052/03- داستان بوزرجمهر

شاهنامه » داستان بوزرجمهر

داستان بوزرجمهر

نگر خواب را بيهده نشمری

يکی بهره دانی ز پيغمبری

به ويژه که شاه جهان بيندش

روان درخشنده بگزيندش

ستاره زند رای با چرخ و ماه

سخنها پراگنده کرده به راه

روانهای روشن ببيند به خواب

همه بودنيها چوآتش برآب

شبی خفته بد شاه نوشين روان

خردمند و بيدار و دولت جوان

چنان ديد درخواب کز پيش تخت

برستی يکی خسروانی درخت

شهنشاه را دل بياراستی

می و رود و رامشگران خواستی

بر او بران گاه آرام و ناز

نشستی يکی تيزدندان گراز

چو بنشست می خوردن آراستی

وزان جام نوشين روان خواستی

چوخورشيد برزد سر از برج گاو

ز هر سو برآمد خروش چگاو

نشست از بر تخت کسری دژم

ازان ديده گشته دلش پر ز غم

گزارنده ی خواب را خواندند

ردان را ابر گاه بنشاندند

بگفت آن کجا ديد در خواب شاه

بدان موبدان نماينده راه

گزارنده ی خواب پاسخ نداد

کزان دانش او را نبد هيچ ياد

به نادانی آنکس که خستو شود

ز فام نکوهنده يک سو شود

ز داننده چون شاه پاسخ نيافت

پرانديشه دل را سوی چاره تافت

فرستاد بر هر سويی مهتری

که تا باز جويد ز هر کشوری

يکی بدره با هر يکی يار کرد

به برگشتن اميد بسيار کرد

به هر بدره ای بد درم ده هزار

بدان تاکند در جهان خواستار

گزارنده خواب دانا کسی

به هر دانشی راه جسته بسی

که بگزارد اين خواب شاه جهان

نهفته بر آرد ز بند نهان

يکی بدره آگنده او را دهند

سپاسی به شاه جهان برنهند

به هر سو بشد موبدی کاردان

سواری هشيوار بسيار دان

يکی از ردان نامش آزادسرو

ز درگاه کسری بيامد به مرو

بيامد همه گرد مرو او بجست

يکی موبدی ديد بازند و است

همی کودکان را بياموخت زند

به تندی و خشم و ببانگ بلند

يکی کودکی مهتر ايدر برش

پژوهنده زند وا ستا سرش

همی خواندنديش بوزرجمهر

نهاده بران دفتر از مهر چهر

عنانرا بپيچيد موبد ز راه

بيامد بپرسيد زو خواب شاه

نويسنده گفت اين نه کارمنست

زهر دانشی زند يارمنست

ز موبد چو بشنيد بوزرجمهر

بدو داد گوش و بر افروخت چهر

باستاد گفت اين شکارمنست

گزاريدن خواب کارمنست

يکی بانگ برزد برو مرد است

که تو دفتر خويش کردی درست

فرستاده گفت ای خردمند مرد

مگر داند او گرد دانا مگرد

غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد

بگوی آنچ داری بدو گفت ياد

نگويم من اين گفت جز پيش شاه

بدانگه که بنشاندم پيش گاه

بدادش فرستاده اسب و درم

دگر هرچ بايستش از بيش و کم

برفتند هر دو برابر ز مرو

خرامان چو زير گل اندر تذرو

چنان هم گرازان و گويان ز شاه

ز فرمان وز فر وز تاج و گاه

رسيدند جايی کجا آب بود

چو هنگامه خوردن و خواب بود

به زير درختی فرود آمدند

چوچيزی بخوردند و دم بر زدند

بخفت اندران سايه بوزرجمهر

يکی چادر اندرکشيده به چهر

هنوز اين گرانمايه بيدار بود

که با او به راه اندرون يار بود

نگه کرد و پيسه يکی مار ديد

که آن چادر از خفته اندر کشيد

ز سر تا به پايش ببوييد سخت

شد ازپيش اونرم سوی درخت

چو مار سيه بر سر دار شد

سر کودک از خواب بيدار شد

چو آن اژدها شورش او شنيد

بران شاخ باريک شد ناپديد

فرستاده اندر شگفتی بماند

فراوان برو نام يزدان بخواند

به دل گفت کين کودک هوشمند

بجايی رسد در بزرگی بلند

وزان بيشه پويان به راه آمدند

خرامان به نزديک شاه آمدند

فرستاده از پيش کودک برفت

برتخت کسری خراميد تفت

بدو گفت کای شاه نوشين روان

تويی خفته بيدار و دولت جوان

برفتم ز درگاه شاها به مرو

بگشتم چو اندر گلستان تذرو

ز فرهنگيان کودکی يافتم

بياوردم و تيز بشتافتم

بگفت آن سخن کزلب او شنيد

ز مار سياه آن شگفتی که ديد

جهاندار کسری ورا پيش خواند

وزان خواب چندی سخنها براند

چوبشنيد دانا ز نوشين روان

سرش پرسخن گشت و گويا زبان

چنين داد پاسخ که در خان تو

ميان بتان شبستان تو

يکی مرد برناست کز خويشتن

به آرايش جامه کردست زن

ز بيگانه پردخته کن جايگاه

برين رای ما تا نيابند راه

بفرمای تا پيش تو بگذرند

پی خويشتن بر زمين بسپرند

بپرسيم زان ناسزای دلير

که چون اندر آمد به بالين شير

ز بيگانه ايوانش پردخت کرد

درکاخ شاهنشهی سخت کرد

بتان شبستان آن شهريار

برفتند پر بوی و رنگ و نگار

سمن بوی خوبان با ناز و شرم

همه پيش کسری برفتند نرم

نديدند ازين سان کسی در ميان

برآشفت کسری چو شير ژيان

گزارنده گفت اين نه اندر خورست

غلامی ميان زنان اندرست

شمن گفت رفتن بافزون کنيد

رخ از چادر شرم بيرون کنيد

دگر باره بر پيش بگذاشتند

همه خواب را خيره پنداشتند

غلامی پديد آمد اندر ميان

به بالای سرو و بچهر کيان

تنش لرز لرزان به کردار بيد

دل از جان شيرين شده نا اميد

کنيزک بدان حجره هفتاد بود

که هر يک به تن سرو آزاد بود

يکی دختری مهتر چاج بود

به بالای سرو و ببر عاج بود

غلامی سمن پيکر و مشک بوی

به خان پدر مهربان بد بدوی

بسان يکی بنده در پيش اوی

به هر جا که رفتی بدی خويش اوی

بپرسيد ز و گفت کين مرد کيست

کسی کو چنين بنده پرورد کيست

چنين برگزيدی دلير و جوان

ميان شبستان نوشين روان

چنين گفت زن کين ز من کهترست

جوانست و با من ز يک مادرست

چنين جامه پوشيد کز شرم شاه

نيارست کردن به رويش نگاه

برادر گر از تو بپوشيد روی

ز شرم توبود آن بهانه مجوی

چو بشنيد اين گفته نوشين روان

شگفت آمدش کار هر دو جوان

برآشفت زان پس به دژخيم گفت

که اين هر دو در خاک بايد نهفت

کشنده ببرد آن دو تن را دوان

پس پرده ی شاه نوشين روان

برآويختشان درشبستان شاه

نگونسار پرخون و تن پر گناه

گزارنده ی خواب را بدره داد

ز اسب وز پوشيدنی بهره داد

فرومانده از دانش او شگفت

ز گفتارش اندازه ها برگرفت

نوشتند نامش به ديوان شاه

بر موبدان نماينده راه

فروزنده شد نام بوزرجمهر

بدو روی بنمود گردان سپهر

همی روز روزش فزون بود بخت

بدو شادمان بد دل شاه سخت

دل شاه کسری پر از داد بود

به دانش دل ومغزش آباد بود

بدرگاه بر موبدان داشتی

ز هر دانشی بخردان داشتی

هميشه سخن گوی هفتاد مرد

به درگاه بودی بخواب و بخورد

هرانگه که پردخته گشتی ز کار

ز داد و دهش وز می و ميگسار

زهر موبدی نوسخن خواستی

دلش را بدانش بياراستی

بدانگاه نو بود بوزرجمهر

سراينده وزيرک وخوب چهر

چنان بدکزان موبدان و ردان

ستاره شناسان و هم بخردان

همی دانش آموخت و اندر گذشت

و زان فيلسوفان سرش برگذشت

چنان بد که بنشست روزی بخوان

بفرمود کاين موبدان را بخوان

که باشند دانا و دانش پذير

سراينده و باهش و ياد گير

برفتند بيداردل موبدان

زهر دانشی راز جسته ردان

چو نان خورده شد جام می خواستند

به می جان روشن بياراستند

بدانندگان شاه بيدار گفت

که دانش گشاده کنيد از نهفت

هران کس که دارد به دل دانشی

بگويد مرا زو بود رامشی

ازيشان هران کس که دانا بدند

بگفتن دلير و توانا بدند

زبان برگشادند برشهريار

کجا بود داننده را خواستار

چو بوزرجمهر آن سخنها شنيد

بدانش نگه کردن شاه ديد

يکی آفرين کرد و بر پای خاست

چنين گفت کای داور داد و راست

زمين بنده تاج وتخت تو باد

فلک روشن از روی و بخت تو باد

گر ای دون که فرمان دهی بنده را

که بگشايد از بند گوينده را

بگويم و گر چند بی مايه ام

بدانش در از کمترين پايه ام

نکوهش نباشد که دانا زبان

گشاده کند نزد نوشين روان

نگه کرد کسری بداننده گفت

که دانش چرا بايد اندر نهفت

چوان برزبان پادشاهی نمود

ز گفتار او روشنايی فزود

بدو گفت روشن روان آنکسی

که کوتاه گويد به معنی بسی

کسی را که مغزش بود پرشتاب

فراوان سخن باشد و دير ياب

چو گفتار بيهوده بسيار گشت

سخن گوی در مردمی خوارگشت

هنرجوی و تيمار بيشی مخور

که گيتی سپنجست و ما بر گذر

همه روشنيهای تو راستيست

ز تاری وکژی ببايد گريست

دل هرکسی بنده ی آرزوست

وزو هر يکی را دگرگونه خوست

سر راستی دانش ايزدست

چو دانستيش زو نترسی بدست

خردمند ودانا و روشن روان

تنش زين جهانست وجان زان جهان

هران کس که در کار پيشی کند

همه رای وآهنگ بيشی کند

بنايافت رنجه مکن خويشتن

که تيمارجان باشد و رنج تن

ز نيرو بود مرد را راستی

ز سستی دروغ آيد وکاستی

ز دانش چوجان تو را مايه نيست

به از خامشی هيچ پيرايه نيست

چو بردانش خويش مهرآوری

خرد را ز تو بگسلد داوری

توانگر بود هر کرا آز نيست

خنک بنده کش آز انباز نيست

مدارا خرد را برادر بود

خرد بر سر جان چو افسر بود

چو دانا تو را دشمن جان بود

به از دوست مردی که نادان بود

توانگر شد آنکس که خشنود گشت

بدو آز و تيمار او سود گشت

بموختن گر فروتر شوی

سخن را ز دانندگان بشنوی

به گفتار گرخيره شد رای مرد

نگردد کسی خيره همتای مرد

هران کس که دانش فرامش کند

زبان را به گفتار خامش کند

چوداری بدست اندرون خواسته

زر و سيم و اسبان آراسته

هزينه چنان کن که بايدت کرد

نشايد گشاد و نبايد فشرد

خردمند کز دشمنان دور گشت

تن دشمن او را چو مزدور گشت

چو داد تن خويشتن داد مرد

چنان دان که پيروز شد در نبرد

مگو آن سخن کاندرو سود نيست

کزان آتشت بهره جز دود نيست

مينديش ازان کان نشايد بدن

نداند کس آهن به آب آژدن

فروتن بود شه که دانا بود

به دانش بزرگ و توانا بود

هر آنکس که او کرده ی کردگار

بداند گذشت از بد روزگار

پرستيدن داور افزون کند

ز دل کاوش ديو بيرون کند

بپرهيزد از هرچ ناکردنيست

نيازارد آن را که نازردنيست

به يزدان گراييم فرجام کار

که روزی ده اويست و پروردگار

ازان خوب گفتار بوزرجمهر

حکيمان همه تازه کردند چهر

يکی انجمن ماند اندر شگفت

که مرد جوان آن بزرگی گرفت

جهاندار کسری درو خيره ماند

سرافراز روزی دهان را بخواند

بفرمود تا نام او سر کنند

بدانگه که آغاز دفتر کنند

ميان مهان بخت بوزرجمهر

چو خورشيد تابنده شد بر سپهر

ز پيش شهنشاه برخاستند

برو آفرينی نو آراستند

بپرسش گرفتند زو آنچ گفت

که مغز ودلش باخرد بود جفت

زبان تيز بگشاد مرد جوان

که پاکيزه دل بود و روش نروان

چنين گفت کز خسرو دادگر

نپيچيد بايد به انديشه سر

کجا چون شبانست ما گوسفند

و گر ما زمين او سپهر بلند

نشايد گذشتن ز پيمان اوی

نه پيچيدن از رای و فرمان اوی

بشاديش بايد که باشيم شاد

چو داد زمانه بخواهيم داد

هنرهاش گسترده اندرجهان

همه راز او داشتن درنهان

مشو با گراميش کردن دلير

کزآتش بترسد دل نره شير

اگر کوه فرمانش دارد سبک

دلش خيره خوانيم و مغزش تنک

همه بد ز شاهست و نيکی زشاه

کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه

سرتاجور فر يزدان بود

خردمند ازو شاد وخندان بود

ازآهرمنست آن کزو شاد نيست

دل و مغزش از دانش آباد نيست

شنيدند گفتار مرد جوان

فروبست فرتوت را زو زبان

پراگنده گشتند زان انجمن

پر از آفرين روز و شبشان دهن

دگر هفته روشن دل شهريار

همی بود داننده را خواستار

دل از کار گيتی به يکسو کشيد

کجا خواست گفتار دانا شنيد

کسی کو سرافراز درگاه بود

به دانندگی درخور شاه بود

برفتند گويندگان سخن

جوان و جهانديده مرد کهن

سرافراز بوزرجمهرجوان

بشد باحکيمان روشن روان

حکيمان داننده و هوشمند

رسيدند نزديک تخت بلند

نهادند رخ سوی بوزرجمهر

که کسری همی زو برافروخت چهر

ازيشان يکی بود فرزانه تر

بپرسيد ازو از قضا و قدر

که انجام و فرجام چونين سخن

چه گونه است و اين برچه آيد ببن

چنين داد پاسخ که جوينده مرد

دوان وشب و روز با کار کرد

بود راه روزی برو تارو تنگ

بجوی اندرون آب او با درنگ

يکی بی هنر خفته بر تخت بخت

همی گل فشاند برو بر درخت

چنينست رسم قضا و قدر

ز بخشش نيابی به کوشش گذر

جهاندار دانا و پروردگار

چنين آفريد اختر روزگار

دگرگفت کان چيز کافزون ترست

کدامست و بيشی که را در خورست

چنين گفت کان کس که داننده تر

به نيکی کرا دانش آيد ببر

دگرگفت کز ما چه نيکوترست

ز گيتی کرانيکويی درخورست

چنين داد پاسخ که آهستگی

کريمی وخوبی وشايستگی

فزونتر بکردن سرخويش پست

ببخشد نه از بهر پاداش دست

بکوشد بجويد بگرد جهان

خرامد به هنگام با همرهان

دگر گفت کاندر خردمند مرد

هنرچيست هنگام ننگ و نبرد

چنين گفت کان کس که آهوی خويش

ببيند بگرداند آيين وکيش

بپرسيد ديگر که در زيستن

چه سازی که کمتر بود رنج تن

چنين داد پاسخ که گر با خرد

دلش بردبارست رامش برد

بداد وستد در کند راستی

ببندد در کژی و کاستی

ببخشد گنه چون شود کامکار

نباشد سرش تيز و نا بردبار

بپرسيد ديگر که از انجمن

نگهبان کدامست برخويشتن

چنين گفت کان کو پس آرزوی

نرفت از کريمی وز نيک خوی

دگر کو بسستی نشد پيش کار

چو ديد او فزونی بدروزگار

دگرگفت کزبخشش نيک خوی

کدامست نيکوتر از هر دو سوی

کجا در دو گيتيش بارآورد

بسالی دو بارش بهارآورد

چنين گفت کان کس که با خواسته

ببخشش کند جانش آراسته

وگر بر ستاننده آرد سپاس

ز بخشنده بازارگانی شناس

دگر گفت کز مرد پيرايه چيست

وزان نيکوييها گرانمايه چيست

چنين داد پاسخ که بخشنده مرد

کجا نيکويی با سزاوار کرد

ببالد به کردار سرو بلند

چو باليد هرگز نباشد نژند

وگر ناسزا را بسايی به مشک

نبويد نرويد گل از خار خشک

سخن پرسی از گنگ گر مرد کر

به بار آيد ورای نايد ببر

يکی گفت کاندر سرای سپنج

نباشد خردمند بی درد و رنج

چه سازيم تا نام نيک آوريم

درآغاز فرجام نيک آوريم

بدو گفت شو دور باش از گناه

جهان را همه چون تن خويش خواه

هران چيزکانت نيايد پسند

تن دوست و دشمن دران برمبند

دگرگفت کوشش ز اندازه بيش

چن گويی کزين دوکدامست پيش

چنين داد پاسخ که اندر خرد

جز انديشه چيزی نه اندر خورد

بکوشی چو در پيش کار آيدت

چوخواهی که رنجی به بار آيدت

سزای ستايش دگر گفت کيست

اگر برنکوهيده بايد گريست

چنين گفت کان کو به يزدان پاک

فزون دارد اميد و هم بيم و باک

دگر گفت کای مرد روشن خرد

ز گردون چه بر سر همی بگذرد

کدامست خوشتر مرا روزگار

ازين برشده چرخ ناپايدار

سخن گوی پاسخ چنين داد باز

که هرکس که گشت ايمن و ب ینياز

به خوبی زمانه ورا داد داد

سزد گر نگيری جز از داد ياد

بپرسيد ديگر که دانش کدام

به گيتی که باشيم زو شادکام

چنين گفت کان کو بود بردبار

به نزديک اومرد بی شرم خوار

دگر گفت کان کو نجويد گزند

ز خوها کدامش بود سودمند

بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم

بخوابد بخشم از گنهکار چشم

دگر گفت کان چيست ای هوشمند

که آيد خردمند را آن پسند

چنين گفت کان کو بود پر خرد

ندارد غم آن کزو بگذرد

وگر ارجمندی سپارد به خاک

نبندد دل اندر غم و درد پاک

دگر کو ز ناديدنيها اميد

چنان بگسلد دل چو از باد بيد

دگر گفت بد چيست بر پادشای

کزو تيره گردد دل پارسای

چنين داد پاسخ که بر شهريار

خردمند گويد که آهو چهار

يکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ

و ديگر که دارد دل از بخش تنگ

دگر آنک رای خردمند مرد

به يک سو نهد روز ننگ و نبرد

چهارم که باشد سرش پرشتاب

نجويد به کار اندر آرام و خواب

بپرسيد ديگر که بی عيب کيست

نکوهيدن آزادگان را بچيست

چنين گفت کين رابه بخشيم راست

که جان وخرد درسخن پادشاست

گرانمايگان را فسون ودروغ

به کژی و بيداد جستن فروغ

ميانه بو د مرد کنداوری

نکوهشگر و سر پر از داوری

منش پستی وکام برپادشا

به بيهوده خستن دل پارسا

زبان راندن و ديده بی آب شرم

گزيدن خروش اندر آواز نرم

خردمند مردم که دارد روا

خرد دور کردن ز بهر هوا

بپرسيد ديگر يکی هوشمند

که اندرجهان چيست آن بی گزند

چنين داد پاسخ او کز نخست

درپاک يزدان بدانست وجست

کزويت سپاس و بدويت پناه

خداوند روز و شب و هور و ماه

دل خويش راآشکار و نهان

سپردن به فرمان شاه جهان

تن خويشتن پروريدن به ناز

برو سخت بستن در رنج وآز

نگه داشتن مردم خويش را

گسستن تن از رنج درويش را

سپردن به فرهنگ فرزند خرد

که گيتی بنادان نشايد سپرد

چوفرمان پذيرنده باشد پسر

نوازنده بايد که باشد پدر

بپرسيد ديگر که فرزند راست

به نزد پدر جايگاهش کجاست

چنين داد پاسخ که نزد پدر

گرامی چوجانست فرخ پسر

پس ازمرگ نامش بماند به جای

ازيرا پسرخواندش رهنمای

بپرسيد ديگر که ازخواسته

که دانی که دارد دل آراسته

چنين داد پاسخ که مردم به چيز

گراميست وز چيز خوارست نيز

نخست آنکه يابی بدو آرزوی

ز هستيش پيدا کنی ني کخوی

وگر چون ببايد نياری به کار

همان سنگ وهم گوهر شاهوار

دگر گفت با تاج و نام بلند

کرا خوانی از خسروان سودمند

چنين داد پاسخ کزان شهريار

که ايمن بود مرد پرهيزکار

وز آواز او بدهراسان بود

زمين زير تختش تن آسان بود

دگر گفت مردم توانگر بچيست

به گيتی پر از رنج و درويش کيست

چنين گفت آنکس که هستش بسند

ببخش خداوند چرخ بلند

کسی را کجا بخت انباز نيست

بدی در جهان بتر از آز نيست

ازو نامداران فروماندند

همه همزبان آفرين خواندند

چو يک هفته بگذشت هشتم پگاه

نشست از بر تخت پيروز شاه

بخواند آنکسی راکه دانا بدند

به گفتار ودانش توانا بدند

بگفتند هرگونه ای هرکسی

همانا پسندش نيامد بسی

چنين گفت کسری به بوزرجمهر

که از چادر شرم بگشای چهر

سخن گوی دانا زبان برگشاد

ز هرگونه دانش همی کرد ياد

نخست آفرين کرد بر شهريار

که پيروز بادا سر تاجدار

دگر گفت مردم نگردد بلند

مگر سر بپيچد ز راه گزند

چو بايد که دانش بيفزايدت

سخن يافتن را خرد بايدت

در نام جستن دليری بود

زمانه ز بد دل به سيری بود

وگر تخت جويی هنر بايدت

چوسبزی بود شاخ و بر بايدت

چوپرسند پرسندگان از هنر

نشايد که پاسخ دهيم ازگهر

گهر بی هنر ناپسندست وخوار

برين داستان زد يکی هوشيار

که گر گل نبويد به رنگش مجوی

کز آتش برويد مگر آب جوی

توانگر به بخشش بود شهريار

به گنج نهفته نه ای پايدار

به گفتار خوب ار هنر خواستی

به کردار پيدا کند راستی

فروتر بود هرک دارد خرد

سپهرش همی درخرد پرورد

چنين هم بود مردم شاد دل

ز کژيش خون گردد آزاد دل

خرد درجهان چون درخت وفاست

وزو بار جستن دل پادشاست

چوخرسند باشی تن آسان شوی

چو آز آوری زو هراسان شوی

مکن نيک مردی به جان کسی

که پاداش نيکی نيابی بسی

گشاده دلانرا بود بخت يار

انوشه کسی کو بود بردبار

هران کس که جويد همی برتری

هنرها ببايد بدين داوری

يکی رای وفرهنگ بايد نخست

دوم آزمايش ببايد درست

سيوم يار بايد بهنگام کار

ز نيک وز بد برگرفتن شمار

چهارم که مانی بجا کام را

ببينی ز آغاز فرجام را

به پنجم اگر زورمندی بود

به تن کوشش آری بلندی بود

وزين هر دری جفت گردد سخن

هنرخيره بی آزمايش مکن

ازان پس چو يارت بود نيکساز

بروبر به هنگامت آيد نياز

چو کوشش نباشد تن زورمند

نيارد سر آرزوها ببند

چو کوشش ز اندازه اندر گذشت

چنان دان که کوشنده نوميد گشت

خوی مرد دانا بگوييم پنج

کزان عادت او خود نباشد به رنج

چونادان عادت کند هفت چيز

ز وان هفت چيز به رنج ست نيز

نخست آنک هرکس که دارد خرد

ندارد غم آن کزو بگذرد

نه شادان کند دل بنايافته

نه گر بگذرد زو شود تافته

چو از رنج وز بد تن آسان شود

ز نابودنيها هراسان شود

چو سختيش پيش آيد از هر شمار

شود پيش و سستی نيارد به کار

ز نادان که گفتيم هفتست راه

يکی آنک خشم آورد بی گناه

گشاده کند گنج بر ناسزای

نه زو مزد يابد بهر دو سرای

سه ديگر به يزدان بود ناسپاس

تن خويش را در نهان ناشناس

چهارم که با هر کسی راز خويش

بگويد برافرازد آواز خويش

به پنجم به گفتار ناسودمند

تن خويش دارد بدرد و گزند

ششم گردد ايمن ز نا استوار

همی پرنيان جويد از خار بار

به هفتم که بستيهد اندر دروغ

به بی شرمی اندر بجويد فروغ

چنان دان توای شهريار بلند

که از وی نبيند کسی جز گزند

چو بر انجمن مرد خامش بود

ازان خامشی دل به رامش بود

سپردن به دانای داننده گوش

به تن توشه يابد به دل رای وهوش

شنيده سخنها فرامش مکن

که تاجست برتخت شاهی سخن

چوخواهی که دانسته آيد به بر

به گفتار بگشای بند از هنر

چوگسترد خواهی به هر جای نام

زبان برکشی همچو تيغ از نيام

چو بامرد دانات باشد نشست

زبردست گردد سر زير دست

ز دانش بود جان و دل را فروغ

نگر تا نگردی به گرد دروغ

سخنگوی چون بر گشايد سخن

بمان تا بگويد تو تندی مکن

زبان را چو با دل بود راستی

ببندد ز هر سو درکاستی

ز بيکار گويان تو دانا شوی

نگويی ازان سان کزو بشنوی

ز دانش درب ینيازی مجوی

و گر چند ازو سخنی آيد بروی

هميشه دل شاه نوشين روان

مبادا ز آموختن ناتوان

بپرسيد پس موبد تيز مغز

که اندر جهان چيست کردار نغز

کجا مرد را روشنايی دهد

ز رنج زمانه رهايی دهد

چنين داد پاسخ که هر کو خرد

بيابد ز هر دو جهان بر خورد

بدو گفت گرنيستش بخردی

خرد خلعتی روشنست ايزدی

چنين داد پاسخ که دانش بهست

چو دانا بود برمهان برمهست

بدو گفت گر راه دانش نجست

بدين آب هرگز روان را نشست

چنين داد پاسخ که از مرد گرد

سرخويش را خوار بايد شمرد

اگر تاو دارد به روز نبرد

سر بدسگال اندر آرد بگرد

گرامی بود بر دل پادشا

بود جاودان شاد و فرمانروا

بدو گفت گرنيستش بهره زين

ندارد پژوهيدن آيين و دين

چنين داد پاسخ که آن به که مرگ

نهد بر سر او يکی تيره ترگ

دگر گفت کزبار آن ميوه دار

که دانا بکارد به باغ بهار

چه سازيم تاهرکسی برخوريم

وگر سايه ی او به پی بسپريم

چنين داد پاسخ که هر کو زبان

ز بد بسته دارد نرنجد روان

کسی را ندرد به گفتار پوست

بود بر دل انجمن نيز دوست

همه کار دشوارش آسان شود

ورا دشمن ودوست يکسان شود

دگر گفت کان کو ز راه گزند

بگردد بزرگست و هم ارجمند

چنين داد پاسخ که کردار بد

بسان درختيست با بار بد

اگر نرم گويد زبان کسی

درشتی به گوشش نيايد بسی

بدان کز زبانست گوشش به رنج

چو رنجش نجويی سخن را بسنج

همان کم سخن مرد خسروپرست

جز از پيش گاهش نشايد نشست

دگر از بديهای نا آمده

گريزد چو از دام مرغ و دده

سه ديگر که بر بد توانا بود

بپرهيزد ار ويژه دانا بود

نيازد به کاری که ناکردنيست

نيازارد آن را که نازردنيست

نماند که نيکی برو بگذرد

پی روز نا آمده نشمرد

بدشمن ز نخچير آژيرتر

برو دوست همواره چون تير و پر

ز شادی که فرجام او غم بود

خردمند را ارز وی کم بود

تن آسانی و کاهلی دور کن

بکوش وز رنج تنت سور کن

که ايدر تو را سود بی رنج نيست

چنان هم که بی پاسبان گنج نيست

ازين باره گفتار بسيار گشت

دل مردم خفته بيدار گشت

جهان زنده باد به نوشين روان

هميشه جهاندار و دولت جوان

برو خواندند آفرين موبدان

کنارنگ و بيداردل بخردان

ستودند شاه جهان را بسی

برفتند با خرمی هرکسی

دوهفته برين نيز بگذشت شاه

بپردخت روزی ز کاری سپاه

بفرمود تا موبدان و ردان

به ايوان خرامند با بخردان

بپرسيد شاه ازبن و از نژاد

ز تيزی و آرام و فرهنگ و داد

ز شاهی وز داد کنداوران

ز آغاز وفرجام نيک اختران

سخن کرد زين موبدان خواستار

به پرسش گرفت آنچ آيد به کار

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که رخشنده گوهر برآر از نهفت

يکی آفرين کرد بوزرجمهر

که ای شاه روشن دل و خوب چهر

چنان دان که اندر جهان نيز شاه

يکی چون تو ننهاد برسرکلاه

به داد و به دانش به تاج و به تخت

به فر و به چهر و برای و به بخت

چوپرهيزکاری کند شهريار

چه نيکوست پرهيز با تاجدار

ز يزدان بترسد گه داوری

نگردد به ميل و بکنداوری

خرد راکند پادشا بر هوا

بدانگه که خشم آورد پادشا

نبايد که انديشه ی شهريار

بود جز پسنديده ی کردگار

ز يزدان شناسد همه خوب و زشت

به پاداش نيکی بجويد بهشت

زبان راست گوی و دل آزر مجوی

هميشه جهان را بدو آبروی

هران کس که باشد ورا رای زن

سبک باشد اندر دل انجمن

سخن گوی وروشن دل و دادده

کهان را بکه دارد و مه به مه

کسی کو بود شاه را زير دست

نبايد که يابد به جائی شکست

بدانگه شد تاج خسرو بلند

که دانا بود نزد او ارجمند

نگه داشتن کار درگاه را

به زهر آژدن کام بدخواه را

چو دارد ز هر دانشی آگهی

بماند جهاندار با فرهی

نبايد که خسبد کسی دردمند

که آيد مگر شاه را زو گزند

کسی کو به بادافره اندرخورست

کجا بدنژادست و بد گوهرست

کند شاه دور از ميان گروه

بی آزار تا زو نگردد ستوه

هران کس که باشد به زندان شاه

گنهکار گر مردم بيگناه

به فرمان يزدان ببايد گشاد

بزند و باست آنچ کردست ياد

سپهبد به فرهنگ دارد سپاه

براسايد از درد فريادخواه

چو آژير باشی ز دشمن برای

بدانديش را دل برآيد ز جای

همه رخنه ی پادشاهی بمرد

بداری به هنگام پيش از نبرد

به چيزی که گردد نکوهيده شاه

نکوهش بود نيز با فر و گاه

ازو دور گشتن به رغم هوا

خرد را بران رای کردن گوا

فزودن به فرزند برمهر خويش

چو در آب ديدن بود چهر خويش

ز فرهنگ وز دانش آموختن

سزد گر دلت يابد افروختن

گشادن برو بر در گنج خويش

نبايد که يادآورد رنج خويش

هرانگه که يازد ببد کار دست

دل شاه بچه نبايد شکست

چو بر بد کنش دست گردد دراز

به خون جز به فرمان يزدان مياز

و گر دشمنی يابی اندر دلش

چو خوباشد از بوستان بگسلش

که گر دير ماند بنيرو شود

وزو باغ شاهی پرآهو شود

چوباشد جهانجوی با فر و هوش

نبايد که دارد به بدگوی گوش

ز دستور بد گوهر و گفت بد

تباهی به ديهيم شاهی رسد

نبايد شنيدن ز نادان سخن

چو بد گويد از داد فرمان مکن

همه راستی بايد آراستن

نبايد که ديو آورد کاستن

چواين گفتها بشنود پارسا

خرد راکند بر دلش پادشا

کند آفرين تاج برشهريار

شود تخت شاهی برو پايدار

بنازد بدو تاج شاهی و تخت

بدانديش نوميد گردد زبخت

چو برگردد اين چرخ ناپايدار

ازو نام نيکو بود يادگار

بماناد تا روز باشد جوان

هنر يافته جان نوشين روان

ز گفتار او انجمن خيره شد

همه رای دانندگان تيره شد

چو نوشين روان آن سخنها شنود

به روزيش چندانک بد برفزود

وزان پندها ديده پر آب کرد

دهانش پر از در خوشاب کرد

يکی انجمن لب پر از آفرين

برفتند ز ايوان شاه زمين

برين نيز بگذشت يک هفته روز

بهشتم چو بفروخت گيتی فروز

بيانداخت آن چادر لاژورد

بياراست گيتی به ديبای زرد

شهنشاه بنشست با موبدان

جهانديده و کار کرده ردان

سرموبد موبدان اردشير

چو شاپور وچون يزدگرد دبير

ستاره شناسان و جويندگان

خردمند و بيدار گويندگان

سراينده بوزرجمهر جوان

بيامد برشاه نوشين روان

بدانندگان گفت شاه جهان

که باکيست اين دانش اندر نهان

کزو دين يزدان به نيرو شود

همان تخت شاهی بی آهو شود

چوبشنيد زو موبد موبدان

زبان برگشاد از ميان ردان

چنين داد پاسخ که از داد شاه

درفشان شود فر ديهيم و گاه

چو با داد بگشايد از گنج بند

بماند پس از مرگ نامش بلند

دگر کو بشويد زبان از دروغ

نجويد به کژی ز گيتی فروغ

سپهبد چو با داد و بخشايشست

ز تاجش زمانه پرآسايشست

و ديگر که از کهتر پرگناه

چو پوزش کند باز بخشدش شاه

به پنجم جهاندار نيکوسخن

که نامش نگردد به گيتی کهن

همه راست گويد سخن کم وبيش

نگردد بهر کار ز آيين خويش

ششم بر پرستنده ی تخت خويش

چنان مهر دارد که بر بخت خويش

به هفتم سخن هرک دانا بود

زبانش بگفتن توانا بود

نگردد دلش سير ز آموختن

از انديشگان مغز را سوختن

به آزاديست ازخرد هرکسی

چنانچون ببالد ز اختر بسی

دلت مگسل ای شاه راد از خرد

خرد نام و فرجام را پرورد

منش پست وکم دانش آنکس که گفت

کنم کم ز گيتی کسی نيست جفت

چنين گفت پس يزدگرد دبير

که ای شاه دانا و دان شپذير

ابرشاه زشتست خون ريختن

به اندک سخن دل برآهيختن

همان چون سبک سر بود شهريار

بدانديش دست اندآرد به کار

همان با خردمند گيرد ستيز

کند دل ز نادانی خويش تيز

دل شاه گيتی چو پر آز گشت

روان ورا ديو انباز گشت

و رايدون که حاکم بود تيزمغز

نيايد ز گفتار او کار نغز

دگر کارزاری که هنگام جنگ

بترسد ز جان و نترسد ز ننگ

توانگر که باشد دلش تنگ و زفت

شکم زمين بهتر او را نهفت

چو بر مرد درويش کنداوری

نه کهتر نه زيبند هی مهتری

چوکژی کند پير ناخوش بود

پس ازمرگ جانش پرآتش بود

چو کاهل بود مرد برنا به کار

ازو سير گردد دل روزگار

نماند ز نا تندرستی جوان

مبادش توان و مبادش روان

چو بوزرجمهر اين سخنهای نغز

شنيد و بدانش بياراست مغز

چنين گفت باشاه خورشيد چهر

که بادا به کام تو روشن سپهر

چنان دان که هرکس که دارد خرد

بدانش روان را همی پرورد

نکوهيده ده کار بر ده گروه

نکوهيده تر نزد دانش پژوه

يکی آنک حاکم بود با دروغ

نگيرد بر مرد دانا فروغ

سپهبد که باشد نگهبان گنج

سپاهی که او سر بپيچد ز رنج

دگر دانشومند کو از بزه

نترسد چو چيزی بود بامزه

پزشکی که باشد به تن دردمند

ز بيمار چون باز دارد گزند

چو درويش مردم که نازد به چيز

که آن چيز گفتن نيرزد به نيز

همان سفله کز هر کس آرام و خواب

ز دريا دريغ آيدش روشن آب

وگرباد نوشين بتو برجهد

سپاسی ازان برسرت برنهد

بهفتم خردمند کايد به خشم

به چيز کسان برگمارد دو چشم

بهشتم به نادان نماينده راه

سپردن به کاهل کسی کارگاه

همان بيخرد کو نيابد خرد

پشيمان شود هم ز گفتار بد

دل مردم بيخرد به آرزوی

برين گونه آويزد ای نيک خوی

چوآتش که گوگرد يابد خورش

گرش درنيستان بود پرورش

دل شاه نوشين روان زنده باد

سران جهان پيش او بنده باد

برين نيزبگذشت يک هفته ماه

نشست از بر تخت پيروز شاه

به يک دست موبد که بودش وزير

بدست دگر يزدگرد دبير

همان گرد بر گرد او موبدان

سخن گو چو بوزرجمهر جوان

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه

که ای مرد پر دانش و ني کخواه

سخنها که جان را بود سودمند

همی مرد بی ارز گردد بلند

ازو گنج گويا نگيرد کمی

شنودن بود مرد را خرمی

چنين گفت موبد به بوزرجمهر

که ای نامورتر ز گردان سپهر

چه دانی که بيشيش بگزايدت

چوکمی بود روز بفزايدت

چنين داد پاسخ که کمتر خوری

تن آسان شوی هم روان پروری

ز کردار نيکی چو بيشی کنی

همی برهماورد پيشی کنی

چنين گفت پس يزدگرد دبير

که ای مرد گوينده و ياد گير

سه آهو کدامند با دل به راز

که دارند وهستند زان بی نياز

چنين داد پاسخ که باری نخست

دل از عيب جستن ببايدت شست

بی آهو کسی نيست اندر جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

چومهتر بود بر تو رشک آوری

چوکهتر بود زو سرشک آوری

سه ديگر سخن چين و دوروی مرد

بران تا برانگيزد از آب گرد

چو گوينده يی کو نه برجايگاه

سخن گفت و زو دور شد فر و جاه

همان کو سخن سر به سر نشنود

نداند به گفتار و هم نگرود

به چيزی ندارد خردمند چشم

کزو بازماند بپيچد ز خشم

بپرسيد پس موبد موبدان

که اين برتر از دانش بخردان

کسی نيست بی آرزو درجهان

اگر آشکارست و گر در نهان

همان آرزو را پديدست راه

که پيدا کند مرد را دستگاه

کدامين ره آيد تو را سودمند

کدامست با درد و رنج و گزند

چنين داد پاسخ که راه از دو سوست

گذشتن تو را تا کدام آرزوست

ز گيتی يکی بازگشتن به خاک

که راهی درازست با بيم و باک

خرد باشدت زين سخن رهنمون

بدين پرسش اندر چرايی و چون

خرد مرد راخلعت ايزديست

سزاوار خلعت نگه کن که کيست

تنومند را کو خرد يار نيست

به گيتی کس او را خريدار نيست

نباشد خرد جان نباشد رواست

خرد جان پاکست و ايزد گو است

چوبنياد مردی بياموخت مرد

سرافراز گردد به ننگ و نبرد

ز دانش نخستين به يزدان گرای

که او هست و باشد هميشه به جای

بدو بگروی کام دل يافتی

رسيدی به جايی که بشتافتی

دگر دانش آنست کز خوردنی

فراز آوری روی آوردنی

بخورد و بپوشش به يزدان گرای

بدين دار فرمان يزدان به جای

گر آيدت روزی به چيزی نياز

به دشت و به گنج و به پيلان مناز

هم از پيشه ها آن گزين کاندروی

ز نامش نگردد نهان آبروی

همان دوستی باکسی کن بلند

که باشد بسختی تو را سودمند

تو در انجمن خامشی برگزين

چوخواهی که يک سر کنند آفرين

چو گويی همان گوی کموختی

به آموختن درجگر سوختی

سخن سنج و دينار گنجی مسنج

که در دانشی مرد خوارست گنج

روان در سخن گفتن آژيرکن

کمان کن خرد را سخن تيرکن

چو رزم آيدت پيش هشيار باش

تنت را ز دشمن نگهدار باش

چو بدخواه پيش توصف برکشيد

تو را رای وآرام بايد گزيد

برابر چو بينی کسی هم نبرد

نبايد که گردد تو را روی زرد

تو پيروزی ار پيشدستی کنی

سرت پست گردد چوسستی کنی

بدانگه که اسب افگنی هوش دار

سليح هم آورد را گوش دار

گرو تيز گردد تو زو برمگرد

هشيوار ياران گزين در نبرد

چودانی که با او نتابی مکوش

ببرگشتن از رزم باز آر هوش

چنين هم نگه دار تن در خورش

نبايد که بگزايدت پرورش

بخور آن چنان کان بنگزايدت

ببيشی خورش تن بنفزايدت

مکن درخورش خويش را چار سوی

چنان خور که نيزت کند آرزوی

ز می نيزهم شادمانی گزين

که مست ازکسی نشنود آفرين

چو يزدان پسندی پسنديد های

جهان چون تنست و تو چون ديد های

بسی از جهان آفرين ياد کن

پرستش برين ياد بنياد کن

بشر رفی نگه دار هنگام را

به روز و به شب گاه آرام را

چودانی که هستی سرشته ز خاک

فرامش مکن راه يزدان پاک

پرستش ز خورد ايچ کمتر مکن

تو نو باش گرهست گيتی کهن

به نيکی گرای و غنيمت شناس

همه ز آفريننده دار اين سپاس

مگرد ايچ گونه به گرد بدی

به نيکی گر ای اگر بخردی

ستوده ترآنکس بود در جهان

که نيکش بود آشکار و نهان

هوا را مبر پيش رای وخرد

کزان پس خرد سوی تو ننگرد

چوخواهی که رنج تو آيد به بر

ز آموزگاران مپرتاب سر

دبيری بياموز فرزند را

چوهستی بود خويش و پيوند را

دبيری رساند جوان را به تخت

کند نا سزا را سزاوار بخت

دبيريست از پيشه ها ارجمند

کزو مرد افگنده گردد بلند

چو با آلت و رای باشد دبير

نشيند بر پادشا ناگزير

تن خويش آژير دارد ز رنج

بيابد بی اندازه از شاه گنج

بلاغت چو با خط گرد آيدش

برانديشه معنی بيفزايدش

ز لفظ آن گزيند که کوتاه تر

بخط آن نمايد که دلخواه تر

خردمند بايد که باشد دبير

همان بردبار و سخن يادگير

هشيوار و سازيده ی پادشا

زبان خامش از بد به تن پارسا

شکيبا و با دانش و راس تگوی

وفادار و پاکيزه و تازه روی

چو با اين هنرها شود نزد شاه

نشايد نشستن مگر پيش گاه

سخنها چوبشنيد از و شهريار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

چنين گفت کسری به موبد که رو

ورا پايگاهی بيارای نو

درم خواه وخلعت سزاوار اوی

که در دل نشستست گفتار اوی

دگر هفته چون هور بفراخت تاج

بيامد نشست از بر تخت عاج

ابا نامور موبدان و ردان

جهاندار و بيدار دل بخردان

همی خواست ز ايشان جهاندارشاه

همان نيز فرخ دبير سپاه

هم از فيلسوفان وز مهتران

ز هر کشوری کار ديده سران

همان ساوه و يزدگرد دبير

به پيش اندرون بهمن تيزوير

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه

که دل را بيارای و بنمای راه

زمن راستی هرچ دانی بگوی

به کژی مجو ازجهان آبروی

پرستش چگونه است فرمان من

نگه داشتن رای و پيمان من

ز گيتی چو آگه شوند اين مهان

شنيده بگويند با همرهان

چنين گفت با شاه بيدار مرد

که ای برتر از گنبد لاژورد

پرستيدن شهريار زمين

نجويد خردمند جز راه دين

نبايد به فرمان شاهان درنگ

نبايد که باشد دل شاه تنگ

هرآنکس که برپادشا دشمنست

روانش پرستار آهرمنست

دلی کو ندارد تن شاه دوست

نبايد که باشد ورا مغز و پوست

چنان دان که آرام گيتيست شاه

چونيکی کنيم او دهد دستگاه

به نيک و بد او را بود دست رس

نيازد بکين و بزرم کس

تو مپسند فرزند را جای اوی

چوجان دار در دل همه رای اوی

به شهری که هست اندرو مهرشاه

نيابد نياز اندران بوم راه

بدی را تو از فر او بگذرد

که بختش همه نيکويی پرورد

جهان را دل ازشاه خندان بود

که بر چهر او فر يزدان بود

چو از نعمتش بهره يابی بکوش

که داری هميشه به فرمانش گوش

به انديشه گر سربپيچی ازوی

نبيند به نيکی تو را بخت روی

چو نزديک دارد مشو برمنش

وگر دور گردی مشو بدکنش

پرستنده گر يابد از شاه رنج

نگه کن که با رنج نامست و گنج

نبايد که سير آيد از کارکرد

همان تيز گردد ز گفتار سرد

اگر گشن شد بنده را دستگاه

به فر و به نام جهاندار نه شاه

گر از ده يکی باژ خواهد رواست

چنان رفت بايد که او را هواست

گرامی تر آنکس بود نزد شاه

که چون گشن بيند ورا دستگاه

ز بهری که اورا سرايد ز گنج

نماند که باشد بدو درد و رنج

ز يزدان بود آنک ماند سپاس

کند آفرين مرد يزدان شناس

و ديگر که اندر دلش راز شاه

بدارد نگويد به خورشيد وماه

به فرمان شاه آنک سستی کند

همی از تن خويش مستی کند

نکوهيده باشد گل آن درخت

که نپراگند بار بر تاج وتخت

ز کسهای او پيش او بدمگوی

که کمتر کنی نزد او آبروی

و گر پرسدت هرچ دانی نگوی

به بسيار گفتن مبر آبروی

هرآنکس که بسيار گويد دروغ

به نزديک شاهان نگيرد فروغ

سخن کان نه اندر خورد با خرد

بکوشد که بر پادشا نشمرد

فزونست زان دانش اندر جهان

که بشنيد گوش آشکار و نهان

کسی را که شاه جهان خوار کرد

بماند هميشه روان پر ز درد

همان در جهان ارجمند آن بود

که با او لب شاه خندان بود

چو بنوازدت شاه کشی مکن

اگر چه پرستنده باشی کهن

که هرچند گردد پرستش دراز

چنان دان که هست او ز تو ب ینياز

اگر با تو گردد ز چيزی دژم

به پوزش گرای و مزن هيچ دم

اگر پرورد ديگری را همان

پرستار باشد چو تو بی گمان

و گر نيستت آگهی زان گناه

برهنه دلت را ببر نزد شاه

وگر نه هيچ تاب اندر آری به دل

بدو روی منمای و پی برگسل

به فرش ببيند نهان تو را

دل کژ و تيره روان تو را

ازان پس نيابی تو زو نيکوی

همان گرم گفتار او نشنوی

در پادشا همچو دريا شمر

پرستنده ملاح وکشتی هنر

سخن لنگر و بادبانش خرد

به دريا خردمند چون بگذرد

همان بادبان را کند سايه دار

که هم سايه دارست و هم مايه دار

کسی کو ندارد روانش خرد

سزد گر در پادشا نسپرد

اگر پادشا کوه آتش بدی

پرستنده را زيستن خوش بدی

چو آتش گه خشم سوزان بود

چوخشنود باشد فروزان بود

ازو يک زمان شيروشهدست بهر

به ديگر زمان چون گزاينده زهر

به کردار دريا بود کارشاه

به فرمان او تابد از چرخ ماه

ز دريا يکی ريگ دارد به کف

دگر دربيابد ميان صدف

جهان زنده بادا بنوشين روان

هميشه به فرمانش کيوان روان

نگه کرد کسری بگفتا راوی

دلش گشت خرم به ديدار اوی

چو گفتی که زه بدره بودی چهار

بدين گونه بد بخشش شهريار

چو با زه بگفتی زهازه بهم

چهل بدره بودی ز گنجش درم

چو گنجور باشاه کردی شمار

به هربدره بودی درم ده هزار

شهنشاه با زه زهازه بگفت

که گفتار او با درم بود جفت

بياورد گنجور خورشيد چهر

درم بدره ها پيش بوزرجمهر

برين داستان برسخن ساختم

به مهبود دستور پرداختم

مياسای ز آموختن يک زمان

ز دانش ميفگن دل اندرگمان

چوگويی که فام خرد توختم

همه هرچ بايستم آموختم

يکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پيش آموزگار

ز دهقان کنون بشنو اين داستان

که برخواند از گفته ی باستان

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: