001- آغاز کتاب

شاهنامه فردوسی » آغاز کتاب

بخش ۱ – آغاز کتاب
بخش ۲ – ستایش خرد
بخش ۳ – گفتار اندر آفرینش عالم
بخش ۴ – گفتار اندر آفرینش مردم
بخش ۵ – گفتار اندر آفرینش آفتاب
بخش ۶ – در آفرینش ماه
بخش ۷ –  گفتار اندر فراهم آوردن کتاب
بخش ۸ – داستان دقیقی شاعر
بخش ۹ – بنیاد نهادن کتاب
بخش ۱۰ – در داستان ابومنصور
بخش ۱۱ – ستایش سلطان محمود

آغاز کتاب

به نام خداوند جان و خرد

کزين برتر انديشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کيوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهيد و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست

نگارنده ی بر شده پيکرست

به بينندگان آفريننده را

نبينی مرنجان دو بيننده را

نيابد بدو نيز انديشه راه

که او برتر از نام و از جايگاه

سخن هر چه زين گوهران بگذرد

نيابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزيند همی

همان را گزيند که بيند همی

ستودن نداند کس او را چو هست

ميان بندگی را ببايدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی

در انديشه ی سخته کی گنجد اوی

بدين آلت رای و جان و زبان

ستود آفريننده را کی توان

به هستيش بايد که خستو شوی

ز گفتار بی کار يکسو شوی

پرستنده باشی و جوينده راه

به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پير برنا بود

از اين پرده برتر سخن گاه نيست

ز هستی مر انديشه را راه نيست

———————————————————

ستايش خرد

کنون ای خردمند وصف خرد

بدين جايگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بيار از خرد

که گوش نيوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ايزد بداد

ستايش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گيرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزويت غميست

وزويت فزونی وزويت کميست

خرد تيره و مرد روشن روان

نباشد همی شادمان يک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد

که دانا ز گفتار از برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پيش

دلش گردد از کرده ی خويش ريش

هشيوار ديوانه خواند ورا

همان خويش بيگانه داند ورا

ازويی به هر دو سرای ارجمند

گسسته خرد پای دارد ببند

خرد چشم جانست چون بنگری

تو بی چشم شادان جهان نسپری

نخست آفرينش خرد را شناس

نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان

کزين سه رسد نيک و بد ب یگمان

خرد را و جان را که يارد ستود

و گر من ستايم که يارد شنود

حکيما چو کس نيست گفتن چه سود

ازين پس بگو کافرينش چه بود

تويی کرده ی کردگار جهان

ببينی همی آشکار و نهان

به گفتار دانندگان راه جوی

به گيتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

از آموختن يک زمان نغنوی

چو ديدار يابی به شاخ سخن

بدانی که دانش نيابد به من

———————————————————

گفتار اندر آفرينش عالم

از آغاز بايد که دانی درست

سر مايه ی گوهران از نخست

که يزدان ز ناچيز چيز آفريد

بدان تا توانايی آرد پديد

سرمايه ی گوهران اين چهار

برآورده بی رنج و بی روزگار

يکی آتشی برشده تابناک

ميان آب و باد از بر تيره خاک

نخستين که آتش به جنبش دميد

ز گرميش پس خشکی آمد پديد

وزان پس ز آرام سردی نمود

ز سردی همان باز تری فزود

چو اين چار گوهر به جای آمدند

ز بهر سپنجی سرای آمدند

گهرها يک اندر دگر ساخته

ز هرگونه گردن برافراخته

پديد آمد اين گنبد تيزرو

شگفتی نماينده ی نوبه نو

ابرده و دو هفت شد کدخدای

گرفتند هر يک سزاوار جای

در بخشش و دادن آمد پديد

ببخشيد دانا چنان چون سزيد

فلکها يک اندر دگر بسته شد

بجنبيد چون کار پيوسته شد

چو دريا و چون کوه و چون دشت و راغ

زمين شد به کردار روشن چراغ

بباليد کوه آبها بر دميد

سر رستنی سوی بالا کشيد

زمين را بلندی نبد جايگاه

يکی مرکزی تيره بود و سياه

ستاره برو بر شگفتی نمود

به خاک اندرون روشنائی فزود

همی بر شد آتش فرود آمد آب

همی گشت گرد زمين آفتاب

گيا رست با چند گونه درخت

به زير اندر آمد سرانشان ز بخت

ببالد ندارد جز اين نيرويی

نپويد چو پيوندگان هر سويی

وزان پس چو جنبنده آمد پديد

همه رستنی زير خويش آوريد

خور و خواب و آرام جويد همی

وزان زندگی کام جويد همی

نه گويا زبان و نه جويا خرد

ز خاک و ز خاشاک تن پرورد

نداند بد و نيک فرجام کار

نخواهد ازو بندگی کردگار

چو دانا توانا بد و دادگر

از ايرا نکرد ايچ پنهان هنر

چنينست فرجام کار جهان

نداند کسی آشکار و نهان

———————————————————

گفتار اندر آفرينش مردم

چو زين بگذری مردم آمد پديد

شد اين بندها را سراسر کليد

سرش راست بر شد چو سرو بلند

به گفتار خوب و خرد کاربند

پذيرنده ی هوش و رای و خرد

مر او را دد و دام فرمان برد

ز راه خرد بنگری اندکی

که مردم به معنی چه باشد يکی

مگر مردمی خيره خوانی همی

جز اين را نشانی ندانی همی

ترا از دو گيتی برآورده اند

به چندين ميانچی بپرورده اند

نخستين فطرت پسين شمار

تويی خويشتن را به بازی مدار

شنيدم ز دانا دگرگونه زين

چه دانيم راز جهان آفرين

نگه کن سرانجام خود را ببين

چو کاری بيابی ازين به گزين

به رنج اندر آری تنت را رواست

که خود رنج بردن به دانش سزاست

چو خواهی که يابی ز هر بد رها

سر اندر نياری به دام بلا

نگه کن بدين گنبد تيزگرد

که درمان ازويست و زويست درد

نه گشت زمانه بفرسايدش

نه آن رنج و تيمار بگزايدش

نه از جنبش آرام گيرد همی

نه چون ما تباهی پذيرد همی

ازو دان فزونی ازو هم شمار

بد و نيک نزديک او آشکار

———————————————————

گفتار اندر آفرينش آفتاب

از ياقوت سرخست چرخ کبود

نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندين فروغ و به چندين چراغ

بياراسته چون به نوروز باغ

روان اندرو گوهر دلفروز

کزو روشنايی گرفتست روز

ز خاور برآيد سوی باختر

نباشد ازين يک روش راست تر

ايا آنکه تو آفتابی همی

چه بودت که بر من نتابی همی

———————————————————

در آفرينش ماه

چراغست مر تيره شب را بسيچ

به بد تا توانی تو هرگز مپيچ

چو سی روز گردش بپيمايدا

شود تيره گيتی بدو روشنا

پديد آيد آنگاه باريک و زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خورد

چو بيننده ديدارش از دور ديد

هم اندر زمان او شود ناپديد

دگر شب نمايش کند بيشتر

ترا روشنايی دهد بيشتر

به دو هفته گردد تمام و درست

بدان باز گردد که بود از نخست

بود هر شبانگاه باريکتر

به خورشيد تابنده نزديکتر

بدينسان نهادش خداوند داد

بود تا بود هم بدين يک نهاد

———————————————————

 ———————————————————

گفتار اندر فراهم آوردن کتاب

سخن هر چه گويم همه گفته اند

بر باغ دانش همه رفت هاند

اگر بر درخت برومند جای

نيابم که از بر شدن نيست رای

کسی کو شود زير نخل بلند

همان سايه زو بازدارد گزند

توانم مگر پايه ای ساختن

بر شاخ آن سرو سايه فکن

کزين نامور نامه ی شهريار

به گيتی بمانم يکی يادگار

تو اين را دروغ و فسانه مدان

به رنگ فسون و بهانه مدان

ازو هر چه اندر خورد با خرد

دگر بر ره رمز و معنی برد

يکی نامه بود از گه باستان

فراوان بدو اندرون داستان

پراگنده در دست هر موبدی

ازو بهره ای نزد هر بخردی

يکی پهلوان بود دهقان نژاد

دلير و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده ی روزگار نخست

گذشته سخنها همه باز جست

ز هر کشوری موبدی سالخورد

بياورد کاين نامه را ياد کرد

بپرسيدشان از کيان جهان

وزان نامداران فرخ مهان

که گيتی به آغاز چون داشتند

که ايدون به ما خوار بگذاشتند

چه گونه سرآمد به نيک اختری

برايشان همه روز کند آوری

بگفتند پيشش يکايک مهان

سخنهای شاهان و گشت جهان

چو بنشيند ازيشان سپهبد سخن

يکی نامور نافه افکند بن

چنين يادگاری شد اندر جهان

برو آفرين از کهان و مهان

———————————————————

داستان دقيقی شاعر

چو از دفتر اين داستانها بسی

همی خواند خواننده بر هر کسی

جهان دل نهاده بدين داستان

همان بخردان نيز و هم راستان

جوانی بيامد گشاده زبان

سخن گفتن خوب و طبع روان

به شعر آرم اين نامه را گفت من

ازو شادمان شد دل انجمن

جوانيش را خوی بد يار بود

ابا بد هميشه به پيکار بود

برو تاختن کرد ناگاه مرگ

نهادش به سر بر يکی تيره ترگ

بدان خوی بد جان شيرين بداد

نبد از جوانيش يک روز شاد

يکايک ازو بخت برگشته شد

به دست يکی بنده بر کشته شد

برفت او و اين نامه ناگفته ماند

چنان بخت بيدار او خفته ماند

الهی عفو کن گناه ورا

بيفزای در حشر جاه ورا

———————————————————

بنياد نهادن کتاب

دل روشن من چو برگشت ازوی

سوی تخت شاه جهان کرد روی

که اين نامه را دست پيش آورم

ز دفتر به گفتار خويش آورم

بپرسيدم از هر کسی بيشمار

بترسيدم از گردش روزگار

مگر خود درنگم نباشد بسی

ببايد سپردن به ديگر کسی

و ديگر که گنجم وفادار نيست

همين رنج را کس خريدار نيست

برين گونه يک چند بگذاشتم

سخن را نهفته همی داشتم

سراسر زمانه پر از جنگ بود

به جويندگان بر جهان تنگ بود

ز نيکو سخن به چه اندر جهان

به نزد سخن سنج فرخ مهان

اگر نامدی اين سخن از خدای

نبی کی بدی نزد ما رهنمای

به شهرم يکی مهربان دوست بود

تو گفتی که با من به يک پوست بود

مرا گفت خوب آمد اين رای تو

به نيکی گرايد همی پای تو

نبشته من اين نامه ی پهلوی

به پيش تو آرم مگر نغنوی

گشتاده زبان و جوانيت هست

سخن گفتن پهلوانيت هست

شو اين نامه ی خسروان بازگوی

بدين جوی نزد مهان آبروی

چو آورد اين نامه نزديک من

برافروخت اين جان تاريک من

———————————————————

در داستان ابومنصور

بدين نامه چون دست کردم دراز

يکی مهتری بود گردنفراز

جوان بود و از گوهر پهلوان

خردمند و بيدار و روشن روان

خداوند رای و خداوند شرم

سخن گفتن خوب و آوای نرم

مرا گفت کز من چه بايد همی

که جانت سخن برگرايد همی

به چيزی که باشد مرا دسترس

بکوشم نيازت نيارم به کس

همی داشتم چون يکی تازه سيب

که از باد نامد به من بر نهيب

به کيوان رسيدم ز خاک نژند

از آن نيکدل نامدار ارجمند

به چشمش همان خاک و هم سيم و زر

کريمی بدو يافته زيب و فر

سراسر جهان پيش او خوار بود

جوانمرد بود و وفادار بود

چنان نامور گم شد از انجمن

چو در باغ سرو سهی از چمن

نه زو زنده بينم نه مرده نشان

به دست نهنگان مردم کشان

دريغ آن کمربند و آن گردگاه

دريغ آن کيی برز و بالای شاه

گرفتار زو دل شده نااميد

نوان لرز لرزان به کردار بيد

يکی پند آن شاه ياد آوريم

ز کژی روان سوی داد آوريم

مرا گفت کاين نامه ی شهريار

گرت گفته آيد به شاهان سپار

بدين نامه من دست بردم فراز

به نام شهنشاه گردنفراز

———————————————————

ستايش سلطان محمود

جهان آفرين تا جهان آفريد

چنو مرزبانی نيامد پديد

چو خورشيد بر چرخ بنمود تاج

زمين شد به کردار تابنده عاج

چه گويم که خورشيد تابان که بود

کزو در جهان روشنايی فزود

ابوالقاسم آن شاه پيروزبخت

نهاد از بر تاج خورشيد تخت

زخاور بياراست تا باختر

پديد آمد از فر او کان زر

مرا اختر خفته بيدار گشت

به مغز اندر انديشه بسيار گشت

بدانستم آمد زمان سخن

کنون نو شود روزگار کهن

بر انديشه ی شهريار زمين

بخفتم شبی لب پر از آفرين

دل من چو نور اندر آن تيره شب

نخفته گشاده دل و بسته لب

چنان ديد روشن روانم به خواب

که رخشنده شمعی برآمد ز آب

همه روی گيتی شب لاژورد

از آن شمع گشتی چو ياقوت زرد

در و دشت برسان ديبا شدی

يکی تخت پيروزه پيدا شدی

نشسته برو شهرياری چو ماه

يکی تاج بر سر به جای کلاه

رده بر کشيده سپاهش دو ميل

به دست چپش هفتصد ژنده پيل

يکی پاک دستور پيشش به پای

بداد و بدين شاه را رهنمای

مرا خيره گشتی سر از فر شاه

وزان ژنده پيلان و چندان سپاه

چو آن چهره ی خسروی ديدمی

ازان نامداران بپرسيدمی

که اين چرخ و ماهست يا تاج و گاه

ستارست پيش اندرش يا سپاه

يکی گفت کاين شاه روم است و هند

ز قنوج تا پيش دريای سند

به ايران و توران ورا بنده اند

به رای و به فرمان او زند هاند

بياراست روی زمين را به داد

بپردخت ازان تاج بر سر نهاد

جهاندار محمود شاه بزرگ

به آبشخور آرد همی ميش و گرگ

ز کشمير تا پيش دريای چين

برو شهرياران کنند آفرين

چو کودک لب از شير مادر بشست

ز گهواره محمود گويد نخست

نپيچد کسی سر ز فرمان اوی

نيارد گذشتن ز پيمان اوی

تو نيز آفرين کن که گويند های

بدو نام جاويد جوينده ای

چو بيدار گشتم بجستم ز جای

چه مايه شب تيره بودم به پای

بر آن شهريار آفرين خواندم

نبودم درم جان برافشاندم

به دل گفتم اين خواب را پاسخ است

که آواز او بر جهان فرخ است

برآن آفرين کو کند آفرين

بر آن بخت بيدار و فرخ زمين

ز فرش جهان شد چو باغ بهار

هوا پر ز ابر و زمين پرنگار

از ابر اندرآمد به هنگام نم

جهان شد به کردار باغ ارم

به ايران همه خوبی از داد اوست

کجا هست مردم همه ياد اوست

به بزم اندرون آسمان سخاست

به رزم اندرون تيز چنگ اژدهاست

به تن ژنده پيل و به جان جبرئيل

به کف ابر بهمن به دل رود نيل

سر بخت بدخواه با خشم اوی

چو دينار خوارست بر چشم اوی

نه کند آوری گيرد از باج و گنج

نه دل تيره دارد ز رزم و ز رنج

هر آنکس که دارد ز پروردگان

از آزاد و از نيکدل بردگان

شهنشاه را سربه سر دوستوار

به فرمان ببسته کمر استوار

نخستين برادرش کهتر به سال

که در مردمی کس ندارد همال

ز گيتی پرستنده ی فر و نصر

زيد شاد در سايه ی شاه عصر

کسی کش پدر ناصرالدين بود

سر تخت او تاج پروين بود

و ديگر دلاور سپهدار طوس

که در جنگ بر شير دارد فسوس

ببخشد درم هر چه يابد ز دهر

همی آفرين يابد از دهر بهر

به يزدان بود خلق را رهنمای

سر شاه خواهد که باشد به جای

جهان بی سر و تاج خسرو مباد

هميشه بماناد جاويد و شاد

هميشه تن آباد با تاج و تخت

ز درد و غم آزاد و پيروز بخت

کنون بازگردم به آغاز کار

سوی نامه ی نامور شهريار

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: