024- اندر ستايش سلطان محمود

شاهنامه » اندر ستايش سلطان محمود

اندر ستايش سلطان محمود

ز يزدان بران شاه باد آفرين

که نازد بدو تاج و تخت و نگين

که گنجش ز بخشش بنالد همی

بزرگی ز نامش ببالد همی

ز دريا بدريا سپاه ويست

جهان زير فر کلاه ويست

خداوند نام و خداوند گنج

خداوند شمشير و خفتان و رنج

زگيتی بکان اندرون زر نماند

که منشور جود ورا بر نخواند

ببزم اندرون گنج پيدا کند

چو رزم آيدش رنج بينا کند

ببار آورد شاخ دين و خرد

گمانش بدانش خرد پرورد

بانديشه از بی گزندان بود

هميشه پناهش به يزدان بود

چو او مرز گيرد بشمشير تيز

برانگيزد اندر جهان رستخيز

ز دشمن ستاند ببخشد بدوست

خداوند پيروزگر يار اوست

بدان تيغزن دست گوهرفشان

ز گيتی نجويد همی جز نشان

که در بزم درياش خواند سپهر

برزم اندرون شير خورشيد چهر

گواهی دهد بر زمين خاک و آب

همان بر فلک چشمه آفتاب

که چون او نديدست شاهی بجنگ

نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ

اگر مهر با کين برآميزدی

ستاره ز خشمش بپرهيزدی

تنش زورمندست و چندان سپاه

که اندر ميان باد را نيست راه

پس لشکرش هفصد ژنده پيل

خدای جهان يارش و جبرييل

همی باژ خواهد ز هر مهتری

ز هر نامداری و هر کشوری

اگر باژ ندهند کشور دهند

همان گنج و هم تخت و افسر دهند

که يارد گذشتن ز پيمان اوی

و گر سر کشيدن ز فرمان اوی

که در بزم گيتی بدو روشنست

برزم اندرون کوه در جوشنست

ابوالقاسم آن شهريار دلير

کجا گور بستاند از چنگ شير

جهاندار محمود کاندر نبرد

سر سرکشان اندر آرد بگرد

جهان تا جهان باشد او شاه باد

بلند اخترش افسر ماه باد

که آرايش چرخ گردنده اوست

ببزم اندرون ابر بخشنده اوست

خرد هستش و نيکنامی و داد

جهان بی سر و افسر او مباد

سپاه و دل و گنج و دستور هست

همان رزم وبزم و می و سور هست

يکی فرش گسترده شد در جهان

که هرگز نشانش نگردد نهان

کجا فرش را مسند و مرقدست

نشستنگه نصر بن احمدست

که اين گونه آرام شاهی بدوست

خرد در سر نامداران نکوست

نبد خسروان را چنو کدخدای

بپرهيز دين و برادی و رای

گشاده زبان و دل و پاک دست

پرستنده ی شاه يزدان پرست

ز دستور فرزانه و دادگر

پراگنده رنج من آمد ببر

بپيوستم اين نامه ی باستان

پسنديده از دفتر راستان

که تا روز پيری مرا بر دهد

بزرگی و دينار و افسر دهد

نديدم جهاندار بخشنده ای

بتخت کيان بر درخشنده ای

همی داشتم تا کی آيد پديد

جوادی که جودش نخواهد کليد

نگهبان دين و نگهبان تاج

فروزنده ی افسر و تخت عاج

برزم دليران توانا بود

بچون و چرا نيز دانا بود

چنين سال بگذاشتم شست و پنج

بدرويشی و زندگانی برنج

چو پنج از سر سال شستم نشست

من اندر نشيب و سرم سوی پست

رخ لاله گون گشت برسان کاه

چو کافور شد رنگ مشک سياه

بدان گه که بد سال پنجاه و هفت

نوانتر شدم چون جوانی برفت

فريدون بيدار دل زنده شد

زمان و زمين پيش او بنده شد

بداد و ببخشش گرفت اين جهان

سرش برتر آمد ز شاهنشهان

فروزان شد آثار تاريخ اوی

که جاويد بادا بن و بيخ اوی

ازان پس که گوشم شنيد آن خروش

نهادم بران تيز آواز گوش

بپيوستم اين نامه بر نام اوی

همه مهتری باد فرجام اوی

ازان پس تن جانور خاک راست

روان روان معدن پاک راست

همان نيزه بخشنده ی دادگر

کزويست پيدا بگيتی هنر

که باشد بپيری مرا دستگير

خداوند شمشير و تاج و سرير

خداوند هند و خداوند چين

خداوند ايران و توران زمين

خداوند زيبای برترمنش

ازو دور پيغاره و سرزنش

بدرد ز آواز او کوه سنگ

بدريا نهنگ و بخشکی پلنگ

چه دينار در پيش بزمش چه خاک

ز بخشش ندارد دلش هيچ باک

جهاندار محمود خورشيدفش

برزم اندرون شير شمشيرکش

مرا او جهان بی نيازی دهد

ميان گوان سرفرازی دهد

که جاويد بادا سر و تخت اوی

بکام دلش گردش بخت اوی

که داند ورا در جهان خود ستود

کسی کش ستايد که يارد شنود

که شاه از گمان و توان برترست

چو بر تارک مشتری افسرست

يکی بندگی کردم ای شهريار

که ماند ز من در جهان يادگار

بناهای آباد گردد خراب

ز باران وز تابش آفتاب

پی افگندم از نظم کاخی بلند

که از باد و بارانش نيايد گزند

برين نامه بر سالها بگذرد

همی خواند آنکس که دارد خرد

کند آفرين بر جهاندار شاه

که بی او مبيناد کس پيشگاه

مر او را ستاينده کردار اوست

جهان سربسر زير آثار اوست

چو مايه ندارم ثنای ورا

نيايش کنم خاک پای ورا

زمانه سراسر بدو زنده باد

خرد تخت او را فروزنده باد

دلش شادمانه چو خرم بهار

هميشه برين گردش روزگار

ازو شادمانه دل انجمن

بهر کار پيروز و چيره سخن

همی تا بگردد فلک چرخ وار

بود اندرو مشتری را گذار

شهنشاه ما باد با جاه و ناز

ازو دور چشم بد و بی نياز

کنون زين سپس نامه باستان

بپيوندم از گفت هی راستان

چو پيش آورم گردش روزگار

نبايد مرا پند آموزگار

چو پيکار کيخسرو آمد پديد

ز من جادويها ببايد شنيد

بدين داستان در ببارم همی

بسنگ اندرون لاله کارم همی

کنون خامه ای يافتم بيش ازان

که مغز سخن بافتم پيش ازان

ايا آزمون را نهاده دو چشم

گهی شادمانی گهی درد و خشم

شگفت اندرين گنبد لاژورد

بماند چنين دل پر از داغ و درد

چنين بود تا بود دور زمان

بنوی تو اندر شگفتی ممان

يکی را همه بهره شهدست و قند

تن آسانی و ناز و بخت بلند

يکی زو همه ساله با درد و رنج

شده تنگدل در سرای سپنج

يکی را همه رفتن اندر نهيب

گهی در فراز و گهی در نشيب

چنين پروراند همی روزگار

فزون آمد از رنگ گل رنج خار

هر آنگه که سال اندر آمد بشست

ببايد کشيدن ز بيشيت دست

ز هفتاد برنگذرد بس کسی

ز دوران چرخ آزمودم بسی

وگر بگذرد آن همه بتريست

بران زندگانی ببايد گريست

اگر دام ماهی بدی سال شست

خردمند ازو يافتی راه جست

نيابيم بر چرخ گردنده راه

نه بر کار دادار خورشيد و ماه

جهاندار اگر چند کوشد برنج

بتازد بکين و بنازد بگنج

همش رفت بايد بديگر سرای

بماند همه کوشش ايدر بجای

تو از کار کيخسرو اندازه گير

کهن گشته کار جهان تازه گير

که کين پدر باز جست از نيا

بشمشير و هم چاره و کيميا

نيا را بکشت و خود ايدر نماند

جهان نيز منشور او را نخواند

چنينست رسم سرای سپنج

بدان کوش تا دور مانی ز رنج

چو شد کار پيران ويسه بسر

بجنگ دگر شاه پيروزگر

بياراست از هر سوی مهتران

برفتند با لشکری بی کران

برآمد خروشيدن کرنای

بهامون کشيدند پرده سرای

بشهر اندرون جای خفتن نماند

بدشت اندرون راه رفتن نماند

يکی تخت پيروزه بر پشت پيل

نهادند و شد روی گيتی چو نيل

نشست از بر تخت با تاج شاه

خروش آمد از دشت وز بارگاه

چو بر پشت پيل آن شه نامور

زدی مهره در جام و بستی کمر

نبودی بهر پادشاهی روا

نشستن مگر بر در پادشا

ازان نامور خسرو سرکشان

چنين بود در پادشاهی نشان

بمرزی که لشکر فرستاده بود

بسی پند و اندرزها داده بود

چو لهراسب و چون اشکش تيز چنگ

که از ژرف دريا ربودی نهنگ

دگر نامور رستم پهلوان

پسنديده و راد و روشن روان

بفرمودشان بازگشتن بدر

هر آن کس که بد گرد و پرخاشخر

در گنج بگشاد و روزی بداد

بسی از روان پدر کرد ياد

سه تن را گزين کرد زان انجمن

سخن گو و روشن دل و تيغ زن

چو رستم که بد پهلوان بزرگ

چو گودرز بينادل آن پير گرگ

دگر پهلوان طوس زرينه کفش

کجا بود با کاويانی درفش

بهر نامداری و خودکام های

نبشتند بر پهلوی نامه ای

فرستادگان خواست از انجمن

زبان آور و بخرد و رای زن

که پيروز کيخسرو از پشت پيل

بزد مهره و گشت گيتی چو نيل

مه آرام بادا شما را مه خواب

مگر ساختن رزم افراسياب

چو آن نامه برخواند هر مهتری

کجا بود در پادشاهی سری

ز گردان گيتی برآمد خروش

زمين همچو دريا برآمد بجوش

بزرگان هر کشوری با سپاه

نهادند سر سوی درگاه شاه

چو شد ساخته جنگ را لشکری

ز هر نامداری بهر کشوری

ازان پس بگرديد گرد سپاه

بياراست بر هر سوی رزمگاه

گزين کرد زان لشکر نامدار

سواران شمشير زن سی هزار

که باشند با او بقلب اندرون

همه جنگ را دست شسته بخون

بيک دست مرطوس را کرد جای

منوشان خوزان فرخنده رای

که بر کشور خوزيان بود شاه

بسی نامداران زرين کلاه

دو تن نيز بودند هم رزم سوز

چو گوران شه آن گرد لشگر فروز

وزو نيوتر آرش رزم زن

بهر کار پيروز و لشکر شکن

يکی آنک بر کشوری شاه بود

گه رزم با بخت همراه بود

دگر شاه کرمان که هنگام جنگ

نکردی بدل ياد رای درنگ

چو صياع فرزانه شاه يمن

دگر شير دل ايرج پيل تن

که بر شهر کابل بد او پادشا

جهاندار و بيدار و فرمان روا

هر آنکس که از تخم هی کيقباد

بزرگان بادانش و بانژاد

چو شماخ سوری شه سوريان

کجا رزم را بود بسته ميان

فروتر ازو گيوه ی رزم زن

بهر کار پيروز و لشکر شکن

که بر شهر داور بد او پادشا

جهانگير و فرزانه و پارسا

بدست چپ خويش بر پای کرد

دلفروز را لشکر آرای کرد

بزرگان که از تخم پورست تيغ

زدندی شب تيره بر باد ميغ

خر آنکس که بود او ز تخم زرسب

پرستنده ی فرخ آذر گشسب

دگر بيژن گيو و رهام گرد

کجا شاهشان از بزرگان شمرد

چو گرگين ميلاد و گردان ری

برفتند يکسر بفرمان کی

پس پشت او را نگه داشتند

همه نيزه از ابر بگذاشتند

به رستم سپرد آن زمان ميمنه

که بود او سپاهی شکن يک تنه

هر آنکس که از زابلستان بدند

وگر کهتر و خويش دستان بدند

بديشان سپرد آن زمان دست راست

همی نام و آرايش جنگ خواست

سپاهی گزين کرد بر ميسره

چو خورشيد تابان ز برج بره

سپهدار گودرز کشواد بود

هجير و چو شيدوش و فرهاد بود

بزرگان که از بردع و اردبيل

بپيش جهاندار بودند خيل

سپهدار گودرز را خواستند

چپ لشکرش را بياراستند

بفرمود تا پيش قلب پساه

بپيلان جنگی ببستند راه

نهادند صندوق بر پشت پيل

زمين شد بکردار دريای نيل

هزار از دليران روز نبرد

بصندوق بر ناوک انداز کرد

نگهبان هر پيل سيصد سوار

همه جنگ جوی و همه نيز هدار

ز بغداد گردان جنگاوران

که بودند با زنگه ی شاوران

سپاهی گزيده ز گردان بلخ

بفرمود تا با کمانهای چرخ

پياده ببودند بر پيش پيل

که گر کوه پيش آمدی بر دو ميل

دل سنگ بگذاشتندی بتير

نبودی کس آن زخم را دستگير

پياده پس پيل کرده بپای

ابا نه رشی نيزه ی سرگرای

سپرهای گيلی بپيش اندرون

همی از جگرشان بجوشيد خون

پياده صفی از پس نيزه دار

سپردار با تير جوشن گذار

پس پشت ايشان سواران جنگ

برآگنده ترکش ز تير خدنگ

ز خاور سپاهی گزين کرد شاه

سپردار با درع و رومی کلاه

ز گردان گردنکشان سی هزار

فريبرز را داد جنگی سوار

ابا شاه شهر دهستان تخوار

که جنگ بدانديش بوديش خوار

ز بغداد و گردن فرازان کرخ

بفرمود تا با کمانهای چرخ

بپيش اندرون تيرباران کنند

هوا را چو ابر بهاران کنند

بدست فريبرز نستوه بود

که نزديک او لشکر انبوه بود

بزرگان رزم آزموده سران

ز دشت سواران نيزه وران

سر مايه و پيشروشان زهير

که آهو ربودی ز چنگال شير

بفرمود تا نزد نستوه شد

چپ لشکر شاه چون کوه شد

سپاهی بد از روم و بر برستان

گوی پيشرو نام لشکرستان

سوار و پياده بدی سی هزار

برفتند با ساقه ی شهريار

دگر لشکری کز خراسان بدند

جهانجوی و مردم شناسان بدند

منوچهر آرش نگهدارشان

گه نام جستن سپهدارشان

دگر نامداری گروخان نژاد

جهاندار وز تخمه ی کيقباد

کجا نام آن شاه پيروز بود

سپهبد دل و لشکر افروز بود

شه غرچگان بود برسان شير

کجا ژنده پيل آوريدی بزير

بدست منوچهرشان جای کرد

سر تخمه را لشکر آرای کرد

بزرگان که از کوه قاف آمدند

ابا نيزه و تيغ لاف آمدند

سپاهی ز تخم فريدون و جم

پر از خون دل از تخمه ی زادشم

ازين دست شمشيرزن سی هزار

جهاندار وز تخمه ی شهريار

سپرد اين سپه گيو گودرز را

بدو تازه شد دل همه مرز را

بياری بپشت سپهدار گيو

برفتند گردان بيدار و نيو

فرستاد بر ميمنه ده هزار

دلاور سواران خنجر گزار

سپه ده هزار از دليران گرد

پس پشت گودرز کشواد برد

دمادم بشد برته ی تيغ زن

ابا کوهيار اندر آن انجمن

به مردی شود جنگ را يارگيو

سپاهی سرافراز و گردان نيو

زواره بد اين جنگ را پيشرو

سپاهی همه جنگ سازان نو

بپيش اندرون قارن رزم زن

سر نامداران آن انجمن

بدان تا ميان دو رويه سپاه

بود گرد اسب افگن و رزمخواه

ازان پس بگستهم گژدهم گفت

که با قارن رزم زن باش جفت

بفرمود تا اندمان پور طوس

بگردد بهر جای با پيل و کوس

بدان تا ببندد ز بيداد دست

کسی را کجا نيست يزدان پرست

نباشد کس از خوردنی بی نوا

ستم نيز برکس ندارد روا

جهان پر ز گردون بد و گاوميش

ز بهر خورش را همی راند پيش

بخواهد همی هرچ بايد ز شاه

بهر کار باشد زبان سپاه

به سو طلايه پديدار کرد

سر خفته از خواب بيدار کرد

بهر سو برفتند کار آگهان

همی جست بيدار کار جهان

کجا کوه بد ديده بان داشتی

سپه را پراگنده نگذاشتی

همه کوه و غار و بيابان و دشت

بهر سو همی گرد لشکر بگشت

عنانها يک اندر دگر ساخته

همه جنگ را گردن افراخته

ازيشان کسی را نبد بيم و رنج

همی راند با خويشتن شاه گنج

برين گونه چون شاه لشکر بساخت

بگردون کلاه کيی برفراخت

دل مرد بدساز با نيک خوی

جز از جنگ جستن نکرد آرزوی

سپهدار توران ازان سوی جاج

نشسته برام بر تخت عاج

دوباره ز لشکر هزاران هزار

سپه بود با آلت کارزار

نشسته همه خلخ و سرکشان

همی سرفرازان و گردنکشان

بمرز کروشان زمين هرچ بود

ز برگ درخت و زکشت و درود

بخوردند يکسر همه بار و برگ

جهان را همی آرزو کرد مرگ

سپهدار ترکان به بيکند بود

بسی گرد او خويش و پيوند بود

همه نامداران ما چين و چين

نشسته بمرز کروشان زمين

جهان پر ز خرگاه و پرده سرای

ز خيمه نبد نيز بر دشت جای

جهانجوی پر دانش افراسياب

نشسته بکندز بخورد و بخواب

نشست اندران مرز زان کرده بود

که کندز فريدون برآورده بود

برآورده در کندز آتشکده

همه زند و استا بزر آژده

ورا نام کندز بدی پهلوی

اگر پهلوانی سخن بشنوی

کنون نام کندز به بيکند گشت

زمانه پر از بند و ترفند گشت

نبيره فريدون بد افراسياب

ز کندز برفتن نکردی شتاب

خود و ويژگانش نشسته بدشت

سپهر از سپاهش همی خيره گشت

ز ديبای چينی سراپرده بود

فراوان بپرده درون برده بود

بپرده درون خيمه های پلنگ

بر آيين سالار ترکان پشنگ

نهاده به خيمه درون تخت زر

همه پيکر تخت يکسر گهر

نشسته برو شاه توران سپاه

بچنگ اندرون بگرز و بر سر کلاه

ز بيرون دهليز پرده سرای

فراوان درفش بزرگان بپای

زده بر در خيمه ی هر کسی

که نزديک او آب بودش بسی

برادر بد و چند جنگی پسر

ز خويشان شاه آنک بد نامور

همی خواست کيد بپشت سپاه

بنزديک پيران بدان رزمگاه

سحر گه سواری بيامد چو گرد

سخنهای پيران همه ياد کرد

همه خستگان از پس يکدگر

رسيدند گريان و خسته جگر

همی هر کسی ياد کرد آنچ ديد

وزان بد کز ايران بديشان رسيد

ز پيران و لهاک و فرشيدورد

وزان نامداران روز نبرد

کزيشان چه آمد بروی سپاه

چه زاری رسيد اندر آن رزمگاه

همان روز کيخسرو آنجا رسيد

زمين کوه تا کوه لشکر کشيد

بزنهار شد لشکر ما همه

هراسان شد از بی شبانی رمه

چو بشنيد شاه اين سخن خيره گشت

سيه گشت و چشم و دلش تيره گشت

خروشان فرود آمد از تخت عاج

بپيش بزرگان بينداخت تاج

خروشی ز لشکر بر آمد بدرد

رخ نامداران شد از درد زرد

ز بيگانه خيمه بپرداختند

ز خويشان يکی انجمن ساختند

ازان درد بگريست افراسياب

همی کند موی و همی ريخت آب

همی گفت زار اين جهانبين من

سوار سرافراز رويين من

جهانجوی لهاک و فرشيدورد

سواران و گردان روز نبرد

ازين جنگ پور و برادر نماند

بزرگان و سالار و لشکر نماند

بناليد و برزد يکی باد سرد

پس آنگه يکی سخت سوگند خورد

بيزدان که بيزارم از تخت و گاه

اگر نيز بيند سر من کلاه

قبا جوشن و اسب تخت منست

کله خود و نيزه درخت منست

ازين پس نخواهم چميد و چريد

و گر خويشتن تاج را پروريد

مگر کين آن نامداران خويش

جهانجوی و خنجرگزاران خويش

بخواهم ز کيخسرو شوم زاد

که تخم سياوش بگيتی مباد

خروشان همی بود زين گفت و گوی

ز کيخسرو آگاهی آمد بروی

که لشکر بنزديک جيحون رسيد

همه روی کشور سپه گستريد

بدان درد و زاری سپه را بخواند

ز پيران فراوان سخنها برآند

ز خون برادرش فرشيدورد

ز رويين و لهاک شير نبرد

کنون گاه کينست و آويختن

ابا گيو گودرز خون ريختن

همم رنج و مهرست و هم درد و کين

از ايران وز شاه ايران زمين

بزرگان ترکان افراسياب

ز گفتن بکردند مژگان پر آب

که ما سربسر مر تو را بند هايم

بفرمان و رايت سرافگنده ايم

چو رويين و پيران ز مادر نزاد

چو فرشيدورد گرامی نژاد

ز خون گر در و کوه و دريا شود

درازای ما همچو پهنا شود

يکی برنگرديم زين رزمگاه

ار يار باشد خداوند ماه

دل شاه ترکان از آن تازه گشت

ازان کار بر ديگر اندازه گشت

در گنج بگشاد و روزی بداد

دلش پر زکين و سرش پر ز باد

گله هرچ بودش بدشت و بکوه

ببخشيد بر لشکرش همگروه

ز گردان شمشيرزن سی هزار

گزين کرد شاه از در کارزار

سوی بلخ بامی فرستادشان

بسی پند و اندرزها دادشان

که گستهم نوذر بد آنجا بپای

سواران روشن دل و رهنمای

گزين کرد ديگر سپه سی هزار

سواران گرد از در کارزار

بجيحون فرستاد تا بگذرند

بکشتی رخ آب را بسپرند

بدان تا شب تيره بی ساختن

ز ايران نيايد يکی تاختن

فرستاد بر هر سوی لشکری

بسی چاره ها ساخت از هر دری

چنين بود فرمان يزدان پاک

که بيدادگر شاه گردد هلاک

شب تيره بنشست با بخردان

جهانديده و رای زن موبدان

ز هرگونه با او سخن ساختند

جهان را چپ و راست انداختند

بران برنهادند يکسر که شاه

ز جيحون بران سو گذارد سپاه

قراخان که او بود مهتر پسر

بفرمود تا رفت پيش پدر

پدر بود گفتی بمردی بجای

ببالا و ديدار و فرهنگ و رای

ز چندان سپه نيمه او را سپرد

جهانديده و نامداران گرد

بفرمودتا در بخارا بود

بپشت پدر کوه خارا بود

دمادم فرستد سليح و سپاه

خورش را شتر نگسلاند ز راه

سپه را ز بيکند بيرون کشيد

دمان تالب رود جيحون کشيد

سپه بود سرتاسر رودبار

بياورد کشتی و زورق هزار

بيک هفته بر آب کشتی گذشت

سپه بود يکسر همه کوه ودشت

بخرطوم پيلان و شيران بدم

گذرهای جيحون پر از باد و دم

ز کشتی همه آب شد ناپديد

بيابان آموی لشکر کشيد

بيامد پس لشکر افراسياب

بر انديشه ی رزم بگذاشت آب

پراگند هر سو هيونی دوان

يکی مرد هشيار روشن روان

ببينيد گفت از چپ و دست راست

که بالا و پهنای لشکر کجاست

چو بازآمد از هر سوی رزمساز

چنين گفت با شاه گردن فراز

که چندين سپه را برين دشت جنگ

علف بايد و ساز و جای درنگ

ز يک سو بدريای گيلان رهست

چراگاه اسبان و جای نشست

بدين روی جيحون و آب روان

خورش آورد مرد روشن روان

ميان اندرون ريگ و دشت فراخ

سراپرده و خيمه بر سوی کاخ

دلش تازه تر گشت زان آگهی

بيامد بدرگاه شاهنشهی

سپهدار خود ديده بد روزگار

نرفتی بگفتار آموزگار

بياراست قلب و جناح سپاه

طلايه که دارد ز دشمن نگاه

همان ساقه و جايگاه بنه

همان ميسره راست با ميمنه

بياراست لشکر گهی شاهوار

بقلب اندرون تيغ زن سی هزار

نگه کدر بر قلبگه جای خويش

سپهبد بد و لشکر آرای خويش

بفرمود تا پيش او شد پشنگ

که او داشتی چنگ و زور نهنگ

بلشکر چنو نامداری نبود

بهر کار چون او سواری نبود

برانگيختی اسب و دم پلنگ

گرفتی بکندی ز نيروی جنگ

همان نيزه ی آهنين داشتی

بورد بر کوه بگذاشتی

پشنگست نامش پدر شيده خواند

که شيده بخورشيد تابنده ماند

ز گردان گردنکشان صد هزار

بدو داد شاه از در کارزار

همان ميسره جهن را داد و گفت

که نيک اخترت باد هر جای جفت

که باشد نگهبان پشت پشنگ

نپيچد سر ار بارد از ابر سنگ

سپاهی بجنگ کهيلا سپرد

يکی تيزتر بود ايلای گرد

نبيره جهاندار فراسياب

که از پشت شيران ربودی کباب

دو جنگی ز توران سواران بدند

بدل يک بيک کوه ساران بدند

سوی ميمنه لشکری برگزيد

که خورسيد گشت از جهان ناپديد

قراخان سالار چارم پسر

کمر بست و آمد بپيش پدر

بدو داد ترک چگل سی هزار

سواران و شايست هی کارزار

طرازی و غزی و خلخ سوار

همان سی هزار آزموده سوار

که سالارشان بود پنجم پسر

يکی نامور گرد پرخاشخر

ورا خواندندی گو گردگير

که بر کوه بگذاشتی تيغ و تير

دمور و جرنجاش با او برفت

بياری جهن سرافراز تفت

ز گردان و جنگ آوران سی هزار

برفتند با خنجر کارزار

جهانديده نستوه سالارشان

پشنگ دلاور نگهدارشان

همان سی هزار از يلان ترکمان

برفتند با گرز و تير و کمان

سپهبد چو اغريرث جنگجوی

که با خون يکی داشتی آب جوی

وزان نامور تيغ زن سی هزار

گزين کرد شاه از در کارزار

سپهبد چو گرسيوز پيلتن

جهانجوی و سالار آن انجمن

بدو داد پيلان و سالارگاه

سر نامداران و پشت سپاه

ازان پس گزيد از يلان ده هزار

که سيری ندادند کس از کارزار

بفرمود تا در ميان دو صف

بوردگاه بر لب آورده کف

پراگنده بر لشکر اسب افگنند

دل و پشت ايرانيان بشکنند

سوی باختر بود پشت سپاه

شب آمد به پيلان ببستند راه

چنين گفت سالار گيتی فروز

که دارد سپه چشم بر نيمروز

چو آگاه شد شهريار جهان

ز گفتار بيدار کار آگهان

ز ترکان وز کار افراسياب

که لشکرگه آورد زين روی آب

سپاهی ز جيحون بدين سو کشيد

که شد ريگ و سنگ از جهان ناپديد

چو بشنيد خسرو يلانرا بخواند

همه گفتنی پيش ايشان براند

سپاهی ز جنگ آوران برگزيد

بزرگان ايران چنانچون سزيد

چشيده بسی از جهان شور و تلخ

بياری گستهم نوذر ببلخ

باشکش بفرمود تا سوی زم

برد لشکر و پيل و گنج درم

بدان تا پس اندر نيايد سپاه

کند رای شيران ايران تباه

ازان پس يلان را همه برنشاند

بزد کوس رويين و لشکر براند

همی رفت با رای و هوش و درنگ

که تيزی پشيمانی آرد بجنگ

سپهدار چون در بيابان رسيد

گرازيدن و ساز و لشکر بديد

سپه را گذر سوی خورازم بود

همه رنگ و دشت از در رزم بود

بچپ بر دهستان و بر راست آب

ميان ريگ و پيش اندر افراسياب

چو خورشيد سر زد ز برج بره

بياراست روی زمين يکسره

سپهدار ترکان سپه را بديد

بزد نای رويين و صف برکشيد

جهان شد پر آوای بوق و سپاه

همه برنهادند ز آهن کلاه

چو خسرو بديد آن سپاه نيا

دل پادشا شد پر از کيميا

خود و رستم و طوس و گودرز و گيو

ز لشکر بسی نامبردار نيو

همی گشت بر گرد آن رزمگاه

بيابان نگه گرد و بی راه و راه

که لشکر فزون بود زان کو شمرد

همان ژنده پيلان و مردان گرد

بگرد سپه بر يکی کنده کرد

طلايه بهر سو پراگنده کرد

شب آمد بکنده در افگند آب

بدان سو که بد روی افراسياب

دو لشکر چنين هم دو روز و دو شب

از ايشان يکی را نجنبيد لب

تو گفتی که روی زمين آهنست

ز نيزه هوا نيز در جوشنست

ازين روی و زان روی بر پشت زين

پياده بپيش اندرون همچنين

تو گفتی جهان کوه آهن شدست

همان پوشش چرخ جوشن شدست

ستاره شمر پيش دو شهريار

پر انديشه و زيجها برکنار

همی باز جستند راز سپهر

بصلاب تا بر که گردد بمهر

سپهر اندر آن جنگ نظاره بود

ستاره شمر سخت بيچاره بود

بروز چهارم چو شد کار تنگ

بپيش پدر شد دلاور پشنگ

بدو گفت کای کدخدای جهان

سرافراز بر کهتران و مهان

بفر تو زير فلک شاه نيست

ترا ماه و خورشيد بد خواه نيست

شود کوه آهن چو دريای آب

اگر بشنود نام افرسياب

زمين بر نتابد سپاه ترا

نه خورشيد تابان کلاه ترا

نيايد ز شاهان کسی پيش تو

جزين بی پدر بد گوهر خويش تو

سياوش را چون پسر داشتی

برو رنج و مهر پدر داشتی

يکی باد ناخوش ز روی هوا

برو برگذشتی نبودی روا

ازو سير گشتی چو کردی درست

که او تاج و تخت و سپاه تو جست

گر او را نکشتی جهاندار شاه

بدو باز گشتی نگين و کلاه

کنون اينک آمد بپيشت بجنگ

نبايد به گيتی فراوان درنگ

هر آن کس که نيکی فرامش کند

همی رای جان سياوش کند

بپروردی اين شوم ناپاک را

پدروار نسپرديش خاک را

همی داشتی تا بر آورد پر

شد از مهر شاه از در تاج زر

ز توران چو مرغی بايران پريد

تو گفتی که هرگز نيا را نديد

ز خوبی نگه کن که پيران چه کرد

بدان بی وفا ناسزاوار مرد

همه مهر پيران فراموش کرد

پر از کينه سر دل پر از جوش کرد

همی بود خامش چو آمد به مشت

چنان مهربان پهلوان را بکشت

از ايران کنون با سپاهی به جنگ

بيامد به پيش نيا تيزچنگ

نه دينار خواهد نه تخت و کلاه

نه اسب و نه شمشير و گنج و سپاه

ز خويشان جز از جان نخواهد همی

سخن را ازين در نکاهد همی

پدر شاه و فرزانه تر پادشاست

بديت راست گفتار من بر گواست

از ايرانيان نيست چندين سخن

سپه را چنين دل شکسته مکن

بديشان چبايد ستاره شمر

بشمشير جويند مردان هنر

سواران که در ميمنه با منند

همه جنگ را يکدل و يکتند

چو دستور باشد مرا پادشا

از ايشان نمانم يکی پارسا

بدوزم سر و ترگ ايشان بتير

نه انديشم از کنده و آبگير

چو بشنيد افراسياب اين سخن

بدو گفت مشتاب و تندی مکن

سخن هرچ گفتی همه راست بود

جز از راستی را نبايد شنود

وليکن تو دانی که پيران گرد

بگيتی همه راه نيکی سپرد

نبد در دلش کژی و کاستی

نجستی به جز خوبی و راستی

همان پيل بد روز جنگ او به زور

چو دريا دل و رخ چو تابنده هور

برادرش هومان پلنگ نبرد

چو لهاک جنگی و فرشيدورد

ز ترکان سواران کين صدهزار

همه نامجوی از در کارزار

برفتند از ايدر پر از جنگ و جوش

من ايدر نوان با غم و با خروش

ازان کو برين دشت کين کشته شد

زمين زير او چو گل آغشته شد

همه مرز توران شکسته دلند

ز تيمار دل را همی بگسلند

نبينند جز مرگ پيران بخواب

نخواند کسی نام افراسياب

بباشيم تا نامداران ما

مهان و ز لشکر سواران ما

ببينند ايرانيان را بچشم

ز دل کم شود سوگ با درد و خشم

هم ايرانيان نيز چندين سپاه

ببينند آيين تخت و کلاه

دو لشکر برين گونه پر درد و خشم

ستاره به ما دارد از چرخ چشم

بانبوه جستن نه نيکوست جنگ

شکستی بود باد ماند بچنگ

مبارز پراگنده بيرون کنيم

از ايشان بيابان پر از خون کنيم

چنين داد پاسخ که ای شهريار

چو زين گونه جويی همی کارزار

نخستين ز لشکر مبارز منم

که بر شير و بر پيل اسب افگنم

کسی را ندانم که روز نبرد

فشاند بر اسب من از دور گرد

مرا آرزو جنگ کيخسروست

که او در جهان شهريار نوست

اگر جويد او بی گمان جنگ من

رهايی نيابد ز چنگال من

دل و پشت ايشان شکسته شود

بارن انجمن کار بسته شود

و گر ديگری پيشم آيد به جنگ

بخاک اندر آرم سرش بی درنگ

بدو گفت کای کار ناديده مرد

شهنشاه کی جويد از تو نبرد

اگر جويدی هم نبردش منم

تن و نام او زير پای افگنم

گر او با من آيد بوردگاه

برآسايد از جنگ هر دو سپاه

بدو شيده گفت ای جهانديده مرد

چشيده ز گيتی بسی گرم و سرد

پسر پنج زنده ست پيشت بپای

نمانيم تا تو کنی رزم رای

نه لشکر پسندد نه ايزد پرست

که تو جنگ او را کنی پيشدست

بدو گفت شاه ای سرفراز مرد

نه گرم آزموده ز گيتی نه سرد

از ايدر برو تا ميان سپاه

ازيشان يکی مرد دانا بخواه

بکيخسرو از من پيامی رسان

که گيتی جز اين دارد آيين و سان

نبيره که رزم آورد با نيا

دلش بر بدی باشد و کيميا

چنين بود رای جهان آفرين

که گردد جهان پر ز پرخاش و کين

سياوش نه بر بيگنه کشته شد

شد از آموزگاران سرش گشته شد

گنه گر مرا بود پيران چه کرد

چو رويين و لهاک وفرشيدورد

که بر پشت زينشان ببايست بست

پر از خون بکردار پيلان مست

گر ايدونک گويم که تو بدتنی

بد انديش وز تخم آهرمنی

بگوهر نگه کن بتخمه منم

نکوهش همی خويشتن را کنم

تو اين کين بگودرز و کاوس مان

که پيش من آرند لشکر دمان

نه زان گفتم اين کز تو ترسان شدم

وگر پير گشتم دگر سان شدم

همه ريگ و دريا مرا لشکرند

همه نره شيرند و کنداورند

هر آنگه که فرمان دهم کوه گنگ

چو دريا کنند ای پسر روز جنگ

وليکن همی ترسم از کردگار

ز خون ريختن وز بد روزگار

که چندين سرنامور بی گناه

جدا گردد از تن بدين رزمگاه

گر از پيش من بر نگردی ز جنگ

نگردی همانا که آيدت ننگ

چو با من بسوگند پيمان کنی

بکوشی که پيمان من نشکنی

بدين کار باشم ترا رهنمای

که گنج و سپاهت بماند بجای

چو کار سياوش فرامش کنی

نيارا بتوران برامش کنی

برادر بود جهن و جنگی پشنگ

که در جنگ دريا کند کوه سنگ

هران بوم و برکان ز ايران نهی

بفرمان کنم آن ز ترکان تهی

ز گنج نياکان ما هرچ هست

ز دينار وز تاج و تخت و نشست

ز اسب و سليح و ز بيش و ز کم

که ميراث ماند از نيا زادشم

ز گنج بزرگان و تخت و کلاه

ز چيزی که بايد ز بهر سپاه

فرستم همه همچنين پيش تو

پسر پهلوان و پدر خويش تو

دو لشکر برآسايد از رنج رزم

همه روز ما بازگردد ببزم

ور ايدونک جان ترا اهرمن

بپيچد همی تا بپوشی کفن

جز از رزم و خون کردنت رای نيست

بمغز تو پند مرا جای نيست

تو از لشکر خويش بيرون خرام

مگر خود برآيدت ازين کار کام

بگرديم هر دو بوردگاه

بر آسايد از جنگ چندين سپاه

چو من کشته آيم جهان پيش تست

سپه بندگان و پسر خويش تست

و گر تو شوی کشته بر دست من

کسی را نيازارم از انجمن

سپاه تو در زينهار منند

همه مهترانند و يار منند

وگر زانکه بامن نيايی به جنگ

نتابی تو با کار ديده نهنگ

کمر بسته پيش تو آيد پشنگ

چو جنگ آوری او نسازد درنگ

پدر پير شد پايمردش جوان

جوانی خردمند و روشن روان

بوردگه با تو جنگ آورد

دليرست و جنگ پلنگ آورد

ببينيم تا بر که گردد سپهر

کرا بر نهد بر سر از تاج مهر

ورايدونک با او نجويی نبرد

دگرگونه خواهی همی کار کرد

بمان تا بياسايد امشب سپاه

چو بر سر نهد کوه زرين کلاه

ز لشکر گزينيم جنگاوران

سرافراز با گرزهای گران

زمين را ز خون رود دريا کنيم

ز بالای بد خواه پهنا کنيم

دوم روز هنگام بانگ خروس

ببنديم بر کوهه ی پيل کوس

سران را به ياری برون آوريم

بجوی اندرون آب و خون آوريم

چو بد خواه پيغام تو نشنود

بپيچد بدين گفتها نگرود

بتنها تن خويش ازو رزم خواه

بديدار دوراز ميان سپاه

پسر آفرين کرد و آمد برون

پدر ديده پر آب و دل پر ز خون

گزين کرد از موبدان چار مرد

چشيده بسی از جهان گرم و سرد

وزان نامداران لشکر هزار

خردمند و شايست هی کارزار

بره چون طلايه بديدش ز دور

درفش و سنان سواران تور

ز ترکان که هر آنکس که بد پيشرو

زناکارديده جوانان نو

بره با طلايه بر آويختند

بنام از پی شيده خون ريختند

تنی چند از ايرانيان خسته شد

وزان روی پيکار پيوسته شد

هم اندر زمان شيده آنجا رسيد

نگهبان ايرانيان را بديد

دل شيده کشت اندر آن کار تنگ

همی باز خواند آن يلانرا ز جنگ

بايرانيان گفت نزديک شاه

سواری فرستيد با رسم و راه

بگويد که روشن دلی شيده نام

بشاه آوريدست چندی پيام

از افراسياب آن سپهدار چين

پدر مادر شاه ايران زمين

سواری دمان از طلايه برفت

بر شاه ايران خراميد تفت

که پيغمبر شاه توران سپاه

گوی بر منش بر درفشی سياه

همی شيده گويد که هستم بنام

کسی بايدم تا گزارم پيام

دل شاه شد زان سخن پر ز شرم

فرو ريخت از ديدگان آب گرم

چنين گفت کين شيده خال منست

ببالا و مردی همال منست

نگه کرد گردنکشی زان ميان

نبد پيش جز قارن کاويان

بدو گفت رو پيش او شادکام

درودش ده از ما و بشنو پيام

چو قارن بيامد ز پيش سپاه

بديد آن درفشان درفش سياه

چو آمد بر شيده دادش درود

ز شاه و ز ايرانيان برفزود

جوان نيز بگشاد شيرين زبان

که بيدار دل بود و روشن روان

بگفت آنچه بشنيد ز افراسياب

ز آرام وز بزم و رزم و شتاب

چو بشنيد قارن سخنهای نغز

ازان نامور بخرد پاک مغز

بيامد بر شاه ايران بگفت

که پيغامها با خرد بود جفت

چو بشنيد خسرو ز قارن سخن

بياد آمدش گفتهای کهن

بخنديد خسرو ز کار نيا

ازان جستن چاره و کيميا

ازان پس چنين گفت کافراسياب

پشيمان شدست از گذشتن ز آب

ورا چشم بی آب و لب پر سخن

مرا دل پر از دردهای کهن

بکوشد که تا دل بپيچاندم

ببيشی لشکر بترساندم

بدان گه که گردنده چرخ بلند

نگردد ببايست روز گزند

کنون چاره ی ما جزين نيست روی

که من دل پر از کين شوم پيش اوی

بگردم بورد با او بجنگ

بهنگام کوشش نسازم درنگ

همه بخردان و ردان سپاه

بواز گفتند کين نيست راه

جهانديده پردانش افراسياب

جز از چاره جستن نبيند بخواب

نداند جز از تنبل و جادويی

فريب و بدانديشی و بدخويی

ز لشکر کنون شيده را برگزيد

که اين ديد بند بدی را کليد

همی خواهد از شاه ايران نبرد

بدان تا کند روز ما را بدرد

تو بر تيزی او دليری مکن

از ايران وز تاج سيری مکن

وگر شيده از شاه جويد نبرد

بورد گستاخ با او مگرد

بدست تو گر شيده گردد تباه

يکی نامور کم شود زان سپاه

وگر دور از ايدر تو گردی هلاک

ز ايران برآيد يکی تيره خاک

يکی زنده از ما نماند بجای

نه شهر و بر و بوم ايران بپای

کسی نيست ما را ز تخم کيان

که کين را ببندد کمر بر ميان

نيای تو پيری جهانديده است

بتوران و چين در پسنديده است

همی پوزش آرد بدين بد که کرد

ز بيچارگی جست خواهد نبرد

همی گويد اسبان و گنج درم

که بنهاد تور از پی زادشم

همان تخت شاهی و تاج سران

کمرهای زرين و گرز گران

سپارد بگنج تو از گنج خويش

همی باز خرد بدين رنج خويش

هران شهر کز مرزايران نهی

همی کرد خواهد ز ترکان تهی

بايران خراميم پيروز و شاد

ز کار گذشته نگيريم ياد

برين گفته بودند پير و جوان

جز از نامور رستم پهلوان

که رستم همی ز آشتی سربگاشت

ز درد سياوش بدل کينه داشت

همی لب بدندان بخواييد شاه

همی کرد خيره بديشان نگاه

وزان پس چنين گفت کين نيست راه

بايران خراميم زين رزمگاه

کجا آن همه رستم و سوگند ما

همان بدره و گفته و پند ما

جو بر تخت بر زنده افراسياب

بماند جهان گردد از وی خراب

بکاوس يکسر چه پوزش بريم

بدين ديدگان چو بدو بنگريم

شنيديم که بر ايرج نيکبخت

چه آمد بتور از پی تاج و تخت

سياوش را نيز بر بيگناه

بکشت از پی گنج و تخت و کلاه

فريبنده ترکی ازان انجمن

بيامد خرامان بنزديک من

گر از من همی جست خواهد نبرد

شارا چرا شد چنين روی زرد

همی از شما اين شگفت آيدم

همان کين پيشين بيفزايدم

گمانی نبردم که ايرانيان

گشايند جاويد زين کين ميان

کسی را نديدم ز ايران سپاه

که افگنده بود اندرين رزمگاه

که از جنگ ايشان گرفتی شتاب

بگفت فريبنده افراسياب

چو ايرانيان اين سخنها ز شاه

شنيدند و پيچان شدند از گناه

گرفتند پوزش که ما بند هايم

هم از مهربانی سرافگند هايم

نخواهد شهنشاه جز نام نيک

وگر کارها را سرانجام نيک

ستوده جهاندار برتر منش

نخواهد که بر مابود سرزنش

که گويند از ايران سواری نبود

که يارست با شيده رزم آزمود

که آمد سواری بدشت نبرد

جز از شاهشان اين دليری نکرد

نخواهد مگر خسرو موبدان

که بر ما بود ننگ تا جاودان

بديشان چنين پاسخ آورد شاه

که ای موبدان نماينده راه

بدانيد کاين شيده روز نبرد

پدر را ندارد بهامون بمرد

سليحش پدر کرده از جادويی

ز کژی و بی راهی و بدخويی

نباشد سليح شما کارگر

بدان جوشن و خود پولادبر

همان اسبش از باد دارد نژاد

بدل همچو شير و برفتن چو باد

کسی را که يزدان ندادست فر

نباشدش با چنگ او پای و پر

همان با شما او نيايد بجنگ

ز فر و نژاد خود آيدش ننگ

نبيره فريدون و پور قباد

دو جنگی بود يک دل و يک نهاد

بسوزم برو تيره جان پدرش

چو کاوس را سوخت او بر پسرش

دليران و شيران ايران زمين

همه شاه را خواندند آفرين

بفرمود تا قارن ني کخواه

شود باز و پاسخ گزارد ز شاه

که اين کار ما دير و دشوار گشت

سخنها ز اندازه اندر گذشت

هنر يافته مرد سنگی بجنگ

نجويد گه رزم چندين درنگ

کنون تا خداوند خورشيد و ماه

کراشاد دارد بدين رزمگاه

نخواهم ز تو اسب و دينار و گنج

که بر کس نماند سرای سپنج

بزور جهان آفرين کردگار

بديهيم کاوس پروردگار

که چندان نمانم شما را زمان

که بر گل جهد تندباد خزان

بدان خواسته نيست ما را نياز

که از جور و بيدادی آمد فراز

کرا پشت گرمی بيزدان بود

هميشه دل و بخت خندان بود

بر و بوم و گنج و سپاهت مراست

همان تخت و زرين کلاهت مراست

پشنگ آمد و خواست از من نبرد

زره دار بی لشکر و دار و برد

سپيده دمان هست مهمان من

بخنجر ببيند سرافشان من

کسی را نخواهم ز ايران سپاه

که با او بگردد بوردگاه

من و شيده و دشت و شمشير تيز

برآرم بفرجام ازو رستخيز

گر ايدونک پيروز گردم بجنگ

نسازم برين سان که گفتی درنگ

مبارز خروشان کنيم از دور روی

ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوی

ازان پس يلان را همه همگروه

بجنگ اندر آريم بر سان کوه

چو اين گفت باشی به شيده بگوی

که ای کم خرد مهتر کامجوی

نه تنها تو ايدر بکام آمدی

نه بر جستن ننگ و نام آمدی

نه از بهر پيغام افراسياب

که کردار بد کرد بر تو شتاب

جهاندارت انگيخت از انجمن

ستودانت ايدر بود هم کفن

گزند آيدت زان سر بی گزند

که از تن بريدند چون گوسفند

بيامد دمان قارن از نزد شاه

بنزد يکی آن درفش سياه

سخن هرچ بشنيد با او بگفت

نماند ايچ نيک و بد اندر نهفت

بشد شيده نزديک افراسياب

دلش چون بر آتش نهاده کباب

ببد شاه ترکان ز پاسخ دژم

غمی گشت و برزد يکی تيز دم

ازان خواب کز روزگار دراز

بديد و ز هر کس همی داشت راز

سرش گشت گردان و دل پرنهيب

بدانست کامد بتنگی نشيب

بدو گفت فردا بدين رزمگاه

ز افگنده مردان نيابند راه

بشيده چنين گفت کز بامداد

مکن تا دو روز ای پسر جنگ ياد

بدين رزم بشکست گويی دلم

بر آنم که دل را ز تن بگسلم

پسر گفت کای شاه ترکان و چين

دل خويش را بد مکن روز کين

چو خورشيد فردا بر آرد درفش

درفشان کند روی چرخ بنفش

من و خسرو و دشت آوردگاه

برانگيزم از شاه گرد سياه

چو روشن شد آن چادر لاژورد

جهان شد به کردار ياقوت زرد

نشست از بر اسب چنگی پشنگ

ز باد جوانی سرش پر ز جنگ

بجوشن بپوشيد روشن برش

ز آهن کلاه کيان بر سرش

درفشش يکی ترک جنگی بچنگ

خرامان بيامد بسان پلنگ

چو آمد بنزديک ايران سپاه

يکی نامداری بشد نزد شاه

که آمد سواری ميان دو صف

سرافراز و جوشان و تيغی بکف

بخنديد ازو شاه و جوشن بخواست

درفش بزرگی برآورد راست

يکی ترگ زرين بسر بر نهاد

درفشش برهام گودرز داد

همه لشکرش زار و گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

خروشی بر آمد که ای شهريار

بهن تن خويش رنجه مدار

شهان را همه تخت بودی نشست

که بر کين کمر بر ميان تو بست

که جز خاک تيره نشستش مباد

بهيچ آرزو کام و دستش مباد

سپهدار با جوشن و گرز و خود

بلشکر فرستاد چندی درود

که يک تن مجنبيد زين رزمگاه

چپ و راست و قلب و جناح سپاه

نبايد که جويد کسی جنگ و جوش

برهام گودرز داريد گوش

چو خورشيد بر چرخ گردد بلند

ببينيد تا بر که آيد گزند

شما هيچ دل را مداريد تنگ

چنينست آغاز و فرجام جنگ

گهی بر فراز و گهی در نشيب

گهی شادکامی گهی با نهيب

برانگيخت شبرنگ بهزاد را

که دريافتی روز تگ باد را

ميان بسته با نيزه و خود و گبر

همی گرد اسبش بر آمد بابر

ميان دو صف شيده او را بديد

يکی باد سرد از جگر بر کشيد

بدو گفت پور سياوش رد

توی ای پسنديده ی پرخرد

نبيره جهاندار توران سپاه

که سايد همی ترگ بر چرخ ماه

جز آنی که بر تو گمانی برد

جهانديده يی کو خرد پرورد

اگر مغز بوديت با خال خويش

نکردی چنين جنگ را دست پيش

اگر جنگ جويی ز پيش سپاه

برو دور بگزين يکی رزمگاه

کز ايران و توران نبينند کس

نخواهيم ياران فريادرس

چنين داد پاسخ بدو شهريار

که ای شير درنده در کارزار

منم داغ دل پور آن بيگناه

سياوش که شد کشته بر دست شاه

بدين دشت از ايران به کين آمدم

نه از بهر گاه و نگين آمدم

ز پيش پدر چونک برخاستی

ز لشکر نبرد مرا خواستی

مرا خواستی کس نبودی روا

که پيشت فرستادمی ناسزا

کنون آرزو کن يکی رزمگاه

بديدار دور از ميان سپاه

نهادند پيمان که از هر دو روی

بياری نيايد کسی کينه جوی

هم اينها که دارند با ما درفش

ز بد روی ايشان نگردد بنفش

برفتند هر دو ز لشکر بدور

چنانچون شود مرد شادان بسور

بيابان که آن از در رزم بود

بدانجايگه مرز خوارزم بود

رسيدند جايی که شير و پلنگ

بدان شخ بی آب ننهاد چنگ

نپريد بر آسمانش عقاب

ازو بهره ای شخ و بهری سراب

نهادند آوردگاهی بزرگ

دو اسب و دو جنگی بسان دو گرگ

سواران چو شيران اخته زهار

که باشند پر خشم روز شکار

بگشتند با نيزه های دراز

چو خورشيد تابنده گشت از فراز

نماند ايچ بر نيزه هاشان سنان

پر از آب برگستوان و عنان

برومی عمود و بشمشير و تير

بگشتند با يکدگر ناگزير

زمين شد ز گرد سواران سياه

نگشتند سير اندر آوردگاه

چو شيده دل و زور خسرو بديد

ز مژگان سرشکش برخ برچکيد

بدانست کان فره ايزديست

ازو بر تن خويش بايد گريست

همان اسبش از تشنگی شد غمی

بنيروی مرد اندر آمد کمی

چو درمانده شد با دل انديشه کرد

که گر شاه را گويم اندر نبرد

بيا تا به کشتی پياده شويم

ز خوی هر دو آهار داده شويم

پياده نگردد که عار آيدش

ز شاهی تن خويش خوار آيدش

بدين چاره گر زو نيابم رها

شدم بی گمان در دم اژدها

بدو گفت شاها بتيغ و سنان

کند هر کسی جنگ و پيچد عنان

پياه به آيد که جوييم جنگ

بکردار شيران بيازيم چنگ

جهاندار خسرو هم اندر زمان

بدانست انديشه ی بدگمان

بدل گفت کين شير با زور و جنگ

نبيره فريدون و پور پشگ

گر آسوده گردد تن آسان کند

بسی شير دلرا هراسان کند

اگر من پياده نگردم به جنگ

به ايرانيان بر کند جای تنگ

بدو گفت رهام کای تاجور

بدين کار ننگی مگردان گهر

چو خسرو پياده کند کارزار

چه بايد بر اين دشت چندين سوار

اگر پای بر خاک بايد نهاد

من از تخم کشواد دارم نژاد

بمان تا شوم پيش او جنگ ساز

نه شاه جهاندار گردن فراز

برهام گفت آن زمان شهريار

که ای مهربان پهلوان سوار

چو شيده دلاور ز تخم پشنگ

چنان دان که با تو نيايد به جنگ

ترا نيز با رزم او پای نيست

بترکان چنو لشکر آرای نيست

يکی مرد جنگی فريدون نژاد

که چون او دلاور ز مادر نزاد

نباشد مرا ننگ رفتن بجنگ

پياده بسازيم جنگ پلنگ

وزان سو بر شيده شد ترجمان

که دوری گزين از بد بدگمان

جز از بازگشتن ترا رای نيست

که با جنگ خسرو ترا پای نيست

بهنگام کردن ز دشمن گريز

به از کشتن و جستن رستخيز

بدان نامور ترجمان شيده گفت

که آورد مردان نشايد نهفت

چنان دان که تا من ببستم کمر

همی برفرازم بخورشيد سر

بدين زور و اين فره و دستبرد

نديدم بوردگه نيز گرد

وليکن ستودان مرا از گريز

به آيد چو گيرم بکاری ستيز

هم از گردش چرخ بر بگذرم

وگر ديده ی اژدها بسپرم

گر ايدر مرا هوش بر دست اوست

نه دشمن ز من باز دارد نه دوست

ندانم من اين زور مردی ز چيست

برين نامور فره ايزديست

پياده مگر دست يابم بدوی

بپيکار خون اندر آرم بجوی

بشيده چنين گفت شاه جهان

که ای نامدار از نژاد مهان

ز تخم کيان بی گمان کس نبود

که هرگز پياده نبرد آزمود

وليکن ترا گرد چنينست کام

نپيچم ز رای تو هرگز لگام

فرود آمد از اسب شبرنگ شاه

ز سر برگرفت آن کيانی کلاه

برهام داد آن گرانمايه اسب

پياده بيامد چو آذرگشسب

پياده چو از دور ديدش پشنگ

فرود آمد از باره جنگی پلنگ

بهامون چو پيلان بر آويختند

همی خاک با خون برآميختند

چو شيده بديد آن بر و برز شاه

همان ايزدی فر و آن دستگاه

همی جست کيد مگر زو رها

که چون سر بشد تن نيارد بها

چو آگاه شد خسرو از روی اوی

وزان زور و آن برز بالای اوی

گرفتش بچپ گردن و راست پشت

برآورد و زد بر زمين بر درشت

همه مهره ی پشت او همچو نی

شد از درد ريزان و بگسست پی

يکی تيغ تيز از ميان بر کشيد

سراسر دل نامور بر دريد

برو کرد جوشن همه چاک چاک

همی ريخت بر تارک از درد خاک

برهام گفت اين بد بدسگال

دلير و سبکسر مرا بود خال

پس از کشتنش مهربانی کنيد

يکی دخمه ی خسروانی کنيد

تنش را بمشک و عبير و گلاب

بشويی مغزش بکافور ناب

بگردنش بر طوق مشکين نهيد

کله بر سرش عنبرآگين نهيد

نگه کرد پس ترجمانش ز راه

بديد آن تن نامبردار شاه

که با خون ازان ريگ برداشتند

سوی لشکر شاه بگذاشتند

بيامد خروشان بنزديک شاه

که ای نامور دادگر پيشگاه

يکی بنده بودم من او را نوان

نه جنگی سواری و نه پهلوان

بمن بر ببخشای شاها بمهر

که از جان تو شاد بادا سپهر

بدو گفت شاه آنچ ديدی ز من

نيا را بگو اندر آن انجمن

زمين را ببوسيد و کرد آفرين

بسيچيد ره سوی سالار چين

وزان دشت کيخسرو کينه جوی

سوی لشکر خويش بنهاد روی

خروشی بر آمد ز ايران سپاه

که بخشايش آورد خورشيد و ماه

بيامد همانگاه گودرز و گيو

چو شيدوش و رستم چو گرگين نيو

همه بوسه دادند پيشش زمين

بسی شاه را خواندند آفرين

وزان روی ترکان دو ديده براه

که شويده کی آيد ز آوردگاه

سواری همی شد بران ريگ نرم

برهنه سر و ديده پر خون و گرم

بيامد بنزديک افراسياب

دل از درد خسته دو ديده پر آب

برآورد پوشيده راز از نهفت

همه پيش سالار ترکان بگفت

جهاندار گشت از جهان نااميد

بکند آن چو کافور موی سپيد

بسر بر پراگند ريگ روان

ز لشکر برفت آنک بد پهلوان

رخ شاه ترکان هر آنکس که ديد

بر و جامه و دل همه بردريد

چنين گفت با مويه افراسياب

کزين پس نه آرام جويم نه خواب

مرا اندرين سوگ ياری کنيد

همه تن بتن سوگواری کنيد

نه بيند سر تيغ ما را نيام

نه هرگز بوم زين سپس شادکام

ز مردم شمر ار ز دام و دده

دلی کو نباشد بدرد آژده

مبادا بدان ديده در آب و شرم

که از درد ما نيست پر خون گرم

ازان ماه ديدار جنگی سوار

ازان سروبن بر لب جويبار

همی ريخت از ديده خونين سرشک

ز دردی که درمان نداند پزشک

همه نامداران پاسخ گزار

زبان برگشادند بر شهريار

که اين دادگر بر تو آسان کناد

بدانديش را دل هراسان کناد

ز ما نيز يک تن نسازد درنگ

شب و روز بر درد و کين پشنگ

سپه را همه دل خروشان کنيم

باوردگه بر سر افشان کنيم

ز خسرو نبد پيش ازين کينه چيز

کنون کينه بر کين بيفزود نيز

سپه دل شکسته شد از بهر شاه

خروشان و جوشان همه رزمگاه

چو خورشيد برزد سر از برج گاو

ز هامون برآمد خروش چکاو

تبيره برآمد ز هر دو سرای

همان ناله بوق باکرنای

ز گردان شمشيرزن سی هزار

بياورد جهن از در کارزار

چو خسرو بر آن گونه بر ديدشان

بفرمود تا قارن کاويان

ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه

ازو گشت جهن دلاور ستوه

سوی راست گستهم نوذر چو گرد

بيامد دمان با درفش نبرد

جهان شد ز گرد سواران بنفش

زمين پرسپاه و هوا پر درفش

بجنبيد خسرو ز قلب سپاه

هم افراسياب اندران رزمگاه

بپيوست جنگی کزان سان نشان

ندادند گردان گردنکشان

بکشتند چندان ز توران سپاه

که دريای خون گشت آوردگاه

چنين بود تا آسمان تيره گشت

همان چشم جنگاوران خيره گشت

چو پيروز شد قارن رزم زن

به جهن دلير اندر آمد شکن

چو بر دامن کوه بنشست ماه

يلان بازگشتند ز آوردگاه

از ايرانيان شاد شد شهريار

که چيره شدند اندران کارزار

همه شب همی جنگ را ساختند

بخواب و بخوردن نپرداختند

چو برزد سر از چنگ خرچنگ هور

جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور

سپاه دو لشکر کشيدند صف

همه جنگ را بر لب آورده کف

سپهدار ايران ز پشت سپاه

بشد دور با کهتری ني کخواه

چو لختی بيامد پياده ببود

جهان آفرين را فراوان ستود

بماليد رخ را بران تيره خاک

چنين گفت کای داور داد و پاک

تو دانی کزو من ستم ديده ام

بسی روز بد را پسنديده ام

مکافات کن بدکنش را بخون

تو باشی ستم ديده را رهنمون

وزان جايگه با دلی پر ز غم

پر از کين سر از تخمه زادشم

بيامد خروشان بقلب سپاه

بسر بر نهاد آن خجسته کلاه

خروش آمد و نال هی گاودم

دم نای رويين و رويينه خم

وزان روی لشکر بکردار کوه

برفتند جوشان گروها گروه

سپاهی به کردار دريای آب

بقلب اندرون جهن و افراسياب

چو هر دو سپاه اندر آمد ز جای

تو گفتی که دارد در و دشت پای

سيه شد ز گرد سپاه آفتاب

ز پيکان الماس و پر عقاب

ز بس ناله ی بوق و گرد سپاه

ز بانگ سواران در آن رزمگاه

همی آب گشت آهن و کوه و سنگ

بدريا نهنگ و بهامون پلنگ

زمين پرزجوش و هوا پر خروش

هژبر ژيان را بدريد گوش

جهان سر بسر گفتی از آهنست

وگر آسمان بر زمين دشمنست

بهر جای بر توده چون کوه کوه

ز گردان و ايران و توران گروه

همه ريگ ارمان سر و دست و پای

زمين را همی دل برآمد ز جای

همه بوم شد زير نعل اندرون

چو کرباس آهار داده بخون

وزان پس دليران افراسياب

برفتند بر سان کشتی بر آب

بصندوق پيلان نهادند روی تير

کجا ناوک انداز بود اندروی

حصاری بد از پيل پيش سپاه

برآورده بر قلب و بر بسته راه

ز صندوق پيلان بباريد تير

برآمد خروشيدن دار و گير

برفتند گردان نيزه وران

هم از قلب لشکر سپاهی گران

نگه کرد افراسياب از دو ميل

بدان لشکر و جنگ صندوق و پيل

همه ژنده پيلان و لشکر براند

جهان تيره شد روشنايی نماند

خروشيد کای نامداران جنگ

چه داريد بر خويش تن جای تنگ

ممانيد بر پيش صندوق و پيل

سپاهست بيکار بر چند ميل

سوی ميمنه ميسره برکشيد

ز قلب و ز صندوق برتر کشيد

بفرمود تا جهن رزم آزمای

رود با تگينال لشکر ز جای

برد دو هزار آزموده سوار

همه نيزه دار از در کارزار

بر مسيره شير جنگی طبرد

بشد تيز با نامداران گرد

چو کيخسرو آن رزم ترکان بديد

که خورشيد گشت از جهان ناپديد

سوی آوه و سمنکنان کرد روی

که بودند شيران پرخاشجوی

بفرمود تا بر سوی ميسره

بتابند چون آفتاب از بره

برفتند با نامور ده هزار

زره دار با گرزه ی گاوسار

بشماخ سوری بفرمود شاه

که از نامداران ايران سپاه

گزين کن ز جنگ آوران د ههزار

سواران گرد از در کارزار

ميان دو صف تيغها بر کشيد

مبينيد کس را سر اندر کشيد

دو لشکر برينسان بر آويختند

چنان شد که گفتی برآميختند

چکاچاک برخاست از هر دو روی

ز پرخاش خون اندر آمد بجوی

چو برخاست گرد از چپ و دست راست

جهاندار خفتان رومی بخواست

بيک سو کشيدند صندوق پيل

جهان شد بکردار دريای نيل

بجنبيد با رستم از قبلگاه

منوشان خوزان لشکر پناه

برآمد خروشيدن بوق و کوس

بيک دست خسرو سپهدار طوس

بياراسته کاويانی درفش

همه پهلوانان زرينه کفش

به درد دل از جای برخاستند

چپ شاه لشکر بياراستند

سوی راستش رستم کينه جوی

زواره برادرش بنهاد روی

جهانديده گودرز کشوادگان

بزرگان بسيار و آزادگان

ببودند بر دست رستم بپای

زرسب و منوشان فرخنده رای

برآمد ز آوردگاه گير و دار

نديدند ز آنگونه کس کارزار

همه ريگ پر خسته و کشته بود

کسی را کجا روز برگشته بود

ز بس کشته بردشت آوردگاه

همی راندند اسب بر کشته گاه

بيابان بکردار جيحون ز خون

يکی بی سر و ديگری سرنگون

خروش سواران و اسبان ز دشت

ز بانگ تبيره همی برگذشت

دل کوه گفتی بدرد همی

زمين با سواران بپرد هيم

سر بی تنان و تن بی سران

چرنگيدن گرزهای گران

درخشيدن خنجر و تيغ تيز

همی جست خورشيد راه گريز

بدست منوچر بر ميمنه

کهيلا که صد شير بد يک تنه

جرنجاش بر ميسره شد تباه

بدست فريبرز کاوس شاه

يکی باد و ابری سوی نيمروز

برآمد رخ هور گيتی فروز

تو گفتی که ابری برآمد سياه

بباريد خون اندر آوردگاه

بپوشيد و روی زمين تيره گشت

همی ديده از تيرگی خيره گشت

بدآنگه که شد چشمه سوی نشيب

دل شاه ترکان بجست از نهيب

ز جوش سواران هر کشوری

ز هر مرز و هر بوم و هر مهتری

سواران شمشير زن سی هزار

گزيده سوارن خنجر گزار

دگرگونه جوشن دگرگون درفش

جهانی شده سرخ و زرد و بنفش

نگه کرد گرسيوز از پشت شاه

بجنگ اندر آورد يکسر سپاه

سپاهی فرستاد بر ميمنه

گرانمايگان يک دل و يک تنه

سوی ميسره همچنين لشکری

پراگنده بر هر سويی مهتری

سواران جنگاوران سی هزار

گزيده همه از در کارزار

چو گرسيوز از پشت لشکر برفت

بپيش برادر خراميد تفت

برادر چو روی برادر بديد

بنيرو شد و لشکر اندر کشيد

برآمد ز لشکر ده و دار و گير

بپوشيد روی هوا را بتير

چو خورشيد را پشت باريک شد

ز ديدار شب روز تاريک شد

فريبنده گرسيوز پهلوان

بيامد بپيش برادر نوان

که اکنون ز گردان که جويد نبد

زمين پر ز خون آسمان پر ز گرد

سپه بازکش چون شب آمد مکوش

که اکنون برآيد ز ترکان خروش

تو در جنگ باشی سپه در گريز

مکن با تن خويش چندين ستيز

دل شاه ترکان پر از خشم و جوش

ز تندی نبودش بگفتار گوش

برانگيخت اسب از ميان سپاه

بيامد دمان با درفش سياه

از ايرانيان چند نامی بکشت

چو خسرو بديد اندر آمد بپشت

دو شاه دو کشور چنين کينه دار

برفتند با خوار مايه سوار

نديدند گرسيوز و جهن روی

که او پيش خسرو شود رزمجوی

عنانش گرفتند و بر تافتند

سوی ريگ آموی بشتافتند

چنو بازگشت استقيلا چو گرد

بيامد که با شاه جويد نبرد

دمان شاه ايلا بپيش سپاه

يکی نيزه زد بر کمرگاه شاه

نبد کارگر نيزه بر جوشنش

نه ترس آمد اندر دل روشنش

چو خسرو دل و زور او را بديد

سبک تيغ تيز از ميان برکشيد

بزد بر ميانش بدو نيم کرد

دل برز ايلا پر از بيم کرد

سبک برز ايلا چو آن زخم شاه

بديد آن دل و زور و آن دستگاه

بتاريکی اندر گريزان برفت

همی پوست بر تنش گفتی بکفت

سپه چون بديدند زو دستبرد

بورد گه بر نماند ايچ گرد

بر افراسياب آن سخن مرگ بود

کجا پشت خود را بديشان نمود

ز تورانيان او چو آگاه شد

تو گفتی برو روز کوتاه شد

چو آوردگه خوار بگذاشتند

بفرمود تا بانگ برداشتند

که اين شير مردی ز زنگ شبست

مرا باز گشتن ز تنگ شبست

گر ايدونک امروز يکبار باد

ترا جست و شادی ترا در گشاد

چو روشن کند روز روی زمين

درفش دلفروز ما را ببين

همه روی ايران چو دريا کنيم

ز خورشيد تابان ثريا کنيم

دو شاه و دو کشور چنان رزمساز

بلکشر گه خويش رفتند باز

چو نيمی ز تيره شب اندر گذشت

سپهر از بر کوه ساکن بگشت

سپهدار ترکان بنه بر نهاد

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

طلايه بفرمود تا ده هزار

بود ترک بر گستوان ور سوار

چنين گفت با لشکر افراسياب

که من چون گذر يابم از رود آب

دمادم شما از پسم بگذريد

بجيحون و زورق زمان مشمريد

شب تيره با لشکر افراسياب

گذر کرد از آموی و بگذاشت آب

همه روی کشور به بی راه و راه

سراپرده و خيمه بد بی سپاه

سپيده چو از باختر بردميد

طلايه سپه را بهامون نديد

بيامد بمژده بر شهريار

که پردخته شد شاه زين کارزار

همه دشت خيمه ست و پرد هسرای

ز دشمن سواری نبينم بجای

چو بشنيد خسرو دوان شد بخاک

نيايش کنان پيش يزدان پاک

همی گفت کای روشن کردگار

جهاندار و بيدار و پروردگار

تو دادی مرا فر و ديهيم و زور

تو کردی دل و چشم بدخواه کور

ز گيتی ستمکاره را دور کن

ز بيمش همه ساله رنجور کن

چو خورشيد زرين سپر برگرفت

شب آن شعر پيروزه بر سر گرفت

جهاندار بنشست بر تخت عاج

بسر برنهاد آن دلفروز تاج

نيايش کنان پيش او شد سپاه

که جاويد باد اين سزاوار گاه

شد اين لشکر از خواسته بی نياز

که از لشکر شاه چين ماند باز

همی گفت هر کس که اينت فسوس

که او رفت با لشکر و بوق وکوس

شب تيره از دست پرمايگان

بشد نامداران چنين رايگان

بديشان چنين گفت بيدار شاه

که ای نامداران ايران سپاه

چو دشمن بود شاه را کشته به

گر آواره از جنگ برگشته به

چو پيروزگر دادمان فرهی

بزرگی و ديهيم شاهنشهی

ز گيتی ستايش مر او را کنيد

شب آيد نيايش مر او را کنيد

که آنرا که خواهد کند شوربخت

يکی بی هنر برنشاند بتخت

ازين کوشش و پرسشت رای نيست

که با داد او بنده را پای نيست

بباشم بدين رزمگه پنج روز

ششم روز هرمزد گيتی فروز

برايد برانيم ز ايدر سپاه

که او کين فزايست و ما کينه خواه

بدين پنج روز اندرين رزمگاه

همی کشته جستند ز ايران سپاه

بشستند ايرانيان را ز گرد

سزاوار هر يک يکی دخمه کرد

بفرمود تا پيش او شد دبير

بياورد قرطاس و مشک و عبير

نبشتند نامه بکاوس شاه

چنانچون سزا بود زان رزمگاه

سرنامه کرد از نخست آفرين

ستايش سزای جهان آفرين

دگر گفت شاه جهانبان من

پدروار لرزيده بر جان من

بزرگيش با کوه پيوسته باد

دل بدسگالان او خسته باد

رسيدم ز ايران بريگ فرب

سه جنگ گران کرده شد در سه شب

شمار سواران افراسياب

بيند خردمند هرگز بخواب

بريده چو سيصد سرنامدار

فرستادم اينک بر شهريار

برادر بد و خويش و پيوند اوی

گرامی بزرگان و فرزند اوی

وزان نامداران بسته دويست

که صد شير با جنگ هر يک يکيست

همه رزم بر دشت خوارزم بود

ز چرخ آفرين بر چنان رزم بود

برفت او و ما از پس اندر دمان

کشيديم تا بر چه گرد زمان

برين رزمگاه آفرين باد گفت

همه ساله با اختر نيک جفت

نهادند بر نامه مهری ز مشک

ازان پس گذر کرد بر ريگ خشک

چو زان رود جيحون شد افراسياب

چو باد دمان تيز بگذشت آب

بپيش سپاه قراخان رسيد

همی گفت هر کس ز جنگ آنچ ديد

سپهدار ترکان چه مايه گريست

بران کس که از تخمه ی او بزيست

ز بهر گرانمايه فرزند خويش

بزرگان و خويشان و پيوند خويش

خروشی ير آمد تو گفتی که ابر

همی خون چکاند ز چشم هژبر

همی بودش اندر بخارا درنگ

همی خواست کايند شيران به جنگ

ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند

بزرگان برتر منش را بخواند

چو گشتند پر مايگان انجمن

ز لشکر هر آنکس که بد رای زن

زبان بر گشادند بر شهريار

چو بيچاره شدشان دل از کار زار

که از لشکر ما بزرگان که بود

گذشتند و زيشان دل ما شخود

همانا که از صد نماندست بيست

بران رفتگان بر ببايد گريست

کنون ما دل از گنج و فرزند خويش

گسستيم چندی ز پيوند خويش

بدان روی جيحون يکی رزمگاه

بکرديم زان پس که فرمود شاه

ز بی دانشی آنچ آمد بروی

تو دانی که شاهی و ما چار هجوی

گر ايدونک روشن بود رای شاه

از ايدر بچاچ اندر آرد سپاه

چو کيخسرو آيد بکين خواستن

ببايد تو را لشکر آراستن

چو شانه اندرين کار فرمان برد

ز گلزريون نيز هم بگذرد

بباشد برام ببهشت گنگ

که هم جای جنگست و جای درنگ

برين بر نهادند يکسر سخن

کسی رای ديگر نيفگند بن

برفتند يکسر بگلزريون

همه ديده پرآب و دل پر ز خون

بگلزريون شاه توران سه روز

ببود و براسود با باز و يوز

برفتند زان جايگه سوی گنگ

بجايی نبودش فراوان درنگ

يکی جای بود آن بسان بهشت

گلش مشک سارا بد و زر خشت

بدان جايگه شاد و خندان بخفت

تو گفتی که با ايمنی گشت جفت

سپه خواند از هر سوی بی کران

برگان گردنکش و مهتران

می و گلشن و بانگ چنگ و رباب

گل و سنبل و رطل و افراسياب

همی بود تا بر چه گردد جهان

بدين آشکارا چه دارد نهان

چو کيخسرو آمد برين روی آب

ازو دور شد خورد و آرام و خواب

سپه چون گذر کرد زان سوی رود

فرستاد زان پس به هر کس درود

کزين آمدن کس مداريد باک

بخواهيد ما را ز يزدان

گرانمايه گنجی بدرويش داد

کسی را کزو شاد بد بيش داد

وزآنجا بيامد سوی شهر سغد

يکی نو جهان ديد رسته ز چغد

ببخشيد گنجی بران شهر نيز

همی خواست کباد گردد بچيز

بر منزلی زينهاری سوار

همی آمدندی بر شهريار

ازان پس چو آگاهی آمد بشاه

ز گنگ و ز افراسياب و سپاه

که آمد بنزديک او گلگله

ابا لشکری چون هژبر يله

که از تخم تورست پرکين و درد

بجويد همی روزگار نبرد

فرستاد بهری ز گردان بچاج

که جويد همی تخت ترکان و تاج

سپاهی بسوی بيابان سترگ

فرستاد سالار ايشان طورگ

پذيرفت زين هر يکی جنگ شاه

که بر نامداران ببندند راه

جهاندار کيخسرو آن خوار داشت

خرد را بانديشه سالار داشت

سپاهی که از بردع و اردبيل

بيامد بفرمود تا خيل خيل

بيايند و بر پيش او بگذرند

رد و موبد و مرزبان بشمرند

برفتند و سالارشان گستهم

که در جنگ شيران نبودی دژم

همان گفت تا لشکر نيمروز

برفتند با رستم نيوسوز

بفرمود تا بر هيونان مست

نشينند و گيرند اسبان بدست

بسغد اندرون بود يک ماه شاه

همه سغد شد شاه را نيک خواه

سپه را درم داد و آسوده کرد

همی جست هنگام روز نبرد

هر آن کس که بود از در کارزار

بدانست نيرنگ و بند حصار

بياورد و با خويشتن يار کرد

سر بدکنش پر ز تيمار کرد

وزان جايگه گردن افراخته

کمر بسته و جنگ را ساخته

ز سغد کشانی سپه بر گرفت

جهانی درو مانده اندر شگفت

خبر شد به ترکان که آمد سپاه

جهانجوی کيخسرو کينه خواه

همه سوی دژها نهادند روی

جهان شد پر از جنبش و گفت و گوی

بلشکر چنين گفت پس شهريار

که امروز به گونه شد کارزار

ز ترکان هر آنکس که فرمان کند

دل از جنگ جستن پشيمان کند

مسازيد جنگ و مريزيد خون

مباشيد کس را ببد رهنمون

وگر جنگ جويد کسی با سپاه

دل کينه دارش نيايد براه

شما را حلال است خون ريختن

بهر جای تاراج و آويختن

بره بر خورشها مداريد تنگ

مداريد کين و مسازيد جنگ

خروشی بر آمد ز پيش سپاه

که گفتی بدرد همی چرخ و ماه

سواران بدژها نهادند روی

جهان شد پر از غلغل و گفتگوی

هر آنکس که فرمان بجا آوريد

سپاه شهنشه بدو ننگريد

هر آن کو برون شد ز فرمان شاه

سرانشان بريدند يکسر سپاه

ز ترکان کس از بيم افراسياب

لب تشنه نگذاشتندی بر آب

وگر باز ماندی کسی زين سپاه

تن بی سرش يافتندی براه

دليران بدژها نهادند روی

بهر دژ که بودی يکی جنگجوی

شدی باره ی دژ هم آنگاه پست

نماندی در و بام وجای نشست

غلام و پرستنده و چارپای

نماندی بد و نيک چيزی به جای

برين گونه فرسنگ بر صد گذشت

نه دژ ماند آباد جايی نه دشت

چو آورد لشکر بگلزريون

بهر سو بگرديد با رهنمون

جهان ديد بر سان باغ بهار

در و دشت و کوه و زمين پرنگار

همه کوه نخچير و هامون درخت

جهان از در مردم نيک بخت

طلايه فرستاد و کارآگهان

بدان تا نماند بدی در نهان

سراپرده ی شهريار جهان

کشيدند بر پيش آب روان

جهاندار بر تخت زرين نشست

خود و نامداران خسروپرست

شبی کرد جشنی که تا روز پاک

همی مرده برخاست از تيره خاک

وزان سوی گنگ اندر افراسياب

برخشنده روز و بهنگام خواب

همی گفت با هرک بد کاردان

بزرگان بيدار و بسياردان

که اکنون که دشمن ببالين رسيد

بگنگ اندرون چون توان آرميد

همه بر گشادند گويا زبان

که اکنون که نزديک شد بد گمان

جز از جنگ چيزی نبينيم راه

زبونی نه خوبست چندين سپاه

بگفتند وز پيش برخاستند

همه شب همی لشکر آراستند

سپيده دمان گاه بانگ خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

سپاهی بهامون بيامد ز گنگ

که بر مور و بر پشه شد راه تنگ

چو آمد بنزديک گلزريون

زمين شد بسان که بيستون

همی لشکر آمد سه روز و سه شب

جهان شد پرآشوب جنگ و جلب

کشيدند بر هفت فرسنگ نخ

فزون گشت مردم ز مور و ملخ

چهارم سپه برکشيدند صف

ز دريا برآمد بخورشيد تف

بقلب اندر افراسياب و ردان

سواران گردنکش و بخردان

سوی ميمنه جهن افراسياب

همی نيزه بگذاشت از آفتاب

وزين روی کيخسرو از قلبگاه

همی داشت چون کوه پشت سپاه

چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد

منوشان خوزان و پيروز و داد

چو گرگين ميلاد و رهام شير

هجير و چو شيدوش گرد دلير

فريبرز کاوس بر ميمنه

سپاهی هه يک دل و يک تنه

منوچهر بر ميسره جای داشت

که با جنگ هر جنگيی پای داشت

بپشت سپه گيو گودرز بود

که پشت و نگهبان هر مرز بود

زمين کان آهن شد از ميخ نعل

همه آب دريا شد از خون لعل

بسر بر ز گرد سياه ابر بست

تبيره دل سنگ خارا بخست

زمين گشت چون چادر آبنوس

ستاره غمی شد ز آوای کوس

زمين گشت جنبان چو ابر سياه

تو گفتی همی بر نتابد سپاه

همه دشت مغز و سر و پای بود

همانا مگر بر زمين جای بود

همی نعل اسبان سرکشته خست

همه دشت بی تن سر و پای و دست

خردمند مردم بيکسو شدند

دو لشکر برين کار خستو شدند

که گر يک زمان نيز لشکر چنين

بماند برين دشت با درد و کين

نماند يکی زين سواران بجای

همانا سپهر اندر آيد ز پای

ز بس چاک چاک تبرزين و خود

روانها همی داد تن رادرود

چو کيخسرو آن پيچش جنگ ديد

جهان بر دل خويشتن تنگ ديد

بيامد بيکسو ز پشت سپاه

بپيش خداوند شد دادخواه

که ای برتر از دانش پارسا

جهاندار و بر هر کسی پادشا

ار نيستم من ستم يافته

چو آهن بکوره درون تافته

نخواهم که پيروز باشم بجنگ

نه بر دادگر بر کنم جای تنگ

بگفت اين و بر خاک ماليد روی

جهان پر شد ازناله ی زار اوی

همانگه برآمد يکی باد سخت

که بشکست شاداب شاخ درخت

همی خاک بر داشت از رزمگاه

بزد بر رخ شاه توران سپاه

کسی کو سر از جنگ برتافتی

چو افراسياب آگهی يافتی

بريدی بجنجر سرش را ز تن

جز از خاک و ريگش نبودی کفن

چنين تا سپهر و زمين تار شد

فراوان ز ترکان گرفتار شد

بر آمد شب و چادر مشک رنگ

بپوشيد تا کس نيايد بجنگ

سپه باز چيدند شاهان ز دشت

چو روی زمين ز آسمان تيره گشت

همه دامن کوه تا پيش رود

سپه بود با جوشن و درع و خود

برافروختند آتش از هر سوی

طلايه بيامد ز هر پهلوی

همی جنگ را ساخت افراسياب

همی بود تا چشمه ی آفتاب

بر آيد رخ کوه رخشان کند

زمين چون نگين بدخشان کند

جهان آفرين را دگر بود رای

بهر کار با رای او نيست پای

شب تيره چون روی زنگی سياه

کس آمد ز گستهم نوذر بشاه

که شاه جهان جاودان زنده باد

مه ما بازگشتيم پيروز و شاد

بدان نامداران افراسياب

رسيديم ناگه بهنگام خواب

ازيشان سواری طلايه نبود

کی را ز انديشه مايه نبود

چو بيدار گشتند زيشان سران

کشيديم شمشير و گرز گران

چو شب روز شد جز قراخان نماند

ز مردان ايشان فراوان نماند

همه دشت زيشان سرون و سرست

زمين بستر و خاکشان چادر است

بمژده ز رستم هم اندر زمان

هيونی بيامد سپيده دمان

که ما در بيابان خبر يافتيم

بدان آگهی تيز بشتافتيم

شب و روز رستم يکی داشتی

چو تنها شدی راه بگذاشتی

بديشان رسيديم هنگام روز

چو بر زد سر از چرخ گيتی فروز

تهمتن کمان را بزه برنهاد

چو نزديک شد ترگ بر سر نهاد

نخستين که از کلک بگشاد شست

قراخان ز پيکان رستم بخست

بتوران زمين شد کنون کنيه خواه

همانا که آگاهی آمد بشاه

بشادی به لشکر بر آمد خروش

سپهدار ترکان همی داشت گوش

هر آنکس که بودند خسروپرست

بشادی و رامش گشادند دست

سواری بيامد هم اندر شتاب

خروشان به نزديک افراسياب

که از لشکر ما قراخان برست

رسيدست نزديک ما مردشست

سپاهی بتوران نهادند روی

کزيشان شود ناپديد آب جوی

چنين گفت با رای زن شهريار

که پيکار سخت اندر آمد بکار

چو رستم بگيرد سر گاه ما

بيکبارگی گم شود راه ما

کنونش گمان آنک ما نشنويم

چنين کار در جنگ کيخسرويم

چو آتش بريشان شبيخون کنيم

زخون روی کشور چو جيحون کنيم

چو کيخسرو آيد ز لشکر دو بهر

نبيند مگر بام و ديوار و شهر

سراسر همه لشکر اين ديد رای

همان مرد فرزانه و رهنمای

بنه هرچ بودش هم آنجا بماند

چو آتش ازان دشت لشکر براند

همانگه طلايه بيامد ز دشت

که گرد سپاه از هوا برگذشت

همه دشت خرگاه و خيمست و بس

ازيشان بخيمه درون نيست کس

بدانست خسرو که سالار چين

چرا رفت بيگاه زان دشت کين

ز گستهم و رستم خبر يافتست

بدان آگهی نيز بشتافتست

نوندی برافگند هم در زمان

فرستاد نزديک رستم دمان

که برگشت زين کينه افراسياب

همانا بجنگ تو دارد شتاب

سپه را بيارای و بيدار باش

برو خويشتن زو نگهدار باش

نوند جهانديده شايسته بود

بدان راه بی راه بايسته بود

همی رفت چون پيش رستم رسيد

گو شيردل را ميان بسته ديد

سپه گرزها بر نهاده بدوش

يکايک نهاده بواز گوش

برستم بگفت آنچ پيغام بود

که فرجام پيغامش آرام بود

وزين روی کيخسرو کينه جوی

نشسته برام بی گفت و گوی

همی کرد بخشش همه بر سپاه

سراپرده و خيمه و تاج و گاه

از ايرانيان کشتگان را بجست

کفن کرد وز خون و گلشان بنشست

برسم مهان کشته را دخمه کرد

چو برداشت زان خاک و خون نبرد

بنه بر نهاد و سپه بر نشاند

دمان از پس شاه ترکان براند

چو نزديک شهر آمد افراسياب

بران بد که رستم شود سيرخواب

کنون من شبيخون کنم برسرش

برآيم گرد از سر لشکرش

بتاريکی اندر طلايه بديد

بشهر اندر آواز ايشان شنيد

فروماند زان کار رستم شگفت

همی راند و انديشه اندر گرفت

همه کوفته لشکر و ريخته

بشيرين روان اندر آويخته

بپيش اندرون رستم تيزچنگ

پس پشت شاه و سواران جنگ

کسی را که نزديک بد پيش خواند

وزيشان فراوان سخنها براند

بپرسيد کين را چه بينيد روی

چنين گفت با نامور چاره جوی

که در گنگ دژ آن همه گنج شاه

چه بايست اکنون همه رنج راه

زمين هشت فرسنگ بالای اوی

همانا که چارست پهنای اوی

زن و کودک و گنج و چندان سپاه

بزرگی و فرمان و تخت و کلاه

بران باره ی دژ نپرد عقاب

نبيند کسی آن بلندی بخواب

خورش هست و ايوان و گنج و سپاه

ترا رنج بدخواه را تاج و گاه

همان بوم کو را بهشتست نام

همه جای شادی و آرام و کام

بهر گوشه ای چشمه ی آبگير

ببالا و پهنای پرتاب تير

همی موبد آورد از هند و روم

بهشتی بر آورده آباد بوم

همانا کزان باره فرسنگ بيست

ببينند آسان که بر دشت کيست

ترازين جهان بهره جنگست و بس

بفرجام گيتی نماند بکس

چو بشنيد گفتارها شهريار

خوش آمدش و ايمن شد از روزگار

بيامد بدلشاد ببهشت گنگ

ابا آلت لشکر و ساز جنگ

همی گشت بر گرد آن شارستان

بدستی نديد اندرو خارستان

يکی کاخ بودش سر اندر هوا

برآورده ی شاه فرمان روا

بايوان فرود آمد و بار داد

سپه را درم داد و دينار داد

فرستاد بر هر سوی لشکری

نگهبان هر لشکری مهتری

پياده بران باره بر ديد هبان

نگهبان بروز و بشب پاسبان

رد و موبدش بود بر دست راست

نويسنده ی نامه را پيش خواست

يکی نامه نزديک فغفور چين

نبشتند با صد هزار آفرين

چنين گفت کز گردش روزگار

نيامد مرا بهره جز کارزار

بپروردم آن را که بايست کشت

کنون شد ازو روزگارم درشت

چو فغفور چين گر بيايد رواست

که بر مهر او بر روانم گواست

وگر خود نيايد فرستد سپاه

کزين سو خرامد همی کينه خواه

فرستاده از نزد افراسياب

بچين اندر آمد بهنگام خواب

سرافراز فغفور بنواختش

يکی خرم ايوان بپرداختش

وزان سو بگنگ اندر افراسياب

نه آرام بودش نه خورد و نه خواب

بديوار عراده بر پای کرد

ببرج اندرون رزم را جای کرد

بفرمود تا سنگهای گران

کشيدند بر باره افسونگران

بس کاردانان رومی بخواند

سپاهی بديوار دژ برنشاند

برآورد بيدار دل جاثليق

بران باره عراده و منجنيق

کمانهای چرخ و سپرهای کرگ

همه برجها پر ز خفتان و ترگ

گروهی ز آهنگران رنجه کرد

ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد

ببستند بر نيزه های دراز

که هر کس که رفتی بر دژ فراز

بدان چنگ تيز اندر آويختی

و گرنه ز دژ زود بگريختی

سپه را درم داد و آباد کرد

بهر کار با هر کسی داد کرد

همان خود و شمشير و بر گستوان

سپرهای چينی و تير و کمان

ببخشيد بر لشکرش بی شمار

بويژه کسی کو کند کارزار

چو آسوده شد زين بشادی نشست

خود و جنگسازان خسرو پرست

پری چهره هر روز صد چنگ زن

شدندی بدرگاه شاه انجمن

شب و روز چون مجلس آراستی

سرود از لب ترک و می خواستی

همی داد هر روز گنجی بباد

بر امروز و فردا نيامدش ياد

دو هفته برين گونه شادان بزيست

که داند که فردا دل افروز کيست

سيم هفته کيخسرو آمد بگنگ

شنيد آن غونای و آوای چنگ

بخنديد و برگشت گرد حصار

بماند اندر آن گردش روزگار

چنين گفت کان کو چنين باره کرد

نه از بهر پيکار پتياره کرد

چو خون سر شاه ايران بريخت

بما بر چنين آتش کين ببيخت

شگفت آمدش کانچنان جای ديد

سپهری دلارام بر پای ديد

برستم چنين گفت کای پهلوان

سزد گر ببينی بروشن روان

که با ما جهاندار يزدان چه کرد

ز خوب و پيروزی اندر نبرد

بدی را کجا نام بد بر بدی

بتندی و کژی و نابخردی

گريزان شد از دست ما بر حصار

برين سان برآسود از روزگار

بدی کو بد آن جهان را سرست

بپيری رسيده کنون بترست

بدين گر ندارم ز يزدان سپاس

مبادا که شب زنده باشم سه پاس

کزويست پيروزی و دستگاه

هم او آفريننده ی هور و ماه

ز يک سوی آن شارستان کوه بود

ز پيکار لشکر بی اندوه بود

بروی دگر بودش آب روان

که روشن شدی مرد را زو روان

کشيدند بر دشت پرده سرای

ز هر سوی دژ پهلوانی بپای

زمين هفت فرسنگ لشکر گرفت

ز لشکر زمين دست بر سر گرفت

سراپرده زد رستم از دست راست

ز شاه جهاندار لشکر بخواست

بچپ بر فريبرز کاوس بود

دل افروز با بوق و با کوس بود

برفتند و بردند پرده سرای

سيم روی گودرز بگزيد جای

شب آمد بر آمد ز هر سو خروش

تو گفتی جهان را بدريد گوش

زمين را همی دل برآمد ز جای

ز بس ناله ی بوق و شيپور و نای

چو خورشيد برداشت از چرخ زنگ

بدريد پيراهن مشک رنگ

نشست از بر اسب شبرنگ شاه

بيامد بگرديد گرد سپاه

چنين گفت با رستم پيلتن

که اين نامور مهتر انجمن

چنين دارم اميد کافراسياب

نبيند جهان نيز هرگز بخواب

اگر کشته گر زنده آيد بدست

ببيند سر تيغ يزدان پرست

برآنم که او را ز هر سو سپاه

بياری بيايد بدين رزمگاه

بترسند وز ترس ياری کنند

نه از کين و از کامکاری کنند

بکوشيم تا پيش ازان کو سپاه

بخواند برو بر بگيريم راه

همه باره ی دژ فرود آوريم

همه سنگ و خاکش برود آوريم

سپه را کنون روز سختی گذشت

همان روز رزم اندر آرام گشت

چو دشمن بديوار گيرد پناه

ز پيکار و کينش نترسد سپاه

شکسته دلست او بدين شارستان

کزين پس شود بی گمان خارستان

چو گفتار کاوس ياد آوريم

روان را همه سوی داد آوريم

کجا گفت کاين کين با دار و برد

بپوشد زمانه بزنگار و گرد

پسر بر پسر بگذرانم بدست

چنين تا شود سال بر پنج شست

بسان درختی بود تازه برگ

دل از کين شاهان نترسد ز مرگ

پذر بگذرد کين بماند بجای

پسر باشد اين درد را رهنمای

بزرگان برو آفرين خواندند

ورا خسرو پاکدين خواندند

که کين پدر بر تو آيد بسر

مبادی بجز شاه و پيروزگر

دگر روز چون خور برآمد ز راغ

نهاد از بر چرخ زرين چراغ

خروشی برآمد بلند از حصار

پر انديشه شد زان سخن شهريار

همانگه در دژ گشادند باز

برهنه شد از روی پوشيده راز

بيامد ز دژ جهن باده سوار

خردمند و بادانش و مايه دار

بشد پيش دهليز پرده سرای

همی بود با نامداران بپای

ازان پس بيامد منوشان گرد

خرد يافته جهن را پيش برد

خردمند چو پيش خسرو رسيد

شد از آب ديده رخش ناپديد

بماند اندرو جهن جنگی شگفت

کلاه بزرگی ز سر بر گرفت

چو آمد بنزديک تختش فراز

برو آفرين کرد و بردش نماز

چنين گفت کای نامور شهريار

هميشه جهان را بشادی گذار

بر و بوم ما بر تو فرخنده باد

دل و چشم بدخواه تو کنده باد

هميشه بدی شاد و يزدان پرست

بر و بوم ما پيش گسترده دست

خجسته شدن باد و باز آمدن

به نيکی همی داستانها زدن

پيامی گزارم ز افراسياب

اگر شاه را زان نگيرد شتاب

چو از جهن گفتار بشنيد شاه

بفرمود زرين يکی پيشگاه

نهادند زير خردمند مرد

نشست و پيام پدر ياد کرد

چنين گفت با شاه کافراسياب

نشستست پر درد و مژگان پر آب

نخستين درودی رسانم بشاه

ازان داغ دل شاه توران سپاه

که يزدان سپاس و بدويم پناه

که فرزند ديدم بدين پايگاه

که لشکر کشد شهرياری کند

بپيش سواران سواری کند

ز راه پدر شاه تا کيقباد

ز مادر سوی تور دارد نژاد

ز شاهان گيتی سرش برترست

بچين نام او تخت را افسرست

بابر اندرون تيز پران عقاب

نهنگ دلاور بدريای آب

همه پاسبانان تخت ويند

دد و دام شادان ببخت ويند

بزرگان که با تاج و با زيورند

بروی زمين مر ترا کهترند

شگفتی تر از کار ديو نژند

که هرگز نخواهد بما جز گزند

بدان مهربانی و آن راستی

چرا شد دل من سوی کاستی

که بردست من پور کاوس شاه

سياوش رد کشته شد بی گناه

جگر خسته ام زين سخن پر ز درد

نشسته بيکسو ز خواب و ز خورد

نه من کشتم او را که ناپاک ديو

ببرد از دلم ترس گيهان خديو

زمانه ورا بد بهانه مرا

بچنگ اندرون بد فسانه مرا

تو اکنون خردمندی و پادشا

پذيرنده ی مردم پارسا

نگه کن تا چند شهر فراخ

پر از باغ و ايوان و ميدان و کاخ

شدست اندرين کينه جستن خراب

بهانه سياوش و افراسياب

همان کارزاری سواران جنگ

بتن همچو پيل و بزور نهنگ

که جز کام شيران کفنشان نبود

سری تيز نزديک تنشان نبود

يکی منزل اندر بيابان نماند

بکشور جز از دشت ويران نماند

جز از کينه و زخم شمشير تيز

نماند ز ما نام تا رستخيز

نيايد جهان آفرين را پسند

بفرجام پيچان شويم از گزند

وگر جنگ جويی همی بيگمان

نياسايد از کين دلت يک زمان

نگه کن بدين گردش روزگار

جز او را مکن بر دل آموزگار

که ما در حصاريم و هامون تراست

سری پر ز کين دل پر از خون تر است

همی گنگ خوانم بهشت منست

برآورده ی بوم و کشت منست

هم ايدر مرا گنج و ايدر سپاه

هم ايدر نگين و هم ايدر کلاه

هم اينجام کشت و هم اينجام خورد

هم اينجام مردان روز نبرد

تراگاه گرمی و خوشی گذشت

گل و لاله و رنگ و شی گذشت

زمستان و سرما بپيش اندرست

که بر نيزه ها گردد افسرده دست

بدامن چو ابر اندرافگند چين

بر و بوم ما سنگ گردد زمين

ز هر سو که خوانم بيايد سپاه

نتابی تو با گردش هور و ماه

ور ايدون گمانی که هر کارزار

ترا بردهد اختر روزگار

از انديشه گردون مگر بگذرد

ز رنج تو ديگر کسی برخورد

گر ايدونک گويی که ترکان چين

بگيرم زنم آسمان بر زمين

بشمشير بگذارم اين انجمن

بدست تو آيم گرفتار من

مپندار کاين نيز نابود نيست

نسايد کسی کو نفرسود نيست

نبيره ی سر خسروان زادشم

ز پشت فريدون وز تخم جم

مرا دانش ايزدی هست و فر

همان ياورم ايزد دادگر

چو تنگ اندر آيد بد روزگار

نخواهد دلم پند آموزگار

بفرمان يزدان بهنگام خواب

شوم چون ستاره برآفتاب

بدريای کيماک بر بگذرم

سپارم ترا لشکر و کشورم

مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه

نبيند مرا نيز شاه و سپاه

چو آيد مرا روز کين خواستن

ببين آنزمان لشکر آراستن

بيايم بخواهم ز تو کين خويش

بهرجای پيدا کنم دين خويش

و گر کينه از مغز بيرون کنی

بمهر اندرين کشور افسون کنی

گشايم در گنج تاج و کمر

همان تخت و دينار و جام گهر

که تور فريدون به ايرج نداد

تو بردار وز کين مکن هيچ ياد

و گر چين و ماچين بگيری رواست

بدان رای ران دل همی کت هواست

خراسان و مکران زمين پيش تست

مرا شادکامی کم وبيش تست

براهی که بگذشت کاوس شاه

فرستم چندانک بايد سپاه

همه لشکرت را توانگر کنم

ترا تخت زرين و افسر کنم

همت يار باشم بهر کارزار

بهر انجمن خوانمت شهريار

گر از پند من سر بپيچی همی

و گر با نياکين بسيچی همی

چو زين باز گردی بيارای جنگ

منم ساخته جنگ را چون پلنگ

چو از جهن پيغام بشنيد شاه

همی کرد خندان بدوبر نگاه

بپاسخ چنين گفت کای رزمجوی

شنيديم سر تا سر اين گفت و گوی

نخست آنک کردی مرا آفرين

همان باد بر تخت و تاج و نگين

درودی که دادی ز افراسياب

بگفتی که او کرد مژگان پر آب

شنيدم همين باد بر تاج و تخت

مبادم مگر شاد و پيروزبخت

دوم آنک گفتی ز يزدان سپاس

که بينم همی پور يزدان شناس

زشاهان گيتی دل افروزتر

پسنديده تر شاه و پيروزتر

مرا داد يزدان همه هرچ گفت

که با اين هنرها خرد باد جفت

ترا چند خواهی سخن چرب هست

بدل نيستی پاک و يزدان پرست

کسی کو بدانش توانگر بود

زگفتار کردار بهتر بود

فريدون فرخ ستاره نگشت

نه از خاک تيره همی برگذشت

تو گويی که من بر شوم بر سپهر

بشستی برين گونه از شرم چهر

دلت جادوی را چو سرمايه گشت

سخن بر زبانت چو پيرايه گشت

زبان پر زگفتار و دل پر دروغ

بر مرد دانا نگيرد فروغ

پدر کشته را شاه گيتی مخوان

کنون کز سياوش نماند استخوان

همان مادرم را ز پرده براه

کشيدی و گشتی چنين کينه خواه

مرا نوز نازاده از مادرم

همی آتش افروختی برسرم

هر آنکس که او بد بدرگاه تو

بنفريد بر جان بی راه تو

که هرگز بگيتی کس آن بد نکرد

ز شاهان و گردان و مردان مرد

که بر انجمن مر زنی را کشان

سپارد بزرگی بمردم کشان

زننده همی تازيانه زند

که تا دخترش بچه را بفگند

خردمند پيران بدانجا رسيد

بديد آنک هرگز نديد و شنيد

چنين بود فرمان يزدان که من

سرافراز گردم بهر انجمن

گزند و بلای تو از من بگاشت

که با من زمانه يکی راز داشت

ازان پس که گشتم ز مادر جدا

چنانچون بود بچه ی بينوا

بپيش شبانان فرستاديم

بپرواز شيران نر داديم

مرا دايه و پيشکاره شبان

نه آرام روز و نه خواب شبان

چنين بود تا روز من برگذشت

مرا اندر آورد پيران ز دشت

بپيش تو آورد و کردی نگاه

که هستم سزاوار تخت و کلاه

بسان سياوش سرم را ز تن

ببری و تن هم نيابد کفن

زبان مرا پاک يزدان ببست

همان خيره ماندم بجای نشست

مرا بی دل و بی خرد يافتی

بکردار بد تيز نشتافتی

سياوش نگه کن که از راستی

چه کرد و چه ديد از بد و کاستی

ز گيتی بيامد ترا برگزيد

چنان کز ره نامداران سزيد

ز بهر تو پرداخت آيين و گاه

بيامد ز گيتی ترا خواند شاه

وفا جست و بگذاشت آن انجمن

بدان تا نخوانيش پيمان شکن

چو ديدی بر و گردگاه ورا

بزرگی و گردی و راه ورا

بجنبيدت آن گوهر بد ز جای

بيفگندی آن پاک دلرا ز پای

سر تاجداری چنان ارجمند

بريدی بسان سر گوسفند

ز گاه منوچهر تا اين زمان

نبودی مگر بدتن و بدگمان

ز تور اندر آمد زيان از نخست

کجا با پدر دست بد را بشست

پسر بر پسر بگذرد همچنين

نه راه بزرگی نه آيين دين

زدی گردن نوذر نامدار

پدر شاه وز تخمه ی شهريار

برادرت اغريرث نيکخوی

کجا نيکنامی بدش آرزوی

بکشتی و تا بوده ای بدتنی

نه از آدم از تخم آهرمنی

کسی گر بديهات گيرد شمار

فزون آيد از گردش روزگار

نهالی بدوزخ فرستاده ای

نگويی که از مردمان زاد های

دگر آنک گفتی که ديو پليد

دل و رای من سوی زشتی کشيد

همين گفت ضحاک و هم جمشيد

چو شدشان دل از نيکويی نااميد

که ما را دل ابليس بی راه کرد

ز هر نيکويی دست کوتاه کرد

نه برگشت ازيشان بد روزگار

ز بد گوهر و گفت آموزگار

کسی کو بتابد سر از راستی

گزيند همی کژی و کاستی

بجنگ پشن نيز چندان سپاه

که پيران بکشت اندر آوردگاه

زمين گل شد از خون گودرزيان

نجويی جز از رنج و راه زيان

کنون آمدی با هزاران هزار

ز ترکان سوار از در کارزار

بموی لشکر کشيدی بجنگ

وزيشان بپيش من آمد پشنگ

فرستاديش تا ببرد سرم

ازان پس تو ويران کنی کشورم

جهاندار يزدان مرا يار گشت

سر بخت دشمن نگونسار گشت

مرا گويی اکنون که از تخت تو

دل افروز و شادانم از بخت تو

نگه کن که تا چون بود باورم

چو کردارهای تو ياد آورم

ازين پس مرا جز بشمشير تيز

نباشد سخن با تو تا رستخيز

بکوشم بنيروی گنج و سپاه

بنيک اختر و گردش هور و ماه

همان پيش يزدان بباشم بپای

نخواهم بگيتی جزو رهنمای

مگر گز بدان پاک گردد جهان

بداد و دهش من ببندم ميان

بدانديش را از ميان بر کنم

سر بدنشان را بی افسر کنم

سخن هرچ گفتم نيا را بگوی

که درجنگ چندين بهانه مجوی

يکی تاج دادش زبر جد نگار

يکی طوق زرين و دو گوشوار

همانگه بشد جهن پيش پدر

بگفت آن سخنها همه دربدر

ز پاسخ برآشفت افراسياب

سواری ز ترکان کجا يافت خواب

ببخشيد گنج درم بر سپاه

همان ترگ و شمشير و تخت و کلاه

شب تيره تا برزد از چرخ شيد

بشد کوه چون پشت پيل سپيد

همی لشکر آراست افراسياب

دلش بود پردرد و سر پر شتاب

چو از گنگ برخاست آوای کوس

زمين آهنين شد هوا آبنوس

سر موبدان شاه نيکی گمان

نشست از بر زين سپيده دمان

بيامد بگرديد گرد حصار

نگه کرد تا چون کند کارزار

برستم بفرمود تا همچو کوه

بيارد بيک سود دريا گروه

دگر سوش گستهم نوذر بپای

سه ديگر چو گودرز فرخنده رای

بسوی چهارم شه نامدار

ابا کوس و پيلان و چندی سوار

سپه را همه هرچ بايست ساز

بکرد و بيامد بر دژ فراز

بلشکر بفرمود پس شهريار

يکی کنده کردن بگرد حصار

بدان کار هر کس که دانا بدند

بجنگ دژ اندر توانا بدند

چه از چين وز روم وز هندوان

چه رزم آزموده ز هر سو گوان

همه گرد آن شارستان چون نوند

بگشتند و جستند هر گونه بند

دو نيزه ببالا يکی کنده کرد

سپه را بگردش پراگنده کرد

بدان تا شب تيره بی ساختن

نيارد ترکان يکی تاختن

دو صد ساخت عراده بر هر دری

دو صد منجنيق از پس لشکری

دو صد چرخ بر هر دری با کمان

ز ديوار دژ چون سر بدگمان

پديد آمدی منجينق از برش

چو ژاله همی کوفتی بر سرش

پس منجنيق اندرون روميان

ابا چرخها تنگ بسته ميان

دو صد پيل فرمود پس شهريار

کشيدن ز هر سو بگرد حصار

يکی کنده ای زير باره درون

بکند و نهادند زيرش ستون

بد آن منکری باره مانده بپای

بدان نيزه ها برگرفته ز جای

پس آلود بر چوب نفط سياه

بدين گونه فرمود بيدار شاه

بيک سو بر از منجنيق و ز تير

رخ سرکشان گشته همچون زرير

به زير اندرون آتش و نفط و چوب

ز بر گرزهای گران کوب کوب

بهر چارسو ساخت آن کارزار

چنانچون بود ساز جنگ حصار

وزآن جايگه شهريار زمين

بيامد بپيش جهان آفرين

ز لشکر بشد تا بجای نماز

ابا کردگار جهان گفت زار

ابر خاک چون مار پيچان ز کين

همی خواند بر کردگار آفرين

همی گفت کام و بلندی ز تست

بهر سختيی يارمندی ز تست

اگر داد بينی همی رای من

مرگدان ازين جايگه پای من

نگون کن سر جاودانرا ز تخت

مرادار شادان دل و ني کبخت

چو برداشت از پيش يزدان سرش

بجوشن بپوشيد روشن برش

کمر بر ميان بست و برجست زود

بجنگ اندر آمد بکردار دود

بفرمود تا سخت بر هر دری

بجنگ اندر آيد يکی لشکری

بدان چوب و نفط آتش اندر زدند

ز برشان همی سنگ بر سر زدند

زبانگ کمانهای چرخ و ز دود

شده روی خورشيد تابان کبود

ز عراده و منجنيق و ز گرد

زمين نيلگون شد هوا لاژورد

خروشيدن پيل و بانگ سران

درخشيدن تيغ و گرز گران

تو گفتی برآويخت با شيد ماه

ز باريدن تير و گرد سياه

ز نفط سيه چوبها برفروخت

به فرمان يزدان چو هيزم بسوخت

نگون باره گفتی که برداشت پای

بکردار کوه اندر آمد ز جای

وزان باره چندی ز ترکان دلير

نگون اندر آمد چو باران بزير

که آيد بدام اندرون ناگهان

سر آرد بران شوربختی جهان

بپيروزی از لشکر شهريار

برآمد خروشيدن کارزار

سوی رخنه ی دژ نهادند روی

بيامد دمان رستم کينه جوی

خبر شد بنزديک افراسياب

کجا باره ی شارستان شد خراب

پس افراسياب اندر آمد چو گرد

به جهن و بگرسيوز آواز کرد

که با باره ی دژ شما را چه کار

سپه را ز شمشير بايد حصار

ز بهر بر و بوم و پيوند خويش

همان از پی گنج و فرزند خويش

ببنديم دامن يک اندر دگر

نمانيم بر دشمنان بوم و بر

سپاهی ز ترکان گروها گروه

بدان رخنه رفتند بر سان کوه

بکردار شيران برآويختند

خروش از دو رويه برانگيختند

سواران ترکان بکردار بيد

شده لرزلرزان و دل ناااميد

برستم بفرمود پس شهريار

پياده هرآنکس که بد نامدار

که پيش اندر آيد بدان رخنه گاه

هميدون بی نيزه ور کينه خواه

ابا ترکش و تيغ و تير و تبر

سوار ايستاده پس نيزه ور

سواران جنگی نگهدارشان

بدانگه که شد سخت پيکارشان

سوار و پياده بهر سو گروه

بجنگ اندر آمد بکردار کوه

برخنه در آورد يکسر سپاه

چو شير ژيان رستم کين هخواه

پياده بيامد بکردار گرد

درفش سيه را نگون سار کرد

نشان سپهدار ايران بنفش

بران باره زد شير پيکر درفش

بپيروزی شاه ايران سپاه

برآمد خروشيدن از رزمگاه

فراوان ز توران سپه کشته شد

سر بخت تورانيان گشته شد

بدانگه کجا رزمشان شد درشت

دو تن رستم آورد ازيشان بمشت

چو گرسيو و جهن رزم آزمای

که بد تخت توران بديشان بپای

برادر يکی بود و فرخ پسر

چنين آمد از شوربختی بسر

بدان شارستان اندر آمد سپاه

چنان داغ دل لشکری کين هخواه

بتاراج و کشتن نهادند روی

برآمد خروشيدن های هوی

زن و کودکان بانگ برداشتند

بايرانيان جای بگذاشتند

چه مايه زن و کودک نارسيد

که زير پی پيل شد ناپديد

همه شهر توران گريزان چو باد

نيامد کسی را بر و بوم ياد

بشد بخت گردان ترکان نگون

بزاری همه ديدگان پر ز خون

زن و گنج و فرزند گشته اسير

ز گردون روان خسته و تن بتير

بايوان برآمد پس افراسياب

پر از خون دل از درد و ديده پرآب

بران باره بر شد که بد کاخ اوی

بيامد سوی شارستان کرد روی

دو بهره ز جنگاوران کشته ديد

دگر يکسر از جنگ برگشته ديد

خروش سواران و بانگ زنان

هم از پشت پيلان تبيره زنان

همی پيل بر زندگان راندند

همی پشتشان بر زمين ماندند

همه شارستان دود و فرياد ديد

همان کشتن و غارت و باد ديد

يکی شاد و ديگر پر از درد و رنج

چنانچون بود رسم و رای سپنج

چو افراسياب آنچنان ديد کار

چنان هول و برگشتن کارزار

نه پور و برادر نه بوم و نه بر

نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر

همی گفت با دل پر از داغ و درد

که چرخ فلک خيره با من چه کرد

بديده بديدم همان روزگار

که آمد مرا کشتن و مرگ خوار

پر از درد ازان باره آمد فرود

همی داد تخت مهی را درود

همی گفت کی بينمت نيز باز

اياروز شادی و آرام و ناز

وزان جايگه خيره شد ناپديد

تو گفتی چو مرغان همی بر پريد

در ايوان که در دژ برآورده بود

يکی راه زير زمين کرده بود

ازان نامداران دو صد برگزيد

بران راه بی راه شد ناپديد

وزآنجای راه بيابان گرفت

همه کشورش ماند اندر شگفت

نشانی ندادش کس اندر جهان

بدان گونه آواره شد در نهان

چو کيخسرو آمد درايوان اوی

بپای اندر آورد کيوان اوی

ابر تخت زرينش بنشست شاه

بجستنش بر کرد هر سو سپاه

فراوان بجستند جايی نشان

نيامد ز سالار گردنکشان

ز گرسيوز و جهن پرسيد شاه

ز کار سپهدار توران سپاه

که چون رفت و آرامگاهش کجاست

نهان گشته ز ايدر پناهش کجاست

ز هر گونه گفتند و خسرو شنيد

نيامد همی روشنايی پديد

بايرانيان گفت پيروز شاه

که دشمن چو آواره گردد ز گاه

ز گيتی برو نام و کام اندکيست

ورا مرگ با زندگانی يکيست

ز لشکر گزين کرد پس بخردان

جهانديده و کار بين موبدان

بديشان چنين گفت کباد بيد

هميشه بهر کار با داد بيد

در گنج اين ترک شوريده بخت

شما را سپردم بکوشيد سخت

نبايد که بر کاخ افراسياب

بتابد ز چرخ بلند آفتاب

هم آواز پوشيده رويان اوی

نخواهم که آيد ز ايوان بکوی

نگهبان فرستاد سوی گله

که بودند گلد دژ اندر يله

ز خويشان او کس نيازرد شاه

چنانچون بود در خور پيشگاه

چو زان گونه ديدند کردار اوی

سپه شد سراسر پر از گفت و گوی

که کيخسرو ايدر بدان سان شدست

که گويی سوی باب مهمان شدست

همی ياد نايدش خون پدر

بخيره بريده ببيداد سر

همان مادرش را که از تخت و گاه

ز پرده کشيدند يکسو براه

شبان پروريدست وز گوسفند

مزيدست شير اين شه هوشمند

چرا چون پلنگان بچنگال تيز

نه انگيزد از خان او رستخيز

فرود آورد کاخ و ايوان اوی

برانگيزد آتش ز کيوان اوی

ز گفتار ايرانيان پس خبر

بکيخسرو آمد همه در بدر

فرستاد کس بخردان را بخواند

بسی داستان پيش ايشان براند

که هر جای تندی نبايد نمود

سر بی خرد را نشايد ستود

همان به که با کينه داد آوريم

بکام اندرون نام ياد آوريم

که نيکيست اندر جهان يادگار

نماند بکس جاودان روزگار

همين چرخ گردنده با هر کسی

تواند جفا گستريدن بسی

ازان پس بفرمود شاه جهان

که آرند پوشيدگان را نهان

چو ايرانيان آگهی يافتند

پر از کين سوی کاخ بشتافتند

بران گونه بردند گردان گمان

که خسرو سرآرد بريشان زمان

بخوری همی نزدشان خواستند

بتاراج و کشتن بياراستند

ز ايوان بزاری برآمد خروش

که ای دادگر شاه بسيار هوش

تو دانی که ما سخت بيچار هايم

نه بر جای خواری و پيغاره ايم

بر شاه شد مهتر بانوان

ابا دختران اندر آمد نوان

پرستنده صد پيش هر دختری

ز ياقوت بر هر سری افسری

چو خورشيد تابان ازيشان گهر

بپيش اندر افگنده از شرم سر

بيک دست مجمر بيک دست جام

برافروخته عنبر و عود خام

تو گفتی که کيوان ز چرخ برين

ستاره فشاند همی بر زمين

مه بانوان شد بنزديک تخت

ابر شهريار آفرين کرد سخت

همان پروريده بتان طراز

برين گونه بردند پيشش نماز

همه يکسره زار بگريستند

بدان شوربختی همی زيستند

کسی کو نديدست جز کام و ناز

برو بر ببخشای روز نياز

همی خواندند آفرينی بدرد

که ای ني کدل خسرو رادمرد

چه نيکو بدی گر ز توران زمين

نبودی بدلت اندرون ايچ کين

تو ايدر بجشن و خرام آمدی

ز شاهان درود و پيام آمدی

برين بوم بر نيست خود کدخدای

بتخت نيا بر نهادی تو پای

سياوش نگشتی بخيره تباه

وليکن چنين گشت خورشيد و ماه

چنان کرد بدگوهر افراسياب

که پيش تو پوزش نبيند بخواب

بسی دادمش پند و سودی نداشت

بخيره همی سر ز پندم بگاشت

گوای منست آفريننده ام

که باريد خون از دو بيننده ام

چو گرسيوز و جهن پيوند تو

که سايد بزاری کنون بند تو

ز بهر سياوش که در خان من

چه تيمار بد بر دل و جان من

که افراسياب آن بدانديش مرد

بسی پند بشنيد و سودش نکرد

بدان تا چنين روزش آيد بسر

شود پادشاهيش زير و زبر

بتاراج داده کلاه و کمر

شده روز او تار و برگشته سر

چنين زندگانی همی مرگ اوست

شگفت آنک بر تن ندردش پوست

کنون از پی بيگناهان بما

نگه کن بر آيين شاهان بما

همه پاک پيوسته ی خسرويم

جز از نام او در جهان نشنويم

ببد کردن جادو افراسياب

نگيرد برين بيگناهان شتاب

بخواری و زخم و بخون ريختن

چه بر بی گنه خيره آويختن

که از شهرياران سزاوار نيست

بريدن سری کان گنهکار نيست

ترا شهريارا جز اينست جای

نماند کسی در سپنجی سرای

هم آن کن که پرسد ز تو کردگار

نپيچی ازان شرم روز شمار

چو بشنيد خسرو ببخشود سخت

بران خوبرويان برگشت بخت

که پوشيده رويان از آن درد و داغ

شده لعل رخسارشان چون چراغ

بپيچيد دل بخردان را ز درد

ز فرزند و زن هر کسی ياد کرد

همی خواندند آفرينی بزرگ

سران سپه مهتران سترگ

کز ايشان شه نامبردار کين

نخواهد ز بهر جهان آفرين

چنين گفت کيخسرو هوشمند

که هر چيز کان نيست ما را پسند

نياريم کس را همان بد بروی

وگر چند باشد جگر کين هجوی

چو از کار آن نامدار بلند

برانديشم اينم نيايد پسند

که بد کرد با پرهنر مادرم

کسی را همان بد بسر ناورم

بفرمودشان بازگشتن بجای

چنان پاک زاده جهان کدخدای

بديشان چنين گفت کايمن شويد

ز گوينده گفتار بد مشنويد

کزين پس شما را ز من بيم نيست

مرا بی وفايی و دژخيم نيست

تن خويش را بد نخواهد کسی

چو خواهد زمانش نباشد بسی

بباشيد ايمن بايوان خويش

بيزدان سپرده تن و جان خويش

بايرانيان گفت پيروزبخت

بماناد تا جاودان تاج و تخت

همه شهر توران گرفته بدست

بايران شما را سرای و نشست

ز دلها همه کينه بيرون کنيد

بمهر اندرين کشور افسون کنيد

که از ما چنين دردشان دردلست

ز خون ريختن گرد کشور گلست

همه گنج توران شما را دهم

بران گنج دادن سپاهی نهم

بکوشيد و خوبی بکار آوريد

چو ديدند سرما بهار آوريد

من ايرانيانرا يکايک نه دير

کنم يکسر از گنج دينار سير

ز خون ريختن دل ببايد کشيد

سر بيگناهان نبايد بريد

نه مردی بود خيره آشوفتن

بزير اندر آورده را کوفتن

ز پوشيده رويان بپيچيد روی

هرآن کس که پوشيده دارد بکوی

ز چيز کسان سر بتابيد نيز

که دشمن شود دوست از بهر چيز

نيايد جهان آفرين را پسند

که جوينده بر بيگناهان گزند

هرآنکس که جويد همی رای من

نبايد که ويران کند جای من

و ديگر که خوانند بيداد و شوم

که ويران کند مهتر آباد بوم

ازان پس بلشکر بفرمود شاه

گشادن در گنج توران سپاه

جز از گنج ويژه رد افراسياب

که کس را نبود اندران دست ياب

ببخشيد ديگر همه بر سپاه

چه گنج سليح و چه تخت و کلاه

ز هر سو پراگنده بی مر سپاه

زترکان بيامد بنزديک شاه

همی داد زنهار و بنواختشان

بزودی همی کار بر ساختشان

سران را ز توران زمين بهر داد

بهر نامداری يکی شهر داد

بهر کشوری هر که فرمان نبرد

ز دست دليران او جان نبرد

شدند آن زمان شاه را چاکران

چو پيوسته شد نامه ی مهتران

ز هر سو فرستادگان نزد شاه

يکايک سر اندر نهاده براه

ابا هديه و نامه ی مهتران

شده يک بيک شاه را چاکران

دبير نويسنده را پيش خواند

سخن هرچ بايست با او براند

سرنامه کرد آفرين از نخست

بدان کو زمين از بديها بشست

چنان اختر خفته بيدار کرد

سر جاودان را نگونسار کرد

توانايی و دانش و داد ازوست

بگيتی ستم يافته شاد ازوست

دگر گفت کز بخت کاموس کی

بزرگ و جهانديده و ني کپی

گشاده شد آن گنگ افراسياب

سر بخت او اندر آمد بخواب

بيک رزمگاه از نبرده سران

سرافراز با گرزهای گران

همانا که افگنده شد صد هزار

بگلزريون در يکی کارزار

وز آن پس برآمد يکی باد سخت

که برکند شاداب بيخ درخت

بب اندر افتاد چندی سپاه

که جستند بر ما يکی دستگاه

بوردگه در چنان شد سوار

که از ما يکی را دو صد شد شکار

وز آن جايگه رفت ببهشت گنگ

حصاری پر از مردم و جای تنگ

بجنگ حصار اندرون سی هزار

همانا که شد کشته در کارزار

همان بد که بيدادگر بود مرد

ورا دانش و بخت ياری نکرد

همه روی کشور سپه گستريد

شدست او کنون از جهان ناپديد

ازين پس فرستم بشاه آگهی

ز روزی که باشد مرا فرهی

ازان پس بيامد به شادی نشست

پری روی پيش اندرون می بدست

ببد تا بهار اندرآورد روی

جهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی

همه دشت چون پرنيان شد برنگ

هوا گشت برسان پشت پلنگ

گرازيدن گور و آهو بدشت

بدين گونه بر چند خوشی گذشت

به نخچير يوزان و پرنده باز

همه مشک بويان بتان طراز

همه چارپايان بکردار گور

پراگنده و آگنده کردن بزور

بگردن بکردار شيران نر

بسان گوزنان بگوش و بسر

ز هر سو فرستاد کارآگهان

همی چست پيدا ز کار جهان

پس آگاهی آمد ز چين و ختن

از افراسياب و ازان انجمن

که فغفور چين باوی انباز گشت

همه روی کشور پرآواز گشت

ز چين تا بگلزريون لشکرست

بريشان چو خاقان چين سرورست

نداند کسی راز آن خواسته

پرستنده و اسب آراسته

که او را فرستاد خاقان چين

بشاهی برو خواندند آفرين

همان گنج پيرانش آمد بدست

شتروار دينار صدبار شست

چو آن خواسته برگرفت از ختن

سپاهی بياورد لشکر شکن

چو زين گونه آگاهی آمد بشاه

بنزديک زنهار داده سپاه

همه بازگشتند ز ايرانيان

ببستند خون ريختن را ميان

چو برداشت افراسياب از ختن

يکی لشکری شد برو انجمن

که گفتی زمين برنتابد همی

ستاره شمارش نيابد همی

ز چين سوی کيخسرو آورد روی

پر از درد با لشکری کينه جوی

چو کيخسرو آگاه شد زان سپاه

طلايه فرستاد چندی براه

بفرمود گودرز کشواد را

سپهدار گرگين و فرهاد را

که ايدر بباشيد با داد و رای

طلايه شب و روز کرده بپای

بگودرز گفت اين سپاه تواند

چو کار آيد اندر پناه تواند

ز ترکان هرآنگه که بينی يکی

که ياد آرد از دشمنان اندکی

هم اندر زمان زنده بر دارکن

دو پايش ز بر سر نگونسار کن

چو بی رنج باشد تو بی رنج باش

نگهبان اين لشکر و گنج باش

تبيره برآمد ز پرده سرای

خروشيدن زنگ و هندی داری

بدين سان سپاهی بيامد ز گنگ

که خورشيد را آرزو کرد جنگ

چو بيرون شد از شهر صف بر کشيد

سوی کوکها لشکر اندر کشيد

ميان دو لشکر دو منزل بماند

جهانداران گردنکشان را بخواند

چنين گفت کامشب مجنبيد هيچ

نه خوب آيد آرامش اندر بسيچ

طلايه برافگند بر گرد دشت

همه شب همی گرد لشکر بگشت

بيک هفته بودش هم آنجا درنگ

همی ساخت آرايش و ساز جنگ

بهشتم بيامد طلايه ز راه

بخسرو خبر داد کمد سپاه

سپه را بدان سان بياراست شاه

که نظاره گشتند خورشيد و ماه

چو افراسياب آن سپه را بديد

بيامد برابر صفی برکشيد

بفرزانگان گفت کين دشت رزم

بدل مر مرا چون خرامست و بزم

مرا شاد بر گاه خواب آمدی

چو رزمم نبودی شتاب آمدی

کنون مانده گشتم چنين در گريز

سری پر ز کينه دلی پرستيز

بر آنم که از بخت کيخسروست

و گر بر سرم روزگاری نوست

بر آنم که با او شوم همنبرد

اگر کام يابم اگر مرگ و درد

بدو گفت هر کس فرزانه بود

گر از خويش بود ار ز بيگانه بود

که گر شاه را جست بايد نبرد

چرا بايد اين لشکر و دار و برد

همه چين و توران بپيش تواند

ز بيگانگان ار ز خويش تواند

فدای تو بادا همه جان ما

چنين بود تا بود پيمان ما

اگر صد شود کشته گر صد هزار

تن خويش را خوار مايه مدار

همه سربسر نيکخواه توايم

که زنده بفر کلاه توايم

وزآن پس برآمد ز لشکر خروش

زمين و زمان شد پر از جنگ و جوش

ستاره پديد آمد از تيره گرد

رخ زرد خورشيد شد لاژورد

سپهدار ترکان ازان انجمن

گزين کرد کار آزموده دو تن

پيامی فرستاد نزديک شاه

که کردی فراوان پس پشت راه

همانا که فرسنگ ز ايران هزار

بود تا بگنگ اندر ای شهريار

ز ريگ و بيابان وز کوه و شخ

دو لشکر برين سان چو مور و ملخ

زمين همچو دريا شد از خون کين

ز گنگ و ز چين تا بايران زمين

اگر خون آن کشتگان را ز خاک

بژرفی برد رای يزدان پاک

همانا چو دريای قلزم شود

دولشکر بخون اندرون گم شود

اگر گنج خواهی ز من گر سپاه

وگر بوم ترکان و تخت و کلاه

سپارم ترا من شوم ناپديد

جز از تيغ جان را ندارم کليد

مکن گر ترا من پدر مادرم

ز تخم فريدون افسونگرم

ز کين پدر گر دلت خيره شد

چنين آب من پيش تو تيره شد

ازان بد سياوش گنهکار بود

مرا دل پر از درد و تيمار بود

دگر گردش اختران بلند

که هم باپناهند و هم باگزند

مرا ساليان شست بر سر گذشت

که با نامداری نرفتم بدشت

تو فرزندی و شاه ايران توی

برزم اندرون چنگ شيران توی

يکی رزمگاهی گزين دوردست

نه بر دامن مرد خسروپرست

بگرديم هر دو بوردگاه

بجايی کزو دور ماند سپاه

اگر من شوم کشته بر دست تو

ز دريا نهنگ آورد شست تو

تو با خويش و پيوند مادر مکوش

بپرهيز وز کينه چندين مجوش

وگر تو شوی کشته بر دست من

بزنهار يزدان کزان انجمن

نمانم که يک تن بپيچد ز درد

دگر بيند از باد خاک نبرد

ز گوينده بشنيد خسرو پيام

چنين گفت با پور دستان سام

که اين ترک بدساز مردم فريب

نبيند همی از بلندی نشيب

بچاره چنين از کف ما بجست

نمايد که بر تخت ايران نشست

ز آورد چندين بگويد همی

مگر دخمه ی شيده جويد همی

نبيره فريدن و پور پشنگ

بورد با او مرا نيست ننگ

بدو گفت رستم که ای شهريار

بدين در مدار آتش اندر کنار

که ننگست بر شاه رفتن بجنگ

وگر همنبرد تو باشد پشنگ

دگر آنک گويد که با لشکرم

مکن چنگ با دوده و کشورم

ز دريا بدريا ترا لشکرست

کجا رايشان زين سخن ديگرست

چو پيمان يزدان کنی با نيا

نشايد که در دل بود کيميا

بانبوه لشکر بجنگ اندر آر

سخن چند آلوده ی نابکار

ز رستم چو بشنيد خسرو سخن

يکی ديگر انديشه افگند بن

بگوينده گفت اين بدانديش مرد

چنين با من آويخت اندر نبرد

فزون کرد ازين با سياوش وفا

زبان پر فسون بود دل پرجفا

سپهبد بکژی نگيرد فروغ

زبان خيره پرتاب و دل پر دروغ

گر ايدونک رايش نبردست و بس

جز از من نبرد ورا هست کس

تهمتن بجايست و گيو دلير

که پيکار جويند با پيل و شير

اگر شاه با شاه جويد نبرد

چرا بايد اين دشت پرمرد کرد

نباشد مرا با تو زين بيش جنگ

ببينی کنون روز تاريک و تنگ

فرستاد برگشت و آمد چو باد

شنيده سراسر برو کرد ياد

پر از درد شد جان افراسياب

نکرد ايچ بر جنگ جستن شتاب

سپه را بجنگ اندر آورد شاه

بجنبيد ناچار ديگر سپاه

يکی با درنگ و يکی با شتاب

زمين شد بکردار دريای آب

ز باريدن تير گفتی ز ابر

همی ژاله باريد بر خود و ببر

ز شبگير تا گشت خورشيد لعل

زمين پر ز خون بود در زير نعل

سپه بازگشتند چون تيره گشت

که چشم سواران همی خيره گشت

سپهدار با فر و نيرنگ و ساز

چو آمد به لشکرگه خويش باز

چنين گفت با طوس کامروز جنگ

نه بر آرزو کرد پور پشنگ

گمانم که امشب شبيخون کند

ز دل درد ديرينه بيرون کند

يکی کنده فرمود کردن براه

برآن سو که بد شاه توران سپاه

چنين گفت کتش نسوزيد کس

نبايد که آيد خروش جرس

ز لشکر سواران که بودند گرد

گزين کرد شاه و برستم سپرد

دگر بهره بگزيد ز ايرانيان

که بندند بر تاختن بر ميان

بطوس سپهدار داد آن گروه

بفرمود تا رفت بر سوی کوه

تهمتن سپه را بهامون کشيد

سپهبد سوی کوه بيرون کشيد

بفرمود تا دور بيرون شوند

چپ و راست هر دو بهامون شوند

طلايه مدارند و شمع و چراغ

يکی سوی دشت و يکی سوی راغ

بدان تا اگر سازد افرسياب

برو بر شبيخون بهنگام خواب

گر آيد سپاه اندر آيد ز پس

بماند نباشدش فريادرس

بره کنده پيش و پس اندر سپاه

پس کنده با لشکر و پيل شاه

سپهدار ترکان چو شب در شکست

ميان با سپه تاختن را ببست

ز لشکر جهانديدگان را بخواند

ز کار گذشته فراوان براند

چنين گفت کين شوم پر کيميا

چنين خيره شد بر سپاه نيا

کنون جمله ايرانيان خفته اند

همه لشکر ما برآشفت هاند

کنون ما ز دل بيم بيرون کنيم

سحرگه بريشان شبيخون کينم

گر امشب بر ايشان بيابيم دست

ببيشی ابر تخت بايد نشست

وگر بختمان بر نگيرد فروغ

همه چاره بادست و مردی دروغ

برين برنهادند و برخاستند

ز بهر شبيخون بياراستند

ز لشکر گزين کرد پنجه هزار

جهانديده مردان خنجرگزار

برفتند کارآگهان پيش شاه

جهانديده مردان با فر و جاه

ز کارآگهان آنک بد رهنمای

بيامد بنزديک پرده سرای

بجايی غو پاسبانان نديد

تو گفتی جهان سربسر آرميد

طلايه نه و آتش و باد نه

ز توران کسی را بدل ياد نه

چو آن ديد برگشت و آمد دوان

کزيشان کسی نيست روش نروان

همه خفتگان سربسرمرده اند

وگر نه همه روز می خورده اند

بجايی طلايه پديدار نيست

کس آن خفتگان را نگهدار نيست

چو افراسياب اين سخنها شنود

بدلش اندرون روشنايی فزود

سپه را فرستاد و خود برنشست

ميان يلی تاختن را ببست

برفتند گردان چو دريای آب

گرفتند بر تاختن بر شتاب

بران تاختن جنبش و ساز نه

همان ناله ی بوق و آواز نه

چو رفتند نزديک پرده سرای

برآمد خروشيدن کر نای

غو طبل بر کوهه زين بخاست

درفش سيه را برآورد راست

ز لشکر هرآنکس که بد پيشرو

برانگيختند اسب و برخاست غو

بکنده در افتاد چندی سوار

بپيچيد ديگر سر از کارزار

ز يک دست رستم برآمد ز دشت

ز گرد سواران هواتيره گشت

ز دست دگر گيو گودرز و طوس

بپيش اندرون ناله ی بوق و کوس

شهنشاه باکاويانی درفش

هوا شد ز تيغ سواران بنفش

برآمد ده و گير و بربند و کش

نه با اسب تاب و نه با مرد هش

ازيشان ز صد نامور ده بماند

کسی را که بد اختر بد براند

چو آگاهی آمد برين رزمگاه

چنان خسته بد شاه توران سپاه

که از خستگی جمله گريان شدند

ز درد دل شاه بريان شدند

چنين گفت کز گردش آسمان

نيابد گذر دانشی بی گمان

چو دشمن همی جان بسيچد نه چيز

بکوشيم ناچار يک دست نيز

اگر سربسر تن بکشتن دهيم

وگر ايرجی تاج بر سر نهيم

برآمد خروش از دو پرده سرای

جهان پر شد از ناله ی کر نای

گرفتند ژوپين و خنجر بکف

کشيدند لشکر سه فرسنگ صف

بکردار دريا شد آن رزمگاه

نه خورشيد تابنده روشن نه ماه

سپاه اندر آمد همی فوج فوج

بران سان که برخيزد از باد موج

در و دشت گفتی همه خون شدست

خور از چرخ گردنده بيرون شدست

کسی را نبد بر تن خويش مهر

بقير اندر اندود گفتی سپهر

همانگه برآمد يکی تيره باد

که هرگز ندارد کسی آن بياد

همی خاک برداشت از رزمگاه

بزد بر سر و چشم توران سپاه

ز سرها همی ترگها برگرفت

بماند اندران شاه ترکان شگفت

همه دشت مغز سر و خون گرفت

دل سنگ رنگ طبر خون گرفت

سواران توران که روز درنگ

زبون داشتندی شکار پلنگ

نديدند با چرخ گردان نبرد

همی خاک برداشت از دشت مرد

چو کيخسرو آن خاک و آن باد ديد

دل و بخت ايرانيان شاد ديد

ابا رستم و گيو گودرز و طوس

ز پشت سپاه اندر آورد کوس

دهاده برآمد ز قلب سپاه

ز يک دست رستم ز يک دست شاه

شد اندر هوا گرد برسان ميغ

چه ميغی که باران او تير و تيغ

تلی کشته هر جای چون کوه کوه

زمين گشته از خون ايشان ستوه

هوا گشت چون چادر نيلگون

زمين شد بکردار دريای خون

ز تير آسمان شد چو پر عقاب

نگه کرد خيره سر افراسياب

بديد آن درفشان درفش بنفش

نهان کرد بر قلبگه بر درفش

سپه را رده بر کشيده بماند

خود و نامداران توران براند

زخويشان شايسته مردی هزار

بنزديک او بود در کارزار

به بيراه راه بيابان گرفت

برنج تن از دشمنان جان گرفت

ز لشکر نيا را همی جست شاه

بيامد دمان تا بقلب سپاه

ز هر سوی پوييد و چندی شتافت

نشان پی شاه توران نيافت

سپه چون نگه کرد در قلبگاه

نديدند جايی درفش سياه

ز شه خواستند آن زمان زينهار

فروريختند آلت کارزار

چو خسرو چنان ديد بنواختشان

ز لشکر جدا جايگه ساختشان

بفرمود تا تخت زرين نهند

بخيمه در آرايش چين نهند

می آورد و رامشگران را بخواند

ز لشکر فراوان سران را بخواند

شبی کرد جشنی که تا روز پاک

همی مرده برخاست از تيره خاک

چو خورشيد بر چرخ بنمود پشت

شب تيره شد از نمودن درشت

شهنشاه ايران سر و تن بشست

يکی جايگاه پرستش بجست

کز ايرانيان کس مر او را نديد

نه دام و دد آوای ايشان شنيد

ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج

بسر بر نهاد آن دل افروز تاج

ستايش همی کرد برکردگار

ازان شادمان گردش روزگار

فراوان بماليد بر خاک روی

برخ بر نهاد از دو ديده دو جوی

و زآنجا بيامد سوی تاج و تخت

خرامان و شادان دل و نيکبخت

از ايرانيان هرک افگنده بود

اگر کشته بودند گر زنده بود

ازان خاک آورد برداشتند

تن دشمنان خوار بگذاشتند

همه رزمگه دخمه ها ساختند

ازان کشتگان چو بپرداختند

ز چيزی که بود اندران رزمگاه

ببخشيد شاه جهان بر سپاه

و زآنجا بشد شاه ببهشت گنگ

همه لشکر آباد با ساز جنگ

چو آگاهی آمد بماچين و چين

ز ترکان وز شاه ايران زمين

بپيچيد فغفور و خاقان بدرد

ز تخت مهی هر کسی ياد کرد

وزان ياوريها پشيمان شدند

پرانديشه دل سوی درمان شدند

همی گفت فغفور کافراسياب

ازين پس نبيند بزرگی بخواب

ز لشکر فرستادن و خواسته

شود کار ما بی گمان کاسته

پشيمانی آمد همه بهر ما

کزين کار ويران شود شهر ما

ز چين و ختن هديه ها ساختند

بدان کار گنجی بپرداختند

فرستاده ای نيک دل را بخواند

سخنهای شايسته چندی براند

يکی مرد بد نيک دل نيک خواه

فرستاد فغفور نزديک شاه

طرايف بچين اندرون آنچ بود

ز دينار وز گوهر نابسود

بپوزش فرستاد نزديک شاه

فرستادگان برگرفتند راه

بزرگان چين بی درنگ آمدند

بيک هفته از چين بگنگ آمدند

جهاندار پيروز بنواختشان

چنانچون ببايست بنشاختشان

بپذرفت چيزی که آورده بود

طرايف بد و بدره و پرده بود

فرستاده را گفت کو را بگوی

که خيره بر ما مبر آب روی

نبايد که نزد تو افراسياب

بيايد شب تيره هنگام خواب

فرستاده برگشت و آمد چو باد

بفغفور يکسر پيامش بداد

چو بشنيد فغفور هنگام خواب

فرستاد کس نزد افراسياب

که از من ز چين و ختن دور باش

ز بد کردن خويش رنجور باش

هرآنکس که او گم کند راه خويش

بد آيد بدانديش را کار پيش

چو بشنيد افراسياب اين سخن

پشيمان شد از کرده های کهن

بيفگند نام مهی جان گرفت

به بيراه، راه بيابان گرفت

چو با درد و با رنج و غم ديد روز

بيامد دمان تا بکوه اسپروز

ز بدخواه روز و شب انديشه کرد

شب روز را دل يکی پيشه کرد

بيامد ز چين تا بب زره

ميان سوده از رنج و بند گره

چو نزديک آن ژرف دريا رسيد

مر آن را ميان و کرانه نديد

بدو گفت ملاح کای شهريار

بدين ژرف دريا نيابی گذار

مرا ساليان هست هفتاد و هشت

نديدم که کشتی بروبر گذشت

بدو گفت پر مايه افراسياب

که فرخ کسی کو بميرد در آب

مرا چون بشمشير دشمن نکشت

چنانچون نکشتش نگيرد بمشت

بفرمود تا مهتران هر کسی

بب اندر آرند کشتی بسی

سوی گنگ دژ بادبان برکشيد

بنيک و بديها سر اندر کشيد

چو آن جايگه شد بخفت و بخورد

برآسود از روزگار نبرد

چنين گفت کايدر بباشيم شاد

ز کار گذشته نگيريم ياد

چو روشن شود تيره گرن اخترم

بکشتی بر آب زره بگذرم

ز دشمن بخواهم همان کين خويش

درفشان کنم راه و آيين خويش

چو کيخسرو آگاه شد زين سخن

که کار نو آورد مرد کهن

به رستم چنين گفت کافراسياب

سوی گنگ دژ شد ز دريای آب

بکردار کرد آنچ با ما بگفت

که ما را سپهر بلندست جفت

بکشتی بب زره برگذشت

همه رنج ما سربسر باد گشت

مرا با نيا جز بخنجر سخن

نباشد نگردانم اين کين کهن

بنيروی يزدان پيروزگر

ببندم بکين سياوش کمر

همه چين و ماچين سپه گسترم

بدريای کيماک بر بگذرم

چو گردد مرا راست ماچين و چين

بخواهيم باژی ز مکران زمين

بب زره بگذرانم سپاه

اگر چرخ گردان بود نيک خواه

اگر چند جايی درنگ آيدم

مگر مرد خونی بچنگ آيدم

شما رنج بسيار برداشتيد

بر و بوم آباد بگذاشتيد

همين رنج بر خويشتن برنهيد

ازان به که گيتی بدشمن دهيد

بماند ز ما نام تا رستخيز

بپيروزی و دشمن اندر گريز

شدند اندران پهلوانان دژم

دهان پر ز باد ابروان پر زخم

که دريای با موج و چندين سپاه

سر و کار با باد و شش ماه راه

که داند که بيرون که آيد ز آب

بد آمد سپه را ز افراسياب

چو خشکی بود ما بجنگ اندريم

بدريا بکام نهنگ اندريم

همی گفت هر گونه ای هر کسی

بدانگه که گفتارها شد بسی

همی گفت رستم که ای مهتران

جهان ديده و رنجبرده سران

نبايد که اين رنج بی بر شود

به ناز و تن آسانی اندر شود

و ديگر که اين شاه پيروزگر

بيابد همی ز اختر نيک بر

از ايران برفتيم تا پيش گنگ

نديديم جز چنگ يازان بجنگ

ز کاری که سازد همی برخورد

بدين آمد و هم بدين بگذرد

چو بشنيد لشکر ز رستم سخن

يکی پاسخ نو فگندند بن

که ما سربسر شاه را بنده ايم

ابا بندگی دوست دارنده ايم

بخشکی و بر آب فرمان رواست

همه کهترانيم و پيمان وراست

ازان شاد شد شاه و بنواختشان

يکايک باندازه بنشاختشان

در گنجهای نيا برگشاد

ز پيوند و مهرش نکرد ايچ ياد

ز دينار و ديبای گوهرنگار

هيونان شايسته کردند بار

هميدون ز گنج درم صد هزار

ببردند با آلت کارزار

ز گاوان گردون کشان ده هزار

ببر دند تا خود کی آيد بکار

هيونان ز گنج درم ده هزار

بسی بار کردند با شهريار

بفرمود زان پس بهنگام خواب

که پوشيده رويان افراسياب

ز خويشان و پيوند چندانک هست

اگر دخترانند اگر زير دست

همه در عماری براه آوردند

ز ايوان بميدان شاه آوردند

دو از نامداران گردنکشان

که بودند هر يک بمردی نشان

چو جهن و چو گرسيوز ارجمند

بمهد اندرون پای کرده ببند

همه خويش و پيوند افراسياب

ز تيمارشان ديده کرده پر آب

نواها که از شهرها يادگار

گروگان ستد ترک چينی هزار

سپرد آن زمان گيو را شهريار

گزين کرد ز ايرانيان ده هزار

بدو گفت کای مرد فرخنده پی

برو با سپه پيش کاوس کی

بفرمود تا پيش او شد دبير

بياورد قرطاس و چينی حرير

يکی نامه از قير و مشک و گلاب

بفرمود در کار افراسياب

چو شد خامه از مشک وز قير تر

نخست آفرين کرد بر دادگر

که دارنده و بر سر آرنده اوست

زمين و زمان را نگارنده اوست

همو آفريننده ی پيل و مور

ز خاشاک تا آب دريای شور

همه با توانايی او يکيست

خداوند هست و خداوند نيست

کسی را که او پروراند بمهر

بر آنکس نگردد بتندی سپهر

ازو باد بر شاه گيتی درود

کزو خيزد آرام را تار و پود

رسيدم بدين دژ که افراسياب

همی داشت از بهر آرام و خواب

بدو اندرون بود تخت و کلاه

بزرگی و ديهيم و گنج و سپاه

چهل پيل زيشان همه بسته گشت

هر آنکس که برگشت تن خسته گشت

بگويد کنون گيو يک يک بشاه

سخن هرچ رفت اندرين رزمگاه

چو بر پيش يزدان گشايی دو لب

نيايش کن از بهر من روز و شب

کشيديم لشکر بما چين و چين

و زآن روی رانم بمکران زمين

و زآن پس بر آب زره بگذرم

اگر پای يزدان بود ياورم

ز پيش شهنشاه برگشت گيو

ابا لشکری گشن و مردان نيو

چو باد هوا گشت و ببريد راه

بيامد بنزديک کاوس شاه

پس آگاهی آمد بکاوس کی

ازان پهلوان زاده ی نيک پی

پذيره فرستاد چندی سپاه

گرانمايگان بر گرفتند راه

چو آمد بر شهر گيو دلير

سپاهی ز گردان چو يک دشت شير

چو گيو اندر آمد بنزديک شاه

زمين را ببوسيد بر پيش گاه

و راديد کاوس بر پای جست

بخنديد و بسترد رويش بدست

بپرسيدش از شهريار و سپاه

ز گردنده خورشيد و تابنده ماه

بگفت آن کجا ديد گيو سترگ

ز گردان وز شهريار بزرگ

جوان شد زگفتار او مرد پير

پس آن نامه بنهاد پيش دبير

چو آن نامه بر شاه ايران بخواند

همه انجمن در شگفتی بماند

همه شاد گشتند و خرم شدند

ز شادی دو ديده پر از نم شدند

همه چيز دادند درويش را

بنفريده کردند بدکيش را

فرود آمد از تخت کاوس شاه

ز سر برگرفت آن کيانی کلاه

بيامد بغلتيد بر تيره خاک

نيايش کنان پيش يزدان پاک

وز آن جايگه شد بجای نشست

بگرد دژ آيين شادی ببست

همی گفت با شاه گيو آنچ ديد

سخن کز لب شاه ايران شنيد

می آورد و رامشگران را بخواند

وز ايران نبرده سران را بخواند

ز هر گونه ای گفت و پاسخ شنيد

چنين تا شب تيره اندر چميد

برفتند با شمع ياران ز پيش

دلش شاد و خرم بايوان خويش

چو برزد خور از چرخ رخشان سنان

بپيچيد شب گرد کرده عنان

تبيره بر آمد ز درگاه شاه

برفتند گردان بدان بارگاه

جهاندار پس گيو را پيش خواند

بران نامور تخت شاهی نشاند

بفرمود تا خواسته پيش برد

همان نامور سرفرازان گرد

همان بيگنه روی پوشيدگان

پس پرده اندر ستم ديدگان

همان جهن و گرسيوز بندسای

که او برد پای سياوش ز جای

چو گرسيوز بدکنش را بديد

برو کرد نفرين که نفرين سزيد

همان جهن را پای کرده ببند

ببردند نزديک تخت بلند

بدان دختران رد افراسياب

نگه کرد کاوس مژگان پر آب

پس پرده ی شاهشان جای کرد

همانگه پرستنده بر پای کرد

اسيران و آنکس که بود از نوا

بياراست مر هر يکی را جدا

يکی را نگهبان يکی را ببند

ببردند از پيش شاه بلند

ازان پس همه خواسته هرچ بود

ز دينار وز گوهر نابسود

بارزانيان داد تا آفرين

بخوانند بر شاه ايران زمين

دگر بردگان مهتران را سپرد

بايوان ببرد از بزرگان و خرد

بياراستند از در جهن جای

خورش با پرستنده و رهنمای

بدژ بر يکی جای تاريک بود

ز دل دور با دخمه نزديک بود

بگرسيوز آمد چنان جای بهر

چنينست کردار گردنده دهر

خنک آنکسی کو بود پادشا

کفی راد دارد دلی پارسا

بداند که گيتی برو بگذرد

نگردد بگرد در بی خرد

خرد چون شود از دو ديده سرشک

چنان هم که ديوانه خواهد پزشک

ازان پس کزيشان بپردخت شاه

ز بيگانه مردم تهی کرد گاه

نويسنده آهنگ قرطاس کرد

سر خامه برسان الماس کرد

نبشتند نامه بهر کشوری

بهر نامداری و هر مهتری

که شد ترک و چين شاه را يکسره

ببشخور آمد پلنگ و بره

درم داد و دينار درويش را

پراگنده و مردم خويش را

بدو هفته در پيش درگاه شاه

از انبوه بخشش نديدند راه

سيم هفته بر جايگاه مهی

نشست اندر آرام با فرهی

ز بس ناله ی نای و بانگ سرود

همی داد گل جام می را درود

بيک هفته از کاخ کاوس کی

همی موج برخاست از جام می

سر ماه نو خلعت گيو ساخت

همی زر و پيروزه اندر نشاخت

طبق های زرين و پيروزه جام

کمرهای زرين و زرين ستام

پرستار با طوق و با گوشوار

همان ياره و تاج گوهر نگار

همان جامه ی تخت و افگندنی

ز رنگ و ز بو وز پراگندنی

فرستاد تا گيو را خواندند

براورنگ زرينش بنشاندند

ببردند خلعت بنزديک اوی

بماليد گيو اندران تخت روی

وزان پس بيامد خرامان دبير

بياورد قرطاس و مشک و عبير

نبشتند نامه که از کردگار

بداديم و خشنود از روزگار

که فرزند ما گشت پيروزبخت

سزای مهی وز در تاج و تخت

بدی را که گيتی همی ننگ داشت

جهانرا پر از غارت و جنگ داشت

ز دست تو آواره شد در جهان

نگويند نامش جز اندر نهان

همه ساله تا بود خونريز بود

ببدنامی و زشتی آويز بود

بزد گردن نوذر تاجدار

ز شاهان وز راستان يادگار

برادرکش و بدتن و شاه کش

بدانديش و بدراه و آشفته هش

پی او ممان تا نهد بر زمين

بتوران و مکران و دريای چين

جهان را مگر زو رهايی بود

سر بی بهايش بهايی بود

اگر داور دادگر يک خدای

همی بود خواهد ترا رهنمای

که گيتی بشويی ز رنج بدان

ز گفتار و کردار نابخردان

بداد جهان آفرين شاد باش

جهان را يکی تازه بنياد باش

مگر باز بينم تورا شادمان

پر از درد گردد دل بدگمان

وزين پس جز از پيش يزدان پاک

نباشم کزويست اميد و باک

بدان تا تو پيروز باشی و شاد

سرت سبز باد و دلت پر ز داد

جهان آفرين رهنمای تو باد

هميشه سر تخت جای تو باد

نهادند بر نامه بر مهر شاه

بر ايوان شه گيو بگزيد راه

بره بر نبودش بجايی درنگ

بنزديک کيخسرو آمد بگنگ

برو آفرين کرد و نامه بداد

پيام نيا پيش او کرد ياد

ز گفتار او شاد شد شهريار

می آورد و رامشگر و ميگسار

همی خورد پيروز و شادان سه روز

چهارم چو بفروخت گيتی فروز

سپه را همه ترک و جوشن بداد

پيام نيا پيششان کرد ياد

مر آن را بگستهم نوذر سپرد

يکی لشکری نامبردار و گرد

ز گنگ گزين راه چين برگرفت

جهان را بشمشير در بر گرفت

نبد روز بيکار و تيره شبان

طلايه بروز و بشب پاسبان

بدين گونه تا شارستان پدر

همی رفت گريان و پر کينه سر

همی گرد باغ سياوش بگشت

بجايی که بنهاد خونريز تشت

همی گفت کز داور يک خدای

بخواهم که باشد مرا رهنمای

مگر همچنين خون افراسياب

هم ايدر بريزم بکردار آب

و ز آن جايگه شد سوی تخت باز

همی گفت با داور پاک راز

ز لشکر فرستادگان برگزيد

که گويند و دانند گفت و شنيد

فرستاد کس نزد خاقان چين

بفغفور و سالار مکران زمين

که گر دادگيريد و فرمان کنيد

ز کردار بد دل پشيمان کنيد

خورشها فرستيد نزد سپاه

ببينيد ناچار ما را براه

کسی کو بتابد ز فرمان من

و گر دور باشد ز پيمان من

بياراست بايد پسه را برزم

هرآنکس که بگريزد از راه بزم

فرستاده آمد بهر کشوری

بهر جا که بد نامور مهتری

غمی گشت فغفور و خاقان چين

بزرگان هر کشوری همچنين

فرستاده را چند گفتند گرم

سخنهای شيرين بواز نرم

که ما شاه را سربسر کهتريم

زمين جز بفرمان او نسپريم

گذرها که راه دليران بدست

ببينيم تا چند ويران شدست

کنيم از سر آباد با خوردنی

بباشيم و آريمش آوردنی

همی گفت هر کس که بودش خرد

که گر بی زيان او بما بگذرد

بدرويش بخشيم بسيار چيز

نثار و خورشها بسازيم نيز

فرستاده را بی کران هديه داد

بيامد بدرگاه پيروز و شاد

دگر نامور چون بمکران رسيد

دل شاه مکران دگرگونه ديد

بر تخت او رفت و نامه بداد

بگفت از پيام آنچ بودش بياد

سبک مر فرستاده را خوار کرد

دل انجمن پر ز تيمار کرد

بدو گفت با شاه ايران بگوی

که ناديده بر ما فزونی مجوی

زمانه همه زير تخت منست

جهان روشن از فر بخت منست

چو خورشيد تابان شود برسپهر

نخستين برين بوم تابد بمهر

همم دانش و گنج آباد هست

بزرگی و مردی و نيروی دست

گراز من همی راه جويد رواست

که هر جانور بر زمين پادشاست

نبنديم اگر بگذری بر تو راه

زيانی مکن بر گذر با سپاه

ور ايدونک با لشکر آيی بشهر

برين پادشاهی ترا نيست بهر

نمانم که بر بوم من بگذری

وزين مرز جايی به پی بسپری

نمانم که مانی تو پيروزگر

وگر يابی از اختر نيک بر

برين گونه چون شاه پاسخ شنيد

ازان جايگه لشکر اندر کشيد

بيامد گرازان بسوی ختن

جهاندار با نامدار انجمن

برفتند فغفور و خاقان چين

برشاه با پوزش و آفرين

سه منزل ز چين پيش شاه آمدند

خود و نامداران براه آمدند

همه راه آباد کرده چو دست

در و دشت چون جايگاه نشست

همه بوم و بر پوشش و خوردنی

از آرايش بزم و گستردنی

چو نزديک شاه اندر آمد سپاه

ببستند آذين به بيراه و راه

بديوار ديبا برآويختند

ز بر زعفران و درم ريختند

چو با شاه فغفور گستاخ شد

بپيش اندر آمد سوی کاخ شد

بدو گفت ما شاه را کهتريم

اگر کهتری را خود اندر خوريم

جهانی ببخت تو آباد گشت

دل دوستداران تو شاد گشت

گر ايوان ما در خور شاه نيست

گمانم که هم بتر از راه نيست

بکاخ اندر آمد سرافراز شاه

نشست از بر نامور پيشگاه

ز دينار چينی ز بهر نثار

بياورد فغفور چين صد هزار

همی بود بر پيش او بربپای

ابا مرزبانان فرخنده رای

بچين اندرون بود خسرو سه ماه

ابا نامداران ايران سپاه

پرستنده فغفور هر بامداد

همی نو بنو شاه را هديه داد

چهارم ز چين شاه ايران براند

بمکران شد و رستم آنجا بماند

بيامد چو نزديک مکران رسيد

ز لشکر جهانديده ای برگزيد

بر شاه مکران فرستاد و گفت

که با شهرياران خرد باد جفت

خروش ساز راه سپاه مرا

بخوبی بيارای گاه مرا

نگه کن که ما از کجا رفته ايم

نه مستيم و بيراه و نه خفت هايم

جهان روشن از تاج و بخت منست

سر مهتران زير تخت منست

برند آنگهی دست چيز کسان

مگر من نباشم بهر کس رسان

علف چون نيابند جنگ آورند

جهان بر بدانديش تنگ آورند

ور ايدونک گفتار من نشنوی

بخون فراوان کس اندر شوی

همه شهر مکران تو ويران کنی

چو بر کينه آهنگ شيران کنی

فرستاده آمد پيامش بداد

نبد بر دلش جای پيغام و داد

سر بی خرد زان سخن خيره شد

بجوشيد و مغزش ازان تيره شد

پراگنده لشکر همه گرد کرد

بياراست بر دشت جای نبرد

فرستاده را گفت بر گرد و رو

بنزديک آن بدگمان باز شو

بگويش که از گردش تيره روز

تو گشتی چنين شاد و گيتی فروز

ببينی چو آيی ز ما دستبرد

بدانی که مردان کدامند و گرد

فرستاده ی شاه چون بازگشت

همه شهر مکران پرآواز گشت

زمين کوه تا کوه لشکر گرفت

همه تيز و مکران سپه برگرفت

بياورد پيلان جنگی دويست

تو گفتی که اندر زمين جای نيست

از آواز اسبان و جوش سپاه

همی ماه بر چرخ گم کرد راه

تو گفتی برآمد زمين بسمان

وگر گشت خورشيد اندر نهان

طلايه بيامد بنزديک شاه

که مکران سيه شد ز گرد سپاه

همه روی کشور درفشست و پيل

ببيند کنون شهريار از دو ميل

بفرمود تا برکشيدند صف

گرفتند گوپال و خنجر بکفت

ز مکران طلايه بيامد بدشت

همه شب همی گرد لشکر بگشت

نگهبان لشکر از ايران تخوار

که بودی بنزديک او رزم خوار

بيامد برآويخت با او بهم

چو پيل سرافراز و شير دژم

بزد تيغ و او را بدونيم کرد

دل شاه مکران پر از بيم کرد

دو لشکر بران گونه صف برکشيد

که از گرد شد آسمان ناپديد

سپاه اندر آمد دو رويه چو کوه

روده برکشيدند هر دو گروه

بقلب اندر آمد سپهدار طوس

جهان شد پر از ناله ی بوق و کوس

بپيش اندرون کاويانی رفش

پس پشت گردان زرينه کفش

هوا پر ز پيکان شد و پر و تير

جهان شد بکردار دريای قير

بقلب اندرون شاه مکران بخست

وزآن خستگی جان او هم برست

يکی گفت شاها سرش را بريم

بدو گفت شاه اندرو ننگريم

سر شهرياران نبرد ز تن

مگر نيز از تخمه ی اهرمن

برهنه نبايد که گردد تنش

بران هم نشان خسته در جوشنش

يکی دخمه سازيد مشک و گلاب

چنانچون بود شاه را جای خواب

بپوشيد رويش بديبای چين

که مرگ بزرگان بود همچنين

و زآن انجمن کشته شد ده هزار

سواران و گردان خنجرگزار

هزار و صد و چل گرفتار شد

سر زندگان پر ز تيمار شد

ببردند پيلان و آن خواسته

سراپرده و گاه آراسته

بزرگان ايران توانگر شدند

بسی نيز با تخت و افسر شدند

ازان پس دليران پرخاشجوی

بتاراج مکران نهادند روی

خروش زنان خاست از دشت و شهر

چشيدند زان رنج بسيار بهر

بدرهای شهر آتش اندر زدند

همی آسمان بر زمين برزدند

بخستند زيشان فراوان بتير

زن و کودک خرد کردند اسير

چو کم شد ازان انجمن خشم شاه

بفرمود تا باز گردد سپاه

بفرمود تا اشکش تيز هوش

بيارامد از غارت و جنگ و جوش

کسی را نماند که زشتی کند

وگر با نژندی درشتی کند

ازان شهر هر کس که بد پارسا

بپوزش بيامد بر پادشا

که ما بيگناهيم و بيچاره ايم

هميشه برنج ستمکاره ايم

گر ايدونک بيند سر بی گناه

ببخشد سزاوار باشد ز شاه

ازيشان چو بشنيد فرخنده شاه

بفرمود تا بانگ زد بر سپاه

خروشی برآمد ز پرده سرای

که ای پهلوانان فرخنده رای

ازين پس گر آيد ز جايی خروش

ز بيدادی و غارت و جنگ و جوش

ستمکارگان را کنم به دو نيم

کسی کو ندارد ز دادار بيم

جهاندار سالی بمکران بماند

ز هر جای کشتی گرانرا بخواند

چو آمد بهار و زمين گشت سبز

همه کوه پر لاله و دشت سبز

چراگاه اسبان و جای شکار

بياراست باغ از گل و ميوه دار

باشکش بفرمود تا با سپاه

بمکران بباشد يکی چندگاه

نجويد جز از خوبی و راستی

نيارد بکار اندرون کاستی

و زآن شهر راه بيابان گرفت

همه رنجها بر دل آسان گرفت

چنان شد بفرمان يزدان پاک

که اندر بيابان نديدند خاک

هوا پر ز ابر و زمين پر ز خويد

جهانی پر از لاله و شنبليد

خورشهای مردم ببردند پيش

بگردون بزير اندرون گاوميش

بدشت اندرون سبزه و جای خواب

هوا پر ز ابر و زمين پر ز آب

چو آمد بنزديک آب زره

گشادند گردان ميان از گره

همه چاره سازان دريا براه

ز چين و زمکران همی برد شاه

بخشکی بکرد آنچ بايست کرد

چو کشتی بب اندر افگند مرد

بفرمود تا توشه برداشتند

بيک ساله ره راه بگذاشتند

جهاندار نيک اختر و را هجوری

برفت از لب آب با آب روی

بران بندگی بر نيايش گرفت

جهان آفرين را ستايش گرفت

همی خواست از کردگار بلند

کز آبش بخشکی برد بی گزند

همان ساز جنگ و سپاه ورا

بزرگان ايران و گاه ورا

همی گفت کای کردگار جهان

شناسنده ی آشکار و نهان

نگهدار خشکی و درياتوی

خدای ثری و ثريا توی

نگه دار جان و سپاه مرا

همان تخت و گنج و کلاه مرا

پرآشوب دريا ازان گونه بود

کزو کس نرستی بدان برشخود

بشش ماه کشتی برفتی بب

کزو ساختی هر کسی جای خواب

بهفتم که نيمی گذشتی ز سال

شدی کژ و بی راه باد شمال

سر بادبان تيز برگاشتی

چو برق درخشنده بگماشتی

براهی کشيديش موج مدد

که ملاح خواندش فم الاسد

چنان خواست يزدان که باد هوا

نشد کژ با اختر پادشا

شگفت اندران آب مانده سپاه

نمودی بانگشت هر يک بشاه

باب اندرون شير ديدند و گاو

همی داشتی گاو با شير تاو

همان مردم و مويها چون کمند

همه تن پر از پشم چون گوسفند

گروهی سران چون سر گاوميش

دو دست از پس مردم و پای پيش

يکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ

يکی پای چون گور و تن چون پلنگ

نمودی همی اين بدان آن بدين

بدادار بر خواندند آفرين

ببخشايش کردگار سپهر

هوا شد خوش و باد ننمود چهر

گذشتند بر آب بر هفت ماه

که بادی نکرد اندريشان نگاه

چو خسرو ز دريا بخشکی رسيد

نگه کرد هامون جهان را بديد

بيامد بپيش جهان آفرين

بماليد بر خاک رخ بر زمين

برآورد کشتی و زورق ز آب

شتاب آمدش بود جای شتاب

بيابانش پيش آمد و ريگ و دشت

تن آسان بريگ روان برگذشت

همه شهرها ديد برسان چين

زبانها بکردار مکران زمين

بدان شهرها در بياسود شاه

خورش خواست چندی ز بهر سپاه

سپرد آن زمين گيو را شهريار

بدو گفت بر خوردی از روزگار

درشتی مکن با گنهکار نيز

که بی رنج شد مردم از گنج و چيز

ازين پس ندرام کسی را بکس

پرستش کنم پيش فريادرس

ز لشکر يکی نامور برگزيد

که گفتار هر کس بداند شنيد

فرستاد نزديک شاهان پيام

که هر کس که او جويد آرام و کام

بيايند خرم بدين بارگاه

برفتند يکسر بفرمان شاه

يکی سر نپيچيد زان مهتران

بدرگاه رفتند چون کهتران

چو ديدار بد شاه بنواختشان

بخورشيد گردن برافراختشان

پس از گنگ دژ باز جست آگهی

ز افراسياب و ز تخت مهی

چنين گفت گوينده ای زان گروه

که ايدر نه آبست پيشت نه کوه

اگر بشمری سربسر نيک و بد

فزون نيست تا گنگ فرسنگ صد

کنون تا برآمد ز دريای آب

بگنگست با مردم افراسياب

ازان آگهی شاد شد شهريار

شد آن رنجها بر دلش نيز خوار

دران مرزها خلعت آراستند

پس اسب جهانديدگان خواستند

بفرمود تا بازگشتند شاه

سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه

بران سو که پور سياوش براند

ز بيداد مردم فراوان نماند

سپه را بياراست و روزی بداد

ز يزدان نيکی دهش کرد ياد

همی گفت هر کس که جويد بدی

بپيچد ز باد افره ايزدی

نبايد که باشيد يک تن بشهر

گر از رنج يابد پی مور بهر

چهانجوی چون گنگ دژ را بديد

شد از آب ديده رخش ناپديد

پياده شد از اسب و رخ بر زمين

همی کرد بر کردگار آفرين

همی گفت کای داور داد و پاک

يکی بنده ام دل پر از ترس و باک

که اين باره ی شارستان پدر

بديدم برآورده از ماه سر

سياوش که از فر يزدان پاک

چنين باره ای برکشيد از مغاک

ستمگر بد آن کو ببد آخت دست

دل هر کس از کشتن او بخست

بران باره بگريست يکسر سپاه

ز خون سياوش که بد بيگناه

بدستت بدانديش بر کشته شد

چنين تخم کين در جهان کشته شد

پس آگاهی آمد بافراسياب

که شاه جهاندار بگذاشت آب

شنيده همی داشت اندر نهفت

بيامد شب تيره با کس نگفت

جهانديدگان را هم آنجا بماند

دلی پر ز تيمار تنها براند

چو کيخسرو آمد بگنگ اندرون

سری پر ز تيمار دل پر ز خون

بديد آن دل افروز باغ بهشت

شمرهای او چون چراغ بهشت

بهر گوشه ای چشمه و گلستان

زمين سنبل و شاخ بلبلستان

همی گفت هر کس که اينت نهاد

هم ايدر بباشيم تا مرگ شاد

وزان پس بفرمود بيدار شاه

طلب کردن شاه توران سپاه

بجستند بر دشت و باع و سرای

گرفتند بر هر سوی رهنمای

همی رفت جوينده چون بيهشان

مگر زو بيابند جايی نشان

چو بر جستنش تيز بشتافتند

فراوان ز کسهای او يافتند

بکشتند بسيار کس بی گناه

نشانی نيامد ز بيداد شاه

همی بود در گنگ دژ شهريار

يکی سال با رامش و ميگسار

جهان چون بهشتی دلاويز بود

پر از گلشن و باغ و پاليز بود

برفتن همی شاه را دل نداد

همی بود در گنگ پيروز و شاد

همه پهلوانان ايران سپاه

برفتند يکسر بنزديک شاه

که گر شاه را دل نجنبد ز جای

سوی شهر ايران نيايدش رای

همانا بدانديش افراسياب

گذشتست زان سو بدريای آب

چنان پير بر گاه کاوس شاه

نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه

گر او سوی ايران شود پر ز کين

که باشد نگهبان ايران زمين

گر او باز با تخت و افسر شود

همه رنج ما پاک بی بر شود

ازان پس بايرانيان شاه گفت

که اين پند با سودمنديست جفت

ازان شارستان پس مهان را بخواند

وزان رنج بردن فراوان براند

ازيشان کسی را که شايست هتر

گرامی تر از شهر و بايسته تر

تنش را بخلعت بياراستند

ز دژ باره ی مرزبان خواستند

چنين گفت کايدر بشادی بمان

ز دل بر کن انديش هی بدگمان

ببخشيد چندانک بد خواسته

ز اسبان وز گنج آراسته

همه شهر زيشان توانگر شدند

چه با ياره و تخت و افسر شدند

بدانگه که بيدار گردد خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

سپاهی شتابنده و راه جوی

بسوی بيابان نهادند روی

همه نامداران هر کشوری

برفتند هر جا که بد مهتری

خورشها ببردند نزديک شاه

که بود از در شهريار و سپاه

براهی که لشکر همی برگذشت

در و دشت يکسر چو بازار گشت

بکوه و بيابان و جای نشست

کسی را نبد کس که بگشاد دست

بزرگان ابا هديه و با نثار

پذيره شدندی بر شهريار

چو خلعت فراز آمديشان ز گنج

نهشتی که با او برفتی برنج

پذيره شدش گيو با لشکری

و زآن شهر هر کس که بد مهتری

چو ديد آن سر و فره ی سرفراز

پياده شد و برد پيشش نماز

جهاندار بسيار بنواختشان

برسم کيان جايگه ساختشان

چو خسرو بنزديک کشتی رسيد

فرود آمد و بادبان برکشيد

دو هفته بران روی دريا بماند

ز گفتار با گيو چندی براند

چنين گفت هر کو نديدست گنگ

نبايد که خواهد بگيتی درنگ

بفرمود تا کار برساختند

دو زورق بب اندر انداختند

شناسای کشتی هر آنکس که بود

که بر ژرف دريا دليری نمود

بفرمود تا بادبان برکشيد

بدريای بی مايه اندر کشيد

همان راه دريا بيک ساله راه

چنان تيز شد باد در هفت ماه

که آن شاه و لشکر بدين سو گذشت

که از باد کژ آستی تر نگشت

سپهدار لشکر بخشکی کشيد

ببستند کشتی و هامون بديد

خورش کرد و پوشش هم آنجا يله

بملاح و آنکس که کردی خله

بفرمود دينار و خلعت ز گنج

ز گيتی کسی را که بردند رنج

وزان آب راه بيابان گرفت

جهانی ازو مانده اندر شگفت

چو آگاه شد اشکش آمد براه

ابا لشکری ساخته پيش شاه

پياده شد از اسب و روی زمين

ببوسيد و بر شاه کرد آفرين

همه تيز و مکران بياراستند

ز هر جای رامشگران خواستند

همه راه و بی راه آوای رود

تو گفتی هوا تار شد رود پود

بديوار ديبا برآويختند

درم با شکر زير پی ريختند

بمکران هرآنکس که بد مهتری

وگر نامداری و کنداوری

برفتند با هديه و با نثار

بنزديک پيروزگر شهريار

و زآن مرز چندانک بد خواسته

فراز آوريد اشکش آراسته

ز اشکش پذيرفت شاه آنچ ديد

و زآن نامداران يکی برگزيد

ورا کرد مهتر بمکران زمين

بسی خلعتش داد و کرد آفرين

چو آمد ز مکران و توران بچين

خود و سرفرازان ايران زمين

پذيره شدش رستم زال سام

سپاهی گشاده دل و شاد کام

چو از دور کيخسرو آمد پديد

سوار سرفراز چترش کشيد

پياده شد از باره بردش نماز

گرفتش ببر شاه گردن فراز

بگفت آن شگفتی که ديد اندر آب

ز گم بودن جادو افراسياب

بچين نيز مهمان رستم بماند

بيک هفته از چين بماچين براند

همی رفت سوی سياوش گرد

بماه سفندار مذ روز ارد

چو آمد بدان شارستان پدر

دو رخساره پر آب و خسته جگر

بجايی که گر سيوز بدنشان

گروی بنفرين مردم کشان

سر شاه ايران بريدند خوار

بيامد بدان جايگه شهريار

همی ريخت برسر ازان تيره خاک

همی کرد روی و بر خويش چاک

بماليد رستم بران خاک روی

بنفريد برجان ناکس گروی

همی گفت کيخسرو ای شهريار

مراماندی در جهان يادگار

نماندم زکين تومانند چيز

برنج اندرم تا جهانست نيز

بپرداختم تخت افراسياب

ازين پس نه آرام جويم نه خواب

بر اميد آن کش بچنگ آورم

جهان پيش او تار وتنگ آورم

ازان پس بدان گنج بنهاد سر

که مادر بدو ياد کرد از پدر

در گنج بگشاد و روزی بداد

دو هفته دران شارستان بود شاد

برستم دو صد بدره دينار داد

همان گيو را چيز بسيار داد

چو بشنيد گستهم نوذر که شاه

بدان شارستان پدر کرد راه

پذيره شدش با سپاهی گران

زايران بزرگان و کنداوران

چو از دور ديد افسر و تاج شاه

پياده فراوان بپيمود راه

همه يکسره خواندند آفرين

بران دادگر شهريار زمين

بگستهم فرمود تا برنشست

همه راه شادان و دستش بدثست

کشيدند زان روی ببهشت گنگ

سپه را بنزديک شاه آب و رنگ

وفا چون درختی بود ميوه دار

همی هرزمانی نو آيد ببار

نياسود يک تن ز خورد و شکار

همان يک سواره همان شهريار

زترکان هرآنکس که بد سرفراز

شدند ازنوازش همه بی نياز

برخشنده روز و بهنگام خواب

هم آگهی جست ز افراسياب

ازيشان کسی زو نشانی نداد

نکردند ازو در جهان نيز ياد

جهاندار يک شب سرو تن بشست

بشد دور با دفتر زند و است

همه شب بپيش جهان آفرين

همی بود گريان وسربر زمين

همی گفت کين بنده ناتوان

هميشه پر از درد دارد روان

همه کوه و رود و بيابان و آب

نبيند نشانی ز افراسياب

همی گفت کای داور دادگر

تودادی مرانازش و زور و فر

که او راه تو دادگر نسپرد

کسی را زگيتی بکس نشمرد

تو دانی که او نيست برداد و راه

بسی ريخت خون سربيگناه

مگر باشدم دادگر يک خدای

بنزديک آن بدکنش رهنمای

تودانی که من خود سراينده ام

پرستنده آفريننده ام

بگيتی ازو نام و آواز نيست

ز من راز باشد ز تو راز نيست

اگر زو تو خشنودی ای دادگر

مرابازگردان ز پيکار سر

بکش در دل اين آتش کين من

بيين خويش آور آيين من

ز جای نيايش بيامد بتخت

جوان سرافراز و پيروز بخت

همی بود يک سال در حصن گنگ

برآسود از جنبش و ساز جنگ

چو بودن بگنگ اندرون شد دراز

بديدار کاوسش آمد نياز

بگستهم نوذر سپرد آن زمين

ز قچغار تا پيش دريای چين

بی اندازه لشکر بگستهم داد

بدو گفت بيدار دل باش و شاد

بچين و بمکران زمين دست ياز

بهر سو فرستاده و نامه ساز

همی جوی ز افراسياب آگهی

مگر زو شود روی گيتی تهی

و زآن جايگه خواسته هرچ بود

ز دينار وز گوهر نابسود

ز مشک و پرستار و زرين ستام

همان جامه و اسب و تخت وغلام

زگستردنيها و آلات چين

ز چيزی که خيزد ز مکران زمين

ز گاوان گردونکشان چل هزار

همی راندپيش اندرون شهريار

همی گفت هرگز کسی پيش ازين

نديد ونبد خواسته بيش ازين

سپه بود چندانک برکوه و دشت

همی ده شب و روز لشکر گذشت

چو دمدار برداشتی پيشرو

بمنزل رسيدی همی نو بنو

بيامد بران هم نشان تا بچاج

بياويخت تاج از برتخت عاج

بسغد اندرون بود يک هفته شاه

همه سغد شد شاه را نيک خواه

وزآنجا بشهر بخارا رسيد

ز لشکر هوا را همی کس نديد

بخورد و بياسود و يک هفته بود

دوم هفته با جامه نابسود

بيامد خروشان بتشکده

غمی بود زان اژدهای شده

که تور فريدون برآورده بود

بدو اندرون کاخها کرده بود

بگسترد بر موبدان سيم و زر

برآتش پراگند چندی گهر

و زآن جايگه سر برفتن نهاد

همی رفت با کام دل شاه شاد

بجيحون گذر کرد بر سوی بلخ

چشيده ز گيتی بسی شور و تلخ

ببلخ اندرون بود يک ماه شاه

سر ماه بر بلخ بگزيد راه

بهر شهر در نامور مهتری

بماندی سرافراز بالشکری

ببستند آذين به بيراه و راه

بجايی که بگذشت شاه و سپاه

همه بوم کشور بياراستند

می و رود و رامشگران خواستند

درم ريختند از بر و زعفران

چه دينار و مشک از کران تا کران

بشهر اندرون هرک درويش بود

وگر سازش از کوشش خويش بود

درم داد مر هر يکی را ز گنج

پراگنده شد بدره پنجاه و پنج

سر هفته را کرد آهنگ ری

سوی پارس نزديک کاوس کی

دو هفته بری نيز بخشيد و خورد

سيم هفته آهنگ بغداد کرد

هيونان فرستاد چندی ز ری

بنزديک کاوس فرخنده پی

دل پير زان آگهی تازه شد

تو گفتی که بر ديگر اندازه شد

بايوانها تخت زرين نهاد

بخانه در آرايش چين نهاد

ببستند آذين بشهر وبه راه

همه برزن و کوی و بازارگاه

پذيره شدندش همه مهتران

بزرگان هر شهر وکنداوران

همه راه و بی راه گنبد زده

جهان شد چو ديبا بزر آزده

همه مشک با گوهر آميختند

ز گنبد بسرها فرو ريختند

چو بيرون شد از شهر کاوس کی

ابا نامداران فرخنده پی

سوی طالقان آمد و مرو رود

جهان بود پربانگ و آوای رود

و زآن پس براه نشاپور شاه

بديدند مر يکدگر را براه

نيا را چو ديد از کران شاه نو

برانگيخت آن باره تندرو

بروبرنيا برگرفت آفرين

ستايش سزای جهان آفرين

همی گفت بی تو مبادا جهان

نه تخت بزرگی نه تاج مهان

که خورشيد چون تو نديدست شاه

نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه

زجمشيد تا بفريدون رسيد

سپهر و زمين چون تو شاهی نديد

نه زين سان کسی رنج برد از مهان

نه ديد آشکارا نهان جهان

که روشن جهان برتو فرخنده باد

دل وجان بدخواه تو کنده باد

سياوش گرش روز باز آمدی

بفر تو او رانياز آمدی

بدو گفت شاه اين زبخت تو بود

برومند شاخ درخت تو بود

زبرجد بياورد و ياقوت و زر

همی ريخت بر تارک شاه بر

بدين گونه تا تخت گوهرنگار

بشد پايه ها ناپديد از نثار

بفرمود پس کانجمن را بخوان

بايوان ديگر بيارای خوان

نشستند در گلشن زرنگار

بزرگان پرمايه با شهريار

همی گفت شاه آن شگفتی که ديد

بدريا در و نامداران شنيد

ز دريا و از گنگ دژ يادکرد

لب نامداران پراز باد کرد

ازان خرمی دشت و آن شهر و راغ

شمرهاو پاليزها چون چراغ

بدو ماندکاوس کی در شگفت

ز کردارش اندازه ها برگرفت

بدو گفت روز نو وماه نو

چو گفتارهای نو و شاه نو

نه کس چون تواندر جهان شاه ديد

نه اين داستان گوش هر کس شنيد

کنون تا بدين اختری نو کنيم

بمردی همه ياد خسرو کنيم

بياراست آن گلشن زرنگار

می آورد ياقوت لب ميگسار

بيک هفته ز ايوان کاوس کی

همی موج برخاست از جام می

بهشتم در گنج بگشاد شاه

همی ساخت آن رنج راپايگاه

بزرگان که بودند بااوبهم

برزم و ببزم وبشادی و غم

باندازه شان خلعت آراستند

زگنج آنچ پرماي هتر خواستند

برفتند هر کس سوی کشوری

سرافراز بانامور لشکری

بپرداخت زان پس بکارسپاه

درم داد يک ساله از گنج شاه

وزآن پس نشستند بی انجمن

نيا و جهانجوی با رای زن

چنين گفت خسرو بکاوس شاه

جز از کردگار ازکه جوييم راه

بيابان و يک ساله دريا و کوه

برفتيم با داغ دل يک گروه

بهامون و کوه و بدريای آب

نشانی نديديم ز افراسياب

گرو يک زمان اندر آيد بگنگ

سپاه آرد از هر سويی بيدرنگ

همه رنج و سختی بپيش اندرست

اگر چندمان دادگر ياورست

نيا چون شنيد از نبيره سخن

يکی پند پيرانه افگند بن

بدو گفت ما همچنين بردو اسب

بتازيم تا خان آذرگشسب

سر و تن بشوييم با پا و دست

چنانچون بودمرد يزدان پرست

ابا باژ با کردگار جهان

بدو برکنيم آفرين نهان

بباشيم بر پيش آتش بپای

مگر پاک يزدان بود رهنمای

بجايی که او دارد آرامگاه

نمايد نماينده داد راه

برين باژ گشتند هر دو يکی

نگرديديک تن ز راه اندکی

نشستند با باژ هر دو براسب

دوان تا سوی خان آذرگشسب

پراز بيم دل يک بيک پراميد

برفتند با جامه های سپيد

چو آتش بديدند گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

بدان جايگه زار و گريان دو شاه

ببودند بادرد و فرياد خواه

جهان آفرين را همی خواندند

بدان موبدان گوهر افشاندند

چو خسرو بب مژه رخ بشست

برافشاند دينار بر زند و است

بيک هفته بر پيش يزدان بدند

مپندار کتش پرستان بدند

که آتش بدان گاه محراب بود

پرستنده را ديده پرآب بود

اگر چند انديشه گردد دراز

هم از پاک يزدان ن های بی نياز

بيک ماه در آذرابادگان

ببودند شاهان و آزادگان

ازان پس چنان بد که افراسياب

همی بود هر جای بی خورد و خواب

نه ايمن بجان و نه تن سودمند

هراسان هميشه ز بيم گزند

همی از جهان جايگاهی بجست

که باشد بجان ايمن و تن درست

بنزديک بردع يکی غار بود

سرکوه غار از جهان نابسود

نديد ازبرش جای پرواز باز

نه زيرش پی شير و آن گراز

خورش برد وز بيم جان جای ساخت

بغار اندرون جای بالای ساخت

زهر شهر دور و بنزديک آب

که خوانی ورا هنگ افراسياب

همی بود چندی بهنگ اندرون

ز کرده پشيمان و دل پرزخون

چو خونريز گردد سرافراز

بتخت کيان برنماند دراز

يکی مرد نيک اندران روزگار

ز تخم فريدون آموزگار

پرستار با فر و برزکيان

بهر کار با شاه بسته ميان

پرستشگهش کوه بودی همه

ز شادی شده دور و دور از رمه

کجا نام اين نامور هوم بود

پرستنده دور از بروبوم بود

يکی کاخ بود اندران برز کوه

بدو سخت نزديک و دور از گروه

پرستشگهی کرده پشمينه پوش

زکافش يکی ناله آمد بگوش

که شاها سرانامور مهترا

بزرگان و برداوران داورا

همه ترک و چين زير فرمان تو

رسيده بهر جای پيمان تو

يکی غار داری ببهره بچنگ

کجات آن سرتاج و مردان جنگ

کجات آن همه زور ومردانگی

دليری ونيروی و فرزانگی

کجات آن بزرگی و تخت و کلاه

کجات آن بروبوم و چندان سپاه

که اکنون بدين تنگ غار اندری

گريزان بسنگين حصار اندری

بترکی چو اين ناله بشنيد هوم

پرستش رهاکردو بگذاشت بوم

چنين گفت کين ناله هنگام خواب

نباشد مگر آن افراسياب

چو انديشه شد بر دلش بر درست

در غار تاريک چندی بجست

زکوه اندر آمد بهنگام خواب

بديد آن در هنگ افراسياب

بيامد بکردار شير ژيان

زپشمينه بگشاد گردی ميان

کمندی که بر جای زنار داشت

کجا در پناه جهاندار داشت

بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست

چو نزديک شد بازوی او ببست

همی رفت واو را پس اندر کشان

همی تاخت با رنج چون بيهشان

شگفت ار بمانی بدين در رواست

هرآنکس که او بر جهان پادشاست

جز از ني کنامی نبايد گزيد

ببايد چميد و ببايد چريد

زگيتی يک عار بگزيد راست

چه دانست کان غار هنگ بلاست

چو آن شاه راهوم بازو ببست

همی بردش از جايگاه نشست

بدو گفت کای مرد باهوش و باک

پرستار دارنده يزدان پاک

چه خواهی زمن من کييم درجهان

نشسته بدين غار بااندهان

بدو گفت هوم اين نه آرام تست

جهانی سراسر پراز نام تست

زشاهان گيتی برادر که کشت

که شد نيز با پاک يزدان درشت

چو اغريرث و نوذر نامدار

سياوش که بد در جهان يادگار

تو خون سربيگناهان مريز

نه اندر بن غار بی بن گريز

بدو گفت کاندر جهان بيگناه

کرادانی ای مردبا دستگاه

چنين راند برسر سپهر بلند

که آيد زمن درد ورنج و گزند

زفرمان يزدان کسی نگذرد

وگرديده اژدها بسپرد

ببخشای بر من که بيچاره ام

وگر چند بر خود ستمکاره ام

نبيره فريدون فرخ منم

زبند کمندت همی بگسلم

کجابرد خواهی مرابسته خوار

نترسی ز يزدان بروزشمار

بدو گفت هوم ای بد بدگمان

همانا فراوان نماندت زمان

سخنهات چون گلستان نوست

تراهوش بردست کيخروست

بپيچد دل هوم را زان گزند

برو سست کرد آن کيانی کمند

بدانست کان مرد پرهيزگار

ببخشود بر ناله شهريار

بپيچد وزو خويشتن درکشيد

بدريا درون جست و شد ناپديد

چنان بد که گودرز کشوادگان

همی رفت باگيو و آزادگان

گرازان و پويان بنزديک شاه

بدريا درون کرد چندی نگاه

بچشم آمدش هوم با آن کمند

نوان برلب آب برمستمند

همان گونه آب را تيره ديد

پرستنده را ديدگان خيره ديد

بدل گفت کين مرد پرهيزگار

زدريای چيچست گيرد شکار

نهنگی مگر دم ماهی گرفت

بديدار ازو مانده اندر شگفت

بدو گفت کای مرد پرهيزگار

نهانی چه داری بکن آشکار

ازين آب دريا چه جويی همی

مگر تيره تن را بشويی همی

بدو گفت هوم ای سرافراز مرد

نگه کن يکی اندرين کارکرد

يکی جای دارم بدين تيغ کوه

پرستشگه بنده دور از گروه

شب تيره بر پيش يزدان بدم

همه شب زيزدان پرستان بدم

بدانگه که خيزد ز مرغان خروش

يکی ناله زارم آمد بگوش

همانگه گمان برد روشن دلم

که من بيخ کين از جهان بگسلم

بدين گونه آوازم هنگام خواب

نشايد که باشد جز افراسياب

بجستن گرفتم همه کوه و غار

بديدم در هنگ آن سوگوار

دو دستش بزنار بستم چو سنگ

بدان سان که خونريز بودش دو چنگ

ز کوه اندر آوردمش تازيان

خروشان و نوحه زنان چون زنان

ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی

يکی سست کردم همی بند اوی

بدين جايگه در ز چنگم بجست

دل و جانم از رستن او بخست

بدين آب چيچست پنهان شدست

بگفتم ترا راست چونانک هست

چو گودرز بشنيد اين داستان

بيادآمدش گفته راستان

از آنجا بشد سوی آتشکده

چنانچون بود مردم دلشده

نخستين برآتش ستايش گرفت

جهان آفرين را نيايش گرفت

بپردخت و بگشاد راز از نهفت

همان ديده برشهرياران بگفت

همانگه نشستند شاهان براسب

برفتند زايوان آذر گشسب

پرانديشه شد زان سخن شهريار

بيامد بنزديک پرهيزگار

چوهوم آن سرو تاج شاهان بديد

بريشان بداد آفرين گستريد

همه شهرياران برو آفرين

همی خواندند از جها نآفرين

چنين گفت باهوم کاوس شاه

به يزدان سپاس و بدويم پناه

که ديدم رخ مردان يزدان پرست

توانا و بادانش و زور دست

چنين داد پاسخ پرستنده هوم

به آباد بادا بداد تو بوم

بدين شاه نوروز فرخنده باد

دل بدسگالان او کنده باد

پرستنده بودم بدين کوهسار

که بگذشت برگنگ دژ شهريار

همی خواستم تا جهان آفرين

بدو دارد آباد روی زمين

چو باز آمد او شاد و خندان شدم

نيايش کنان پيش يزدان شدم

سروش خجسته شبی ناگهان

بکرد آشکارا بمن برنهان

ازين غار بی بن برآمدخروش

شنيدم نهادم بواز گوش

کسی زار بگريست برتخت عاج

چه بر کشور و لشکر و تيغ وتاج

ز تيغ آمدم سوی آن غار تنگ

کمندی که زنار بودم بچنگ

بديدم سر و گوش افراسياب

درو ساخته جای آرام و خواب

ببند کمندش ببستم چو سنگ

کشيدمش بيچاره زان جای تنگ

بخواهش بدو سست کردم کمند

چو آمد برآب بگشاد بند

بب اندرست اين زمان ناپديد

پی او ز گيتی ببايد بريد

ورا گر ببرد باز گيرد سپهر

بجنبد بگرسيوزش خون و مهر

چو فرماند دهد شهريار بلند

برادرش را پای کرده ببند

بيارند بر کتف او خام گاو

بدوزند تاگم کند زور وتاو

چو آواز او يابد افراسياب

همانا برآيد ز دريای آب

بفرمود تا روزبانان در

برفتند باتيغ و گيلی سپر

ببردند گرسيوز شوم را

که آشوب ازو بد بر و بوم را

بدژخيم فرمود تا برکشيد

زرخ پرده شوم رابردريد

همی دوخت برکتف او خام گاو

چنين تانماندش بتن هيچ تاو

برو پوست بدريد و زنهار خواست

جهان آفرين را همی يار خواست

چو بشنيد آوازش افراسياب

پر از درد گريان برآمد ز آب

بدريا همی کرد پای آشناه

بيامد بجايی که بد پايگاه

ز خشکی چو بانگ برادر شنيد

برو بتر آمد ز مرگ آنچ ديد

چو گرسيوز او را بديد اندر آب

دو ديده پر از خون و دل پر شتاب

فغان کرد کای شهريار جهان

سر نامداران و تاج مهان

کجات آن همه رسم و آيين و گاه

کجات آن سر تاج و چندان سپاه

کجات آن همه دانش و زور دست

کجات آن بزرگان خسروپرست

کجات آن برزم اندرون فر و نام

کجات آن ببزم اندرون کام و جام

که اکنون بدريا نياز آمدت

چنين اختر ديرساز آمدت

چو بشنيد بگريست افراسياب

همی ريخت خونين سرشک اندر آب

چنی اد پاسخ که گرد جهان

بگشتم همی آشکار و نهان

کزين بخشش بد مگر بگذرم

ز بد بتر آمد کنون بر سرم

مرا زندگانی کنون خوار گشت

روانم پر از درد و تيمار گشت

نبيره ی فريدون و پور پشنگ

برآويخته سر بکام نهنگ

همی پوست درند بر وی بچرم

کسی را نبينم بچشم آب شرم

زبان دو مهتر پر از گفت و گوی

روان پرستنده پر جست و جوی

چو يزدان پرستنده او را بديد

چنان نوحه ی زار ايشان شنيد

ز راه جزيره برآمد يکی

چو ديدش مر او را ز دور اندکی

گشاد آن کيانی کمند از ميان

دو تايی بيامد چو شير ژيان

بينداخت آن گرد کرده کمند

سر شهريار اندر آمد ببند

بخشکی کشيدش ز دريای آب

بشد توش و هوش از رد افراسياب

گرفته ورا مرد دين دار دست

بخواری ز دريا کشيد و ببست

سپردش بديشان و خود بازگشت

تو گفتی که با باد انباز گشت

بيامد جهاندار با تيغ تيز

سری پر ز کينه دلی پر ستيز

چنين گفت بی دولت افراسياب

که اين روز را ديده بودم بخواب

سپهر بلند ار فراوان کشيد

همان پرده ی رازها بردريد

بواز گفت ای بد کينه جوی

چراکشت خواهی نيا را بگوی

چنين داد پاسخ که ای بدکنش

سزاوار پيغاره و سرزنش

ز جان برادرت گويم نخست

که هرگز بلای مهان را نجست

دگر نوذر آن نامور شهريار

که از تخم ايرج بد او يادگار

زدی گردنش را بشمشير تيز

برانگيختی از جهان رستخيز

سه ديگر سياوش که چون او سوار

نبيند کسی از مهان يادگار

بريدی سرش چون سر گوسفند

همی برگذشتی ز چرخ بلند

بکردار بد تيز بشتافتی

مکافات آن بد کنون يافتی

بدو گفت شاها ببود آنچ بود

کنون داستانم ببايد شنود

بمان تا مگر مادرت را بجان

ببينم پس اين داستانها بخوان

بدو گفت گر خواستی مادرم

چرا آتش افروختی بر سرم

پدر بيگنه بود و من در نهان

چه رفت از گزند تو اندر جهان

سر شهرياری ربودی که تاج

بدو زار گريان شد و تخت عاج

کنون روز بادا فره ايزديست

مکافات بد را ز يزدان بديست

بشمشير هندی بزد گردنش

بخاک اندر افگند نازک تنش

ز خون لعل شد ريش و موی سپيد

برادرش گشت از جهان نااميد

تهی ماند زو گاه شاهنشهی

سرآمد برو روزگار مهی

ز کردار بد بر تنش بد رسيد

مجو ای پسر بند بد را کليد

چو جويی بدانی که از کار بد

بفرجام بر بدکنش بد رسد

سپهبد که با فر يزدان بود

همه خشم او بند و زندان بود

چو خونريز گردد بماند نژند

مکافات يابد ز چرخ بلند

چنين گفت موبد ببهرام تيز

که خون سر بيگناهان مريز

چو خواهی که تاج تو ماند بجای

مبادی جز آهسته و پاک رای

نگه کن که خود تاج با سر چه گفت

که با مغزت ای سر خرد باد جفت

بگرسيوز آمد ز کار نيا

دو رخ زرد و يک دل پر از کيميا

کشيدندش از پيش دژخيم زار

ببند گران و ببد روزگار

ابا روزبانان مردم کشان

چنانچون بود مردم بدنشان

چو در پيش کيخسرو آمد بدرد

بباريد خون بر رخ لاژورد

شهنشاه ايران زبان برگشاد

و زآن تشت و خنجر بسی کرد ياد

ز تور و فريدون و سلم سترگ

ز ايرج که بد پادشاه بزرگ

بدژخيم فرمود تا تيغ تيز

کشيد و بيامد دلی پر ستيز

ميان سپهبد بدو نيم کرد

سپه را همه دل پر از بيم کرد

بهم برفگندندشان همچو کوه

ز هر سو بدور ايستاده گروه

ز يزدان چو شاه آرزوها بيافت

ز دريا سوی خان آذر شتافت

بسی زر بر آتش برافشاندند

بزمزم همی آفرين خواندند

ببودند يک روز و يک شب بپای

بپيش جهانداور رهنمای

چو گنجور کيخسرو آمد زرسب

ببخشيد گنجی بر آذرگشسب

بران موبدان خلعت افگند نيز

درم داد و دينار و بسيار چيز

بشهر اندرون هرک درويش بود

وگر خوردش از کوشش خويش بود

بران نيز گنجی پراگنده کرد

جهانی بداد و دهش بنده کرد

ازان پس بتخت کيان برنشست

در بار بگشاد و لب را ببست

نبشتند نامه بهر کشوری

بهر نامداری و هر مهتری

ز خاور بشد نامه تا باختر

بجايی که بد مهتری با گهر

که روی زمين از بد اژدها

بشمشير کيخسرو آمد رها

بنيروی يزدان پيروزگر

نياسود و نگشاد هرگز کمر

روان سياوش را زنده کرد

جهان را بداد و دهش بنده کرد

همی چيز بخشيد درويش را

پرستنده و مردم خويش را

ازان پس چنين گفت شاه جهان

که ای نامداران فرخ مهان

زن و کودک خرد بيرون بريد

خورشها و رامش بهامون بريد

بپردخت زان پس برامش نهاد

برفتند گردان خسرو نژاد

هرآنکس که بود از نژاد زرسب

بيامد بايوان آذرگشسب

چهل روز با شاه کاوس کی

همی بود با رامش و رود و می

چو رخشنده شد بر فلک ماه نو

ز زر افسری بر سر شاه نو

بزرگان سوی پارس کردند روی

برآسوده از رزم وز گفت و گوی

بهر شهر کاندر شدندی ز راه

شدی انجمن مرد بر پيشگاه

گشادی سر بدره ها شهريار

توانگر شدی مرد پرهيزگار

چو با ايمنی گشت کاوس جفت

همه راز دل پيش يزدان بگفت

چنين گفت کای برتر از روزگار

تو باشی بهر نيکی آموزگار

ز تو يافتم فر و اورنگ و بخت

بزرگی و ديهيم و هم تاج و تخت

تو کردی کسی را چو من بهرمند

ز گنج و ز تخت و ز نام بلند

ز تو خواستم تا بکی کين هور

بکين سياوش ببندد کمر

نبيره بديدم جهانبين خويش

بفرهنگ و تدبير و آيين خويش

جهانجوی با فر و برز و خرد

ز شاهان پيشينگان بگذرد

چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت

سر موی مشکين چو کافور گشت

همان سرو يازنده شد چون کمان

ندارم گران گر سرآيد زمان

بسی برنيامد برين روزگار

کزو ماند نام از جهان يادگار

جهاندار کيخسرو آمد بگاه

نشست از بر زيرگه با سپاه

از ايرانيان هرک بد نامجوی

پياده برفتند بی رنگ و بوی

همه جامه هاشان کبود و سياه

دو هفته ببودند با سوگ شاه

ز بهر ستودانش کاخی بلند

بکردند بالای او ده کمند

ببردند پس نامداران شاه

دبيقی و ديبای رومی سياه

برو تافته عود و کافور و مشک

تنش را بدو در بکردند خشک

نهادند زيراندرش تخت عاج

بسربر ز کافور وز مشک تاج

چو برگشت کيخسرو از پيش تخت

در خوابگه را ببستند سخت

کسی نيز کاوس کی را نديد

ز کين و ز آوردگاه آرميد

چنينست رسم سرای سپنج

نمانی درو جاودانه مرنج

نه دانا گذر يابد از چنگ مرگ

نه جنگ آوران زير خفتان و ترگ

اگر شاه باشی وگر زردهشت

نهالی ز خاکست و بالين ز خشت

چنان دان که گيتی ترا دشمنست

زمين بستر و گور پيراهنست

چهل روز سوگ نيا داشت شاه

ز شادی شده دور وز تاج و گاه

پس آنگه نشست از بر تخت عاج

بسر برنهاد آن دل افروز تاج

سپاه انجمن شد بدرگاه شاه

ردان و بزرگان زرين کلاه

بشاهی برو آفرين خواندند

بران تاج بر گوهر افشاندند

يکی سور بد در جهان سربسر

چو بر تخت بنشست پيروزگر

برين گونه تا ساليان گشت شست

جهان شد همه شاه را زيردست

پرانديشه شد مايه ور جان شاه

ازان رفتن کار و آن دستگاه

همی گفت ويران و آباد بوم

ز چين و ز هند و توران و روم

هم از خاوران تا در باختر

ز کوه و بيابان وز خشک و تر

سراسر ز بدخواه کردم تهی

مرا گشت فرمان و گاه مهی

جهان از بدانديش بی بيم شد

دل اهرمن زين به دو نيم شد

ز يزدان همه آرزو يافتم

وگر دل همه سوی کين تافتم

روانم نبايد که آرد منی

بدانديشی و کيش آهرمنی

شوم همچو ضحاک تازی و جم

که با سلم و تور اندر آيم بزم

بيک سو چو کاوس دارم نيا

دگر سو چو توران پر از کيميا

چو کاوس و چون جادو افراسياب

که جز روی کژی نديدی بخواب

بيزدان شوم يک زمان ناسپاس

بروشن روان اندر آرم هراس

ز من بگسلد فره ايزدی

گر آيم بکژی و راه بدی

ازان پس بران تيرگی بگذرم

بخاک اندر آيد سر و افسرم

بگيتی بماند ز من نام بد

همان پيش يزدان سرانجام بد

تبه گرددم چهر و رنگ رخان

بريزد بخاک اندرون استخوان

هنر کم شود ناسپاسی بجای

روان تيره گردد بديگر سرای

گرفته کسی تاج و تخت مرا

بپای اندر آورده بخت مرا

ز من نام ماند بدی يادگار

گل رنجهای کهن گشته خار

من اکنون چو کين پدر خواستم

جهانی بخوبی بياراستم

بکشتم کسی را که بايست کشت

که بد کژ و با راه يزدان درشت

بباد و ويران درختی نماند

که منشور تخت مرا برنخواند

بزرگان گيتی مرا کهترند

وگر چند با گنج و با افسرند

سپاسم ز يزدان که او داد فر

همان گردش اختر و پای و پر

کنون آن به آيد که من راه جوی

شوم پيش يزدان پر از آب روی

مگر هم بدين خوبی اندر نهان

پرستنده ی کردگار جهان

روانم بدان جای نيکان برد

که اين تاج و تخت مهی بگذرد

نيابد کسی زين فزون کام و نام

بزرگی و خوبی و آرام و جام

رسيديم و ديديم راز جهان

بد و نيک هم آشکار و نهان

کشاورز ديديم گر تاجور

سرانجام بر مرگ باشد گذر

بسالار نوبت بفرمود شاه

که هر کس که آيد بدين بارگاه

ورا بازگردان بنيکو سخن

همه مردمی جوی و تندی مکن

ببست آن در بارگاه کيان

خروشان بيامد گشاده ميان

ز بهر پرستش سر وتن بشست

بشمع خرد راه يزدان بجست

بپوشيد پس جامه ی نو سپيد

نيايش کنان رفت دل پر اميد

بيامد خرامان بجای نماز

همی گفت با داور پاک راز

همی گفت کای برتر از جان پاک

برآرنده ی آتش از تيره خاک

مرا بين و چندی خرد ده مرا

هم انديشه ی نيک و بد ده مرا

ترا تا بباشم نيايش کنم

بدين نيکويها فزايش کنم

بيامرز رفته گناه مرا

ز کژی بکش دستگاه مرا

بگردان ز جانم بد روزگار

همان چاره ی ديو آموزگار

بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم

نگيرد هوا بر روانم ستم

چو بر من بپوشد در راستی

بنيرو شود کژی و کاستی

بگردان ز من ديو را دستگاه

بدان تا ندارد روانم تباه

نگه دار بر من همين راه و سان

روانم بدان جای نيکان رسان

شب و روز يک هفته بر پای بود

تن آنجا و جانش دگر جای بود

سر هفته را گشت خسرو نوان

بجای پرستش نماندش توان

بهشتم ز جای پرستش برفت

بر تخت شاهی خراميد تفت

همه پهلوانان ايران سپاه

شگفتی فرومانده از کار شاه

ازان نامداران روز نبرد

همی هر کسی ديگر انديشه کرد

چو بر تخت شد نامور شهريار

بيامد بدرگاه سالار بار

بفرمود تا پرده برداشتند

سپه را ز درگاه بگذاشتند

برفتند با دست کرده بکش

بزرگان پيل افکن شيرفش

چو طوس و چو گودرز و گيو دلير

چو گرگين و بيژن چو رهام شير

چو ديدند بردند پيشش نماز

ازان پس همه برگشادند راز

که شاها دليرا گوا داورا

جهاندار و بر مهتران مهترا

چو تو شاه ننشست بر تخت عاج

فروغ از تو گيرد همی مهر و تاج

فرازنده ی نيزه و تيغ و اسب

فروزنده ی فرخ آذرگشسب

نترسی ز رنج و ننازی بگنج

بگيتی ز گنجت فزونست رنج

همه پهلوانان ترا بنده ايم

سراسر بديدار تو زنده ايم

همه دشمنان را سپردی بخاک

نماندت بگيتی ز کس بيم و باک

بهر کشوری لشکر و گنج تست

بجايی که پی برنهی رنج تست

ندانيم کانديشه ی شهريار

چرا تيره شد اندرين روزگار

ترا زين جهان روز برخوردنست

نه هنگام تيمار و پژمردنست

گر از ما بچيزی بيازرد شاه

از آزار او نيست ما را گناه

بگويد بما تا دلش خوش کنيم

پر از خون دل و رخ بر آتش کنيم

وگر دشمنی دارد اندر نهان

بگويد بما شهريار جهان

همه تاجداران که بودند شاه

بدين داشتند ارج گنج و سپاه

که گر سر ستانند و گر سر دهند

چو ترگ دليران بسر برنهند

نهانی که دارد بگويد بما

همان چاره ی آن بجويد ز ما

بديشان چنين گفت پس شهريار

که با کس نداريد کس کارزار

بگيتی ز دشمن مرا نيست رنج

نشد نيز جايی پراکنده گنج

نه آزار دارم ز کار سپاه

نه اندر شما هست مرد گناه

ز دشمن چو کين پدر خواستم

بداد وبدين گيتی آراستم

بگيتی پی خاک تيره نماند

که مهر نگين مرا برنخواند

شما تيغها در نيام آوريد

می سرخ و سيمينه جام آوريد

بجای چرنگ کمان نای و چنگ

بسازيد با باده و بوی و رنگ

بيک هفته من پيش يزدان بپای

ببودم به انديشه و پا کرای

يکی آرزو دارم اندر نهان

همی خواهم از کردگار جهان

بگويم گشاده چو پاسخ دهيد

بپاسخ مرا روز فرخ نهيد

شما پيش يزدان نيايش کنيد

برين کام و شادی ستايش کنيد

که او داد بر نيک و بد دستگاه

ستايش مر او را که بنمود راه

ازان پس بمن شادمانی کنيد

ز بدها روان بی گمانی کنيد

بدانيد کين چرخ ناپايدار

نداند همی کهتر از شهريار

همی بدرود پير و برنا بهم

ازو داد بينيم و زو هم ستم

همه پهلوانان ز نزديک شاه

برون آمدند از غمان جان تباه

بسالار بار آن زمان گفت شاه

که بنشين پس پرده ی بارگاه

کسی را مده بار در پيش من

ز بيگانه و مردم خويش من

بيامد بجای پرستش بشب

بدادار دارنده بگشاد لب

همی گفت ای برتر از برتری

فزاينده ی پاکی و مهتری

تو باشی بمينو مرا رهنمای

مگر بگذرم زين سپنجی سرای

نکردی دلم هيچ نايافته

روان جای روشن دلان تافته

چو يک هفته بگذشت ننمود روی

برآمد يکی غلغل و گفت و گوی

همه پهلوانان شدند انجمن

بزرگان فرزانه و رای زن

چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد

سخن رفت چندی ز بيداد و داد

ز کردار شاهان برتر منش

ز يزدان پرستان وز بدکنش

همه داستانها زدند از مهان

بزرگان و فرزانگان جهان

پدر گيو را گفت کای نيکبخت

هميشه پرستنده ی تاج و تخت

از ايران بسی رنج برداشتی

بر و بوم و پيوند بگذاشتی

بپيش آمد اکنون يکی تيره کار

که آن را نشايد که داريم خوار

ببايد شدن سوی زابلستان

سواری فرستی بکابلستان

بزابل برستم بگويی که شاه

ز يزدان بپيچيد و گم کرد راه

در بار بر نامداران ببست

همانا که با ديو دارد نشست

بسی پوزش و خواهش آراستيم

همی زان سخن کام او خواستيم

فراوان شنيد ايچ پاسخ نداد

دلش خيره بينيم و سر پر ز باد

بترسيم کو هيچو کاوس شاه

شود کژ و ديوش بپيچد ز راه

شما پهلوانيد و داناتريد

بهر بودنی بر تواناتريد

کنون هرک اوهست پاکيزه رای

ز قنوج وز دنور و مرغ و مای

ستاره شناسان کابلستان

همه پاکريان زابلستان

بياريد زين در يکی انجمن

بايران خراميد با خويشتن

شد اين پادشاهی پر از گفت و گوی

چو پوشيد خسرو ز ما رای و روی

فگنديم هرگونه رايی ز بن

ز دستان گشايد همی اين سخن

سخنهای گودرز بشنيد گيو

ز لشکر گزين کرد مردان نيو

برآشفت و انديشه اندر گرفت

ز ايران ره سيستان برگرفت

چو نزديک دستان و رستم رسيد

بگفت آن شگفتی که ديد و شنيد

غمی گشت پس نامور زال گفت

که گشتيم با رنج بسيار جفت

برستم چنين گفت کز بخردان

ستاره شناسان و هم موبدان

ز زابل بخوان و ز کابل بخواه

بدان تا بيايند با ما براه

شدند انجمن موبدان و ردان

ستاره شناسان و هم بخردان

همه سوی دستان نهادند روی

ز زابل به ايران نهادند روی

جهاندار برپای بد هفت روز

بهشتم چو بفروخت گيتی فروز

ز در پرده برداشت سالار بار

نشست از بر تخت زر شهريار

همه پهلوانان ابا موبدان

برفتند نزديک شاه جهان

فراوان ببودند پيشش بپای

بزرگان با دانش و رهنمای

جهاندار چون ديد بنداختشان

برسم کيان پايگه ساختشان

ازان نامداران خسروپرست

کس از پای ننشست و نگشاد دست

گشادند لب کی سپهر روان

جهاندار باداد و روشن روان

توانايی و فر شاهی تراست

ز خورشيد تا پشت ماهی تراست

همه بودنيها بروش نروان

بدانی بکردار و دانش جوان

همه بندگانيم در پيش شاه

چه کرديم و بر ما چرا بست راه

ارغم ز درياست خشکی کنيم

همه چادر خاک مشکی کنيم

وگر کوه باشد ز بن برکنيم

بخنجر دل دشمنان بشکنيم

وگر چاره ی اين برآيد بگنج

نبيند ز گنج درم نيز رنج

همه پاسبانان گنج توايم

پر از درد گريان ز رنج توايم

چنين داد پاسخ جهاندار باز

که از پهلوانان نيم بی نياز

وليکن ندارم همی دل برنج

ز نيروی دست و ز مردان و گنج

نه در کشوری دشمن آمد پديد

که تيمار آن بد ببايد کشيد

يکی آرزو خواست روشن دلم

همی دل آن آرزو نگسلم

بدان آرزو دارم اکنون اميد

شب تيره تا گاه روز سپيد

چه يابم بگويم همه راز خويش

برآرم نهان کرده آواز خويش

شما بازگرديد پيروز و شاد

بد انديشه بر دل مداريد ياد

همه پهلوانان آزادمرد

برو خواندند آفرينی بدرد

چو ايشان برفتند پيروز شاه

بفرمود تا پرده ی بارگاه

فروهشت و بنشست گريان بدرد

همی بود پيچان و رخ لاژورد

جهاندار شد پيش برتر خدای

همی خواست تا باشدش رهنمای

همی گفت کای کردگار سپهر

فروزنده ی نيکی و داد و مهر

ازين شهرياری مرا سود نيست

گر از من خداوند خشنود نيست

ز من نيکوی گر پذيرفت و زشت

نشستن مرا جای ده در بهشت

چنين پنج هفته خروشان بپای

همی بود بر پيش گيهان خدای

شب تيره از رنج نغنود شاه

بدانگه که برزد سر از برج ماه

بخفت او و روشن روانش نخفت

که اندر جهان با خرد بود جفت

چنان ديد در خواب کو را بگوش

نهفته بگفتی خجسته سروش

که ای شاه ني کاختر و ني کبخت

بسودی بسی ياره و تاج و تخت

اگر زين جهان تيز بشتافتی

کنون آنچ جستی همه يافتی

بهمسيايگی داور پاک جای

بيابی بدين تيرگی در مپای

چو بخشی بارزانيان بخش گنج

کسی را سپار اين سرای سپنج

توانگر شوی گر تو درويش را

کنی شادمان مردم خويش را

کسی گردد ايمن ز چنگ بلا

که يابد رها زين دم اژدها

هرآنکس که از بهر تو رنج برد

چنان دان که آن از پی گنج برد

چو بخشی بارزانيان بخش چيز

که ايدر نمانی تو بسيار نيز

سر تخت را پادشاهی گزين

که ايمن بود مور ازو بر زمين

چو گيتی ببخشی مياسای هيچ

که آمد ترا روزگار بسيچ

چو بيدار شد رنج ديده ز خواب

ز خوی ديد جای پرستش پرآب

همی بود گريان و رخ بر زمين

همی خواند بر کردگار آفرين

همی گفت گر تيز بشتافتم

ز يزدان همه کام دل يافتم

بيامد بر تخت شاهی نشست

يکی جامه ی نابسوده بدست

بپوشيد و بنشست بر تخت عاج

جهاندار بی ياره و گرز و تاج

سر هفته را زال و رستم بهم

رسيدند بی کام دل پر ز غم

چو ايرانيان آگهی يافتند

همه داغ دل پيش بشتافتند

چو رستم پديد آمد و زال زر

همان موبدان فراوان هنر

هرآنکس که بود از نژاد زرسب

پذيره شدن را بياراست اسب

همان طوس با کاويانی درفش

همه نامداران زرينه کفش

چو گودرز پيش تهمتن رسيد

سرشکش ز مژگان برخ برچکيد

سپاهی همی رفت رخساره زرد

ز خسرو همه دل پر از داغ و درد

بگفتند با زال و رستم که شاه

بگفتار ابليس گم کرد راه

همه بارگاهش سياهست و بس

شب و روز او را نديدست کس

ازين هفته تا آن در بارگاه

گشايند و پوييم و يابيم راه

جز آنست کيخسرو ای پهلوان

که ديدی تو شاداب و روش نروان

شده کوژ بالای سرو سهی

گرفته گل سرخ رنگ بهی

ندانم چه چشم بد آمد بروی

چرا پژمريد آن چو گلبرگ روی

مگر تيره شد بخت ايرانيان

وگر شاه را ز اختر آمد زيان

بديشان چنين گفت زال دلير

که باشد که شاه آمد از گاه سير

درستی و هم دردمندی بود

گهی خوشی و گه نژندی بود

شما دل مداريد چندين بغم

که از غم شود جان خرم دژم

بکوشيم و بسيار پندش دهيم

بپند اختر سودمندش دهيم

وزان پس هرآنکس که آمد براه

برفتند پويان سوی بارگاه

هم آنگه ز در پرده برداشتند

بر اندازه شان شاد بگذاشتند

چو دستان و چون رستم پيلتن

چو طوس و چو گودرز و آن انجمن

چو گرگين و چون بيژن و گستهم

هرآنکس که رفتند گردان بهم

شهنشاه چون روی ايشان بديد

بپرده در آوای رستم شنيد

پرانديشه از تخت برپای خاست

چنان پشت خميده را کرد راست

ز دانندگان هرک بد زابلی

ز قنوج وز دنبر و کابلی

يکايک بپرسيد و بنواختشان

برسم مهی پايگه ساختشان

همان نيز ز ايرانيان هرک بود

باندازه شان پايگه برفزود

برو آفرين کرد بسيار زال

که شادان بدی تا بود ماه و سال

ز گاه منوچهر تا کيقباد

ازان نامداران که داريم ياد

همان زو طهماسب و کاوس کی

بزرگان و شاهان فرخنده پی

سياوش مرا خود چو فرزند بود

که با فر و با برز و اورند بود

نديدم کسی را بدين بخردی

بدين برز و اين فره ايزدی

بپيروزی و مردی و مهر و رای

که شاهيت بادا هميشه بجای

چه مهتر که پای ترا خاک نيست

چه زهر آنک نام تو ترياک نيست

يکی ناسزا آگهی يافتم

بدان آگهی تيز بشتافتم

ستاره شناسان و کنداوران

ز هر کشوری آنک ديدم سران

ز قنوج وز دنور و مرغ و مای

برفتند با زيج هندی ز جای

بدان تا بجويند راز سپهر

کز ايران چرا پاک ببريد مهر

از ايران کس آمد که پيروز شاه

بفرمود تا پرده ی بارگاه

نه بردارد از پيش سالار بار

بپوشد ز ما چهر هی شهريار

من از درد ايرانيان چو عقاب

همی تاختم همچو کشتی بر آب

بدان تا بپرسم ز شاه جهان

ز چيزی که دارد همی در نهان

به سه چيز هر کار نيکو شود

همان تخت شاهی بی آهو شود

بگنج و برنج و بمردان مرد

بجز اين نشايد همی کار کرد

چهارم بيزدان ستايش کنيم

شب و روز او را نيايش کنيم

که اويست فريادرس بنده را

همو بازدارد گراينده را

بدرويش بخشيم بسيار چيز

اگر چند چيز ارجمند است نيز

بدان تا روان تو روشن کند

خرد پيش مغز تو جوشن کند

چو بشنيد خسرو ز دستان سخن

يکی دانشی پاسخ افگند بن

بدو گفت کای پير پاکيزه مغز

همه رای و گفتارهای تو نغز

ز گاه منوچهر تا اين زمان

نه ای جز بی آزار و نيکی گمان

همان نامور رستم پيلتن

ستون کيان نازش انجمن

سياوش را پروراننده اوست

بدو نيکويها رساننده اوست

سپاهی که ديدند گوپال او

سر ترگ و برز و فر و يال او

بسی جنگ ناکرده بگريختند

همه دشت تير و کمان ريختند

بپيش نياکان من کينه خواه

چو دستور فرخ نماينده راه

وگر نام و رنج تو گيرم بياد

بماند سخن تازه تا صد نژاد

ز گفتار چرب ار پژوهش کنم

ترا اين ستايش نکوهش کنم

دگر هرچ پرسيدی از کار من

ز نادادن بار و آزار من

بيزدان يکی آرزو داشتم

جهان را همه خوار بگذاشتم

کنون پنج هفتست تا من بپای

همی خواهم از داور رهنمای

که بخشد گذشته گناه مرا

درخشان کند تيرگاه مرا

برد مر مرا زين سپنجی سرای

بود در همه نيکوی رهنمای

نماند کزين راستی بگذرم

چو شاهان پيشين يپيچد سرم

کنون يافتم هرچ جستم ز کام

ببايد پسيچيد کمد خرام

سحرگه مرا چشم بغنود دوش

ز يزدان بيامد خجسته سروش

که برساز کمد گه رفتنت

سرآمد نژندی و ناخفتنت

کنون بارگاه من آمد بسر

غم لشکر و تاج و تخت و کمر

غمی شد دل ايرانيان را ز شاه

همه خيره گشتند و گم کرده راه

چو بشنيد زال اين سخن بردميد

يکی باد سرد از جگر برکشيد

بايرانيان گفت کين رای نيست

خرد را بمغز اندرش جای نيست

که تا من ببستم کمر بر ميان

پرستنده ام پيش تخت کيان

ز شاهان نديدم کسی کين بگفت

چو او گفت ما را نبايد نهفت

نبايد بدين بود همداستان

که او هيچ راند چنين داستان

مگر ديو با او هم آواز گشت

که از راه يزدان سرش بازگشت

فريدون و هوشنگ يزدان پرست

نبردند هرگز بدين کار دست

بگويم بدو من همه راستی

گر آيد بجان اندرون کاستی

چنين يافت پاسخ ز ايرانيان

کزين سان سخن کس نگفت از ميان

همه با توايم آنچ گويی بشاه

مبادا که او گم کند رسم و راه

شنيد اين سخن زال برپای خاست

چنين گفت کای خسرو داد و راست

ز پير جهانديده بشنو سخن

چو کژ آورد رای پاسخ مکن

که گفتار تلخست با راستی

ببندد بتلخی در کاستی

نشايد که آزار گيری ز من

برين راستی پيش اين انجمن

بتوران زمين زادی از مادرت

همانجا بد آرام و آبشخورت

ز يک سو نبيره ی رد افراسياب

که جز جادوی را نديدی بخواب

چو کاوس دژخيم ديگر نيا

پر از رنگ رخ دل پر از کيميا

ز خاور ورا بود تا باختر

بزرگی و شاهی و تاج و کمر

همی خواست کز آسمان بگذرد

همه گردش اختران بشمرد

بدان بر بسی پندها دادمش

همين تلخ گفتار بگشادمش

بس پند بشنيد و سودی نکرد

ازو بازگشتم پر از داغ و درد

چو بر شد نگون اندر آمد بخاک

ببخشود بر جانش يزدان پاک

بيامد بيزدان شده ناسپاس

سری پر ز گرد و دلی پرهراس

تو رفتی و شمشيرزن صد هزار

زره دار با گرزه ی گاوسار

چو شير ژيان ساختی رزم را

بياراستی دشت خوارزم را

ز پيش سپه تيز رفتی بجنگ

پياده شدی پس بجنگ پشنگ

گر او را بدی بر تو بر دست ياب

بايران کشيدی رد افراسياب

زن و کودک خرد ايرانيان

ببردی بکين کس نبستی ميان

ترا ايزد از دست او رسته کرد

ببخشود و رای تو پيوسته کرد

بکشتی کسی را که زو بد هراس

بدادار دارنده بد ناسپاس

چو گفتم که هنگام آرام بود

گه بخشش و پوشش و جام بود

بايران کنون کار دشوارتر

فزونتر بدی دل پرآزارتر

که تو برنوشتی ره ايزدی

بکژی گذشتی و راه بدی

ازين بد نباشد تنت سودمند

نيايد جهان آفرين را پسند

گر اين باشد اين شاه سامان تو

نگردد کسی گرد پيمان تو

پشيمانی آيد ترا زين سخن

برانديش و فرمان ديوان مکن

وگر نيز جويی چنين کار ديو

ببرد ز تو فر کيهان خديو

بمانی پر از درد و دل پر گناه

نخوانند ازين پس ترا نيز شاه

بيزدان پناه و بيزدان گرای

که اويست بر نيک و بد رهنمای

گر اين پند من يک بيک نشنوی

بهرمن بدکنش بگروی

بماندت درد و نماندت بخت

نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت

خرد باد جان ترا رهنمای

بپاکی بماناد مغزت بجای

سخنهای دستان چو آمد ببن

يلان برگشادند يکسر سخن

که ما هم برآنيم کين پير گفت

نبايد در راستی را نهفت

چو کيخسرو آن گفت ايشان شنيد

زمانی بياسود و اندر شميد

پرانديشه گفت ای جهانديده زال

بمردی بی اندازه پيموده سال

اگر سرد گويمت بر انجمن

جهاندار نپسندد اين بد ز من

دگر آنک رستم شود دردمند

ز درد وی آيد بايران گزند

دگر آنگ گر بشمری رنج اوی

همانا فزون آيد از گنج اوی

سپر کرد پيشم تن خويش را

نبد خواب و خوردن بدانديش را

همان پاسخت را بخوبی کنيم

دلت را بگفتار تو نشکنيم

چنين گفت زان پس بواز سخت

که ای سرفرازان پيروز بخت

سخنهای دستان شنيدم همه

که بيدار بگشاد پيش رمه

بدارنده يزدان گيهان خديو

که من دورم از راه و فرمان ديو

به يزدان گرايد همی جان من

که آن ديدم از رنج درمان من

بديد آن جهان را دل روشنم

خرد شد ز بدهای او جوشنم

بزال آنگهی گفت تندی مکن

براندازه بايد که رانی سخن

نخست آنک گفتی ز توران نژاد

خردمند و بيدار هرگز نزاد

جهاندار پور سياوش منم

ز تخم کيان راد و باهش منم

نبيره ی جهاندار کاوس کی

دل افروز و با دانش و ني کپی

بمادر هم از تخم افراسياب

که با خشم او گم شدی خورد و خواب

نبيره ی فريدون و پور پشنگ

ازين گوهران چنين نيست ننگ

که شيران ايران بدريای آب

نشستی تن از بيم افراسياب

دگر آنک کاوس صندوق ساخت

سر از پادشاهی همی برفراخت

چنان دان که اندر فزونی منش

نسازند بر پادشا سرزنش

کنون من چو کين پدر خواستم

جهان را بپيروزی آراستم

بکشتم کسی را کزو بود کين

وزو جور و بيداد بد بر زمين

بگيتی مرا نيز کاری نماند

ز بدگوهران يادگاری نماند

هرآنگه که انديشه گردد دراز

ز شادی و از دولت ديرياز

چو کاوس و جمشيد باشم براه

چو ايشان ز من گم شود پايگاه

چو ضحاک ناپاک و تور دلير

که از جور ايشان جهان گشت سير

بترسم که چون روز نخ برکشد

چو ايشان مرا سوی دوزخ کشد

دگر آنک گفتی که باشيده جنگ

بياراستی چون دلاور پلنگ

ازان بد کز ايران نديدم سوار

نه اسپ افگنی از در کارزار

که تنها بر او بجنگ آمدی

چو رفتی برزمش درنگ آمدی

کسی را کجا فر يزدان نبود

وگر اختر نيک خندان نبود

همه خاک بودی بجنگ پشنگ

از ايران بدين سان شدم تيزچنگ

بدين پنج هفته که من روز و شب

همی بفرين برگشادم دو لب

بدان تا جهاندار يزدان پاک

رهاند مرا زين غم تيره خاک

شدم سير زين لشکر و تاج و تخت

سبک بار گشتيم و بستيم رخت

تو ای پير بيدار دستان سام

مرا ديو گويی که بنهاد دام

بتاری و کژی بگشتم ز راه

روان گشته بی مايه و دل تباه

ندانم که بادافره ايزدی

کجا يابم و روزگار بدی

چو دستان شنيد اين سخن خيره شد

همی چشمش از روی او تيره شد

خروشان شد از شاه و بر پای خاست

چنين گفت کای داور داد و راست

ز من بود تيزی و نابخردی

توی پاک فرزانه ی ايزدی

سزد گر ببخشی گناه مرا

اگر ديو گم کرد راه مرا

مرا ساليان شد فزون از شمار

کمر بسته ام پيش هر شهريار

ز شاهان نديدم کزين گونه راه

بجستی ز دادار خورشيد و ماه

که ما را جدايی نبود آرزوی

ازين دادگر خسرو نيک خوی

سخنهای دستان چو بشنيد شاه

پسند آمدش پوزش ني کخواه

بيازيد و بگرفت دستش بدست

بر خويش بردش بجای نشست

بدانست کو اين سخن جز بمهر

نپيمود با شاه خورشيد چهر

چنين گفت پس شاه با زال زر

که اکنون ببنديد يکسر کمر

تو و رستم و طوس و گودرز و گيو

دگر هرک او نامدارست نيو

سراپرده از شهر بيرون بريد

درفش همايون بهامون بريد

ز خرگاه وز خيمه چندانک هست

بسازيد بر دشت جای نشست

درفش بزرگان و پيل و سپاه

بسازيد روشن يکی رزمگاه

چنان کرد رستم که خسرو بگفت

ببردند پرده سرای از نهفت

بهامون کشيدند ايرانيان

بفرمان ببستند يکسر ميان

سپيد و سياه و بنفش و کبود

زمين کوه تا کوه پر خيمه بود

ميان اندرون کاويانی درفش

جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش

سراپرده ی زال نزديک شاه

برافراخته زو درفش سياه

بدست چپش رستم پهلوان

ز کابل بزرگان روشن روان

بپيش اندرون طوس و گودرز و گيو

چو رهام و شاپور و گرگين نيو

پس پشت او بيژن و گستهم

بزرگان که بودند با او بهم

شهنشاه بر تخت زرين نشست

يکی گرزه ی گاوپيکر بدست

بيک دست او زال و رستم بهم

چو پيل سرافراز و شير دژم

بدست گر طوس و گودرز و گيو

دگر بيژن گرد و رهام نيو

نهاده همه چهر بر چشم شاه

بدان تا چه گويد ز کار سپاه

بواز گفت آن زمان شهريار

که اين نامداران به روزگار

هران کس که داريد راه و خرد

بدانيد کين نيک و بد بگذرد

همه رفتنی ايم و گيتی سپنچ

چرا بايد اين درد و اندوه و رنج

ز هر دست خوبی فرازآوريم

بدشمن بمانيم و خود بگذريم

کنون گاو آن زير چرم اندر است

که پاداش و بادافره ديگرست

بترسيد يکسر ز يزدان پاک

مباشيد ايمن بدين تيره خاک

که اين روز بر ما همی بگذرد

زمانه دم هر کسی بشمرد

ز هوشنگ و جمشيد و کاوس شاه

———————————————————

1040

که بودند با فر و تخت و کلاه

جز از نام ازيشان بگيتی نماند

کسی نامه ی رفتگان برنخواند

از ايشان بسی ناسپاسان بدند

بفرجام زان بد هراسان بدند

چو ايشان همان من يکی بنده ام

وگر چند با رنج کوشنده ام

بکوشيدم و رنج بردم بسی

نديدم که ايدر بماند کسی

کنون جان و دل زين سرای سپنج

بکندم سرآوردم اين درد و رنج

کنون آنچ جستم همه يافتم

ز تخت کيی روی برتافتم

هر آن کس که در پيش من برد رنج

ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج

ز کردار هر کس که دارم سپاس

بگويم بيزدان نيکی شناس

بايرانيان بخشم اين خواسته

سليح و در گنج آراسته

هر آن کس که هست از شما مهتری

ببخشم بهر مهتری کشوری

همان بدره و برده و چارپای

برانديشم آرم شمارش بجای

ببخشم که من راه را ساختم

وزين تيرگی دل بپرداختم

شما دست شادی بخوردن بريد

بيک هفته ايدر چميد و چريد

بخواهم که تا زين سرای سپنج

گذر يابم و دور مانم ز رنج

چو کيخسرو اين پندها برگرفت

بماندند گردان ايران شگفت

يکی گفت کين شاه ديوانه شد

خرد با دلش سخت بيگانه شد

ندانم برو بر چه خواهد رسيد

کجا خواهد اين تاج و تخت آرميد

برفتند يکسر گروهاگروه

همه دشت لشکر بدو راغ و کوه

غو نای و آوای مستان ز دشت

تو گفتی همی از هوا برگذشت

ببودند يک هفته زين گونه شاد

کسی را نيامد غم و رنج ياد

بهشتم نشست از بر گاه شاه

ابی ياره و گرز و زرين کلاه

چو آمدش رفتن بتنگی فراز

يکی گنج را درگشادند باز

چو بگشاد آن گنج آباد را

وصی کرد گودرز کشواد را

بدو گفت بنگر بکار جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

که هر گنج را روزی آگندنيست

بسختی و روزی پراگندنيست

نگه کن رباطی که ويران بود

يکی کان بنزديک ايران بود

دگر آبگيری که باشد خراب

از ايران وز رنج افراسياب

دگر کودکانی که بی مادرند

زنانی که بی شوی و بی چادرند

دگر آنکش آيد بچيزی نياز

ز هر کس همی دارد آن رنج راز

بر ايشان در گنج بسته مدار

ببخش و بترس از بد روزگار

دگر گنج کش نام بادآورست

پر از افسر و زيور و گوهرست

نگه کن بشهری که ويران شدست

کنام پلنگان و شيران شدست

دگر هرکجا رسم آتشکدست

که بی هيربد جای ويران شدست

سه ديگر کسی کو ز تن بازماند

بروز جوانی درم برفشاند

دگر چاهساری که بی آب گشت

فراوان برو ساليان برگذشت

بدين گنج بادآور آباد کن

درم خوار کن مرگ را ياد کن

دگر گنج کش خواندندی عروس

که آگند کاوس در شهر طوس

بگودرز فرمود کان را ببخش

يزال و بگيو و خداوند رخش

همه جامه های تنش برشمرد

نگه کرد يکسر برستم سپرد

همان ياره و طوق کنداوران

همان جوشن و گرزهای گران

ز اسبان بجايی که بودش يله

بطوس سپهبد سپردش گله

همه باغ و گلشن بگودرز داد

بگيتی ز مرزی که آمدش ياد

سليح تنش هرچ در گنج بود

که او را بدان خواسته رنج بود

سپردند يکسر بگيو دلير

بدانگه که خسرو شد از گنج سير

از ايوان و خرگاه و پرده سرای

همان خيمه و آخور و چارپای

فريبرز کاوس را داد شاه

بسی جوشن و ترگ و رومی کلاه

يکی طوق روشن تر از مشتری

ز ياقوت رخشان دو انگشتری

نبشته برو نام شاه جهان

که اندر جهان آن نبودی نهان

ببيژن چنين گفت کين يادگار

همی دار و جز تخم نيکی مکار

بايرانيان گفت هنگام من

فراز آمد و تازه شد کام من

بخواهيد چيزی که بايد ز من

که آمد پراگندن انجمن

همه مهتران زار و گريان شدند

ز درد شهنشاه بريان شدند

همی گفت هرکس که ای شهريار

کرا مانی اين تاج را يادگار

چو بشنيد دستان خسرو پرست

زمين را ببوسيد و برپای جست

چنين گفت کای شهريار جهان

سزد کرزوها ندارم نهان

تو دانی که رستم بايران چه کرد

برزم و ببزم و بننگ و نبرد

چو کاوس کی شد بمازندران

رهی دور و فرسنگهای گران

چو ديوان ببستند کاوس را

چو گودرز گردنکش و طوس را

تهمتن چو بشنيد تنها برفت

بمازندران روی بنهاد تفت

بيابان وتاريکی و ديو و شير

همان جادوی و اژدهای دلير

بدان رنج و تيمار ببريد راه

بمازندران شد بنزديک شاه

بدريد پهلوی ديو سپيد

جگرگاه پولاد غندی و بيد

سر سنجه را ناگه از تن بکند

خروشش برآمد بابر بلند

چو سهراب فرزند کاندر جهان

کسی را نبود از کهان و مهان

بکشت از پی کين کاوس شاه

ز دردش بگريد همی سال و ماه

وزان پس کجا رزم کاموس کرد

بمردی بابر اندر آورد گرد

ز کردار او چند رانم سخن

که هم داستانها نيايد ببن

اگر شاه سير آمد از تاج و گاه

چه ماند بدين شيردل ني کخواه

چنين داد پاسخ که کردار اوی

بنزديک ما رنج و تيمار اوی

که داند مگر کردگار سپهر

نماينده ی کام و آرام و مهر

سخنهای او نيست اندر نهفت

نداند کس او را بافاق جفت

بفرمود تا رفت پيشش دبير

بياورد قرطاس و مشک و عبير

نبشتند عهدی ز شاه زمين

سرافراز کيخسرو پاک دين

ز بهر سپهبد گو پيلتن

ستوده بمردی بهر انجمن

که او باشد اندر جهان پيشرو

جهاندار و بيدار و سالار و گو

هم او را بود کشور نيمروز

سپهدار پيروز لشکر فروز

نهادند بر عهد بر مهر زر

برآيين کيخسرو دادگر

بدو داد منشور و کرد آفرين

که آباد بادا برستم زمين

مهانی که با زال سام سوار

برفتند با زيجها بر کنار

ببخشيدشان خلعت و سيم و زر

يکی جام مر هر يکی را گهر

جهانديده گودرز برپای خاست

بياراست با شاه گفتار راست

چنين گفت کای شاه پيروز بخت

نديديم چون تو خداوند تخت

ز گاه منوچهر تا کيقباد

ز کاوس تا گاه فرخ نژاد

بپيش بزرگان کمر بست هام

بی آزار يک روز ننشسته ام

نبيره پسر بود هفتاد و هشت

کنون ماند هشت و دگر برگذشت

همان گيو بيداردل هفت سال

بتوران زمين بود بی خورد و هال

بدشت اندرون گور بد خوردنش

هم از چرم نخچير پيراهنش

بايران رسيد آنچ بد شاه ديد

که تيمار او گيو چندی کشيد

جهاندار سير آمد از تاج گاه

همو چشم دارد به نيکی ز شاه

چنين داد پاسخ که بيشست ازين

که بر گيو بادا هزارآفرين

خداوند گيتی ورايار باد

دل بدسگالانش پرخار باد

کم و بيش ما پاک بر دست تست

که روشن روان بادی و تن درست

بفرمود تا عهد قم و اصفهان

نهاد بزرگان و جای مهان

نويسد ز مشک و ز عنبر دبير

يکی نامه از پادشا بر حرير

يکی مهر زرين برو برنهاد

بران نامه شاه آفرين کرد ياد

که يزدان ز گودرز خشنود باد

دل بدسگالانش پر دود باد

بايرانيان گفت گيو دلير

مبادا که آيد ز کردار سير

بدانيد کو يادگار منست

بنزد شما زينهار منست

مر او را همه پاک فرمان بريد

ز گفتار گودرز بر مگذريد

ز گودرزيان هرک بد پيش رو

يکی آفرينی بگسترد نو

چو گودرز بنشست برخاست طوس

بشد پيش خسرو زمين داد بوس

بدو گفت شاها انوشه بدی

هميشه ز تو دور دست بدی

منم زين بزرگان فريدون نژاد

ز ناماوران تا بيامد قباد

کمر بسته ام پيش ايرانيان

که نگشادم از بند هرگز ميان

بکوه هماون ز جوشن تنم

بخست و همان بود پيراهنم

بکين سياوش بران رزمگاه

بدم هر شبی پاسبان سپاه

بلاون سپه را نکردم رها

همی بودم اندر دم اژدها

بمازندران بسته کاوس بود

دگر بند بر گردن طوس بود

نکردم سپه را به جايی يله

نه از من کسی کرد هرگز گله

کنون شاه سير آمد از تاج و گنج

همی بگذرد زين سرای سپنج

چه فرمايدم چيست نيروی من

تو دانی هنرها و آهوی من

چنين داد پاسخ بدو شهريار

که بيشست رنج تو از روزگار

همی باش با کاويانی درفش

تو باشی سپهدار زرينه کفش

بدين مرز گيتی خراسان تراست

ازين نامداران تن آسان تراست

نبشتند عهدی بران هم نشان

بپيش بزرگان گردنکشان

نهادند بر عهد بر مهر زر

يکی طوق زرين و زرين کمر

بدو داد و کردش بسی آفرين

که از تو مبادا دلی پر ز کين

ز کار بزرگان چو پردخته شد

شهنشاه زان رنجها رخته شد

ازان مهتران نام لهراسب ماند

که از دفتر شاه کس برنخواند

ببيژن بفرمود تا با کلاه

بياورد لهراسب را نزد شاه

چو ديدش جهاندار برپای جست

برو آفرين کرد و بگشاد دست

فرود آمد از نامور تخت عاج

ز سر برگرفت آن دل افروز تاج

بلهراسب بسپرد و کرد آفرين

همه پادشاهی ايران زمين

همی کرد پدرود آن تخت عاج

برو آفرين کرد و بر تخت و تاج

که اين تاج نو بر تو فرخنده باد

جهان سربسر پيش تو بنده باد

سپردم بتو شاهی و تاج و گنج

ازان پس که ديدم بسی درد و رنج

مگردان زبان زين سپس جز بداد

که از داد باشی تو پيروز و شاد

مکن ديو را آشنا با روان

چو خواهی که بختت بماند جوان

خردمند باش و بی آزار باش

هميشه روانرا نگهدار باش

به ايرانيان گفت کز بخت اوی

بباشيد شادان دل از تخت اوی

شگفت اندرو مانده ايرانيان

برآشفته هر يک چو شير ژيان

همی هر کسی در شگفتی بماند

که لهراسب را شاه بايست خواند

ازان انجمن زال بر پای خاست

بگفت آنچ بودش بدل رای راست

چنين گفت کای شهريار بلند

سزد گر کنی خاک را ارجمند

سربخت آن کس پر از خاک باد

روان ورا خاک ترياک باد

که لهراسب را شاه خواند بداد

ز بيداد هرگز نگيريم ياد

بايران چو آمد بنزد زرسب

فرومايه ای ديدمش با يک اسب

بجنگ الانان فرستاديش

سپاه و درفش و کمر داديش

ز چندين بزرگان خسرو نژاد

نيامد کسی بر دل شاه ياد

نژادش ندانم نديدم هنر

ازين گونه نشنيده ام تاجور

خروشی برآمد ز ايرانيان

کزين پس نبنديم شاها ميان

نجوييم کس نام در کارزار

چو لهراسب را کی کند شهريار

چو بشنيد خسرو ز دستان سخن

بدو گفت مشتاب و تندی مکن

که هر کس که بيداد گويد همی

بجز دود ز آتش نجويد همی

که نپسندد از ما بدی دادگر

نه هر کو بدی کرد بيند گهر

که يزدان کسی را کند نيک بخت

سزاوار شاهی و زيبای تخت

جهان آفرين بر روانم گواست

که گشت اين سخنها بلهراسب راست

که دارد همی شرم و دين و خرد

ز کردار نيکی همی برخورد

نبيره ی جهاندار هوشنگ هست

خردمند و بينادل و پاک دست

پی جاودان بگسلاند ز خاک

پديد آورد راه يزدان پاک

زمانه جوان گردد از پند اوی

بدين هم بود پاک فرزند اوی

بشاهی برو آفرين گستريد

وزين پند و اندرز من مگذريد

هرآنکس کز اندرز من درگذشت

همه رنج او پيش من بادگشت

چنين هم ز يزدان بود ناسپاس

بدلش اندر آيد ز هر سو هراس

چو بشنيد زال اين سخنهای پاک

بيازيد انگشت و برزد بخاک

بيالود لب را بخاک سياه

به آواز لهراسب را خواند شاه

بشاه جهان گفت خرم بدی

هميشه ز تو دور دست بدی

که دانست جز شاه پيروز و راد

که لهراسب دارد ز شاهان نژاد

چو سوگند خوردم بخاک سياه

لب آلوده شد مشمر آن از گناه

به ايرانيان گفت پيروز شاه

که بدرود باد اين دل افروز گاه

چو من بگذرم زين فرومايه خاک

شما را بخواهم ز يزدان پاک

بپدرود کردن رخ هر کسی

ببوسيد با آب مژگان بسی

يلان را همه پاک در بر گرفت

بزاری خروشيدن اندر گرفت

همی گفت کاجی من اين انجمن

توانستمی برد با خويشتن

خروشی برآمد ز ايران سپاه

که خورشيد بر چرخ گم کرد راه

پس پرده ها کودک خرد و زن

بکوی و ببازار شد انجمن

خروشيدن ناله و آه خاست

بهر برزنی ماتم شاه خاست

به ايرانيان آن زمان گفت شاه

که فردا شما را همينست راه

هر آنکس که داريد نام و نژاد

بدادار خورشيد باشيد شاد

من اکنون روانرا همی پرورم

که بر نيک نامی مگر بگذرم

نبستم دل اندر سپنجی سرای

بدان تا سروش آمدم رهنمای

بگفت اين وز پايگه اسب خواست

ز لشکرگه آواز فرياد خاست

بيامد بايوان شاهی دژم

بزاد سرو اندر آورده خم

کنيزک بدش چار چون آفتاب

نديدی کسی چهر ايشان بخواب

ز پرده بتان را بر خويش خواند

همه راز دل پيش ايشان براند

که رفتيم اينک ز جای سپنج

شما دل مداريد با درد و رنج

نبينيد جاويد زين پس مرا

کزين خاک بيدادگر بس مرا

سوی داور پاک خواهم شدن

نبينم همی راه بازآمدن

بشد هوش زان چار خورشيد چهر

خروشان شدند از غم و درد و مهر

شخودند روی و بکندند موی

گسستند پيرايه و رنگ و بوی

ازان پس هر آنکس که آمد بهوش

چنين گفت با ناله و با خروش

که ما را ببر زين سرای سپنج

رها کن تو ما را ازين درد و رنج

بديشان چنين گفت پر مايه شاه

کزين پس شما را همينست راه

کجا خواهران جهاندار جم

کجا تاجداران با باد و دم

کجا مادرم دخت افراسياب

که بگذشت زان سان بدريای آب

کجا دختر تور ماه آفريد

که چون او کس اندر زمانه نديد

همه خاک دارند بالين و خشت

ندانم بدوزخ درند ار بهشت

مجوييد ازين رفتن آزار من

که آسان شود راه دشوار من

خروشيد و لهراسب را پيش خواند

ازيشان فراوان سخنها براند

بلهراسب گفت اين بتان منند

فروزنده ی پاک جان منند

برين هم نشست اندرين هم سرای

همی دارشان تا تو باشی بجای

نبايد که يزدان چو خواندت پيش

روان شرم دارد ز کردار خويش

چو بينی مرا با سياوش بهم

ز شرم دو خسرو بمانی دژم

پذيرفت لهراسب زو هرچ گفت

که با ديده شان دارم اندر نهفت

وزان جايگه تنگ بسته ميان

بگرديد بر گرد ايرانيان

کز ايدر بايوان خراميد زود

مداريد در دل مرا جز درود

مباشيد گستاخ با اين جهان

که او بتری دارد اندر نهان

مباشيد جاويد جز راد و شاد

ز من جز بنيکی مگيريد ياد

همه شاد و خرم بايوان شويد

چو رفتن بود شاد و خندان شويد

همه نامداران ايران سپاه

نهادند سر بر زمين پيش شاه

که ما پند او را بکردار جان

بداريم تا جان بود جاودان

بلهراسب فرمود تا بازگشت

بدو گفت روز من اندر گذشت

تو رو تخت شاهی بيين بدار

بگيتی جز از تخم نيکی مکار

هرآنگه که باشی تن آسان ز رنج

ننازی بتاج و ننازی بگنج

چنان دان که رفتنت نزديک شد

بيزدان ترا راه باريک شد

همه داد جوی و همه دادکن

ز گيتی تن مهتر آزاد کن

فرود آمد از باره لهراسب زود

زمين را ببوسيد و شادی نمود

بدو گفت خسرو که پدرود باش

بداد اندرون تار گر پود باش

برفتند با او ز ايران سران

بزرگان بيدار و کنداوران

چو دستان و رستم چو گودرز و گيو

دگر بيژن گيو و گستهم نيو

بهفتم فريبرز کاوس بود

بهشتم کجا نامور طوس بود

همی رفت لشکر گروهاگروه

ز هامون بشد تا سر تيغ کوه

ببودند يکهفته دم برزدند

يکی بر لب خشک نم برزدند

خروشان و جوشان ز کردار شاه

کسی را نبود اندر آن رنج راه

همی گفت هر موبدی در نهفت

کزين سان همی در جهان کس نگفت

چو خورشيد برزد سر از تيره کوه

بيامد بپيشش ز هر سو گروه

زن و مرد ايرانيان صدهزار

خروشان برفتند با شهريار

همه کوه پر ناله و با خروش

همی سنگ خارا برآمد بجوش

همی گفت هر کس که شاها چه بود

که روشن دلت شد پر از داغ و دود

گر از لشکر آزار داری همی

مرين تاج را خوار داری همی

بگوی و تو از گاه ايران مرو

جهان کهن را مکن شاه نو

همه خاک باشيم اسب ترا

پرستنده آذرگشسب ترا

کجا شد ترا دانش و رای و هوش

که نزد فريدون نيامد سروش

همه پيش يزدان ستايش کنيم

بتشکده در نيايش کنيم

مگر پاک يزدانت بخشد بما

دل موبدان بردرخشد بما

شهنشاه زان کار خيره بماند

ازان انجمن موبدان را بخواند

چنين گفت ايدر همه نيکويست

برين نيکويها نبايد گريست

ز يزدان شناسيد يکسر سپاس

مباشيد جز پاک يزدان شناس

که گرد آمدن زود باشد بهم

مباشيد زين رفتن من دژم

بدان مهتران گفت زين کوهسار

همه بازگرديد بی شهريار

که راهی درازست و بی آب و سخت

نباشد گياه و نه برگ درخت

ز با من شدن راه کوته کنيد

روان را سوی روشنی ره کنيد

برين ريگ برنگذرد هر کسی

مگر فره و برز دارد بسی

سه مرد گرانمايه و سرفراز

شنيدند گفتار و گشتند باز

چو دستان و رستم چو گودرز پير

جهانجوی و بيننده و يادگير

نگشتند زو باز چون طوس و گيو

همان بيژن و هم فريبرز نيو

برفتند يک روز و يک شب بهم

شدند از بيابان و خشکی دژم

بره بر يکی چشمه آمد پديد

جهانجوی کيخسرو آنجا رسيد

بدان آب روشن فرود آمدند

بخوردند چيزی و دم برزدند

بدان مرزبانان چنين گفت شاه

که امشب نرانيم زين جايگاه

بجوييم کار گذشته بسی

کزين پس نبينند ما را کسی

چو خورشيد تابان برآرد درفش

چو زر آب گردد زمين بنفش

مرا روزگار جدايی بود

مگر با سروش آشنايی بود

ازين رای گر تاب گيرد دلم

دل تيره گشته ز تن بگسلم

چو بهری ز تيره شب اندر چميد

کی نامور پيش چشمه رسيد

بران آب روشن سر و تن بشست

همی خواند اندر نهان زند و است

چنين گفت با نامور بخردان

که باشيد پدرود تا جاودان

کنون چون برآرد سنان آفتاب

مبينيد ديگر مرا جز بخواب

شما بازگرديد زين ريگ خشک

مباشيد اگر بارد از ابر مشک

ز کوه اندر آيد يکی باد سخت

کجا بشکند شاخ و برگ درخت

ببارد بسی برف زابر سياه

شما سوی ايران نيابيد راه

سر مهتران زان سخن شد گران

بخفتند با درد کنداواران

چو از کوه خورشيد سر برکشيد

ز چشم مهان شاه شد ناپديد

ببودند ز آن جايگه شاه جوی

بريگ بيابان نهادند روی

ز خسرو نديدند جايی نشان

ز ره بازگشتند چون بيهشان

همه تنگ دل گشته و تافته

سپرده زمين شاه نايافته

خروشان بدان چشمه بازآمدند

پر از غم دل و با گداز آمدند

بران آب هر کس که آمد فرود

همی داد شاه جهان را درود

فريبرز گفت آنچ خسرو بگفت

که با جان پاکش خرد باد جفت

چو آسوده باشيم و چيزی خوريم

يک امشب ازين چشمه برنگذريم

زمين گرم و نرم است و روشن هوا

بدين رنجگی نيست رفتن روا

بران چشمه يکسر فرود آمدند

ز خسرو بسی داستانها زدند

که چونين شگفتی نبيند کسی

وگر در زمانه بماند بسی

کزين رفتن شاه ناديده ايم

ز گردنکشان نيز نشنيده ايم

دريغ آن بلند اختر و رای او

بزرگی و ديدار و بالای او

خردمند ازين کار خندان شود

که زنده کسی پيش يزدان شود

که داند بگيتی که او را چه بود

چه گوييم و گوش که يارد شنود

بدان نامداران چنين گفت گيو

که هرگز چنين نشنود گوش نيو

بمردی و بخشش بداد و هنر

بديدار و بالا و فر و گهر

برزم اندرون پيل بد با سپاه

ببزم اندرون ماه بد با کلاه

و زآن پس بخوردند چيزی که بود

ز خوردن سوی خواب رفتند زود

هم آنگه برآمد يکی باد و ابر

هواگشت برسان چشم هژبر

چو برف از زمين بادبان برکشيد

نبد نيزه ی نامداران پديد

يکايک ببرف اندرون ماندند

ندانم بدآنجای چون ماندند

زمانی تپيدند در زير برف

يکی چاه شد کنده هر جای ژرف

نماند ايچ کس را ازيشان توان

برآمد بفرجام شيرين روان

همی بود رستم بران کوهسار

همان زال و گودرز و چندی سوار

بدان کوه بودند يکسر سه روز

چهارم چو بفروخت گيتی فروز

بگفتند کين کار شد با درنگ

چنين چند باشيم بر کوه و سنگ

اگر شاه شد از جهان ناپديد

چو باد هوا از ميان بردميد

دگر نامداران کجا رفته اند

مگر پند خسرو نپذرفته اند

ببودند يک هفته بر پشت کوه

سر هفته گشتند يکسر ستوه

بديشان همه زار و گريان شدند

بران آتش درد بريان شدند

همی کند گودرز کشواد موی

همی ريخت آب و همی خست روی

همی گفت گودرز کين کس نديد

که از تخم کاوس بر من رسيد

نبيره پسر داشتم لشکری

جهاندار و بر هر سری افسری

بکين سياوش همه کشته شد

همه دوده زير و زبر گشته شد

کنون ديگر از چشم شد ناپديد

که ديد اين شگفتی که بر من رسيد

سخنهای ديرينه دستان بگفت

که با داد يزدان خرد باد جفت

چو از برف پيدا شود راه شاه

مگر بازگردند و يابند راه

نشايد بدين کوه سر بر بدن

خورش نيست ز ايدر ببايد شدن

پياده فرستيم چندی براه

بيابند روزی نشان سپاه

برفتند زان کوه گريان بدرد

همی هر کسی از کس ياد کرد

ز فرزند و خويشان وز دوستان

و زآن شاه چون سرو در بوستان

جهان را چنين است آيين و دين

نماندست همواره در به گزين

يکی را ز خاک سيه برکشد

يکی را ز تخت کيان درکشد

نه زين شاد باشد نه ز آن دردمند

چنينست رسم سرای گزند

کجا آن يلان و کيان جهان

از انديشه دل دور کن تا توان

چو لهراسب آگه شد از کار شاه

ز لشکر که بودند با او براه

نشست از بر تخت با تاج زر

برفتند گردان زرين کمر

بواز گفت ای سران سپاه

شنيده همه پند و اندرز شاه

هرآنکس که از تخت من نيست شاد

ندارد همی پند شاهان بياد

مرا هرچ فرمود و گفت آن کنم

بکوشم بنيکی و فرمان کنم

شما نيز از اندرز او دست باز

مداريد وز من مداريد راز

گنهکار باشد بيزدان کسی

که اندرز شاهان ندارد بسی

بد و نيک ازين هرچ داريد ياد

سراسر بمن بر ببايد گشاد

چنين داد پاسخ ورا پور سام

که خسرو ترا شاه بر دست نام

پذيرفته ام پند و اندرز او

نيابد گذر پای از مرز او

تو شاهی و ما يکسره کهتريم

ز رای و ز فرمان او نگذريم

من و رستم زابلی هرک هست

ز مهتر تو برنگسلانيم دست

هرآنکس که او نه برين ره بود

ز نيکی ورادست کوته بود

چو لهراسب گفتار دستان شنيد

بدو آفرين کرد و دم درکشيد

چنين گفت کز داور راستی

شما را مبادا کم و کاستی

که يزدان شما را بدان آفريد

که روی بديها شود ناپديد

جهاندار نيک اختر و شادروز

شما را سپرد آن زمان نيمروز

کنون پادشاهی جز آن هرچ هست

بگيريد چندانک بايد بدست

مرا با شما گنج بخشيده نيست

تن و دوده و پادشاهی يکيست

بگودز گفت آنچ داری نهان

بگوی از دل ای پهلوان جهان

بدو گفت گودرز من يک تنم

چو بی گيو و رهام و بی بيژنم

برآنم سراسر که دستان بگفت

جزين من ندارم سخن درنهفت

چنانم که با شاه گفتم نخست

بدين مايه نشکست عهد درست

تو شاهی و ما سربسر کهتريم

ز پيمان و فرمان تو نگذريم

همه مهتران خواندند آفرين

بفرمان نهادند سر برزمين

ز گفتار ايشان دلش تازه گشت

بباليد و بر ديگر اندازه گشت

بران نامداران گرفت آفرين

که آباد بادا بگردان زمين

گزيدش يکی روز فرخنده تر

که تا برنهد تاج شاهی بسر

چنانچون فريدون فرخ نژاد

برين مهرگان تاج بر سر نهاد

بدان مهرگان گزين او ز مهر

کزان راستی رفت مهر سپهر

بياراست ايوان کيخسروی

بپيراست ديوان او از نوی

چنينست گيتی فراز و نشيب

يکی آورد ديگری را نهيب

ازين کار خسرو ببيرون شديم

سوی کار لهراسب بازآمديم

بپيروزی شهريار بلند

کزويست اميد نيک و گزند

بنيکی رساند دل دوستان

گزند آيد از وی بناراستان

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: