

فروزنده ی کاويانی درفش

سپاس از جهاندار يزدان ما

که پيروز بودند گردان ما

از اختر ترا روشنايی نمود

ز دشمن برآورد ناگاه دود

نخست آنک گفتی که مر گيو را

بزرگان فرزانه و نيو را

بنزديک پيران فرستاده ام

چه مايه ورا پندها داده ام

نپذرفت ازان پس خود او پند من

نجست اندرين کار پيوند من

سپهبد يکی داستان زد برين

چو دستور پيشين برآورد کين

که هر مهتری کو روان کاستست

ز نيکی ببخت بد آراستست

مرا زان سخن پيش بود آگهی

که پيران دل از کين نخواهد تهی

وليکن ازان خوب کردار او

نجستم همی ژرف پيکار او

کنون آشکارا نمود اين سپهر

که پيران بتوران گرايد بمهر

کنون چون نبيند جز افراسياب

دلش را تو از مهر او برمتاب

گر او بر خرد برگزيند هوا

بکوشش نرويد ز خاراگيا

تو با دشمن ار خوب گويی رواست

از آزادگان خوب گفتن سزاست

و ديگر ز پيکار جنگ آوران

کجا ياد کردی به گرز گران

ز نيک اختر و گردش هور و ماه

ز کوشش نمودن بران رزمگاه

مرا اين درستست کز کار کرد

تو پيروز باشی بروز نبرد

نبيره کجا چون تو دارد نيا

بجنگ اندرون باشدش کيميا

ز شيران چه زايد مگر نره شير

چنانچون بود نامدار و دلير

به بيداد برنيست اين کار تو

بسندست يزدان نگهدار تو

تو زور و دليری ز يزدان شناس

ازو دار تا زنده باشی سپاس

سديگر که گفتی که افراسياب

سپه را همی بگذارند ز آب

ز پيران فرستاده شد نزد اوی

سپاهش بايران نهادست روی

همانست يکسر که گفتی سخن

کنون باز پاسخ فگنديم بن

بدان ای پر انديشه سالار من

بهر کار شايسته ی کار من

که او بر لب رود جيحون درنگ

نه ازان کرد کيد بر ما بجنگ

که خاقان برو لشکر آرد ز چين

فراز آمدش از دو رويه کمين

و ديگر که از لشکران گران

پراگنده برگرد توران سران

بدو دشمن آمد ز هر سو پديد

ازان بر لب رود جيحون کشيد

بپنجم سخن کگهی خواستی

بمهر گوان دل بياراستی

چو لهراسب و چون اشکش تيزچنگ

چو رستم سپهبد دمنده نهنگ

بدان ای سپهدار و آگاه باش

بهر کار با بخت همراه باش

کزان سو که شد رستم شيرمرد

ز کشمير و کابل برآورد گرد

وزان سو که شد اشکش تيزهوش

برآمد ز خوارزم يکسر خروش

برزم اندرون شيده برگشت ازوی

سوی شهر گرگان نهادست روی

وزان سو که لهراسب شد با سپاه

همه مهتران برگشادند راه

الانان و غز گشت پرداخته

شد آن پادشاهی همه ساخته

گر افراسياب اندر آيد براه

زجيحون بدين سو گذارد سپاه

بگيرند گردان پس پشت اوی

نماند بجز باد در مشت اوی

تو بشناس کو شهر آباد خويش

بر و بوم و فرخنده بنياد خويش

بگفتار پيران نماند بجای

بدشمن سپارد نهد پيش پای

نجنباند او داستان را دو لب

که نايد خبر زو بمن روز و شب

بدان روز هرگز مبادا درود

که او بگذراند سپه را ز رود

بما برکند پيشدستی بجنگ

نبيند کس اين روز تاريک و تنگ

بفرمايم اکنون که بر پيل کوس

ببندد دمنده سپهدار طوس

دهستان و گرگان و آن بوم و بر

بگيرد برآرد بخورشيد سر

من اندر پی طوس با پيل و گاه

بياری بيايم بپشت سپاه

تو از جنگ پيران مبر تاب روی

سپه را بيارای و زو کينه جوی

چو هومان و نستيهن از پشت اوی

جدا ماند شد باد در مشت اوی

گر از نامداران ايران نبرد

بخواهد بفرما وزان برمگرد

چو پيران نبرد تو جويد دلير

کمن بددلی پيش او شو چو شير

به پيکار منديش ز افراسياب

بجای آرد دل روی ازو برمتاب

چو آيد بجنگ اندرون جنگجوی

نبايد که برتابی از جنگ روی

بريشان تو پيروز باشی بجنگ

نگر دل نداری بدين کار تنگ

چنين دارم اوميد از کردگار

که پيروز باشی تو در کارزار

هميدون گمانم که چون من ز راه

بپشت سپاه اندر آرم سپاه

بريشان شما رانده باشيد کام

به خورشيد تابان برآورده نام

ز کاوس وز طوس نزد سپاه

درود فراوان فرستاد شاه

بران نامه بنهاد خسرو نگين

فرستاده را داد و کرد آفرين

چو از پيش خسرو برون شد هجير

سپهبد همی رای زد با وزير

ز بس مهربانی که بد بر سپاه

سراسر همه رزم بد رای شاه

همی گفت اگر لشکر افراسياب

بجنباند از جای و بگذارد آب

سپاه مرا بگسلاند ز جای

مرا رفت بايد همينست رای

همانگه شه نوذران را بخواند

بفرمود تا تيز لشکر براند

بسوی دهستان سپه برکشيد

همه دشت خوارزم لشکر کشيد

نگهبان لشکر بود روز جنگ

بجنگ اندر آيد بسان پلنگ

تبيره برآمد ز درگاه طوس

خروشيدن نای رويين و کوس

سپاه و سپهبد برفتن گرفت

زمين سم اسبان نهفتن گرفت

تو گفتی که خورشيد تابان بجای

بماند از نهيب سواران بپای

دو هفته همی رفت زان سان سپاه

بشد روشنايی ز خورشيد و ماه

پراگنده بر گرد کشور خبر

ز جنبيدن شاه پيروزگر

چو طوس از در شاه ايران برفت

سبک شاه رفتن بسيچيد تفت

ابا ده هزار از گزيده سران

همه نامداران و کنداوران

بنزديک گودرز بنهاد روی

ابا نامداران پرخاشجوی

ابا پيل و با کوس و با فرهی

ابا تخت و با تاج شاهنشهی

هجير آمد از پيش خسرودمان

گرازان و خندان و دل شادمان

ابا خلعت و خوبی و خرمی

تو گفتی همی برنوردد زمی

چو آمد به نزديک پرد هسرای

برآمد خروشيدن کرنای

پذيره شدندش سران سربسر

زمين پر ز آهن هوا پر ز زر

چو خيزد بچرخ اندرون داوری

ز ماه و ز ناهيد وز مشتری

بياراست لشکر چو چشم خروس

ابا زنگ زرين و پيلان و کوس

چو آمد بر نامور پهلوان

بگفت آنچ ديد از شه خسروان

نوازيدن شاه و پيوند اوی

همی گفت از رادی و پند اوی

که چون بر سپه گستريدست مهر

چگونه ز پيغام بگشاد چهر

پس آن نامه ی شهريار جهان

بگودرز داد و درود مهان

نوازيدن شاه بشنيد ازوی

بماليد بر نامه بر چشم و روی

چو بگشاد مهرش بخواننده داد

سخنها برو کرد خواننده ياد

سپهدار بر شاه کرد آفرين

بفرمان ببوسيد روی زمين

ببود آن شب و رای زد با پسر

بشبگير بنشست و بگشاد در

همه نامداران لشگر پگاه

برفتند بر سر نهاده کلاه

پس آن نامه ی شاه، فرخ هجير

بياورد و بنهاد پيش دبير

دبير آن زمان پند و فرمان شاه

ز نامه همی خواند پيش سپاه

سپهدار رزی دهان را بخواند

بديوان دينار دادن نشاند

ز اسبان گله هرچ بودش به کوه

بلشکر گه آورد يکسر گروه

در گنج دينار و تيغ و کمر

همان مايه ور جوشن و خود زر

بروزی دهان داد يکسر کليد

چو آمد گه نام جستن پديد

برافشاند بر لشکر آن خواسته

سوار و پياده شد آراسته

يکی لشکری گشن برسان کوه

زمين از پی بادپايان ستوه

دل شير غران ازيشان به بيم

همه غرقه در آهن و زر و سيم

بفرمودشان جنگ را ساختن

دل و گوش دادن بکين آختن

برفتند پيش سپهبد گروه

بر انبوه لشکر بکردار کوه

بريشان نگه کرد سالار مرد

زمين تيره ديد آسمان لاژورد

چنين گفت کز گاه رزم پشين

نياراست کس رزمگاهی چنين

باسب و سليح و بسيم و بزر

بپيلان جنگی و شيران نر

اگر يار باشد جها نآفرين

نپيچيم از ايدر عنان تا بچين

چو بنشست فرزانگان را بخواند

ابا نامداران برامش نشاند

همی خورد شادی کنان دل بجای

همی با يلان جنگ را کرد رای

بپيران رسيد آگهی زين سخن

که سالار ايران چه افگند بن

ازان آگهی شد دلش پرنهيب

سوی چاره برگشت و بند و فريب

ز دستور فرخنده رای آنگهی

بجست اندر آن کينه جستن رهی

يکی نامه فرمود پس تا دبير

نويسد سوی پهلوان دلپذير

سر نامه کرد آفرين بزرگ

بيزدان پناهش ز ديو سترگ

دگر گفت کز کردگار جهان

بخواهم همی آشکار و نهان

مگر کز ميان تو رويه سپاه

جهاندار بردارد اين کينه گاه

اگر تو که گودرزی آن خواستی

که گيتی بکينه بياراستی

برآمد ازين کينه گه کام تو

چه گويی چه باشد سرانجام تو

نگه کن که چندان دليران من

ز خويشان نزديک و شيران من

تن بی سرانشان فگندی بخاک

ز يزدان نداری همی شرم و باک

ز مهر و خرد روی برتافتی

کنون آنچ جستی همه يافتی

گه آمد که گردی ازين کينه سير

بخون ريختن چند باشی دلير

نگه کن کز ايران و توران سوار

چه مايه تبه شد بدين کارزار

بکين جستن مرده ای ناپديد

سر زندگان چند بايد بريد

گه آمد که بخشايش آيد ترا

ز کين جستن آسايش آيد ترا

اگر بازيابی شده روزگار

بگيتی درون تخم کينه مکار

روانت مرنجان و مگذار تن

ز خون ريختن بازکش خويشتن

پس از مرگ نفرين بود بر کسی

کزو نام زشتی بماند بسی

نبايد که زشتی بماندت نام

وگر تو بدان سر شوی شادکام

هر آنگه که موی سيه شد سپيد

ببودن نماند فراوان اميد

بترسم که گر بار ديگر سپاه

بجنگ اندر آيد بدين رزمگاه

نبينی ز هر دو سپه کس بپای

برفته روان تن بمانده بجای

ازان پس که داند که پيروز کيست

نگون بخت گر گيتی افروز کيست

ور ايدونک پيکار و خون ريختن

بدين رزمگه با من آويختن

کزين سان همی جنگ شيران کنی

همی از پی شهر ايران کنی

بگو تا من اکنون هم اندر شتاب

نوندی فرستم بافراسياب

بدان تا بفرمايدم تا زمين

ببخشم و پس در نورديم کين

چنانچون بگاه منوچهر شاه

ببخشش همی داشت گيتی نگاه

هران شهر کز مرز ايران نهی

بگو تا کنيم آن ز ترکان تهی

وز آباد و ويران و هر بوم و بر

که فرمود کيخسرو دادگر

از ايران بکوه اندر آيد نخست

در غرچگان از بر بوم بست

دگر طالقان شهر تا فارياب

هميدون در بلخ تا اندر آب

دگر پنجهير و در باميان

سر مرز ايران و جای کيان

دگر گوزگانان فرخنده جای

نهادست نامش جهان کدخدای

دگر موليان تا در بدخشان

همينست ازين پادشاهی نشان

فروتر دگر دشت آموی و زم

که با شهر ختلان برايد برم

چه شگنان وز ترمذ ويسه گرد

بخارا و شهری که هستش بگرد

هميدون برو تا در سغد نيز

نجويد کس آن پادشاهی بنيز

وزان سو که شد رستم گرد سوز

سپارم بدو کشور نيمروز

ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه

سوی باختر برگشاييم راه

بپردازم اين تا در هندوان

نداريم تاريک ازين پس روان

ز کشمير وز کابل و قندهار

شما را بود آن همه زين شمار

وزان سو که لهراسب شد جنگجوی

الانان و غر در سپارم بدوی

ازين مرز پيوسته تا کوه قاف

بخسرو سپاريم بی جنگ و لاف

وزان سو که اشکش بشد همچنين

بپردازم اکنون سراسر زمين

وزان پس که اين کرده باشم همه

ز هر سو بر خويش خوانم رمه

بسوگند پيمان کنم پيش تو

کزين پس نباشم بدانديش تو

بدانی که ما راستی خواستيم

بمهر و وفا دل بياراستيم

سوی شاه ترکان فرستم خبر

که ما را ز کينه بپيچيد سر

هميدون تو نزديک خسرو بمهر

يکی نامه بنويس و بنمای چهر

چنين از ره مهر و پيکار من

ز خون ريختن با تو گفتار من

چو پيمان همه کرده باشيم راست

ز من خواسته هرچ خسرو بخواست

فرستم همه سربسر نزد شاه

در کين ببندد مگر بر سپاه

ازان پس که اين کرده باشيم نيز

گروگان فرستاده و داده چيز

بپيوندم اين هر و آيين و دين

بدوزم بدست وفا چشم کين

که بشکست هنگام شاه بزرگ

ز بد گوهر تور و سلم سترگ

فريدون که از درد سرگشته شد

کجا ايرج نامور کشته شد

ز من هرچ بايد بنيکی بخواه

ازان پس برين نامه کن نزد شاه

نبايد کزين خوب گفتار من

بسستی گمانی برند انجمن

که من جز بمهر اين نگويم همی

سرانجام نيکی بجويم همی

مرا گنج و مردان از آن تو بيش

بمردانگی نام از آن تو پيش

وليکن بدين کينه انگيختن

به بيداد هر جای خون ريختن

بسوزد همی بر سپه بر دلم

بکوشم که کين از ميان بگسلم

سه ديگر که از کردگار جهان

بترسم همی آشکار و نهان

که نپسندد از ما بدی دادگر

گزافه نبردارد اين شور و شر

اگر سر بپيچی ز گفتار من

نجويی همه ژرف کردار من

گنهکار دانی مرا بی گناه

نخواهی بگفتار کردن نگاه

کجا داد و بيداد نزدت يکيست

جز از کينه گستردنت رای نيست

گزين کن ز گردان ايران سران

کسی کو گرايد برگرز گران

هميدون من از لشکر خويش مرد

گزينم چو بايد ز بهر نبرد

همه يک بديگر فرازآوريم

سران را ز سر سوی گاز آوريم

هميدون من و تو بوردگاه

بگرديم يک با دگر کينه خواه

مگر بيگناهان ز خون ريختن

بسايش آيند ز آويختن

کسی کش گنهکار داری همی

وزو بر دل آزار داری همی

بپيش تو آرم بروز نبرد

ببايدت پيمان يکی نيز کرد

که بر ما تو گر دست يابی بخون

شود بخت گردان ترکان نگون

نيازاری از بن سپاه مرا

نسوزی بر و بوم و گاه مرا

گذرشان دهی تا بتوران شوند

کمين را نسازی بريشان کمند

وگر من شوم بر تو پيروزگر

دهد مر مرا اختر نيک بر

نسازم بايرانيان بر کمين

نگيريم خشم و نجوييم کين

سوی شهر ايران دهم راهشان

گذارم يکايک سوی شاهشان

ازيشان نگردد يکی کاسته

شوند ايمن از جان وز خواسته

ور ايدونک زينسان نجويی نبرد

دگرگونه خواهی همی کار کرد

بانبوه جويی همی کارزار

سپه را سراسر بجنگ اند آر

هران خون که آيد بکين ريخته

تو باشی بدان گيتی آويخته

ببست از بر نامه بر بند را

بخواند آن گرانمايه فرزند را

پسر بد مر او را سر انجمن

يکی نام رويين و رويينه تن

بدو گفت نزديک گودرز شو

سخن گوی هشيار و پاسخ شنو

چو رويين برفت از در نامور

فرستاده با ده سوار دگر

بيامد خردمند روشن روان

دمان تا سراپرده ی پهلوان

چو رويين پيران بدرگه رسيد

سوی پهلوان سپه کس دويد

فرستاده را خواند پس پهلوان

دمان از پس پرده آمد جوان

بيامد چو گودرز را ديد دست

بکش کرد و سر پيش بنهاد پست

سپهدار بر جست و او را چو دود

بغوش تنگ اندر آورد زود

ز پيران بپرسيد وز لشکرش

ز گردان وز شاه وز کشورش

خردمند رويين پس آن نامه پيش

بياورد و بگزارد پيغام خويش

دبير آمد و نامه برخواند زود

بگودرز گفت آنچ در نامه بود

چو نامه بگودرز برخواندند

همه نامداران فرو ماندند

ز بس چرب گفتار و ز پند خوب

نمودن بدو راه و پيوند خوب

خردمند پيران که در نامه ياد

چه آورد وز پند نيکو چه داد

برويين چنين گفت پس پهلوان

که ای پور سالار و فرخ جوان

تومهمان ما بود بايد نخست

پس اين پاسخ نامه بايدت جست

سراپرده ی نو بپرداختند

نشستنگه خسروی ساختند

بديبای رومی بياراستند

خورشها و رامشگران خواستند

پرانديشه گشته دل پهلوان

نبشته ابا رای زن موبدان

همی پاسخ نامه آراستند

سخن هرچ نيکوتر آن خواستند

بيک هفته گودرز با رود و می

همی نامه را پاسخ افگند پی

ز بالا چو خورشيد گيتی فروز

بگشتی سپهبد گه نيم روز

می و رود و مجلس بياراستی

فرستاده را پيش خود خواستی

چو يک هفته بگذشت هشتم پگاه

نويسنده را خواند سالار شاه

بفرمود تا نامه پاسخ نوشت

درختی بنوی بکينه بگشت

سرنامه کرد آفرين از نخست

دگر پاسخ آورد يکسر درست

که بر خواندم نامه را سربسر

شنيديم گفتار تو در بدر

رسانيد رويين بر ما پيام

يکايک همه هرچ بردی تو نام

وليکن شگفت آمدم کار تو

همی زين چنين چرب گفتار تو

دلت با زبان هيچ همسايه نيست

روان ترا از خرد مايه نيست

بهرجای چربی بکار آوری

چنين تو سخن پرنگار آوری

کسی را که از بن نباشد خرد

گمان بر تو بر مهربانی برد

چو شوره زمينی که از دور آب

نمايد چو تابد برو آفتاب

وليکن نه گاه فريبست و بند

که هنگام گرزست و تيغ و کمند

مرا با تو جز کين و پيکار نيست

گه پاسخ و روز گفتار نيست

نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر

نه جای فريبست و پيوند و مهر

کرا داد خواهد جهاندار زور

کرا بردهد بخت پيروز هور

وليکن بدين گفته پاسخ شنو

خرد ياد کن بخت را پيشرو

نخست آنک گفتی که از مهر نيز

ز يزدان وز گردش رستخيز

نخواهم که آيد مرا پيش جنگ

دلم گشت ازين کار بيداد تنگ

دلت با زبان آشنايی نداشت

بدان گه که اين گفته بر دل گماشت

اگر داد بودی بدلت اندرون

ترا پيشدستی نبودی بخون

که ز آغاز کار اندر آمد نخست

نبودی بخون ريختن هيچ سست

نخستين که آمد بپيش تو گيو

از ايران هشيوار مردان نيو

بسازيده مر جنگ را لشکری

ز کشور دمان تا دگر کشوری

تو کردی همه جنگ را دست پيش

سپه را تو برکندی از جای خويش

خرد، ار پس آمد تو پيش آمدی

بفرجام آرام بيش آمدی

وليکن سرشت بد و خوی بد

ترانگذراند براه خرد

بدی خود بدان تخمه در گوهرست

ببد کردن آن تخمه اندر خورست

شنيدی که بر ايرج ني کبخت

چه آمد ز تور از پی تاج و تخت

چو از تور و سلم اندر آمد زمين

سراسر بگسترد بيداد و کين

فريدون که از درد دل روز و شب

گشادی بنفرين ايشان دو لب

بافراسياب آمد آن مهر بد

ازان نامداران اندک خرد

ز سر با منوچهر نو کين نهاد

هميدون ابا نوذر و کيقباد

بکاوس کی کرد خود آنچ کرد

برآورد از ايران آباد گرد

ازان پس بکين سياوش باز

فگند اين چنين کينه ی نو دارز

نيامد بدانگه ترا داد ياد

که او بی گنه جان شيرين بداد

جه مايه بزرگان که از تخت و گاه

از ايران شدند اندرين کين تباه

و ديگر که گفتی که با پير سر

بخون ريختن کس نبندد کمر

بدان ای جهانديده ی پرفريب

بهر کار ديده فراز و نشيب

که يزدان مرا زندگانی دراز

بدان داد با بخت گردن فراز

که از شهر توران بروز نبرد

ز کينه برآرم بخورشيد گرد

بترسم همی زانک يزدان من

ز تن بگسلاند مگر جان من

من اين کينه را ناوريده بجای

بر و بومتان ناسپرده بپای

سديگر که گفتی ز يزدان پاک

نبينم بدلت اندرون بيم و باک

ندانی کزين خيره خون ريختن

گرفتار کردی بفرجام تن

من اکنون بدين خوب گفتار تو

اگر باز گردم ز پيکار تو

بهنگام پرسش ز من کردگار

بپرسد ازين گردش روزگار

که سالاری و گنج و مردانگی

ترا دادم و زور و فرزانگی

بکين سياوش کمر بر ميان

نبستی چرا پيش ايرانيان

بهفتاد خون گرامی پسر

بپرسد ز من داور دادگر

ز پاسخ بپيش جهان آفرين

چه گويم چرا بازگشتم ز کين

ز کار سياوش چهارم سخن

که افگندی ای پير سالار بن

که گفتی ز بهر تنی گشته خاک

نشايد ستد زنده را جان پاک

تو بشناس کين زشت کردارها

بدل پر ز هر گونه آزارها

که با شهر ايران شما کرده ايد

چه مايه کيان را بيازرده ايد

چه پيمان شکستن چه کين ساختن

هميشه بسوی بدی تاختن

چو ياد آورم چون کنم آشتی

که نيکی سراسر بدی کاشتی

بپنجم که گفتی که پيمان کنم

ز توران سران را گروگان کنم

بنزديک خسرو فرستيم گنج

ببنديم بر خويشتن راه رنج

بدان ای نگهبان توران سپاه

که فرمان جز اينست ما را ز شاه

مرا جنگ فرمود و آويختن

بکين سياوش خون ريختن

چو فرمان خسرو نيارم بجای

روان شرم دارد بديگر سرای

ور اوميد داری که خسرو بمهر

گشايد برين گفتها بر تو چهر

گروگان و آن خواسته هرچ هست

چو لهاک و رويين خسروپرست

گسی کن بزودی بنزديک شاه

سوی شهر ايران گشادست راه

ششم شهر ايران که کردی تو ياد

برو و بوم آباد فرخ نژاد

سپاريم گفتی بخسرو همه

ز هر سو بر خويش خوانم رمه

تراکرد يزدان ازان بی نياز

گر آگه ن های تا گشاييم راز

سوی باختر تا بمرز خزر

همه گشت لهراسب را سربسر

سوی نيمروز اندرون تا بسند

جهان شد بکردار روی پرند

تهم رستم نيو با تيغ تيز

برآورد ازيشان دم رستخيز

سر هندوان با درفش سياه

فرستاد رستم بنزديک شاه

دهستان و خوارزم و آن بوم و بر

که ترکان برآورده بودند سر

بيابان ازيشان بپرداختند

سوی باختر تاختن ساختند

بباريد بر شيده اشکش تگرگ

فراز آوريدش بنزديک مرگ

اسيران وز خواسته چند چيز

فرستاد نزديک خسرو بنيز

وزين سو من و تو به جنگ اندريم

بدين مرکز نام و ننگ اندريم

بيک جنگ ديدی همه دستبرد

ازين نامداران و مردان گرد

ور ايدونک روی اندر آری بروی

رهانم ترا زين همه گفت و گوی

بنيروی يزدان و فرمان شاه

بخون غرقه گردانم اين رزمگاه

تو ای نامور پهلوان سپاه

نگه کن بدين گردش هور و ماه

که بند سپهری فراز آمدست

سربخت ترکان بگاز آمدست

نگر تا ز کردار بدگوهرت

چه آرد جهان آفرين بر سرت

زمانه ز بد دامن اندر کشيد

مکافات بد را بد آيد پديد

تو بنديش هشيار و بگشای گوش

سخن از خردمند مردم نيوش

بدان کين چنين لشکر نامدار

سواران شمشيرزن صدهزار

همه نامجوی و همه کين هخواه

بافسون نگردند ازين رزمگاه

زمانه برآمد به هفتم سخن

فگندی وفا را بسوگند بن

بپيمان مرا با تو گفتار نيست

خرد را روانت خريدار نيست

ازيراک باهرک پيمان کنی

وفا را بفرجام هم بشکنی

بسوگند تو شد سياوش بباد

بگفتار بر تو کس ايمن مباد

نبوديش فريادرس روز درد

چه مايه بسختی ترا ياد کرد

به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت

از آن تو بيشست مردی و بخت

هميدون فزونم بمردان و گنج

وليکن دلم را ز مهرست رنج

من ايدون گمانم که تا اين زمان

بجنگ آزمودی مرا بی گمان

گرم بی هنر يافتی روز کين

تو دانی کنون بازم از پس ببين

بفرجام گفتی ز مردان مرد

تنی چند بگزين ز بهر نبرد

من از لشکر ترک هم زين نشان

بيارم سواران مردم کشان

که از مهربانی که بر لشکرم

نخواهم که بيداد کين گسترم

تو با مهربانی نهی پای پيش

که دانی نهان دل و رای خويش

بيازارد از من جهاندار شاه

گر از يکدگر بگسلانم سپاه

نهم آنک گفتی مبارز گزين

که با من بگردد برين دشت کين

يکی لشکری پرگنه پيش من

پرآزار ازيشان دل انجمن

نباشد ز من شاه همداستان

کزيشان بگردم بدين داستان

نخستين بانبوه زخمی چو کوه

ببايد زدن سر بر همگروه

ميان دو لشکر دو صف برکشيد

گر ايدونک پيروزی آيد پديد

وگرنه همين نامداران مرد

بياريم و سازيم جای نبرد

ازين گفته گر بگسلی باز دل

من از گفته ی خود نيم دلگسل

ور ايدونک با من بوردگاه

بسنده نخواهی بدن با سپاه

سپه خواه و ياور ز سالار خويش

بژرفی نگه دار پيکار خويش

پراگنده از لشکرت خستگان

ز خويشان نزديک و پيوستگان

بمان تا کندشان پزشکان درست

زمان جستن اکنون بدين کار تست

اگر خواهی از من زمان درنگ

وگر جنگ جويی بيارای جنگ

بدان گفتم اين تا بروز نبرد

بما بر بهانه نبايدت کرد

که ناگاه با ما بجنگ آمدی

کمين کردی و بی درنگ آمدی

من اين کين اگر تا بصد ساليان

بخواهم همانست و اکنون همان

ازين کينه برگشتن اميد نيست

شب و روز بی ديدگان را يکيست

چو آن پاسخ نامه گشت اسپری

فرستاده آمد بسان پری

کمر بر ميان با ستور نوند

ز مردان به گرد اندرش نيز چند

فرود آمد از باره رويين گرد

گوان را همه پيش گودرز برد

سپهبد بفرمود تا موبدان

زلشکر همه نامور بخردان

بزودی سوی پهلوان آمدند

خردمند و روشن روان آمدند

پس آن پاسخ نامه پيش گوان

بفرمود خواندن همی پهلوان

بزرگان که آن نامه ی دلپذير

شنيدند گفتار فرخ دبير

هش و رای پيران تنک داشتند

همه پند او را سبک داشتند

بگودرز بر آفرين خواند

ورا پهلوان گزين خواندند

پس آن نامه را مهر کرد و بداد

برويين پيران ويسه نژاد

چو از پيش گودرز برخاستند

بفرمود تا خلعت آراستند

از اسبان تازی بزرين ستام

چه افسر چه شمشير زرين نيام

ببخشيد يارانش را سيم و زر

کرا در خور آمد کلاه و کمر

برفت از در پهلوان با سپاه

سوی لشکر خويش بگرفت راه

چو رويين بنزديک پيران رسيد

بپيش پدر شد چنانچون سزيد

بنزديک تختش فرو برد سر

جهانديده پيران گرفتش ببر

چو بگزارد پيغام سالار شاه

بگفت آنچ ديد اندران رزمگاه

پس آن نامه برخواند پيشش دبير

رخ پهلوان سپه شد چو قير

دلش گشت پردرد و جان پرنهيب

بدانست کمد بتنگی نشيب

شکيبايی و خامشی برگزيد

بکرد آن سخن بر سپه ناپديد

ازان پس چنين گفت پيش سپاه

که گودرز را دل نيامد براه

ازان خون هفتاد پور گزين

نيارامدش يک زمان دل ز کين

گر ايدونک او بر گذشته سخن

بنوی همی کينه سازد ز بن

چرا من بکين برادر کمر

نبندم نخارم ازين کينه سر

هم از خون نهصد سر نامدار

که از تن جدا شد گه کارزار

که اندر بر و بوم ترکان دگر

سواری چو هومان نبندد کمر

چو نستيهن آن سرو سايه فگن

که شد ناپديد از همه انجمن

ببايد کنون بست ما را کمر

نمانم بايرانيان بوم و بر

بنيروی يزدان و شمشير تيز

برآرم ازان انجمن رستخيز

از اسبان گله هرچ شايسته بود

ز هر سو بلشکر گه آورد زود

پياده همه کرد يکسر سوار

دو اسبه سوار از پس کارزار

سرگنجهای کهن برگشاد

بدينار دادن دل اندر نهاد

چو اين کرده شد نزد افراسياب

نوندی برافگند هنگام خواب

فرستاده ای با هش و رای پير

سخن گوی و گرد و سوار و دبير

که رو شاه توران سپه را بگوی

که ای دادگر خسرو نامجوی

کز آنگه که چرخ سپهر بلند

بگشت از بر تيره خاک نژند

چو تو شاه بر گاه ننشست نيز

به کس نام شاهی نپيوست نيز

نه زيبا بود جز تو مر تخت را

کلاه و کمر بستن و بخت را

ازان کس برآرد جهاندار گرد

که پيش تو آيد بروز نبرد

يکی بنده ام من گنهکار تو

کشيده سر از جان بيدار تو

ز کيخسرو از من بيازرد شاه

جزين خويشتن را ندانم گناه

که اين ايزدی بود بود آنچ بود

ندارد ز گفتار بسيار سود

اگر نيز بيند مرا زين گناه

کند گردن آزاد و آيد براه

رسانم من اکنون بشاه آگهی

که گردون چه آورد پيش رهی

کشيدم بکوه کنابد سپاه

بايرانيان بر ببستيم راه

وزان سو بيامد سپاهی گران

سپهدار گودرز و با او سران

کز ايران ز گاه منوچهر شاه

فزون زان نيامد بتوران سپاه

به زيبد يکی جايگه ساختند

سپه را دران کوه بنشاختند

سپه را سه روز و سه شب چون پلنگ

بروی اندر آورده بد روی تنگ

نجستيم رزم اندران کينه گاه

که آيد مگر سوی هامون سپاه

نيامد سپاهش ازان که برون

سر پهلوانان ما شد نگون

سپهدار ايران نيامد ستوه

بهامون نياورد لشکر ز کوه

برادر جهاندار هومان من

بکينه بجوشيد ازين انجمن

بايران سپه شد که جويد نبرد

ندانم چه آمد بران شيرمرد

بيامد بکين جستنش پور گيو

بگرديد با گرد هومان نيو

ابر دست چون بيژنی کشته شد

سر من ز تيمار او گشته شد

که دانست هرگز که سرو بلند

بباغ از گيا يافت خواهد گزند

دل نامداران همه بر شکست

همه شادمانی شد از درد پست

و ديگر چو نستيهن نامدار

ابا ده هزار آزموده سوار

برفت از بر من سپيده دمان

همان بيژنش کند سر در زمان

من از درد دل برکشيدم سپاه

غريوان برفتم بوردگاه

يکی رزم تا شب برآمد ز کوه

بکرديم يک با دگر همگروه

چو نهصد تن از نامداران شاه

سر از تن جدا شد برين رزمگاه

دو بهره ز گردان اين انجمن

دل از درد خسته بشمشير تن

بما بر شده چيره ايرانيان

بکينه همه پاک بسته ميان

بترسم همی زانک گردان سپهر

بخواهد بريدن ز ما پاک مهر

وزان پس شنيدم يکی بدخبر

کزان نيز برگشتم آسيمه سر

که کيخسرو آيد همی با سپاه

بپشت سپهبد بدين رزمگاه

گرايدونک گردد درست اين خبر

که خسرو کند سوی ما برگذر

جهاندار داند که من با سپاه

نيارم شدن پيش او کينه خواه

مگر شاه با لشکر کينه جوی

نهد سوی ايران بدين کينه روی

بگرداند اين بد ز تورانيان

ببندد بکينه کمر بر ميان

که گر جان ما را ز ايران سپاه

بد آيد نباشد کسی کينه خواه

فرستاده گفت پيران شنيد

بکردار باد دمان بردميد

مشست از بر بادپای سمند

بکردار آتش هيونی بلند

بشد تا بنزديک افراسياب

نه دم زد بره بر نه آرام و خواب

بنزديک شاه اندر آمد چو باد

ببوسيد تخت و پيامش بداد

چو بشنيد گفتار پيران بدرد

دلش گشت پرخون و رخساره زرد

شد از کار آن کشتگان خسته دل

بدان درد بنهاد پيوسته دل

وزان نيز کز دشمنان لشکرش

گريزان و ويران شده کشورش

ز هر سو پلنگ اندر آورده چنگ

بروبر جهان گشته تاريک و تنگ

چو گفتار پيران ازان سان شنيد

سپه را همه پای برجای ديد

به شبگير چون تاج بر سر نهاد

همانگه فرستاده را در گشاد

بفرمود تا بازگردد بجای

سوی نامور بنده ی کدخدای

چنين پاسخ آورد کو را بگوی

که ای مهربان نيکدل راستگوی

تو تا زادی از مادر پاکتن

سرافراز بودی بهر انجمن

ترا بيشتر نزد من دستگاه

توی برتر از پهلوانان بجاه

هميشه يکی جوشنی پيش من

سپر کرده جان و فدی کرده تن

هميدون بهر کار با گنج خويش

گزيده ز بهر منی رنج خويش

تو بردی ز چين تا بايران سپاه

تو کردی دل و بخت دشمن سياه

نبيند سپه چون تو سالار نيز

نبندد کمر چون تو هشيار نيز

ز تور و پشنگ ار درايد بمهر

چو تو پهلوان نيز نارد سپهر

نخست آنک گفتی من از انجمن

گنهکار دارم همی خويشتن

که کيخسرو آمد ز توران زمين

به ايران و با ما بگسترد کين

بدين من که شاهم نيازرده ام

بدل هرگز اين ياد ناورد هام

نبايد که باشی بدين تنگدل

ز تيمار يابد ترا زنگ دل

که آن بودنی بود از کردگار

نيامد بدين بد کس آموزگار

که کيخسرو از من نگيرد فروغ

نبيره مخوانش که باشد دروغ

نباشم هميدون من او را نيا

نجويم همی زين سخن کيميا

بدن کار او کس گنهکار نيست

مرا با جهاندار پيکار نيست

چنين بود و اين بودنی کار بود

مرا از تو در دل چه آزار بود

و ديگر که گفتی ز کار سپاه

ز گرديدن تيره خورشيد و ماه

هميشه چنينست کار نبرد

ز هر سو همی گردد اين تيره گرد

گهی برکشد تا بخورشيد سر

گهی اندر آرد ز خورشيد بر

بيکسان نگردد سپهر بلند

گهی شاد دارد گهی مستمند

گهی با می و رود و رامشگران

گهی با غم و گرم و با اندهان

تو دل را بدين درد خسته مدار

روان را بدين کار بسته مدار

سخن گفتن کشتگان گشت خواب

ز کين برادر تو سر برمتاب

دلی کو ز درد برادر شخود

علاج پزشکان نداردش سود

سه ديگر که گفتی که خسرو پگاه

بجنگ اندر آيد همی با سپاه

مبيناد چشم کس آن روزگار

که او پيشدستی نمايد بکار

که من خود برانم کز ايدر سپاه

ازان سوی جيحون گذارم براه

نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس

نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس

بايران ازان گونه رانم سپاه

کزان پس نبيند کسی تاج و گاه

بکيخسرو اين پس نمانم جهان

بسر بر فرود آيمش ناگهان

بخنجر ازان سان ببرم سرش

که گريد بدو لشکر و کشورش

مگر کاسمانی دگرگونه کار

فرازآيد از گردش روزگار

ترا ای جهانديده ی سرافراز

نکردست يزدان بچيزی نياز

ز مردان وز گنج و نيروی دست

همه ايزدی هرچ بايدت هست

يکی نامور لشکری ده هزار

دلير و خردمند و گرد و سوار

فرستادم اينک بنزديک تو

که روشن کند جان تاريک تو

از ايرانيان ده وزينها يکی

بچشم يکی ده سوار اندکی

چو لشکر بنزد تو آيد مپای

سر و تاج گودرز بگسل ز جای

همان کوه کو کرده دارد حصار

باسيان جنگی ز پا اندرآر

مکش دست ازيشان بخون ريختن

تو پيروز باشی بويختن

ممان زنده زيشان بگيتی کسی

که نزد تو آيد ازيشان بسی

فرستاده بنشيند پيغام شاه

بيامد بر پهلوان سپاه

بپيش اندر آمد بسان شمن

خميده چو از بار شاخ سمن

بپيران رسانيد پيغام شاه

وزان نامداران جنگی سپاه

چو بشنيد پيران سپه را بخواند

فرستاده چون اين سخن باز راند

سپه را سراسر همه داد دل

که از غم بباشيد آزاد دل

نهانی روانش پر از درد بود

پر از خون دل و بخت برگرد بود

که از هر سوی لشکر شهريار

همی کاسته ديد در کارزار

هم از شاه خسرو دلش بود تنگ

بترسيد کايد يکايک بجنگ

بيزدان چنين گفت کای کردگار

چه مايه شگفت اندرين روزگار

کرا برکشيدی تو افگنده نيست

جز از تو جهاندار دارنده نيست

بخسرو نگر تا جز از کردگار

که دانست کيد يکی شهريار

نگه کن بدين کار گردنده دهر

مر آن را که از خويشتن کرد بهر

برآرد گل تازه از خار خشک

شود خاک بابخت بيدار مشک

شگفتی تر آنک از پی آز مرد

هميشه دل خويش دارد بدرد

ميان نيا و نبيره دو شاه

ندانم چرا بايد اين کينه گاه

دو شاه و دو کشور چنين جنگجوی

دو لشکر بروی اندر آورده روی

چه گويی سرانجام اين کارزار

کرا برکشد گردش روزگار

پس آنگه بيزدان بناليد زار

که ای روشن دادگر کردگار

گر افراسياب اندرين کينه گاه

ابا نامداران توران سپاه

بدين رزمگه کشته خواهد شدن

سربخت ما گشته خواهد شدن

چو کيخسرو آيد ز ايران بکين

بدو بازگردد سراسر زمين

روا باشد ار خسته در جوشنم

برآرد روان کردگار از تنم

مبيناد هرگز جهانبين من

گرفته کسی راه و آيين من

کرا گردش روز با کام نيست

ورا زندگانی و مرگش يکيست

وزان پس ز ايران سپه کرنای

برآمد دم بوق و هندی درای

دو رويه ز لشکر برآمد خروش

زمين آمد از نعل اسبان بجوش

سپاه اندر آمد ز هر سو گروه

بپوشيد جوشن همه دشت و کوه

دو سالار هر دو بسان پلنگ

فراز آوريدند لشکر بجنگ

بکردار باران ز ابر سياه

بباريد تير اندران رزمگاه

جهان چون شب تيره از تيره ميغ

چو ابری که باران او تير و تيغ

زمين آهنين کرده اسبان بنعل

برو دست گردان بخون گشته لعل

ز بس خسته ترک اندران رزمگاه

بريده سرانشان فگنده براهچ

برآورد گه جای گشتن نماند

پی اسب را برگذشتن نماند

زمين لاله گون شد هوا نيلگون

برآمد همی موج دريای خون

دو سالار گفتند اگر همچنين

بداريم گردان برين دشت کين

شب تيره را کس نماند بجای

جز از چرخ گردان و گيهان خدای

چو پيران چنان ديد جای نبرد

بلهاک فرمود و فرشيدورد

که چندان کجا با شما لشکرست

کسی کاندرين رزمگه درخورست

سران را ببخشيد تا بر سه روی

بوند اندرين رزمگه کينه جوی

وزيشان گروهی که بيدارتر

سپه را ز دشمن نگهدارتر

بديشان سپاريد پشت سپاه

شما بر دو رويه بگيريد راه

بلهاک فرمود تا سوی کوه

برد لشکر خويش را همگروه

هميدون سوی رود فرشيدورد

شود تا برارد بخورشيد گرد

چو آن نامداران توران سپاه

گسستند زان لشکر کينه خواه

نوندی برافگند بر ديده بان

ازان ديده گه تا در پهلوان

نگهبان گودرز خود با سپاه

همی داشت هر سو ز دشمن نگاه

دو رويه چو لهاک و فرشيدورد

ز راه کيمن برگشادند گرد

سواران ايران برآويختند

همی خاک با خون برآميختند

نوندی برافگند هر سو دوان

بگاه کردن بر پهلوان

نگه کرد گودرز تا پشت اوی

که دارد ز گردان پرخاشجوی

گرامی پسر شير شرزه هجير

بپشت پدر بود با تيغ و تير

بفرمود تا شد بپشت سپاه

بر گيو گودرز لشکرپناه

بگويد که لشکر سوی رود و کوه

بياری فرستد گروها گروه

وديگر بفرمود گفتن بگيو

که پشت سپه را يکی مرد نيو

گزيند سپارد بدو جای خويش

نهد او از آن جايگه پای پيش

هجير خردمند بسته کمر

چو بشنيد گفتار فرخ پدر

بيامد بسوی برادر دوان

بگفت آن کجا گفته بد پهلوان

چز بشنيد گيو اين سخن بردميد

ز لشکر يکی نامور برگزيد

کجا نام او بود فرهاد گرد

بخواند و سپه يکسر او را سپرد

دو صد کار ديده دلاور سران

بفرمود تا زنگه شاوران

برد تاختن سوی فرشيدورد

برانگيزد از رود وز آب گرد

ز گردان دو صد با درفشی چو باد

بفرخنده گرگين ميلاد داد

بدو گفت ز ايدر بگردان عنان

اباگرز و با آبداده سنان

کنون رفت بايد بران رزمگاه

جهان کرد بايد بريشان سياه

که پشت سپهشان بهم بر شکست

دل پهلوانان شد از درد پست

ببيژن چنين گفت کای شيرمرد

توی شير درنده روز نبرد

کنون شيرمردی بکار آيدت

که با دشمنان کارزار آيدت

از ايدر برو تا بقلب سپاه

ز پيران بدان جايگه کينه خواه

ازيشان نپرهيز و تن پي شدار

که آمد گه کينه در کارزار

که پشت همه شهر توران بدوست

چو روی تو بيند بدردش پوست

اگر دست يابی برو کار بود

جهاندار و نيک اخترت يار بود

بياسايد از رنج و سختی سپاه

———————————————————

868

شود شادمانه جهاندار و شاه

شکسته شود پشت افراسياب

پر از خون کند دل دو ديده پر آب

بگفت اين سخن پهلوان با پسر

پسر جنگ را تنگ بسته کمر

سواران که بودند بر ميسره

بفرمود خواندن همه يکسره

گرازه برون آمد و گستهم

هجير سپهدار و بيژن بهم

وزآنجا سوی قلب توران سپاه

گرانمايگان برگرفتند راه

بکردار گرگان بروز شکار

بران بادپايان اخته زهار

ميان سپاه اندرون تاختند

ز کينه همی دل بپرداختند

همه دشت بر گستوانور سوار

پراگنده گشته گه کارزار

چه مايه فتاده بپای ستور

کفن جوشن و سينه ی شير گور

چو رويين پيران ز پشت سپاه

بديد آن تکاپوی و گرد سياه

بيامد بپشت سپاه بزرگ

ابا نامداران بکردار گرگ

برآويخت برسان شرزه پلنگ

بکوشيد و هم بر نيامد بجنگ

بيفگند شمشير هندی ز مشت

بنوميدی از جنگ بنمود پشت

سپهدار پيران و مردان خويش

بجنگ اندرون پای بنهاد پيش

چو گيو آن زمان روی پيران بديد

عنان سوی او جنگ را برگشيد

ازان مهتران پيش پيران چهار

بنيزه ز اسب اندر افگند خوار

بزه کرد پيران ويسه کمان

همی تير باريد بر بدگمان

سپر بر سر آورد گيو سترگ

بنيزه درآمد بکردار گرگ

چو آهنگ پيران سالار کرد

که جويد بورد با او نبرد

فروماند اسبش هميدون بجای

از آنجا که بد پيش ننهاد پای

يکی تازيانه بران تيز رو

بزد خشم را نامبردار گو

بجوشيد بگشاد لب را ز بند

بنفرين دژخيم ديو نژند

بيفگند نيزه کمان برگرفت

يکی درقه ی کرگ بر سر گرفت

کمان را بزه کرد و بگشاد بر

که با دست پيران بدوزد سپر

بزد بر سرش چارچوبه خدنگ

نبد کارگر تير بر کوه سنگ

هميدون سه چوبه بر اسب سوار

بزد گيو پيکان آهن گذار

نشد اسب خسته نه پيران نيو

بدانجا رسيدند ياران گيو

چو پيران چنان ديد برگشت زود

برفت از پسش گيو تازان چو دود

بنزديک گيو آمد آنگه پسر

که ای نامبردار فرخ پدر

من ايدون شنيدستم از شهريار

که پيران فراوان کند کارزار

ز چنگ بسی تيزچنگ اژدها

مر او را بود روز سختی رها

سرانجام بر دست گودرز هوش

برآيد تو ای باب چندين مکوش

پس اندر رسيدند ياران گيو

پر از خشم و کينه سواران نيو

چو پيران چنان ديد برگشت زری

سوی لشکر خويش بنهاد روی

خروشان پر از درد و رخساره زرد

بنزديک لهاک و فرشيدورد

بيامد که ای نامداران من

دليران و خنجرگزاران من

شما را ز بهر چنين روزگار

همی پرورانيدم اندر کنار

کنون چون بجنگ اندر آمد سپاه

جهان شد بما بر ز دشمن سياه

نبينم کسی کز پی نام و ننگ

بپيش سپاه اندر آيد بجنگ

چو آواز پيران بديشان رسيد

دل نامداران ز کين بردميد

برفتند و گفتند گر جان پاک

نباشد بتن نيستمان بيم و باک

ببنديم دامن يک اندر دگر

نشايد گشادن برين کين کمر

سوی گيو لهاک و فرشيدورد

برفتند و جستند با او نبرد

برآمد بر گيو لهاک نيو

يکی نيزه زد بر کمرگاه گيو

همی خواست کو را ربايد ز زين

نگونسار از اسب افگند بر زمين

بنيزه زره بردريد از نهيب

نيامد برون پای گيو از رکيب

بزد نيزه پس گيو بر اسب اوی

ز درد اندر آمد تگاور بروی

پياده شد از باره لهاک مرد

فراز آمد از دور فرشيد ورد

ابر نيزه ی گيو تيغی چو باد

بزد نيزه ببريد و برگشت شاد

چو گيو اندران زخم او بنگريد

عمود گران از ميان برکشيد

بزد چون يکی تيزدم اژدها

که از دست او خنجر آمد رها

سبک ديگری زد بگردنش بر

که آتش بباريد بر تنش بر

بجوشيد خون بر دهانش از جگر

تنش سست برگشت و آسيمه سر

چو گيو اندرين بود لهاک زود

نشست از بر بادپای چو دود

ابا گرز و با نيزه برسان شير

بر گيو رفتند هر دو دلير

چه مايه ز چنگ دلاور سران

برو بر بباريد گرز گران

بزين خدنگ اندورن بد سوار

ستوهی نيامدش از کارزار

چو ديدند لهاک و فرشيدورد

چنان پايداری ازان شيرمرد

ز بس خشم گفتند يک با دگر

که ما را چه آمد ز اختر بسر

برين زين همانا که کوهست و روست

برو بر ندرد جز از شير پوست

ز يارانش گيو آنگهی نيزه خواست

همی گشت هر سو چپ و دست راست

بديشان نهاد از دو رويه نهيب

نيامد يکی را سر اندر نشيب

بدل گفت کاری نو آمد بروی

مرا زين دليران پرخاشجوی

نه از شهر ترکان سران آمدند

که ديوان مازندران آمدند

سوی راست گيو اندر آمد چو گرد

گرازه بپرخاش فرشيدورد

ز پولاد در چنگ سيمين ستون

بزير اندرون باره ای چون هيون

گرازه چو بگشاد از باد دست

بزين بر شد آن ترگ پولاد بست

بزد نيزه ای بر کمربند اوی

زره بود نگسست پيوند اوی

يکی تيغ در چنگ بيژن چو شير

بپشت گرازه درآمد دلير

بزد بر سر و ترگ فرشيدورد

زمين را بدريد ترک از نبرد

همی کرد بر بارگی دست راست

باسب اندر آمد نبود آنچ خواست

پس بيژن اندر دمان گستهم

ابا نامداران ايران بهم

بنزديک توران سپاه آمدند

خليده دل و کينه خواه آمدند

ز توران سپاه اندريمان چو گرد

بيامد دمان تا بجای نبرد

عمودی فروهشت بر گستهم

که تا بگسلاند ميانش ز هم

بتيغش برآمد بدو نيم گشت

دل گستهم زو پر از بيم گشت

بپشت يلان اندر آمد هجير

ابر اندريمان بباريد تير

خدنگش بدريد برگستوان

بماند آن زمان بارگی بی روان

پياده شد ازباره مرد سوار

سپر بر سر آورد و بر ساخت کار

ز ترکان بر آمد سراسر غريو

سواران برفتند برسان ديو

مر او را بچاره ز آوردگاه

کشيدند از پيش روی سپاه

سپهدار پيران ز سالارگاه

بيامد بياراست قلب سپاه

ز شبگير تا شب برآمد زکوه

سواران ايران و توران گروه

همی گرد کينه برانگيختند

همی خاک با خون برآميختند

از اسبان و مردان همه رفته هوش

دهن خشک و رفته ز تن زور و توش

چو روی زمين شد برنگ آبنوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

ابر پشت پيلان تبيره زنان

ازان رزمگه بازگشت آن زمان

بران بر نهادند هر دو سپاه

که شب بازگردند ز آوردگاه

گزينند شبگير مردان مرد

که از ژرف دريا برآرند گرد

همه نامداران پرخاشجوی

يکايک بروی اندر آرند روی

ز پيکار يابد رهايی سپاه

نريزند خون سر بيگناه

بکردند پيمان و گشتند باز

گرفتند کوتاه رزم دراز

دو سالار هر دو زکينه بدرد

همی روی بر گاشتند از نبرد

يکی سوی کوه کنابد برفت

يکی سوی زيبد خراميد تفت

همانگه طلايه ز لشکر براه

فرستاد گودرز سالار شاه

ز جوشنوران هرک فرسوده بود

زخون دست و تيغش بيالوده بود

همه جوشن و خود و ترگ و زره

گشادند مربندها را گره

چو از بار آهن برآسوده شد

خورش جست و می چند پيموده شد

بتدبير کردن سوی پهلوان

برفتند بيدار پير و جوان

بگودرز پس گفت گيو ای پدر

چه آمد مرا از شگفتی بسر

چو من حمله بردم بتوران سپاه

دريدم صف و برگشادند راه

بپيران رسيدم نوندم بجای

فروماند و ننهاد از پيش پای

چنانم شتاب آمد از کار خويش

که گفتم نباشم دگر يار خويش

پس آن گفته شاه بيژن بياد

همی داشت وان دم مرا يادداد

که پيران بدست تو گردد تباه

از اختر همين بود گفتار شاه

بدو گفت گودرز کو را زمان

بدست منست ای پسر بی گمان

که زو کين هفتاد پور گزين

بخواهم بزور جها نآفرين

ازان پس بروی سپه بنگريد

سران را همه گونه پژمرده ديد

ز رنج نبرد و ز خون ريختن

بهرجای با دشمن آويختن

دل پهلوان گشت زان پر ز درد

که رخسار آزادگان ديد زرد

بفرمودشان بازگشتن بجای

سپهدار نيک اختر و رهنمای

بدان تا تن رنج بردارشان

برآسايد از جنگ و پيکارشان

برفتند و شبگير بازآمدند

پر از کينه و زرمساز آمدند

بسالار برخواندند آفرين

که ای نامور پهلوان زمين

شبت خواب چون بود و چون خاستی

ز پيکار ترکان چه آراستی

بديشان چنين گفت پس پهلوان

که ای ني کمردان و فرخ گوان

سزد گر شما بر جهان آفرين

بخوانيد روز و شبان آفرين

که تا اين زمان هرچ رفت از نبرد

به کام دل ما همی گشت گرد

فراوان شگفتی رسيدم بسر

جهان را نديدم مگر بر گذر

ز بيداد و داد آنچ آمد بشاه

بد و نيک راهم بدويست راه

چو ما چرخ گردان فراوان سرشت

درود آن کجا برزو خود بکشت

نخستين که ضحاک بيدادگر

ز گيتی بشاهی برآورد سر

جهان را چه مايه بسختی بداشت

جهان آفرين زو همه درگذاشت

بداد آنک آورد پيدا ستم

ز باد آمد آن پادشاهی بدم

چو بيداد او دادگر برنداشت

يکی دادگر را برو برگماشت

برآمد بران کار او چند سال

بد انداخت يزدان بران بدسگال

فريدون فرخ شه دادگر

ببست اندر آن پادشاهی کمر

همه بند آهرمنی برگشاد

بياراست گيتی سراسر بداد

چو ضحاک بدگوهر بدمنش

که کردند شاهان بدو سرزنش

ز افراسياب آمد آن بد خوی

همان غارت و کشتن و بدگوی

که در شهر ايران بگسترد کين

بگشت از ره داد و آيين و دين

سياوش را هم به فرجام کار

بکشت و برآورد از ايران دمار

وزانپس کجا گيو ز ايران براند

چه مايه بسختی بتوران بماند

نهاليش بد خاک و بالينش سنگ

خورش گوشت نخچير و پوشش پلنگ

همی رفت گم بوده چون بيهشان

که يابد ز کيخسرو آنجا نشان

يکايک چو نزديک خسرو رسيد

برو آفرين کرد کو را بديد

وزانپس به ايران نهادند روی

خبر شد بپيران پرخاشجوی

سبک با سپاه اندر آمد براه

که هر دو کندشان بره برتباه

بکرد آنچ بودش ز بد دسترس

جهاندارشان بد نگهدار و بس

ازان پس بکين سياوش سپاه

سوی کاسه رود اندر آمد براه

بلاون که آمد سپاه گشتن

شبيخون پيران و جنگ پشن

که چندان پسر پيش من کشته شد

دل نامداران همه گشته شد

کنون با سپاهی چنين کينه جوی

بيامد بروی اندر آورد روی

چو با ما بسنده نخواهد بدن

همی داستانها بخواهد زدن

همی چاره سازد بدان تا سپاه

ز توران بيايد بدين رزمگاه

سران را همی خواهد اکنون بجنگ

يکايک ببايد شدن تيز چنگ

که گر ما بدين کار سستی کنيم

وگر نه بدين پيشدستی کنيم

بهانه کند بازگردد ز جنگ

بپيچد سر از کينه و نام و ننگ

ار ايدونک باشيد با من يکی

ازيشان فراوان و ما اندکی

ازان نامداران برآريم گرد

بدانگه که سازد همی او نبرد

ور ايدونک پيران ازين رای خويش

نگردد نهد رزم را پای پيش

پذيرفتم اندر شما سربسر

که من پيش بندم بدين کين کمر

ابا پير سر من بدين رزمگاه

بکشتن دهم تن بپيش سپاه

من و گرد پيران و رويين و گيو

يکايک بسازيم مردان نيو

که کس در جهان جاودانه نماند

بگيتی بما جز فسانه نماند

هم آن نام بايد که ماند بلند

چو مرگ افگند سوی ما برکمند

زمانه بمرگ و بکشتن يکيست

وفا با سپهر روان اندکيست

شما نيز بايد که هم زين نشان

ابا نيزه و تيغ مردم کشان

بکينه ببنديد يکسر کمر

هرانکس که هست از شما نامور

که دولت گرفتست از ايشان نشيب

کنون کرد بايد بکين بر نهيب

بتوران چو هومان سواری نبود

که با بيژن گيو رزم آزمود

چو برگشته بخت او شد نگون

بريدش سر از تن بسان هيون

نبايد شکوهيد زيشان بجنگ

نشايد کشيدن ز پيکار چنگ

ور ايدونک پيران بخواهد نبرد

باندوه لشکر بيارد چو گرد

هميدون بانبوه ما همچو کوه

ببايد شدن پيش او همگروه

که چندان دليران همه خست هدل

ز تيمار و اندوه پيوسته دل

برانم که ما را بود دستگاه

ازيشان برآريم گرد سياه

بگفت اين سخن سربسر پهلوان

بپيش جهانديده فرخ گوان

چو سالارشان مهربانی نمود

همه پاک بر پای جستند زود

برو سربسر خواندند آفرين

که چون تو کسی نيست پر داد و دين

پرستنده چون تو فريدون نداشت

که گيتی سراسر بشاهی گذاشت

ستون سپاهی و سالار شاه

فرازنده ی تاج و گاه و کلاه

فدی کرده ی جان و فرزند و چيز

ز سالار شاهان چه جويند نيز

همه هرچ شاه از فريبرز جست

ز طوس آن کنون از تو بيند درست

همه سربسر مر ترا بنده ايم

بفرمان و رايت سرافگند هايم

گر ايدونک پيران ز توران سپاه

سران آورد پيش ما کينه خواه

ز ما ده مبارز و زيشان هزار

نگر تا که پيچد سر از کارزار

ور ايدونک لشکر همه همگروه

بجنگ اندر آيد بکردار کوه

ز کينه همه پاک دلخست هايم

کمر بر ميان جنگ را بسته ايم

فدای تو بادا تن و جان ما

سراسر برينست پيمان ما

چو گودرز پاسخ برين سان شنود

بدلش اندرون شادمانی فزود

بران نامداران گرفت آفرين

که اين نره شيران ايران زمين

سپه را بفرمود تا برنشست

هميدون ميان را بکينه ببست

چپ لشکرش جای رهام گرد

بفرهاد خورشيد پيکر سپرد

سوی راست جای فريبرز بود

بکتماره ی قارنان داد زود

بشيدوش فرمود کای پور من

بهر کار شايسته دستور من

تو با کاويانی درفش و سپاه

برو پشت لشکر تو باش و پناه

بفرمود پس گستهم را که شو

سپه را تو باش اين زمان پيشرو

ترا بود بايد بسالارگاه

نگه دار بيدار پشت سپاه

سپه را بفرمود کز جای خويش

نگر ناوريد اندکی پای پيش

همه گستهم را کنيد آفرين

شب و روز باشيد بر پشت زين

برآمد خروش از ميان سپاه

گرفتند زاری بران رزمگاه

همه سربسر سوی او تاختند

همی خاک بر سر برانداختند

که با پير سر پهلوان سپاه

کمر بست و شد سوی آوردگاه

سپهدار پس گستهم را بخواند

بسی پند و اندرز با او براند

بدو گفت زنهار بيدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

شب و روز در جوشن کينه جوی

نگر تا گشاده نداريد روی

چو آغازی از جنگ پرداختن

بود خواب را بر تو برتاختن

همان چون سرآری بسوی نشيب

ز ناخفتگان بر تو آيد نهيب

يکی ديده بان بر سر کوه دار

سپه را ز دشمن بی اندوه دار

ور ايدونک آيد ز توران زمين

شبی ناگهان تاختن گر کمين

تو بايد که پيکار مردان کنی

بجنگ اندر آهنگ گردان کنی

ور ايدونک از ما بدين رزمگاه

بدآگاهی آيد ز توران سپاه

که ما را بوردگه برکشند

تن بی سران مان بتوران کشند

نگر تا سپه را نياری بجنگ

سه روز اندرين کرد بايد درنگ

چهارم خود آيد بپشت سپاه

شه نامبردار با پيل و گاه

چو گفتار گودرز زان سان شنيد

سرشکش ز مژگان برخ برچکيد

پذيرفت سر تا بسر پند اوی

همی جست ازان کار پيوند اوی

بسالار گفت آنچ فرمان دهی

ميان بسته دارم بسان رهی

پس از جنگ پيشين که آمد شکست

که توران بران درد بودند پست

خروشان پدر بر پسر روی زد

برادر ز خون برادر بدرد

همه سر بسر سوگوار و نژند

دژم گشته از گشت چرخ بلند

چو پيران چنان ديد لشکر همه

چو از گرگ درنده خسته رمه

سران را ز لشکر سراسر بخواند

فراوان سخن پيش ايشان براند

چنين گفت کای کار ديده گوان

همه سوده ی رزم پير و جوان

شما را بنزديک افراسياب

چه مايه بزرگی و جاهست و آب

بپيروزی و فرهی کامتان

بگيتی پراگنده شد نامتان

بيک رزم کمد شما را شکست

کشيديد يکسر ز پيکار دست

بدانيد يکسر کزين رزمگاه

اگر بازگردد بسستی سپاه

پس اندر ز ايران دلاور سران

بيايند با گرزهای گران

يکی را ز ما زنده اندر جهان

نبيند کس از مهتران و کهان

برون کرد بايد ز دلها نهيب

گزيدن مرين غمگنان را شکيب

چنين داستان زد شه موبدان

که پيروز يزدان بود جاودان

جهان سربسر با فراز و نشيب

چنينست تا رفتن اندر نهيب

کنون از بر و بوم و فرزند خويش

که انديشد از جان و پيوند خويش

همان لشکر است اين که از جنگ ما

بپيچيد و بس کرد آهنگ ما

بدين رزمگه بست بايد ميان

بکينه شدن پيش ايرانيان

چنين کرد گودرز پيمان که من

سران برگزينم ازين انجمن

يکايک بروی اندر آريم روی

دو لشکر برآسايد از گفت و گوی

گر ايدونک پيمان بجای آوريد

سران را ز لشکر بپای آوريد

وگر همگروه اندر آيد بجنگ

نبايد کشيدن ز پيکار چنگ

اگر سر همه سوی خنجر بريم

بروزی بزاديم و روزی مريم

وگرنه سرانشان برآرم بدار

دو رويه بود گردش روزگار

اگر سر بپيچد کس از گفت من

بفرمايمش سر بريدن ز تن

گرفتند گردان بپاسخ شتاب

که ای پهلوان رد افراسياب

تو از ديرگه باز با گنج خويش

گزيدستی از بهر ما رنج خويش

ميان بسته بر پيش ما چون رهی

پسر با برادر بکشتن دهی

چرا سر بپيچيم ما خود کيييم

چنين بنده ی شه ز بهر چييم

بگفتند وز پيش برخاستند

بپيکار يکسر بياراستند

همه شب همی ساختند اين سخن

که افگند سالار بيدار بن

بشبگير آوای شيپور و نای

ز پرده برآمد بهر دو سرای

نشستند بر زين سپيده دمان

همه نامداران بباز و کمان

که از نعل اسبان تو گفتی زمين

بپوشد همی چادر آهنين

سپهبد بلهاک و فرشيدورد

چنين گفت کای نامداران مرد

شما را نگهبان توران سپاه

همی بود بايد بدين رزمگاه

يکی ديده بان بر سر کوهسار

نگهبان روز و ستاره شمار

گر ايدونک ما را ز گردان سپهر

بد آيد ببرد ز ما پاک مهر

شما جنگ را کس متازيد زود

بتوران شتابيد برسان دود

کزين تخمه ی ويسگان کس نماند

همه کشته شد جز شما بس نماند

گرفتند مر يکدگر را کنار

بدرد جگر برگسستند زار

برفتند و بس روی برگاشتند

غريويدن و بانگ برداشتند

پر از کينه سالار توران سپاه

خروشان بيامد بوردگاه

چو گودرز کشوادگان را بديد

سخن گفت بسيار و پاسخ شنيد

بدو گفت کای پر خرد پهلوان

برنج اندرون چند پيچی روان

روان سياوش را زان چه سود

که از شهر توران برآری تو دود

بدان گيتی او جای نيکان گزيد

نگيری تو آرام کو آرميد

دو لشکر چنين پاک با يکدگر

فگنده چو پيلان ز تن دور سر

سپاه دو کشور همه شد تباه

گه آمد که برداری اين کينه گاه

جهان سربسر پاک بی مرد گشت

برين کينه پيکار ما سرد گشت

ور ايدونک هستی چنين کين هدار

ازان کوهپايه سپاه اندرآر

تو از لشکر خويش بيرون خرام

مگر خود برآيدت زين کينه کام

بتنها من و تو برين دشت کين

بگرديم و کين آوران همچنين

ز ما هرک او هست پيروزبخت

رسد خود بکام و نشيند بتخت

اگر من بدست تو گردم تباه

نجويند کينه ز توران سپاه

بپيش تو آيند و فرمان کنند

بپيمان روان را گروگان کنند

وگر تو شوی کشته بر دست من

کسی را نيازارم از انجمن

مرا با سپاه تو پيکار نيست

بريشان ز من نيز تيمار نيست

چو گودرز گفتار پيران شنيد

از اختر همی بخت وارونه ديد

نخست آفرين کرد بر کردگار

دگر ياد کرد از شه نامدار

بپيران چنين گفت کای نامور

شنيديم گفتار تو سربسر

ز خون سياوش بافراسياب

چه سودست از داد سر برمتاب

که چون گوسفندش ببريد سر

پر از خون دل از درد خسته جگر

ازان پس برآورد ز ايران خروش

زبس کشتن و غارت و جنگ و جوش

سياوش بسوگند تو سربداد

تو دادی بخيره مر او را بباد

ازان پس که نزد تو فرزند من

بيامد کشيدی سر از پند من

شتابيدی و جنگ را ساختی

بکردار آتش همی تاختی

مرا حاجت از کردگار جهان

برين گونه بود آشکار و نهان

که روزی تو پيش من آيی بجنگ

کنون آمدی نيست جای درنگ

به پيران سر اکنون بوردگاه

بگرديم يک با دگر بی سپاه

سپهدار ترکان برآراست کار

ز لشکر گزيد آن زمان ده سوار

ابا اسب و ساز و سليح تمام

همه شيرمرد و همه نيک نام

همانگه ز ايران سپه پهلوان

بخواند آن زمان ده سوار جوان

برون تاختند از ميان سپاه

برفتند يکسر بوردگاه

که ديدار ديده بريشان نبود

دو سالار زين گونه زرم آزمود

ابا هر سواری ز ايران سپاه

ز توران يکی شد ورا رزم خواه

نهادند پس گيو را با گروی

که همزور بودند و پرخاشجوی

گروی زره کز ميان سپاه

سراسر برو بود نفرين شاه

که بگرفت ريش سياوش بدست

سرش را بريد از تن پاک پست

دگر با فريبرز کاوس تفت

چو کلباد ويسه بورد رفت

چو رهام گودرز با بارمان

برفتند يک با دگر بدگمان

گرازه بشد با سيامک بجنگ

چو شير ژيان با دمنده نهنگ

چو گرگين کارآزموده سوار

که با اندريمان کند کارزار

ابا بيژن گيو رويين گرد

بجنگ از جهان روشنايی ببرد

چو او خواست با زنگه شاوران

دگر برته با کهرم از ياوران

چو ديگر فروهل بد و زنگله

برون تاختند از ميان گله

هجير و سپهرم بکردار شير

بدان رزمگاه اندر آمد دلير

چو گودرز کشواد و پيران بهم

همه ساخته دل بدرد و ستم

ميان بسته هر دو سپهبد بکين

چه از پادشاهی چه از بهر دين

بخوردند سوگند يک بادگر

که کس برنگرداند از کينه سر

بدان تا کرا گردد امروز کار

که پيروز برگردد از کارزار

دو بالا بداندر دو روی سپاه

که شايست کردن بهرسو نگاه

يکی سوی ايران دگر سوی تور

که ديدار بودی بلشکر ز دور

بپيش اندرون بود هامون و دشت

که تا زنده شايست بر وی گذشت

سپهدار گودرز کرد آن نشان

که هر کو ز گردان گردنکشان

بزير آورد دشمنی را چو دود

درفشی ز بالا برآرند زود

سپهدار پيران نشانی نهاد

ببالای ديگر همين کرد ياد

ازآن پس بهامون نهادند سر

بخون ريختن بسته گردان کمر

بتيغ و بگرز و بتير و کمر

همی آزمودند هرگونه بند

دليران توران و کنداوران

ابا گرز و تيغ و پرنداوران

که گر کوه پيش آمدی روز جنگ

نبودی بر آن رزم کردن درنگ

همه دستهاشان فروماند پست

در زور يزدان بريشان ببست

بدان بلا اندر آويختند

که بسيار بيداد خون ريختند

فرومانده اسبان جنگی بجای

تو گفتی که با دست بستست پای

بريشان همه راستی شد نگون

که برگشت روز و بجوشيد خون

چنان خواست يزدان جان آفرين

که گفتی گرفت آن گوان را زمين

ز مردی که بودند با بخت خويش

برآويختند از پی تخت خويش

سران از پی پادشاهی بجنگ

بدادند جان از پی نام و ننگ

دمان آمدند اندر آوردگاه

ابا يکدگر ساخته کينه خواه

نخستين فريبرز نيو دلير

ز لشکر برون تاخت برسان شير

بنزديک کلباد ويسه دمان

بيامد بزه برنهاده کمان

همی گشت و تيرش نيامد چو خواست

کشيد آن پرنداور از دست راست

برآورد و زد تير بر گردنش

بدو نيم شد تا کمرگه تنش

فرود آمد از اسب و بگشاد بند

ز فتراک خويش آن کيانی کمند

ببست از بر باره کلباد را

گشاد از برش بند پولاد را

ببالا برآمد به پيروز نام

خروشی برآورد و بگذارد گام

که سالار ما باد پيروزگر

همه دشمن شاه خسته جگر

و ديگر گروی زره ديو نيو

برون رفت با پور گودرز گيو

بنيزه فراوان برآويختند

همی زهر با خون برآميختند

سناندار نيزه ز چنگ سوار

فرو ريخت از هول آن کارزار

کمان برگرفتند و تير خدنگ

يک اندر دگر تاخته چون پلنگ

همی زنده بايست مر گيو را

کز اسب اندر آرد گو نيو را

چنان بسته در پيش خسرو برد

ز ترکان يکی هديه ی نو برد

چو گيو اندر آمد گروی از نهيب

کمان شد ز دستش بسوی نشيب

سوی تيغ برد آن زمان دست خويش

دمان گيو نيو اندر آمد بپيش

عمودی بزد بر سر و ترگ اوی

که خون اندر آمد ز تارک بروی

هميدون ز زين دست بگذاردش

گرفتش ببر سخت و بفشاردش

که بر پشت زين مرد بی توش گشت

ز اسب اندر افتاد و بيهوش گشت

فرود آمد از باره جنگی پلنگ

دو دست از پس پشت بستش چو سنگ

نشست از بر زين و او را بپيش

دوانيد و شد تا بر يار خويش

ببالا برآمد درفشی بدست

بنعره همی کوه را کرد پست

به پيروزی شاه ايران زمين

همی خواند بر پهلوان آفرين

سه ديگر سيامک ز توران سپاه

بشد با گرازه بوردگاه

برفتند و نيزه گرفته بدست

خروشان بکردار پيلان مست

پر از جنگ و پر خشم کين هوران

گرفتند زان پس عمود گران

چو شيران جنگی برآشوفتند

همی بر سر يکدگر کوفتند

زبانشان شد از تشنگی لخت لخت

بتنگی فراز آمد آن کار سخت

پياده شدند و برآويختند

همی گرد کينه برانگيختند

گرازه بزد دست برسان شير

مر او را چو باد اندر آورد زير

چنان سخت زد بر زمين کاستخوانش

شکست و برآمد ز تن نيز جانش

گرازه هم آنگه ببستش باسب

نشست از بر زين چو آذرگشسب

گرفت آنگه اسب سيامک بدست

ببالا برآمد بکردار مست

درفش خجسته بدست اندرون

گرازان و شادان و دشمن نگون

خروشان و جوشان و نعره زنان

ابر پهلوان آفرين برکنان

چهارم فروهل بد و زنگله

دو جنگی بکردار شير يله

بايران نبرده بتير و کمان

نبد چون فروهل دگر بدگمان

چو از دور ترک دژم را بديد

کمان را بزه کرد و اندر کشيد

برآورد زان تيرهای خدنگ

گرفته کمان رفت پيشش بجنگ

ابر زنگله تيرباران گرفت

ز هر سو کمين سواران گرفت

خدنگی برانش برآمد چو باد

که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد

بروی اندر آمد تگاور ز درد

جدا شد ازو زنگله روی زرد

نگون شد سر زنگله جان بداد

تو گفتی همانا ز مادر نزاد

فروهل فروجست و ببريد سر

برون کرد خفتان رومی ز بر

سرش را بفتراک زين برببست

بيامد گرفت اسب او را بدست

ببالا برآمد بسان پلنگ

بخون غرقه گشته بر و تيغ و چنگ

درفش خجسته برآورد راست

شده شادمان يافته هرچ خواست

خروشيد زان پس که پيروز باد

سر خسروان شاه فرخ نژاد

به پنجم چو رهام گودرز بود

که با بارمان او نبرد آزمود

کمان برگرفتند و تير خدنگ

برآمد خروش سواران جنگ

کمانها همه پاک بر هم شکست

سوی نيزه بردند چون باد دست

دو جنگی و هر دو دلير و سوار

هشيوار و ديده بسی کارزار

بگشتند بسيار يک بادگر

بپيچيد رهام پرخاشخر

يکی نيزه انداخت بر ران اوی

کز اسب اندر آمد بفرمان اوی

جدا شد ز باره هم آنگاه ترک

ز اسب اندر افتاد ترک سترگ

بپشت اندرش نيزه ای زد دگر

سنان اندر آمد ميان جگر

فرود آمد از باره کرد آفرين

ز دادار بر بخت شاه زمين

بکين سياوش کشيدش نگون

ز کينه بماليد بر روی خون

بزين اندر آهخت و بستش چو سنگ

سر آويخته پايها زير تنگ

نشست از بر زين و اسبش کشان

بيامد دوان تا بجای نشان

ببالا برآمد شده شاد دل

ز درد و غمان گشته آزاددل

به پيروزی شاه و تخت بلند

بکام آمده زير بخت بلند

همی آفرين خواند سالار شاه

ابر شاه کيخسرو و تاج و گاه

که پيروزگر شاه پيروز باد

همه روزگارانش نوروز باد

ششم بيژن گيو و رويين دمان

بزه برنهادند هر دو کمان

چپ و راست گشتند يک با دگر

نبد تيرشان از کمان کارگر

برومی عمود آنگهی پور گيو

همی گشت با گرد رويين نيو

بر آوردگه بر برو دست يافت

زمين را بدريد و اندر شتافت

زد از باد بر سرش رومی ستون

فروريخت از ترگ او مغز و خون

به زين پلنگ اندرون جان بداد

ز پيران ويسه بسی کرد ياد

پس از پشت باره درآمد نگون

همه تن پر آهن دهن پر ز خون

ز اسب اندر آمد سبک بيژنا

مر او را بکردار آهرمنا

کمند اندر افگند و بر زين کشيد

نبد کس که تيمار رويين کشيد

برفت از پی سود مايه بباد

هنوز از جوانيش نابوده شاد

بر اسبش بکردار پيلی ببست

گرفت آنگهی پالهنگش بدست

عنان هيون تگاور بتافت

وز آن جايگه سوی بالا شتافت

بچنگ اندرون شير پيکر درفش

ميان ديبه و رنگ خورده بنفش

چنينست کار جهان فريب

پس هر فرازی نهاده نشيب

وز آن جايگه شد بجای نشان

بنزديک آن نامور سرکشان

همی گفت پيروزگر باد شاه

هميشه سر پهلوان با کلاه

جهان پيش شاه جهان بنده باد

هميشه دل پهلوان باد شاد

برون تاخت هفتم ز گردان هجير

يکی نامداری سواری هژير

سپهرم ز خويشان افراسياب

يکی نامور بود با جاه و آب

ابا پور گودرز رزم آزمود

که چون او بلشکر سواری نبود

برفتند هر دو بجای نبرد

برآمد ز آوردگه تيره گرد

بشمشير هر دو برآويختند

همی زآهن آتش فروريختند

هجير دلاور بکردار شير

بروی سپهرم درآمد دلير

بنام جهان آفرين کردگار

ببخت جهاندار با شهريار

يکی تيغ زد بر سر و ترگ اوی

که آمد هم اندر زمان مرگ اوی

درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون

بزاری و خواری دهن پر ز خون

فرود آمد از باره فرخ هجير

مر او را ببست از بر زين چو شير

نشست از بر اسب و آن اسب اوی

گرفته عنان و درآورده روی

برآمد ببالا و کرد آفرين

بران اختر نيک و فرخ زمين

همی زور و بخت از جهاندار ديد

وز آن گردش بخت بيدار ديد

بهشتم ز گردان ناماوران

بشد ساخته زنگه ی شاوران

که همرزمش از تخم او خواست بود

که از جنگ هرگز نه برکاست بود

گرفتند هر دو عمود گران

چو او خواست با زنگه ی شاوران

بگشتند ز اندازه بيرون بجنگ

ز بس کوفتن گشت پيکار تنگ

فروماند اسبان جنگی ز تگ

که گفتی بتنشان نجنبيد رگ

چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت

بکردار آهن بتفسيد دشت

چنان تشنه گشتند کز جای خويش

نجنبيد و ننهاد کس پای پيش

زبان برگشادند يک بادگر

که اکنون ز گرمی بسوزد جگر

ببايد برآسود و دم برزدن

پس آنگه سوی جنگ بازآمدن

برفتند و اسبان جنگی بجای

فراز آوريدند و بستند پای

بسودگی باز برخاستند

بپيکار کينه بياراستند

بکردار آتش ز نيزه سوار

همی گشت بر مرکز کارزار

بدآنگه که زنگه برو دست يافت

سنان سوی او کرد و اندر شتافت

يکی نيزه زد بر کمرگاه اوی

کز اسبش نگون کرد و برزد بروی

چو رعد خروشان يکی ويله کرد

که گفتی بدريد دشت نبرد

فرود آمد از باره شد نزد اوی

بران خاک تفته کشيدش بروی

مر او را بچاره ز روی زمين

نگون اندر افگند بر پشت زين

نشست از بر اسب و بالا گرفت

بترکان چه آمد ز بخت ای شگفت

بران کوه فرخ برآمد ز پست

يکی گرگ پيکر درفشی بدست

بشد پيش ياران و کرد آفرين

ابر شاه و بر پهلوان زمين

برون رفت گرگين نهم کينه خواه

ابا اندريمان ز توران سپاه

جهانديده و کارکرده دو مرد

برفتند و جستند جای نبرد

بنيزه بگشتند و بشکست پست

کمان برگرفتند هر دو بدست

بباريد تير از کمان سران

بروی اندر آورده کرگ اسپران

همی تير باريد همچون تگرگ

بران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ

يکی تير گرگين بزد بر سرش

که بردوخت با ترگ رومی برش

بلرزيد بر زين ز سختی سوار

يکی تير ديگر بزد نامدار

هم آنگاه ترک اندر آمد نگون

ز چشمش برون آمد از درد خون

فرود آمد از باره گرگين چو گرد

سر اندريمان ز تن دور کرد

بفتراک بربست و خود برنشست

نوند سوار نبرده بدست

بران تند بالا برآمد دمان

هميدون ببازو بزه بر کمان

بنيروی يزدان که او بد پناه

بپيروز بخت جهاندار شاه

چو پيروز برگشت مرد از نبرد

درفش دلفروز بر پای کرد

دهم برته با کهرم تيغ زن

دو خونی و هر دو سر انجمن

همی آزمودند هرگونه جنگ

گرفتند پس تيغ هندی بچنگ

درفش همايون بدست اندرون

تو گفتی بجنبد که بيستون

يکايک بپيچيد ازو برته روی

يکی تيغ زد بر سر و ترگ اوی

که تا سينه کهرم بد و نيک گشت

ز دشمن دل برته بی بيم گشت

فرود آمد از اسب و او را ببست

بران زين توزی و خود برنشست

برآمد ببالا چو شرزه پلنگ

خروشان يکی تيغ هندی بچنگ

درفش همايون بدست اندرون

فگنده بران باره کهرم نگون

همی گفت شاهست پيروزگر

هميشه کلاهش بخورشيد بر

چو از روز نه ساعت اندر گذشت

ز ترکان نبد کس بران پهن دشت

کسی را کجا پروراند بناز

برآيد برو روزگار دراز

شبيخون کند گاه شادی بروی

همی خواری و سختی آرد بروی

ز باد اندر آرد دهدمان بدم

همی داد خوانيم و پيدا ستم

بتورانيان بر بد آن جنگ شوم

بوردگه کردن آهنگ شوم

چنان شد که پيران ز توران سپاه

سواری نديد اندر آوردگاه

روان ها گسسته ز تنشان بتيغ

جهان را تو گفتی نيامد دريغ

سپهدار ايران و توران دژم

فراز آمدند اندران کين بهم

همی برنوشتند هر دو زمين

همه دل پر از درد و سر پر ز کين

بوردگاه سواران ز گرد

فروماند خورشيد روز نبرد

بتيغ و بخنجر بگرز و کمند

ز هر گونه ی برنهادند بند

فراز آمد آن گردش ايزدی

از ايران بتوران رسيد آن بدی

ابا خواست يزدانش چاره نماند

کرا کوشش و زور و ياره نماند

نگه کرد پيران که هنگام چيست

بدانست کان گردش ايزديست

وليکن بمردی همی کرد کار

بکوشيد با گردش روزگار

ازان پس کمان برگرفتند و تير

دو سالار لشکر دو هشيار پير

يکی تيرباران گرفتند سخت

چو باد خزان بر جهد بر درخت

نگه کرد گودرز تير خدنگ

که آهن ندارد مر او را نه سنگ

ببر گستوان برزد و بردريد

تگاور بلرزيد و دم درکشيد

بيفتاد و پيران درآمد بزير

بغلتيد زيرش سوار دلير

بدانست کمد زمانه فراز

وزان روز تيره نيابد جواز

ز نيرو بدو نيم شد دست راست

هم آنگه بغلتيد و بر پای خاست

ز گودرز بگريخت و شد سوی کوه

غمی شد ز درد دويدن ستوه

همی شد بران کوهسر بر دوان

کزو بازگردد مگر پهلوان

نگه کرد گودرز و بگريست زار

بترسيد از گردش روزگار

بدانست کش نيست با کس وفا

ميان بسته دارد ز بهر جفا

فغان کرد کای نامور پهلوان

چه بودت که ايدون پياده دوان

بکردار نخچير در پيش من

کجات آن سپاه ای سر انجمن

نيامد ز لشکر ترا يار کس

وزيشان نبينمت فريادرس

کجات آنهمه زور و مردانگی

سليح و دل و گنج و فرزانگی

ستون گوان پشت افراسياب

کنون شاه را تيره گشت آفتاب

زمانه ز تو زود برگاشت روی

بهنگام کينه تو چاره مجوی

چو کارت چنين گشت زنهار خواه

بدان تات زنده برم نزد شاه

ببخشايد از دل همی بر تو بر

که هستس جهان پهلوان سربسر

بدو گفت پيران که اين خود مباد

بفرجام بر من چنين بد مباد

ازين پس مرا زندگانی بود

بزنهار رفتن گمانی بود

خود اندر جهان مرگ را زاد هايم

بدين کار گردن ترا داده ايم

شنيدستم اين داستان از مهان

که هرچند باشی بخرم جهان

سرانجام مرگست زو چاره نيست

بمن بر بدين جای پيغاره نيست

همی گشت گودرز بر گرد کوه

نبودش بدو راه و آمد ستوه

پياده ببود و سپر برگرفت

چو نخچيربانان که اندر گرفت

گرفته سپر پيش و ژوپين بدست

ببالا نهاده سر از جای پست

همی ديد پيران مر او را ز دور

بست از بر سنگ سالار تور

بينداخت خنجر بکردار تير

بيامد ببازوی سالار پير

چو گودرز شد خسته بر دست اوی

ز کينه بخشم اندر آورد روی

بينداخت ژوپين بپيران رسيد

زره بر تنش سربسر بردريد

ز پشت اندر آمد براه جگر

بغريد و آسيمه برگشت سر

برآمدش خون جگر بر دهان

روانش برآمد هم اندر زمان

چو شير ژيان اندر آمد بسر

بناليد با داور دادگر

بران کوه خارا زمانی طپيد

پس از کين و آوردگاه آرميد

زمانه بزهراب دادست چنگ

بدرد دل شير و چرم پلنگ

چنينست خود گردش روزگار

نگيرد همی پند آموزگار

چو گودرز بر شد بران کوهسار

بديدش بر آن گونه افگنده خوار

دريده دل و دست و بر خاک سر

شکسته سليح و گسسته کمر

چنين گفت گودرز کای نره شير

سر پهلوانان و گرد دلير

جهان چون من و چون تو بسيار ديد

نخواهد همی با کسی آرميد

چو گودرز ديدش چنان مرده خوار

بخاک و بخون بر طپيده بزار

فروبرد چنگال و خون برگرفت

بخورد و بيالود روی ای شگفت

ز خون سياوش خروشيد زار

نيايش همی کرد بر کردگار

ز هفتاد خون گرامی پسر

بناليد با داور دادگر

سرش را همی خواست از تن بريد

چنان بدکنش خويشتن را نديد

درفی ببالينش بر پای کرد

سرش را بدان سايه برجای کرد

سوی لشکر خويش بنهاد روی

چکان خون ز بازوش چون آب جوی

همه کينه جويان پرخاشجوی

ز بالا بلشکر نهادند روی

ابا کشتگان بسته بر پشت زين

بريشان سرآورده پرخاش و کين

چو با کينه جويان نبد پهلوان

خروشی برآمد ز پير و جوان

که گودرز بر دست پيران مگر

ز پيری بخون اندر آورد سر

همی زار بگريست لشکر همه

ز ناديدن پهلوان رمه

درفشی پديد آمد از تيره گرد

گرازان و تازان بدشت نبرد

برآمد ز لشکرگه آوای کوس

همی گرد بر آسمان داد بوس

بزرگان بر پهلوان آمدند

پر از خنده و شادمان آمدند

چنين گفت لشکر مگر پهلوان

ازو بازگرديد تيره روان

که پيران يکی شيردل مرد بود

همه ساله جويای آورد بود

چنين ياد کرد آن زمان پهلوان

سپرده بدو گوش پير و جوان

بانگشت بنمود جای نبرد

بگفت آنک با او زمانه چه کرد

برهام فرمود تا برنشست

بوردن او ميان را ببست

بدو گفت او را بزين برببند

بياور چنان تازيان بر نوند

درفش و سليحش چنان هم که هست

بدرع و ميانش مبر هيچ دست

بران گونه چون پهلوان کرد ياد

برون تاخت رهام چون تندباد

کشيد از بر اسب روشن تنش

بخون اندرون غرقه بد جوشنش

چنان هم ببستش بخم کمند

فرود آوريدش ز کوه بلند

درفشش چو از جايگاه نشان

نديدند گردان گردنکشان

همه خواندند آفرين سربسر

ابر پهلوان زمين دربدر

که ای نامور پشت ايران سپاه

پرستنده ی تخت تو باد ماه

فدای سپه کرده ای جان و تن

بپيری زمان روزگار کهن

چنين گفت گودرز با مهتران

که چون رزم ما گشت زين سان گران

مرا در دل آيد که افراسياب

سپه بگذراند بدين روی آب

سپاه وی آسوده از رنج و تاب

بمانده سپاهم چنين در شتاب

وليکن چنين دارم اميد من

که آيد جهاندار خورشيد من

بيفروزد اين رزمگه را بفر

بيارد سپاهی بنو کينه ور

يکی هوشمندی فرستاده ام

بس شاه را پندها داده ام

که گر شاه ترکان بيارد سپاه

نداريم پای اندرين کينه گاه

گمانم چنانست کو با سپاه

بياری بيايد بدين رزمگاه

مر اين کشتگان را برين دشت کين

چنين هم بداريد بر پشت زين

کزين کشتگان جان ما بيغمست

روان سياوش زين خرمست

اگر هم چنين نزد شاه آوريم

شود شاد و زين پايگاه آوريم

که آشوب ترکان و ايرانيان

ازين بد کجا کم شد اندر ميان

همه يکسره خواندند آفرين

که بی تو مبادا زمان و زمين

همه سودمندی ز گفتار تست

خور و ماه روشن بديدار تست

برفتند با کشتگان همچنان

گروی زره را پياده دوان

چو نزديک بنگاه و لشکر شدند

پذيره ی سپهبد سپاه آمدند

بپيش سپه بود گستهم شير

بيامد بر پهلوان دلير

زمين را ببوسيد و کرد آفرين

سپاهت بی آزار گفتا ببين

چنانچون سپردی سپردم بهم

درين بود گودرز با گستهم

که اندر زمان از لب ديده بان

بگوش آمد از کوه زيبد فغان

که از گرد شد دشت چون تيره شب

شگفتی برآمد ز هر سو جلب

خروشيدن کوس با کرنای

بجنباند آن دشت گويی ز جای

يکی تخت پيروزه بر پشت پيل

درفشان بکردار دريای نيل

هوا شد بسان پرند بنفش

ز تابيدن کاويانی درفش

درفشی ببالای سرو سهی

پديد آمد از دور با فرهی

بگردش سواران جوشنوران

زمين شد بنفش از کران تا کران

پس هر درفشی درفشی بپای

چه از اژدها و چه پيکر همای

ارگ همچنين تيزرانی کنند

بيک روز ديگر بدينجا رسند

ز کوه کنابد همان ديده بان

بديد آن شگفتی و آمد دوان

چنين گفت گر چشم من تيره نيست

وز اندوه ديدار من خيره نيست

ز ترکان برآورد ايزد دمار

همه رنجشان سربسر گشت خوار

سپاه اندر آمد ز بالا بپست

خروشان و هر يک درفشی بدست

درفش سپهدار توران نگون

همی بينم از پيش غرقه بخون

همان ده دلاور کز ايدر برفت

ابا گرد پيران بورد تفت

همی بينم از دورشان سرنگون

فگنده بر اسبان و تن پر ز خون

دليران ايران گرازان بهم

رسيدند يکسر بر گستهم

وزان سوی زيبد يکی تير هگرد

پديد آمد و دشت شد لاژورد

ميان سپه کاويانی درفش

بپيش اندرون تيغهای بنفش

درفش شهنشاه با بوق و کوس

پديد آمد و شد زمين آبنوس

برفتند لهاک و فرشيدورد

بدانجا که بد جايگاه نبرد

بديدند کشته بديدار خويش

سپهبد برادر جهاندار خويش

ابا ده سوار آن گزيده سران

ز ترکان دليران جنگاوران

بران ديده برزار و جوشان شدند

ز خون برادر خروشان شدند

همی زار گفتند کای نره شير

سپهدار پيران سوار دلير

چه بايست آن رادی و راستی

چو رفتن ز گيتی چنين خواستی

کنون کام دشمن برآمد همه

ببد بر تو گيتی سرآمد همه

که جويد کنون در جهان کين تو

که گيرد کنون راه و آيين تو

ازين شهر ترکان و افراسياب

بد آمد سرانجامت ای نيک ياب

ببايد بريدن سر خويش پست

بخون غرقه کردن بر و يال و دست

چو اندرز پيران نهادند پيش

نرفتند بر خيره گفتار خويش

ز گودرز چون خواست پيران نبرد

چنين گفت با گرد فرشيدورد

که گر من شوم کشته بر کينه گاه

شما کس مباشيد پيش سپاه

اگر کشته گردم برين دشت کين

شود تنگ بر نامداران زمين

نه از تخمه ی ويسه ماند کسی

که اندر سرش مغز باشد بسی

که بر کينه گه چونک ما را کشند

چو سرهای ما سوی ايران کشند

ز گودرز خواهد سپه زينهار

شما خويشتن را مداريد خوار

همه راه سوی بيابان بريد

مگر کز بد دشمنان جان بريد

بلشکر گه خويش رفتند باز

همه ديده پر خون و دل پر گداز

بدانست لشکر سراسر همه

که شد بی شبان آن گرازان رمه

همه سربسر زار و گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

بنزديک لهاک و فرشيدورد

برفتند با دل پر از باد سرد

که اکنون چه سازيم زين رزمگاه

چو شد پهلوان پشت توران سپاه

چنين گفت هر کس که پيران گرد

جز از نام نيکو ز گيهان نبرد

کرا دل دهد نيز بستن کمر

ز آهن کله برنهادن بسر

چنين گفت لهاک فرشيدورد

که از خواست يزدان کرانه که کرد

چنين راند بر سر ورا روزگار

که بر کينه کشته شود زار و خوار

بشمشير کرده جدا سر ز تن

نيابد همی کشته گور و کفن

بهرجای کشته کشان دشمنش

پر از خون سر و درع و خسته تنش

کنون بودنی بود و پيران گذشت

همه کار و کردار او باد گشت

ستون سپه بود تا زنده بود

بمهر سپه جانش آگنده بود

سپه را ز دشمن نگهدار بود

پسر با برادر برش خوار بود

بدان گيتی افتاد نيک و بدش

همانا که نيک است با ايزدش

بس از لشکر خويش تيمار خورد

ز گودرز پيمان ستد در نبرد

که گر من شوم کشته در کينه گاه

نجويی تو کين زان سپس با سپاه

گذرشان دهی تا بتوران شوند

کمين را نسازی بريشان کمند

ز پيمان نگردند ايرانيان

ازين در کنون نيست بيم زيان

سه کارست پيش آمده ناگزير

همه گوش داريد برنا و پير

اگرتان بزنهار بايد شدن

کنونتان همی رای بايد زدن

وگر بازگشتن بخرگاه خويش

سپردن بنيک و ببد راه خويش

وگر جنگ را گرد کرده عنان

يکايک بخوناب داده سنان

گر ايدون کتان دل گرايد بجنگ

بدين رزمگه کرد بايد درنگ

که پيران ز مهتر سپه خواستست

سپهبد يکی لشکر آراستست

زمان تا زمان لشکر آيد پديد

همی کينه زينشان ببايد کشيد

ز هرگونه رانيم يکسر سخن

جز از خواست يزدان نباشد ز بن

ور ايدون کتان رای شهرست و گاه

همانا که بر ما نگيرند راه

وگرتان بزنهار شاهست رای

ببايد بسيچيد و رفتن ز جای

وگرتان سوی شهر ايران هواست

دل هر کسی بر تنش پادشاست

ز ما دو برادر مداريد چشم

که هرگز نشوييم دل را ز خشم

کزين تخمه ی ويسگان کس نبود

که بند کمر بر ميانش نسود

بر اندرز سالار پيران شويم

ز راه بيابان بتوران شويم

ار ايدونک بر ما بگيرند راه

بکوشيم تا هستمان دستگاه

چو ترکان شنيدند زيشان سخن

يکی نيک پاسخ فگندند بن

که سالار با ده يل نامدار

کشيدند کشته بران گونه خوار

وزان روی کيخسرو آمد پديد

که يارد بدين رزمگاه آرميد

نه اسب و سليح و نه پای و نه پر

نه گنج و نه سالار و نه نامور

نه نيروی جنگ و نه راه گريز

چه با خويشتن کرد بايد ستيز

اگر بازگرديم گودرز و شاه

پس ما برانند پيل و سپاه

رهايی نيابيم يک تن بجان

نه خرگاه بينيم و نه دودمان

بزنهار بر ما کنون عار نيست

سپاهست بسيار و سالار نيست

ازان پس خود از شاه ترکان چه باک

چه افراسياب و چه يک مشت خاک

چو لشکر چنين پاسخ آراستند

دو پرمايه از جای برخاستند

بدانست لهاک و فرشيدورد

کشان نيست هنگام ننگ و نبرد

همی راست گويند لشکر همه

تبه گردد از بی شبانی رمه

بپدرود کردند گرفتند ساز

بيابان گرفتند و راه دراز

درفشی گرفته بدست اندرون

پر از درد دل ديدگان پر ز خون

برفتند با نامور ده سوار

دليران و شايست هی کارزار

بره بر ز ايران سواران بدند

نگهبان آن نامداران بدند

برانگيختند اسب ترکان ز جای

طلايه بيفشارد با جای پای

يکی ناسگاليد هشان جنگ خاست

که از خون زمين گشت با کوه راست

بکشتند ايرانيان هشت مرد

دليران و شيران روز نبرد

وزانجا برفتند هر دو دلير

براه بيابان بکردار شير

ز ترکان جزين دو سرافراز گرد

ز دست طلايه دگر جان نبرد

پس از ديده گه ديده بان کرد غو

که ای سرفرازان و گردان نو

ازين لشکر ترک دو نامدار

برون رفت با نامور ده سوار

چنان با طلايه برآويختند

که با خاک خون را برآميختند

تنی هشت کشتند ايرانيان

دو تن تيز رفتند بسته ميان

چو بشنيد گودرز گفت آن دو مرد

بود گرد لهاک و فرشيدورد

برفتند با گردان افراختن

شکسته نشدشان دل از تاختن

گر ايشان از اينجا به توران شوند

بر اين لشکر آيد همانا گزند

هم اندر زمان گفت با سرکشان

که ای نامداران دشمن کشان

که جويد کنون نام نزديک شاه

بپوشد سرش را برومی کلاه

همه مانده بودند ايرانيان

شده سست و سوده ز آهن ميان

ندادند پاسخ جز از گستهم

که بود اندر آورد شير دژم

بسالار گفت ای سرافراز شاه

چو رفتی بورد توران سپاه

سپردی مرا کوس و پرده سرای

بپيش سپه برببودن بپای

دليران همه نام جستند و ننگ

مرا بهره نمد بهنگام جنگ

کنون من بدين کار نام آورم

شومشان يکايک بدام آورم

بخنديد گودرز و زو شاد شد

رخش تازه شد وز غم آزاد شد

بدو گفت ني کاختری تو ز هور

که شيری و بدخواه تو همچو گور

برو کفريننده يار تو باد

چو لهاک سيصد شکار تو باد

بپوشيد گستهم درع نبرد

ز گردان کرا ديد پدرود کرد

برون رفت وز لشکر خويش تفت

بجنگ دو ترک سرافراز رفت

همی گفت لشکر همه سربسر

که گستهم را زين بد آيد بسر

يکی لشکر از نزد افراسياب

همی رفت برسان کشتی برآب

بياری همه جنگجو آمدند

چو نزديک دشت دغو آمدند

خبر شد بديشان که پيران گذشت

نبرد دليران دگرگونه گشت

همه بازگشتند يکسر ز راه

خروشان برفتند نزديک شاه

چو بشنيد بيژن که گستهم رفت

ز لشکر بورد لهاک تفت

گمانی چنان برد بيژن که او

چو تنگ اندر آيد بدشت دغو

نبايد که لهاک و فرشيدورد

برآرند ازو خاک روز نبرد

نشست از بر ديزه ی راه جوی

بنزديک گودرز بنهاد روی

چو چشمش بروی نيا برفتاد

خروشيد و چندی سخن کرد ياد

نه خوب آيد ای پهلوان از خرد

که هر نامداری که فرمان برد

مر او را بخيره بکشتن دهی

بهانه بچرخ فلک برنهی

دو تن نامداران توران سپاه

برفتند زين سان دلاور براه

ز هومان و پيران دلاورترند

بگوهر بزرگان آن کشورند

کنون گستهم شد بجنگ دو تن

نبايد که آيد برو برشکن

همه کام ما بازگردد بدرد

چو کم گردد از لشکر آن رادمرد

چو بشنيد گودرز گفتار اوی

کشيدن بدان کار تيمار اوی

پس انديشه کرد اندران يک زمان

هم از بد که می برد بيژن گمان

بگردان چنين گفت سالار شاه

که هر کس که جويد همی نام و گاه

پس گستهم رفت بايد دمان

مر او را بدن يار با بدگمان

ندادند پاسخ کس از انجمن

نه غمخواره بد کس نه آسوده تن

بگودرز پس گفت بيژن که کس

جز من نباشدش فريادرس

که آيد ز گردان بدين کار پيش

بسيری نيامد کس از جان خويش

مرا رفت بايد که از کار اوی

دلم پر ز درد است و پر آب روی

بدو گفت گودرز کای شيرمرد

نه گرم آزموده ز گيتی نه سرد

نبينی که ماييم پيروزگر

بدين کار مشتاب تند ای پسر

بريشان بود گستهم چيره بخت

وزيشان ستاند سرو تاج و تخت

بمان تا کنون از پس گستهم

سواری فرستم چو شير دژم

که با او بود يارگاه نبرد

سر دشمنان اندر آرد بگرد

بدو گفت بيژن که ای پهلوان

خردمند و بيدار و روشن روان

کنون يار بايد که زندست مرد

نه آنگه کجا زو برآرند گرد

چو گستهم شد کشته در کارزار

سرآمد برو روز و برگشت کار

کجا سود دارد مر او را سپاه

کنون دار گر داشت خواهی نگاه

بفرمای تا من ز تيمار اوی

ببندم کمر تنگ بر کار اوی

ور ايدونک گويی مرو من سرم

ببرم بدين آبگون خنجرم

که من زندگانی پس از مرگ اوی

نخواهم که باشد بهانه مجوی

بدو گفت گودرز بشتاب پيش

اگر نيست مهر تو بر جان خويش

نيابی همی سيری از کارزار

کمر بند و ببسيچ و سر بر مخار

نسوزد همانا دلت بر پدر

که هزمان مر او را بسوزی جگر

چو بشنيد بيژن فرو برد سر

زمين را ببوسيد و آمد بدر

برآرم همی گفت از کوه خاک

بدين جنگ جستن مرا زو چه باک

کمر بست و برساخت مر جنگ را

بزين اندر آورد شبرنگ را

بگيو آگهی شد که بيژن چو گرد

کمر بست بر جنگ فرشيدورد

پس گستهم تازيان شد براه

بجنگ سواران توران سپاه

هم اندر زمان گيو برجست زود

نشست از بر تازی اسبی چو دود

بيامد بره بر چو او را بديد

به تندی عنانش بيکسو کشيد

بدو گفت چندين زدم داستان

نخواهی همی بود همداستان

که باشم بتو شادمان يک زمان

کجا رفت خواهی بدين سان دمان

بهر کار درد دلم را مجوی

بپيران سر از من چه بايد بگوی

جز از تو بگيتيم فرزند نيست

روانم بدرد تو خرسند نيست

بدی ده شبان روز بر پشت زين

کشيده ببدخواه بر تيغ کين

بسودی بخفتان و خود اندرون

نخواهی همی سير گشتن ز خون

چو نيکی دهش بخت پيروز داد

ببايد نشستن برام و شاد

بپيش زمانه چه تازی سرت

بس ايمن شدستی بدين خنجرت

کسی کو بجويد سرانجام خويش

نجويد ز گيتی چنين کام خويش

تو چندين بگرد زمانه مپوی

که او خود سوی ما نهادست روی

ز بهر مرا زين سخن بازگرد

نشايد که دارای دل من بدرد

بدو گفت بيژن که ای پر خرد

جزين بر تو مردم گمانی برد

که کار گذشته بياری بياد

نپيچی بخيره همی سر زداد

بدان ای پدر کين سخن داد نيست

مگر جنگ لاون ترا ياد نيست

که با من چه کرد اندران گستهم

غم و شادمانيش با من بهم

ورايدون کجا گردش ايزدی

فرازآورد روزگار بدی

نبشته نگردد بپرهيز باز

نبايد کشيد اين سخن را دراز

ز پيکار سر بر مگردان که من

فدی کرده دارم بدين کار تن

بدو گفت گيو ار بگردی تو باز

همان خوبتر کين نشيب و فراز

تو بی من مپويی بروز نبرد

منت يار باشم بهر کارکرد

بدو گفت بيژن که اين خود مباد

که از نامداران خسرونژاد

سه گرد از پی بيم خورده دو تور

بتازند پويان بدين راه دور

بجان و سر شاه روشن روان

بجان نيا نامور پهلوان

بکين سياوش کزين رزمگاه

تو برگردی و من بپويم براه

نخواهم برين کار فرمانت کرد

که گويی مرا بازگرد از نبرد

چو بشنيد گيو اين سخن بازگشت

برو آفرين کرد و اندر گذشت

که پيروز بادی و شاد آمدی

مبيناد چشم تو هرگز بدی

همی تاخت بيژن پس گستهم

که نايد بروبر ز توران ستم

چو از دور لهاک و فرشيدورد

گذشتند پويان ز دشت نبرد

بيک ساعت از هفت فرسنگ راه

برفتند ايمن ز ايران سپاه

يکی بيشه ديدند و آب روان

بدو اندرون سايه ی کاروان

ببيشه درون مرغ و نخچير و شير

درخت از بر و سبزه و آب زير

بنخچير کردن فرود آمدند

وزان تشنگی سوی رود آمدند

چو آب اندر آمد ببايست نان

باندوه و شادی نبندد دهان

بگشتند بر گرد آن مرغزار

فگندند بسيار مايه شکار

برافروختند آتش و زان کباب

بخوردند و کردند سر سوی خواب

چو بد روزگار دليران دژم

کجا خواب سازد بريشان ستم

فرو خفت لهاک و فرشيدورد

بسر بر همی پاسبانيش کرد

برآمد چو شب تيره شد ماهتاب

دو غمگين سر اندر نهاده بخواب

رسيد اندران جايگه گستهم

که بودند ياران توران بهم

نوند اسب او بوی اسبان شنيد

خروشی برآورد و اندر دميد

سبک اسب لهاک هم زين نشان

خروشی برآورد چون بيهشان

دمان سوی لهاک فرشيد ورد

ز خواب خوش آمدش بيدار کرد

بدو گفت برخيز زين خواب خوش

بمردی سر بخت خود را بکش

که دانا زد اين داستان بزرگ

که شيری که بگريزد از چنگ گرگ

نبايد که گرگ از پسش در کشد

که او را همان بخت خود برکشد

چه مايه بپيوند و چندی شتافت

کس از روز بد هم رهايی نيافت

هلا زود بشتاب کمد سپاه

از ايران و بر ما گرفتند راه

نشستند بر باره هر دو سوار

کشيدند پويان ازان مرغزار

ز بيشه ببالا نهادند روی

دو خونی دلاور دو پرخاشجوی

بهامون کشيدند هر دو سوار

پرانديشه تا چون بسيچند کار

پديد آمد از دور پس گستهم

نديدند با او سواری بهم

دليران چو سر را برافراختند

مر او را چو ديدند بشناختند

گرفتند يک بادگر گفت و گوی

که يک تن سوی ما نهادست روی

نيابد رهايی ز ما گستهم

مگر بخت بد کرد خواهد ستم

جز از گستهم نيست کامد بجنگ

درفش دليران گرفته بچنگ

گريزان ببايد شد از پيش اوی

مگر کاندر آرد بدين دشت روی

وز آنجا بهامون نهادند روی

پس اندر دمان گستهم کينه جوی

بيامد چو نزديک ايشان رسيد

چو شير ژيان نعره ای برکشيد

بريشان بباريد تير خدنگ

چو فرشيدورد اندر آمد بجنگ

يکی تير زد بر سرش گستهم

که با خون برآميخت مغزش بهم

نگون گشت و هم در زمان جان بداد

شد آن نامور گرد ويسه نژاد

چو لهاک روی برادر بديد

بدانست کز کارزار آرميد

بلرزيد وز درد او خيره شد

جهان پيش چشم اندرش تيره شد

ز روشن روانش بسيری رسيد

کمان را بزه کرد و اندر کشيد

شدند آن زمان خسته هر دو سوار

بشمشير برساختند کارزار

يکايک برو گستهم دست يافت

ز کينه چنان خسته اندر شتافت

بگردنش بر زد يکی تيغ تيز

برآورد ناگاه زو رستخيز

سرش زير پای اندر آمد چو گوی

که آيد همی زخم چوگان بروی

چنينست کردار گردان سپهر

ببرد ز پرورد هی خويش مهر

چو سر جوييش پای يابی نخست

وگر پای جويی سرش پيش تست

بزين بر چنان خسته بد گستهم

که بگسست خواهد تو گفتی ز هم

بيامد خميده بزين اندرون

همی راند اسب و همی ريخت خون

و زآنجا سوی چشمه ساری رسيد

هم آب روان ديد و هم سايه ديد

فرود آمد و اسب را بر درخت

ببست و بب اندر آمد ز بخت

بخورد آب بسيار و کرد آفرين

ببستش تو گفتی سراسر زمين

بپيچيد و غلتيد بر تيره خاک

سراسر همه تن بشمشير چاک

همی گفت کای روشن کردگار

پديد آر زان لشکر نامدار

بدلسوزگی بيژن گيو را

وگرنه دلاور يکی نيو را

که گر مرده گر زنده زين جايگاه

برد مر مرا سوی ايران سپاه

سر نامداران توران سپاه

ببرد برد پيش بيدار شاه

بدان تا بداند که من جز بنام

نمردم بگيتی همينست کام

همه شب بناليد تا روز پاک

پر از درد چون مار پيچان بخاک

چو گيتی ز خورشيد شد روشنا

بيامد بدانجايگه بيژنا

همی گشت بر گرد آن مرغزار

که يابد نشانی ز گم بوده يار

پديد آمد از دور اسب سمند

بدان مرغزار اندرون چون نوند

چمان و چران چون پلنگان بکام

نگون گشته زين و گسسته لگام

همه آلت زين برو بر نگون

رکيب و کمند و جنا پر ز خون

چو بيژن بديد آن ازو رفت هوش

برآورد چو شير شرزه خروش

همی گفت که ای مهربان نيک يار

کجايی فگنده در اين مرغزار

که پشتم شکستی و خستی دلم

کنون جان شيرين ز تن بگسلم

بشد بر پی اسب بر چشمه سار

مر او را بديد اندران مزغزار

همه جوشن ترگ پر خاک و خون

فتاده بدان خستگی سرنگون

فروجست بيژن ز شبرنگ زود

گرفتش بغوش در تنگ زود

برون کرد رومی قبا از برش

برهنه شد از ترگ خسته سرش

ز بس خون دويدن تنش بود زرد

دلش پر ز تيمار و جان پر ز درد

بران خستگيهاش بنهاد روی

همی بود زاری کنان پيش اوی

همی گفت کای نيک دل يار من

تو رفتی و اين بود پيکار من

شتابم کنون بيش بايست کرد

رسيدن بر تو بجای نبرد

مگر بودمی گاه سختيت يار

چو با اهرمن ساختی کارزار

کنون کام دشمن همه راست کرد

برآنرد سر هرچ می خواست کرد

بگفت اين سخن بيژن و گستهم

بجنبيد و برزد يکی تيز دم

ببيژن چنين گفت کای نيک خواه

مکن خويشتن پيش من در تباه

مرا درد تو بتر از مرگ خويش

بنه بر سر خسته بر ترگ خويش

يکی چاره کن تا ازين جايگاه

توانی رسانيدنم نزد شاه

مرا باد چندان همی روزگار

که بينم يکی چهر هی شهريار

ازان پس چو مرگ آيدم باک نيست

مرا خود نهالی بجز خاک نيست

نمردست هرکس که با کام خويش

بميرد بيابد سرانجام خويش

و ديگر دو بد خواه با ترس و باک

که بر دست من کرد يزدان هلاک

مگرشان بزين بر توانی کشيد

وگرنه سرانشان ز تنها بريد

سليح و سر نامبردارشان

ببر تا بدانند پيکارشان

کنی نزد شاه جهاندار ياد

که من سر بخيره ندادم بباد

بسودم بهر جای بابخت جنگ

گه ی نام جستن نمردم بننگ

ببيژن نمود آنگهی هر دو تور

که بودند کشته فگنده بدور

بگفت اين و سستی گرفتش روان

همی بود بيژن بسر بر نوان

وز آن جايگه اسب او بيدرنگ

بياورد و بگشاد از باره تنگ

نمد زين بزير تن خفته مرد

بيفگند و ناليد چندی بدرد

همه دامن قرطه را کرد چاک

ابر خستگيهاش بر بست پاک

وز آن جايگه سوی بالا دوان

بيامد ز غم تيره کرده روان

سواران ترکان پراگنده ديد

که آمد ز راه بيابان پديد

ز بالا چو برق اندر آمد بشيب

دل از مردن گستهم با نهيب

ازان بيم ديده سواران دو تن

بشمشيرکم کرد زان انجمن

ز فتراک بگشاد زان پس کمند

ز ترکان يکی را بگردن فگند

ز اسب اندر آورد و زنهار داد

بدان کار با خويشتن يار داد

وز آنجا بيامد بکردار گرد

دمان سوی لهاک و فرشيدورد

بديد آن سران سپه را نگون

فگنده بران خاک غرقه بخون

بسرشان بر اسبان جنگی بپای

چراگاه سازيد و جای چرای

چو بيژن چنان ديد کرد آفرين

ابر گستهم کو سرآورد کين

بفرمود تا ترک زنهار خواه

بزين برکشيد آن سران را ز راه

ببستندشان دست و پای و ميان

کشيدند بر پشت زين کيان

وزآنجا سوی گستهم تازيان

بيامد بسان پلنگ ژيان

فرود آمد از اسب و او را چو باد

بی آزار نرم از بر زين نهاد

بدان ترک فرمود تا برنشست

بغوش او اندر آورد دست

سمند نوندش همی راند نرم

بروبر همی آفرين خواند گرم

مرگ زنده او را بر شهريار

تواند رسانيدن از کارزار

همی راند بيژن پر از درد و غم

روانش پر از انده گستهم

چو از روزنه ساعت اندر گذشت

خور از گنبد چرخ گردان بگشت

جهاندار خسرو بنزد سپاه

بيامد بدان دشت آوردگاه

پذيره شدندش سراسر سران

همه نامداران و جنگاوران

برو خواندند آفرين بخردان

که ای شهريار و سر موبدان

چنان هم همی بود بر اسب شاه

بدان تا ببينند رويش سپاه

بريشان همی خواند شاه آفرين

که آباد بادا بگردان زمين

بيين پس پشت لشکر چو کوه

همی رفت گودرز با آن گروه

سر کشتگانرا فگنده نگون

سليح و تن و جامه هاشان بخون

همان ده مبارز کز آوردگاه

بياورده بودند گردان شاه

پس لشکر اندر همی راندند

ابر شهريار آفرين خواندند

چو گودرز نزديک خسرو رسيد

پياده شد از دور کو را بديد

ستايش کنان پهلوان سپاه

بيامد بغلتيد در پيش شاه

همه کشتگانرا بخسرو نمود

بگفتش که همرزم هر کس که بود

گروی زره را بياودر گيو

دمان با سپهدار پيران نيو

ز اسب اندر آمد سبک شهريار

نيايش همی کرد برکردگار

ز يزدان سپاس و بدويم پناه

که او داد پيروزی و دستگاه

ز دادار بر پهلوان آفرين

همی خواند و بر لشکرش همچنين

که ای نامداران فرخنده پی

شما آتش و دشمنان خشک نی

سپهدار گودرز با دودمان

ز بهر دل من چو آتش دمان

همه جان و تنها فدا کرد هاند

دم از شهر توران برآورده اند

کنون گنج و شاهی مرا با شماست

ندارم دريغ از شما دست راست

ازان پس بدان کشتگان بنگريد

چو روی سپهدار پيران بديد

فروريخت آب از دو ديده بدرد

که کردار نيکی همی ياد کرد

بپيرانش بر دل ازان سان بسوخت

تو گفتی بدلش آتشی برفروخت

يکی داستان زد پس از مرگ اوی

بخون دو ديده بيالود روی

که بخت بدست اژدهای دژم

بدام آورد شير شرزه بدم

بمردی نيابد کسی زو رها

چنين آمد اين تيزچنگ اژدها

کشيدی همه ساله تيمار من

ميان بسته بودی بپيکار من

ز خون سياوش پر از درد بود

بدانگه کسی را نيازرد بود

چنان مهربان بود دژخيم شد

وزو شهر ايران پر از بيم شد

مر او را ببرد اهرمن دل ز جای

دگرگونه پيش اندر آورد پای

فراوان همی خيره دادمش پند

نيامدش گفتار من سودمند

از افراسيابش نه برگشت سر

کنون شهريارش چنين داد بر

مکافات او ما جز اين خواستيم

همی گاه و ديهيمش آراستيم

از انديشه ی ما سخن درگذشت

فلک بر سرش بر دگرگونه گشت

بدل بر جفاکرد بر جای مهر

بدين سر دگرگونه بنمود چهر

کنون پند گودرز و فرمان من

بيفگند گفتار و پيمان من

تبه کرد مهر دل پاک را

بزهر اندر آميخت ترياک را

که آمد بجنگ شما با سپاه

که چندان شد از شهر ايران تباه

ز توران بسيچيد و آمد دمان

که ژوپين گودرز بودش زمان

پسر با برادر کلاه و کمر

سليح و سپاه و همه بوم و بر

بداد از پی مهر افراسياب

زمانه برو کرد چندين شتاب

بفرمود تا مشک و کافور ناب

بعنبر برآميخته با گلاب

تنش را بيالود زان سربسر

بکافور و مشکش بياگند سر

بديبار رومی تن پاک اوی

بپوشيد آن جان ناپاک اوی

يکی دخمه فرمود خسرو بمهر

بر آورده سر تا بگردان سپهر

نهاد اندرو تختهای گران

چنانچون بود در خور مهتران

نهادند مر پهلوان را بگاه

کمر بر ميان و بسر برکلاه

چنينست کردار اين پر فريب

چه مايه فرازست و چندی نشيب

خردمند را دل ز کردار اوی

بماند همی خيره از کار اوی

ازان پس گروی زره را بديد

يکی باد سرد از جگر برکشيد

نگه کرد خسرو بدان زشت روی

چو ديوی بسر بر فروهشته موی

همی گفت کای کردگار جهان

تو دانی همی آشکار و نهان

همانا که کاوس بد کرده بود

بپاداش ازو زهر و کين آزمود

که ديوی چنين بر سياوش گماشت

ندانم جزين کينه بر دل چه داشت

وليکن بپيروزی يک خدای

جهاندار نيکی ده و رهنمای

که خون سياوش ز افراسياب

بخواهم بدين کينه گيرم شتاب

گروی زره را گره تا گره

بفرمود تا برکشيدند زه

چو بندش جداشد سرش را ز بند

بريدند همچون سر گوسفند

بفرمود او را فگندن به آب

بگفتا چنين بينم افراسياب

ببد شاه چندی بران رزمگاه

بدان تا کند سازکار سپاه

دهد پادشاهی کرا در خورست

کسی کز در خلعت و افسرست

بگودرز داد آن زمان اصفهان

کلاه بزرگی و تخت مهان

باندازه اندر خور کارشان

بياراست خلعت سزاوارشان

از آنها که بودند مانده بجای

که پيرانشان بد سرو کد خدای

فرستاده آمد بنزديک شاه

خردمند مردی ز توران سپاه

که ما شاه را بنده و چاکريم

زمين جز بفرمان او نسپريم

کس از خواست يزدان نيابد رها

اگر چه شود در دم اژدها

جهاندار داند که ما خود کييم

ميان تنگ بسته ز بهر چييم

نبدمان بکار سياوش گناه

ببرد اهرمن شاه را دل ز راه

که توران ز ايران همه پر غمست

زن و کودک خرد در ماتمست

نه بر آرزو کينه خواه آمديم

ز بهر بر و بوم و گاه آمديم

ازين جنگ ما را بد آمد بسر

پسر بی پدر شد پدر بی پسر

بجان گر دهد شاهمان زينهار

ببنديم پيشش ميان بنده وار

بدين لشکر اندر بس مهترست

کجا بندگی شاه را در خورست

گنهکار اوييم و او پادشاست

ازو هرچ آيد بما بر رواست

سران سربسر نزد شاه آوريم

بسی پوزش اندر گناه آوريم

گر از ما بدلش اندرون کين بود

بريدن سر دشمن آيين بود

ور ايدونک بخشايش آرد رواست

همان کرد بايد که او را هواست

چو بشنيد گفتار ايشان بدرد

ببخشودشان شاه آزاد مرد

بفرمود تا پيش او آمدند

بران آرزو چاره جو آمدند

همه بر نهادند سر بر زمين

پر از خون دل و ديده پر آب کين

سپهبد سوی آسمان کرد سر

که ای دادگر داور چار هگر

همان لشکرست اين که سر پر ز کين

همی خاک جستند ز ايران زمين

چنين کردشان ايزد دادگر

نه رای و نه دانش نه پای و نه پر

بدو دست يازم که او يار بس

ز گيتی نخواهيم فريادرس

بدين داستان زد يکی نيک رای

که از کين بزين اندر آورد پای

که اين باره رخشنده تخت منست

کنون کار بيدار بخت منست

بدين کينه گر تخت و تاج آوريم

و گر رسم تابوت ساج آوريم

و گرنه بچنگ پلنگ اندرم

خور کرگسانست مغز سرم

کنون بر شما گشت کردار بد

شناسد هر آنکس که دارد خرد

نيم من بخون شما شسته چنگ

که گيرم چنين کار دشوار تنگ

همه يکسره در پناه منيد

و گر چند بدخواه گاه منيد

هر آنکس که خواهد نباشد رواست

بدين گفته افزايش آمد نه کاست

هر آنکس که خواهد سوی شاه خويش

گذارد نگيرم برو راه پيش

ز کمی و بيشی و از رنج و آز

بنيروی يزدان شدم بی نياز

چو ترکان شنيدند گفتار شاه

ز سر بر گرفتند يکسر کلاه

بپيروزی شاه خستو شدند

پلنگان جنگی چو آهو شدند

بفرمود شاه جهان تا سليح

بيارند تيغ و سنان و رميح

ز بر گستوان و ز رومی کلاه

يکی توده کردند نزديک شاه

بگرد اندرش سرخ و زرد و بنفش

زدند آن سرافراز ترکان درفش

بخوردند سوگندهای گران

که تا زنده ايم از کران تا کران

همه شاه را چاکر و بند هايم

همه دل بمهر وی آگند هايم

چو اين کرده بودند بيدار شاه

ببخشيد يکسر همه بر سپاه

ز همشان پس آنگه پراگنده کرد

همه بومش از مردم آگنده کرد

ازان پس خروش آمد از ديد هگاه

که گرد سواران برآمد ز راه

سه اسب و دو کشته برو بسته زار

همی بينم از دور با يک سوار

همه نامداران ايران سپاه

نهادند چشم از شگفتی براه

که تا کيست از مرز توران زمين

که يارد گذشتن برين دشت کين

هم اندر زمان بيژن آمد دمان

ببازو بزه بر فگنده کمان

بر اسبان چو لهاک و فرشيدورد

فگنده نگونسار پرخون و گرد

بر اسبی دگر بر پر از درد و غم

بغوش ترک اندرون گستهم

چو بيژن بنزديک خسرو رسيد

سر تاج و تخت بلندش بديد

ببوسيد و بر خاک بنهاد روی

بشد شاد خسرو بديدار اوی

بپرسيد و گفتش که ای شير مرد

کجا رفته بودی ز دشت نبرد

ز گستهم بيژن سخن ياد کرد

ز لهاک وز گرد فرشيدورد

وزان خسته و زاری گستهم

ز جنگ سواران وز بيش و کم

کنون آرزو گستهم را يکيست

که آن کار بر شاه دشوار نيست

بديدار شاه آمدستش هوا

وزان پس اگر ميرد او را روا

بفرمود پس شاه آزرم جوی

که بردند گستهم را پيش اوی

چنان نيک دل شد ازو شهريار

که از گريه مژگانش آمد ببار

چنان بد ز بس خستگی گستهم

که گفتی همی برنيامدش دم

يکی بوی مهر شهنشاه يافت

بپيچيد و ديده سوی او شتافت

بباريد از ديدگان آب مهر

سپهبد پر از آب و خون کرد چهر

بزرگان برو زار و گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

دريغ آمد او را سپهبد بمرگ

که سندان کين بد سرش زير ترگ

ز هوشنگ و طهمورث و جمشيد

يکی مهره بد خستگان را اميد

رسيده بميراث نزديک شاه

ببازوش برداشتی سال و ماه

چو مهر دلش گستهم را بخواست

گشاد آن گرانمايه از دست راست

ابر بازوی گستهم برببست

بماليد بر خستگيهاش دست

پزشکان که از روم و ز هند وچين

چه از شهر يونان و ايران زمين

ببالين گستهمشان بر نشاند

ز هر گونه افسون بر و بر بخواند

وز آنجا بيامد بجای نماز

بسی با جهان آفرين گفت راز

دو هفته برآمد بران خسته مرد

سر آمد همه رنج و سختی و درد

بر اسبش ببردند نزديک شاه

چو شاه اندرو کرد لختی نگاه

بايرانيان گفت کز کردگار

بود هر کسی شاد و به روزگار

وليکن شگفتست اين کار من

بدين راستی بر شده يار من

بپيروزی اندر غم گستهم

نکرد اين دل شادمان را دژم

بخواند آن زمان بيژن گيو را

بدو داد دست گو نيو را

که تو نيک بختی و يزدان شناس

مدار از تن خويش هرگز هراس

همه مهر پروردگارست و بس

ندانم بگيتی جز او هيچ کس

که اويست جاويد فريادرس

بسختی نگيرد جز او دست کس

اگر زنده گردد تن مرده مرد

جهاندار گستهم را زنده کرد

بدآنگه بدو گفت تيمار دار

چو بيژن نبيند کس از روزگار

کزو رنج بر مهر بگزيده ای

ستايش بدين گونه بشنيده ای

بزيبد ببد شاه يک هفته نيز

درم داد و دينار و هر گونه چيز

فرستاد هر سو فرستادگان

بنزد بزرگان و آزادگان

چو از جنگ پيران شدی بی نياز

يکی رزم کيخسرو اکنون بساز

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: